navazesh_e_rooh | Unsorted

Telegram-канал navazesh_e_rooh - نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

-

فایل‌های صوتی، تصاویر و کلیپ‌های مربوط به موسیقی، موزیک، هنر، اشعار، متن‌های زیبا و ... https://t.me/+lrfproPHb7E4Y2Rk @Navazesh_e_rooh

Subscribe to a channel

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

آنرا که هماره ذوق ساغر نوشی است
بر شنعت کیهان گله از بیهوشی است

بر هر چه خورند میخ پاسخ متراش
زان در که جواب ابلهان خاموشی است

«یغمای جندقی»

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

.

و من
در چشم او
زیباترین مرد جهان را دیدم
و
این
معجزه ی نگاه او بود
نه زیبایی من

#افشین_یدالهی

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

.

رنج دنیا، فکر عقبی، داغ حرمان‌، درد دل

یک نفس هستی به دوشم عالمی را بار کرد


#بیدل_دهلوی 
        
🌾

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

زبان لری بازمانده فارسی میانه از عهد ساسانی
خواننده استاد عبدالله‌ محمدخانی

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

تکنوازی در ابوعطا

تار استاد فرهنگ شریف
تنبک استاد جهانگیر ملک

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

وقتی به راهِ رفته‌ی زندگی باز پس می‌نگریم و این "مسیر پر پیچ و خم" را از نظر می‌گذرانیم و ناگزیر بعضی فرصت‌های از دست رفته و بد اقبالی‌ها را می‌بینیم، ممکن است به آسانی در سرزنش خویش افراط کنیم.
اما مسیر زندگیِ ما به هیچ روی حاصل کار خود ما نیست، بلکه نتیجه‌ی دو عامل است؛ یکی سلسله‌ی اتفاقات و دیگر، سلسله‌ی تصمیمات ما که بر یکدیگر تأثیر می‌گذارند و یکدیگر را متقابلاً تغییر می‌دهند.
به علاوه، افقِ دید ما برای دیدنِ این دو، بسیار محدود است، زیرا تصمیماتِ خود را از راه دور نمی‌توان پیش‌بینی کرد و وقوعِ اتفاقات را از این هم کمتر می‌توان دانست.
ما فقط به تصمیمات و اتفاقات زمانِ حال آگاهیم.


#آرتور_شوپنهاور
_در باب حکمت زندگی
ترجمه‌ی محمد مبشّری

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

شوریز

باغ ما درست پشت خانه‌ی گِلی و روستایی‌مان واقع بود، باغی نه چندان بزرگ که انارهای عالی، توت‌های شیرین و سفید ،کُنارهای پربار و خارک‌های زرد و سرخی داشت.
در انتهای باغ یک جوی بزرگ بود که زمین کشاورزی را از باغ سوا می‌کرد؛ بر روی این جوی آب یک پل کوچک زده بودیم که امکان دسترسی به زمین کشاورزی را فراهم می‌آورد.
درست در گوشه‌ی انتهای سمت چپ باغ، این جوی آب به دو شاخه تقسیم می‌شد، شاخه‌ای باغ را دور می‌زد و درست از مقابل در خانه‌ی ما عبور کرده زمین‌ها و باغ‌ها را آبیاری می‌کرد و سرانجام در انتها، به دوشاخه‌ی مجزا می‌شد...
امّا شاخه‌ای از جوی آب در امتداد طولی زمین پشت باغ ادامه داشت، سپس به سمت چپ می‌پیچید...این جوی در بیشتر روزهای سال پرآب بود، چون کشاورزان نیازی به آب نداشتند، آب را رها می‌کردند تا از مسیر فرعی به کوپال بریزد...
در مسیر عبور آب تا کوپال، از بین دو تپّه‌ی کوچک می‌گذشت که ما به آن شوریز می‌گفتیم، آب در این منطقه یک چمنزار کوچک و سرسبز به وجود آورده بود،منطقه‌ای زیبا پر از گل‌های ریز آبی، بنفش، زرد و صورتی...
در تمام دوران بچگی، شوریز برای من شده بود مأمن و مأوایی که بیشتر اوقاتم را در آن‌جا به سر می‌بردم...در خیالات خودم آنجا را بهشت کوچک خود می‌دانستم...عصرهای تابستان که از راه می‌رسید بر بالای تپّه می‌نشستم و از زیبایی‌های این بهشت روی زمین لذّت می‌بردم...
غرق در اوهام و خیالاتم، همه‌ی دنیا را فراموش می‌کردم...نسیم گونه‌هایم را نوازش می‌داد، نور زعفرانی رنگ آفتاب تابستانی بر همه جا می‌تابید و نسیم و آفتاب، دست به دست هم داده و شوریز را چنان زیبا و دل‌انگیز می‌کرد که حتّی کودکی چون من را مسحور زیبایی‌های خود می‌کرد...
گاه‌گاهی چکاوک‌ها سرمستانه آواز شادی سر می‌دادند، کمّی دورتر صدای درّاج‌ها به گوش می‌رسید که می‌گفتند:«دا! کَرَه می‌خوام، کَرَه» چون آفتاب در افق ناپدید می‌شد، گلّه‌ی گاوهای روستا از چرای روزانه باز می‌گشت، نشانه‌ی آن بود که باید زودتر به خانه بازگردم، چرا که مادر دلواپس می‌شد...
روح من در آن بهشت زیبا با تفکّر و گاهی سکوت و شنیدن انس گرفت، به جهان و هستی و آنچه پیرامون ما جریان داشت می‌اندیشیدم، در عالم کودکی می‌پنداشتم همه چیز در همان حالت، متوقّف باقی خواهد ماند...نمی‌دانستم که در چشم به هم زدنی جهان بیرون و دنیای درون من تغییر خواهد کرد...
نمی‌دانستم که خیلی زود، می‌بایست با آن همه مواهب خداداد، آن زندگی پاک و دلنشین روستایی، آن صفا و صمیمیّت آدم‌های اطرافم، شب‌نشینی‌های دل‌انگیز، شاهنامه‌خوانی و شنیدن اشعار جهان شمول نظامی، باید خداحافظی کنم...خیلی زود شش سالگی آغاز شد و گاه رفتن به مدرسه فرا رسید...
حتّی مدرسه و تمام مشغولیات فیزیکی و ذهنی آن مانع نشد که من شوریز را فراموش کنم...گاهی با خود کتاب به همراه می‌بردم، در میان گل‌زار و چمنزار دراز می‌کشیدم، گویی شوریز به استقبالم می‌آمد، گل‌ها آغوش بازکرده و مرا در بغل می‌گرفتند، به راستی که هیچ مکانی، هیچ بهشتی،هیچ بستری آن فضای روحی که شوریز برایم مهیّا می‌کرد را نمی‌توانست داشته باشد...
رو به آسمان در میان گلزار، کتاب در دست، گاهی مرور می‌کردم و گاه به آسمان و ماورای آن می‌اندیشیدم،نمی‌دانستم آن سوی آسمان چیست! گاهی خطّ سفید عبور هواپیمایی را در دل آسمان دنبال می‌کردم...تمام این لذّت‌های خداداد به لطف دل‌انگیزی شوریز برایم حاصل می‌شد...تا آن زمان که کلاس پنجم ابتدایی را در دبستان سروش سرچشمه به پایان رساندم، هرگز روح من نتوانست از شوریز جدا شود، امّا پس از آن و آغاز زندگی شهری، تمام آن مواهب به ناگاه از بین رفت.....


#‌نوراللّه‌-‌هدایت‌نژاد‌(کُرائی)‌-‌رامهرمز
*۱۴۰۵/۳/۱۲*

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

..

آمدی در دل و برخاست به تعظیم تو جان

بنشین ورنه محال است که جان بنشیند


#شاپور_تهرانی

.

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد

فریب چشم تو صد فتنه در جهان انداخت

#حافظ

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

.

ساقی بیا که عشق ندا می‌کند بُلند
کان کس که گفت قصّه ما هم ز ما شنید

سِرّ خدا که عارف سالک به کس نگفت
در حیرتم که باده فروش از کجا شنید


#حافظ

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

منّت‌کشِ نسیم نشد غنچه‌ی حباب

ما را همان شکسته‌ دلی دلگشا بس است.

#بیدل_دهلوی

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

می‌پرسی:«واژه‌یِ وطن» به چه معناست؟
خواهند گفت: که خانه است وُ درختِ توت، لانه‌یِ ماکیان است وُ کندوی زنبور، عطرِ نان است وُ آسمانِ نخست…
می‌پرسی:«آیا یک واژه با سه حرف برایِ این همه مضامین وسعت دارد وُ بر ما تنگ آمده است؟»

💬 محمود درویش

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

میثم ابراهیمی
#توهم

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

چه کسی بود و با صدای بلند

مادر را صدا زد که مهمان اتان که بود و مادر پاسخ داد از همسایه هاست آمد شیر ببرد ...الان میارم ولی طاهره پاسخ داد مادر او رفته ک مادر با ظرف شیر که تا نیمه پر شده بود به سمت ایوان خیز برداشت و اثری از ننه ماهدوخت ندید...انگشت تعجب به دهان برد و چیزی نگفت شیر را برگرداند و با خودش گفت شاید پول اش کافی نبود رفته با خودش پول بیاورد در هر صورت شیرش را تا غروب نگه میدارم اگر باز گشت که هیچ اگر نه به مشتری دیگری میدهم اخد ننه فقط تا غروب شیر و ماست می فروخت بعدش منتظر می ماند تا گت پا گاوها را از صحرا برگرداند و شیر تازه میدوشید اگر هم شیر ها فروش نمی رفت سریع ازشان ماست تهیه میکرد و اگر بیشتر می‌ماند دیگه باید پنیر میزد خلاصه چیزی از دست مشت صدر حروم نمی شد همه چیزش بهایی داشت و پر برکت بود‌....

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

* تارِ فردا

شب دیدمش از پشتِ دکان، تار به دست
خاموش نشسته بود، چون عاشقِ مست

گفتم: «چه نوایی‌ست؟ چرا نیست صدا؟»
گفتا: «شنوی صدا، که فردایی هست»

فردا چو گذشتم از دکان، بهرِ نیاز
دیدم غمِ آن صاحب و آن حجره‌ی باز

آنگه دلم از گفته‌ی او لرزه گرفت
چون تار، نوایِ دزدی اش بود، نه ساز

#محمود به آیین(عرفان)

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

تا توانی عاشق معشوق هر جایی مشو

می‌کند خورشید سرگردان گل خورشید را

#غنی_کشمیری

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

وعده وصل به فردا دهی و می دانی

هر که امروز تو را دید به فردا نرسد

#شاهدی_نیشابوری

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

قطعه مستور و مست

• آواز: همایون شجریان
• آهنگساز: ژانو باغومیان
• اشعار: حافظ

خوشتر ز عیش و صحبت و باغ و بهار چیست
ساقی کجاست گو سبب انتظار چیست

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

اگر چیزی نخواهی، ناراضی هم نخواهی بود. آنچه ما را ناراضی می‌کند، آرزوهای ناکام مانده‌ی ماست.

📕شازده‌ کوچولو برای بزرگترها
#روبرتو_لیما_نتو

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

اندیشه

چنگیزخان، پس از ویرانی نیشابور، چون به همدان رسید، مردم را گرد آورد و گفت:
پاسخم دهید؛
من از جانب خدا آمده‌ام یا از جانب خویش؟
پرسشی ساده اما سهمگین؛
پرسشی که هنوز نیز بر فراز هر جامعه‌ای در انتظار پاسخ ایستاده است.
سکوتی سنگین بر جمع سایه افکند؛
سکوتی آشنا که همواره در بزنگاه‌های بزرگ تاریخ تکرار می‌شود.
در این میان چوپانی بی‌نام و نشان، اما دلیر و روشن‌ضمیر قدم پیش نهاد و گفت:
تو نه فرستاده خدایی و نه زاده اراده خویش؛

تو برآیند اعمال مایی.

چوپان ادامه داد:
آنگاه که دانایان را به حاشیه راندیم و نادانان را بر صدر نشاندیم؛
وقتی اندیشه را مزاحم شمردیم و تملق را فضیلت؛
وقتی مقام، نه پاداش شایستگی که سهم وفاداری شد؛
آن‌گاه راه تو بی‌هیچ نبردی هموار شد.
این سخن نه خطاب به چنگیز، که خطاب به تاریخ بود؛
تاریخی که همواره با زبان نتیجه‌ها سخن می‌گوید.

سیاستِ خودویرانگری چنگیز حادثه نبود؛
نشانه بود.
نشانه جامعه‌ای که در آن خرد منزوی شد،
عدالت تضعیف گشت،
و قدرت از پاسخ‌گویی فاصله گرفت.
هیچ سرزمینی به دست بیگانه فرو نمی‌ریزد مگر آن‌که پیش‌تر در مدیریت،
در اخلاق،
و در اولویت‌ها فروپاشیده باشد.
فاتحان آخرین حلقه زنجیرند؛
زنجیری که سال‌ها پیش در ذهن‌ها و تصمیم‌ها بسته شده است.

چنگیز رفت، اما قاعده ماند.
هرگاه شایستگی قربانی مصلحت شود،
پرسش جرم گردد،
و سکوت، امن‌ترین راه بقا؛
تاریخ چهره‌ای تازه از همان فاجعه کهن به خود خواهد گرفت.
این برگ
نه روایت گذشته، که هشدار آینده است:
مبادا چنگیز را در آینه بنگریم و خود را نبینیم.

کتاب چنگیزخان
نویسنده: واسیلی یان

🫧...
@Navazesh_e_rooh

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

.
از درون سیه توست جهان چون دوزخ


دل اگر تیره نباشد همه دنیاست بهشت


#صائب

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

کانال ادبیات برتر
در ایتا

https://eitaa.com/joinchat/772212178Cfe078319f3


همراه ما باشید🌹

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

دارم از (زلف) چشم سیاهت گله چندان که مپرس....

حافظ

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

کوچه
#فریدون_مشیری

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

چیست حکمت که شبی از پسِ شب می‌آید
جانِ امید ز اندوه به لب می‌آید

دلِ من خواست بیاساید از این غم، هیهات
باز از چرخ ستمکار غضب می‌آید

عاقلی گفت که بد عهدی ایام ز چیست؟
دورِ باطل شده، بی‌هیچ سبب می‌آید

جمله گفتند صبوری کن و امید بدار
طاقتِ صبر بریده‌ست، طلب می‌آید

ساقیا مژده فرستم که گذشت این ایام
غصه و مویه تمام است و طرب می‌آید



رامین علی‌زاده

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

هر کس که زر دهد به زر اهل بصیرت است
فصل شکوفه را به می‌ناب صرف کن

#صائب_تبریزی

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی است
بقای خرده جان و شرار هر دو یکی است

ز لطف و قهر نمی بالم و نمی نالم
به خار خشک، خزان و بهار هر دو یکی است

چنان ربوده این باغ و بوستان شده ام
که نوشخند گل و نیش خار هر دو یکی است

فسردگی و کدورت شده است عالمگیر
جوان و پیر درین روزگار هر دو یکی است

چنان گزیده دنیای بد گهر شده ام
که پیش دیده من گنج و مار هر دو یکی است

مکن به بدگهران مردمی که آتش را
چه گل به جیب فشانی چه خار هر دو یکی است

چه لازم است شب و روز خون دل خوردن؟
چو سنگ و لعل درین روزگار هر دو یکی است

توان به زنده دلی شد ز مردگان ممتاز
وگرنه سینه و لوح مزار هر دو یکی است

اگر دو بین ز دو رنگی نگشته ای صائب
شب جدایی و روز شمار هر دو یکی است

صائب_تبریزی
-

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

چه کسی بود و با صدای بلند

مادر را صدا زد که مهمان اتان که بود و مادر پاسخ داد از همسایه هاست آمد شیر ببرد ...الان میارم ولی طاهره پاسخ داد مادر او رفته ک مادر با ظرف شیر که تا نیمه پر شده بود به سمت ایوان خیز برداشت و اثری از ننه ماهدوخت ندید...انگشت تعجب به دهان برد و چیزی نگفت شیر را برگرداند و با خودش گفت شاید پول اش کافی نبود رفته با خودش پول بیاورد در هر صورت شیرش را تا غروب نگه میدارم اگر باز گشت که هیچ اگر نه به مشتری دیگری میدهم اخد ننه فقط تا غروب شیر و ماست می فروخت بعدش منتظر می ماند تا گت پا گاوها را از صحرا برگرداند و شیر تازه میدوشید اگر هم شیر ها فروش نمی رفت سریع ازشان ماست تهیه میکرد و اگر بیشتر می‌ماند دیگه باید پنیر میزد خلاصه چیزی از دست مشت صدر حروم نمی شد همه چیزش بهایی داشت و پر برکت بود‌....

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

نویسنده: بانو یحیی زاده

یکی بود یکی نبود توی یه خونه کاه گلی گرم و کوچولو از این مدل های قدیمی که خونه ها اتوبوسی بودن یه ایون مشترک با چند تا اتاق پنج دری که از داخل به هم وصل می شدن کور سویی از اتاق وسطی از سوراخهای پرده توری که عین آبکش مرتب بودن به بیرون می زد ...ماهدوخت کمی بالشتش،را زیر رو کرد و دست زیر چونه اش را صاف کرد انگار روی بالشتک یک وری لم داده بود کمرش تیر کشید خواست کمی جای اش را عوض کند تا هم خستگی اش،را نشان دهد هم اخر قصه را برای فردا شب بگذارد ...دیگه مادر بزرگ ها اینجوری نوه هاشون و تشنه نگه میدار ن تا بازار شون و داشته باشند صد البته اگر نوه پسری هم باشه...من هم از همه برادرهایم کوچکتر بودم در عوض حوصله ام بیشتر بود وقتی ننه قصه رو شروع میکرد انگار من هم باهاش،همونجا بودم و دقیقا با توجه و دقت به حرفهاش،گوش می کردم و اسم ها را از حفظ بودم تازه هر قصه ایی دقیقا پنجاه بار تکرار می شد ولی همیشه تازگی داشت عجیب بود و همیشه هم برای من شیرین و مهیج ....خلاصه ننه متوجه شد بچه ها منتظرن و خواب بر چشم نداشتن مجبور شد ادامه دهد بلکه پلک ها کم کم گرم شود ...گلویی صاف کرد و ادامه داد ...وقتی عیسی را باردار شدم ۱۲ بچه ام سر زا و قبلش از دنیا رفتن ...و عیسی هم در سه ماهگی بعد از به دنیا آمدن دچار سیاه سرفه شده بود و تا پایان عمرش ریه اش آبدار بود و سرفه های خس دار سنگین داشت ولی نزر کردم که عیسی بماند و او را با کاروان به پابوس امام رضا ببرم و تا آخر عمرش یادم میاد پدرم تا شالیهار و کر می زد و آنها را می فروخت اولین کارش آماده شدن برای مشهد رفتن بود ...این روتین هر ساله بود ...حالا فهمیدم ننه بابا را نزر امام رضا کرده تا بماند ...و خدا را شکر بابا در سن ۷۸ سالگی رحمت خدا رفت .....ننه گفت عیسی خیلی پسر مهربان و شجاعی بود و تمام کارهای شالیزار را به تنهایی انجام می‌داد و تا پدرش زنده بود خیلی کمک حال پدر و دو خواهر ش بود عاشق خانواده اش بود‌...تا اینکه به مدرسه رفت تو مدرسه مسیر رودخانه سیاه رود را باید با پای پیاده طی میکردن و چند تا از بچه های محل هم باهاش همرا بودن گاهی وقت ها یکی از آنها که بعدها فهمیدم دایی حبیب ام بود را کول می کرد و از رود می گذراند ...دایی حبیب ام ده تا برادر خواهر بودن اون اولی بود بابا بزرگم طبیب محل بود و مالدار بود و دوست داشت فرزندانش اهل درس و مدرسه باشند و هرگز راصی نمی شد هیچکدام از پسرهایش در شالیزار کمک اش کنند به همین خاطر بسیار ظریف و شکننده بودن بر عکس بابام که قدرتمند و شجاع و از بنیه بدنی خوبی برخوردار بود...خلاصه کار در شالیزار از خیلی جهات یه دونه پسر ننه ماهدوخت را حسابی پهلوون و بامرام بار آورد...ننه گقت مشت عیسی دیگه سال‌های آخر مدرسه بود و دیگر باید برای سربازی آماده می شد ...تو مدت سربازی هم هر چند وقت یه نامه برای مادرو پدرش می فرستاد ....و اون چند کلاس سواد واقعا به دردش خورد ...آخرین نامه حاکی از این بود که تا چند ماه دیگه بر می گردد و مادر با این خبر به فکر فرو رفت تا پسرش از سربازی برگشت سورو سات عروسی را ردیف کند ...
و کی بهتر از دخترای مشت ابوطالب ...یه روز به بهانه خریدن مقداری شیر به درب خانه شان رفت ...
خانه مشتی ابوطالب بالای محله بود و منزل ننه ماهدوخت خان تپه ،همون جایی که خان زندگی می کرد، خلاصه از نظر استراتژی بالا محلی ها همه فامیل بودن از زندگی و درآمد بهتری برخوردار بودن و عملا درخواست ننه با جواب منفی مواجهه بود ولی با همه این اوصاف ننه ماهدوخت به منزلشان رفت و چون تقریبا راه شان دور بود وقت ظهر و ناهار بود به رسم قدیمی ها ننه صدر همسر مشتی ابوطالب او را به داخل دعوت کرد و او را برای ناهار نگه داشت و کلی با هم صحبت کردن و ننه ماهدوخت در ایوان نشست و از جایش تکان نخورد تا دخترها را زیر نظر بگیرد...دم دمای ظهر دخترسوم که اسمش طاهره بود از رودخانه برگشت روی سرش مقدار زیادی لباس شسته شده و افتو کمر باریک در دست کلون در را باز کرد و گوشه چادر را به دندان گرفت و با پاهای نیمه برهنه اش که شلوار پارچه ایی گل گلی اش تا نصفه بیرون زده بود درب را پشت سرش بست و وارد هشتی خانه شد .گوگزا با دیدن اش ماه ماهی سر داد انگار همبازی اش را یافت طاهره دختر مهربان و با چشمان عسلی گیرایش به تمام اهالی خانه سر می‌زد این بود همه حتی حیوانات اهلی خانه هم باهاش اخت بودن و از بودن اش در خانه حس آرامش می گرفتند..طاهره ۱۶ سال داشت صورتی سرخ و سفید و با موهای قهوه ایی و فر خورده بسیار زیبا و همیشه لبخندی در گوشه لبش نمایان بود که بیشتر حالت کنجکاوی بهش میداد و ننه ماهدوخت که عین جغد پیر با چشمان تیز منتظر همین لحظه بود انگار طعمه اش،را صید کرد زود پرید تو پله ها و کلوش و پوشید و بدون خداحافظی جنگی از درب خانه به بیرون رفت‌ انقدر سریع اتفاق افتاد که .طاهره متوجه نشد که

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

غوغای ستارگان 🎼

با صدای پروین 🖤

Читать полностью…
Subscribe to a channel