306
🤍✨ . . . روزی از شکاف های روحت نور می تابد و آن روز تو زیباتری ...
نمیگذرد…
نمیدانم، شاید هم میگذرد؛
اما در پسِ این گذر، از من چه باقی خواهد ماند؟
چقدر دیگه زمان میخوای برای فرار از چیزی که درنهایت باید بهش برگردی؟Читать полностью…
گفتم : به چه فکر میکنی؟Читать полностью…
گفت : دارم فکر میکنم پرنده ای که پرید، رفت که برود یا رفت که برسد!
احساس میکنم
دیگر وقت گریه است
و هزار گنجشک، با هم
به سینهام سر میکوبند
تا پنجره بشکند و رها شوند....
معین دهاز.
تو خانهام بودی عزیزِ من
و من از دست دادمت...
و کسی که وطن ندارد،
در تمام جنگها گلوله میخورد.
Bakma Öyle Yabancılar Gibi
Sesin Ayazken Içim Üşür
🩵
باید باشد؛
کسی که چشمهایِ از غصه لبریزِ ما را،
به اندازهٔ چشمهایِ بیاندوهمان دوست بدارد.
من تو را دوست داشتم
در روزهایی که مسئلهی ما زنده ماندن بود،
نه عاشق بودن...
هر جای این جهان بروی غرقِ غربتی
برگرد سوی من
که وطن چیزِ دیگریست!
و گریز از تو بيفایده است؛
تو در من وجود داري، مثلِ جنگ در خاورمیانه.
من میخواستم طور دیگهای باشم، یه طور بهتر. میخواستم ماجراجو باشم و هنرمند. میخواستم نوجوونیم رو به اکتشاف بگذرونم، دلم میخواست به سقف زل بزنم و ستارهها رو ببینم، نه تاریکی. دلم میخواست اوورال جین بپوشم و عصرها برم دوچرخهسواری. میخواستم عکاسی بلد باشم. دلم میخواست گوشهی اتاقم بوم و سه پایه باشه و زیر ناخنهام همیشه رنگ خشک شده باشه. میخواستم موهام رو ولفکات بزنم، میخواستم ژورنال درست کنم، میخواستم یک دیوار اتاقم پر باشه از پوستر خوانندههای موردعلاقهم، میخواستم بلد باشم از گلدونها مراقبت کنم، میخواستم دوستهای صمیمیم رو حفظ کنم. میخواستم توی یه شهر سرسبز زندگی کنم. دلم میخواست عجیب و غریب آرایش کنم، روی گونههام استیکر ستاره بچسبونم و پشت پلکهام سایهی رنگی بزنم. دلم میخواست توی طبیعت چادر بزنم و توی چالههای پر آب بپرم. دلم میخواست حیوون خونگیم جوجه باشه و توی جیب هودیهام جاش کنم.
من میخواستم نجنگم، میخواستم تجربه کنم ولی زور زندگی اون سالها بیشتر بود، هنوزم هست.
در این مدت زندگی به گونه ای سپری شد که می توانم
سال ها بدون اینکه اتفاق غم انگیزی رخ بدهد غمیگن بمانم :(
کاش میتوانستی مرا از چنگ خودم
نجات بدهی ...
- کِی یه هیولا دیگه یک هیولا نیست؟
+ موقعی که عاشقش باشی
بیشترین میل به فرار، در موقعیتهایی که بیشترین نیاز به لمس و تجربه وجود داره، حس میشه.
دقیقا اونجایی که ترسیدی و میخوای عقب بکشی، باید جای پاتو سفتتر کنی؛ چون تنها در صورتی که متفاوت ببینی و متفاوت عمل کنی، چیزی در تو برای همیشه تغییر میکنه.
با من نجنگ، این روح بیشتر ازین کششِ جنگ نداره.
🌧
بعد از سکوت طولانی گفت :
روزهای خوبی نبود،Читать полностью…
اما من در همان روزهای سخت هم،
تو را دوست داشتم
اندكی از عمرمان باقی است،
اندکی از مرا بغل کن ...
🥹🫂
۲۵ خرداد ۱۴۰۵Читать полностью…
«نگفت دوستت دارم،
اما نوشت:
تو بینِ من و مرگ، سالها فاصله انداختی.»
_ کی همدیگر را ملاقات می کنیم؟
+ پس از جنگ!
_ و جنگ کی تمام می شود ؟
+ آنجا که با هم دیدار کنیم.... :)
محمود درویش
.
اگر به انسانهایی که دوستشان داریم دقیقاً زمانی که حقشان نیست عشق نورزیم، دیگر عشق چه معنایی دارد؟
«و امیدوارم روزی که رنجت به پایان رسید،
تو هنوز ادامه داشته باشی.»
کارد بزنی، مجموعهای از بلاتکلیفی، ترس، فشار عصبی، استرس ازم میپاشه بیرون
@kafiha
وقتی یه چیزی خوب پیش نمیره٫ به تمام چیزهای دیگهای که قبلا خوب پیش نرفته فکر میکنم و بیشتر غصه میخورم.
Читать полностью…
᷂طَـريـدْ:
أشتاقُ إليكِ، لأنّ روحي
لا تجدُ مكاناً تهدأ فيه إلا عندك./
دلتنگت ميشوم، چون روحم جایي
براي آرام گرفتن جز نزدِ تو ندارد.