6759
گزیدههایی از آثار جیدو کریشنامورتی به فارسی و انگلیسی تماس: @Masnawi کانال محمدجعفر مصفا: @Mossaffadotcom
Cooperation is the fun of being and doing together – not necessarily doing something in particular. Young children usually have a feeling for being and doing together – they will cooperate in anything. There is no question of agreement or disagreement, reward or punishment; they just want to help. They cooperate instinctively, for the fun of being and doing together. But grown-up people destroy this natural, spontaneous spirit of cooperation in children by saying, ‘If you do this, I will give you that; if you don't do this, I won't let you go to the cinema,’ which introduces the corruptive element. So, real cooperation comes not through merely agreeing to carry out a project together, but with the joy, the feeling of togetherness, because in that feeling there is not the obstinacy of personal ideation, personal opinion. When you know such cooperation, you also know when not to cooperate, which is equally important. It is necessary for all of us to awaken in ourselves this spirit of cooperation, for then it will not be a mere plan or agreement which causes us to work together, but an extraordinary feeling of togetherness, the sense of joy in being and doing together without any thought of reward or punishment.
Jiddu Krishnamurti
From "Think on These Things"
همکاری، لذّتِ با هم بودن و با هم انجام دادن است؛ نه لزوماً انجام دادنِ کاریِ خاص. کودکانِ خردسال معمولاً حسّی از با هم بودن و با هم انجام دادن دارند؛ آنها در هر کاری همکاری میکنند. در اینجا سخنی از موافقت یا مخالفت، پاداش یا تنبیه در میان نیست؛ آنها فقط میخواهند کمک کنند. آنها بهطور غریزی همکاری میکنند، از سرِ لذّتِ با هم بودن و با هم انجام دادن.
امّا بزرگسالان این روحیۀ طبیعی و خودجوشِ همکاری را در کودکان از بین میبرند؛ با گفتنِ اینکه: «اگر این کار را بکنی، آن را به تو میدهم؛ اگر این کار را نکنی، نمیگذارم به سینما بروی.» و بدینگونه، عنصرِ فسادآمیز واردِ رابطه میشود.
بنابراین، همکاریِ واقعی صرفاً از این راه به وجود نمیآید که با یکدیگر توافق کنیم طرحی را اجرا کنیم؛ بلکه با شادی و احساسِ با هم بودن پدید میآید؛ زیرا در چنین احساسی، سرسختیِ ناشی از تصوّرِ شخصی و نظرِ شخصی وجود ندارد.
وقتی چنین همکاریای را میشناسید، همچنین میدانید که چه وقت نباید همکاری کنید؛ و این نیز به همان اندازه مهم است.
برای همۀ ما ضروری است که این روحیۀ همکاری را در خود بیدار کنیم؛ زیرا در آن صورت، چیزی که ما را به کارِ مشترک وامیدارد، صرفاً یک نقشه یا یک توافق نخواهد بود، بلکه احساسِ شگفتانگیزی از با هم بودن خواهد بود؛ احساسِ شادیِ با هم بودن و با هم انجام دادن، بیآنکه هیچ اندیشهای از پاداش یا تنبیه در میان باشد.
جیدو کریشنامورتی
از «به این چیزها بیندیش»
@Krishnamurti
We beget children, we are married, we have families, but we do not know what it means to love. If we loved, if there was love, if there was care, we would find ways and means to fill the stomachs of the poor, to build houses, to do something drastic, independent of the ugly politicians with their words. We do not know what it means to love. And love cannot come to you if you do not understand yourself. That is the only solution in the world: to care profoundly.
Jiddu Krishnamurti
From Collected Works, Vol. 14
فرزند به دنیا میآوریم، ازدواج میکنیم، خانواده تشکیل میدهیم، امّا نمیدانیم عشق یعنی چه. اگر عشق داشتیم، اگر عشقی در کار بود، اگر مراقب و دلسوز بودیم، راهها و شیوههایی پیدا میکردیم تا شکمِ گرسنگان را سیر کنیم، خانه بسازیم و کاری اساسی و بنیادین انجام دهیم؛ مستقل از سیاستمدارانِ زشتکردار و سخنانِ پوچ و بیحاصلشان.
ما نمیدانیم عشق یعنی چه. و عشق نمیتواند به سراغِ شما بیاید، اگر خودتان را درک نکرده باشید. این تنها راهِ حلِ مسئله در جهان است: عمیقاً دلسوز و مراقب بودن.
جیدو کریشنامورتی
از مجموعهٔ آثار، جلدِ ۱۴
@Krishnamurti
To find out if I am anything more than a product of environmental and climatic influences, I must first be free from the influences which exist about me and of which I am the product. I am the result of the conditions, the absurdities, the superstitions, the innumerable factors, good and bad, which form the environment about me; and to find out if I am something more, I must be free of those influences. To understand something more, I must first understand ‘what is’. Merely to assert that I am something more has no meaning until I am free from the environmental influences of the society in which I am living. Freedom is the discovery of not merely a denial of them; freedom comes with the discovery of truth in everything that is about me – the truth of property, the truth of things, the truth of relationship, the truth of ideas. Without discovering the truth of these things, I cannot find what one may call the abstract truth or God. Being caught in the things about me, the mind cannot go further, cannot see or discover what is beyond. One who is seeking to understand oneself must understand one’s relationship to things, to property, to possessions, to country, to ideas, to people.
Jiddu Krishnamurti
From Collected Works, Vol. 5
برای اینکه دریابم آیا چیزی بیش از محصولِ تأثیراتِ محیطی و اقلیمی هستم یا نه، ابتدا باید از تأثیراتی که در پیرامونم وجود دارند و خودم محصولِ آنها هستم، آزاد باشم. من حاصلِ شرایط، پوچیها، خرافات و بیشمار عواملِ خوب و بدی هستم که محیطِ پیرامونم را شکل میدهند؛ و برای اینکه دریابم آیا چیزی بیش از این هستم، باید از این تأثیرات آزاد باشم.
برای اینکه چیزی فراتر را بفهمم، ابتدا باید «آنچه هست» را بفهمم. صرفاً ادعا کردنِ اینکه من چیزی بیش از این هستم، تا زمانی که از تأثیراتِ محیطیِ جامعهای که در آن زندگی میکنم آزاد نشدهام، معنایی ندارد.
آزادی صرفاً انکارِ این تأثیرات نیست؛ آزادی با کشفِ حقیقتِ هر آنچه در پیرامونِ من وجود دارد پدید میآید: حقیقتِ مالکیت، حقیقتِ اشیاء، حقیقتِ رابطه، حقیقتِ اندیشهها. بدون کشفِ حقیقتِ این امور، نمیتوانم آنچه را که شاید بتوان «حقیقتِ مطلق» یا «خدا» نامید، بیابم.
ذهنی که درگیرِ چیزهای پیرامونِ خود است، نمیتواند فراتر برود؛ نمیتواند آنچه را در آنسوی این امور است ببیند یا کشف کند.
کسی که میخواهد خویشتن را بفهمد، باید رابطهٔ خود را با اشیاء، با مالکیت، با داراییها، با کشور، با اندیشهها و با انسانها بفهمد.
جیدو کریشنامورتی
از مجموعهٔ آثار، جلد پنجم
@Krishnamurti
One of the chief causes of hatred and strife is the belief that a particular class or race is superior to another. A child is neither class nor race conscious; it is the home or school environment, or both, that makes him feel separative. In himself, he does not care whether his playmate is black, or a Jew, a Brahmin or a non-Brahmin, but the influence of the whole social structure continually impinges on his mind, affecting and shaping it. Here again, the problem is not with the child but the adults, who have created a senseless environment of separatism and false values.
Jiddu Krishnamurti
From "Education and the Significance of Life"
یکی از علل اصلیِ نفرت و کشمکش، این باور است که یک طبقه یا نژاد، بر طبقه یا نژادی دیگر برتری دارد. یک کودک نه آگاهیِ طبقاتی دارد و نه نژادی؛ این محیطِ خانه یا مدرسه، یا هر دوی آنهاست که در او احساسِ جدایی و تمایز ایجاد میکند.
کودک به خودیِ خود اهمیتی نمیدهد که همبازیاش سیاهپوست باشد یا یهودی، برهمن باشد یا غیربرهمن؛ اما تأثیرِ ساختارِ اجتماعیِ موجود، پیوسته بر ذهن او وارد میشود و آن را تحت تأثیر قرار داده و شکل میدهد.
در اینجا نیز مسئله، کودک نیست؛ مسئله، بزرگسالانی هستند که محیطی بیمعنا و سرشار از جدایی و ارزشهای کاذب پدید آوردهاند.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
Most of us are concerned with partial revolution, economic or social. But the revolution of which I am talking is a total revolution of man at all the levels of his consciousness, of his life, of his being. That requires a great deal of understanding. It is not the result of any theory or any system of thought; on the contrary, no system of thought can produce a revolution: it can only produce a particular effect which is not a revolution. The revolution which is essential at the present time can only come into being when there is a total apprehension of the process in which man’s mind works – not according to any religion, philosophy or system – the understanding of ourselves as a total process. That is the only revolution that can bring about lasting peace.
Jiddu Krishnamurti
From "Insights Into Education"
بیشترِ ما نگرانِ انقلابِ جزئی، خواه اقتصادی باشد یا اجتماعی، هستیم. امّا انقلابی که من از آن سخن میگویم، انقلابِ کاملِ انسان در تمامیِ سطوحِ آگاهی، زندگی و هستیِ اوست. این امر نیازمندِ درک و فهمِ بسیار است. این انقلاب برآمدِ هیچ نظریه یا سیستمِ فکریای نیست؛ برعکس، هیچ سیستمِ فکریای نمیتواند انقلابی به وجود آورد، بلکه تنها میتواند اثری خاص ایجاد کند که انقلاب نیست.
انقلابی که در زمانِ حاضر ضروری است، تنها زمانی میتواند تحقق یابد که ادراکِ کاملی از فرایندِ کارکردِ ذهنِ انسان حاصل شود — نه بر اساسِ هیچ دین، فلسفه یا سیستمی — بلکه درکِ خودمان بهعنوانِ یک فرایندِ کلی و کامل. این تنها انقلابی است که میتواند صلحِ پایدار را به ارمغان آورد.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
Society is always trying to control, to shape, to mould the thinking of the young. From the moment you are born and begin to receive impressions, your father and mother constantly tell you what to do and what not to do, what to believe and what not to believe; you are told that there is God, or that there is no God but the state and that some dictator is its prophet. From childhood, these things are poured into you, which means that your mind is gradually being encased, conditioned, shaped so that you fit into the pattern of society and not be a revolutionary. Since the habit of patterned thinking has already been established in you, even if you do revolt, it is within the pattern. It is like prisoners revolting in order to have better food, more conveniences, but always within the prison. When you seek God or try to find out what right government is, it is always within the pattern of society. So your revolt, like the so-called revolution brought about by ambitious or clever people, is always limited by the past. That is not revolt, that is not revolution, it is merely heightened activity, a more valiant struggle within the pattern. Real revolt, true revolution is to break away from the pattern and to inquire outside of it.
Jiddu Krishnamurti
From "Think on These Things"
جامعه همواره در تلاش است تا اندیشهٔ جوانان را کنترل کند، به آن شکل بدهد و آن را مطابق الگوی خود قالبریزی کند. از همان لحظهای که به دنیا میآیید و دریافتِ تأثیرها و برداشتها را آغاز میکنید، پدر و مادر مدام به شما میگویند چه کاری را انجام دهید و چه کاری را انجام ندهید؛ به شما میگویند به چه چیزی ایمان داشته باشید و به چه چیزی ایمان نداشته باشید. به شما گفته میشود که خدا وجود دارد، یا برعکس، گفته میشود خدایی وجود ندارد و تنها «دولت» است که جای خدا را گرفته و فلان دیکتاتور پیامبر آن است.
از کودکی، این باورها و تلقینها پیوسته در ذهن شما ریخته میشوند. این یعنی ذهن شما بهتدریج در پوششی سخت و محدودکننده محصور میشود، شرطی میشود و شکل میگیرد تا با الگوی جامعه سازگار شود، نه اینکه یک انقلابی باشد.
از آنجا که عادتِ اندیشیدن در چارچوبِ الگوها از پیش در شما شکل گرفته است، حتی اگر دست به شورش بزنید، باز هم آن شورش در همان چارچوب رخ میدهد. این درست مانند زندانیانی است که شورش میکنند تا غذای بهتری داشته باشند یا امکانات بیشتری به دست آورند، اما همچنان درون زندان باقی میمانند.
وقتی در جستوجوی خدا هستید یا میکوشید دریابید حکومتِ درست چیست، باز هم این جستوجو در همان چارچوب جامعه انجام میشود. بنابراین، شورش شما ــ همانند انقلابهایی که بهاصطلاح به دست انسانهای جاهطلب یا زیرک پدید میآیند ــ همواره به گذشته محدود است.
این شورش واقعی نیست؛ این انقلاب نیست. بلکه صرفاً فعالیتی شدیدتر و مبارزهای پرشورتر درون همان الگوست.
شورشِ واقعی، انقلابِ حقیقی، آن است که از این الگو رها شوید و بیرون از آن به کاوش و پرسشگری بپردازید.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
We are society; we are not independent of society. We are the result of the environment, of our religion, of our education, of the climate, of the food we eat, the reactions and the innumerable repetitive activities that we indulge in every day. That is our life. And the society in which we live is part of that life. Society is the relationship between human beings. Society is cooperation. Society, as it is, is the result of man’s greed, hatred, ambition, competition, brutality, cruelty, ruthlessness – and we live in that pattern. To understand society, not intellectually, not merely theoretically, but actually, we have to come into contact directly with that fact, which is, a human being, that is you, is the result of this social environment, its economic pressure, religious upbringing, and so on. To come into contact with anything directly is not to verbalise it, but to look at it.
Jiddu Krishnamurti
From "What Are You Looking For?"
@Krishnamurti
ما همان جامعهایم؛ از جامعه مستقل نیستیم. ما حاصلِ محیط، دین، آموزش، اقلیم، غذایی که میخوریم، واکنشهایمان و بیشمار فعالیتِ تکراریای هستیم که هر روز خود را در آنها غرق میکنیم. این، زندگیِ ماست. و جامعهای که در آن زندگی میکنیم، بخشی از همین زندگی است.
جامعه، رابطهٔ میانِ انسانهاست. جامعه، همکاری است. جامعه، آنگونه که اکنون هست، حاصلِ حرص، نفرت، جاهطلبی، رقابت، خشونت، بیرحمی و سنگدلیِ انسان است؛ و ما در همین الگو زندگی میکنیم.
برای فهمِ جامعه، نه بهصورتِ صرفاً ذهنی و نه فقط در سطحِ نظری، بلکه بهگونهای واقعی، باید بیواسطه با این واقعیت روبهرو شویم که انسان ــ یعنی شما ــ محصولِ این محیطِ اجتماعی، فشارهایِ اقتصادیِ آن، تربیتِ دینیِ آن و مانندِ اینهاست.
تماسِ مستقیم با هر چیزی، به معنایِ لفظیکردن یا در قالبِ واژهها درآوردنِ آن نیست؛ بلکه یعنی به آن نگریستن.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
For me, political and economic action are of secondary importance, though they are essential. There must be radical change in the political field, but such a change will have no depth if I do not pursue the whole. If the whole is not primary, if the whole is only secondary, then my action towards the secondary will have limited significance. If I see a certain path and act politically, this political action becomes important to me, not acting integrally. But if acting integrally is really important to me and if I pursue it, then political action, religious action and economic action will come rightly, deeply, fundamentally. If I do not pursue the other but merely confine myself to political, economic or social change, I create more misery.
Jiddu Krishnamurti
From "How to Find Peace"
برایِ من، کنشِ سیاسی و اقتصادی در مرتبهٔ دومِ اهمیت قرار دارند، هرچند ضروریاند. دگرگونیِ بنیادین در عرصهٔ سیاست لازم است، اما اگر من در پیِ کلیت نباشم، چنین دگرگونیای ژرفا نخواهد داشت.
اگر کلیت در اولویت نباشد و تنها امری فرعی بهشمار آید، آنگاه کنشِ من در قلمروِ امورِ فرعی نیز اهمیتی محدود خواهد داشت. اگر من راهی معیّن را درست بدانم و صرفاً بر پایهٔ آن دست به کنشِ سیاسی بزنم، این کنشِ سیاسی برایم مهم میشود، نه زیستن و عملکردن بهگونهای یکپارچه.
اما اگر عملکردنِ یکپارچه واقعاً برایِ من مهم باشد و آن را با جدیت دنبال کنم، آنگاه کنشِ سیاسی، کنشِ دینی و کنشِ اقتصادی، هر یک بهگونهای درست، ژرف و بنیادین از دلِ آن پدید خواهند آمد.
اگر در پیِ آن کلیت نباشم و خود را تنها به دگرگونیِ سیاسی، اقتصادی یا اجتماعی محدود کنم، نتیجه چیزی جز آفریدنِ رنجِ بیشتر نخواهد بود.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
If political action is separate from the total action of man, if it does not take into consideration his whole being, his psychological as well as his physical state, then it is mischievous, bringing further confusion and misery; and this is exactly what is taking place in the world at the present time. Cannot man, with all his problems, act as a complete human being, and not as a political entity separated from his psychological or spiritual state? A tree is the root, the trunk, the branch, the leaf and the flower. Any action which is not comprehensive, total, must inevitably lead to sorrow. There is only total human action, not political action, religious action, or Indian action. Action that is separative and fragmentary always leads to conflict both within and without.
From Commentaries on Living Series 3
اگر کنشِ سیاسی از کنشِ تامِّ انسان جدا باشد، اگر تمامِ هستیِ او، یعنی هم وضعیتِ روانیاش و هم وضعیتِ جسمانیاش را در نظر نگیرد، آن کنش زیانبار خواهد بود و جز آشفتگی و رنجِ بیشتر به بار نخواهد آورد؛ و دقیقاً همین چیزی است که امروز در جهان روی میدهد.
آیا انسان، با همهٔ مسائل و دشواریهایش، نمیتواند همچون یک انسانِ کامل عمل کند، نه صرفاً بهمثابه موجودی سیاسی که از وضعیتِ روانی یا ساحتِ درونیِ خویش جدا افتاده است؟
درخت، مجموعهای یکپارچه از ریشه، تنه، شاخه، برگ و گل است. هر کنشی که فراگیر و تام نباشد، ناگزیر به اندوه خواهد انجامید.
تنها کنشِ تامِّ انسانی وجود دارد؛ نه کنشِ سیاسی، نه کنشِ دینی، و نه کنشِ هندی. هر کنشی که بر جدایی و تکهتکهشدگی استوار باشد، هم در درونِ انسان و هم در جهانِ بیرون، همواره به تعارض و کشمکش میانجامد.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
Awareness implies observing the world as it is, to know the world, the trees, nature, the beauty and the ugliness, to be aware of your neighbour, what they are wearing, and also to be aware of what you are, inwardly. If you are so aware, you will see that there are a great many reactions – like and dislike, punishment and reward – in that awareness. Can you be aware without any choice, a choiceless awareness, just to be aware without choosing, without prejudice? To become totally aware of your consciousness means: can consciousness become aware of itself? Which means also can thought, your thinking, become aware of itself?
Jiddu Krishnamurti
From Meeting Life
آگاهی یعنی مشاهده کردنِ جهان همانگونه که هست؛ شناختنِ جهان، درختان، طبیعت، زیبایی و زشتی؛ آگاه بودن از همسایهتان، از آنچه بر تن دارد، و نیز آگاه بودن از آنچه در درونِ خودتان هست.
اگر چنین آگاهیای داشته باشید، خواهید دید که در آن آگاهی، واکنشهایِ فراوانی وجود دارد؛ مانندِ دوست داشتن و دوست نداشتن، پاداش و تنبیه.
آیا میتوانید بدونِ هیچ انتخابی آگاه باشید؟ آگاهیِ بیگزینش؛ یعنی فقط آگاه بودن، بیآنکه انتخاب کنید، بیآنکه با پیشداوری بنگرید.
آگاه شدنِ کامل از إشعارِ خود، یعنی این: آیا إشعار میتواند از خودش آگاه شود؟ و این همچنین بدان معناست که آیا اندیشه، یعنی فرایندِ اندیشیدنِ شما، میتواند از خودش آگاه شود؟
جیدو کریشنامورتی
از «دیدار با زندگی»
@Krishnamurti
Any system, any method, that teaches you how to meditate is obviously false. One can see why, intellectually, logically, for if you practise something according to a method – however noble, however ancient, however modern, however popular – you are making yourself mechanical; you are doing something over and over again in order to achieve something. In meditation, the end is not different from the means. But the method promises you something; it is a means to an end. If the means is mechanical, then the end is also something brought about by the machine; the mechanical mind says, ‘I’ll get something.’ One has to be completely free from all methods, all systems; that is the beginning of meditation; you are already denying something which is utterly false and meaningless. And there are those who practice ‘awareness’. Can you practise awareness? If you are practising awareness, you are all the time being inattentive. Be aware of inattention; do not practice how to be attentive. If you are aware of your inattention, out of that awareness there is attention; you do not have to practise it.
Jiddu Krishnamurti
From "The Flight of the Eagle"
هر نظام و هر روشی که به شما بیاموزد چگونه مراقبه کنید، آشکارا نادرست است. دلیلِ آن را میتوان از نظرِ عقلانی و منطقی دریافت؛ زیرا اگر چیزی را مطابقِ یک روش تمرین کنید ــ هرقدر هم آن روش والا، کهن، نو یا محبوب باشد ــ خودتان را به موجودی مکانیکی تبدیل میکنید؛ کاری را بارها و بارها تکرار میکنید تا به چیزی دست یابید.
اما در مراقبه، مقصد از مسیر جدا نیست؛ پایان با وسیله تفاوتی ندارد. درحالیکه هر روش، چیزی را به شما وعده میدهد؛ یعنی وسیلهای است برای رسیدن به هدفی. اگر وسیله مکانیکی باشد، هدف نیز چیزی خواهد بود که ماشین پدید آورده است. ذهنِ مکانیکی میگوید: «من به چیزی دست خواهم یافت.»
انسان باید کاملاً از همۀ روشها و همۀ نظامها آزاد باشد؛ این، آغازِ مراقبه است. در همان آغاز، شما چیزی را که کاملاً نادرست و بیمعناست، نفی کردهاید.
و کسانی هم هستند که «آگاهی» را تمرین میکنند. مگر میتوان آگاهی را تمرین کرد؟ اگر مشغولِ تمرینِ آگاهی باشید، در تمامِ آن مدت، در حقیقت بیتوجه هستید. از بیتوجهیِ خود آگاه باشید؛ تمرین نکنید که چگونه توجه داشته باشید. اگر از بیتوجهیِ خود آگاه باشید، از دلِ همان آگاهی، توجه زاده میشود؛ دیگر نیازی نیست آن را تمرین کنید.
جیدو کریشنامورتی
از کتابِ «پروازِ عقاب»
@Krishnamurti
What is meditation, and why should one meditate? Is it natural? Like breathing, like seeing, like hearing, is it natural? And why have we made it so unnatural, taking postures, following systems of Buddhist meditation, Tibetan meditation, Christian meditation, Tantric meditation, and the meditations set by your favourite guru? Aren't all those really abnormal? Why should I take a certain position to meditate? Why should I practice, practice, practice? To arrive where? Can I follow a system – twenty minutes in the morning, twenty minutes in the evening – to have a quiet mind? Having achieved a quiet little mind, I can go off and do other mischief all day long. Is there a way of meditating that is none of these things?
Jiddu Krishnamurti
From "Total Freedom"
مراقبه چیست، و چرا انسان باید مراقبه کند؟ آیا مراقبه امری طبیعی است؟ همانگونه که نفس کشیدن، دیدن و شنیدن طبیعیاند، آیا مراقبه نیز طبیعی است؟ پس چرا آن را تا این اندازه غیرطبیعی کردهایم؛ با اتخاذِ حالتهای خاصِ بدن، با پیروی از نظامهای مراقبۀ بودایی، مراقبۀ تبتی، مراقبۀ مسیحی، مراقبۀ تانتریک، و مراقبههایی که استادِ محبوبتان تجویز کرده است؟
آیا همۀ اینها در واقع اموری غیرطبیعی نیستند؟ چرا باید برای مراقبه در وضعیتِ خاصی بنشینم؟ چرا باید مدام تمرین کنم، تمرین کنم، تمرین کنم؟ برای رسیدن به کجا؟
آیا میتوانم از یک نظام پیروی کنم ــ بیست دقیقه صبح، بیست دقیقه عصر ــ تا ذهنی آرام به دست آورم؟ و بعد، وقتی به چنین ذهنِ آرامِ کوچکی دست یافتم، باقیِ روز را بروم و هرگونه خرابکاریِ دیگری بکنم؟
آیا شیوهای برای مراقبه وجود دارد که هیچیک از اینها نباشد؟
جیدو کریشنامورتی
از کتابِ «آزادیِ کامل»
@Krishnamurti
ناشناسی
ما میخواهیم مشهور شویم، به عنوان نویسنده، به عنوان شاعر، به عنوان نقاش، به عنوان سیاستمدار، به عنوان خواننده یا هر چه دوست دارید.
چرا؟
چون ما به کاری که انجام میدهیم واقعاً عشق نداریم.
اگر شما به آواز خواندن عشق بورزید، یا به نقاشی، یا به نوشتن شعر، اگر شما واقعاً آن را دوست داشته باشید...
...دغدغهای ندارید که مشهور باشید یا نباشید.
اینکه بخواهیم مشهور باشیم، جلف، مبتذل و احمقانه است...
هیچ معنایی ندارد.
اما به دلیل اینکه ما به کاری که انجام میدهیم عشق نداریم، میخواهیم خودمان را به وسیلهٔ شهرت غنا ببخشیم.
آموزش کنونی ما فاسد است چرا که به ما تعلیم میدهد به موفقیت عشق بورزیم و نه به آنچه که انجام میدهیم.
نتیجه بسیار مهمتر از عمل شده است.
میدانید، خیلی خوب است که درخشش خود را زیر کاسهای پنهان کنیم. ناشناس باشیم.
عشق ورزیدن به کاری که انجام میدهیم، و نه اینکه آن کار را در معرض نمایش بگذاریم.
خوب است که بدون هیچ نام و شهرتی مهربان باشیم.
شما، البته، به اینصورت مشهور نمیشوید. عکس شما در روزنامهها ظاهر نمیشود.
شما فقط انسانی هستید خلاق که به طور ناشناس زندگی میکند...
...و در این حالت، غنا و زیبایی عظیمی نهفته است.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
Have you ever woken up in the morning and looked out of the window, or gone out and looked at the trees and the spring dawn? Live with it. Listen to all the sounds, to the whisper, the slight breeze among the leaves. See the light on a leaf and watch the sun coming over the hill, over the meadow; and the dry river, or sheep grazing across the hill. Watch them, look at them with a sense of affection and care, that you do not want to hurt a thing. When you have such communion with nature, your relationship with another person becomes simple, clear and without conflict.
Jiddu Krishnamurti
From "The Whole Movement of Life Is Learning"
آیا تا به حال صبح از خواب بیدار شدهای و از پنجره به بیرون نگاه کردهای، یا بیرون رفتهای و به درختان و سپیدهدمِ بهاری نگریستهای؟ با آن زندگی کن. به همۀ صداها گوش بسپار؛ به نجواها، به نسیمِ ملایمی که در میانِ برگها میوزد. انعکاسِ نور را بر روی برگی ببین و طلوعِ خورشید را که از فرازِ تپّه و بر روی چمنزار میآید، تماشا کن؛ یا رودخانۀ خشکی را، یا گوسفندانی را که بر دامنهٔ تپّه در حالِ چرا هستند. آنها را تماشا کن؛ با حسّی از محبّت و مراقبت به آنها بنگر، با این احساس که نمیخواهی به هیچ چیز آسیب برسانی.
وقتی چنین پیوند و همدلیِ عمیقی با طبیعت داری، رابطۀ تو با انسانِ دیگری ساده، روشن و خالی از کشمکش میشود.
جیدو کریشنامورتی
از «تمامِ حرکتِ زندگی، یادگیری است»
@Krishnamurti
What does it mean to cooperate – not the word but the spirit of it? You cannot cooperate with another, with the earth and its waters, unless you in yourself are harmonious, not broken up, not contradictory. You cannot cooperate if you yourself are under strain, pressure or conflict. How can you cooperate with the universe if you are concerned with yourself, your problems, your ambitions? There can be no cooperation if all your activities are self-centred and you are occupied with your own selfishness, with your own secret desires and pleasures. As long as the intellect with its thoughts dominates your actions, there can be no cooperation, for thought is partial, narrow and everlastingly divisive. Cooperation demands great honesty.
Jiddu Krishnamurti
From "The Whole Movement of Life Is Learning"
«همکاری کردن» یعنی چه؛ نه معنای لغویِ این واژه، بلکه روحِ آن چیست؟ نمیتوانی با دیگری، با زمین و آبهایش همکاری کنی، مگر آنکه در درونِ خودت هماهنگ باشی؛ ازهمگسیخته و دچارِ تضاد نباشی. اگر خودت زیرِ فشار، تنش یا کشمکش باشی، نمیتوانی همکاری کنی. اگر تمامِ توجهت معطوف به خودت، مشکلاتت و جاهطلبیهایت باشد، چگونه میتوانی با جهانِ هستی همکاری کنی؟
اگر همۀ فعالیتهایت خودمحور باشد و ذهنت درگیرِ خودخواهیها، خواستههای پنهان و لذتهای شخصیِ خودت باشد، همکاری امکانپذیر نیست. تا زمانی که عقل، با اندیشههایش، بر اعمالت مسلّط است، همکاریای در کار نخواهد بود؛ زیرا اندیشه، جزئینگر، محدود و همواره تفرقهافکن است.
همکاری، صداقتی عظیم میطلبد.
جیدو کریشنامورتی
از کتابِ «تمامِ حرکتِ زندگی، یادگیری است»
@Krishnamurti
Most of us are apt to think that through legislation, through mere organisation, or through leadership, the problems of war and peace and other human problems can be solved. As we do not want to be responsible, individually, for the inner and outer turmoil in our lives, we look to authorities, groups and mass action. Through these outward methods, one may have temporary peace, but one can have that abiding, lasting peace only when the individual understands himself and his relationship with another, which makes society. Peace is within and not without; there can only be peace and happiness in the world when the individual, who is the world, sets about definitely to alter the causes within oneself which produce confusion, sorrow, hate, and so on. I want to deal with these causes and how to change them, deeply and lastingly. The world about us is in constant flux, constant change; there is incessant sorrow and pain. Amidst this mutation and conflict, can there be lasting peace and happiness, independent of all circumstances? This peace and happiness can be discovered, hewn out of whatever circumstances the individual finds himself in.
Jiddu Krishnamurti
From Collected Works, Vol. 3
بیشترِ ما تمایل داریم فکر کنیم که مشکلاتِ جنگ و صلح و دیگر مسائلِ انسانی را میتوان از طریق قانونگذاری، صرفاً با سازماندهی، یا از طریق رهبری حل کرد. از آنجا که نمیخواهیم بهصورت فردی مسئولِ آشوبهای درونی و بیرونیِ زندگیمان باشیم، به مقامات، گروهها و اقداماتِ جمعی روی میآوریم.
از طریق این روشهای بیرونی، شاید بتوان به صلحی موقتی دست یافت؛ اما صلحی پایدار و ماندگار تنها زمانی امکانپذیر است که فرد، خودش و رابطهاش با دیگری را درک کند؛ رابطهای که جامعه را شکل میدهد.
صلح در درون است، نه در بیرون. در جهان تنها زمانی میتواند صلح و شادی وجود داشته باشد که فرد ــ که خودِ جهان است ــ بهطور جدی در پیِ تغییرِ عللِ درونیای برآید که موجبِ سردرگمی، اندوه، نفرت و مانند اینها میشوند.
من میخواهم به این علل و به این بپردازم که چگونه میتوان آنها را بهصورت عمیق و ماندگار تغییر داد.
جهانِ پیرامونِ ما پیوسته در حال دگرگونی و تغییر است؛ اندوه و درد بیوقفه وجود دارند. در میانِ این همه دگرگونی و کشمکش، آیا میتوان به صلح و شادیِ پایداری دست یافت که مستقل از همهٔ شرایط باشد؟
این صلح و شادی را میتوان کشف کرد؛ میتوان آن را از دلِ هر شرایطی که فرد خود را در آن مییابد، تراشید و پدید آورد.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
There must be freedom; it is the very basis of peace. There must be freedom from all the values of opinions so that we can together – actually, not theoretically – see that we currently have no peace. That is a tremendous demand, because we live on opinions. All the newspapers, magazines and books are based on opinions. Somebody says something; you agree, and that is your opinion too. Another reads another book and forms another opinion. To find out the true meaning of peace, the depth of it, the beauty of it and the quality of it, there must be no bias. That is the first demand – not that you must have faith in peace, or make it the goal of your life to live peacefully, or search out what peace is from books or from others, but to inquire very deeply into whether your whole being can live in peace.
Jiddu Krishnamurti
From "Where Can Peace Be Found?"
باید آزادی داشته باشیم؛ آزادی اساسِ صلح است. باید از تمام ارزشگذاریها و عقاید آزاد باشیم تا بتوانیم با یکدیگر ــ نه در مقام نظریه، بلکه در واقعیت ــ ببینیم که ما در حال حاضر هیچ صلحی نداریم.
این خواستهای بسیار بزرگ است، زیرا ما بر اساس عقاید و دیدگاهها زندگی میکنیم. تمام روزنامهها، مجلات و کتابها بر مبنای عقاید شکل گرفتهاند. کسی چیزی میگوید؛ شما با او موافق میشوید و آن نیز تبدیل به عقیدهٔ شما میشود. دیگری کتاب دیگری میخواند و عقیدهٔ دیگری پیدا میکند.
برای اینکه معنای واقعیِ صلح، ژرفای آن، زیباییِ آن و کیفیتِ آن را دریابیم، نباید هیچ سوگیریای وجود داشته باشد.
این نخستین شرط است؛ نه اینکه شما باید به صلح ایمان داشته باشید، یا صلح را هدف زندگیِ خود قرار دهید تا بهصورت مسالمتآمیز زندگی کنید، یا از طریق کتابها و دیگران به جستوجوی این باشید که صلح چیست؛ بلکه باید بسیار عمیق بررسی کنید که آیا تمامِ وجودِ شما میتواند در صلح زندگی کند یا نه.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
Idealist revolutionaries, though they may talk convincingly about freedom, will inevitably bring about a dictatorship of the few or of the many. They will also create a personal cult and totally destroy every form of freedom. You may have observed this in the French and Russian revolutions. Your ideal, which may come out of the ashes of the present structure, will only be speculative and theoretical and on this speculative utopia, call it what you like, you want to build a new society. This is what all the physical revolutionaries have done. They begin with equality, social justice, the withering of the state, and so on, and end with a tyrannical bureaucracy, insistence on conformity, and the exercise of authority in the name of the state.
Jiddu Krishnamurti
From "Beginnings of Learning"
انقلابیونِ آرمانگرا، هرچند ممکن است دربارهٔ آزادی بسیار متقاعدکننده سخن بگویند، سرانجام ناگزیر به ایجاد دیکتاتوریِ اقلیتیِ کوچک یا حتی اکثریت خواهند انجامید. آنان همچنین نوعی کیشِ شخصیت ایجاد خواهند کرد و هر شکل از آزادی را به کلی نابود خواهند ساخت.
شاید این را در انقلابهای فرانسه و روسیه مشاهده کرده باشید. آرمانِ شما، که ممکن است از خاکسترهای ساختارِ کنونی سر برآورد، چیزی جز امری حدسی و نظری نخواهد بود؛ و شما میخواهید بر پایهٔ همین آرمانشهرِ فرضی ــ هر نامی که میخواهید بر آن بگذارید ــ جامعهای تازه بنا کنید.
این همان کاری است که همهٔ انقلابیونِ سیاسی انجام دادهاند. آنان کار خود را با برابری، عدالتِ اجتماعی، زوالِ دولت و مانند اینها آغاز میکنند؛ اما سرانجام به بوروکراسیِ مستبدانه، اصرار بر همرنگی و یکسان شدن، و اعمالِ اقتدار به نامِ دولت میرسند.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
اگر بتوانید حتی یک دقیقه، یک ثانیه، آرام گوش کنید، آنگاه خواهید دید که همان سکوت، همان سکوتِ یک ثانیه، تمام فراوانی، غنا و زیبایی و خوبی حقیقت را در خود دارد.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
If you don’t know how your mind reacts, if your mind is not aware of its own activities, you will never find out what society is. You may read books on sociology, you may study social sciences, but if you don’t know how your own mind works, you cannot actually understand what society is, because your mind is part of society; it is society. Your reactions, your beliefs, your going to a temple, the clothes you wear, the things you do and don’t do and what you think – society is made up of all this; it is the replica of what is going on in your mind. So your mind is not separate from society; it is not distinct from your culture, your religion, your class divisions, or the ambitions and conflicts of the many. All this is society, and you are part of it. There is no ‘you’ separate from society.
Jiddu Krishnamurti
From "Think on These Things"
اگر ندانید ذهنتان چگونه واکنش نشان میدهد، اگر ذهنتان از فعالیتهای خودش آگاه نباشد، هرگز نخواهید فهمید جامعه چیست. ممکن است کتابهای جامعهشناسی بخوانید، ممکن است علومِ اجتماعی را مطالعه کنید، امّا اگر ندانید ذهنِ خودتان چگونه کار میکند، در واقع نمیتوانید جامعه را بشناسید؛ زیرا ذهنِ شما بخشی از جامعه است؛ بلکه خودِ جامعه است. واکنشهای شما، باورهای شما، رفتنتان به معبد، لباسهایی که میپوشید، کارهایی که انجام میدهید و انجام نمیدهید، و آنچه میاندیشید، همۀ اینها سازندۀ جامعهاند؛ جامعه بازتابِ همان چیزی است که در ذهنِ شما جریان دارد. بنابراین، ذهنِ شما از جامعه جدا نیست؛ از فرهنگ، دین، تقسیمبندیهای طبقاتی، یا جاهطلبیها و کشمکشهای انسانهای بیشمار نیز متمایز نیست. همۀ اینها جامعهاند، و شما جزئی از آن هستید. «شما»یی جدا از جامعه وجود ندارد.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
A Doberman Grabbed His Leg, Extract from the second student discussion at Rishi Valley, 1978.
خاطرهٔ دربارهٔ حرف زدن با حیوان
@Krishnamurti
Karma is the process of time, the past moving through the present to the future; this chain is the way of thought. Thought is the result of time, and there can be that which is immeasurable, timeless, only when the process of thought has ceased. Stillness of the mind cannot be induced; it cannot be brought about through any practice or discipline. If the mind is made still, then whatever comes into it is only a self-projection, a response of memory. With the understanding of its conditioning, with the choiceless awareness of its own responses as thought and feeling, tranquillity comes to the mind. This breaking of the chain of karma is not a matter of time, for through time, the timeless is not.
Jiddu Krishnamurti
From "Commentaries on Living Series 2"
کارما، فرایندِ زمان است؛ گذشتهای که از خلالِ اکنون بهسویِ آینده حرکت میکند. این زنجیره، همان راه و رسمِ اندیشه است. اندیشه، حاصلِ زمان است، و آنچه بیکران و بیزمان است، تنها هنگامی میتواند حضور یابد که فرایندِ اندیشه به پایان رسیده باشد.
آرامشِ ذهن را نمیتوان بهوجود آورد یا بر آن تحمیل کرد؛ این آرامش از راهِ هیچ تمرین یا انضباطی حاصل نمیشود. اگر ذهن بهزور آرام شود، آنچه در آن پدیدار میشود چیزی جز فرافکنیِ خویشتن، یا واکنشی برخاسته از حافظه نیست.
با درکِ شرطیشدگیِ ذهن، و با آگاهیِ بیگزینش از پاسخهای خودِ آن، که بهصورتِ اندیشه و احساس آشکار میشوند، آرامشِ ژرف به ذهن فرامیرسد.
گسستنِ این زنجیرهٔ کارما، مسئلهای مربوط به زمان نیست؛ زیرا از راهِ زمان، هرگز نمیتوان به بیزمان دست یافت.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
It is one of the most difficult things to be free, to forget everything that one has known, inwardly of yesterday, to die to every experience one has had, pleasurable or painful. But only then is the mind free to live, to act totally. To do this requires an awareness without choice, a passive awareness in which all the secret longings, urges, compulsions, wishes and desires are revealed, where the mind does not choose but merely observes. The moment you choose, you have subtly established authority, and therefore the mind is no longer free. To be aware inwardly of every movement of thought, the implications of every word, the significance of every desire and wish, and not to deny or accept, but pursue, watch choicelessly, this frees the mind from authority. It is only when the mind is free that it can discover what is true and what is false, and not before; and this freedom is not at the end but at the beginning.
Jiddu Krishnamurti
From Collected Works, Vol. 12
آزاد بودن، و از آن دشوارتر، در درون از هرآنچه تا دیروز شناختهای رها شدن، و نسبت به هر تجربهای ــ خواه لذتبخش و خواه دردناک ــ مُردن، از دشوارترین کارهاست. تنها در چنین حالتی است که ذهن آزاد میشود تا زندگی کند و بهگونهای کامل و یکپارچه عمل نماید.
تحققِ این امر، مستلزمِ آگاهیِ بدونِ انتخاب است؛ آگاهیِ آرام و پذیرندهای که در آن، همهٔ اشتیاقهای نهفته، کششها، اجبارهای درونی، آرزوها و امیال، خود را آشکار میکنند؛ آگاهیای که در آن، ذهن نه انتخاب میکند و نه داوری، بلکه فقط مشاهده میکند.
همین که دست به انتخاب میزنید، بهگونهای ظریف و پنهان، مرجعی از اقتدار را پذیرفتهاید؛ و از همان لحظه، ذهن دیگر آزاد نیست.
آگاه بودن از هر حرکتِ اندیشه، از دلالتهای هر واژه، از معنای هر میل و هر آرزو، بیآنکه آنها را انکار کنید یا بپذیرید، بلکه فقط با پیگیری و مشاهدهٔ بیطرفانه و بیگزینش، ذهن را از سلطهٔ اقتدار رها میسازد.
تنها هنگامی که ذهن آزاد باشد، میتواند دریابد چه چیز حقیقت است و چه چیز ناحق یا نادرست؛ و پیش از آن، چنین امکانی وجود ندارد. و این آزادی، چیزی نیست که در پایانِ راه به آن برسیم؛ بلکه نقطهٔ آغازِ راه است.
جیدو کریشنامورتی
+ دربارهٔ «آگاهیِ بدونِ انتخاب» این ویدیو را تماشا کنید.
@Krishnamurti
What is essential is to see that one is confused, that all activity, all action which springs from confusion, must also be confused. It is like a confused person seeking a leader– his leader must also be confused. So it is essential to see that one is confused and not try to escape from it, not try to find explanations for it, but be passively, choicelessly, aware. Then you will see quite a different action springs from that passive awareness. If you make an effort to clarify the state of confusion, what you create will still be confused. But if you are aware of yourself, choicelessly, passively aware, then that confusion unfolds and fades away. You will see, if you experiment with this – and it will not take a long period of time because time is not involved in it at all – that clarification comes into being. But you must give your whole attention, your whole interest, to it.
Jiddu Krishnamurti
From Collected Works, Vol. 5
آنچه اساسی است، این است که انسان ببیند دچارِ سردرگمی است؛ و هر فعالیت، هر عملی که از این سردرگمی سرچشمه بگیرد، ناگزیر خود نیز سردرگم خواهد بود. درست مانندِ فردی سردرگم که در جستوجویِ یک رهبر است؛ رهبرِ او نیز ناگزیر سردرگم خواهد بود.
پس ضروری است که انسان ببیند دچارِ سردرگمی است و نکوشد از آن بگریزد، نکوشد برایِ آن توضیح و توجیهی پیدا کند، بلکه فقط با آگاهیِ منفعل و بیگزینش نسبت به آن حضور داشته باشد. آنگاه خواهید دید که از دلِ آن آگاهیِ منفعل، کنشی کاملاً متفاوت پدید میآید.
اگر برایِ روشن کردنِ وضعیتِ سردرگمی تلاش کنید، آنچه پدید میآورید همچنان سردرگم خواهد بود. اما اگر نسبت به خودتان، بیگزینش و بهگونهای منفعل، آگاه باشید، آن سردرگمی بهتدریج خود را آشکار میکند و سپس فرو مینشیند.
اگر این را خودتان بیازمایید، خواهید دید ــ و این کار اصلاً به زمانِ طولانی نیاز ندارد، زیرا زمان هیچ نقشی در آن ندارد ــ که روشنی و وضوح خودبهخود پدید میآید. اما باید تمامِ توجه و تمامِ علاقهٔ خود را به این امر معطوف کنید.
جیدو کریشنامورتی
از مجموعه آثار، جلدِ پنجم
@Krishnamurti
طبیعت
چه مهربان هستیم بهطور طبیعی؛ بهویژه وقتی از شهرها دوریم، در میان دشتها و روستاهای کوچک.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
Systems imply repetition, practice, following a method. If you follow a method, a system, a practice, it becomes a routine. And when the mind becomes a mechanical thing, then you have conflict, then there is an escape through sex, or through other forms of activity. Therefore, at all costs, avoid any system of meditation, because a mechanical mind can never find out what truth is. The mechanical mind can become very disciplined and orderly, but that orderliness is in contradiction to the order we were talking about. In the orderliness of repetition, there is contradiction between what you are and what you should be, between the ideal, the perfect, and all the rest. There is contradiction in that, and where there is contradiction there is distortion, and therefore a tortured mind. And a tortured mind can never find out anything. So don’t belong to any system; don’t follow any guru.
Jiddu Krishnamurti
From "Inward Revolution"
نظامها و روشها، مستلزمِ تکرار، تمرین و پیروی از یک شیوهاند. اگر از یک روش، یک نظام یا یک تمرین پیروی کنید، آن کار به عادتی تکراری تبدیل میشود. و هنگامی که ذهن به چیزی مکانیکی بدل شود، آنگاه تعارض پدید میآید؛ و در پیِ آن، انسان از راهِ سکس، یا از راهِ شکلهای دیگرِ فعالیت، به گریز روی میآورد.
بنابراین، به هر قیمتی که شده، از هرگونه نظامِ مراقبه پرهیز کنید؛ زیرا ذهنِ مکانیکی هرگز نمیتواند حقیقت را کشف کند. ذهنِ مکانیکی ممکن است بسیار منضبط و منظم شود، اما آن نظم، در تضاد با نظمی است که دربارهاش سخن میگفتیم. در نظمِ حاصل از تکرار، میانِ آنچه هستید و آنچه باید باشید، میانِ آرمان، کمال، و همهٔ آن چیزهای دیگر، تعارض وجود دارد. و هرجا تعارض باشد، تحریف نیز هست؛ و در نتیجه، ذهنی رنجدیده و عذابکشیده پدید میآید. و ذهنِ رنجدیده هرگز نمیتواند چیزی را کشف کند.
پس به هیچ نظامی وابسته نشوید؛ از هیچ مُرشدی پیروی نکنید.
جیدو کریشنامورتی
از کتابِ «انقلابِ درونی»
@Krishnamurti
One of the results of fear is the acceptance of authority in human affairs. Authority is created by our desire to be right, to be secure, to be comfortable, to have no conscious conflicts or disturbances, but nothing which results from fear can help us to understand our problems, even though fear may take the form of respect and submission to the so-called wise. The wise wield no authority, and those in authority are not wise. Fear, in whatever form, prevents the understanding of ourselves and of our relationship to all things. The following of authority is the denial of intelligence. To accept authority is to submit to domination, to subjugate oneself to an individual, to a group, or to an ideology, whether religious or political; and this subjugation of oneself to authority is the denial, not only of intelligence, but also of individual freedom.
Jiddu Krishnamurti
From "Education and the Significance of Life"
یکی از پیامدهای ترس، پذیرشِ اُتوریته در امورِ انسانی است. اُتوریته از میلِ ما به برحق بودن، احساسِ امنیت، آسودگی، و نداشتنِ هیچ تعارض یا آشفتگیِ مشعرانه پدید میآید. اما هیچچیز که از ترس برخاسته باشد، نمیتواند به ما در فهمِ مسائلمان یاری رساند؛ حتی اگر ترس در قالبِ احترام و فرمانبری از بهاصطلاح خردمندان ظاهر شود. خردمندان هیچ اُتوریتهای اعمال نمیکنند، و آنان که صاحبِ اُتوریتهاند، خردمند نیستند.
ترس، در هر صورتی که باشد، مانعِ شناختِ خودِ ما و رابطۀ ما با همۀ چیزهاست. پیروی از اُتوریته، انکارِ هوشمندی است. پذیرفتنِ اُتوریته یعنی تن دادن به سلطه؛ یعنی مطیعِ فردی، گروهی یا ایدئولوژیای شدن، خواه دینی باشد و خواه سیاسی. و این به انقیاد کشیدنِ خویشتن در برابرِ اُتوریته، نهتنها انکارِ هوشمندی، بلکه انکارِ آزادیِ فردی نیز هست.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti
"Speculation and imagination are a hindrance to truth. The mind that speculates can never know the beauty of what is; it is caught in the net of its own images and words. However far it may wander in its image making, it is still within the shadow of its own structure and can never see what is beyond itself. The sensitive mind is not an imaginative mind. The faculty to create pictures limits the mind; such a mind is bound to the past, to remembrance, which makes it dull. Only the still mind is sensitive."
J. Krishnamurti
Commentaries on Living: Second Series
حدسوگمان و خیالپردازی، مانعِ حقیقتاند. ذهنی که در گمانهزنی به سر میبرد، هرگز نمیتواند زیباییِ «آنچه هست» را بشناسد؛ زیرا در دامِ تصویرها و واژههای خود گرفتار است. هرقدر هم که در تصویرسازیهای خویش دور و دراز پرسه بزند، باز هم در سایۀ ساختارِ خود باقی میماند و هرگز نمیتواند آنچه را فراتر از خودِ اوست، ببیند. ذهنِ حساس، ذهنی خیالپرداز نیست. تواناییِ ساختنِ تصویر، ذهن را محدود میکند؛ چنین ذهنی به گذشته، به یادآوری، وابسته است، و همین آن را کُند میسازد. تنها ذهنِ آرام و ساکت است که حساس است.
جیدو کریشنامورتی
@Krishnamurti