2993
من روانپزشک هستم. قسمتهایی از كتابهایی كه میخوانم را همرسان میکنم و برايشان پینوشت مینويسم. تلفن تماس برای گرفتن نوبت ویزیت دارویی و رواندرمانی آنلاین 09120743890 @HafezB
آخرین باری که رفتم ملاقاتش پرستار به من گفت بدن میدونه چه طور بمیره. بگذار بدنش کارش رو بکنه، که به نظرم درست اومد. وقتی رفتم تو آروم دراز کشیده بود و داشت رو پهلوی چپش میمرد. همیشه جوری رفتار میکرد انگار به همه چیز بی چتفاوته که همیشه به نظرم کلید عمر طولانی میاومد، یا این یا میل ناب به مردن.
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: کاش علم پزشکی به موقع اجازه میداد مریض خودش بمیره. عمر طولانی همراه با عذاب از عوارض علم پزشکیه.
پ.ن۲: پستهای من این روزها کاملن بیربط به شرایط هستند. همینه که هست. شما اگه زیر موشک و انفجار دنبال حرف باربط میگردید، جای دیگه دنبالش بگردید. اینجا محل تراوشات ذهن آشفتهی جنگزدهی منه. من اینجوری دارم خودم رو زنده نگه میدارم.
@hafezbajoghli
مورل نوشته بود: میتوانید مرگ هریک از والدین را بدل کنید به موهبتی دوسویه. وقتتان را حرام سرزنش خدا یا فحاشی به بیعدالتی نکنید.
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: بدون شرح
پ.ن۲: پستهای من این روزها کاملن بیربط به شرایط هستند. همینه که هست. شما اگه زیر موشک و انفجار دنبال حرف باربط میگردید، جای دیگه دنبالش بگردید. اینجا محل تراوشات ذهن آشفتهی جنگزدهی منه. من اینجوری دارم خودم رو زنده نگه میدارم.
@hafezbajoghli
بهترین شکل حفاظت نفس مردن است. یعنی اگر بمیرد دیگر چیزی نمیتواند به او آسیب برساند.
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: من این روزها دارم کتاب صوتی تاریخ تمدن ویلدورانت رو گوش میدم. واقعن کتاب خوبیه. ویل دورانت واقعن دانشمند باهوش، تحلیلگر و خوشفکریه. به نظرم ازون کتابهاییه که حتمن باید خونده بشه. ویلدورانت در تاریخ تمدن مینویسه پیشینیان شکارچی ما اونقدر جوندوست نبودن. به راحتی خودشون رو به خطر مینداختن و با حیوانات وحشی گلاویز میشدن. پس از پیدایش کشاورزی و یکجانشینی و مدنیت انسان جون دوست شد. حیوانات هم اونقدر جون دوست نیستن. درسته که غریزهی حیات دارن ولی وقتی میخوان غذا به دست بیارن براشون کاملن جا افتاده که یا برنده میشی و شکمت سیر میشه، یا بازنده میشی و میمیری. مسالهی مرگ برای انسان پس از انقلاب کشاورزی و مدنیت اینقدر جدی و overrated شده. حیات مسالهی اون قدر مهمی در جهان نیست. مخصوصن برای کسی که چهل و هشت سالگی رو رد کرده و بالا و پایین دنیا رو دیده. یکی از استراتژیهایی که ترس من رو در این شرایط جنگی کم میکنه همین مساله است. به نظرم خنده داره آدم این زندگی آشغال رو از یه حدی جدیتر بگیره. اگه قراره بمیریم، خب میمیریم. چند بار کمتر صبحانه و ناهار و شام میخوریم و فوقش چند تا سفر کمتر میریم. ما به اشتباه این قدر مسالهی حیات را overrated کردیم. ماجرا اینقدر قرار نبوده جدی باشه.
پ.ن۲: پستهای من این روزها کاملن بیربط به شرایط هستن. همینه که هست. شما اگه زیر موشک و انفجار دنبال حرف باربط میگردید، جای دیگه دنبالش بگردید. اینجا محل تراوشات ذهن آشفتهی جنگزدهی منه. من اینجوری دارم خودم رو زنده نگه میدارم.
@hafezbajoghli
به معنای واقعی کلمه مخاطب اسیر بودیم. آلدو میدانست ما مجبوریم به تمام حرفهایش گوش کنیم.
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: تراپیستبودن یعنی مخاطب اسیر بودن. برای من به ندرت پیش اومده که به مراجعم بگم من دلم نمیخواد در این باره صحبت کنی. مراجع حق داره در مورد هرچیزی که دوست داره حرف بزنه و تراپیست هم مجبوره گوش بده. در واقع این مراجع است که تراپیست را برای یک جلسه اجاره کرده. یادمه چند سال پیش آقایی مراجعم بود که اصرار داشت با جزییات در مورد روابط جنسیش با خانمهای متعدد در جلسه صحبت کنه. از جزییات ظاهر و بدن اون خانمها حرف میزد و شیوهی سکس با اونها. فکر کنم در جلسهی دوم یا سوم بود که من ازش پرسیدم فکر میکنی توصیف روابط جنسیت با این جزییات چه کمکی به درمانت میکنه؟ گفت نمیدونم فکر کردم لازمه شما بدونید. من هم قاطعانه گفتم نه، لازم نیست من بدونم و راحت نیستم گوش بدم. البته الان که فکرش رو میکنم نمیدونم آیا برخوردم حرفهای بوده یا نه، آیا ناخودآگاه به روابط آزاد جنسی مراجعم حسادت کردم؟ آیا اگه تمکین میکردم و روند تداعی آزاد او را به هم نمیزدم شاید بهتر میتونستم به دنیای درونیش ورود کنم و براش کمک کننده باشم؟ پاسخ این سوالها رو نمیدونم. ولی معمولن این کار رو نمیکنم و پذیرفتهام که ما مخاطب اسیر برای مراجعانمون هستیم.
پ.ن۲: پستهای من این روزها کاملن بیربط به شرایط هستن. همینه که هست. شما اگه زیر موشک و انفجار دنبال حرف باربط میگردید، جای دیگه دنبالش بگردید. اینجا محل تراوشات ذهن آشفتهی جنگزدهی منه. من اینجوری دارم خودم رو زنده نگه میدارم.
@hafezbajoghli
فکر کردم پیشگیری از تراژدی یک نفر به تأخیر افتادن فانتزی آدمی دیگر است.
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: هیچ کس این واقعیت رو نمیتونه انکار کنه. تراژدی یک آدم فانتزی آدمهای دیگه است. من از روز قبل از جنگ تا حالا که سه هفته از جنگ گذشته جزیرهی کیش هستم. از ابتدای جنگ بارها اینجا رو زدن. البته تا حالا هیچ آسیبی به قسمت مسکونی و تجاری وارد نشده و زندگی عادی جریان داره. دوستان زیادی دارم که میدونستن من کیش هستم و تلفن زدن و حالم رو پرسیدن. قدردان محبت تکتکشون هستم ولی بعضیهاشون نتونستن خوشحالیشون از زدن کیش رو در صداشون پنهان کنن. حداقل دریافت حسی من این بود. البته نه اینکه من خودم را از این شرارت انسانی مبرا بدونم. من هم دقیقن همین طوریم. ممکنه لایهش فرق داشته باشه. اگه چندلایه در ناخودآگاهمون بریم پایین، همهمون به این تاریکیها و شرارتها میرسیم. یکی دو لایه بالا و پایین تفاوت چندانی نداره.
پ.ن۲: پستهای من این روزها کاملن بیربط به شرایط هستن. همینه که هست. شما اگه زیر موشک و انفجار دنبال حرف باربط میگردید، جای دیگه دنبالش بگردید. اینجا محل تراوشات ذهن آشفتهی جنگزدهی منه.
@hafezbajoghli
گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم
گفت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس
(حافظ)
@hafezbajoghli
من یه کشفی کردم!
من کشف کردم
که hedonic treadmill theory واقعن درسته. یعنی میزان لذت یا رنج آدمیزاد از یه حدی بالاتر نمیره. مثل دویدن روی تردمیله که هرچقدر تند یا یواش بدوی، باز هم سر جات وایسادی.
راستش صادقانه بگم حس و حال من الان با وجود همهی مصایبی که توش غوطهوریم تفاوت چندانی با شب عید سالهای گذشته نداره. شاید هم من دچار فریز احساسی شدم. نمیدونم. به هر حال حس الان من اینه که اونقدر حالم بد نیست، اون قدر هم حالم خوب نیست و ملالی نیست جز دوری شما! سال نو مبارک باشه. با بهترین آرزوها🌹
@hafezbajoghli
من یه کشفی کردم!
تفاوت اصلی روانپزشکها با نورولوژیستها، تفاوت در ادبیاته.
اگه یک فرد سالمند با علایم مشابه به نورولوژیست مراجعه کنه با احتمال بیشتری تشخیص مراحل ابتدایی و تحت بالینی پارکینسون میگیره و با داروی لوودوپا/کاربیدوپا بیرون میاد، اگه به روانپزشک مراجعه کنه با احتمال بیشتر تشخیص افسردگی میگیره و با قرص آسنترا بیرون میاد.
دلیل این تفاوت از نظر من تفاوت ادبیات روانپزشکها و نورولوژیستهاست.
اگه بیمار کند باشه، روانپزشکها میگن psychomotor retardation یا کندی روانی-حرکتی داره، نورولوژیستها میگن "برادیکینزیا" داره. اگه بیمار صورت بیحالت داشته باشه، روانپزشکها میگن blunted affect داره، نورولوژیستها میگن masked face داره. این تفاوت در ادبیات، موجب تغییر مسیر فکری و قضاوت بالینی پزشک میشه.
حافظ باجغلی، روانپزشک.
پ.ن: این پست رو در شرایط محدودیت شدید و کم سرعت اینترنت در وسط موشک و انفجار به نشانهی علایم حیاتی گذاشتهام. خوشبختانه یا شوربختانه هنوز زندهایم.
@hafezbajoghli
میگوید هنری تا موقع مرگش فکر میکرد آدمهای با شخصیت اونهاییان که با آب سرد حمام میکنن.
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: منم همینطور فکر میکنم🙈یادمه بچه بودم یه دوست خانوادگی خیلی باکلاس داشتیم، یه بار گفت من با آب سرد دوش میگیرم. از اون موقع تو ذهن من حک شده باکلاسها با آب سرد دوش میگیرن.
@hafezbajoghli
-قبل زندان تو یه جورایی نمایندهی یه جنس از خدانشناسی بودی که میخواست زیر آب نیاز انسان به هر جور تسلای روحانی رو بزنه.
آلدو میگوید تو توی دادگاه بودی. دفاعیهی من رو شنیدی. میدونم برای یه آتئیست قبولش سخته ولی با این که وجود نداره، خدا غیر قابل جایگزینیه. عوض پذیرش نسخههای بدلی و مبتذل در دسترس بهتره که آدم اون رو به یه شکل کاملن جدیدی برای خودش تعریف کنه.
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
@hafezbajoghli
گفت و گوی من و راننده اسنپ:
- آقا فرودگاه مهرآباد خورده. درسته؟
- بله، فرودگاه امام هم بخواهی میریم.
-من همیشه این ترس رو دارم که اشتباه بزنم. برای همین میپرسم.
- اتفاقن گاهی این اشتباه پیش میاد. چند وقت پیش یه آقایی سوار ماشین شد. فرودگاه امام زده بود. دیدم نه چمدونی داره، نه وسیلهای. یکمی که رفتیم جلو بهش گفتم آقا همهچیز رو اوردی؟ پاسپورت، ماسپورت... گفت آقا پاسپورت نمیخواد که. دارم میرم تبریز. بهش گفتم از فرودگاه امام میخواهی بری تبریز؟ گفت من فرودگاه امام نزدم. گفتم چرا درستش کن.
خیلی آدم بامعرفتی بود. گفت همین که این لطف رو به من داشتی که گفتی کافیه، نیاز به تغییر مقصد نیست.
گفتم کرایهش خیلی بیشترهها. گفت اشکالی نداره.
پ.ن: شما اگه در موقعیت مشابه بودید چه کار میکردید؟ در اپلیکیشن اسنپ مقصد را تغییر میدادید یا نمیدادید؟ لطفن گزینهای که معمولن در این شرایط انجام میدهید را انتخاب کنید، نه آنچیزی که فکر میکنید بهتر است.
۱- مقصد را تغییر میدادم.
۲- مقصد را تغییر نمیدادم.
(لطفن در نظرسنجی زیر پاسخ دهید)
@hafezbajoghli
من یه کشفی کردم!
مونجارو برای کسانی که پرخوری عصبی دارن شبیه توبه برای مذهبیهاست!
آدمهای مذهبی هر گناهی دوست داشته باشن میکنن، به نیت این که بعدش توبه میکنن.
کسانی که پرخوری عصبی دارن، هرچی دوست دارن میخورن، به این نیت که بعدش مونجارو میزنیم.
@hafezbajoghli
تا آن شب [در جمع فارغالتحصیلان دبیرستان] نمیدانستم از نظر همه یک موجود ابله و مسخرهام. تقریبن همه با بدجنسی به نمایشنامهای که در دوران مدرسه نوشته بودم هر هر خندیدند.
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: یکی از علتهایی که من از جمع فارغالتحصیلان بدم میاد اینه که اون شخصیتی که الان برای خودم قائل هستم از نظر همکلاسیهام پذیرفته نیست. تو چهرهشون میخونم که حالا برای ما آدم شدی؟! برای ما فیلم بازی نکن!..... آقا خب الان باشخصیت شدم!
@hafezbajoghli
[در جمع فارغالتحصیلان دبیرستان] گاهی اشتباهی مهلک میکردی. یکی را نمیشناختی و تظاهر میکردی که خیلی عوض شده. در حالی که واقعیت ماجرا این بود که همان موقع هم اسمش را بلد نبودی.
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: من از جمعهای فارغالتحصیلی فراریم. ۷۵ درصد بچهها رو هم نمیشناسم. بعضیها رو هم که خوب میشناختم میبینم همون قیافهی کودکیش رو داره فقط خیلی پیر شده. بعد میفهمم خودم هم همین طورم. آخه این چه خودآزاریه که آدما دارن؟! گردهمایی جمع فارغالتحصیلان دیگه چه صیغهایه؟! اگه به هر دلیلی بعد از فارغالتحصیلی نخواستی کسی رو ببینی چه دلیلی داره یههویی به صورت مصنوعی مواجه با یک جمع عظیم آدمهای صد سال پیش بشی؟! من اگه تو چنین جمعهایی برم دست کم یک هفته نیاز دارم که ریکاوری بشم. توی گروههای مجازی همکلاسیهای دبیرستان و دانشگاه هم از سر ناچاری عضو هستم ولی چراغخاموش. هیچ علاقهای به مشارکت در چنین جمعهایی ندارم. فقط بعضی وقتها که "منشن" میشم باید یه خودی نشون بدم.
@hafezbajoghli
فقط بچه مدرسهای ها فانتزی پریهای دریایی دارند. این دلبرهای دریایی جز صورتشان هیچ منفذ به درد بخوری ندارند.
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: یک صلوات عنایت بفرمایید.
@hafezbajoghli
گفت: لیام، پدر و مادرت هیچ وقت بهت گفتهن که بخشی از بزرگسالی توانایی ارزیابی موقعیتهای پرخطره؟
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: من این درس مهم رو هیچ وقت از پدر و مادرم نگرفتم. خودم با آزمون و خطا بهش رسیدم.
پ.ن۲: پستهای من این روزها کاملن بیربط به شرایط هستند. همینه که هست. شما اگه زیر موشک و انفجار دنبال حرف باربط میگردید، جای دیگه دنبالش بگردید. اینجا محل تراوشات ذهن آشفتهی جنگزدهی منه. من اینجوری دارم خودم رو زنده نگه میدارم.
@hafezbajoghli
دخترها صرفن با بدنشان قواعد زنانگی را یاد میگیرند ولی ما برای رسیدن به مردانگی باید کار خاصی بکنیم، مثلن برویم جنگ.
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: بدون شرح
@hafezbajoghli
در بافتار قرن بیست و یکمی که ما همان طور که مک لوهان پیشگویی کرد روز به روز بیشتر تبدیل به اندام جنسی دنیای ماشینی میشویم.
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: الان AI همهی کارها رو بهتر از ما انجام میده. فقط مونده سکس. البته که به زودی رباتهایی میان- و احتمالن الان هم باشن- که سکس را خیلی بهتر و ارضاکنندهتر از انسان واقعی انجام بدن. فقط میمونه توانایی تولید مثل. تولتز با طنز تلخی که داره میگه ما تبدیل به اندام جنسی دنیای ماشینی و دیجیتال شدیم.
پ.ن۲: پستهای من این روزها کاملن بیربط به شرایط هستن. همینه که هست. شما اگه زیر موشک و انفجار دنبال حرف باربط میگردید، جای دیگه دنبالش بگردید. اینجا محل تراوشات ذهن آشفتهی جنگزدهی منه. من اینجوری دارم خودم رو زنده نگه میدارم.
@hafezbajoghli
دو ماه و خُردهای به قولم پایبند ماندم. هر چند که گاهی احساس میکردم یک متقلبم. شکلی از زندگی را پیشه کرده بودم که همیشه از آن هراس داشتم و در عین حال ته دلم آرزویش میکردم: زندگیای بدون نقش داشتن و مزاحمت هنر.
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: بهتر از این نمیشد در مورد هنر حرف زد. هنر یک مزاحم همیشگی زندگیه. با ایجاد احساسات ساختگی و اغراقشده اجازه نمیده آدم مسیر زندگی نرمالش رو پیش ببره. آدم خودش هم بخواد ول کنه هنر با دخالت مستقیم و غیر مستقیم در احساسات آدمیزاد ولکن ماجرا نیست. لحظات ناب و شیرین متوهمانهش رو هم نخواستیم آقاجون. به امید روزی که رد پای هنر از زندگی آدمیزاد حذف بشه و آدمیزاد بتونه مثل آدم زندگیش رو بکنه.
پ.ن۲: پستهای من این روزها کاملن بیربط به شرایط هستن. همینه که هست. شما اگه زیر موشک و انفجار دنبال حرف باربط میگردید، جای دیگه دنبالش بگردید. اینجا محل تراوشات ذهن آشفتهی جنگزدهی منه.
@hafezbajoghli
اعصابم خُرد بود ولی میدانستم اگر انگشت حوالهشان کنم همان لحظه فیلمش را میگذارند در یوتیوب.
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: آدم در دنیای مدرن فحش هم نمیتونه بده.
پ.ن: پستهای من این روزها کاملن بیربط به شرایط هستن. همینه که هست. شما اگه زیر موشک و انفجار دنبال حرف باربط میگردید، جای دیگه دنبالش بگردید. اینجا محل تراوشات ذهن آشفتهی جنگزدهی منه.
@hafezbajoghli
نوبهار است، در آن کوش که خوشدل باشی/ که بسی گُل بدمد باز تو در گِل باشی
(حافظ)
پ.ن: حافظ هم هیچ دلیل موجهی برای شاد بودن در نوروز پیدا نکرده و برای فرار از این عذاب وجدان میگه "بکوش" و زور بزن که شاد باشی! اون هم با این استدلال آبکی! حافظ میتونست این استدلال رو برای روز اول سایر فصول به کار ببره:روز اول زمستونه، خوشحال باش چون ممکنه بسی برف بیاد و تو در گل باشی! الان روز اول پاییزه خوشحال باش، چون ممکنه بسی خزان رنگارنگ بشه و تو در گل باشی! با این حال چشم! ما زور خودمون رو میزنیم که تا جایی که مقدور باشه خوشدل باشیم! حتمن این کارو میکنیم! ممنون که گفتی.
@hafezbajoghli
مشاهدهی من در ارتباط با مراجعانم این روزها اینه که مشکل اصلی روانی در آنها فوبیای آسیب فیزیکی از جنگ نیست، حتا ترس از صداهای جنگندهها و انفجار پهپاد و موشک هم عامل اصلی مشکلات روانی اونها نیست. مشکل اصلی الان تعارضات بین فردی در پارتنرها و افراد نزدیکه. مشکل اصلی تفاوت نگاه به مسائل سیاسیه که امروز دیگه در حد یک تفاوت سادهی عقیدتی نیست که مانند دیروز به صورت متمدنانه از کنارش رد بشن. الان تفاوت عقیدتی مسالهی مرگ و زندگی شده. اینکه یک نفر در شرایط فعلی طرفدار جنگ و دخالت نیروی خارجیه و دیگری ضد جنگ. اینکه کسی طرفدار رژیم حاکمه و دیگری بر ضدش. هر دو همدیگر را به "بیشرفی" متهم میکنن. آسیب این تنشهای بین فردی در محیط "امن" خانه از آسیب موشک بیشتره. احتمال اینکه موشک به کسی بخوره عدد خیلی کمیه ولی احتمال این تعارضات جدی بین فردی خیلی خیلی زیاده. حافظ باجغلی، روانپزشک.
پ.ن: این پست رو در شرایط محدودیت شدید و کم سرعت اینترنت در وسط موشک و انفجار به نشانهی علایم حیاتی گذاشتهام. خوشبختانه یا شوربختانه هنوز زندهایم.
@hafezbajoghli
-حالت خوبه؟
-سرش را تکان میدهد. اوضاعم از نظر جسمانی این قدر خرابه که وقتی مریض میشم اصلن
نمیفهمم.
( ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: یه آدم باید خیلی دردشناس باشه که چنین جملهای به ذهنش بیاد.
@hafezbajoghli
هدف بشریت اینه که با منزلت بمیره و منزلت توی این متن یعنی مُردن توی تخت خواب خودمون، ولی اگر تشک آبی یا ملافهای با طرح اسپایدر من داشته باشیم چی؟ چه شکوه و منزلتی تو این هست؟
-نمیدونم. هیچی.
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: لودگی و به سخرهگرفتن مفاهیم معنوی، ویژگی منحصر به فرد تولتزه. مثل به چالش کشیدن مفهوم مرگ با عزت. داره میگه اگه ملافهی تخت یک سالمند که منتظر مرگه طرح اسپایدرمن داشته باشه، آیا باز همون عزتی که قابل انتظاره رو داره؟! من فقط در تولتز این جسارت رو دیدم که با مفاهیم معنوی این جوری لودهوار شوخی کنه. شبیه بچهتنبلهای آخر کلاس که لباس پوشیدن و حرف زدن معلم ریاضی رو مسخره میکنن! تولتز همینقدر بیادعا میره تو شکم مفاهیم معنوی و اونها رو به چالش میکشه و به صورت ضمنی این سوال مهم فلسفی رو مطرح میکنه که آیا اصلن ما مرگ با عزت یا بیعزت داریم؟!
@hafezbajoghli
فکر میکنم موج سواری درست مثل پرواز انسان است، برخلاف روند طبیعت.
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: چه کشف جالبی! تولتز کشف کرده که بیشتر دستاوردهای بشر بر خلاف روند طبیعت هستند: سرعت حرکت بیش از ۱۰۰ کیلومتر در ساعت با ماشین، پرواز با هواپیما، سفر به ماه، رفتن به اعماق زمین با زیردریایی، صحبتکردن دو انسان با کیلومترها فاصله، حتا خود موجسواری و یک میلیون مثال دیگه. حالا چرا وقتی به غذا و دارو میرسه، اینقدر برامون مهمه که طبیعی و گیاهی باشه؟! البته الیاف پنبه و کیف چرم رو هم دوست داریم طبیعی باشه! ظرف سفالی رو هم دوست داریم دستساز باشه! کشف من اینه که انسان موجود باحالی است!
@hafezbajoghli
آلدو همیشه راجع به نفرتش از خردهفرهنگها حرف میزد؛ اصلن مفهوم عوامالناسی را که دربارهی تفاوتشان با عوامالناس دیگر لاف میزدند، این که همراه هم متفاوتاند، درک نمیکرد.
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: من مدتهاست نه تنها از تعصبم به فرهنگ ایرانی عبور کردم، دیگه هیچ علاقهای به هیچ فرهنگی در دنیا ندارم. اعتقادم رو به اصالت به کلی از دست دادم. خودم را یه آدم بیریشه و نااصیل میدونم.
@hafezbajoghli
بادی شدید دریا را میشکافد. بر چهرهی هر موج خشم نشسته و غم. در تضاد با آن صخرهی عظیمی در پس زمینه که بیچهره و سخت و ناشناخته است، چون مرگ.
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: دارم فکر میکنم چرا تا حالا کسی ترکیب خشم و غم را در امواج دریا کشف نکرده بود؟! حتا در ترکییهای "موج خروشان" یا "غرش موج" من حس خشم نمیگرفتم. با اینکه من همیشه در کنار دریا حس غم رو در کنار کلی حس متناقض دیگه تجربه میکردم ولی این جرات رو نداشتم که غم درونی خودم رو به موج دریا نسبت بدم. خب این یعنی ذاتن نگاه ادبیات ندارم. ادبیات یعنی اینکه آدم این توانایی رو داشته باشه که حسهای سنگین درونیش رو فرافکنی کنه روی طبیعت. شاعر به جای تحمل سنگین غم درونی، این غم را روی امواج دریا فرافکنی میکنه و خودش رو از بار سنگین غم رها میکنه. به این دلیله که ادبیات شفابخشه. از طرف دیگه هر وقت کسی میخواسته دریا رو توصیف کنه، نگاهش به اون صخرهی پس زمینه نمیفتاده. اون صخرهی عظیم بیچهره و سخت و ناشناخته چون مرگ. داشتن چنین نگاهی یعنی نبوغ ادبیات.
@hafezbajoghli
[در جمع فارغالتحصیلان دبیرستان] بعد از چند دور شنا در آن استخر خاطرات آماده بودم بزنم به چاک، ولی به خاطر آلدو ماندم.
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: دقیقن درکش میکنم.
@hafezbajoghli
حتا گردهمایی فارغالتحصیلان مدرسه بعد از ده سال هم دیدنیهای خودش را دارد. با این حال گرمایی بیغل و غش در جمع وجود داشت که غیر منتظره بود؛ اینها آدمهایی بودند که تو را از زمان جوجگی و اشتباه پدر و مادرتْ بودن میشناختند، قبل از این که محصول گامهای اشتباه خودت باشی.
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: ما تا زمان دبستان محصول اشتباه پدر و مادرمون بودیم، بعدش کم کم محصول اشتباههای خودمون. خیلی هم عالی. همینه که هست.
@hafezbajoghli
جوانتر از آن بودند که بتوانند یک چنین فاجعهای را هضم کنند. برای همین خوش گذرانی کردند.
(ریگ روان، تولتز، خاکسار)
پ.ن: بدون شرح
@hafezbajoghli