hafezbajoghli | Unsorted

Telegram-канал hafezbajoghli - یادداشت‌های یک روانپزشک

2993

من روانپزشک هستم. قسمت‌هایی از كتاب‌هایی كه می‌خوانم را همرسان می‌کنم و براي‌شان پی‌نوشت می‌نويسم. تلفن تماس برای گرفتن نوبت ویزیت دارویی و رواندرمانی آنلاین 09120743890 @HafezB

Subscribe to a channel

یادداشت‌های یک روانپزشک

من یه کشف ادبیاتی کردم!

در ادبیات فارسی one night stand داریم!


رابطه‌ی رستم و تهمینه

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک



همه‌ی مردم در لس آنجلس دارند همین کار را می‌کنند. مثل خر دنبال یک کوفتی می‌روند که وجود ندارد. در اصل یک جور ترس از روبه رو شدن با خود، ترس از تنها ماندن، ترس من از شلوغی است؛ مثل خر دنبال شلوغی رفتن.

(حکایت‌هایی از دیوانگی‌های روزمره، بوکوفسکی، نظام‌آبادی)
پ.ن: دیگه این جوری با پتک نکوبون تو سرمون بوکوفسکی جان! یه عمر دنبال چیزی داریم می‌دویم که وجود نداره! پا می‌شیم می‌ریم تو شلوغی شاید یه فرجی بشه! شاید یه اتفاقی بیفته! شاید یه ماجرایی پیش بیاد! شاید راه سعادت بشری رو تو این شلوغی یافتیم! در همین حد خریتانه! در همین حد احمقانه! دویدن دنبال چیزی که وجود نداره! فکر نمی‌کردم در این حد داغون باشم. واقعن چرا مثل خر راهمو کج می‌کنم به جاهای شلوغ؟!

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

سوار ماشین می‌شدم و در حال راندن در کناره‌ی خیابان دنبال جای خوبی می‌گشتم تا چیزی بخورم. منظورم از جای خوب جایی است که شلوغ نبود و غذای خوبی هم داشت.
این دو انگار نسبت عکس دارند؛ یعنی اگر جایی غدایش خوب باشد باید مردم هم آن‌جا باشند، اما مثل خیلی از حقایق این حقیقت هم لزومن صادق نبود. گاهی مردم جایی جمع می‌شوند که آشغال به تمام معنا سرو می‌کند.
پس هر شب سیاحت من شروع می‌شد برای پیدا کردن جایی که غذای خوب داشته باشد و جمعیت دیوانه واری آن‌جا را پر نکرده باشد. گاهی گیر می‌آمد.
(حکایت‌هایی از دیوانگی‌های روزمره، بوکوفسکی، نظام‌آبادی)
پ.ن: من این راز رو به این وضوح نمی‌دونستم ولی الان که فکرشو می‌کنم مثال‌های زیادی به ذهنم میاد. پزشک‌های خیلی خوبی که سرشون شلوغ نیست، هنرمندان عمیقی که مشهور نیستن، و همچنین رستوران‌ها و کافه‌های خیلی خوبی که شلوغ نیستن. برعکسش هم قطعن هست. جاهای شلوغ و آشغال تو دنیا کم نیست. اون‌قدر روی خرد جمعی حساب نکنید.

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

من یه کشفی کردم!

علوم انسانی‌ها درجات زیادی از پزشک‌ستیزی دارن.
در کنار دلایل زیادی که برای پدیده‌ی پزشکی‌ستیزی وجود داره، یکی از علت‌هاش اینه که اون‌ها خیلی خوب می‌فهمن که پزشک‌ها جنبه‌های خیلی زیادی از انسان رو میس می‌کنن. علوم انسانی‌ها این قدر تجربه‌های زیسته‌ی انسان‌ها رو خونده‌اند که نمی‌تونن جنبه‌های عمیق‌تر انسانی رو نبینن و به همین دلیل دید مکانیکی پزشک‌ها حرص‌شون رو در میاره.
مهندس‌ها هیچ مشکلی با دید مکانیکی پزشک‌ها ندارن، چون خودشون مکانیکی‌ترن. اگه مهندس‌ها مشکلی با پزشک‌ها داشته باشن به خاطر پولیه که پزشک‌ها می‌گیرن.

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

کشف یکی از دوستان موسیقی‌دان:

دست زدن و گرفتن سر ضرب موسیقی سنتی ایرانی غیر از ریتم شش هشتم، کار خیلی سختیه، در صورتی‌که در موسیقی غربی به دلیل وجود صدای "درام" ریتم زمینه‌ای قابل تشخیصه.
درسته که در موسیقی سنتی ایرانی هم تمبک داریم، ولی تمبک مسوولیت اصلیش به عنوان یک ساز کوبه‌ای که نگه داشتن ضرباهنگ است رو فراموش کرده. تمبک نواز ایرانی اون‌قدر درگیر ریز زدن و شلوغ‌کاری و شیرین کاریه که یادش می‌ره ضرباهنگ رو به طور واضح نشون بده. معمولن مخاطبان موسیقی سنتی ایرانی نمی‌تونن ضرباهنگ ریتمی که می‌شنون رو در ذهن‌شون یا با دست زدن، یا با تکون دادن سر نگه دارن. حس ریتم به راحتی از دست مخاطب در می‌ره. اتفاقی که در موسیقی غربی به دلیل طنین واضح ضربه‌های درام نمیفته.
@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

من یه کشفی کردم!

شما اسم "خیانت پارتنر" را تبدیل کن به "جفای یار" دیگه نه تنها بد نیست، باید ناز معشوق جفاکار رو هم بکشید.

شما اسم stalker اون هم در حدی که کارش اینه که هر روز بره زیر سقف خانه‌ی معشوق گریه زاری کنه رو تبدیل کن به شعر
"چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت/ شیوه‌ی جنات تجری تحتهاالانهار داشت"
دیگه stalking نه تنها بد نیست، بلکه باید دست چنین عاشقی رو هم بوسید.
مگر این‌که از تمام این اشعار تعابیر عرفانی-خدایی داشته باشید. اما اگه خوانش زمینی ازشون دارید، این نوع عشق‌ورزی رو من به جوانان توصیه نمی‌کنم. دست کم در خوانش زمینی، یک عشق بیمارگونه توصیف شده.

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

بعد از این که مثل هزارپایی دراز به زور خودم را اینچ به اینچ از وان بیرون کشیدم، خودم را به آشپزخانه رساندم تا تلاش کنم یک لیوان آب بخورم.
(حکایت‌هایی از دیوانگی‌های روزمره، بوکوفسکی، نظام‌آبادی)
پ.ن: یعنی بهتر از این نمی‌شد تصویر بیرون اومدن از وان رو این قدر ساده و ملموس و قابل تصور توصیف کرد. معجزه‌ی ادبیات از نظر من همینه. این که بتونی این قدر ساده و قابل تصور حرف بزنی. روز به روز بیشتر از لفاظی و سخن‌پردازی حالم به هم می‌خوره. چرا وقتی می‌خواهید بنویسید این جوری می‌شید؟ چرا مثل بچه‌ی آدم حرف‌تون رو نمی‌زنید؟! می‌خواهید بگید خیلی خفنید؟ به نظر من اگه پول‌هاتون رو جمع کنید، یه ساعت رولکس بخرید و از آستین‌تون بندازید بیرون بهتر از اینه که زور بزنید لفاظی کنید.

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

خیلی وقت ها وضعیت آشپزخانه مثل وضعیت ذهن است. مردهای آشفته و به هم ریخته مردهای روبه راه، مردهای اندیشمندند. آشپزخانه‌شان مثل ذهن‌شان است. پر از آت و آشغال، پر از خرت و پرت‌های کثیف و آلوده. اما از این وضعیت ذهن خود به خوبی باخبرند و از آن بدشان هم نمی‌آید. گاهی از کوره در می‌روند. به زمین و زمان بد و بی‌راه می‌گویند و آتشی به پا می‌کنند که بیش و کم به این آتش خلاقیت می‌گوییم. درست مثل زمانی که کمی سرشان گرم است و آشپزخانه را تمیز می‌کنند. ولی خیلی زود دوباره همه چیز به هم می‌ریزد و دوباره آتش‌شان می‌خوابد و به قرص و دوا، دعا و جادو، رابطه‌ی جنسی، بخت آزمایی و عرفان رو می‌آورند؛ ولی مردی که همیشه آشپزخانه‌اش مرتب است ناتو است. از این مرد بر حذر باش. وضع آشپزخانه‌اش مثل وضع ذهنش است. همه چیز مرتب است و سر جای خود. گذاشته است زندگی زود تبدیلش کند به ملاطی سیمانی و سفت و سخت با طرز فکری منظم که هم نگه‌اش می‌دارد و هم خیالش را راحت می‌کند. اگر ده دقیقه به حرف‌هایش گوش کنید، می‌فهمید که تا حالا هرچه در زندگی‌اش گفته به کلی بی‌معناست و هیشه کلافه کننده. این مرد، مرد سیمانی است.
(حکایت‌هایی از دیوانگی‌های روزمره، بوکوفسکی، نظام‌آبادی)
پ.ن: بوکوفسکی همون نویسنده‌ایه که من سال‌ها دنبالش می‌گشتم! عالیه. من عاشق آدم‌هایی هستم که شر و ور می‌گن ولی شر و ور ساختارمند و ادیبانه و مستدل و مستند و متشخصانه و خوشگل! کسی که ادعا می‌کنه حرف حسابی می‌زنه و شر و ور نمی‌گه آدم مزخرفیه.من از آدم حسابی‌ها اصلن خوشم نمیاد. همه‌ی آدم حسابی‌ها دروغ‌ می‌گن. عاشق بوکوفسکی شدم دقیقن چون ادعای فیک آدم حسابی بودن نمی‌کنه. قشنگ تو چشم آدم دری وری می‌گه. باز هم می‌گم در این دنیای ناحسابی، تمامی حرف‌ها ناحسابین. اصلن حرف حسابی تو این دنیا نداریم. از کسانی که ادعا می‌کنن حرف حسابی می‌زنن برحذر باش! آدمای چندش و ناحسابی عشقن. من مخلصشونم. البته به شرطی که شر و ورشون رو قشنگ و دل‌نشین بیان کنن، مثل بوکوفسکی.

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک


بیایید با هم این کتاب را بخوانیم و درباره‌اش صحبت کنیم.

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

دیده بودم که کار آدم‌ها را می‌خورد. انگار دارند ذوب می‌شوند...آن‌ها ذوب می‌شدند یا چاق و گنده. مخصوصن حوالی دور کمر و شکم. این هم به خاطر نشستن روی صندلی بود و حرکات همیشگی و حرف‌های همیشگی. بعدش هم حمله‌های سرگیجه بود و درد بازو و گردن و سینه و همه جا.

(اداره پست، بوکوفسکی، امیرریاحی)

پ.ن: در این‌که کار آدمو داغون می‌کنه که هیچ شکی نیست ولی نکته این‌جاست که بدتر از کار کردن، بی‌کاریه. متاسفانه راه سعادتی وجود نداره. صد رحمت به همین کار داغون کننده.
@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

من یه کشف زبان‌شناسی کردم!

برای اهالی کشور آلمان گاهی شنیدم که می‌گن "آلمان‌ها". برای اهالی کشور انگلیس هم گاهی شنیدم که می‌گن "انگلیس‌ها" اما هیچ‌وقت آمریکاها، نروژها، سوئدها، فرانسه‌ها، تایلندها نشنیدم.
@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا





(مولانا)

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

من یه کشف زبان‌شناسی کردم!

وقتی کسی "بر می‌گرده" و یه چیزی به آدم می‌گه، هرچی بگه حرف بدیه. وقتی می‌گیم "طرف برگشته، به من می‌گه...." هیچ وقت حرف خوبی طرف نزده. آدم‌ها برای گفتن حرف‌های خوب بر نمی‌گردن.

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

یک جایی بود که روی دریا گسترده بود. روی دریا ساخته بودندش. جایی قدیمی، اما باکلاس... اتاقی در طبقه‌ی اول گرفتیم. می‌شد صدای دریا را که آن زیر بود شنید‌. صدای موج‌ها، بوی دریا و می‌شد بالا و پایین شدن جزر و مد را حس کرد. بی هیچ عجله‌ای همین طور با هم حرف زدیم و نوشیدیم. بعد رفتم آن طرف و کنارش روی کاناپه نشستم. چیزی بین‌مان به وجود آمده بود. با هم خندیدیم و حرف زدیم و به صدای دریا گوش دادیم. من لباس‌هایم را سبک کردم، اما از او خواستم همان طور بماند. بردمش به اتاق و همان طور که می‌خزیدم او را هم سبک‌تر کردم. اولش کمی سخت بود، بعد کم کم واداد. یکی از بهترین‌ها بود. صدای آب را می‌شنیدم. بالا و پایین جزر و مد را. انگار دریا در من بود که داشت می‌آمد. تمامی نداشت. بعد غلت زدم. گفت: اوه!، عیسی مسیح ناصری! اوه!
نمی‌دانم چه دخلی به مسیح دارد این جور چیزها!
(اداره پست، بوکوفسکی، امیرریاحی)

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

هرازگاهی زنی می‌آید کاملن شکفته. زنی که انگار لباس به سختی خودش را بر تن او سر هم نگه داشته... موجودی جذاب، طلسم، نهایت همه چیز. سرم را بلند کردم و دیدمش. در انتهای بار ایستاده بود. آمده بود لبی تر کند و مسوول بار به او سرویس نمی‌داد و او هم شروع کرده بود به داد و هوار و آن‌ها هم پلیس صدا کرده بودند و پلیس هم بازوی او را گرفته بود و داشت هدایتش می‌کرد به بیرون و هم‌زمان با هم صحبت می‌کردند. نوشیدنی‌ام را تمام کردم و دنبال‌شان رفتم. جناب سروان، جناب سروان! پلیس ایستاد و نگاهم کرد. گفتم همسر من کار اشتباهی کرده؟ ما فکر می‌کنیم ایشون از خود بی‌خود شده‌ن قربان. می‌خواستم تا دم در همراهی‌شون کنم. -تا دم در شروع مسابقه؟….. خندید. «نه» قربان، تا دم در خروج.
-من همین جا ازتون تحویلش می‌گیرم جناب سروان.
- بسیار خب قربان, فقط مراقب باشین دیگه بیشتر از این نخوره. جواب ندادم. بازوی زن را گرفتم و برگرداندمش. گفت: مرسی، تو نجاتم دادی. تهی‌گاهش می‌خورد به من. -اشکالی نداره. اسم من هنکه. گفت: من هم مری لو هستم. گفتم: مری لو، من عاشقتم. خندید.

(اداره پست، بوکوفسکی، امیرریاحی)

پ.ن: مخ‌زنی واقعی اینه. بقیه‌شون سوء تفاهمن.

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک



بعد از شنل گوگول، جنگ و صلح برای من
بزرگ‌ترین شکست بوده.

(حکایت‌هایی از دیوانگی‌های روزمره، بوکوفسکی، نظام‌آبادی)
پ.ن: بزرگ‌ترین شاهکار ادبیات جهان یعنی جنگ و صلح تولستوی برای ایشون بزرگ‌ترین شکست بوده! همین چیزیه که من رو شیفته‌ی بوکوفسکی می‌کنه! قشنگ زر می‌زنه و راه می‌ره! خودش هم می‌دونه داره زر می‌زنه. اصلن ادبیات یعنی زر زدن. کل زندگی یعنی زر زدن. بوکوفسکی دنبال حرف حساب نیست‌. سبکش زر زدنه. مثل لباس‌های داغونی که وقتی می‌پرسیم چرا این‌جوریه، می‌گن مدلشه! مدل بوکوفسکی هم همینه. از نظر من متناسب‌ترین مدل با واقعیت محض زندگی! من شیفته‌ی انسان‌هایی هستم که راحت زر می‌زنن و از آدم‌هایی که حرف حسابی می‌زنن گریزانم. چون عمیقن معتقدم در این دنیای ناحسابی، حرف حسابی نداریم. بوکوفسکی جان! از نظر تو جنگ و صلح تولستوی یک شکست بزرگه؟! دمت گرم! زر زدنت باحاله.

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

بعضی آدم ها همیشه می‌خواهند جایی بروند‌ «بریم یه فیلم ببینیم.» بریم قایق سواری.» «بریم دختر بازی.» منم همیشه می‌گویم:

«گوربابای همه‌شون. بذارید من این جا بشینم.»

(حکایت‌هایی از دیوانگی‌های روزمره، بوکوفسکی، نظام‌آبادی)
پ.ن: الان کشف کردم انسان‌ها به دو دسته تقسیم می‌شن: انسان‌هایی که می‌خوان جایی برن، انسان‌هایی که نمی‌خوان جایی برن.
من خودم تا چند وقت پیش جزو دسته‌ی دوم بودم. اصلن برام تعریف نشده بود که بعد از تموم شدن کارم باید جایی برم. نمی‌دونم چه بلایی سرم اومده که مدتیه همیشه می‌خوام جایی برم. فرقی نداره کجا، فقط یه جایی باشه غیر از خونه. قشنگ تبدیل شدم به یه آدم هرجایی!

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

بعدن از من این را قبول می‌کنی که آفت در بهترین برش‌های انسانی رشد می‌کند؛ آفت‌ها می‌دانند غذای خوب کجاست.
(حکایت‌هایی از دیوانگی‌های روزمره، بوکوفسکی، نظام‌آبادی)
پ.ن: این جمله رو باید با آب طلا نوشت. آدمیزاد نباید به رشد و پختگی خودش مغرور بشه. فجیع‌ترین اشتباه‌های شناختی و رفتاری از هرکسی در هر سطح و موقعیتی نه تنها ممکنه پیش بیاد، بلکه خیلی محتمل‌تر از چیزیه که آدم فکرشو می‌کنه. انسان رو دست بالا نگیرید. آفت به تنومندترین درختان هم می‌زنه. ما اصلن از آفت‌ها ایمن نیستیم. نمی‌دونم چرا فکر می‌کنیم یه کارهایی از ما سر نمی‌زنه. همه کاری ازمون سر می‌زنه. اگه آفت‌های انسانی رو بشناسیم با خودمون و دیگران مهربان‌تر رفتار می‌کنیم. کلیدش اینه که انسان رو دست بالا نگیریم. انسان به راحتی دچار آفت می‌شه.
@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

-می‌گه تا وقتی کار نداره نمی‌تونه بنویسه. برای نوشتن به شغل نیاز داره.
-مسخره است. من بعضی از بهترین نوشته‌هام رو وقتی نوشتم که کار نمی‌کردم و داشتم از گشنگی می‌مردم.
-اما بنی آدیمسون فقط راجع به خودش نمی‌نویسه. راجع به مردم دیگه می‌نویسه.
-اوه!
(حکایت‌هایی از دیوانگی‌های روزمره، بوکوفسکی، نظام‌آبادی)
پ.ن: من خودم فقط وقتی با مردم در رابطه باشم می‌تونم تولید محتوا کنم. شاید علتش اینه که آدم سطحی‌ای هستم. همیشه باید سرم تو کون ملت باشه که بتونم یه رازی از زندگی رو کشف کنم. توی خلوت تنهاییم هیچ اتفاقی نمیفته. اون قدر روحم عمیق نیست که در خلوت تنهاییم چیزی ازم بیرون بیاد. ذلیل ارتباط با آدم‌هام.

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

داشتم فکر می‌کردم چرا درادبیات ما معشوق بلبل باید گل باشه؟! چرا این‌قدر مفهوم عشق رو می‌خواستن غیر جنسی ببینن؟ چرا معشوق بلبل یک بلبل ماده نبوده؟! آخه گل هم شد معشوق؟! بلبل چه غلطی می‌خواد با گل بکنه؟!
چرا تا این حد عشق رو مبرا از سکس می‌دیدن؟

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

من یه کشف دردناک کردم!

کسانی که فراموشی کوتاه‌مدت پیدا کردن، خیلی از اتفاق‌های مهم که تازه اتفاق افتاده رو به کلی فراموش می‌کنن. این‌ها کم کم به حافظه‌شون بی‌اعتماد می‌شن. حالا اگه بدشانسی بیارن و کابوس‌های شبانه‌ی فجیع مثل تجاوز و حمله با تصویر واضح و مشخص ببینن، این ترس رو دارن که نکنه این‌ها کابوس نبوده، چیزهایی بوده که اتفاق افتاده و یادشون رفته که کی و کجا اتفاق افتاده.

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

اما آشپزخانه‌ی کثیف یک زن - از نگاه مردها - قصه‌ی دیگری است. اگر زن شاغل نیست و بچه هم ندارد، تمیزی یا کثیفی آشپزخانه‌اش تقریبن همیشه به جز موارد استثنایی نسبت مستقیم دارد با این که چقدر به تو اهمیت می‌دهد. بعضی زن‌ها تئوری‌هایی درباره‌ی نجات جهان دارند اما نمی‌توانند یک فنجان قهوه را بشورند. اگر همین حرف‌ها را هم به آن‌ها بزنی در جواب می‌گویند: «شستن فنجان قهوه چه اهمیتی دارد. متأسفانه اهمیت دارد. به ویژه برای مردی که پشت ماشین تراش هشت ساعت کامل و دو ساعت هم اضافه کاری کرده است. اگر می‌خواهی دنیا را نجات دهی از نجات یک مرد شروع کن. بقیه‌اش حرف‌های رمانتیک پرطمطراق یا سیاست بازی است.
(حکایت‌هایی از دیوانگی‌های روزمره، بوکوفسکی، نظام‌آبادی)
پ.ن: راستش من دفاعی از دری‌وری‌های بوکوفسکی ندارم. نه با حرف‌هاش موافقم، نه مخالف. اصلن الان کشف کردم مگه یارکشیه که موافق یا مخالف باشی؟! مگه در مورد هر حرفی باید در این جهان موضع مخالف یا موافق گرفت؟! ایشون یه چیزی گفتن و رفتن. اصلن ایشون الان در قید حیات نیستن. فقط می‌تونم بگم یه جاهایی از ذهن منو تکون داد. نمی‌دونم دقیقن کجا رو تکون داد یا به چه سمتی تکون داد. ولی خب مطمئنم که تکون داد. من ادبیات رو برای همین می‌خونم. می‌خوام یکمی تکون بخورم. یکمی این ور و اون ور بشم. حال می‌ده. نه موافقم، نه مخالف. ولی خاصیت این ور و اون ور کنندگیش جالب انگیزناکه. به قول مولانا "چون کشتی بی‌لنگر کژ می‌شد و مژ می‌شد" الان کشف کردم ادبیات کژ و مژی رو دوست دارم.

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

تو به من مردی را نشان بده که تنها زندگی می‌کند و آشپزخانه‌اش همیشه کثیف است، من به تو می‌گویم به احتمال ۵ از ۹ این مرد بی نظیر است. -چارلز بوکوفسکی، ۶۷/۶/۲۷ بعد از ۱۹ امین بطری آب‌جو.
تو به من مردی را نشان بده که تنها زندگی می‌کند و آشپزخانه‌اش همیشه تمیز است، من به تو می‌گویم به احتمال ۸ از ۹ ویژگی‌های روانی این مرد تهوع آور است. -چارلز بوکوفسکی۶۷/۶/۲۷، بعد از ۲۰ امین بطری آب‌جو
(حکایت‌هایی از دیوانگی‌های روزمره، بوکوفسکی، نظام‌آبادی)

پ.ن: میشه عاشق کشفیات این نویسنده نشد؟!
یه کاشف‌تر از خودم یافتم! فکر کنم نویسنده‌ی مورد علاقه‌م رو بعد از سال‌ها پیدا کردم! دمش گرم که با اعتماد به نفس دری‌وری‌هاش رو به عنوان فکت به گوش جهانیان می‌رسونه! مگه بقیه آدما کاری غیر از این می‌کنن؟! من که تا حالا ندیدم کسی حرف حسابی بزنه. در یک دنیای ناحسابی همه‌ی حرف‌ها ناحسابین. بعضی‌ها فقط ادای تنگا رو در میارن. دم بوکوفسکی گرم.

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

من یه کشف زبان‌شناسی کردم!


جمله‌ی "بگید، می‌شنویم" معنی خوبی نمی‌ده. توش حرص نهفته است. بدتر از اون "می‌فرمودید" است.

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

من یه کشفی کردم!

تمام کسانیکه اصرار به مارینیت کردن گوشت دارن، با طعم واقعی گوشت مشکل دارن، و همه‌ی کسانی که با طعم واقعی گوشت مشکل دارن به درجاتی مقاومت ناخودآگاه به سکس دارن. خوش‌سکس‌ترین انسان‌ها همانا کسانی هستند که اصراری به مارینیت کردن گوشت ندارند. اما اگر مارینیت کردن گوشت صرفن به دلیل تنوع باشد و در آن الحاح و اصرار نورزند، بلا اشکال است.

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

من یه کشف زبان‌شناسی کردم!

اهالی استان فارس نمی‌گن ما "فارسی" هستیم، می‌گن ما "فارس" هستیم. تزک‌ها نمی‌گن ما "ترکی" هستیم، می‌گن ما "ترک" هستیم. اهالی قوم بلوچ نمی‌گن ما "بلوچی" هستیم، می‌گن ما "بلوچ" هستیم. ولی زابلی‌ها و یزدی‌ها و بابلی‌ها و آملی‌ها و اراکی‌ها و سمنانی‌ها و انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها و نروژی‌ها و سوئدی‌ها قشنگ "ی" نسبت به کار می‌برن.

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

من یه کشف زبان‌شناسی کردم!

"ماجرا" یک واژه نیست، یک جمله است. یک جمله‌ی عربی است که وارد زبان فارسی شده، ماهیت جمله بودنش را از دست داده و تبدیل به یک واژه شده.
ما جَری : آن‌چه جریان یافت، آن‌چه اتفاق افتاد.

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

روز بعد رفتیم به مسافرخانه‌ی او و کمی از خرت و پرت‌هایش را برداشتیم. یک یاروی سبزه طوری آن‌جا بود با زگیل گنده‌ای روی دماغش. به نظر خطرناک می‌آمد. از مری لو پرسید: «با این می‌ری؟» «آره.» «خیلی خب خوش بگذره.» و سیگارش را گیراند. مرسی هکتور.... هکتور؟ این دیگر چه‌جور اسمی بود؟ از من پرسید: «آبج می‌زنی؟» گفتم: حتمن. هکتور لبه‌ی تخت نشسته بود. بلند شد رفت آشپزخانه و سه بطری آورد. آبجوی خوبی بود. از آلمان وارد شده بود. هکتور بطری مری لو را باز کرد. کمی از آن را برای مری لو ریخت توی لیوان بعد از من پرسید: «لیوان؟» «نه مرسی» بلند شدم و بطری را ازش گرفتم. نشستیم و بطری‌ها را در سکوت نوشیدیم. بعد هکتور گفت: آن قدر مرد هستی که بتونی مری لو رو از من بگیری؟ «چه بدونم ولی انتخاب خودشه اگه می‌خواد پیش تو بمونه خب می‌مونه. چرا از خودش نمی‌پرسی؟» «مری لو پیش من می‌مونی؟» مری لو گفت نه، من با این می‌رم و به من اشاره کرد. حس می‌کردم آدم مهمی‌ام. آن قدر زن‌ها را سر مردهای دیگر از دست داده بودم که حالا که یک بار هم برعکس شده بود حس خوبی داشتم. سیگاری گیراندم.
(اداره پست، بوکوفسکی، امیرریاحی)

پ.ن: در همین حد بی ریا!

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

باقی مسابقه را نوشیدیم. او برایم شانس آورد. دو تا از سه مسابقه‌ی آخر را بردم. ازش پرسیدم با ماشین خودت اومده‌ی؟گفت: با یه احمق عوضی‌ای اومده‌م، فراموشش کن. گفتم: اگه تو بتونی من هم می‌تونم. توی اتومبیل پیچیدیم به هم و زبانش مثل بچه‌ی مار گمشده‌ای هی این ور و آن ور می‌رفت. بعد باز شدیم و من راندم تا ساحل. شب خوش شانسی‌ام بود. میزی مشرف به دریا گرفتم و نوشیدنی سفارش دادیم و منتظر استیک ماندیم. همه‌ی آدم‌های آن‌جا نگاهش می‌کردند. خم شدم جلو و سیگارش را روشن کردم و به این فکر می‌کردم که این یکی از آن خوب‌ها خواهد بود. هر کسی که آن‌جا بود می‌دانست من به چه فکر می‌کنم و مری لو هم می‌دانست من به چه فکر می‌کنم و از بالای شعله لبخند زدم.
(اداره پست، بوکوفسکی، امیرریاحی)

پ.ن: یک صلوات عنایت بفرمایید.

@hafezbajoghli

Читать полностью…

یادداشت‌های یک روانپزشک

من یه کشف زبان‌شناسی کردم!

دخالت و مداخله واژه‌های عربی هستند که وارد زبان فارسی شده‌اند. جالبه دخالت معنی بد می‌ده ولی مداخله معنی بد نمی‌ده. دخالت چون معنی منفی می‌ده همیشه با فعل نهی به کار می‌ره. مثل "شما دخالت نکن" ولی مداخله خیلی وقت‌ها توصیه می‌شه. مثل این که بگیم شما باید مداخله می‌کردی یا این مساله نیاز به مداخله‌ی شما داره.

@hafezbajoghli

Читать полностью…
Subscribe to a channel