🎼 🌒 ...
و با گوشی که از شنیدن
حقیقت ناتوان است میشنود...
آنگاه است که پرده عقلش را دریده و خانه دل را ویرانه ساخته
پس ناگزیر است ولی دیگر
نه پای رفتن دارد نه تاب ماندن
و مدام با خویشتن در جدال است
که گر گریزد کجا گریزد وگر بماند کجا بماند...
@Darrkoob
🎼 🌘 🌖... @Darrkoob
بنشستهام من بر دَرَت، تا بو که بر جوشد وفا
باشد که بگشایی دری، گویی که: " برخیز، اندرآ! "
غرق است جانم بر دَرَت، در بویِ مُشک و عنبرت
ای صد هزاران مرحمت بر رویِ خوبت دائما
ماییم مست و سَرگران،
فارغ ز کارِ دیگران
عالَم اگر بر هم رود،
عشقِ تو را بادا بقا...!
مولانا | دیوان شمس | غزل شمارهی ۷
اگر مشتاق رسیدن سال نو و تعطیلات نیستید،
بدانید که
هیچ اشکالی ندارد...
این که احساس خستگی، گیجی، و بیحسی میکنید و با این مراسم ارتباطی برقرار نمیکنید عادی است
عادی است که احساسات غیر عادی داشته باشید.
اگر در این روزها حس خشم، کسالت، تاسف و سوگ دارید
شما تنها نیستید.
اگر نمیخواهید در مراسمی شرکت کنید یا نمیخواهید افراد خاصی را ملاقات کنید،
اگر در این تعطیلات نمیتوانید حس درد را بیش ازین در خود سرکوب کنید یا نادیده بگیرید
هیچ اشکالی ندارد!
هیچ اشکالی ندارد اگر شبیه دیگران نباشید.
هیچ ایرادی در شما وجود ندارد.
اگر به هیچ کدام از مراسم سنتی یا مذهبی باور یا احساسی ندارید،
اگر نمیخواهید این سال جدید را جشن بگیرید و مشتاق فرا رسیدن سالی نو نیستید.
اگر در حال تجربهی بحران و دردی عمیق هستید و نیاز به فضا دارید و میخواهید از اعضای خانواده دور باشید،
اگر منتظرید تا سر و صداهای جشن و پایکوبی تمام شود،
اگر نمیخواهید به دوست داشتن افرادی خاصی تظاهر کنید
هیچ ایرادی به شما وارد نیست...
یادتان باشد که شما نسخه ای اصیل و بی همتا از مخلوقات جهان هستید
و میتوانید عاشق افرادی باشید، بدون اینکه بخواهید آنها را ملاقات کنید
آنچه که برای دیگران مناسب جالب و درست است لزوما در این زمان بخصوص زندگی شما که در حال سپری کردن مسیری دشوار هستید برای شما مناسب و جالب و درست نیست.
در این فصل تعطیلات بگذارید که یکتا، اصیل و بی مانند باشید
شهامت زیادی میخواهد که خودتان باشید وقتی که چنین گرایش قدرتمندری برای راضی نگه داشتن دیگران و برقراری آشتی و دوستی وجود دارد
برقراری آشتی و دوستی؟
به چه قیمتی؟
در این فصل تعطیلات به خودت یک تعطیلی حقیقی بده
چه بخواهی سال جدید را جشن بگیری چه نخواهی
سال نو مبارک دوست من
درسته. تو میتوانی جشن نگرفتنت را جشن بگیری...!
جف فاستر
با چشمها
با چشمها
ز حیرتِ این صبحِ نابجای
خشکیده بر دریچهی خورشیدِ چارتاق
بر تارکِ سپیدهی این روزِ پابهزای،
دستانِ بستهام را
آزاد کردم از
زنجیرهای خواب.
فریاد برکشیدم:
«ــ اینک
چراغ معجزه
مَردُم!
تشخیصِ نیمشب را از فجر
در چشمهای کوردلیتان
سویی به جای اگر
ماندهست آنقدر،
تا
از
کیسهتان نرفته تماشا کنید خوب
در آسمانِ شب
پروازِ آفتاب را !
با گوشهای ناشنواییتان
این طُرفه بشنوید:
در نیمپردهی شب
آوازِ آفتاب را!»
«ــ دیدیم
(گفتند خلق، نیمی)
پروازِ روشنش را. آری!»
نیمی به شادی از دل
فریاد برکشیدند:
«ــ با گوشِ جان شنیدیم
آوازِ روشنش را!»
باری
من با دهانِ حیرت گفتم:
«ــ ای یاوه
یاوه
یاوه،
خلایق!
مستید و منگ؟
یا به تظاهر
تزویر میکنید؟
از شب هنوز مانده دو دانگی.
ور تایبید و پاک و مسلمان
نماز را
از چاوشان نیامده بانگی!»
□
هر گاوگَندچاله دهانی
آتشفشانِ روشنِ خشمی شد:
«ــ این گول بین که روشنیِ آفتاب را
از ما دلیل میطلبد.»
توفانِ خندهها…
«ــ خورشید را گذاشته،
میخواهد
با اتکا به ساعتِ شماطهدارِ خویش
بیچاره خلق را متقاعد کند
که شب
از نیمه نیز برنگذشتهست.»
توفانِ خندهها…
من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیرِ آتش در جانم
پیچید.
سرتاسرِ وجودِ مرا
گویی
چیزی به هم فشرد
تا قطرهیی به تفتگیِ خورشید
جوشید از دو چشمم.
از تلخیِ تمامیِ دریاها
در اشکِ ناتوانیِ خود ساغری زدم.
آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنهاترین حقیقتِشان بود
احساسِ واقعیتِشان بود.
با نور و گرمیاش
مفهومِ بیریای رفاقت بود
با تابناکیاش
مفهومِ بیفریبِ صداقت بود.
□
(ای کاش میتوانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بیدریغ باشند
در دردها و شادیهاشان
حتا
با نانِ خشکِشان. ــ
و کاردهایشان را
جز از برایِ قسمت کردن
بیرون نیاورند.)
□
افسوس!
آفتاب
مفهومِ بیدریغِ عدالت بود و
آنان به عدل شیفته بودند و
اکنون
با آفتابگونهیی
آنان را
اینگونه
دل
فریفته بودند!
□
ای کاش میتوانستم
خونِ رگانِ خود را
من
قطره
قطره
قطره
بگریم
تا باورم کنند.
ای کاش میتوانستم
ــ یک لحظه میتوانستم ای کاش ــ
بر شانههای خود بنشانم
این خلقِ بیشمار را،
گردِ حبابِ خاک بگردانم
تا با دو چشمِ خویش ببینند که خورشیدِشان کجاست
و باورم کنند.
ای کاش
میتوانستم!
۱۳۴۶ | احمد شاملو
سوال : اگر میتوانستید به عقب برگردید و خود جوانترتان را ملاقات کنید، چه نصیحتی به خودتان میکردید؟
پاسخ تام هنکس :
🌘 ...
هله نومید نباشی که تو را یار براند
گرت امروز براند نه که فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جا
ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
نه که قصاب به خنجر چو سر میش ببرد
نهلد کشته خود را کشد آن گاه کشاند
چو دم میش نماند ز دم خود کندش پر
تو ببینی دم یزدان به کجا هات رساند
به مثل گفتم این را و اگر نه کرم او
نکشد هیچ کسی را و ز کشتن برهاند
همگی ملک سلیمان به یکی مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلی را نرماند
دل من گرد جهان گشت و نیابید مثالش
به کی ماند به کی ماند به کی ماند به کی ماند
هله خاموش که بیگفت از این می همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند
مولانا
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن جامه مدر
هیچ مگو ...!
گفتم ای عشق من از چیز دگر میترسم
گفت آن چیز دگر نیست
دگر هیچ مگو ...!
مولانا
یارب تو مرا به نفس طناز مده
با هر چه به جز تست مرا ساز مده
من در تو گریزان شدم از فتنهٔ خویش
من آنِ توام مرا به من باز مده ...!
مولانا | رباعی شمارهی ۱۶۵۱
سازوآواز فوقالعاده زیبا
بیات ترک
آواز: استاد شهرام ناظری
سهتار: استاد جلال ذوالفنون
شعر: جناب مولانا
🎼🌘 ... @Darrkoob
همیشه وقتی زندگی ترد و شکننده میشود،
یعنی به پایانش نزدیک شده است،
بنابراین همان کاری را انجام میدهد
که بارها و بارها تکرار کرده؛
برمیگردد
و دوباره از ابتدا شروع میشود...!
اسکات فیتزجرالد
@Darrkoob
عادتها میتوانند
انسان را نابود کنند
کافی است انسان عادت کند
به رنج بردن و گرسنگی
تا دیگر هرگز به رهایی فکر نکند
و ترجیح بدهد در بند بماند.
هرتا مولر
شغلت را ترک کن، رابطه را شروع کن
یا شغل جدیدی را شروع کن و رابطهات را تمام کن
وقتی منظورت بله است بگو بله
وقتی منظورت نه است بگو نه
بمان یا برو
آن قدم لعنتی را بردار!
و ترس را احساس کن، احساس گناه و شرم را حس کن.
بگذار درونت زندگی کنند
بگذار بسوزانند
به هر حال آن قدم را بردار
حتی اگر خوشایند نیست، حتی اگر میترسی.
خوب که چی؟ آنها فقط احساس هستند. تو میتوانی آنها را در بر بگیری. می توانی با آنها در زندگی جدیدت راه بروی...
آن قدم را بردار. بلرز. عرق بریز. و قدم را بردار.
لا اقل آزاد خواهی شد. لااقل دوباره احساس زنده بودن خواهی کرد
درسته، میلرزی ولی زندهای!
جف فاستر
🎼 🌒 ...
آفتاب | احمد شاملو
من
درد در رگانم
حسرت در استخوانم
چیزی نظیرِ آتش در جانم
پیچید...
#شعر
"اشارتی به صدایی"
چیست در دهان تو!
- یکی کندوی عسل
و دیگری؛
چنان فرشتهایست
-بیهمتا-
که با نهایت تبحر
"هر گاه لبانت گشوده شود"
از تار حنجرهات
چنگ مینوازد.
اکنون اما
دهانها را فرو بستند
تا تاریکترین نفرین
از پستترین صداها
شنیده شود.
هان ای الههگان خاموش!
به اشاره مرا بگویید
آیا روزی
آن نغمهی بدیع را
دگرباره خواهم شنید؟
پیش از آنکه بمیرم
و پیش از آنکه بمیرد.
#یاسر_اسلامی_نوکنده
۱۳ بهمن ۱۴۰۲
پیج یاسر اسلامی نوکنده در اینستاگرام:
https://www.instagram.com/yaser.eslami.nokandeh
کانال تلگرام:
/channel/yaser_eslami_nokandeh
میخواهم از اقیانوس عبور کنم
پرواز مرغ دریایی را نظاره بنشینم!
از هر آنچه که دیدهام بگذرم
و به سمت ناشناختهها سوق یابم!
میخواهم ماه را رها سازم،
حتی میخواهم کره زمین را نجات دهم!
اما
قبل از همه اینها
میخوام با پدرم صحبت کنم....
مگر نه چنین است که همواره
روزها تهی از عشق است
هر سپیدهدمْ نابخشودنی
هر نوازش ناپسند است و
هر خنده دشنامی
من به خود گوش میدهم
و تو به من گوش میدهی
همچون لاییدنِ سگی گمشده به سوی انزوایمان.
عشق ما را به عشق بیش از آن نیاز است
که گیاه را به باران
باید به سان آینه بود.
پل الوار | از مجموعه همچون کوچهای بیانتها