alkonosttt | Unsorted

Telegram-канал alkonosttt - Алконост

1526

Don't let you'r dreams be dream🏆♥️

Subscribe to a channel

Алконост

گلچینی از بهترین کانال های تلگرامی را در این ادلیست از دست ندهید، کانال های عمومی و سرگرمی و خبری همه و همه یکجا در این لیست برای شما جمع شده است.

با کلیک برروی لینک زیر مجموعه ای از بهترین ها را یکجا داشته باشید
👇👇👇
/channel/addlist/IKPWAnXdMsliNGFh
/channel/addlist/IKPWAnXdMsliNGFh
➖➖➖➖➖➖➖➖
کانال های محترم بالای یک کا بدون فیک برای عضویت در این لیست میتوانید درخواست دهید
➡️ @tg_pro_iran

Читать полностью…

Алконост

.


از محمد علی فردین تا اکبر عبدی

احتمالاً این تصادفی نبود که آغاز زندگی حرفه‌ای اکبر عبدی با نخستین ماه‌ها و سال‌های پس از انقلاب ۵۷ مصادف شد. دوران دشواری که نسل آرمان‌گرای دهه‌های چهل و پنجاه، پس از فروکش کردن تب‌وتاب آرمان‌ها و از دست رفتن شور و هیجان پیشین، به‌دنبال مفری برای ادامه زندگی می‌گشت. ظهور یک ستاره سینمایی که می‌توانست لحظاتی خنده بر لبان مردم بنشاند، در چنین شرایطی موهبتی بود.
عبدی مردم را برای لحظاتی سرگرم می‌کرد؛ توجهشان از سختی‌های زندگی برداشته می‌شد و فرصتی برای خندیدن به گرفتاری‌ها و دشواری‌های زندگی روزمره فراهم می‌آمد.

محبوبیت و شهرت اکبر عبدی، از این منظر، شاید با محمدعلی فردین قابل مقایسه باشد؛ مردی از جنس مردم معمولی که به بخشی از حافظه جمعی و خاطره ملی ایرانیان تبدیل شد.

فردین، گرچه نامش با ژانری به نام «فیلمفارسی» گره خورده است، در عمل نمادی از نوعی زندگی اتوپیایی و بازتابی از آرزوهای مردم ایران در دهه‌های پیش از انقلاب بود. او معمولاً در پایان داستان، بی‌عدالتی را شکست می‌داد، عشق را نجات می‌داد و نظم اخلاقی جهان را دوباره برقرار می‌کرد. سینمای او، بیش از آنکه آینه واقعیت باشد، پناهگاهی برای رؤیاهای جمعی بود.

برخلاف فردین، عبدی رؤیا نمی‌فروخت، وعده آینده‌ای آرمانی نمی‌داد و در قامت منجی فرودستان ظاهر نمی‌شد. او از دل واقعیت‌های زندگی روزمره، تنگناهای اقتصادی، ناکامی‌ها و تناقض‌های اجتماعی، خنده می‌آفرید. هنر عبدی این بود که از دل تراژدی، کمدی خلق می‌کرد.

فروغ فرخزاد، وقتی چشم‌انتظار کسی است که قرار است بیاید و همه‌چیز را میان مردم تقسیم کند، سینمای فردین را نیز فراموش نمی‌کند:
«... و نان را قسمت می‌کند
و پپسی را قسمت می‌کند
و باغ ملی را قسمت می‌کند
...
و سینمای فردین را قسمت می‌کند
...
و سهم مرا هم می‌دهد»

شعر فروغ یادآور منجی‌باوری عمومی در فرهنگ روزمره آن سال‌هاست؛ نوعی موعودگرایی رمانتیک و سانتیمانتال که بخشی از ذهنیت عمومی را تسخیر کرده بود؛ از سینمادوستان دلبسته فیلمفارسی گرفته تا مبارزان راه آزادی، در طیفی که از چپ آغاز می‌شد و به اسلام‌گرایان می‌رسید.
این شعر، بازتاب دلمشغولی‌های نخستین نسل پس از صنعتی‌شدن ایران و تناقض‌های مدرنیته نیز هست؛ نسلی که مفر خود را در آرمان‌های سیاسی، ایدئولوژی‌های اتوپیایی و پیروزی‌های رمانتیک سینمای فردین جست‌وجو می‌کرد.

اما هنگامی که نوبت اکبر عبدی رسید، آن موج بلند آرمان‌گرایی فروکش کرده و دریایی از سرخوردگی بر جای گذاشته بود؛ از شکست آرمان‌های سیاسی و ایدئولوژیک در سطح کلان تا ناکامی‌های شخصی که حاصل برخورد با صخره سخت واقعیت بود.

به یک معنا، گویی افق ذهنی جامعه از «فیلمفارسی» به «در انتظار گودو» تغییر کرده بود. انتظار همچنان ادامه داشت، اما دیگر نه با شور و امید، بلکه با ملال، فرسودگی و تعلیق. در چنین فضایی، خندیدن دیگر تجمل نبود؛ راهی برای دوام آوردن بود.
اکبر عبدی، از این منظر، فردین نبود و نمی‌توانست باشد. او پیوندی راسخ‌تر با واقعیت داشت و با دلایلی عینی‌تر مردم را پای تلویزیون‌ها و روی صندلی‌های سینما می‌نشاند.

اگر فردین قهرمان روزگار رؤیاها بود، عبدی بازیگر عصر واقعیت شد؛ عصری که دیگر کسی انتظار نداشت منجی از راه برسد، اما همه به لحظه‌ای خنده نیاز داشتند تا بار سنگین انتظار را تاب بیاورند.
نسل دهه‌های ۶۰ و هفتاد و پس از آن یاد گرفت که واقعیت اجتماعی را همیشه نمی‌توان تغییر داد. بی‌عدالتی جان‌سختتر از تخیلات سیاسی است و آزادی نیز پرنده‌ی کوچک خوشبختی نیست که از گوشه‌ی آسمان پیدا شود.........


صلاح الدین خدیو


.

Читать полностью…

Алконост

.


در جایی از برادران کارامازوف، داستایوفسکی در پاسخ به ایوان که پرسید “جهنم چیست؟!”

می‌گوید: «رنجِ ناتوانی از دوست داشتن!»

_قرن‌ها پیش از او، دانته نیز در کمدی الهی، گفته بود: «دوزخ خانه آن‌کسی‌ست که عشق را با عشق پاسخ نگفت.»
.....

.

Читать полностью…

Алконост

.


ارسطو جایی گفته بود:
«باید انسانی را که دارایی هایش از خود وی ارزشمندترند، بیچاره بدانیم»
این تمایزی که ارسطو میان "دارایی ها" و "خود" آدمی مینهد، بسیار حائز اهمیت است.
چه چیزی دقیقاً دارایی محسوب میشود و چه چیزی "خود" آدمی است؟
علم؟
زیبایی؟
ثروت؟
اخلاق؟ و ........
همه اینها به نوعی دارایی های ما هستند. چیز هایی که ما آنها را بدست می آوریم و شاید هم روزی از دست بدهیم.
وقتی من میگویم: "خودت" را دوست دارم، نه دارایی هایت، دقیقاً به چه چیزی نظر دارم؟
فکر میکنم سخن ارسطو میتواند معیار خوبی برای تمایز و تفاوت نهادن میان «عشق» و «دوستی» در اختیار ما بنهد.
به نظر میرسد، ما در دوست داشتن کسی، همواره یکی از دارایی های وی را دوست میداریم. یکی را به خاطر زیبایی اش، یکی را به خاطر اخلاقش، و دیگری را به خاطر علم یا ثروت و .......
به هرحال در دوست داشتن، همواره یکی از دارایی های آدمی را دوست داریم.
اما در عشق، لزوما چنین نیست. عاشق، «خود» معشوق را دوست میدارد. فارغ از هر دارایی که معشوق ممکن است داشته باشد یا نداشته باشد. دلیلش این است که بدایت و غایت عشق، در گرو هیچکدام از دارایی های معشوق نیست. در عشق، حتی ممکن است بی هیچ دلیلی، عاشق کسی شد. عاشق کسی که شاید نه جمال داشته باشد، نه اخلاق، نه علم، و نه حتی ثروت. غایت عشق نیز چنین است. ممکن است معشوق همه دارایی هایش را از دست بدهد، اما همچنان نزد عاشق، خداوندگار عشق باشد.
اما دشواری راه همینجا دهان باز میکند. این «خود» چیست که بر فراز همه دارایی های آدمی می ایستد؟ مگر نه این است که آدمی مجموعه ای از همه این دارایی هاست و انسان را نمیتوان بدون این دارایی ها تصور کرد؟ ایا این «خود» یک امر انتزاعی است و واقعیت عینی ندارد؟
شاید ارسطو هم اگر بدین پرسش ها میرسید، انها را در کتاب متافیزیکِ خود، جزء عویصات (Ἀπορία) می نهاد، اما نمیتوانست چنین باشد، چراکه ارسطو در سرآغاز تفکری بود که میرفت با «موجود اندیشی»، «وجود» را به غفلت بسپارد.
این "خود" و تفاوتش با "دارایی" آدمی، همان تفاوت «وجود» و «موجود» است. دارایی ها، همه «موجود»اند و خود، «وجود» ی است که به غفلت میرود و تنها با "عشق" میتواند دوباره در روشنگاه تفکر درآید......


#اکبر جباری


.

Читать полностью…

Алконост

.

Mihriban
#Behzad_Hemmati

#بی‌کلام


من برای زندگی
خودم را اندازه گرفته‌ام
یک پنجره و نیم طول خوشی‌های من است......

#سهراب_سپهری

@Alkonosttt

Читать полностью…

Алконост

.

و آن‌چه مردم به آن «تجربه» می‌گویند در حقیقت درد مزمنی‌ست که نه ما را می‌کشد
و نه از آن شفا پیدا می‌کنیم،
نه با آن کنار می‌آییم
و نه از آن خلاص می‌شویم.
با ماست هرجا که برویم و هر آنی منفجر می‌شود تا به ما یادآوری کند پیچیدگی‌هایی دارد
چه از آن‌ها غافل مانده یا به تغافل به کناری زده باشیم،
و پیشنهادِ «گشودن صفحه‌ی جدید» شوخیِ سمجی بیش نیست........


بانوان ماه
#جوخه_الحارثی


.

Читать полностью…

Алконост

.


دوراهی معرفت و منفعت

آدم‌ها را همیشه در روزهای آرام نمی‌شود شناخت.

گاهی باید صبر کرد تا لحظه‌ای برسد که معرفت و منفعت روبه‌روی هم بایستند. درست از همان‌جا، انتخاب‌ها شروع می‌کنند به حرف زدن.

نه برای اینکه ثابت کنند چه کسی خوب است و چه کسی بد؛ بلکه برای اینکه نشان بدهند هر کس، در نهایت، به کدام سو متمایل‌تر است.

شاید شناختنِ آدم‌ها، بیشتر از آنکه نتیجه‌ی شنیدنِ حرف‌هایشان باشد، نتیجه‌ی تماشای انتخاب‌هایشان در همین دوراهی‌هاست........


#به_قلم_پریا_پژوهان
#مینیاتور_فکری
#انسان_و_انتخاب

.

Читать полностью…

Алконост

.

اولدوزلار بزمینده
(غوغای ستارگان)

فرقانه قاسم‌اوا



خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسطِ نور
روی شانه آنهاست.....

#سهراب_سپهری

@Alkonosttt

Читать полностью…

Алконост

.
‌ ‌

قسمتی از نامه‌ی عاشقانه‌ی یک پسر یازده ساله به یک دختر ده ساله

محله‌ی سید ملک‌خاتون، تهران، تابستان ۱۳۲۷


امروز صبح که از خانه‌ی شما صدای شیون بلند شد، خیلی ترسیدم و فکر کردم شما توی حوض افتاده‌اید و زبانم لال خفه شده‌اید،
اما وقتی گفتند مادربزرگ‌تان مرده، خیالم راحت شد.
ولی وقتی توی قبرستان مسگرآباد موقع چال‌کردنِ مادربزرگ‌تان، شما را دیدم که با خاله‌ها و مادرتان، خودتان را روی خاک‌ها انداخته‌اید،
گریه‌زاری می‌کردید و صورت شما از گرما و گریه، مثل انار، سرخ و چادر مشکی‌تان هم خاک و گلی شده بود،
من هر کاری کردم نتوانستم حلوا و خرما را قورت بدهم و تف کردم. از غصه‌ی شما بغض گلویم را گرفته بود.
اما راستی توی راه که می‌آمدیم به خانه، یک شانه پیدا کردم. خانوم نجفی که دید من شانه پیدا کردم، به من گفت:
«این نشونه‌ی اینه که اولین بچه‌ات دختر میشه!»
حالا اقدس‌خانوم از مردن بی‌بی کم‌تر غصه بخورید، اسم دخترمون رو میذاریم بی‌بی........



نامه‌های عاشقانه
نامه‌نگار:
#عبدالعلی_اثنی‌عشری
برشی از متن کتاب



.

Читать полностью…

Алконост

.

ممکن است بدنت هفتاد ساله باشد، اما ذهن و روانت هنوز کودکی باشد که مدام تأیید می‌خواهد،
می‌ترسد و به دیگران می‌آویزد. و ممکن است کسی از نظر جسمی جوان باشد، اما از نظر آگاهی، پیر و پخته؛
زیرا زندگی را با چشم‌های بیدار تجربه کرده است.

رشدِ واقعی با گذشتِ زمان اتفاق نمی‌افتد؛
با افزایشِ آگاهی رخ می‌دهد. سال‌ها فقط بر سنِ بدن می‌افزایند، اما اگر هر روز چیزی از خودت را ببینی، از ترس‌هایت عبور کنی و مسئولیت زندگی‌ات را بپذیری، آن‌گاه روانت نیز بالغ می‌شود.

از خودت بپرس:
آیا هنوز دیگران را مسئول شادی و رنج خود می‌دانی؟
آیا هنوز برای پذیرفته شدن، نقاب بر چهره داری؟
اگر پاسخ مثبت است، شاید سنِ روانی‌ات هنوز از سنِ شناسنامه‌ای‌ات بسیار کمتر باشد. بلوغ یعنی آزاد شدن از این وابستگی‌ها و زندگی کردن از مرکز وجود خویش.......


#اشو


.

Читать полностью…

Алконост

.

من در حضور باغ برهنه
در لحظه‌های عبور شبانگاه
پلک جوانه‌ها را
آهسته می‌گشایم و می‌گویم:

آیا، اینان
رؤیای زندگی را
در آفتاب و باران
بر آستان فردا احساس می‌کنند؟.....


شفیعی_کدکنی


@Alkonosttt

Читать полностью…

Алконост

.

سگ‌ها حافظه دارند و تو را به یاد می‌سپارند. اما عجیب‌تر این است که به نظرم برخی از آن‌ها حال و به اصطلاح مود تو را هم می‌فهمند. این را بارها با سگ‌های کوهستان‌های تهران تجربه کرده‌ام.

دم صبح که رسیدم ایستگاه دو، مچاله از درد و خسته و ملتهب، همه‌جا ساکت و تاریک بود جز چشم‌های توله‌سگ قهوه‌ای و فسقلی توچال.  نشستم نفس بگیرم، بی‌صدا آمد کنار پایم دراز کشید و وقتی لقمه‌ی نان‌وپنیرم را با او قسمت کردم، راحت پذیرفت. به شکلی عجیب شروع کردم با او حرف زدن، مفصل و بی‌پروا و بی‌پرده. از ترس و خشم و تاریکی‌ها. گفتم آمده‌ام طلوع را ببینم چون لازم دارم زندگی را به یاد بیاورم. چیزی نگفت، و وقتی به سمت بالا راه افتادم ساکت پشت سرم آمد.

در بیراهه‌های کوه نشستیم و طلوع را نگاه کردیم. بعد آمد سرش را گذاشت روی شکمم، درست همان‌جایی که همیشه درد دارد، و خوابش برد. تا امروز نمی‌دانستم توله‌سگ‌ها خروپف می‌کنند. بیدار که شد برگشتیم و مادرش بالای ایستگاه منتظرش ایستاده‌بود. چندبار دم تکان داد و بعد دوید و رفت و با مادر زیبای نگرانش در دره ناپدید شد. 

آفتاب رسیده‌بود به لبه‌های کوه. آن پایین شهر داشت بیدار می‌شد. منگی مسکن‌ها از سرم پریده بود  و فکرهای شب قبل از ذهنم رفته بود. یاد پرستار بیمارستان افتادم که با مهربانی گفت فردا نری تو کانالت بنویسی ما بد بودیم. نه دختر زیبای کرد، نه. شما خوبید، من جای غلطی گیر افتاده‌ام. من باید چوپان می‌شدم در جایی دور، صدها سال قبل. به درد این دنیای پیچیده نمی‌خورم و روی دست خودم مانده‌ام.

اسم سگ کوچولوی قهوه‌ای را گذاشتم گیجو. دفعه بعد که بروم توچال، برایش بیشتر نان‌پنیر می‌برم، سیر نشد بچه. برایش می‌برم اگر یادم بماند. اگر دوباره بروم. اگر جنگ شدیدتر نشود. اگر نیفتم زندان. اگر مرضم حاد نشود. اگر نفسم تنگ‌تر نشود. اگر درد امان بدهد. اگر سرعت پیرشدنم کمتر شود. اگر این کشور کمتر جهنم باشد. اگر زنده بمانم.
همین. ......


حمید سلیمی


.

Читать полностью…

Алконост

.

#قشنگیات

.

Читать полностью…

Алконост

.

در هم بپیچ من را
Ainaghme


در هم بپیچ من را، یک شهر لرزه‌خیزم
یک‌باره زیر و رو کن، مشتاق رستخیزم

گاهی برای ماندن، باید گُذشت و کم شد
از آسمانِ چشمت، باید فرو بریزم

می‌گیرم از تو خود را، اما دلت که تنگ است
هم‌درد و هم‌دمت چون، یک چای روی میزم

همراه با نسیمی، بی آن‌که تو بدانی
هر شب به رسم دیرین، می‌بوسمت عزیزم

ترسیده چشمم از تو، ای تُحفه‌یِ غم‌آلود
آخر چه‌کار زر را، با من که چون پشیزم؟

از این به بعد دیگر، حرفی میان ما نیست
از سایه‌ی تو حتّی، ای عشق می‌گریزم


شعر: محمد فرخ‌طلب



@Alkonosttt

Читать полностью…

Алконост

☁️


باید خودمان نوری بر تاریکی‌مان بتابانیم این را هیچ‌کس دیگری برای ما انجام نخواهد داد...
تردید نکن که نوری هست
شاید چندان نباشد که گفته‌اند
اما آنقدر هست که از تاریکی‌ات برآید.......


#چارلز_بوکفسکی


.

Читать полностью…

Алконост

.

عاشق شدم من
خواننده: عهدیه
آهنگساز: انوشیروان روحانی
ترانه‌سرا: مهدی سهیلی


بی تو هر روز مرا ماهی و  هر شب سالی‌ست
شب چنین، روز چنان،آه! چه مشکل حالی‌ست!......

هلالی_جغتایی


@Alkonosttt

Читать полностью…

Алконост

.

ممنون بابت لحظات قشنگ و خاطره انگیزی که برامون ساختی

روحت شاد.
......

.

Читать полностью…

Алконост

.

Paris Nights City Lights Massil Ia


یکی از بهترین روزهای زندگی هر انسانی
روزیست که می‌گوید
«دیگر کافیست»
و به پا می‌خیزد تا برای چیزی که آن را
واقعا می‌خواهد با تمام وجود بجنگد......


دارن هاردی


@Alkonosttt

Читать полностью…

Алконост

☀️


دوست‌ترت دارم از هر چه دوست
ای تو به من، از خودِ من خویش‌تر!

دوست‌تر از آن‌که بگویم چه‌قدر
بیش‌تر از
بیش‌تر از
بیش‌تر......


#قیصر_امین‌پور


.

Читать полностью…

Алконост

.

تمدن است دیگر ...

«می‌گویند یک افریقائی را از یکی از دهکده‌های دورافتادۀ جنگلی کنگو به شهر آوردند، برای او بعضی کلمات نامفهوم بود- از جمله چیزهایی که نمی‌شد برای او تفهیم کرد مساله کلمۀ جنگ بود، هرچه می‌گفتند، برای او توجیه آن مشکل بود، از جمله وقتی گفته می‌شد که در جنگ، هزارها آدم یک‌جا کشته می‌شود، آن سیاه‌پوست جنگلی، به قول ما وحشی- وقتی این رقم را شنید، گفت:
- عجب، چطور آنها را می‌خورند؟
جواب دادند: نه، کشته را نمی‌خورند.
و آن‌وقت، آن آدم وحشی- که لابد در حال و هوای هزارۀ پیش از تمدن بشری زندگی می‌کرد، با کمال تعجب باز پرسید:
- پس چرا می‌کشند؟
آخر، تمدن است دیگر، تمدن:
- کوهکن را تیشه‌ای دادیم و کار آموختیم ......»


هزارستان
محمدابراهیم باستانی پاریزی



نماهایی از ایران در میانه‌های دهه‌های ۱۳۳۰ تا ۱۳۵۰ خورشیدی

.

Читать полностью…

Алконост

.

آه‌، ای سرگشتگی جاویدان
آدمی کی از غل و زنجیرهای تو
رهایی می یابد؟......

#فردریش_هولدرین

@Alkonosttt

Читать полностью…

Алконост

🌤

باید از هر خیال
امیدی جُست
هر امیدی، خیال بود نخست......


#نیما_یوشیج


.

Читать полностью…

Алконост

.

گفتم : سلام
آمده‌ام تا دوباره بنویسمت
و هیزم کلمه ریختم آنجا
گفتم : می‌خواهم بدانم
نونِ نامت چه گونه بر تنور
حس امروزم می‌چسبد
و‌ امروز نبضم
چه انفجاری خواهد داشت
وقتی بگویم دوستت دارم‌ ...


#منوچهر_آتشی


.

Читать полностью…

Алконост

.


وقتی تنهایی تبدیل به آهنگ میشه …


گفتی دوستت دارم
و من روی آن دوستت دارم خانه ساختم،

و تو رفتی...…


فروغ فرخزاد


@Alkonosttt

Читать полностью…

Алконост

☀️

آیا دیده‌ای سِپیده،
از انگشتانِ کسی که دوست‌اش می‌داری
سَر زند؟......


# محمود درویش


.

Читать полностью…

Алконост

.

و من
ای کاش می‌توانستم
این دل خسته و غمگین را
دور از چشم همگان
انگار که برای من نیست
کنار خیابانی رها کنم.....


• ادیب جانسِوِر
| ترجمه‌ی سیامک تقی‌زاده


.

Читать полностью…

Алконост

.

آورده خبر راوی
کو ساعت و کو ساقی....

چشم و دل من روشن
شد کلبه دل گلشن
وا کن در ایوون......


@Alkonosttt

Читать полностью…

Алконост


.

از زور تنهایی دارم مثل سگ‌ کار می‌کنم و فراموش میکنم که شماها رفته‌اید و برنمی‌گردید.
زندگی همین است. یا باید خودت را با سعادت‌های زودیاب و معمول مثل بچه و شوهر و خانواده گول بزنی یا با سعادت‌های دیریاب و غیرمعمول مثل شعر و سینما و هنر و از این مزخرفات! اما به‌هرحال همیشه تنها هستی.
تنهایی تو را می‌خورد و خرد می‌کند. من قیافه‌ام خیلی شکسته شده و موهایم سفید شده و فکر آینده‌ام خفه‌ام می‌کند ولی بگذریم... بگذریم... بگذریم...
فروغ از زندگیِ گذشته، به کل بریده. وقتی کامی (پسر فروغ) را در خیابان می‌بینم که حالا قدش تا شانه‌ام می‌رسد، تنم شروع می‌کند به لرزیدن و قلبم به ترکیدن می‌افتد.
اما نمی‌خواهمش، نمی خواهمش. فایده‌ی این علایق و روابط چیست؟
آدم باید دنبال جفت خودش بگردد و هرکس یک جفت دارد. باید جفت خودش را پیدا کند با او همخوابه شود و بمیرد. معنی همخوابگی همین است.
یعنی کامل شدن و مردن. چون زندگی فقط تلاش برای جبران نقص‌هاست.
من خیلی بدبخت هستم فری جانم و هیچکس نمی‌داند. حتی خودم هم نمی‌خواهم بدانم.
چون وقتی با این مساله روبرو می‌شوم تنها کاری که می‌توانم بکنم این است که خودم را از پنجره پایین بیاندازم.
آه... دارم چرت‌و‌پرت می‌نویسم.
پاییز که آمدی با هم صحبت خواهیم کرد. فراموش نکن که زندگی همین است.......


فروغ فرخ‌زاد
نامه‌ای به فریدون فرخ‌زاد


پی‌نوشت تصاویر: این چند قاب زیبا از فروغ فرخ‌زاد از آرشیو ناصر حسینی هستند که برای نخستین بار ترمیم شده و یا منتشر می‌شوند. در فرایند ترمیم تصاویر با احتیاط از هوش مصنوعی استفاده شده است.


.

Читать полностью…

Алконост

.

دنیا، همان‌گونه که در پند استاد آمده، هیچ‌گاه رو به راه نخواهد شد...


#سهیل رضایی



اوضاع زندگی از همان روزی که از رحم مادر بیرون آمدیم، بر وفق مرادمان نبوده است. در رحم، دمای محیط همیشه مناسب بود؛ گرسنگی معنا نداشت؛ اکسیژن، غذا و امنیت، بی‌هیچ تلاشی در اختیارمان قرار می‌گرفت. هیچ نیازی نبود چیزی بخواهیم یا برای به دست آوردنش بجنگیم. (همان‌گونه که اقیانوس به سنگ خرد نمی‌شود، رحم نیز دغدغه‌ای نداشت.)

اما با تولد، همه چیز تغییر کرد. هوای بیرون سردتر بود. گرسنگی را باید تحمل می‌کردیم تا کسی صدای گریه‌مان را بشنود. آرامش، دیگر تضمین‌شده نبود و جهان پر شد از صداها، آدم‌ها، اتفاق‌ها و تجربه‌هایی که بسیاری از آن‌ها مطابق میل ما نبودند.

از همان ابتدا، دنیا به ما نشان داد که قرار نیست مطابق خواسته‌های ما رفتار کند. با این حال، بیشتر ما سال‌ها بعد نیز همان انتظار کودکانه را حفظ می‌کنیم.

دنبال محیط کاری هستیم که همیشه ما را درک کند. دنبال همسری هستیم که هیچ‌گاه ما را ناامید نکند. دنبال دوستانی هستیم که دقیقاً مثل ما فکر کنند. دنبال جامعه‌ای هستیم که همه چیز در آن عادلانه، آرام و دلخواه ما باشد.

اما هرچه بیشتر زندگی می‌کنیم، بیشتر درمی‌یابیم که هیچ‌یک از این آرزوها به طور کامل محقق نمی‌شود. نه به این دلیل که زندگی اشتباه است، بلکه چون ما از زندگی چیزی را انتظار داریم که هرگز وعده نداده است.

بخش بزرگی از رنج انسان، نه از خودِ واقعیت، بلکه از جنگیدن با واقعیت به وجود می‌آید. ما می‌خواهیم دنیا تغییر کند تا احساس بهتری داشته باشیم؛ در حالی که آرامش، زمانی آغاز می‌شود که دست از این انتظار برداریم.

پذیرش به معنای تسلیم شدن نیست؛ به معنای دیدن جهان همان‌گونه است که هست، نه آن‌گونه که آرزو داریم باشد. زندگی مسیر خودش را می‌رود؛ با نیازهای ما متوقف نمی‌شود، با خواسته‌های ما تغییر جهت نمی‌دهد و منتظر آماده شدن ما نمی‌ماند.

اما خبر خوب این است که برای تجربه یک زندگی رضایت‌بخش، لازم نیست دنیا تغییر کند. کافی است یاد بگیریم خودمان را با واقعیت‌های آن هماهنگ کنیم. درست مانند یک موج‌سوار که برای حرکت، دریا را آرام نمی‌کند؛ بلکه هنر خود را با موج‌ها هماهنگ می‌کند.

آرامش، زمانی آغاز می‌شود که از تلاش برای تغییر دنیا، به سمت تغییر رابطه‌مان با دنیا حرکت کنیم.........

.

Читать полностью…

Алконост

.

واژه ها پوسیده اند.
و دهانِ زمان بی صدا فرو می ریزد.

سکوت ضجه است در گلوگاه هستی،
و خلأ، نغمه ای ست که تنها جانِ بیدار می شنودش.

اما در دورهای من،
جایی که زمان نه می گذرد، نه می ماند
زندگی چیزی جز مرگِ تدریجی معنا نیست.


آرسین


@Alkonosttt

Читать полностью…
Subscribe to a channel