16103
اولین وبسایت تخصصی دنیای نغمهی یخ و آتش: westeros.ir آدرس فیس بوک ما: facebook.com/Game.Of.Thrones.Persian.FanPage آدرس پیج اینستاگرام ما: instagram.com/westeros.ir آدرس توئیتر ما: twitter.com/Westerosir ادمین : @sis311
این مطلب حاوی اسپویل خاندان اژدها و شوالیهای از هفت پادشاهی است.
اگان سوم، پس از پایان خونین «رقص اژدهایان»، برخلاف بسیاری از پادشاهان تارگرین علاقهای به شکوه و تجمل نداشت. تاجی که بر سر میگذاشت هم کاملاً این روحیه را نشان میداد؛ یک حلقهی باریک و ساده از طلای خالص، بدون هیچ نقش و نگار، جواهر یا سنگ قیمتی. تاجی که بیشتر از اینکه نماد زرقوبرق سلطنت باشد، یادآور پادشاهی بود که کودکیاش را در میان جنگ، مرگ و سقوط خاندانش گذرانده بود.
جالبتر اینکه این تاج پس از اگان سوم از بین نرفت و سالها بعد دوباره بر سر دو پادشاه دیگر تارگرین قرار گرفت: ویسریس دوم و اگان پنجم، همان اِگ.
بنابراین تاج سادهی اگان سوم فقط یک انتخاب ظاهری نبود؛ این تاج در طول نسلها باقی ماند و به شکلی نمادین بخشی از تاریخ سلطنت تارگرینها را با خود حمل کرد؛ از دوران پس از «رقص اژدهایان» و پادشاهی اگان سوم، تا دوران ویسریس دوم و سرانجام روزگار اگان پنجم، همان پسری که در داستانهای دانک و اِگ با نام «اِگ» میشناسیم.
#شوالیهای_از_هفت_پادشاهی
#خاندان_اژدها
#AKOTSK
#HOTD
@Westerosir
وادی اشکها
⚠️هشدار اسپویل: این پست حاوی اسپویل مستقیم از پایان داستان رینیرا تارگرین و وقایع «رقص اژدهایان» است.⚠️
در «آتش و خون»، مرگ رینیرا تارگرین با یک تعبیر جالب توصیف شده است. در متن میخوانیم: «رینیرا تارگرین، محبوب قلمرو و ملکهی ششماهه، در بیستودومین روز از دهمین ماه سال ۱۳۰ پس از فتح اگان، از این پردهی اشکها گذشت. او سیوسه سال داشت.».
«پردهی اشکها» در اینجا یک تعبیر استعاری برای دنیا و زندگی زمینی است؛ دنیایی که انسان در آن با رنج، سختی و اندوه روبهرو میشود. این عبارت ریشه در یک تعبیر مذهبی قدیمیتر به نام«وادی اشکها» دارد که در سنت مسیحی برای توصیف زندگی زمینی به کار رفته و با دعای قدیمی «سلام بر ملکه» هم ارتباط دارد.
این دعا یکی از دعاهای قدیمی سنت کاتولیک است که در آن مریم مقدس با عنوان «ملکه» خطاب میشود و انسانها موجوداتی معرفی میشوند که در این دنیا، میان رنج، اشک و سختی زندگی میکنند. در این دعا از زندگی زمینی بهعنوان «وادی اشکها» یاد میشود؛ تصویری از جهانی پر از درد و رنج که انسان برای مدتی در آن زندگی میکند و سرانجام با مرگ از آن عبور میکند.
بنابراین «عبور از پردهی اشکها» در متن مارتین، معنایی ساده دارد: ترک کردن این دنیا و مردن.
اما انتخاب این عبارت برای رینیرا جالبترش میکند. مارتین به جای اینکه صرفاً بنویسد «رینیرا کشته شد»، از تصویری استفاده میکند که زندگی را مثل سرزمینی پر از رنج و اشک نشان میدهد و مرگ را عبور از آن میداند. این جمله هم درست در پایان توصیف مرگ بسیار خشونتآمیز رینیرا میآید؛ جایی که اگان دوم او را به سانفایر میسپارد و اژدها او را زندهزنده میسوزاند و میخورد. بعد از تمام آن خشونت، روایت ناگهان آرام میشود و فقط میگوید رینیرا «از این پردهی اشکها گذشت» و سپس سن او را ثبت میکند: ۳۳ سال.
زنی که سالها برای تاج جنگید، قدرت را به دست آورد، خیانت دید و در نهایت همهچیز را از دست داد، سرانجام در ۳۳سالگی از همان «وادی اشکها» عبور میکند.
#خاندان_اژدها
#کتاب
#HOTD
@Westerosir
اشکهایش کم مانده بود که بریزند. تنها خواستهی او این بود که هر چیزی به مانند آوازها خوب و زیبا باشد. چرا آریا نمیتوانست مثل پرنسس میرسلا شیرین و با ظرافت و مهربان باشد؟ از داشتن همچین خواهری خوشش میآمد. سانسا هیچ وقت نتوانسته بود درک کند که دو خواهر متولد شده تنها با دو سال فاصله چگونه میتوانند این چنین متفاوت باشند.
اگر آریا مثل برادر ناتنیشان حرامزاده بود،
موضوع ساده تر میشد. او حتی با صورت کشیده و موی قهوهای استارکها به جان شباهت داشت و هیچ اثری از ظاهر و رنگ آمیزی مادرشان در او نبود و مادرِ جان یک شخص عامی بود؛ حداقل شایعات چنین میگفتند.
سانسا وقتی کوچکتر بود، حتی یک بار از مادرش پرسیده بود که شاید نوعی اشتباه رخ داده است. شاید گرامکینها خواهر واقعی او را دزدیدهاند. اما مادرش خندیده بود و گفته بود که نه، آریا دختر او و خواهر شرعی سانسا و همخون آنهاست. به فکر سانسا دلیلی برای دروغگویی مادرش نمیرسید، پس به گمانش حقیقت را گفته بود.
کتاب اول بازی تاج وتخت
#نقل_قول
#کتاب
@Westerosir
ده رویدادی که حتماً باید در فصل چهارم سریال «خاندان اژدها» ببینیم.
بخش چهارم
۹. بازگشت اگان به قدرت
در کتاب، اگان پس از مرگ رینیرا به کینگزلندینگ بازمیگردد. بوروس براتیون بالاخره با ارتشش میرسد و به فرونشاندن شورشها کمک میکند. اگان که قادر به بالا رفتن از پلههای تخت آهنین نیست، روی یک صندلی بالشتکدار در پایین تخت مینشیند و پتویی روی پاهای شکستهاش میکشد. در آنجا، او مجازاتهایی را برای پادشاهان دروغینی که در طول شورشها سر برآورده بودند صادر میکند، از جمله کشیدن زبان «چوپان» از حلقش.
اما جنگ تمام نشده بود، زیرا ریورلندز، شمال و ویل همگی ارتشهایی وفادار به جبهه سیاه داشتند که به سمت کینگزلندینگ حرکت میکردند. بوروس براتیون برای رویارویی با اهالی ریورلندز به میدان جنگ شتافت، اما ارتشش در «نبرد کینگز رود» نابود شد.
کورلیس که از سبزها اماننامه دریافت کرده بود، از اگان خواست تا تخت را به پسر رینیرا، یعنی شاهزاده اگان واگذار کند. پس از مخالفت پادشاه، کورلیس و لاریس نقشهای کشیدند، آنها مردان وفادار اگان را کشتند، آلیسنت را در ردکیپ زندانی کردند، شاه اگان را مسموم کردند و شاهزاده اگان را به عنوان پادشاه جدید معرفی نمودند.
۱۰. ساعت گرگ
با توجه به حجم بالای رویدادها، حتی مطمئن نیستم که آیا «ساعت گرگ» را در سریال خواهیم دید یا خیر. اما نویسندگان در فصل دوم کرگان استارک را معرفی کردند، بنابراین شاید او در سریال چند نفر را به سزای اعمالشان خواهد رساند. در طول جلسه شورای سیاه در فصل سوم، به ما گفته میشود که ارتش کامل شمالیهای کرگان استارک در حال حرکت به سمت جنوب است، بنابراین این موضوع باید تا پایان فصل چهارم به سرانجام برسد.
از آنجا که خاندان تالی احتمالاً در هر دو نبرد تامبلتون فعال خواهند بود، منطقیتر است که ارتش استارکها، براتیونها را در نبرد کینگزرود شکست دهد. در هر صورت، «ساعت گرگ» شامل تصرف کینگزلندینگ توسط کرگان و مجبور کردن اگان سوم به انتصاب او به عنوان دست پادشاه است.
کرگان از اینکه مردانش پس از چنین پیادهروی طولانی نتوانستند جنگ را تجربه کنند خشمگین است، بنابراین از این فرآیند برای اجرای عدالتی که مناسب میداند استفاده میکند. او به عنوان یک استارک باشرف، از اینکه شاه اگان به جای نبرد با سم کشته شده عصبانی است، بنابراین سَر لاریس را از بدنش قطع میکند.
او تلاش میکند همین کار را با کورلیس هم بکند تا اینکه اگان، بیلا و رینا جلوی او را میگیرند. باقی محکومان به نایتزواچ میپیوندند.
با پایان یافتن جنگ، کرگان به شمال بازمیگردد و گروهی از نایبالسلطنهها از جمله کورلیس و تایلند لنیستر به اگان سوم کمک میکنند تا زمانی که به سن قانونی برسد حکومت کند. به این ترتیب سلسله تارگرینها از طریق نسل رینیرا و دیمون ادامه مییابد.
#مقاله
#ده_رویدادی_که_در_فصل_چهارم_میبینیم
#خاندان_اژدها
#HOTD
@Westerosir
وقتی تایوین لنیستر با اِگ ملاقات کرد
یکی از جزئیات جالب تاریخ وستروس که معمولاً خیلی بهش توجه نمیشه، رابطهی تایوین لنیستر با اِگ هست؛ شخصیتی که حالا در سریال شوالیهای از هفت پادشاهی میشناسیمش.
تایوین وقتی فقط ده سالش بود، کسترلی راک رو ترک کرد و برای خدمت در دربار به کینگز لندینگ فرستاده شد. او پسر تایتوس لنیستر و وارث یکی از قدرتمندترین خاندانهای وستروس بود، بنابراین حضورش در دربار بخشی از آموزش و تربیتی بود که از یه لرد جوان در جایگاه او انتظار میرفت.
تایوین در همین سالهای جوانی وارد محیطی شد که بعدها بخش مهمی از تاریخ وستروس رو شکل داد. در رد کیپ، با اعضای خاندان سلطنتی و اشراف جوان رفتوآمد داشت و از نزدیک میدید که قدرت، سیاست و روابط بین خاندانهای بزرگ چطور کار میکنه.
جالبتر اینکه بعضی از آدمهایی که تایوین در جوانی میشناخت، سالها بعد تبدیل به چهرههای بسیار مهمی در تاریخ وستروس شدن.
تایوین لنیستر در دربار فقط یک شاگرد و جامدار جوان نبود. او در آنجا با دو نفر آشنا شد که بعدها هر دو نقش بزرگی در تاریخ وستروس پیدا کردن: اریس تارگرین و استفان براتیون.
طبق کتاب دنیای یخ و آتش، تایوین که بهعنوان شاگرد و جامدار در دربار خدمت میکرد، همراه با اریس تارگرین و استفان براتیون، وارث استورمز اِند، در دربار بزرگ شد.
این سه نفر اونقدر به هم نزدیک شدن که منابع از اونها بهعنوان سه دوست جدانشدنی یاد میکنن.
استفان در واقع پسرعموی اریس بود و بعدها پدر رابرت، استنیس و رنلی براتیون شد. اریس هم در اون دوران هنوز یک شاهزاده جوان بود و تایوین، وارث جوان کسترلی راک، در کنار آنها در دربار حضور داشت.
جالب اینجاست که رابطهی این سه نفر فقط به سالهای حضورشون در دربار محدود نشد. سالها بعد، وقتی جنگ نهپادشاهی(پنجمین شورش بلکفایر) شروع شد، هر سه در جنگهای استپاستنوز حضور داشتن؛ تایوین که تا اون زمان شوالیه شده بود و اریس و استفان که هنوز ملازم بودن.
حتی وقتی اریس در شانزدهسالگی شوالیه شد، این افتخار رو به تایوین داد که خودش اون رو شوالیه کنه.
یعنی رابطهای که بعدها بین تایوین و اریس شکل سیاسی و پیچیدهای پیدا کرد، از یک همکاری سیاسی ساده شروع نشده بود. این دو نفر از سالهای جوانی همدیگه رو میشناختن؛ از زمانی که هنوز هیچکدوم به جایگاهی که بعدها بهش رسیدن نرسیده بودن.
جذابترین بخش ماجرا؛ تایوین لنیستر، اریس تارگرین و استفان براتیون زمانی سه پسر جوان بودن که در دربار کنار هم قرار گرفتن؛ سه دوست که هنوز نمیدونستن سالها بعد، اسم هر کدومشون با بخش مهمی از تاریخ وستروس گره خواهد خورد.
یعنی قبل از اینکه این شخصیتها رو در بازی تاجوتخت بشناسیم، زمانی فقط چند پسر جوان بودن که در راهروهای رد کیپ رفتوآمد میکردن و هنوز هیچکس نمیدونست سرنوشت چه چیزی براشون کنار گذاشته.
در همون دوران، شخصیتی دیگر در دربار حضور داشت که برای طرفداران دنیای جرج آر. آر. مارتین اهمیت زیادی داره: اِگ.
و اینجاست که داستان تایوین و شوالیه از هفت پادشاهی به هم میرسه.
تایوین و اِگ(حاوی اسپویل داستان⚠️)
تایوین لنیستر در دوران جوانی، جامدار اِگ بود؛ یعنی پادشاه اگان پنجم تارگرین، همون «اِگ نامحتمل» که از عجیبترین پادشاهان تاریخ تارگرینها بود.
اِگ وقتی در سال ۲۳۳ پس از فتح به تخت نشست، ۳۳ ساله بود. اما زمانی که تایوین حدود ۲۵۲ پس از فتح به دربار فرستاده شد، اِگ دیگه یک شاه جوان نبود؛ حدود ۵۲ سال داشت و نزدیک دو دهه بود که پادشاه هفت اقلیم بود.
اِگ در اون سالها با دغدغههایی کاملاً متفاوت از چیزی که بعدها از پادشاهان تارگرین میبینیم، دستوپنجه نرم میکرد.
اِگ برخلاف بسیاری از شاهان، واقعاً نگران وضعیت مردم عادی بود. خودش سالهای زیادی رو در سفرهایش با دانکن بلند قامت در میان مردم عادی گذرونده بود و همین تجربه باعث شده بود باور داشته باشه که قدرت پادشاه نباید فقط برای حفظ منافع خاندانهای بزرگ باشه. در دوران سلطنتش تلاش کرد برای مردم عادی حقوق و حمایتهای بیشتری ایجاد کنه و قدرت لردها بر دهقانها رو محدود کنه.
اما همین موضوع یکی از بزرگترین مشکلات حکومتش شد.
لردهای بزرگ وستروس احساس میکردن اِگ دارد بخشی از قدرت و اختیار سنتی اونها رو ازشون میگیره. برای همین بارها در برابر سیاستهایش مقاومت کردن و اِگ بخش زیادی از دوران سلطنتش رو صرف سرکوب شورشها و کنار اومدن با لردهای ناراضی کرد. حتی در غرب، تاجوتخت چند بار مجبور شد بهدلیل ضعف حکومت تایتوس لنیستر در کسترلی راک دخالت کنه.
تایوین بعدها خودش تبدیل به مردی شد که قدرت خاندانهای بزرگ رو خیلی خوب میشناخت؛ مردی که میفهمید پشت تاج و تخت، همیشه یک شبکهی پیچیده از لردها، خاندانها، ارتشها و منافع سیاسی قرار داره.
#مقاله
#شوالیهای_از_هفت_پادشاهی
#AKOTSK
@Westerosir
بریندن ریورز نمرده؟ آیا او بدن برن استارک را تصاحب کرده است؟
یک اتفاق در کتابهای مارتین نشان میدهد این نظریه آنقدرها هم غیرممکن نیست.
وقتی میلیونها بیننده رو گول میزنی که فکر کنن نایت کینگ تو رو کشته، ولی در واقع فقط مغز یه پسر ۱۴ ساله رو برای خودت برداشتی!
اگر فکر میکردید نایت کینگ در آن غار بریندن ریورز را کشت، شاید ماجرا آنقدرها هم ساده نباشد. یک نظریه عجیب میگوید بلادریون، همان کلاغ سهچشم، درست در لحظه مرگش آگاهی خودش را به بدن برن استارک منتقل کرد.
بریندن ریورز سالها در ریشههای ویروود آنسوی دیوار گرفتار بود و در همانجا برن را در مسیر تبدیل شدن به یک گرینسییر و اسکینچنجر آموزش داد. برن ابتدا با سامر ارتباط برقرار کرد و بعدها توانست وارد ذهن یک انسان، یعنی هودور، شود. اما شاید هدف این آموزشها فقط انتقال قدرتهای بلادریون به برن نبود؛ شاید او عمداً برن را به یک میزبان ایدهآل برای ادامه آگاهی خودش تبدیل میکرد.
خود بریندن استاد گرینسیری و اسکینچنجینگ بود و بیش از هرکس دیگری با این جادوها آشنایی داشت. اگر اسکینچنجینگ فقط به کنترل موقت موجودات محدود نشود، شاید بتواند امکان انتقال آگاهی از یک بدن به بدن دیگر را هم فراهم کند.
پس در لحظه حمله به غار، زمانی که بدن پیر و فرسودهٔ بلادریون زیر حملهٔ نایت کینگ در حال مرگ بود، آگاهی او از بین نرفته باشد؛ بلکه به برن منتقل شده باشد.
بعد از ماجرای غار، خود برن میگوید دیگر مثل گذشته برن استارک نیست. وقتی میرا یادآوری میکند که هودور و سامر برای نجاتش مردند، برن میگوید: «من واقعاً دیگه برن نیستم؛ یادمه برن استارک بودن چه حسی داشت، ولی خیلی چیزهای دیگه رو هم یادم میاد.» میرا هم به او میگوید: «تو توی اون غار مردی» و برن جواب میدهد: «آره.» از آن لحظه به بعد، برن رفتاری متفاوت دارد و بیشتر شبیه موجودی است که از گذشته و آینده آگاه است؛ تا جایی که در پایان سریال، وقتی تیریون پیشنهاد پادشاهی را مطرح میکند، برن میگوید: «فکر میکنی چرا تا اینجا اومدم؟» بنابراین «مرگ برن» در غار فقط یک استعاره برای تغییر شخصیتش نباشد؛ برنِ سابق واقعاً مرده و چیزی که بعد از آن باقی مانده، همان چهره و همان بدن استارک، اما با آگاهیای متعلق به بلادریون باشد و جالبتر اینکه بعد از پادشاه شدن، وقتی میپرسند دروگون کجاست، برن میگوید: «شاید بتوانم پیدایش کنم»؛ گویا مثل یک تارگرین دنبال تصاحب اژدها باشد.
بلادریون حالا میتواند با چهره برن، از درون وینترفل روی خاندانهای بزرگ وستروس تأثیر بگذارد و اتفاقات را از پشت پرده هدایت کند. در چنین شرایطی، جان اسنو میتواند یکی از بزرگترین موانع بر سر راه نقشههای او باشد؛ مخصوصاً اگر هدف نهایی بلادریون استفاده از جادوی خون برای بازگرداندن دنریس تارگرین به زندگی باشد.
اما مهمترین سرنخ، وارامیر ششپوست است.
وارامیر یکی از قدرتمندترین اسکینچنجرهای مردم آزاد بود و در طول زندگیاش کنترل چندین حیوان را در اختیار داشت. وقتی در آستانه مرگ قرار گرفت، به دنبال راهی برای ادامه زندگی بود و حتی تلاش کرد وارد ذهن تیستل شود و بدن او را تصاحب کند. اما تیستل مقاومت کرد و اجازه نداد وارامیر کنترلش را به دست بگیرد.
در نهایت، بدن وارامیر مرد، اما آگاهی او از بین نرفت؛ او توانست ذهن خودش را به گرگش، واناآی، منتقل کند و وارد چیزی شود که در کتابها از آن بهعنوان «زندگی دوم» یاد میشود.
این اتفاق یک نکته مهم را روشن میکند: در دنیای مارتین، مرگ بدن یک اسکینچنجر لزوماً به معنی پایان آگاهی او نیست. حتی تصاحب بدن یک انسان دیگر هم در قوانین اسکینچنجینگ ممکن است، هرچند کاری بسیار پلید و ممنوع محسوب میشود؛ و مارتین تلاش برای انجام چنین کاری را با وارامیر به ما نشان داده است.
بنابراین اگر روزی مشخص شود که برن بعد از آن غار دیگر واقعاً برن نبوده، چنین اتفاقی با منطق جادویی این دنیا کاملاً قابل تصور است.
ما همیشه فکر میکردیم بلادریون برن را برای نجات وستروس آماده میکند؛ اما شاید از همان ابتدا دنبال یک چیز بود: یک بدن جوان، قدرتمند و تازه برای ادامه زندگی خودش.
نایت کینگ بریندن ریورز را کشت؛ اما فقط بدن پیر او را کشت، نه خودِ بریندن ریورز را.
#بازی_تاج_و_تخت
#کتاب
#GOT
@Westerosir
واکنش ملکه الیسنت هایتاور به اولین نبرد تامبلتون و خیانت بذرهای اژدها:
جالب است بدانید، هنگامی که خبر جنگ و خیانت در تامبلتون به کینگزلندینگ رسید، ملکهی بیوه، الیسنت هایتاور وقتی خبر را شنید، خندید و با اطمینان گفت:
«هر آنچه که کاشته اند، اکنون باید درو کنند.»
ده رویدادی که حتماً باید در فصل چهارم سریال «خاندان اژدها» ببینیم.
بخش سوم
۶. سقوط دراگوناستون
وقتی شاه اگان در کتاب از کینگزلندینگ فرار میکند، لاریس استرانگ او را قاچاقی با یک قایق ماهیگیری خارج میکند. در نهایت اگان در دراگوناستون فرود میآید، جایی که با سانفایر مخفی میشود و چند نفر از حامیان جبهه سیاه را متقاعد به خیانت میکند. در میان آنها سر آلفرد بروم حضور داشت؛ کسی که در فصل سوم غایب بود اما همان فردی بود که سعی داشت دیمون را به غصب قدرت از رنیرا در فصل دوم تشویق کند.
در این زمان، بیلا و موندنسر در دراگوناستون زندگی میکنند و وقتی اگان سوار بر سانفایر میرسد، با او میجنگند. اژدهایان به زمین برخورد میکنند، موندنسر میمیرد و سانفایر مجدداً به شدت آسیب میبیند. بیلا زنده میماند، اما اگان در آخرین لحظه به پایین میپرد و هر دو پایش میشکند و حتی بیشتر از قبل دچار نقص عضو میشود.
۷. پایان کار ملکه رینیرا
پس از مرگ سیراکس و جافری، رینیرا به همراه پسرش شاهزاده اگان و گروه کوچکی از حامیانش از کینگزلندینگ فرار میکند. گروه رینیرا بیخبر از اینکه اگان دراگوناستون را پس گرفته، به سمت قلعه میروند؛ جایی که آلفرد بروم و وفاداران سبز، مردان رینیرا را میکشند.
سپس اگان، رینیرا را جلوی چشمان وحشتزده شاهزاده اگان به خورد سانفایر میدهد. این یکی دیگر از لحظات نمادینی است که طرفداران کتاب مدتها منتظر دیدنش بودهاند. به همین دلیل بود که وقتی سریال به ظاهر سانفایر را کشته نشان داد، بسیاری گیج شدند.
۸. نبرد بر فراز دریاچه «چشم خدایان»
شاید موردانتظارترین لحظه در تمام این داستان، «نبرد بر فراز دریاچه چشم خدایان» باشد که این پتانسیل را دارد تا به یکی از شگفتانگیزترین و نمادینترین صحنههای تاریخ «بازی تاج و تخت» (و به جرات تاریخ تلویزیون) تبدیل شود. پس از خیانتهای اولف و هیو، رینیرا یکی دیگر از «بذرهای اژدها» به نام نتلز را نیز دشمن مینامد. در آن زمان نتلز با دیمون سفر میکرد، بنابراین رینیرا فکر میکند به دیمون هم نمیتوان اعتماد کرد.
مشخص نیست در سریال چگونه این موضوع را مدیریت خواهند کرد، چرا که شخصیت نتلز با رینا ترکیب شده است، و پیدا کردن دلیلی برای ترک رینیرا توسط دیمون سخت میباشد. با توجه به شورشهای کینگزلندینگ، احتمال زیادی وجود دارد که او مجبور به این کار شود. شاید دیمون وقتی به کینگزلندینگ برگردد و ببیند رینیرا چقدر زیادهروی کرده (به هر حال او سپتون اعظم را کشته و هلینا را به خودکشی کشانده)، ایمانش را به او از دست بدهد.
در هر صورت، دیمون سوار بر کاراکسیس به هرنهال پرواز کرده و یک نبرد تکبهتک با ایموند خواهد داشت. طبق کتاب «آتش و خون»، کاراکسس و ویگار در آسمان و در بالای دریاچه چشم خدایان، یکدیگر را به چالشی مرگبار میکشند. در طول این درگیری، دیمون درست قبل از اینکه اژدهایان به داخل آب سقوط کنند، روی ویگار میپرد و دارکسیستر را تا انتها وارد چشم ایموند میکند. اگرچه هیچکس زنده نمیماند، اما کتاب تأکید میکند که جسد دیمون هرگز پیدا نشد.
#مقاله
#ده_رویدادی_که_در_فصل_چهارم_میبینیم
#خاندان_اژدها
#HOTD
@Westerosi
ده رویدادی که حتماً باید در فصل چهارم سریال «خاندان اژدها» ببینیم.
بخش دوم
۳. حمله به چاله اژدها
مردم گرسنه کینگزلندینگ که در نهایت از شکستهای رینیرا به ستوه آمدهاند، علیه ملکه شورش میکنند. آنها او را مقصر مرگ هلینا میدانند و میترسند مانند مردم تامبلتون سوزانده شوند. مردی یکدست به نام «چوپان» شروع به موعظه در خیابانها کرده و احساسات ضد تارگرینی را در میان مردم برمیانگیزد.
چوپان مردم عادی را تبدیل به گروهی رادیکال کرده و به آنها میگوید به سمت چاله اژدها بروند تا «شیاطین» درون آن را بکشند. و با وجود اینکه احتمالاً هزاران نفر از شورشیان در این فرآیند میمیرند، آنها موفق میشوند چهار اژدهای محبوس در چاله اژدها را بکشند: دریمفایر (که برای اولین بار در فصل ۳ به خوبی او را دیدیم)، مورگول، شرایکوس و تایراکسس. البته اگر اژدهایان در بند نبودند به طور قطع نتیجه دیگری حاصل میگشت.
صفحات زیادی از کتاب به این شورش اختصاص داده شده است، بنابراین احتمالا سریال تغییرات قابل توجهی در این خط داستانی ایجاد کند و بخشها و شخصیتهای غیرضروری را حذف کند. اما بذر این اتفاق در سریال با قتل سپتون اعظم توسط رینیرا، دیدن سخنرانی پیشگویی متزلزل او توسط مردم و سوزانده شدن تامبلتون در چند مایلی آنجا کاشته شده است. باید دید که آیا میساریا پس از اخراج توسط رنیرا از ردکیپ، در این احساسات ضد تارگرینی دخیل خواهد بود یا خیر، چرا که او همیشه سعی کرده حامی منافع طبقه پایین باشد یا حداقل اینطور نشان داده است.
۴. جافری و سایرکس
همانطور که اوباش خشمگین در قدمگاه پادشاه خرابی به بار میآورند، جافری، پسر رینیرا، تصمیم به اقدامی جسورانه میگیرد. جافری در تلاشی ناامیدانه برای نجات اژدهای خود، تایراکسس، سوار اژدهای مادرش یعنی سایرکس میشود و تلاش میکند به سمت چاله اژدها پرواز کند تا از آن دفاع کند. از آنجا که جافری سوارکاری مبتدی بود و بدون زین پرواز میکرد، سایرکس به شدت تکان خورد تا اینکه او کنترل خود را از دست داد و از ارتفاع ۲۰۰ متری سقوط کرد و کشته شد.
سایرکس سپس در نزدیکی چاله اژدها فرود میآید و توسط اوباش کشته میشود. این یکی از ضربات نهایی هم به حکومت رینیرا و هم به سلامت روان اوست؛ چرا که سایرکس، وارث و آخرین پسرش از هاروین استرانگ را در یک روز از دست میدهد.
۵. بازگشت اگان جوانتر
در نقطهای از داستان، شاهزاده اگان (پسر رینیرا از دیمون) باید به وستروس بازگردد. آخرین باری که او را دیدیم همراه با رینا در «ویل» بود، جایی که او و برادرش ویسریس در حال فرستاده شدن به پنتوس بودند تا از جنگ در امان بمانند. پس از مرگ جافری، شاهزاده اگان وارث رینیرا میشود، بنابراین نقش بسیار مهمی دارد.
سریال تغییرات بزرگی در داستان اگان ایجاد کرده است. در کتاب، کشتی اگان و ویسریس در طول نبرد گالت مورد حمله سهسالاری قرار میگیرد. اگرچه ویسریس اسیر میشود، اگان موفق میشود سوار بر اژدهای جوانش، استورمکلاود، فرار کند. آنها به سختی خود را به دراگوناستون میرسانند، جایی که استورمکلاود به دلیل جراحاتش میمیرد و اگان نجاتیافته جنگ را در کنار رینیرا میگذراند.
رایان کندال گفت این بخش از داستان به این دلیل تغییر کرده که اگان و ویسریس در سریال بسیار جوانتر از کتابها هستند. او همچنین اشاره کرد که آنها به نوعی در فصل چهارم حضور خواهند داشت.
کندال در ماه ژوئن گفت:
«این مورد به این معنی نیست که آن شخصیتها از سریال حذف شدهاند. همه ما میدانیم آنها به عنوان پسران رینیرا و دیمون و وارثان این نژاد چه نقش مهمی ایفا میکنند. بنابراین ما هیچکدام را فراموش نکردهایم. فقط نیازمند تغییرات ایمن و عملی برای این اقتباس بودیم.»
ده رویدادی که حتماً باید در فصل چهارم سریال «خاندان اژدها» ببینیم.
بخش اول
فصل سوم سریال «خاندان اژدها» رسماً به پایان رسید و لحظات بسیار رضایتبخشی را برای طرفداران به ارمغان آورد (حداقل بسیار رضایتبخشتر از فینال فصل دوم).
از یک نبرد خونین با چند مرگ بزرگ گرفته تا خیانتی قابل توجه که پس از بازگشت سریال برای فصل پایانی، پیامدهای عظیمی خواهد داشت؛ این یک پایان فراموشنشدنی برای فصل بود. از بسیاری جهات، فصل سوم با نقطهای قاطع به پایان رسید، اما در عین حال داستانهای متعددی وجود داشتند که به سرانجام نرسیدند و نویسندگان برای اقتباس وفادارانه این داستان طی هشت قسمت پایانی، مسیر زیادی در پیش دارند.
با در نظر گرفتن این موضوع، بیایید به برخی از رویدادهای کتاب «آتش و خون» اشاره کنیم که فکر میکنم باید در فصل چهارم رخ دهند تا این داستان به شکل مناسبی جمعبندی شود.
این متن حاوی اسپویل کامل از کتاب است.
۱. خیانت هیو همر
سریال تا به اینجا، شخصیت «هیو» را نسبت به کتاب «آتش و خون» دلرحمتر و قابل ترحمتر نشان داده است. در کتاب هیچ اشارهای به داشتن همسر یا فرزند برای او نشده، اما در سریال برای او خانوادهای در نظر گرفتند. به نظر میرسد که قوس شخصیتی او بهویژه حالا که هم «کت» و هم دخترش مردهاند، قویتر و تراژیکتر خواهد شد.
ما جلوههایی از نیمه تاریک هیو را دیدهایم و حالا که او چیزی برای از دست دادن ندارد، میخواهم ببینم که کاملاً به یک شخصیت منفی تبدیل میشود. هیو مانند کتاب در سوزاندن حامیان رینیرا به اولف نپیوست، اما هنوز زمان برای خیانت کامل او به رینیرا وجود دارد. او همین حالا هم با فرار به تامبلتون از دستورات او سرپیچی کرده است. از آنجا که دیمون، هیو را در شهر دید، احتمالاً به رینیرا خواهد گفت و رینیرا هم هیو و هم اولف را خائن اعلام خواهد کرد.
سپس هیو آزاد خواهد بود تا مسیر کتاب خود را کامل کند و خود را پادشاه وستروس بنامد. هیو همراه با اولف شروع به جمعآوری گروهی از سربازان و شوالیههای عامهپسند میکند تا از ادعای شورشی خود حمایت کند.
۲. دومین نبرد تامبلتون
باقیماندههای خاندان هایتاور و شوالیههای اصیل، تمایلی به غصب قدرت توسط هیو و اولف ندارند. آنها شروع به ملاقات میکنند تا در مورد نحوه از بین بردن این خائنان بحث کنند. در سریال، این افراد (که در کتاب با نام Caltrops شناخته میشوند) احتمالاً شامل گواین هایتاور، جان روکستون و دیرون تارگرین خواهند بود.
قبل از اینکه این گروه بتوانند در مورد زمان و نحوه کشتن اولف و هیو به توافق برسند، تامبلتون توسط آدام از هال و ارتشی از اهالی ریورلندز مورد حمله قرار میگیرد. پس از خیانتهای اولف و هیو، رینیرا اصرار دارد که به آدام نیز نمیتوان اعتماد کرد، چون او یک حرامزاده است. آدام که مصمم است ثابت کند همه حرامزادهها خائن نیستند، ارتشی ۴۰۰۰ نفره جمعآوری میکند تا اولف و هیو را بکشد و وفاداری خود را به رینیرا در رویدادی که به «دومین نبرد تامبلتون» معروف است، ثابت کند.
در طول نبرد، جان روکستون هیو را میکشد، دیرون میمیرد و اژدهایان تساریون، ورمیتور و سیاسموک یکدیگر را تکهتکه میکنند و در این فرآیند آدام نیز کشته میشود. اولف که به دلیل مستی تمام مدت جنگ را خوابیده بود، روز بعد زمانی که هیوبرت هایتاور به او شراب مسموم پیشنهاد میکند، کشته میشود.
هیوبرت برای اینکه اولف را مجاب به نوشیدن کند، خودش اول شراب را مینوشد و خود را فدا میکند تا اژدهاسوار خائن را از بین ببرد. به نظر میرسد در سریال مرگ هیوبرت به گواین داده شود تا احتمالاً انتقام مرگ پسرعمویش اورموند را بگیرد.
#مقاله
#ده_رویدادی_که_در_فصل_چهارم_میبینیم
#خاندان_اژدها
#HOTD
@Westerosir
بازگشت اگان دوم و سانفایر در قسمت پایانی فصل سوم «خاندان اژدها» شاید دقیقن همان چیزی بود که طرفداران مدتها انتظارش را میکشیدند. پس از تمام اتفاقاتی که اگان پشت سر گذاشته بود، دیدن ناگهانی او در برابر ایموند، با آن پوزخند و یک جمله سادهی «من زندهام، کودن!»، واقعن صحنهای تماشایی و فراموشنشدنی بود.
اما شگفتی واقعی فقط زنده ماندن اگان نبود؛ بلکه اتفاقی بود که پس از آن رخ داد. شاید برای نخستین بار، اگان توانست ایموند را کاملن در بازی شکست دهد.
ایموند در طول جنگ بر این باور بود که او شاهزادهی شکستناپذیر تارگرین است؛ جنگجویی که ویگار را در اختیار دارد و میتواند سرنوشت قلمرو را با تکیه بر قدرت و زور تعیین کند. اما اگان با چیزی وارد آن رویارویی شد که ایموند انتظارش را نداشت: یک نقشه.
اگان بهجای اینکه بار دیگر شتابزده وارد نبردی مرگبار و انتحاری شود، راهبردی را برای زنده ماندن، بازسازی جایگاهش و در نهایت بازگشت به تخت آهنین مطرح کرد.
اعتمادبهنفسی که در آن صحنه از خود نشان داد، واقعن خیرهکننده بود.
مردی که کتک خورده، سوخته، تحقیر شده و به حال خود رها شده بود تا بمیرد، ناگهان به برادرش نگاه کرد و عملن گفت:
«فکر کردی کار من تمام شده. اما نشده بود.»
آن لبخند همهچیز را بیان میکرد. اگان دیگر همان پادشاه شکستخورده و درهمشکستهای نبود که پیشتر دیده بودیم. او حسابگر شده بود. صبور شده بود. و برای نخستین بار، چندین حرکت جلوتر از ایموند فکر میکرد. حتا جسارت داشت تا ایموند را کودن خطاب کند و به او سیلی چشمنوازی بزند!
تام گلین کارنی در این صحنه واقعن درخشان ظاهر شد. بازی او ترکیبی بینقص از درد، غرور، شوخطبعی و عزم و اراده را در شخصیت اگان به نمایش گذاشت.
این یکی از آن لحظاتی بود که باعث میشود متوجه شوید:
شاید اگان قدرتمندترین تارگرین نباشد... اما شاید بالاخره دارد یاد میگیرد چگونه این بازی را انجام دهد.
بازگشت سانفایر این لحظه را حتا قدرتمندتر میکند. پادشاه و اژدهایش، برخلاف تمام احتمالات، از این ماجرا جان سالم به در بردهاند. و حالا اگان میخواهد تاجوتختش را پس بگیرد.
در نهایت باید بگوییم، اگان زنده است و رقص اژدهایان هنوز به پایان نرسیده است.
#خاندان_اژدها
#تحلیل
#HOTD
@Westerosir
شباهتی که میان رینا و دنریس تارگرین میتوان دید!
از نبرد گالت در آغاز فصل گرفته تا نبرد تامبلتون در قسمت پایانی، و همچنین درگیری نزدیک و خشن میان سیراکس، کاراکسیس و شیپاستیلر، جدیدترین فصل خاندان اژدها بار دیگر به مخاطبان یادآوری میکند که چرا خاندان تارگرین اژدها را بهعنوان سمبل خاندان خود انتخاب کرده است.
فصل سوم خاندان اژدها چند اژدهاسوار جدید نیز معرفی میکند. البته هر کسی نمیتواند یک اژدها را رام کند و این موجودات خشن معمولاً تنها با افرادی که خون تارگرین دارند پیوند برقرار میکنند؛ بنابراین تعداد شخصیتهایی که قادر به سوار شدن بر اژدها هستند چندان زیاد نیست.
بااینحال، پس از تلاشهای فصل دوم برای پیدا کردن بذرهای اژدها، یعنی حرامزادگان تارگرین و ولاریون که توانایی برقراری پیوند با اژدهایان وحشی را دارند، فصل سوم یکی از شخصیتهای آشنا را به شکلی غافلگیرکننده به یک اژدهاسوار تبدیل میکند: رینا تارگرین.
رینا که تمام زندگی خود را در آرزوی داشتن اژدهایی برای خودش گذرانده است، سرانجام با اژدهایی وحشی و غیرقابلکنترل به نام شیپاستیلر ارتباط برقرار میکند و به این ترتیب، جای شخصیت نتلز از منبع اصلی، یعنی کتاب آتش و خون نوشته جرج آر. آر. مارتین، را میگیرد.
رینا مشخصا اژدهاسوار ماهری نیست ــ و ناتوانی او در کنترل شیپاستیلر حتی به مرگ پسرعمویش، جیسریس ولاریون، منجر میشود ــ اما نکته جالب اینجاست که او دقیقاً از همان شیوه سوارکاری استفاده میکند که یکی از نمادینترین شخصیتهای این مجموعه، یعنی دنریس تارگرین از سریال قبلی این مجموعه، بازی تاجوتخت، استفاده میکرد.
رینا و دنریس شباهت چندانی به یکدیگر ندارند، اما همین شباهت کوچک در نحوه سوار شدن بر اژدها میتواند به توضیح یکی از نکات مهم درباره افسانه و تاریخ اژدهایان در این مجموعه کمک کند.
شباهت شیوه اژدهاسواری دنریس و رینا
در تمام سریالهای مرتبط با دنیای وستروس که تا کنون پخش شدهاند، دنریس و رینا تنها دو اژدهاسواری هستند که از زین استفاده نمیکنند. آنها بهجای استفاده از زین، مستقیماً و بدون زین بر پشت اژدهای خود مینشینند و تنها با محکم گرفتن اژدها، خود را هنگام پرواز روی اژدها نگه میدارند. این تفاوت ظریف نشان میدهد که نه دنریس و نه رینا از حمایت اژدهاسواران قبلی برای یادگیری نحوه تربیت و سوار شدن بر اژدهای خود برخوردار نبودهاند.
زمانی که دنریس برای نخستین بار سوار دروگون میشود، تمام اژدهاسواران نسلهای گذشته مدتهاست همراه با اژدهایانشان مردهاند. بنابراین کسی وجود ندارد که به او نحوه سوار شدن بر اژدها را آموزش دهد؛ چه رسد به اینکه برایش یک زین اژدها بسازد.
رینا نیز برای تبدیل شدن به یک اژدهاسوار مجبور است بهتنهایی این مسیر را طی کند و از حمایت خانوادهاش برخوردار نیست. پس از اینکه او در طبیعت با اژدهایش پیوند برقرار میکند، مجبور میشود هویت خود را مخفی نگه دارد؛ زیرا میداند رینیرا میخواهد سوار شیپاستیلر کشته شود، چراکه او را در مرگ جیس مقصر میداند.
در نتیجه، رینا مجبور است بدون همان ابزارهایی که بیشتر اژدهاسواران از آنها استفاده کردهاند، کنترل کردن اژدهایش را یاد بگیرد؛ حتی بدون یک زین ساده.
شاید همین نداشتن زین توضیح دهد که چرا رینا تا این اندازه در کنترل شیپاستیلر مشکل دارد. شیپاستیلر بهطور مشهور اژدهایی بسیار دشوار برای کنترل کردن است؛ بنابراین رینا بدون حتی ابتداییترین ابزار اژدهاسواری ممکن است برای رام کردن اژدهایش با چالش بسیار بزرگی روبهرو باشد.
اگر این فرض درست باشد، در واقع قدرت پیوند میان دنریس و دروگون را بیش از پیش نشان میدهد؛ زیرا دنریس نیز هیچگونه تجهیزات ابتدایی اژدهاسواری در اختیار نداشت، اما پس از نخستین پروازش، بهندرت در کنترل دروگون با مشکل جدی مواجه شد.
#خاندان_اژدها
#تحلیل
#HOTD
#GOT
@Westerosir
با هم به تماشا و بررسی زره اعضای خاندان تارگرین در سریال #شوالیهای_از_هفت_پادشاهی بپردازیم.
اولین زره متعلق به شاهزاده والار تارگرین است، که بعدا در محاکمهی هفت پدرش پرنس بیلور آنرا به تن میکند.
دومین زره متعلق به شاهزاده دیرون تارگرین مست است.
سومین و شاید خاصترین زره متعلق به شاهزاده اریون تارگرین، شعلهی درخشان است.
چهارمین و آخرین زره متعلق به شاهزاده میکار تارگرین است.
#AKOTSK
#سریال
@Westerosir
🐉 چرا «خاندان اژدها» هرگز نمیتواند جای «بازی تاجوتخت» را بگیرد
🔥 همهچیز هست، جز زندگی
«خاندان اژدها» تقریباً همهچیزهایی را که از «بازی تاجوتخت» میشناسیم دارد؛ رامین جوادی، تارگرینها، دسیسه سیاسی، خیانت، جنگ و اژدها. اما چیزی که کمتر دارد، همان چیزی است که «بازی تاجوتخت» را دوستداشتنی میکرد: حس زندگی.
♟️ آدمها، نه فقط مهرهها
در «بازی تاجوتخت» آدمها فقط مهرههای جنگ قدرت نبودند. شوخی میکردند، رفاقت داشتند، رابطه میساختند و حتی وسط تاریکترین اتفاقات، لحظههایی داشتیم که باعث میشد احساس کنیم واقعاً کنارشان زندگی میکنیم. برای همین سرنوشت تیریون، آریا، جیمی، برین یا هاوند برایمان اهمیت داشت. در «خاندان اژدها» اما خیلی وقتها آنقدر درگیر شجرهنامه، ادعای تاجوتخت و جنگ خاندانها هستیم که کمتر فرصت میکنیم با شخصیتها زندگی کنیم.
🎭 تاریک، اما زنده
به همین دلیل فضای دو سریال هم متفاوت است. «بازی تاجوتخت» تاریک بود، اما خفهکننده نبود؛ وسط جنگ شوخی داشت، وسط سیاست رفاقت داشت و وسط مرگ، زندگی جریان داشت. «خاندان اژدها» اغلب بیش از حد جدی و تراژیک است. شاید برای همین جمله اگان، «قرار بود از این لذت ببرم! مشکلتون چیه؟»، ناخواسته یکی از بهترین لحظاتش باشد؛ چون برای چند ثانیه انگار خود سریال از زبان او میپرسد: چرا اینقدر همهچیز جدی است؟
🥘 وقتی سیاست، زندگی میشود
اتفاقاً هرجا سریال از جنگ فاصله میگیرد و به زندگی واقعی مردم و سیاست روزمره نزدیک میشود، جذابتر است؛ مثل ماجرای خزانه خالی رینیرا، گرسنگی مردم و اشرافی که غذا احتکار میکنند. یا اگان که بعد از آن همه رنج، با دیدن ایموند فقط خوشحال میشود که «زندهام». این لحظهها به سریال چیزی میدهند که نبردهای بزرگ و اژدها بهتنهایی نمیتوانند: انسانیت و طنز سیاه.
🗺 وستروسِ بزرگتر، اما نه لزوماً جذابتر
بزرگتر شدن مداوم دنیای وستروس هم لزوماً به معنای جذابتر شدنش نیست. «بازی تاجوتخت» زمانی وارد زندگی ما شد که این جهان هنوز تازه و ناشناخته بود؛ وستروس را کشف میکردیم، با آدمهایش آشنا میشدیم و هر گوشهاش میتوانست غافلگیرمان کند. اما حالا بعد از سالها، با جهانی روبهرو هستیم که مدام در حال گسترش است؛ خاندانهای تازه، نسلهای تازه و داستانهای تازه، اما این گسترش همیشه به همان اندازه حس کشف و هیجان ایجاد نمیکند. انگار خودِ وستروس آنقدر بزرگ شده که دیگر صرفاً بزرگ بودنش کافی نیست؛ چیزی که گم شده، همان حس تازگی، شوخی، صمیمیت و زندگی روزمرهای است که باعث میشد «بازی تاجوتخت» فقط یک داستان فانتزی درباره جنگ قدرت نباشد، بلکه جهانی باشد که واقعاً دلمان میخواست ساعتها در آن بمانیم.
🩸 آتش و خون، بدون حس زندگی
در نهایت، تفاوت «خاندان اژدها» و «بازی تاجوتخت» فقط در آتش و خون نیست؛ در نحوه زندگی کردن در این دنیاست. «بازی تاجوتخت» به ما اجازه میداد از وستروس بترسیم، بخندیم، عاشق شخصیتهایش شویم و برایشان اهمیت قائل باشیم. «خاندان اژدها» هنوز اژدها، سیاست و تراژدی دارد، اما آن حس صمیمی و روزمرهای که باعث میشد دلمان بخواهد دوباره به وستروس برگردیم، کمتر در مرکز داستان قرار دارد.
#خاندان_اژدها
#تحلیل
#HOTD
#GOT
@Westerosir
خودکشی هلینا تارگرین در سریال
در قسمت پایانی فصل سوم سریال خاندان اژدها خودکشی ملکه هلینا تارگرین را دیدیم. از تفاوتهای بزرگ کتاب و سریال این است که خودکشی ملکه هلینا در این مقطع از داستان رخ نمیدهد. در این پست به تفاوت خودکشی یا قتل ملکه هلینا در کتاب و سریال میپردازیم.
در سریال دیدیم که پس از آنکه هلینای باردار تصمیم بر خوردن غذا ندارد و ملکه رینیرا نیز که این وضعیت را برای سلامتی گروگانهای باارزش خود یعنی ملکه هلینا و فرزند متولد نشدهاش خطرناک میبیند، به او اطمینان میدهد که به او آسیبی نمیرساند اما هنگامی که بحثی بین او و هلینا شکل میگیرد و میبیند هلینا به درخواست او عمل نمیکند، به افرادش دستور میدهد که به زور و در وضع بسیار بدی غذا را به دهان او بریزند. این رفتار رینیرا با خواهر نانتیاش که میداند او چقدر روحیه حساسی دارد و باردار نیز است، با خشونت زیاد و قابل تامل بود.
احتمالا همین موضوع باعث خودکشی هلینا شد. واکنش رینیرا به خودکشی هلینا نیز قابل تامل بود. او بعد از سخنرانی آتشین خود برای مردم هنگامی که به قصر برمیگردد از خودکشی خواهر ناتنیاش باخبر میشود، چهرهی او ابتدا از این ماجرا، ناراحت و مغموم است اما وفتی پیشبینیهای او را که گلدوزی کرده است میبیند، حالت چهرهی او عصبانی میشود و با حالت معناداری پنجرهای که هلینا خود را از آن به بیرون پرتاب کرده است را میبندد. این ماجرای خودکشی ملکه هلینا در سریال بود.
#خاندان_اژدها
#تحلیل
#سریال
#HOTD
@Westerosir
نه، سرزنشی نیست. ملت را نمیشود کشت، و پادشاه را میشود! با مرگ پادشاه، ملتی میمیرد!
کل متن این پست حاوی اسپویل از کتاب و اسپویل از ادامه داستان سریال خاندان اژدها و مربوط به سرنوشت سیلورینگ است.
سالهای پایانی زندگی سیلورویینگ چگونه بود؟
سیلورویینگ از آشوب و خشونت هولناک رقص اژدهایان جان سالم به در برد؛ اما آنچه پس از آن بر سر او آمد، یکی از غمانگیزترین سرگذشتهای اژدهایان در تاریخ وستروس است.
او از شرکت در نبرد تامبلتون خودداری کرد.
در حالی که گفته میشود اولف در جریان حمله شبانه در خواب بود، سیلورویینگ ساعتها در آسمان باقی ماند و بر فراز میدان نبرد به پرواز درآمد. حتا با وجود اینکه کمانداران به سوی او تیراندازی میکردند، هرگز وارد نبردی نشد که در نهایت به مرگ ورمیثور، سیاسموک و تساریون انجامید.
آیا او برای ورمیثور سوگواری کرد؟
شب بعد، سیلورویینگ در کنار سه اژدهای کشتهشده فرود آمد. در برخی روایتها آمده است که او سه بار تلاش کرد با پوزهاش بال ورمیثور را بلند کند. گیلداین روایت ماشروم را مشکوک و غیرقابلاعتماد میداند، اما سیلورویینگ روز بعد بازگشت و از بقایای سوخته اژدهایان تغذیه کرد!
هیچکس نتوانست او را بهطور موفقیتآمیز رام کند.
پس از اولف، لرد آنوین پیک پیشنهاد پاداشی هنگفت به هر کسی داد که بتواند بر سیلورویینگ سوار شود. سه شوالیه برای این کار تلاش کردند. یکی از آنها بازویش را از دست داد، دیگری زندهزنده سوخت و سومی نیز بهسادگی از تلاش دست کشید.
یکی از آخرین اژدهایان زنده
هنگامی که رقص سرانجام در سال ۱۳۱ پس از فتح به پایان رسید، سیلورویینگ یکی از تنها چهار اژدهای شناختهشدهای بود که همچنان زنده مانده بودند؛ در کنار شیپاستیلر، کنیبال و مورنینگ جوان.
در دوران سلطنت اگان سوم، سیلورویینگ زندگی با اژدهاسواران را ترک کرد و در جزیرهای در دریاچه سرخ، واقع در ریچ، سکونت گزید. او در تمام دوران نیابت سلطنت در همانجا باقی ماند و همچون اژدهایی وحشی زندگی کرد.
سرنوشت نهایی او همچنان یک راز باقی مانده است.
گمان میرفت سیلورویینگ دستکم تا سال ۱۳۶ پس از فتح همچنان در دریاچه سرخ زندگی میکرد. زمانی بین سالهای ۱۳۶ و ۱۵۳ پس از فتح، او بر اثر کهولت سن از دنیا رفت.
هیچ نبرد نهایی افسانهایای در کار نبود.
هیچ سوارکار قهرمانی وجود نداشت.
هیچ مرگ نمایشی و باشکوهی رخ نداد.
او صرفن در تاریخ ناپدید شد؛ بهعنوان یکی از آخرین اژدهایانی که از رقص جان سالم به در بردند.
سیلورویینگ از جنگ جان سالم به در برد... اما هرگز واقعن به دنیایی که زمانی میشناخت، بازنگشت..
#اژدهایان
#تاریخ
#خاندان_اژدها
#HOTD
@Westerosir
برادرانی که اِگان دوستشان داشت
یکی از جزئیات جالب دربارهی اِگان در کتاب «آتش و خون» اینه که وقتی هنوز پسربچه بود، سه برادر ناتنی بزرگترش، جسریس، لوک و جافری ولاریون، رو واقعاً میپرستید. اِگان خیلی اون سه نفر رو تحسین میکرد و بهشون وابسته بود و احتمالاً اونها رو مثل قهرمانهای بزرگتر زندگی خودش میدید.
اِگان درحالیکه هنوز کودکی کمسنوسال بود، یکییکی تمام برادرانی رو که زمانی قهرمانهای زندگیاش بودند از دست داد. از طرف دیگه، ویسریس، برادر کوچکترش، رابطهی متفاوتی با اِگان داشت؛ اونها با هم زندگی میکردند، درس میخوندند و بازی میکردند و ویسریس نزدیکترین همراه اِگان بود.
به همین دلیل وقتی تصور شد ویسریس هم در نبرد گالِت کشته شده، اِگان عملاً آخرین پیوندش با زندگی قبل از جنگ رو هم از دست داد. کتاب میگه اِگان هیچوقت خودش رو به خاطر رها کردن ویسریس در اون نبرد نبخشید و همین اتفاق برای سالها روی ذهنش سنگینی کرد.
سالها بعد، وقتی ویسریس دوباره پیدا شد و پیش اگان برگشت، این اتفاق تأثیر عمیقی روی اِگان گذاشت. در واقع، اِگان پسری بود که جنگ تقریباً تمام آدمهای مهم دوران کودکیاش رو ازش گرفت؛ سه برادر بزرگترش، که روزی تحسینشون میکرد، کشته شدند و تنها برادری که در نهایت تونست دوباره بخشی از زندگی از دسترفتهاش رو به او برگردونه، ویسریس بود.
و کتاب این لحظه رو با یکی از قشنگترین جملههای مربوط به رابطهی این دو برادر توصیف میکنه:
«اِگان وقتی پسربچه بود، سه برادر ناتنی بزرگترش رو میپرستید؛ اما این ویسریس بود که اتاق خواب، درسها و بازیهاش رو با او شریک میشد.»
«بخشی از وجود اگان
پادشاه
همراه برادرش در گالِت مرده بود… اما تنها وقتی ویسریس دوباره به او بازگردانده شد، اِگان دوباره زنده و کامل به نظر میرسید.»
رینیرا تارگرین:
پسربچههایی که بهم آویزون میشدن و صورتهای کوچولوشون رو تو دامنم قایم میکردن مُردن؛ تا من روی تختی از شمشیرها بشینم؟
ولاریونهای جناح سبز
در کتاب «آتشوخون» بااینکه کورلیس ولاریون، لرد خاندان ولاریون، حامی جناح سیاه بود، به دلایلی چند تن از برادرزادههایش در جنگ رقص اژدهایان جناح سبز را برگزیدند.
به یاد میآوریم که در زمان شاه ویسریس، یکی از برادرزادههای لرد کورلیس، سر ویموند ولاریون، خود را وارث واقعی دریفتمارک معرفی کرده بود. این شورش به قیمت سر او تمام شد، اما همسر و پسرانی از خود به جای گذاشت.
سر ویموند پسر برادر بزرگتر «مار دریا» بود. پنج برادرزادهی دیگر نیز که پدرشان برادر دیگر کورلیس بود، ادعایی نسبت به دریفتمارک داشتند. هنگامی که ادعای خود را نزد ویسیریس بیمار مطرح کردند، مرتکب اشتباه مهلکی شدند: آنان مشروعیت فرزندان دخترش را زیر سؤال بردند.
ویسیریس بهخاطر این گستاخی دستور داد زبانشان را از حلقشان بیرون بیاورند، بااینحال اجازه داد سرشان را نگهدارند. سه تن از آن «پنج خموش» در جریان رقص اژدهایان، هنگام جنگیدن در جناح اگان دوم علیه رینیرا کشته شدند؛ اما دو نفر زنده ماندند و همراه پسران سر ویموند، دیمین و دیرون، بار دیگر در زمان نایبالسلطنههای اگان سوم آمدند و بر حقشان برای به ارث بردن دریفتمارک اصرار ورزیدن.
#خاندان_اژدها
#فکت
#HOTD
#Fact
@Westerosir
«پس مشعلها در تالار تخت روشن شدند و ملکه از پلههای آهنین بالا رفت و خود را در جایگاهی نشاند که پادشاه ویسریس پیش از او نشسته بود و پادشاه پیر پیش از او و میگور و اینیس و اگان اژدها در دوران قدیم.»
آتش و خون جورج آر.آر مارتین
سرگذشت کامل ملکه #رینیرا_تارگرین را در ویکی وستروس بخوانید.
#خاندان_اژدها
#Rhaenyra_Targaryen
#HOTD
@Westerosir
والریاییها و جادوی تاریک؛
تمدنی شکستناپذیر که هیچ ارتشی توان ایستادگی در مقابلش را نداشت.
#والریا
#مصاحبه
#مارتین
@westerosir
رینیرا اشتباه مرگبار تیریون را تکرار کرد؟
یکی از نکات جالب فینال فصل سوم، سرنوشت میساریاست. رینیرا بعد از اینکه متوجه میشود میساریا درباره زنده ماندن اگان و سانفایر چیزی به او نگفته است، او را بهطور ناگهانی از سمتش اخراج میکند و حتی مقدمات خروج او از وستروس را فراهم میکند. این تصمیم نهتنها به همکاری آن دو پایان میدهد، بلکه عملاً رابطه عاطفی میان رینیرا و میساریا را نیز به پایان میرساند.
این اتفاق شباهت زیادی به کاری دارد که تیریون با شی در «بازی تاجوتخت» انجام داد. تیریون برای اینکه شی را از خطر دور نگه دارد، وانمود کرد که دیگر او را دوست ندارد و تلاش کرد او را از کینگز لندینگ دور کند. با این حال، شی شهر را ترک نکرد و در نهایت علیه تیریون در دادگاه شهادت داد و با دروغهایش شرایط را برای او سختتر کرد. اما ماجرا به همینجا ختم نشد. پس از فرار تیریون از زندان، او در مسیر خروج از رد کیپ به اتاق پدرش، تایوین، رفت و شی را آنجا پیدا کرد؛ مشخص شد که تایوین با شی رابطه برقرار کرده است. تیریون با دیدن این صحنه بهشدت خشمگین شد و درگیری میان او و شی در نهایت به مرگ شی انجامید. تیریون نیز پس از آن، تایوین را کشت و از وستروس فرار کرد.
در نتیجه، چیزی که تیریون در ابتدا برای محافظت از شی انجام داده بود، در نهایت به تراژدی ختم شد. او میخواست با دور کردن شی از خودش، او را از خطر نجات دهد، اما این تصمیم باعث نشد شی از زندگی او خارج شود و در نهایت رابطه میان آن دو به دشمنی و مرگ کشیده شد.
حالا نکته مهم این است که میساریا نیز برخلاف چیزی که رینیرا میخواست، کینگز لندینگ را ترک نکرد. در آخرین صحنهای که از او میبینیم، میساریا در حال تماشای سخنرانی بزرگ رینیراست و حالت چهرهاش نشان میدهد که از تصمیم رینیرا ناراحت و خشمگین است.
از طرف دیگر، رابطه رینیرا و میساریا یکی از تغییرات مهم سریال نسبت به کتاب «آتش و خون» است. در کتاب، میساریا هیچوقت به تیم سیاه خیانت نمیکند و تا زمان مرگش به دیمون وفادار باقی میماند. اما رابطه عاشقانه میان رینیرا و میساریا در کتاب وجود ندارد و توسط سریال به داستان اضافه شده است. بنابراین، مسیر شخصیت میساریا در ادامه داستان میتواند با آنچه در کتاب دیدهایم تفاوت داشته باشد.
اینجاست که یک احتمال جالب مطرح میشود: میساریا هنوز شبکه گستردهای از جاسوسها و خبرچینها در اختیار دارد و میتواند از همین شبکه برای ضربه زدن به رینیرا استفاده کند. اگر سریال بخواهد سقوط رینیرا در فصل چهارم را مطابق مسیر کلی داستان کتاب پیش ببرد، تبدیل شدن میساریا به یکی از عوامل این سقوط میتواند پایان بسیار تلخی برای رابطه آن دو باشد.
در واقع، ممکن است رینیرا با تصمیمی که برای دور کردن میساریا گرفته، همان اشتباهی را تکرار کرده باشد که تیریون با شی مرتکب شد. تیریون میخواست با دور کردن شی از خودش، او را از خطر نجات دهد؛ اما در نهایت همین تصمیم باعث شد رابطه آن دو به دشمنی و تراژدی ختم شود.
حالا رینیرا نیز با اخراج میساریا و فرستادن او به خارج از وستروس، ممکن است ناخواسته یک دشمن قدرتمند برای خودش ساخته باشد؛ دشمنی که هم از او شناخت کافی دارد و هم شبکهای از جاسوسها در اختیارش است.
اگر میساریا واقعاً تصمیم بگیرد از رینیرا انتقام بگیرد، شباهت میان سرنوشت او و شی حتی بیشتر خواهد شد. در این صورت، زنی که زمانی به رینیرا نزدیک بود، ممکن است در نهایت به یکی از کسانی تبدیل شود که در سقوط او نقش دارند.
#خاندان_اژدها
#تحلیل
#HOTD
@Westerosir
خب گویا بعضی از هواداران جبهه سبز شاهزاده دیمون رو به خاطر مبارزهش با جان راکستون مورد تمسخر قرار دادن.
اما توجه ندارن، دیمون در این مقطع تقریبن ۵۰ سالش بود، یک شاهزاده بود و واقعن هم نیازی نداشت که در این نبرد بجنگه. چند تا پادشاه یا همسر ملکه رو سراغ دارید که در ۵۰ سالگی شخصن نیروهای پیشتاز رو به دل نبرد ببرن؟!
بیشترشون پشت خطوط نبرد یا داخل قلعهشون میموندن.
احتمالن دوستان از دیمون عصبانی هستن چون یه مرد ۵۰ ساله توی نبرد با یه «خرس گریزلی» با شمشیر والریایی نتونسته پیروز شه ولی در نهایت کاری رو به سرانجام میرسونه که ۵۰ تا گریزلی در حال سر خوردن هم نمیتونستن انجام بدن!
#خاندان_اژدها
#سریال
#HOTD
@Westerosir
کیت هرینگتون، گیلدوری لاکهارت جدید «هری پاتر» 🧙♂️
کیت هرینگتون جایگزین نیکلاس هولت شد و در فصل دوم «هری پاتر» نقش گیلدوری لاکهارت را بازی میکند؛ هولت بهدلیل تداخل برنامههای کاریاش، از جمله دنباله «سوپرمن»، کنار رفت.
نکته جالب اینکه هرینگتون پیشتر هم در نسخه صوتی فولکست «تالار اسرار» صداپیشه لاکهارت بوده است.
لاکهارت استاد دفاع در برابر جادوی سیاه و جادوگری بهشدت خودشیفته و شهرتطلب است. ✨
حالا بازیگر جان اسنو قرار است در نقشی کاملاً متفاوت، پرزرقوبرق و مغرور ظاهر شود. 🎭
فصل دوم سریال اقتباسی از «هری پاتر و تالار اسرار» خواهد بود.
#خبر
#هری_پاتر
#Harry_Potter
@Westerosir
حذف یک کاراکتر جناح سبز در خاندان اژدها
یکی از کاراکترهای جناح سبز که در سریال خاندان اژدها حذف شد، سر بریندون هایتاور بود. در این پست به معرفی او میپردازیم:
سر بریندون هایتاور شوالیهای از خاندان هایتاور در دوران رقص اژدهایان بود.
شخصیت:
بریندون مشهورترین و بهترین شوالیهی اولدتاون بود. او در نبرد، تبر بلندی به دست میگرفت. در نخستین نبرد تامبلتون، در جریان رقص اژدهایان، سر بریندون خود را میان لرد و عموزادهاش، اورموند هایتاور و گرگهای زمستانی که پیش میآمدند قرار داد. گرگهایی که رودریک داستین، لرد باروتاون، فرماندهیشان میکرد. بریندن با تبر بلند خود، بازوی سپر رودی ویرانه را از تنش جدا کرد. با این حال لرد درندهی باروتاون به نبرد ادامه داد و سر بریندون و لرد اورموند را پیش از مرگش از پای در آورد. در سریال خاندان اژدها سر بریندون هایتاور به طور کلی از داستان حذف شده بود و شکوه این صحنه از کتاب را از بین بردند، زیرا لرد اورموند به تنهایی با لرد روردیک داستین روبرو شد و بعد از قطع بازوی او، توسط وی کشته میشود.
نسبت خانوادگی:
بریندون، پسرعموی لرد اورموند هایتاور بود. مشخص نیست که او یکی از پسران بزرگتر سر اوتو هایتاور بوده، یا از عموزادگان دورتر لرد اورموند هایتاور بود.
#خاندان_اژدها
#فکت
#تاریخ
#کتاب
#سریال
#houseofthedragon
#HOTD
#fact
@westerosir
هلینا تارگرین؛ معصوم، بیتفاوت یا فقط سردرگم؟
یکی از بزرگترین سوءبرداشتها درباره هلینا این است که چون آرام، عجیب، مهربان و علاقهمند به حشرات و طبیعت است، پس حتماً باید «پاکترین و معصومترین» تارگرین باشد؛ درحالیکه کنار هم گذاشتن تصویر او در کتاب و سریال، شخصیتی بسیار پیچیدهتر نشان میدهد.
در کتاب، هلینا بیشتر دختری خوشاخلاق و شاد و مادری خوب است که پس از مرگ پسرش بهشدت فرو میریزد و وارد دورهای از افسردگی و انزوا میشود. سریال اما مسیر متفاوتی انتخاب کرده و او را از کودکی شخصیتی مرتبط با حشرات، طبیعت و نوعی توانایی دیدن آینده نشان میدهد.
همین موضوع سؤال مهمی ایجاد میکند: اگر هلینا واقعاً آینده را میبیند، آیا آرام و مهربان بودنش به این معناست که در برابر چیزهایی که میداند هیچ مسئولیتی ندارد؟ او بارها نشانههایی از آینده را میبیند؛ از نابینا شدن ایموند تا اتفاقات مربوط به جنگ، اژدهایان و سرنوشت شخصیتهای مختلف.
البته این رفتار را نمیتوان سادهانگارانه با بیرحمی یا شرارت توضیح داد. شاید هلینا آینده را تغییرناپذیر میداند، شاید از رؤیاهایش ترسیده یا شاید تروما و فشار روانی باعث شده از واقعیت فاصله بگیرد؛ اما هیچکدام بهتنهایی به معنای «معصومیت اخلاقی» نیستند.
هلینا بیشتر از آنکه معصوم باشد، از دنیای اطرافش فاصله گرفته است. حشرات، طبیعت، بچهها و چیزهای ساده زندگی برای او معنا دارند؛ چیزهایی که در تضاد کامل با فضای سیاسی، خشونتآمیز و پرتنش اطرافش قرار گرفتهاند.
مهربان بودن، علاقه به طبیعت و آرام بودن، به معنی معصوم بودن نیست. هلینا میتواند مهربان باشد اما منفعل بماند، قربانی باشد اما تصمیمهایش قابل نقد باشند و شخصیتی تراژیک باشد اما درباره دیگران قضاوت اشتباه کند.
در فصل سوم وقتی قرار است به اژدهایان آسیب بزنند، هلینا برای یکبار از جایگاهش استفاده میکند و دستور میدهد کسی به آنها آسیب نزند؛ یعنی توانایی موضع گرفتن دارد. همین موضوع نشان میدهد انفعال همیشگی او را نمیتوان فقط به ناتوانی نسبت داد. حتی در برابر آلیسنت درباره فرزندش میایستد و مقابل رینیرا میگوید: «تو زشتی.»
اما این قضاوت لزوماً درست نیست. هلینا زندگی را در حشرات، طبیعت و چیزهای ساده میبیند؛ رینیرا در فرزندان، خانواده، عشق، اژدهایان و مسئولیت. رینیرا هم زمانی همین زندگی ساده را داشت، اما بخش بزرگی از آن بهتدریج از او گرفته شد. بنابراین نگاه هلینا را نمیتوان معیار اخلاقی برتری نسبت به رینیرا دانست.
از طرفی هلینا قربانی ساختار قدرت است، اما کاملاً خارج از آن نیست؛ همسر اِگان و عضوی از خانواده سلطنتی است. نداشتن قدرت با نداشتن ارتباط با قدرت یکی نیست. هلینا در بسیاری از موقعیتها اختیار محدودی دارد، اما در همان محدوده هم انتخاب میکند؛ گاهی سکوت میکند، گاهی همکاری نمیکند و گاهی عمداً از گفتن چیزی که میداند خودداری میکند. محدودیتهای او رفتارهایش را توضیح میدهند، اما لزوماً همهی آنها را توجیه نمیکنند.
تفاوت هلینا و دِینیس تارگرین
اینجا تفاوت مهمی میان هلینا و دِینیس تارگرین وجود دارد. دِینیس نابودی والریا را دید، اما پیشگویی برایش بهانهای برای تسلیم شدن نبود؛ به خانوادهاش هشدار داد و آنها را به ترک والریا واداشت و در نتیجه تارگرینها از آن فاجعه نجات پیدا کردند. هلینا اما آیندهای تاریک، از مرگ و فروپاشی خانوادهاش گرفته تا نابودی اژدهایان، را میبیند و بیشتر مواقع برای جلوگیری از آن اقدامی نمیکند. شاید از رؤیاهایش ترسیده باشد، شاید باور داشته باشد آینده تغییرناپذیر است یا تروما باعث شده از واقعیت فاصله بگیرد؛ اینها میتوانند سکوتش را توضیح دهند، اما او را کاملاً از مسئولیت اخلاقی معاف نمیکنند. اگر هلینا فقط قربانیای ناآگاه بود، سکوتش قابلفهمتر بود؛ اما وقتی سریال او را کسی نشان میدهد که چیزهایی را میبیند و میفهمد که دیگران از آن بیخبرند، سکوت دیگر صرفاً «هیچ کاری نکردن» نیست؛ خودش یک انتخاب است. بنابراین تفاوت اصلی هلینا و دِینیس در خودِ توانایی پیشگویی نیست، بلکه در واکنش آنها به چیزی است که میدانند: دِینیس دید و اقدام کرد؛ هلینا میبیند، اما بیشتر اوقات فقط تماشا میکند.
در نهایت هلینا نه فرشته است نه شرور؛ شخصیتی تراژیک و منزوی است که میتواند مهربان اما منفعل، قربانی اما قابل نقد، پیشگو اما ناتوان یا بیمیل به تغییر آینده باشد. جذابیت واقعی او دقیقاً در همین تناقضهاست، نه در تصویر سادهی «معصومترین تارگرین».
#خاندان_اژدها
#تحلیل
#HOTD
@Westerosir
خب به نظر میاد در قسمت آخر فصل سوم، با فرمان جدید دراکاریس مواجه شدیم!
از این به بعد هر کدوم از اژدهاسواران اگه بگن Fu*k you too احتمال آتش دمیدن اژدها هم هست!!
#خاندان_اژدها
#فان
#HOTD
#Fun
#Meme
@Westerosir
این بار کنار ما در اینستاگرام
چند ساله که با حمایت و همراهی شما این مسیر رو ادامه دادیم و واقعا خوشحالیم که در تمام این مدت کنارمون بودید. حضور و حمایت شما برای ما ارزشمنده و به داشتن شما در کنارمون افتخار میکنیم.
اگر هنوز در اینستاگرام ما رو دنبال نمیکنید، خوشحال میشیم اونجا هم به جمعمون اضافه بشید و با دنبال کردن پیج، از ما حمایت کنید.
منتظرتون در اینستاگرام هستیم.
@Westerosir
گرگ جوان 🐺⚔️
اگر بخواهیم از میان فرماندهان جوان وستروس کسی را پیدا کنیم که در کمترین زمان بیشترین ضربه را به لنیسترها زد، انتخاب سختی نیست: راب استارک، گرگ جوان شمال.
راب هنوز هجدهساله نشده بود که پدرش اعدام شد و شمال برای جنگ به حرکت درآمد. او سپاه شمال و ریورلند را به جنوب برد و با تکیه بر غافلگیری، تحرک، اطلاعات و انتخاب درست میدان نبرد، خیلی زود برتری نظامی خود را نشان داد.
در ویسپِرینگ وود، راب ارتش جیمی لنیستر را غافلگیر کرد و خود جیمی، یکی از مهمترین فرماندهان لنیستر، به اسارت درآمد؛ ضربهای که ارزشش بسیار بیشتر از شکست یک ارتش بود.
در نبرد کَمپس، راب از پراکندگی نیروهای لنیستر استفاده کرد و سه اردوگاه آنها را شکست داد. با شکستهشدن محاصره ریورران، جایگاه راب میان لردهای شمال و ریورلند بهشدت افزایش یافت و او به پادشاه شمال و پادشاه ترایدنت اعلام شد.
اما شاهکار اصلی راب در آکسکراس رقم خورد. او با عبور از مسیری ناشناخته که گری ویند پیدا کرده بود، از گلدن توث عبور کرد و وارد سرزمینهای غربی شد. سپس ارتش استافورد لنیستر را غافلگیر کرد؛ استافورد کشته شد و ارتشش درهم شکست.
راب بعد از آن فقط به پیروزیهای نظامی اکتفا نکرد و سرزمینهای غربی، منابع و مراکز اقتصادی لنیسترها را هدف گرفت. با این کار تلاش کرد توان مالی و لجستیکی دشمن را کاهش دهد و جنگ را به قلب قدرت لنیسترها بکشاند.
در مدت کوتاهی، راب جیمی لنیستر را اسیر کرد، ریورران را نجات داد، چند ارتش لنیستر را شکست داد، استافورد را کشت و جنگ را به سرزمینهای غربی کشاند؛ مجموعهای از پیروزیها که تایوین لنیستر را وادار کرد بیش از آنکه دنبال پیروزی مستقیم باشد، دائماً در برابر حرکتهای گرگ جوان واکنش نشان دهد.
تا اینجا، کارنامه نظامی راب استارک حیرتانگیز است. در ویسپِرینگ وود پیروز شد، در نبرد کَمپس محاصره ریورران را شکست، در آکسکراس ارتش استفرد لنیستر را درهم کوبید و با لشکرکشی به سرزمینهای غربی، ضربهای نظامی و اقتصادی به قلب قدرت لنیسترها وارد کرد. مهمتر از همه، راب در هیچیک از میدانهای اصلی جنگ شکست نخورد؛ گرگ جوان شمال در تمام رویاروییهای مهمش دست بالا را داشت و دشمنانش را وادار کرد برای متوقفکردنش به جای میدان نبرد، به سیاست، توطئه و خیانت روی بیاورند.
راب در میدان جنگ نابغه بود، اما در سیاست کمتجربه؛ و همین تضاد سرنوشتش را ساخت. در گرین فورک، تقسیم ارتش باعث شکست نیروهای روس بولتون از تایوین شد، هرچند ارتش اصلی راب سالم ماند و او این شکست را جبران کرد.
یکی دیگر از نمونههای نبوغ نظامی راب، ماجرای استون میل بود. راب به ادمیور تالی دستور داده بود اجازه دهد نیروهای تایوین از رودخانه عبور کنند تا آنها را در غرب به دام بیندازد؛ اما ادمیور برخلاف دستور، در نبردهای فوردها، از جمله استون میل، مقابل نیروهای گرگور کلگین ایستادگی کرد و او را عقب راند. ادمیور پیروز شد، اما این پیروزی نقشه راب برای به دام انداختن نیروهای تایوین و نابودی گرگور را برهم زد.
اما اشتباهات سیاسی بزرگتر بعدا آغاز شدند: ازدواج با جین وسترلینگ پیمان راب با فریها را شکست و یکی از مهمترین متحدانش را از او گرفت؛ فرستادن تیان نزد بیلون گریجوی نیز نتیجه معکوس داشت و به حمله آیرِنبورنها و سقوط وینترفِل انجامید. سپس اعدام ریکارد کارستارک برای حفظ قانون، بخشی از نیروهای کارستارک را از ارتش او جدا کرد و در نهایت، ارتش راب بیش از گذشته دچار فرسایش و شکاف شد.
در رِد وِدینگ، همین شکافهای سیاسی به فاجعه تبدیل شدند. راب برای آشتی با فریها به دوقلوها رفت، اما والدر فری و روس بولتون به او خیانت کردند و با سوءاستفاده از قانون مهماننوازی، راب و بخش بزرگی از سپاهش را قتلعام کردند.
تراژدی راب در همین تضاد خلاصه میشود: او جیمی لنیستر را اسیر کرد، در ویسپِرینگ وود پیروز شد، ریورران را نجات داد، آکسکراس را فتح کرد و جنگ را به سرزمینهای غربی کشاند؛ اما نتوانست همانقدر که ارتشش را در میدان هدایت میکرد، ائتلاف سیاسی خودش را حفظ کند. او فرماندهانی باتجربهتر از خودش را شکست داد، اما در بازی قدرت هنوز جوان بود.
راب در مهمترین نبردهایش شکست نخورد؛ شکست او در میدان جنگ رقم نخورد. نه جیمی، نه تایوین و نه گرگور نتوانستند گرگ جوان را در نبرد مستقیم متوقف کنند؛ بلکه زنجیرهای از تصمیمهای سیاسی، دشمنانش را به او نزدیک کرد. لنیسترها فهمیدند شکستدادن راب در میدان جنگ آسان نیست، پس نبرد را به جایی کشاندند که شمشیرها کنار گذاشته شده بودند و سفرهها پهن بود.
#تحلیل
#کتاب
#GOT
@Westerosir