13382
تبلیغ و تبادل: @Rodin66 کانالهای ادبی: @vir486 @ShearZii
از قضا شاهنامه نیز خود دستاورد شکست و ناکامی است؛ شکستی چندصد ساله از عربها و افول سامانیان و چرخشی ناکام در تاریخ ایران. وقتی ناتوانی در عرصهی تاریخ واقعی رخ مینماید نیاز به روایت و تاریخپردازی آشکارتر میشود. ابومنصور عبدالرزاق و شاهنامهسرایان و فردوسی از واقعیت نادلپذیر زمان به خاطرهی دلپذیر گذشته روی میآورند؛ نه برای گریز ناممکن از زمانهای که در آناند بلکه برای آنکه نهیب حادثه بنیادشان از جا نبرد. شاهنامه جویای پایگاهی است در گذشته برای ایستادن در زمان حال و پیدایش آن از نیاز ایرانیان برای زنده بودن و خود ماندن سرچشمه میگیرد. این کتاب پیروزی کلام است بر «عمل» اگر در ورزیدن و پروردن تاریخ که کار آدمی است - نامرادیم در سخن که شاهکار آدمی است - کامرواییم.
ارمغان مور
شاهرخ مسکوب
ص۱۲۳
چنان نماند چنین نیز هم نخواهد ماند.
حافظ
ساقیا می بده و غم مخور از دشمن و دوست
که به کامِ دلِ ما آن بشد و این آمد
حافظ
امیدواری و پایداری.
پناه هم باشیم..
آن نخل که پروردمش از خون دل اکنون
بارش همه خونی است که از چشم تر آید
مجمرزوارهای
بهرام بیضایی یه جملهای داره و میگه من توی غربت یه ایران کوچیک برای خودم درست کردهام و در غربت به آن پناه میبرم.
همین جمله مفهوم ملت بودن را به معنای درست میرساند. شاید کمتر گوشهای از جهان مثل ما ملت واحد داشته باشد، ملتی که درد و رنج و شادی هم را به تمامی درک میکنند و شریک شادی و غم هم هستند.
این ملت واحد، رنج مشترک دارند، شادی مشترک دارند که باز در غربت و شاید هزاران مایل از هم دور باز آن را درک و حس میکنند.
مهمترین بنای این ملت زبان فارسی و ستون اصلی آن شاهنامهست.
و گفت: بزرگترین دعویها آن است که کسی دعوی کند در خدای و اشارت کند به خدای یا سخن گوید از خدای یا قدم در انبساط نهد این همه که گفتیم از صفات دروغزنان است.
تذکرهالاولیا
عطارنیشابوری
تصحیح استاد شفیعیکدکنی
نه به زور چماق نه به زور تیر
نه به زور رسانه
نمیشه برای این مردم قهرمان ساخت
مردم خودشون قهرمانشون انتخاب میکنند.
به یاد حمید مهدوی عزیز.
چون ازین غصه ننالیم و چرا نخروشیم.
حافظ
جاویدنام حسین پوشنه عزیز.
ای خدا
ای فلک
ای طبیعت
شام تار وطن را سحر کن.
فردوسی وطنپرست بوده و به تمام سرزمین نیاکان خود یعنی ایران بسیار عشق داشته و شور مخصوصی آشکار میسازد چنانکه این خیال بر احساسات مذهبی او فائق آمده، همه جا وطنپرستیش بر مذهب فزونی میجوید و هر جا که در شاهنامه به شکست ایران بر میخورد نالههای جانسوز برآورده مانند آنکه عزیزترین کسانش از دست رفته زاری میکند و مینالد.
همه جای جنگی سواران بُدی
نشستنگه شهریاران بُدی
کنون جای سختی و جای بلاست
نشستنگه تیز چنگ اژدهاست
سخن و سخنوران بدیع الزمان فروزانفر
مگر من و یا ما از این وطن چه میخواهیم:
پیش از نان آزادی را میخواهیم که بتوانیم بدون ترس نانمان را هم فریاد بزنیم.
چه میخواهیم جز آموزشی بر پایه خرد و عقلانیت.
چه میخواهیم جز حق انتخابی در اولیترین حقوق انسانی.
چه میخواهیم جز اینکه همهی ما قانونپذیر باشیم و قانون و قانونگذار به کسی نگاه نابرابری نداشته باشد.
چه میخواهیم جز صدا و سیمایی که بنا و اولویتش فرهنگ ایرانی باشد.
چه میخواهیم جز اینکه منابع این خاک در همین خاک و برای اعتلای این خاک مصرف شود.
چه میخواهیم جز مدارسی مطمئن با معلمانی غیرایدئولوژیک و امن.
چه میخواهیم جز ورزشگاههایی مملو از طرفدار.
چه میخواهیم جز محیطزیستی پاک و احترام به تمام گونههای جانوری و گیاهی.
چه میخواهیم جز برداشتن رانت در دستگاههای حاکم.
چه میخواهیم مگر ما.
چرا نمیگذارید این وطن، وطن شود...
يا ليتَ جورَ بني مَروان عادَ لَنا
وأن عدل بني العباس في النار
أبو عطاء السندي
(ای کاش ظلم و ستم بنيمروان به ما برمیگشت و عدالت و دادگری بنیعباس به جهنم فرو میرفت.)
ایکاش
گفتنیها بگفتمی ای جان
گر نترسیدمی ز ویرانی
شهر سرگین پرست پر گشتهست
مشک نافه تتار بایستی
مولانا
زیرا
که مردگان این سال
عاشقترین زندگان بودهاند..
بکشتند چندان از ایرانیان
که دریای خون شد همی در میان
فردوسی
پاک کُن از چهره اشکت را، ز جا برخیز!
تو در من زندهای، من در تو: ما هرگز نمیمیریم.
من و تو با هزاران دگر،
این راه را دنبال میگیریم.
از آنِ ماست پیروزی.
از آنِ ماست فردا، با همه شادی و بهروزی.
ابتهاج
چنانکه از شاهنامه برمیآید فردوسی طبع لطیف و خوی پاکیزه داشت. سخنش از طعن و دروغ و بدگویی و چاپلوسی خالی بود و تا میتوانست الفاظ پست و زشت و تعبیرات ناروا و دور از اخلاق به کار نمیبرد. در وطندوستی چنانکه از جای جای شاهنامه بخوبی برمیآید سری پرشور داشت. به قهرمانان و دلاوران کهن عشق میورزید و از آنها که به ایران گزند رسانیدهبودند نفرت داشت.
با کاروان حُلّه
عبدالحسین زرینکوب
ص ۳۹
هر کس که زند طعنه به ایرانی و ایران
بیشبهه که مغزش به سر و روح به تن نیست
دکتر خسرو فرشیدورد
جاویدنام حسین پوشنه عزیز.
همینقدر زیبا
سربهزیر
مؤدب
تلاشگر و نانآور.
رعیت را نشاید به بیداد کُشت
که مر سلطنت را پناهند و پشت
سعدی
مردم پناه و پشت هر حکومتی هستند و اصلا بدون مردم حکومت معنایی ندارد. اگر حاکم عادل بود مردم در اطراف او جمع میشوند و او را بهترین پشتیبان هستند و اگر ظالم بود و به دور از عدل مردم پریشان میشوند و رخت هجرت برمیگزینند.
زندهیاد اخوانثالث گفتهبود: ما بر سلطهییم نه با سلطه.
مقایسه کنید با هنرمندان فخرفروش کنونی.
محمدرضا شریفینیا
یزدانیخرم و.......
تا چند کنی خدمت دونان و خسان؟
جان بر سر هر طعمه منه چون مگسان
نانی بدو روز خور؛ مکش منت کس
خون دل خود خوری؛ نه از نان کسان
خرّم آن روز کزین منزل ویران بروند.
Читать полностью…
آن نخل که پروردمش از خون دل اکنون
بارش همه خونی است که از چشم تر آید
مجمر زوارهای
از مُلکِ وجودم؛ اثری عشقِ تو نگذاشت
چون کشورِ سلطانِ ستمکار خرابم
حزینلاهیجی
به نوبتاند ملوک اندرین سپنج سرای
کنون که نوبتِ تُست ای ملک به عدل گرای
سپنجسرا: کنایه از دنیا، منزل عاریتی
قصاید سعدی
عجیب واقعهای و غریب حادثهای
أنَا اصْطَبَرتُ قَتیلاً و قاتِلی شاکی!
حافظ
حادثهی عجیبیست که من به عنوان کشتهشده و مقتول صبر پیش گرفتهام و قاتل از من شکایت کردهاست.
آنک البرز بلند است. و سر به آسمان میساید و ما در پای البرز به پای ایستادهایم و در برابرمان دشمنانی از خون ما، با لبخند زشت. و من مردمی را میشناسم که هنوز میگویند آرش باز خواهد گشت.
«آرش»
بهرام بیضایی
خرنامه
میرزاده عشقی
دردا و حسرتا که جهان شد به کام خر!
زد چرخ سفله، سکهی دولت به نام خر!
خر سرور ار نباشد؛ پس هر خر از چه روی؟
گردد همی ز روی ارادت غلام خر!
افکندهاست سایه، هما بر سر خران
افتادهاست طایرِ دولت به دامِ خر
خربندهی خران شد، آزادگان دهر!
پهلو زن است چرخ، به این احتشام خر
خرها تمام محترمند! اندرین دیار!
باید نمود از دل و جان احترام خر
خرها وکیل ملت و ارکان دولتند
بنگر که بر چه پایه رسیده مقام خر؟
شد دائمی ریاست خرها به ملک ما
ثبت است بر جریده عالم دوام خر
هنگامهای به پاست، به هر کنج مملکت
از فتنه خواص پلید و عوام خر
آگاه از سیاست کابینه، کس نشد
نبود عجب که «نیست» معین مرام خر
روزی که جلسه وزرا، منعقد شود
دربار چون طویله شود ز ازدحام خر
در غیبت وزیر، معاون شود کفیل
گوسالهایست نایب و قائم مقام خر
یارب «وحید ملک» چرا میخورد پلو؟
گر کاه و یونجه است، به دنیا طعام خر
گفتم به یک وزیر، که من بنده توام
یعنی منم ز روی ارادت غلام خر
این شعر را به نام «سپهدار» گفتهام
تا در جهان بماند، پاینده نام خر
خرهای تیزهوش، وزیران دولتند
یا حبذا ز رتبه و شأن و مقام خر
از آن الاغتر وکلایند، از این گروه
تثبیت شد به خلق جهان احتشام خر
شخص رئیس دولت ما، مظهر خر است
نبود به جز خر، آری قائم مقام خر
چون نسبت وزیر به خر، ظلم بر خر است
انصاف نیست، کاستن از احترام خر
گفتا سروش غیب، به گوش «امین ملک»
زین بیشتر، زمانه نگردد به کام خر
«سردار معتمد» خرکی هست جرت غوز
کز وی همی به ننگ شد، آلوده نام خر
امروز روز خرخری و خرسواری است
فردا زمان خرکشی و انتقام خر
نمیدونم تراژیک یا طنز.
دو روز پیش دوستم رو با حالتی از غم و ناامیدی دلداری میدادم و امید و اون امشب منو با حرفای دو روز پیش خودم آروم کرد.
برای ما فقط دو چیز مونده: وطن و هموطن.