7235
آواز🎶🎻🎻شعر🎤🎧🎤دکلمه🖋🖋🖋 مرا عهدیست با شادی که شادی آن من باشد مرا قولیست با جانان که جانان جان من باشد به خط خویشتن فرمان به دستم داد آن سلطان که تا تختست و تا بختست او سلطان من باشد مولانای جان
🎁 مجموعه ویژه تبادلات منتخب؛
🚀 علمی 🥢 💬فلسفی🥢 🏦تاریخی
🌐 سیاسی 🥢 👨🎨 هنری 🥢 📂pdfکتاب
✔️ هر کانال و گروه پیش از معرفی، بهدقت بررسی شده است.✔️
❤️#شعر❤️
چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا
ز روزن سر درآویزد چو قرص ماه خوش سیما
درآید جان فزای من گشاید دست و پای من
که دستم بست و پایم هم کف هجران پابرجا
بدو گویم به جان تو که بیتو ای حیات جان
نه شادم میکند عشرت نه مستم میکند صهبا
وگر از ناز او گوید برو از من چه میخواهی
ز سودای تو میترسم که پیوندد به من سودا
برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردن
که از من دردسر داری مرا گردن بزن عمدا
تو میدانی که من بیتو نخواهم زندگانی را
مرا مردن به از هجران به یزدان کاخرج الموتی
مرا باور نمیآمد که از بنده تو برگردی
همیگفتم اراجیفست و بهتان گفته اعدا
تویی جان من و بیجان ندانم زیست من باری
تویی چشم من و بیتو ندارم دیده بینا
رها کن این سخنها را بزن مطرب یکی پرده
رباب و دف به پیش آور اگر نبود تو را سرنا
#مولانا✍️
❤️#شعر❤️
چمدان بسته ام از هرچه منم دل بکنم
پیرو عقل شوم قید دلم را بزنم
چمدان بسته ام از "خواستنت" کوچ کنم
تا "نبودت" بروم ، گور خودم را بکنم
فصل پروانه شدن طی شده دیگر گل من!
بی هدف پیله چرا بیشتر از این بتنم؟
با تو ام میوه ی روئیده درین خارستان!
زخمها دارم ازین عشق به اجزای تنم
میروم گریه کنم تا کمی آرام شود
این جهنم که تو افروخته ای در بدنم
دیگر از مرگ هراسی به دلم نیست عزیز!
مانده یک موی تو در جیب چپ پیرهنم
چمدان بسته ام..اما چه کنم دشوارست
فکر دل کندن از آغوش تو یعنی وطنم
میروم تا نکند گریه ی من فاش کند
که مسافر نشده ، فکر پشیمان شدنم
شرح دلتنگی من بی تو فقط یک جمله ست:
تا جنون فاصله ای نیست ازینجا که منم
#مرتضی_خدمتی✍️
❤️#شعر❤️
این روزها شعرم برایم دردسر شد
از عشق گفتم فاصله بس دورتر شد
گفتم تو هم از دل بگو بر دل نشیند
اما سکوتش زخم دل را نیشتر شد
آموزه های اجتماعی را که سعدی
در بوستان آورده دیگر بی ثمر شد
از رندی و زهد و ریا مانند حافظ
هرکس سرود امروز، بی شک در به در شد
دود سیاهی روی دل هامان نشسته
غم با من و همشهریانم همسفر شد
در منظر ما گل دگر جایی ندارد
چون خار نفرت ،جای گل ها مفتخر شد
بگذار گوشم نشنود چشمم نبیند
آونگ وقتی مایه ی حظ بصر شد
معلوم شد چون است حال و روز شاعر
چون هرچه برکاغذ رسیده مختصر شد
حرف #وفا وقتی به دل راهی ندارد
دست از قلم باید کشید و بی هنر شد
#کامبیز_فرقان_پرست✍️
❤️#شعر❤️
غم چشمان پدر را نه تو دیدی ونه من
بغض عریان پدر را نه تو دیدی ونه من
سالها رفته ولی زخم دلم خوب نشد
زخم دستان پدر را نه تو دیدی ونه من
دلش آتشکده ای بود که دایم می سوخت
آه سوزان پدر را نه تو دیدی ونه من
شعر دلبند نگاهش شده سودای دلم
درد پنهان پدر را نه تو دیدی ونه من
شرمسارم که نشد همدم دردش بشوم
که غم نان پدر را نه تودیدی ونه من
کاش می شد بزنم بوسه به دستش شب وروز
پای لرزان پدر را نه تو دیدی ونه من
روی خاکش بنویسیم پدر تنها بود
آتش جان پدر را نه تو دیدی ونه من
"خنده ی تلخ من ازگریه غم انگیز تراست"
چشم گریان پدر را نه تو دیدی ونه من
#زهراضیایی✍️
❤️#شعر❤️
مانده ام در حسرت دیدار، امّا بگذریم
بار دیگر می کنم تکرار امّا بگذریم
این مسافر را گمانم برده ای دیگر ز یاد
گرچه دارم می شوم انکار امّا بگذریم
دیگر از دوریِ تو کم کم،کم آوردم عزیز
گرچه دارم می کنم اقرار امّا بگذریم
بین ما جز عشق هرگز صحبتی دیگر نبود
گشته ای همصحبت اغیار امّا بگذریم
گفته بودم دوستت دارم ولی این جمله هم
عاقبت شد بر گلویم دار امّا بگذریم
رفته ای امّا برایت بی قراری می کنم
گفته ای دست از سرم بردار امّا بگذریم
این غزل را از سر دلتنگیِ خود گفته ام
گرچه گویی می کنم اصرار امّا بگذریم
ختم قرآن کرده ام شاید که برگردی، ولی
عشقت آخر شد عذاب النّار امّا بگذریم
کار من پیش ستم هایت سکوت و گریه بود
می کنی با عاشقت پیکار امّا بگذریم
اخم هایت هم به جانم می نشیند بی وفا
گرچه دائم می دهیم آزار امّا بگذریم
با صدایت می شدم در خواب، لیکن بعدِ تو
می شوم با گریه ام بیدار اما بگذریم
گفته بودی مومنی بر عشق من اما دریغ
کرده ای از عشقم استغفار اما بگذریم
این جفا هرگز روا با چون منی شیدا نبود
دود گشتم چون نخی سیگار اما بگذریم
#مرتضی_شاکری✍️
❤️#شعر❤️
دل که تنگ است کجا باید رفت؟
به در و دشت و دمن؟
یا به باغ و گل و گلزار و چمن؟
یا به یک خلوت و تنهایی امن
دل که تنگ است کجا باید رفت؟
پیرفرزانه من بانگ برآورد
که این حرف نکوست،
دل که تنگ است برو خانه دوست...
شانه اش جایگه گریه تو
سخنش راه گشا
بوسه اش مرهم زخم دل توست
عشق او چاره دلتنگی توست..
دل که تنگ است برو خانه دوست..
خانه اش خانه توست...
باز گفتم
خانه دوست کجاست؟
گفت پیداش کن
آنجا پر از مهر و صفاست
صبح امروز کسی گفت به من:
تو چقدر تنهایی !
گفتمش در پاسخ:
تو چقدر حساسی ؛
تن من گر تنهاست،
دل من با دلهاست،
دوستانی دارم
بهتر از برگ درخت
که دعایم گویند و دعاشان گویم،
یادشان دردل من،
قلبشان منزل من...!
صافى آب مرا ياد تو انداخت، رفيق!
تو دلت سبز،
لبت سرخ،
چراغت روشن!
چرخ روزيت هميشه چرخان!
نفست داغ،
تنت گرم،
دعايت با من!
روزهايت پى هم خوش باشد.
#فریدون_مشیری✍️
🤩#دکلمـه🤩
تا حالا کسی وقتی خیلی گم شدهبودی، پیدات کرده؟
قدرشو بدون🤩
میخواستم در برابر بادها بایستم، ستبر و سربلند، تا موهایت را پریشان نکنند و اخم نکنی، ای ماه بزرگ آسمان کوچک دلم. میخواستم در آغوشم پنهانت کنم، تماشاییبودنت را نه، آسیبپذیر بودنت را. و میخواستم از لمس باهار بدنت، برای موریانههای تنم شفا بگیرم.
دوباره روی صخرههای کوه برف نشسته تا یادم بیاید چگونه هربار خنداندمت موهایم بیشتر سپید شدند، ای ابر کوچک پشت پنجره که دیدنت زیبایی روزهای این زمستان است. تا یادم بیاید لذت ممنوع فکر بوسیدن مهرههای کمرت را، ای خوشهی انگور نورس که از تمام شرابهای تاکستانهای خاورمیانه شرابتری. تا یادم بیاید چه بیپناهم در هر شبی که از خواستنت لبریزم و ساکت به انقراض خودم در غار دوردست ادامه میدهم. چه ساده در برابر تو تسلیمم.
حقیقت دارد، تماشای خوشحالی کسی که دوستش داری، شکلی از عشق است. و این شکل دلخواه من است، سهمی که از تو برداشتهام، دور ایستادن و خندهات را در هر عکس تازه نوشیدن. آدمِ تماشا دوستت دارد، و میداند با دستهای کاکتوسی نباید نوازشت کند.
اما در خانهام برف میبارد و با چشمهایی دکمهای و دستهایی گشاده آدمبرفی گمشدهی محزونی شدهام وسط دشت، در انتظار کودکی که برایش دماغ هویجی و شالگردن بیاورد و از دیدنش خوشحال شود، گرچه کمی بعد فراموشش کند. آدمبرفی ساکتی که دلش برای آفتاب تنگ شدهاست.
پیدایم میکنی؟
#حمید_سلیمی✍️
🤩#دکلمه🤩
پاییز که شد
بارانیه بلندت را تنت کن
اگر هوا سرد بود ، شالِ زمستانی هم سر کن
با چترِ بینوا هم همچنان قهر باش
بگذار گوشهی کمد دیواری به خواب برود
دلم یک پاییز
کمی باران
و قوری سیاه شده روی آتش میخواهد
دلم میخواهد کنارت روی سنگچینِ کنار رودخانه بنشینم
دستهای سردت رو دور فنجانت بگیری و آرام چای داغ برایت بریزم
از گرم شدن دستانت لبخندی روی چهرهات بنشیند و قشنگیه پاییز را بیخیال شوم
و فقط به خندههایت زل بزنم
میخواهم این پاییز آنقدر عاشقانه برایت بسازم
که اگر کسی گفت خزان فصلِ دلتنگیست
تو عاشقانههای مرا به یاد بیاوری و چشمانت برق بیوفتد
هوا که سردتر شد و شعلههای سرخ گرمای خودشان را به داغی زغال انداختند
فاصلهی بینمان را فقط لباسهای تنمام پر کند
در آغوش بگیرمت
و آنقدر در تو و بودنت غرق شوم که سرمایی حس نکنم
و خیلی آرام در گوشَت زمزمه کنم
با تو پاییز دوست داشتنیست
دوستت دارم
#بداهه
#حامد_زکیان✍️
۱۴۰۳/۰۸/۱۱
🤩#دکلمه🤩
خیلی سال پیش رو دیوار دلم یه میخ زدم و عکس یکی رو تو قاب گرفتم
قاب عکس به دیوار دلم نیومد،ینی شایدم برعکس خلاصه که قاب عکس رفت و میخش به دیوار موند
اون میخ خاطره شد نباید میموند...سخت بود...خیلی سخت ولی درش اوردم و همه چیز تمام شد
هربار که از یه قاب عکس خوشم میومد دوباره میخ میزدم به دیوار دلم ولی میخ رو باید بیشتر فرو میکردم تا قاب عکس رو نگه داره چون جای میخ قبلی هنوز بود و قاب عکس رو نگه نمیداشت
هربار که داستان منو قاب عکس که تمام میشد...من میموندم ک یه میخ روی دیوار دلم...یه میخ که پر از خاطره بودو باید از جا درمیومد...هربار که میخ عمیق و عمیق تر میرفت تو دیوار دلم و دراوردنش سخت تر میشد... خیلی سخت
اخرین میخی که زدم تا تهش رفت تو دیوار دلم اونقدرکه هیچ راهی برای دراوردنش نبود...یکم که گذشت فهمیدم این قاب عکس من نیست ولی چاره ایی نبود چون میدونستم این میخ دراوردنی نیست...وقتی که همه چیز تموم شد من موندم و یه میخ...یه میخ عمیق...با خاطرات عمیق
یه شب دل و زدم به دریاو دیوار دلم رو ریختم پایین...بدون هیچ میخی بدون هیچ خاطره ای...
الان دیگه از همه فرار میکنم چون قاب عکس هست...میخ هم هست ولی دیگه تو دلم دیواری نیست.
#مجید رخصتی ✍️
💐#دکلمه💐
دوست داشتنت زيبا ترين حس دنياست...
برای دوست داشتنت نيازی به اجازه ی پدرم نيست...
و نه حتی تاييد مادرم...
برای دوست داشتنت لزومی ندارد...
به نداشته هايت فكر كنم...
به اينكه نمی توانی خواسته هايم را برآورده كنی...
برای دوست داشتنت مقايسه لازم نيست...!
چون نمی خواهم انتخابت كنم...
فقط می خواهم دوستت بدارم...!
برای دوست داشتنت همين كه چشمانم را ببندم...
و كنارت راه بروم كافيست...
بدون هيچ لمس و آغوشی...!
برای دوست داشتنت همين كه دير به دير در كنارت،
هوای بهار را نفس بكشم و
قلبم را گرم كنم كافيست...
همين كه كنارت،با فاصله،قدم بزنم و...
شكوفه ها را متر كنم،
ببينم كه نگاهم می كنی و ميخندی،كافيست...!
برای دوست داشتنت...
چيز زيادی لازم ندارم...!
چون فقط ميخواهم دوستت داشته باشم...
مثل همين ارتفاع...!
مثل چراغ های روشنِ بی كسی شهرم...
تو فقط با همه ی نداشتن ها و دور بودن هايت بخند...
تو ساده ترين اتفاق زندگی ام هستی...!
نمی خواهم داشته باشمت...
فقط می خواهم دوستت بدارم...!
تو واقعی ترين انتخاب من بودی...
در تمام سال های منطقی بودنم...
انگار اين بهار آمد...
كه فقط تو را دوست بدارم...
دوستت دارم...
مثل بارانی كه بی وقفه باريد...
مثل بهار و شكوفه هايش...
مثل قدم هايت وقتی از من دور می شدی...
دوستت دارم...!
همين...!
#ساينا_سلمانی✍️
🤩#دکلمه🤩
با تمام عشق و آرزوهایی که داشتیم در یک روز پاییزی زیر باران ازدواج کردیم. آسمان تمام ابرها را دعوت کرده بود. نسیم برگها را از روی شاخه ها جدا میکرد و روی ماشین عروس در هوا میرقصاند. رعد و برق آسمان را چراغانی کرده بود و باران بی امان میبارید. قرار شد فردای روز عروسی برای ماه عسل به شمال برویم. عاشق جنگل و دریا بودم. دوست داشتم نقاشی پاییز را روی درختان تماشا کنم. احمد قول داده بود فردای روز عروسی، ماه عسل را کنار دریا و هوای ابری شمال تجربه کنیم. صبح زود عازم سفر شدیم. جاده را مه غلیظی در آغوش گرفته بود. درختان طوری به صف شده بودند که انگار به استقبال ما آمدند. برگهای پاییزی زمین را آنقدر زیبا نقاشی کرده بودند که گاهی توقف میکردیم و عکسهای یادگاری میگرفتیم. احمد با تبسمی روی لب برگهای پاییزی را در آغوشش جمع میکرد و روی سرم به رقص وادار میکرد. هر چه جلوتر میرفتیم درختان زیباتر میشدند. مه گویی دهان باز کرده و ماشین را در خود میبلعید. کلاغهای شوم به یکباره از درختان جدا شدند و در آسمان بی امان غار غار میکردند. ترس به جانم افتاده بود. احمد دستهایم را گرفت و گفت: << نترس جانم الان از دهان مه خارج میشویم. >> انگشتانش را کف دستم فشردم و بدون آنکه چیزی بگویم لبخند زدم. احمد گفت: << ببین بعد از آن تابلو گردش به چپ، وارد دنیای دیگری میشویم آنجا دیگر از مه خبری نیست. >> میدانستم تمام این حرفها را برای آرامش من میزد. نگاهش که کردم ترس را در چشمانش میدیدم. احمد راست میگفت؛ سر همان پیچ، ماشین روی هوا با کلاغهای شوم گویی پرواز میکرد. اتومبیل روی هوا به دور خود میچرخید و روی زمین کشیده میشد. چشم که باز کردم، روی تخت بیمارستان خوابیده بودم. زبانم را گویی به سقف دهانم بخیه زده بودند. دوست داشتم فریاد بزنم ولی توانش را نداشتم. اشک آرام گونههایم را نوازش میکرد. دلم آشوب بود. میخواستم بدانم احمد، عشق همیشگی من حالش چطور است. از پرستار و هر کس که بالای سرم میآمد سراغش را میگرفتم. هیچ کس جواب درستی به من نمیداد. میدانستم اتفاق بدی افتاده است.
احمد بعد سه روز، روی تخت بیمارستان تسلیم مرگ شد. بعد از آن اتفاق تلخ، با پاییز برای همیشه قهر کردم. با برگهای که آنقدر حسادت کردند تا تابلوی گردش به چپ، دستور مرگ احمد را صادر کند. دیگر نه باران را دوست دارم نه هوای ابریش را؛ الان ماههاست که روی تخت، به آسمان خیره میشوم. دوست دارم مرگ یک شب مرا هم، در آغوش مهربان احمد جای دهد.
#امیرنادری✍️
🩵زبان تخصصی روانشناسی
با فیلم و پادکست🩵
@EnglishPsychHub
💎معرفی برترین کانالهای تلگرام:
🔹هماهنگی جهت تبادل:
@mrsmafd
🌙#دکلمه🌙
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بیرون بزند
اما من سرسختم درمقابلش
میگویم: همانجا بمان
نمیگذارم هیچکس تو را ببیند
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بیرون بزند
اما من روی او ویسکی میریزم
و دود سیگار به خوردش میدهم
و روسپیان و مشروبفروشان و کارکنان داروخانه
هیچگاه نخواهند فهمید که او آنجاست
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بیرون بزند
اما من سرسختم در مقابلش
میگویم آرام بگیر
میخواهی خرابم کنی؟!
میخواهی کار و زندگیام را
و فروش کتابهایم را در اروپا
خراب کنی؟!
پرندهای آبی در قلب من است
که میخواهد بیرون بزند
اما من زرنگترم
فقط میگذارم گاهی شبها بیرون بیاید
شبها وقتی همه به خواب رفتهاند
به او میگویم: میدانم که تو در قلب منی
پس اینقدر غمگین نباش
بعد او را میگذارم سر جایش
اندکی میخواند
چرا که هنوز کمی زنده است
و اینگونه باهم به خواب میرویم
با رازی که بین خودمان میماند
رازی آنقدر زیبا
که میتواند مردی را به گریه بیندازد
اما من گریه نمیکنم
تو چطور مَرد؟!
#چارلز_بوکوفسکی✍️
🕯#دکلمه🕯
یک بار برایم نوشتی دوستت دارم ...
من هزار بار خواندمش ...
هزار بار ضربان قلبم بالا رفت
هزار بار نفسم به شماره افتاد ...
هزار بار آنرا خواندم و خودم را شنیدم
یک بار در آغوشم کشیدی
هزار بار خوابش را دیدم...
هزار بار مرورش کردم
هزار بار آتش شدم
هزار بار باریدم
تو یک بار دروغ گفتی ...
من هزاربار باورت کردم ...
هزار بار رویا ساختم ...
من یک بار عاشقت شدم
اما تو را هزار بار زندگی کردم
اما حالا
به خودم قول داده ام
نه خانه ای روی آب بسازم
و نه از یک ، هزار
تو تنها تجربه ای بودی که هرگز تکرار نخواهد شد
#سودابه_حسینی✍️
💕به نام خدایی که جان آفرید
زمین وزمان ومکان آفرید 💕
💖 شعر 🎵🎵
🌹 دکلمه 💗🎶
🦋 موسیقی 🌸🎶
❤️✨❤️✨❤️✨❤️✨❤️
لحظاتی ناب وآرامش بخش باصدای زیبای شما هنرمندان ودکلماتورهای عزیز 🔤
❤️ویسکال کانال شُورِشِعر ❤️
🔤🔤🔤🔤🔤🔤🔤🔤🔤
🔤🔤🔤🔤🔤🔤🔤🔤🔤🔤
🦋💜🦋💜🦋💜🦋💜
🅱️🅱️🅱️🔢🅱️🅱️🅱️🅱️❤️
❤️@Dadrs7728🔤
💣ܠࡅ࡙ܥܝ ܭܥ ܥܣܨ
❤️@Dadrs7728🔤
🗓 ࡅ߳ߊࡅ࡙ܩܢ ܭܥ ܥܣܨ
2️⃣2️⃣🔢0️⃣0️⃣
2️⃣3️⃣🔢3️⃣0️⃣
𝒍𝒊𝒏𝒌:/channel/sarayesheergazall402
💜حضور شما باعث افتخار و روشنیبخش این محفل خواهد بود.🎆
❤️#دکلمه❤️
من که میگویم
وقتی عاشق شدی
باید روزی هزار وعده دوستش بداری
هزار وعده قربان صدقه اش بروی
صدایت کرد، با تمام وجود و جانت بگویی جان دلم
همیشه آغوشت را برای دلتنگی هایش باز کنی
مبادا شوی کوله بارش
باید شوی آرام جانش
مبادا از قصد برنجانی
باید دلیل خندیدنش باشی
باید طوری باشی که وقتی
از خستگی های زمانه به آغوشت پناه آورد
یک دفعه و یکجا،
در آغوشت همه را فراموش کند
پا به پای هم پیش بروید
تازه آنوقت است که قشنگی های زندگی را میفهمید
چه دنیای زیبایی داریم و
خیلی هایمان خودمان را از آن محروم کردیم...!!
#سیمامیرخانی✍️
❤️#دکلمه❤️
یکی از کبوترهایی که هرروز برایش دانه میپاشیدم دیشب تا صبح با من بیدار بود،انگار کبوتر بیچاره هم مثلِ من خوابش نمیبُرد، شاید او هم انقدر زندگی بهش سخت گرفته بود و انقدر تنها مانده بود، که فکر و خیالِ زیاد برایش عادت شده بود، میدانی آخر وقتی تنهایی و تمامِ بارِ نفس کشیدن و نکشیدنت به روی شانههای خودت هست بسیار باید مراقب باشی که برای بارِ هزارم اشتباه نکنی، انگار که زندگیات مانند دانههای چیده شدهی دومینوییست که با یک تلنگرِ کوچک نابود میشود.
صدایش را میشنیدم، درست حرف میزد فقط به زبانِ پرندهها، وسطهایش هم گاهی آهی میکشید که شاید فقط من دردِ آهش را میفهمیدم.
دائم دقت میکردم و به مغزم فشار میآوردم که بفهمم چه میگوید، از تمامِ نالههایش تنها این را حس کردم که میگفت زندگی بدتر از این هم دارد، به پر و بالم که هیچچیزی ردیف نمیشود، سیگار داری دختر؟
از بالکن خانهی ما چیزِ زیادی از شهر پیدا نیست، یک چندتا خانهی خیلی خوب و یک پارکِ خیلی بزرگ که از صبح تا شب صدای جیغ و دادِ بچهها را تحمل میکند و شبها با صدای بلند نفس میکشد و میخوابد، میشود گفت یک هزارم شهر تروندهایم از اینجا پیداست. یک هزارم از یک شهرِ خیلی خیلی آرام که آدمهایش چیزی از غربت و تنهایی و اضطراب و مهاجرت نمیدانند، یک هزارم از شهری که اینموقعِ شب چراغِ خانههایشان خاموش است و سرشان را بدونِ هیچ فکر و خیالی روی بالشتِ پرِ قو گذاشتهاند و میانِ آغوشِ یارشان نفس میکشند.
سایهی ابرهای خوشرنگ و روشنی هم به روی شیروانیِ خانههایشان نشسته است که آرامشِ این شهر را بیشتر میکند.
کبوتر با تعجب گفت: کدام آرامش؟ خبر داری از دلِ تکتکِ این آدمکهای به ظاهر آرام؟ هیچکس روی کُرهی زمین آرامش ندارد.
گفتم در آسمان چطور؟ بالاتر از درختها، آنجا که قدِ هیچ آدمکی نمیرسد چطور؟ کنارِ ابرها، بالاتر از قلهی کوهها، آنجا که میگویند خدا هست چطور؟
پکِ عمیقی به سیگارش زد، پر و بالش را جمع کرد و چیزهای نالهکنانی گفت که دیگر نفهمیدم چه میگوید.
سرش را میانِ بالش چپاند و چشمانش را برعکس بست،
به فاصلهی خودم تا آسمان فکر کردم، به فاصلهی خودم تا خوشبختی،
به فاصلهی خودم تا حالِ خوبِ زندگی...
به اینکه این چه رازیست که صدای نفسهای کسانی را که دوست داری هیچوقت از یادت نمیرود و همان نفسها تنها دلیلِ ادامه دادنت میشوند.
ادامه دادن به چیزی که نمیشود توضیحش داد و ما آدمها همین قصههای بیپایان و بیدلیل را دوست داریم و ادامه میدهیم حتا اگر نتوانیم ریتمِ نفسهای عزیزانمان را مرتب کنیم و درد را از صدایشان بگیریم،
حتا اگر هیچوقت حالِ دلمان خوب نباشد و هیچ امیدی هم به خوب شدنش نداشته باشیم ...
#مرجان_پورشریفی✍️
❤️#دکلمه❤️
بهم حق بده
روزی هزار بار بگم"الهی من فدات..."!
حق بده
ببینمت و قربون صدقت برم یه عالمه...
عکساتو ببوسم و
از خدا بخوام که،بمیرم برات....
حق بده
دلم تنگه،قربون اون دل بزرگ و مهربونت بشم...
خنده هاتو یادم بیادُ
بیشتر عاشقت شم...!
هرکسی توی عمرش یه سری حق و حقوق داره!
ولی من تو رو دارم...
من تو رو میخوام...
هیچیم نداشته باشم
فقط تو رو،تا همیشه میخوام....
من تو رو واسه هر چهارتا فصل میخوام...
برای رنگ و لعاب پاییز
شب های بلند زمستون
شوق و ذوق بهار
گرمای بی حد تابستون...
برای یه قرن نه!واسه هزارسال میخوام...
توی آینه تاحالا دیدی خودتو؟!
دقت کردی،چه به دل آدم میشینی؟!
چه جذابی وقتی دیونه میشی؟!
اخ که چقدر تو دلربایی...
مثل گمشده ای هستی که،
وقتی پیدات کردم
قلبم صدا میزد
خودِ خودشه...
و
آروم منِ بیقرار شدی...!
تو تنها کسی هستی،که وقتی اسممو صدا میزدی
عاشق اسمم میشدم...
وقتی حرف میزدی
من،سر از پا نمیشناختم
و خوشبخت ترین بودم
هر بار توی چشمام نگاه میکردی...
بهم حق بده از لحظه دیدار
زیباترین دعای روی لب هام این باشه:
"جانم فدای جان تو...”
#نغمه_دانشور ✍️
❤️#دکلمه ❤️
انگار روزگار عوض شده…
یه زمانی اگه به کسی خوبی میکردی،
یه چیزی تو دلش تکون میخورد.
میموند…
نه برای سوءاستفاده،
نه برای خودخواهی؛
میموند تا یه جوری محبتت رو پس بده،
تا یه جوری ثابت کنه که
خوبیاتو دیده،
قدرتو فهمیده.
اما الان…
حکایت برعکس شده.
تا خوبی میکنی،
نهتنها دینی رو دلش نمیشینه،
که یهجوری میمونه
تا از همون خوبیهات
یه زخم درست کنه.
تا همون محبتت
بشه دلیل پشیمونیت.
تا ازت یه آدم خسته بسازه،
یه آدمی که خودش نمیفهمه
کجا اشتباه کرد،
چرا اینهمه دلش خالی شد.
و تو میمونی…
با یه قلبی که هنوز میخواد خوب باشه،
ولی هر بار که میتپه
یادش میافته چقدر بیپناهه
تو دنیایی که خوبی رو نمیفهمن
که خوبی رو با سادگی اشتباه میگیرن
و آدم خوب رو
تا لحظهی پشیمون شدنش
ول نمیکنن
عجیبه…
قبلاً محبت باعث وصل میشد،
الان باعث بریدن.
قبلاً خوبی پیوند بود،
الان تیغ.
و تو فقط نگاه میکنی،
به خودت،
به زخمت،
به آدمهایی که ازت گذشتن…
و اینجاس که میفهمی
گاهی بزرگترین اشتباهت اینه
که جایی خوب بودی
که لیاقتش رو نداشت.
#علیرضاسوئدی
❤️#دکلمه❤️
نمیدانم ازکجا برای تو بنویسم کلماتم به بیراهه قلمم را می برند واز تو مرا میجویند
اصلا مشخص نیست شبهای بی تو چگونه صبح میشود وروزها چگونه آغاز .
اما همین دوری اندک ازتو ؛درس بزرگی در زندگی به من آموخت
تو که رفتنی جانم بودی ؟
چرا جان مرا نبردی !
سطر های قلمم روی کاغذ نمی لغزد
تا برای ""تو"" بگوید اشک چشمانم
به من رحم نمیکند تازیانه میزند
حتی قلبم در واپسین لحظات ترک تو ؛ مدام به من سیلی میرند
تقدیر این پائیز وعمرم چیست را نمی دانم
اما ثانیه به ثانیه آموخته ام راهی به گذشته ی قلب ""تو"" نیست
قدم های حال ""تو """؛بامن"" هم"" هنگام
نخواهد بود
اما"" تو" بگو
که من حیات ونفس های توبودم
چگونه تا آخرین نفس های عمرم را قربانی نکنم
تو بگو ؟
چگونه"" تویی"" چون ""تو""را در"" من"" ؛
هم به قتل رساندی
بماند که ظلم روا داشته ای ؟
از عاشقانه های "" احمد وشاملو ""
برای دلدار تازه از راه رسیده بخوانی
اما از کارما تقدیرت چگونه عبور میکنی
به قلبم رسوخ کردی ومرا از یاد برده ای ؟
من برای ""تو""؛
نیست ونابود شده ام
و""تو"" مرا
زنده زنده به گورستان بی صدایان
رها کرده ای ؟!
اما این اولین و آخرین قلمی بود که برایت سطر به سطر تا صبحگاه طلوع چشمانت نوشتم
عازم سفری شده ام بی بازگشت
تا"" تو ""رها بمانی
تا"" تو ""از عاشقانه های بلاتکلیفت
شعرها بخوانی ومن ...
بگذریم دنیا دار مکافات ست
قرار نیست ما به وصال هم برسیم
اما برد این سفر طولانی بامن است
منی که وجودت را در وجودم لمس میکنم
ازصدای ""تو"" لالایی شب های نبضی میشوم که خاطراتت را مرور میکند
شاید هم بیاندیشی
که بخواهی دوردور نیم نگاهی،
به پازل جانت بنگری
آرزو داشتی ""دختری از جنس تو""
بسان چشمهای سیاهت ،موهایت که در باد میرقصد
نهالی داشته باشی
اما این نهال روزهاست با صدای"" تو"" نفس میگیرد ومن با نفسهای ""تو"" پیوسته زنده
دوست داشتنت گناه باشد یا ڪه اشتباه
گناه میڪنم تو را،
حتی به اشتباه...
#آنیل_آچلار✍️
🤩#شعر🤩
آن یار که هر شب پیِ آزارِ دلم بود
همسایه ی ، دیوار به دیوارِ دلم بود
یک شب به جفا با دل من بود وَیک شب
دیـوانه و پـروانه و بیمـار دلم بود
آنقدر که ، پابند وفـا بود به ظاهر !
گویی همه ی عمر ، گرفتار دلم بود
رسمش همه نابودی و ویرانی ام اما !
شب تا به سحر ،یار و پرستار دلم بود
هم دشمن جان بود هم او مدعیِ عشق
بی سابقه در لـرزشِ ، تکــرار دلم بود
آشوب به پا کرد و خودش رفت کناری
او که مثلا ، در صفِ دیــدار دلم بـود
یک روز بزد ، چوب حـراجم سـر بازار !
یک روز دلش مست و خریدار دلم بود
افسار دل وحشی من دست بدست کرد
او بـاعث چـرخیدنِ ، پـرگار دلم بود
چرچیل صفت بود ، پوتین وار عمل کرد
مسئولِ تب و ، زلـزله و ، دارِ دلـم بود
استـاد به سـوهان زدن روحِ لطیفم
با عشق غریب ، عاملِ زنگار دلم بود
#افسانه_احمدی_پونه✍️
🤩#شعر🤩
خدایا باتو میگویم چرا دنیا، پر از جنگ است؟
چرا در خاک این دنیا، سراسر، بذر نیرنگ است؟
تمام عمر، بودم در ، صراط مستقیمت، پس
چرا در پیش پای من همیشه کوهی از سنگ است؟
هوای صبح، بیمار است و خورشیدی نمی بینم
صدای ساز گنجشکان، به گوش من ، بدآهنگ است
درخت ِ عشق خشکید و گلی دیگر نمیرقصد
اگر من شادمان باشم کجای خلقتت لنگ است؟
نماز مرگ میخوانم برای جسم بی روحم
جهان با اینهمه وسعت برای قلب من تنگ است
#شیداالتیام✍️
🤩#شعر🤩
مثل یک پنجره که زل زده تا ماهش را..
عاشقی قسمت ما کرده فقط آهش را
حسرت دیدنت از دور برایم کافیست
کم نکن از دل من لذت کوتاهش را
من که خوشبختی از این عمر ندیدم، ای کاش
شانه های تو نشانم بدهد راهش را
جرم من باش در این شب که خودش می بخشد
پیش از مدعیان، بنده گمراهش را
مهربان است خدایی که مقدر کرده
عشق کافر بکند مومن درگاهش را
این سکوتی که قسم خورده زمینم بزند
کاش پنهان بکند ناله جانکاهش را
همه گفتتد دعا وقت سحر می گیرد
آه از این شب که "ندیدیم سحرگاهش" را
سهمم از دیدن عکس تو فقط حسرت شد
مثل یک پنجره که زل زده تا ماهش را...
#علی_صفری✍️
💐#شعر💐
دلم تنگ است و دیگر ابرِ دریادل نخواهم شد..
تبِ مـوجِ خـروشانِ لبِ ساحــل، نخواهم شد..
تنم بیمار و درمانده،، روانم زخمی و مجروح..
به سوی خاطـرِ آسـودهای، مایل نخواهم شد..
هلالِ مــاهِ بینورم،، که خـم شد قامتم از غم..
من آن مهتابِ خاموشم دگر کامل نخواهم شد..
خیالِ کـوچ دارد، بـُغض از چـشمِ ترم هر شب..
مسافرخانهی اشکم، که بی منزل نخواهم شد..
زمینی تـشنهام،، در حسرت یک بوسهی باران..
نمیبارد به جانم، قدرِ مُشتی گِل نخواهم شد..
مـنظم میتـپد یــادت،، فـراموشی نمیگیرم..
دلم با ناله همپیمان شده، غافل نخواهم شد..
بخواب ای قـلبِ آشفته،، مکوب انقدر بیهوده..
شبم،، با صبحِ از ما بهتران همدل نخواهم شد..
در آغوشم نمیگيری خدا، جرم و گناهم چیست..
جهان مال خودت، انسانِ بیحاصل نخواهم شد..
از آن روزی که داغِ عــشق بر تابوتِ لـیلا ماند..
سـیهپوشِ غـمِ مـجنونم و عـاقل نخواهم شد..
#نگار_حسینی✍️
🌺#شعر🌺
پیامک زد: “سلام”، آوار شد جانم شبیهِ بم
نوشتم بعدِ یک ساعت: “شما را جا نیاوردم”
سه تا نقطه فرستاد و من افتادم سه سالِ قبل
سه تایی نقطه بود اما، به چشمِ من سه کوهِ غم
جوابش را ندادم تا نفهمد منتظر بودم
تمامِ این سه سالی که نشستم پای این آدم
دلم میخواست میگفتم: “به قدری از خودم دورم
که دارم با خودم حتی غریبه میشوم کمکم”
پیامک زد که: “حق داری اگر نشناسیام اما
فراموشت نکردم این سه سال اندازهی یک دم”
برای اینکه یادآرم غمِ این سالیانم را
تمام غصههایم را زدم بر صورتم محکم_
نوشتم: “عذرمیخواهم، گرفتید اشتباه انگار”
و جاری شد میان ما سکوتی بغضی و مبهم
درون آرزوهایم چقدر آینده زیبا بود
تصور کن شبِ عقدی که شد بر خاطرم محرم
تصور کردهبودم که دو سه تا بچه هم داریم
به پیری میرسیدیم آخر این ماجرا باهم
پیامک زد که: “یادت هست میبخشیدی آن موقع
تمام نازهایت را به یک شاخه گل مریم؟”
نوشتم در جوابش بغض پنهانِ سه سالم را
کتابی شد، نشد اما به روی زخمِ من مرهم
غرورم را بغلکردم، زدم حذفِ تمامِ متن
ذخیرهکردم اسمش را: “به پایان آمد این ماتم”
بلاکش کردهام اما دلم وقتی که میگیرد
برایش توی آن صفحه گلایه میگذارم دم
به لطف او از آن شب ما همیشه شعر میخوانیم
تَتَن تَن پابهپای هم، من و باران و غم نمنم...
#الهه_سلطانی✍️
🩷#شعر🩷
ای دل گر از آن چاه زنخدان به درآیی
هر جا که روی زود پشیمان به درآیی
هش دار که گر وسوسه عقل کنی گوش
آدم صفت از روضه رضوان به درآیی
شاید که به آبی فلکت دست نگیرد
گر تشنه لب از چشمه حیوان به درآیی
جان میدهم از حسرت دیدار تو چون صبح
باشد که چو خورشید درخشان به درآیی
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت
کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآیی
در تیره شب هجر تو جانم به لب آمد
وقت است که همچون مه تابان به درآیی
بر رهگذرت بستهام از دیده دو صد جوی
تا بو که تو چون سرو خرامان به درآیی
حافظ مکن اندیشه که آن یوسف مه رو
بازآید و از کلبه احزان به درآیی
#حضرت_حافظ✍️
🩵#شعر🩵
من بیخود و تو، بیخود؛ ما را کِه بَرَد خانِه؟
من چَند تو را گفتم: «کم خور، دو سه پیمانه!»؟
در شهر یکی کس را، هشیار نمیبینم
هر یک بَتَر از دیگر، شوریده و دیوانه
جانا! به خرابات آ تا لَذَّتِ جان بینی
جان را چِه خوشی باشد، بیصحبتِ جانانه؟
هر گوشه یکی مستی، دستی زِ بَرِ دستی
وان ساقیِ هر هستی، با ساغرِ شاهانه
تو، وقفِ خراباتی، دخلت مِی و خرجت مِی
زین وقف به هُشیاران، مَسپار یکی دانه
ای لولیِ بَربَطزن! تو مستتری یا من؟
ای پیشِ چو تو مستی، افسونِ من، افسانه
از خانه بُرون رفتم، مَستیم به پیش آمد
در هر نظرش مُضمَر، صد گلشن و کاشانه
چون کشتیِ بیلَنگر، کَژ میشد و مَژ میشد
وز حَسرتِ او مُرده، صد عاقل و فرزانه
گفتم: «ز کجایی تو؟»، تَسخَر زد و گفت: «ای جان!
نیمیم ز تُرکستان، نیمیم ز فَرغانه
نیمیم ز آب و گِل، نیمیم ز جان و دل
نیمیم لبِ دریا، نیمی همه دُردانه»
گفتم، که: «رفیقی کن با من که مَنَت خویشم»
گفتا، که: «بِنَشناسم، من، خویش ز بیگانه»
من، بیدل و دَستارم، در خانهٔ خَمّارم
یک سینِه سخن دارم، هین شرح دهم یا نِه؟
در حلقهٔ لَنگانی، میبایدْت لنگیدن
این پند ننوشیدی، از خواجهٔ عُلیانه؟
سَرمستِ چنان خوبی، کی کم بُوَد از چوبی؟
برخاست فَغان آخر، از اُستُنِ حَنّانه
شمسالحقِ تبریزی! از خلق، چه پرهیزی؟
اکنون که درافکندی، صد فتنهٔ فَتّانه
#مولانا✍️
🌸#شعر🌸
یاد آن نم نم جانانه ی پاییز بخیر
وعده ی آخرمان، گر چه غم انگیز بخیر
یاد آن نیمکت زرد، همان سنگ صبور
سینه ای از سخن عشق تو لبریز بخیر
یاد آن چشم به ره دوختنم تنگ غروب
دیدن روی تو ای ماه دلاویز بخیر
یاد آن قلب پر از دلهره ، آن سرخ سپید
دیدنت ، دادن آن هدیه ی ناچیز بخیر
یاد آن خنجر بادی که ز عشقت بشکست
آخر قصه که از فاصله شد تیز بخیر
یاد خوابی که به چشمان ترم رخ ننمود
خاستن قبل گذر واژه ی برخیز بخیر
یاد آن حرف غریبی که تو از عشق زدی
آن دروغی که نشد مصلحت آمیز بخیر
یاد آن لحظه ی آخر که ز من دور شدی
گریه ی ابر خزان بعد تو یک ریز بخیر!
#احمد_حسینی✍️
⭐️#شعر⭐️
گفتی: چه خبر؟ لال شوم، جز غم نان هیچ
جز سیری بی قاعدهی سفرهی خان هیچ
گفتی چه خبر؟ آه گرانتر شده لبخند
نفروخته تاریخ به ارزانی جان هیچ
دیگر خبری تلختر از اینکه دل و دین
در مشت ندارند به جز چند قِران هیچ؟
رد میشوم از راستهی شعرفروشان
دکان به دکان نیست به غیر از خفقان هیچ
دنیا زن جورابفروش است و ندارد
هم قیمت یک جفت نگاه نگران، هیچ
گردن بزنید آخر این شعر لبم را
تا از شب و تاراج نیارد به زبان، هیچ
من راهی آنسوی زمستانم و دنیا
بستهست برای سفرم یک چمدان هیچ
#حسنا_محمدزاده✍️