38670
دغدغه های احدی از رعیت مملکت محروسه ایران ارتباط با ادمین: @sahandiranmehrr
👇🏼ادامه مطلب پیشین
ما در سالهای آینده و مادامیکه از غریزه به فهم امر سیاسی و از خودحقپنداری به تکثر و پذیرش یکدیگر منتقل نشدهایم، احتمالا باز هم از این تصاویر خواهیم دید؛ جنازه، خون، خشم، انتقام، آدمهایی که جلوی دوربین حرف میزنند و بعدا معلوم میشود بخشی از روایتشان درست نبوده است. این چرخه فقط با پیدا کردن قاتل تمام نمیشود.باید چیزی در خودمان تغییر کند. اگر از مردم عادی هستیم، بدانیم که «خون به خون شستن محال آمد محال» و اگر از آنهایی هستیم که در «صنعت جلب توجه» در فضای مجازی، زبل بودهایم به یقهسفید خودمان در جنایتی که نامش را عدالت گذاشتهایم، ننازیم.
مراقب باشیم که همهمان باید آن لحظهای را جدی بگیریم که میگوییم یا میشنویم «چون او از آنها بود…» یا « آنها هم همینکار را کردند». بقیه جمله معمولاً خودش میآید:«پس حقش بود.»چرخه مرگبار و بیرحم خشونت که مثل جنگ وقتی پا بگیرد هیچکس را مستثنا نمیکند، همینجا شروع میشود و تیغ یا گلوله فقط آخر ماجرا نیست، ماجرا آتشی است که به جان همه خواهد افتاد از هر فرقه و نحله که باشند.
@sahandiranmehr
✔️خون به خون شستن محال آمد محال
✍🏻سهند ایرانمهر
خشونت را در رد خون میبینند اما تبارش به زبان برمیگردد یعنی قبل از تن پاره پاره، زبان، تیغهدار شده. تیغ زبان، بر گوشت تن نمینشیند بلکه در ذهن، آدمها را دو دسته میکنند؛ «ما» و «آنها» و اول کاری که با آنها میشود «انسانیت زدایی» است. آنها «مستحق مرگند» چرا؟ چون مثل ما فکر نمیکنند.
بچههایشان، پدر و مادرشان و هرچیزی که به آنها ربط پیدا میکند هیچ نیازی به ترحم و اعتنا و شفقتی ندارد که مشمول انسانها میشود. از اینجا به بعد، تحقیر جای مخالفت را و سرانجام، اگر کار بالا بگیرد، کشتن هم میتواند اسم دیگری پیدا کند؛ انتقام، اجرای عدالت،مجازات، ضرورت، انقلاب، و هرچیزی جز قتل.
ماجرای «حمیدرضا رجبزاده» -مداحی که خود من تاکنون اسمش را هم نشنیده بودم- را از همین زاویه باید دید. آنچه تا اینجا منتشر شده، از مفقودشدن او، جستوجوی خانواده و دوستانش و بعد انتشار تصاویری از پیکر مثله شدهاش حکایت دارد. خبرها، اصل قتل را منتشر کردهاند، اما درباره عاملان آن هنوز نمیشود با اطمینان حکم داد. نام سلطنتطلبان در فضای مجازی مطرح شده، نشانههایی در گفتار و رفتار این جماعت و افراطیگریهایشان وجود دارد که ذهن را متوجه آنان کند، ولی میان «در فضای مجازی گفتهاند» و «در تحقیقات ثابت شده» فاصله کمی نیست. همین فاصله را اگر جدی نگیریم، خودمان هم به بخشی از همان فضایی تبدیل میشویم که از آن شکایت داریم.
با این همه، یک چیز در این میان به تحقیقات پلیسی احتیاج ندارد و آن این است که اگر انسانی به دلیل عقیده و وابستگی سیاسیاش ربوده و کشته شده باشد، جنایت است. اینکه مقتول «مداح حکومتی» بوده یا «مخالف حکومت»، چیزی از این حکم کم نمیکند.
این حرف شاید بدیهی به نظر برسد، ولی در روزهای تبآلود جامعه، بدیهیات نخستین چیزهایی هستند که فراموش میشوند از «وطن» تا «انسان». کافی است مقتول را «خودی» ندانیم، بلافاصله ناگهان زبان تغییر میکند. آدمی که تا دیروز انسان بود، میشود مهره حکومت، مزدور، خائن، سرکوبگر، یا «فتنهگر، نفوذی و آشوبگر» و خلاصه هر عنوان دیگری که راه را برای بیاعتنایی به رنج او باز کند.
آلبر کامو در «انسان طاغی» دقیقا از همین نقطه نگران است. او با شورش علیه بیعدالتی مشکلی ندارد؛ مسئلهاش آنجاست که شورش، خودش را از قیدی که به خاطر آن شوریده بود، معاف کند. آدم علیه تحقیر بلند میشود تا بگوید انسان حرمت دارد؛ اما اگر چند قدم جلوتر به این نتیجه برسد که چون هدفش مقدس است، میتواند انسان دیگری را حذف کند، در واقع همان چیزی را که نفی کرده بود، به شکل دیگری بازسازی کرده است.
برای کامو، مسئله فقط کشتن نیست. مسئله لحظهای است که آدم برای کشتن، دلیل اخلاقی پیدا میکند. آن وقت دیگر گلوله فقط گلوله نیست؛ میشود «ضرورت تاریخی». قتل دیگر قتل نیست؛ میشود «مجازات». و آدمی که کشته میشود دیگر یک انسان نیست؛ مانعی است که باید از سر راه برداشته شود.این تغییر کوچک در زبان، گاهی فاصله میان سیاست و جنایت است.
تاریخ معاصر ایران پر است از این راههای شوم رفته و عبرت ناگرفته یکی از آنها «محمد مسعود» است؛ روزنامهنگاری که در «مرد امروز» تقریباً با همه درافتاده بود و زبان تند و گزندهای داشت. در بهمن ۱۳۲۶ ترور شد. سالها روایت غالب، دستکم در بخش مهمی از فضای سیاسی ایران، انگشت اتهام را به سمت دربار میگرفت. بعدها اما با اعترافات خسرو روزبه و دیگر اعضای سازمان نظامی حزب توده، روایت دیگری درباره نقش این جریان در ترور مسعود شکل گرفت.
ماجرا به همینجا ختم نشد. روزبه برای بخشی از چپ ایران از یک چهره نظامی و امنیتی به یک قهرمان بدل شد. و اینجا داستان از سیاست وارد ادبیات میشود؛ اهل ادب علیرغم همه حسناتی که دارند، دیر منطق سرد سیاست را میفهمند و رمانتیک بودن و شعله و شور همیشه در این سرزمین یا هوادار داشته یا لایک و فالوئر. شاملو برای روزبه «خطابه تدفین» را نوشت، کسرایی هم در «آرش کمانگیر»اشارهای ستایشآمیز کرد اما بعدها که معلوم شد روزبه برای نجات انسانیت و عدالت(!) با چه دنائتی این قتل را انجام داده، شاملو آن شعر را پس گرفت.
این بخش ماجرا برای من از خود شعر جالبتر است. چون آدم معمولاً به آسانی از قهرمان خودش دست نمیکشد. قهرمان فقط یک آدم نیست؛ بخشی از تصویری است که ما از خودمان ساختهایم. اگر بپذیریم او آن چیزی نبوده که فکر میکردیم، باید بخشی از خودمان را هم پس بگیریم.
شاید برای همین است که جامعهها در برابر خشونت، فقط با قاتل طرف نیستند؛ گاهی با حافظه خودشان هم طرفاند. ممکن است کسی را که دست به خشونت زده، سالها بعد به شکل دیگری به یاد بیاورند؛ چهرهاش را پاک کنند، انگیزهاش را برجسته کنند و نتیجه کارش را کنار بگذارند.
ادامه پست بعدی👇🏼
✔️دکترین پاول چه راهحلی برای وضع کنونی آمریکا دارد؟
گزارش تحلیلی
✔️فارین افرز: سه سال جنگ، اما همان خاورمیانه سابق
گزارش تحلیلی
مجله معتبر فارین افرز در تحلیلی با عنوان «راهبرد بزرگ جدید ایران» این برداشت رایج را به چالش میکشد که جنگهای سه سال گذشته، خاورمیانه را وارد عصر تازهای کردهاند. نویسندگان معتقدند با وجود همه تحولات نظامی و سیاسی، ساختارهای اصلی بحران در منطقه همچنان دستنخورده باقی مانده و از همین رو، آتشبسهای احتمالی نیز بیش از آنکه پایان منازعه باشند، تنها وقفهای میان دو جنگ خواهند بود.
✔️چرا از اعدامها حرفی نمیزنی؟
✍🏻سهند ایرانمهر
پس از اعدامهای اخیر عدهای (که عموما خودشان فقط ناظرند و دریغ از چند خط نوشته یا اظهار نظر عمومی درباره مشکلات و نقد حکمرانی یا تجاوز خارجی) برای من و احتمالا امثال من پیام دادهاند که:«چرا از اعدامها چیزی نمینویسی که معلوم شود صادق و منصف هستی!». پیش از هر چیز تأکید کنم که اصولاً و برخلاف شعبدهبازان لایک و فالوئر مجازی، به هیچ وجه برایم اهمیتی ندارد که دیگران مرا صادق بدانند یا ناصادق؛ آنچه برای من مهم است، این است که معیارهای اخلاقیام را با فشار افکار عمومی، پسند این گروه یا آن گروه و بازیهای مرسوم شبکههای اجتماعی تنظیم نکنم.
صداقت برای من یک ژست رسانهای نیست که با انتشار چند جمله در زمان مناسب به دست آید؛ صداقت، بیش از آنکه به تعداد مواضع اعلامشده مربوط باشد، به ثبات معیارهایی مربوط است که با آنها جهان را میسنجیم.
این پیامها چند نوعند برخی وقتی این پیام را میدهند که مثلا من اشاره به بمباران مناطق مسکونی کردهام، و کسی که در این لحظه پیام میدهد با مغالطه «پس چهایسم» مفروضش این است که اشاره به بمباران هموطنانمان یعنی تقدیس همه کارهای حاکمیت و حتی توجیه یا انکار اعدام.
این نتیجهگیری، البته که یک مغالطه آشکار است. محکوم کردن بمباران غیرنظامیان به معنای تأیید همه سیاستهای داخلی یک حکومت نیست؛ همانگونه که نقد یک سیاست داخلی، به معنای نادیده گرفتن تجاوز خارجی نیست. کسی که میان این دو رابطه علّی میسازد، در واقع از منطق «یا با منی یا علیه من» استفاده میکند؛ منطقی که هر صدای مستقل را مجبور میکند برای اثبات بیطرفی خود، دائماً علیه بخشی از حقیقت شهادت بدهد.
دفاع از جان انسانهای بیگناه در برابر بمباران، دفاع از اشتباهات یک حکومت نیست؛ همانطور که اعتراض به اعدام، دفاع از هیچ قدرت خارجی نیست. مسئله اصلی، حفظ یک معیار اخلاقی ثابت و آن این است که انسان، چه قربانی جنگ باشد و چه قربانی تصمیمهای داخلی، انسان است.
برخی دیگر اما مسئلهشان نه آن جان زیر آوار است و نه آن انسانی که بالای دار رفته است. مسئلهشان این است که برای دیگری تعیین کنند چه بگوید، چه نگوید و در چه لحظهای سخن بگوید. رنج انسان برای آنان موضوعی اخلاقی نیست، بلکه ابزاری برای سنجش وفاداری سیاسی است. اگر از قربانی جنگ سخن بگویی، میپرسند چرا از قربانی داخل کشور نگفتی؛ و اگر از قربانی داخل کشور بنویسی، خواهند پرسید چرا درباره دشمن خارجی چیزی نگفتی. در این منطق، انسان به حاشیه میرود و «موضعگیری» جای او را میگیرد. حال آنکه معیار اخلاقی سادهتر از این بازیهای سیاسی و عبارت از این است که هر جان «بیگناهی» ارزش دفاع دارد، بدون آنکه رنج یک انسان، مجوز نادیده گرفتن رنج انسانی دیگر باشد.
در زمان دو دستگیها و قطب بندیها برخی تاریخ را فقط از روی لحظههای دردناک آن میخوانند؛ از روی جنازهها، زندانها، ویرانیها و اشکهایی که پس از حادثه باقی میماند. اما تاریخ، فقط آن لحظه نهایی نیست؛ تاریخ، مجموعه انتخابهایی است که ما را به آن لحظه رساندهاند. شاید یکی از خطاهای بزرگ ما این باشد که همیشه درباره زخم سخن میگوییم، اما کمتر درباره همه مسببان آن، مسیری که به آنجا رسید و هشدارهایی که پیش از فرود آمدن ضربه شنیده نشد، حرفی زده میشود.
در ماههایی که از خطر فراخوان پهلوی، دخالت خارجی، حمایت از جنگ، خشونت و فروپاشی اجتماعی سخن میگفتم، مسئله فقط انفجار بمب و صدای موشک نبود. جنگ، فقط آن لحظهای نیست که از آسمان تیر بلا میبارد و ساختمانها فرو میریزند؛ جنگ گاهی پس از خاموش شدن آتش هم ادامه پیدا میکند. جنگ، فضایی میسازد که در آن ترس، خشم، انتقام، بیاعتمادی و سختتر شدن مناسبات سیاسی و تصعید سرکوب میتواند سالها باقی بماند.این همان نگرانیای بود که درباره آن هشدار داده میشد.
وقتی برخی جریانهای سیاسی، مردم را به اقداماتی چون حضور خیابانی بدون سنجش دقیق پیامدها، تسخیر مراکز امنیتی یا تغییر سریع سیاسی از مسیر رویارویی فرا میخواندند، کسانی چون من بودند که میگفتند: جامعهای با این میزان زخم و شکاف، ممکن است چه در داخل و چه از سمت خارج، هزینهای سنگینتر از آنچه تصور میشود بپردازد.
این هشدارها دفاع از هیچ قدرتی نبود؛ دفاع از عقل سیاسی بود. پاسخ این جماعت آن روز هم همین چیزی بود که امروز در پیامها میدهند: مزدور، مالهکش، ترساننده مردم و اصلاحاتچی!
اگر اهل تاریخ هم نباشید و فقط چند دهه گذشته را درک کرده باشید با حداقل هوش اجتماعی- سیاسی باید فهمیده باشید که در لحظات فروپاشی، هزینه اصلی را معمولاً کسانی میپردازند که نه طراح بحران بودهاند و نه تصمیمگیرنده آن.
ادامه مطلب👇🏼
وزنامه والاستریت ژورنال ویدئویی منتشر کرده است که در آن لیندسی گراهام، سناتور جمهوریخواه آمریکا، لحظاتی پس از آغاز حملات آمریکا به ایران، با خنده و ابراز رضایت از تصمیم دونالد ترامپ استقبال میکند. این تصاویر بخشی از مستند منتشرنشدهای با عنوان Lindsey’s Game است که فیلمساز بریتانیایی الکس هولدر طی سه سال گذشته با دسترسی گسترده به گراهام تهیه کرده و روابط او با ترامپ و بنیامین نتانیاهو را به تصویر میکشد.
به نوشته والاستریت ژورنال، این مستند شامل گفتوگوهای خصوصی و پشتپرده گراهام با ترامپ، نتانیاهو و دیگر مقامهای ارشد است و نقش فعال او در ترغیب رئیسجمهور آمریکا به اتخاذ رویکردی تهاجمیتر علیه ایران را مستند میکند.
@sahandiranmehr
✔️جنگ بر سر اخلاق؛ چرا جوامع امروز دیگر فقط درباره سیاست اختلاف ندارند؟
گزارش تحلیلی
✔️کوچ شاهدان زندگی
✍🏻سهند ایرانمهر
با درگذشت #اکبر_عبدی و همنسلان هنرآفرینش، همانها که چشم که باز کردیم صحنههای زندگیمان را با خندهها و گریههایشان رج زدند، انگار ناگهان در میانه سالهای عمر، پرده از روی یک حقیقت تلخ و اگزیستانسیال کنار میرود. مرگ این چهرهها تمام شدن یک آدم نیست؛ نوعی تلنگر است که ما را در غربت خودمان به فکر فرو میبرد.
در روانشناسی روایتمحور از تجربهای سخن گفته میشود که میتوان آن را «از دست دادن شاهدان زندگی» نامید؛ اینکه بعضیها فقط انسانهای دیگر نیستند، بلکه گواهان زنده فصلهایی از بودن ما هستند. وقتی میروند، انگار قطعهای از گذشته ما هم درست وقتی خوابیم، بوسهای بر گونهمان میزند، چمدانش را میبندد و از جهان محو میشود.
جالب آنکه قرنها پیش، مسیح کاشانی، شاعر عصر صفوی، همین حس را در دو مصراع خلاصه کرده بود:
در غربت مرگ بیم تنهایی نیست
یاران عزیز آن طرف بیشترند
انگار هرچه از شمار این شاهدان زندگی در این سو کم میشود و جمع یاران در آن سو افزون، مرگآگاهی نیز پررنگتر میشود و این صدا در تاریخ بیهقی بیشتر به گوش میرسد که :«ما از شدگانیم».
آن زمان است که نوستالژی وجودی ما، که با خندهها، گریهها و خاطرات کودکی و جوانی گره خورده، به اوج میرسد؛ حالا درمییابیم با رفتن هر یک از آن شاهدان، نسخهای از خود ما نیز که همراه آنها زندگی میکرد، برای همیشه غایب میشود، چیزی -به قول صائب- از جنس آن سیلیهای فلک است در حالیکه هنوز طفلانه خاکبازی میکنی:
دست فلک کبود شد از گوشمال و ما
مشغول خاکبازی طفلانه خودیم
@sahandiranmehr
👇🏼ادامه متن پیشین
دو استعارهی دلنشین و حزنانگیز دیگر در فیلم، دریا و کشتیاند.
دریا، رمزی از ناپیداییها و معانی پنهان است که شباهتی عجیب به دریای اشعار مولانا دارد؛ و کشتی، که فراتر از یک مرکب، نمادی از خود انسان است. فیلم، پارادوکس کهن «کشتی تسئوس» را زنده میکند: اگر تمام تختههای یک کشتی در طول مسیر تعویض شوند، آیا آن کشتی هنوز همان است؟ نولان همین پرسش جانکاه را پیش روی اودیسئوس و ما میگذارد. اگر جنگ، رنج، گذر زمان و خاطرات، تمام وجود ما را دگرگون کرده باشند، آیا هنوز همان آدمی هستیم که روزی بادبان کشید؟ شاید از همینروست که در پایان، بازگشت دیگر به معنای قدم گذاشتن به گذشته نیست؛ بلکه پذیرش دردناک همان کسی است که در طول این سفر پررنج، به او بدل شدهایم.
«پنلوپه» نیز در این پرده، تنها زنی نیست که سالها پای دار قالی در انتظار پوسیده باشد. او نگهبان آن گوهر نایابی است که اودیسئوس سالها در دریاها به دنبالش سرگردان بود. پنلوپه نه فقط پاسدار یک خانه، که نگهبان معنای خانه، آرامش و نظم طبیعی زندگی است. خانه در این فیلم، یک بنا یا جزیرهای بر آب نیست؛ خانه جایی است که حافظه، هویت، عشق و مسئولیت دوباره در آن به هم پیوند میخورند. از این رو، پا گذاشتن اودیسئوس به ایتاکا، به خودی خود به معنای بازگشت آرامش نیست؛ بازگشت زمانی رخ میدهد که پرسشهای تلماخوس پاسخی بیابند و عشق و مسئولیت، دوباره جان بگیرند.
اسطورهها توهمات پوچ نیستند؛ آنها رازهای فشرده و دستنخوردهی دغدغههای آدمیاند. تا زمانی که انسان میان قدرت و اخلاق، جنگ و صلح، یادها و امیدها، و فرار یا پذیرش مسئولیت سرگردان است، اسطورهها اندوه این سرگردانی را روایت خواهند کرد. «اودیسه» با تمام زیبایی و حزنش یادآوری میکند که بزرگترین سفر انسان، پیمودن پهنهی جهان نیست؛ بلکه عبور از خویشتن کهن، مغرور و پرخطاست. زمان -که همواره قلب ساختههای نولان است - انسان را میشکند و از نو بند میزند؛ و در این میان، تنها بازگشت واقعی، آشتی با این دگرگونی دردناک است، نه ایستادگی در برابر آن.
@sahandiranmehr
✔️ الگوی عملیات نظامی ایالات متحده علیه ایران
بررسی الگوی عملیات نظامی ایالات متحده علیه ایران نشان میدهد که این حملات، در صورت اجرا، بر سه محور اصلی استوار خواهند بود:
نخست، شلیک موشکهای کروز BGM-109 Tomahawk از ناوشکنهای کلاس Arleigh Burke که در قالب گروههای رزمی ناوهای هواپیمابر در نزدیکی عمان مستقر هستند و اهدافی در جنوب ایران، بهویژه استان هرمزگان، را هدف قرار میدهند.
دوم، حملات هوایی توسط جنگندههای F/A-18F Super Hornet و F-35 مستقر بر ناوهای هواپیمابر آمریکا، با پشتیبانی هواپیماهای جنگ الکترونیک EA-18G Growler که مأموریت سرکوب سامانههای پدافند هوایی و اخلال در شبکههای ارتباطی را بر عهده دارند.
سوم، استفاده از سامانههای راکتی M142 HIMARS مستقر در کویت و بحرین برای شلیک موشکهای تاکتیکی ATACMS و PrSM به اهدافی در جنوب و جنوبغرب ایران که در برد این تسلیحات قرار دارند.
در این سناریو، عملیات سوختگیری هوایی بر فراز خلیج فارس، دریای عمان و همچنین بخشهایی از آسمان عربستان سعودی انجام میشود. همچنین هواپیماهای E-3 Sentry (هشدار زودهنگام)، P-8 Poseidon (گشت دریایی)، E-2 Hawkeye و پهپادهای MQ-9 Reaper در کنار جنگندههای پشتیبان، مأموریت شناسایی، فرماندهی، هدفیابی و پشتیبانی اطلاعاتی از عملیات را بر عهده خواهند داشت.
منبع:
Tactical cell
@sahandiranmehr
تورج دریایی، ایرانشناس و استاد تاریخ و فرهنگ ایران در دانشگاه کالیفرنیا، در حساب کاربری خود در شبکه اجتماعی ایکس، ویدئویی از سخنان زندهیاد دکتر سیدجواد طباطبایی، فیلسوف، نظریهپرداز اندیشه سیاسی و استاد پیشین دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران، را بازنشر کرده است.
@sahandiranmehr
ترامپ سخنرانیاش در جورجیا را با مطرح کردن احتمال نامزدی برای سومین دوره ریاستجمهوری آغاز کرد و گفت: «اینجا هستم تا نامزدیام را اعلام کنم.» این اظهارات در حالی مطرح میشود که بر اساس متمم بیستودوم قانون اساسی آمریکا، هیچ فردی نمیتواند بیش از دو بار به مقام ریاستجمهوری انتخاب شود؛ بنابراین نامزدی برای دوره سوم، در شرایط کنونی غیرقانونی است و تنها با اصلاح قانون اساسی امکانپذیر خواهد بود؛ اصلاحی که نیازمند موافقت دو سوم کنگره و سهچهارم ایالتهای آمریکا است و از نظر سیاسی بسیار بعید به نظر میرسد. با این حال، طرح دوباره این موضوع از سوی ترامپ نشان میدهد که بحث محدودیت دورههای ریاستجمهوری بار دیگر به بخشی از منازعه سیاسی آمریکا تبدیل شده است
@sahandiranmehr
✔️ورخوفنسکیهای زمانه ما
✍🏻سهند ایرانمهر
بعضیها «قهرمان لحظههای تبآلود»اند؛ یکباره سروکلهشان پیدا میشود، شهرت پیدا میکنند، بر سرزبانها میافتند، ستاره مجالس شور و شراب و شورش میشوند، برق دندانهای تیز و خرناس رعبآورشان انگیزه ویرانی میشود، دمای جامعه را بالا میبرند، پیچیدگی واقعیت را به «ما و آنها» تقلیل میدهند، خشم را فضیلت جا میزنند و دیگران را به کاری هل میدهند که هزینهاش را خودشان نمیدهند.
درست مثل پیتر ورخوفنسکی رمان «شیاطین» داستایفسکی؛ کسی که کارش فقط تند حرف زدن نیست، بلکه التهابسازی و رادیکالکردن دیگران است. بعد هم وقتی خرمن سوخت، خودش از صحنه کنار میرود؛ انگار نه انگار که دستی در آتش داشته است، خطوط خشم چهرهشان را محو میکنند، صدایشان را آرام میکنند و از گوشه صحنه راه خروجی را که برای این روز نشان کرده بودند، میگیرند و البته که قبلش سخنان قصار و گلایهآمیزی برای حسنختام معصومانهشان بر زبان میآورند.
اینها علت نیستند، معلول فضایی هستند که پیشتر آماده شده است؛ فضایی که در آن خشم، از استدلال جلو زده، هیجان جای تحلیل را گرفته و جامعه چنان تشنه یک قهرمان فوری است که هرکس بلندتر فریاد بزند، شجاعتر به نظر میرسد. ورخوفنسکیها از خلا نمیرویند؛ محصول لحظهای هستند که عقل جمعی خسته است، ترس و خشم به هم آمیختهاند و آدمها بیش از آنکه دنبال پاسخ باشند، دنبال کسی میگردند که خشمشان را به جای خودشان فریاد بزند.
ما فقط گرفتار چهرههای تبدار موسمی نیستیم با چرخهای روبهرو هستیم که جامعه در آن، آدمهایی را بالا میآورد که تب را بیشتر میکنند و بعد، وقتی تب به هذیان و هذیان به فاجعه بدل شد، همان جامعه دنبال کسی میگردد که تقصیر را گردن او بیندازد.
شاید به همین دلیل است که ورخوفنسکیها معمولا ماندگار نیستند. آنها محصول بحراناند. با بالا آمدن موج، بالا میآیند و با فروکش کردنش، محو میشوند. اما آنچه میماند، خرمن سوختهای است که دیگر نمیتوان با چند جمله قصار و یک خداحافظی نجیبانه، مسئولیت آتشزدنش را از یاد برد.
روزهای آینده از این ویدیوها بازهم خواهیم داشت.
@sahandiranmehr
👇🏼ادامه مطلب پیشین
بعد هم نسل دیگری بیاید و همان آدم را نه به عنوان کسی که انسان کشته، که به عنوان «مبارز» بشناسد، فاصله میان این دو تصویر گاهی فقط چند دهه است.
ماجرای مجید شریف واقفی ( نام دانشگاه شریف را از او گرفتهاند) هم از همین جنس تلخیها دارد. اختلاف ایدئولوژیک در سازمان مجاهدین خلق به جایی رسید که دیگر بحث و اختلاف کافی نبود و حذف فیزیکی وارد ماجرا شد. شریف واقفی کشته شد و پیکرش سوزانده شد. اینکه این اتفاق در سازمانی رخ داد که خود را درگیر مبارزه برای آیندهای دیگر میدانست، شاید از خود حادثه مهمتر باشد.
خشونت وقتی وارد یک سازمان سیاسی میشود، معمولا به «دیگری» بسنده نمیکند، همانگونه که از زبان به دشنه کوچ میکند، به مرور به خودی میل میکند. اول میگویند برای مزدور و دشمن است. بعد میبینند یکی از خودشان «منحرف» شده. بعد دیگری «خائن» میشود. بعد یکی دیگر «نفوذی» و اینگونه مرزها کمکم جابهجا میشوند و آدمی که دیروز همسنگر بود، امروز میتواند هدف قرار بگیرد.
فدائیان اسلام هم در تاریخ سیاسی ایران نمونه دیگری از همین استفاده از ترور به عنوان ابزار مبارزهاند؛ از قتل احمد کسروی تا ترور عبدالحسین هژیر و حاجعلی رزمآرا. هرکدام داستان و زمینه سیاسی خاص خود را دارند و نمیشود همه را در یک قاب گذاشت، اما یک وجه مشترک در آنها هست اینکه حذف فیزیکی مخالف، در جایی از ذهن عاملان، دیگر یک جنایت صرف نیست؛ مرگ و قتل به هدف و کسبوکار تبدیل میشود.
نسل من که متولد۵۷ هستم در ماجرای قتلهای زنجیرهای این را به وضوح دید و این نیکبختی را داشت که به جای شور نسل قبل و نسل بعدش که تئوریسینهای تاریخ نخوانده یک شبه در فضای مجازی به گروه مرجع تبدیل شوند، کتابها در این باره بخواند و سخنرانیها بشنود تا اینچنین مفتون شعبده خون و خنجر و خشم نشود.
وقتی خشونت ابزار شد خیلی زود «هدف» میشود، و اینجاست که فاجعه آغاز میشود، چون آدم برای خشونت از وجدانش اجازه نمیگیرد؛ از آرمانش اجازه میگیرد. چنین موجودی خودش را اینطور گول میزند که من به خاطر خودم این کار را نمیکنم. برای ملت است، برای ایران است. برای دین است. برای آزادی است. برای انقلاب است. برای آینده است.
هانا آرنت جایی میان قدرت و خشونت فاصله میگذارد که در سیاست خیلی وقتها فراموش میشود. خشونت میتواند آدمها را وادار به سکوت کند، میتواند خیابان را خالی کند، میتواند کسی را از سر راه بردارد؛ اما اینها الزاما قدرت نیست. ترس، اگرچه مؤثر است، جای مشروعیت، رضایت و همراهی را نمیگیرد. شاید به همین دلیل باشد که حکومتها و جنبشها هر دو گاهی به خشونت پناه میبرند و بعد خیال میکنند چیزی به دست آوردهاند.
پوپر هم در «جامعه باز و دشمنان آن» از چیز دیگری میترسید، از آدمهایی که تصور میکنند نسخه نهایی تاریخ را در اختیار دارند. وقتی کسی مطمئن باشد مقصد را میداند، وسوسه عجیبی پیدا میکند که برای رسیدن به آن مقصد، از انسانهای امروز عبور کند. اگر چند نفر هم قربانی شدند، میشود گفت در راه آینده بود غافل از آنکه قضاوت تاریخ بر اساس همین «چند نفر»ی است که زشتی عجوزه آینده را صورت میبندند چون چند نفر میشوند چند ده نفر، چند ده نفر میشوند هزاران نفر و بعد دیگر کسی به یاد نمیآورد اولین نفر دقیقاً به چه بهانهای کشته شد.
برای همین، مسئله حمیدرضا رجبزاده را نباید فقط به یک دعوای سیاسی امروز فروکاست. اگر قتل او همانطور که گزارش شده اتفاق افتاده باشد، یک انسان کشته شده است. همین برای محکومکردنش کافی است. لازم نیست مقتول را قدیس کنیم، لازم نیست با عقایدش موافق باشیم، لازم نیست حتی از عملکرد سیاسیاش دفاع کنیم چون «آدم برای زندهماندن، اول نباید ثابت کند آدم خوبی است».این عبارتم را جدی بگیرید چون این یکی از سادهترین چیزهایی است که در فضای سیاسی اجتماعی ما گم شده است.
اگر روزی کسی به خاطر وابستگیاش به جمهوری اسلامی کشته شود، قتل است. اگر کسی به خاطر مخالفت با جمهوری اسلامی کشته شود، قتل است. اگر سلطنتطلبی کشته شود، قتل است. اگر چپ باشد، مذهبی باشد، ملیگرا باشد، بیطرف باشد یا اصلاً سیاسی نباشد، باز هم قتل است.
اینها گزارههای پیچیدهای نیستند. محک آزمون و دشواریشان جای دیگری است، آنجاست که وقتی طرف مقابل را دوست نداریم، به حق حیاتشان پایبند باشیم. آدم در روزهای آرام خیلی راحت میتواند مخالف خشونت باشد. امتحان واقعی روزی است که جنازه متعلق به کسی باشد که از او بیزاریم و اطرافمان پر باشد از آدمهایی که میگویند «حقش بود». آن لحظه اگر بتوانیم بگوییم «نه، حقش نبود»، تازه معلوم میشود اخلاق برای ما جدی است و این روزها روزهای آزمون جدیت است فارغ از اینکه از کدام جبهه باشی.
ادامه در پست بعدی👇🏼
✔️آیا حمله به عربستان یعنی جنگ با ترکیه و پاکستان؟
✍🏻سهند ایرانمهر
با انتشار خبر پیمان دفاعی سه جانبه میان عربستان، پاکستان و ترکیه ، این عبارت ذیل این خبر در فضای مجازی تکرار شده است: «حمله به یکی از اعضا، حمله به همه اعضا تلقی خواهد شد.» این جمله در نگاه اول بسیار شبیه همان چیزی است که در پیمانهای دفاع جمعی دیده میشود؛ عبارتی که میتواند این تصور را ایجاد کند که اگر فیالمثل فردا موشکی به ریاض اصابت کند، آنکارا و اسلامآباد نیز وارد جنگ خواهند شد.
این نگاه به یک پیمان دفاعی در جهان واقعی مابهازایی ندارد زیرا در روابط بینالملل، تفاوت بزرگی میان «تعهد دفاعی» و «ورود خودکار به جنگ» وجود دارد بدینمعنا که حتی در پیمان ناتو که مشهورترین نمونه دفاع جمعی در جهان است، حمله به یک عضو به معنای آن نیست که همه اعضا بلافاصله وارد جنگ شوند. به عبارت دقیقتر، ماده ۵ پیمان ناتو نیز کشورها را ملزم به واکنش میکند، اما نوع واکنش را به تصمیم هر کشور واگذار میکند.
بنابراین، اگر به فرض عربستان مورد حمله قرار گیرد، این تصور که ترکیه و پاکستان بلافاصله و بهصورت خودکار وارد یک جنگ تمامعیار خواهند شد، برداشت دقیقی نیست این سخن البته به این معنا نیست که این توافق به اصطلاح فرمالیته ونمادین است قدرت اصلی چنین پیمانهایی در همان لحظهای است که هنوز جنگ آغاز نشده است. هدف آن این است که دشمن احتمالی پیش از حمله محاسبه کند که آیا ضربه زدن به یک کشور، فقط یک درگیری دوجانبه خواهد بود یا ممکن است بحران را به سطحی گستردهتر بکشاند.
برای مثال بعد از این پیمان موضع ترکیه و پاکستان پیش از حمله به عربستان هم باید در محاسبه مهاجم محاسبه و تحلیل شود، اینکه آنها به شکل جدی وارد خواهند شد یا نه و همین ابهام، بخشی از قدرت بازدارندگی یک پیمان دفاعی است. به دیگر سخن پیمانهای نظامی لزوما به معنی مشارکت در جنگ نیست بلکه گاهی احتمال وقوع آن را مشمول اما و اگر میکنند.
در نتیجه در میدان واقعیت امضای روی کاغذ لزوما سبب اتحاد واقعی نمیشود اما اگر به هر دلیلی موقع جنگ منافع اعضای یک پیمان در همپوشانی یکدیگر باشند آن توافق کار را برای اتحاد و حضور در میدان آسان میکند.
در واقع، مسئله اصلی این نیست که آیا ترکیه و پاکستان «قانونا مجبور» به جنگ هستند یا نه؛ مسئله این است که آیا طرف مهاجم باور میکند که ممکن است چنین جنگی چندلایه شود.
درست است که ورود آنکارا و اسلامآباد، این توافق را از یک پیوند سنتی میان عربستان و پاکستان فراتر برده و آن را به یک همکاری با ابعاد گستردهتر امنیتی و ژئوپلیتیکی تبدیل کرده است
با این همه نباید دچار اغراق شد زیرا این سه کشور منافع کاملاً همسویی ندارند. عربستان نمیخواهد درگیر هر بحرانی شود که ممکن است برای ترکیه یا پاکستان رخ دهد. پاکستان همچنان مسئله هند را مهمترین نگرانی امنیتی خود میداند. ترکیه نیز عضو ناتو است و سیاست خارجی مستقلی را دنبال میکند که همیشه با اولویتهای ریاض و اسلامآباد منطبق نیست.
بنابراین این توافق به مثابه تولد یک اتحاد نظامی شبیه ناتو نیست و باید دید که در شرایط واقعی، تعریف «حمله»، میزان تعهد اعضا و سازوکار تصمیمگیری چگونه است؟
@sahandiranmehr
✔️ وقتی انسانها کمتر حرف میزنند؛ نشانهای از عصر انزوای خاموش
یادداشت تحلیلی نشریه آتلانتیک
👇🏼ادامه متن پیشین
جوانانی که با امید تغییر وارد میدان میشوند، خانوادههایی که عزیزانشان را از دست میدهند و مردمی که پس از پایان هیجانهای سیاسی باید با پیامدهای واقعی آن زندگی کنند .
حالا به همان سوال نخست برمیگردم: «چرا وقتی از تجاوز خارجی و خطر جنگ نوشتی، درباره اعدامها ننوشتی؟»
پاسخ اول این است که اعدام، ذاتا فقط صورت مساله را پاک میکند و چیزی را حل نمیکند و تازه اگر بدون معیارهای حقوقی عادلانه و انسانی انجام شود، امری دردناک و غیرقابل دفاع است و نظم جامعه را به هم میریزد و روح انسانی را کدر میکند . جان انسان نباید ابزار هیچ پروژه سیاسی شود. هیچ هدفی، با هر نامی که بر خود بگذارد، نمیتواند رنج انسان را بیاهمیت کند. اینها بدیهیاتی است که بارها فریاد زده و نشنیده گرفته شده و بیان و عدم بیانش مستوجب عقاب است درست مثل همان بدیهیات «دخالت خارجی و جنگ بد است» که فریاد زده و شنیده نشد چون بخش موثری از جامعه و حکومت ما دیری است در رقابت نشنیدن بدیهیاتند اما در کنار این پرسش، پرسش دیگری نیز وجود دارد که نمیتوان از آن گریخت:
آیا مسئولیت اخلاقی فقط پس از وقوع فاجعه آغاز میشود؟ یا بخشی از اخلاق، دیدن راهی است که ممکن است به فاجعه ختم شود و تلاش برای جلوگیری از آن؟
اگر کسی پس از آن همه هشدار به تصمیمگیران حکومت درباره وضعیت جامعه رو به جریانهای سیاسی کرد و از ماهها پیش هشدار میداد که تحریک جامعه به خشونت، وعده پیروزی آسان، تصور فروپاشی سریع و امید بستن به مداخله بیرونی میتواند چرخهای از خشونت و سرکوب ایجاد کند، آیا او در حال دفاع از جان انسانها نبود؟ آیا او پیشکسوت اعلان خطر بیعدالتی و تصاعد خشونت نبود؟ آیا او صادقتر از کسانی نبود که پیش از فاجعه وعده قطعی میدادند و حالا بدون پاسخگویی بوقلمونصفتانه اشک تمساح همدلی میریزند؟
مسئله فقط این نیست که چه کسی پس از حادثه کنار قربانی میایستد. مسئله این است که چه کسی پیش از حادثه حاضر است هزینه گفتن یک حقیقت ناخوشایند را بپردازد.
نمیشود جامعهای را به رفتن در مسیری دعوت کرد که هزینههایش را دیگران میپردازند، و بعد، وقتی پیامدهای آن مسیر آشکار شد، تمام مسئولیت را به کسانی سپرد که از ابتدا درباره آن هشدار داده بودند.
سیاست، فقط هنر اعتراض کردن و استوری و بیانیه محکومیت نیست؛ هنر سنجیدن پیامدها و میزان اثربخشی نیز هست. سیاست فقط لحظه شور و خشم نیست؛ لحظه بعد از آن هم هست؛ زمانی که باید پاسخ داد چه چیزی ساختهایم و چه چیزی ویران کردهایم، چه هزینهای دادهایم و چه سودی برگرفتهایم؟
قدرت را باید نقد کرد. سرکوب را باید نقد کرد. اعدام را باید نقد کرد. اما همزمان باید از کسانی که جامعه را به تصمیمهای پرهزینه دعوت میکنند نیز پرسید: مسئولیت شما در برابر پیامدهای این تصمیمها چیست؟ آیا کار شما فراخوان و مانور روی هزینهها و به قول خودتان تلفات است و بعد از گندی که میزنید باز هم آنها که از نخست انذار دادند باید بیانیه محکومیت بدهند و بعد از هر دوره جنگ و گریز باز روز از نو روزی از نو؟
اگر هدف از بازخواست دیگران برای محکومیت و هشتگ، صرفاً اثبات ماهیت یک قدرت سیاسی باشد، بسیاری از واقعیتها سالهاست آشکار شدهاند. اما اگر هدف، کاهش رنج انسانهاست، معیار باید چیزی فراتر از خشم و هیجان و مطالبه استوری و پست باشد و باید دید کدام روش، احتمالاً انسانهای کمتری را قربانی میکند و کدام مسیر، جامعه را به چرخهای بیپایان از خشونت و انتقام میکشاند.
اخلاق سیاسی فقط ایستادن نمادین کنار قربانی و عکس یادگاری با مصیبت مردم پس از وقوع فاجعه یا استوری « نه به اعدام» و گرفتن لایک نیست؛ گاهی اخلاق سیاسی یعنی آنقدر زود هشدار دادن که شاید فاجعه اصلا رخ ندهد یا تلنگری زد که راه رفته پرهزینه تکرار نشود ولو اینکه موقع هشدار با انواع فحاشیها مواجه شوید.
چنین صریح سخن گفتن البته به مذاق مخاطبی که عادت به روضهخوانی و تایید دارد خوش نمیآید و روش معمول فعالانی هم نیست که لایک و فالوئر را برای اعتبار اجتماعی و اقتصادی لازم دارند اما درسی که باید گرفت این است که هرکس که درباره آینده هشدار میدهد، لزوما مدافع وضع موجود نیست. گاهی کسی که ناخوشایندترین حرف را میزند، نه از سر ترس، که از سر مسئولیت سخن میگوید؛ زیرا میداند بعد از فروریختن دیوارها، دیگر گفتن اینکه «من هشدار داده بودم» هیچ زخمی را درمان نمیکند و صنعت فراخوان و بیانیه و محکومیت و هشتگ هم لزوما به معنای کنار مردم ایستادن نیست اما بالاخره باید یکجا پرسید که چه زمانی باید از این سیکل تکراری پرهزینه و بینتیجه که با فراخوان شروع و با هزینه سنگین حرکت میکند و به بازجویی وطلبکاری مجازی و چند لایک و هشتگ ختم میشود دست کشید و به بازبینی دقیق مسیر رفته پرداخت؟
@sahandiranmehr
✔️جوزف ارپ، منتقد گاردین، در تحلیلی از فیلم ادیسه کریستوفر نولان مینویسد که این اثر بیش از آنکه صرفاً بازخوانی حماسه هومر باشد، هشداری درباره شکنندگی بنیانهای تمدن است.
به اعتقاد او، دغدغه اصلی نولان این است که فروپاشی «ادب» و قواعد ظریف اعتماد، احترام و نزاکت میان انسانها میتواند به فروپاشی خود تمدن بینجامد. ارپ میگوید از زمان تماشای فیلم، دیگر نمیتواند «اسب تروا» را فقط یک اسطوره ببیند؛ این تصویر برای او به استعارهای از جهانی تبدیل شده که در آن بیاعتمادی دائمی بر روابط انسانی سایه انداخته و هر هدیه یا هر وعدهای میتواند حامل تهدیدی پنهان باشد.
او همچنین تأکید میکند هرچه بیشتر به فیلم اندیشیده، ادیسه برایش اثری پیچیدهتر و چندلایهتر شده است؛ فیلمی که با به چالش کشیدن مفهوم نزاکت و ادب، این پرسش را پیش میکشد که آیا تمدن پیش از آنکه با جنگ و خشونت از میان برود، با فرسایش اعتماد، اخلاق معاشرت و قواعد نانوشته همزیستی فرو نمیپاشد.
@sahandiranmehr
✔️ بحران دموکراتها فقط انتخاباتی نیست؛ بحران هویت است
گزارش تحلیلی
✔️ جامعه موازی و چهرههای ناشناخته
✍🏻سهند ایرانمهر
شخصاً تا پیش از این، نام «نیما تکیدو» را نشنیده بودم؛ هرچند او بیش از یک میلیون دنبالکننده در اینستاگرام و رقمی نزدیک به همین میزان در یوتیوب دارد. اما طول نکشید که دریافتم او اصولاً در میان افراد بزرگسال شناختهشده نیست.
حالا خبر رویدادی که با هجوم ۱۵ هزار نفر از کنترل خارج شده تعجب بسیاری برانگیخته شده است.
البته این تعبیر که «کسی او را نمیشناسد»، شاید ناشی از نوعی قضاوت خودبرترپندارانه باشد؛ این باور غلط که نسل بزرگسال تنها زمانی کسی را به رسمیت میشناسد که یا همنسل خودش باشد یا دغدغههایش با دغدغههای آنان همسو گردد. معمولا واکنش کلیشهای ما به چنین خبرهایی، بی هیچ تقلای ذهنی، در همین یک جمله خلاصه میشود: «دیگر نسل جدید است؛ کاری نمیشود کرد!»
حال آنکه این ماجرا را نمیتوان با یک جمله ساده و تحقیرآمیز از سر گذراند که «نسل جدید سطحی شده است». آنچه رخ داده، نشانهای روشن و بیتعارف از یک دگرگونی آرام اما عمیق در ساختار مرجعیت اجتماعی است؛ تغییری که اگر نادیده گرفته شود، فهم ما از جامعه امروز بسیار ناقص و بیارزش خواهد بود.
وقتی یک بلاگر با یکونیم میلیون دنبالکننده میتواند تنها با یک فراخوان، پانزده هزار نوجوان را به نقطهای مشخص بکشاند، در حالی که بسیاری از بزرگسالان حتی نام او را نشنیدهاند، این اتفاق حامل چند پیام مهم است.
اولین پیام این ماجرا، شکاف نسلی در مرجعیت است به این معنا که مرجعیت دیگر از رسانه ملی، نهادهای رسمی، دانشگاه یا حتی چهرههای شناختهشدهی اجتماعی، سیاسی یا هنری دیروز نمیآید. نوجوان امروز در زیستجهان دیجیتال زندگی میکند؛ جایی که الگوریتم اینستاگرام و تیکتاک و یوتیوب برایش مرجع میسازند. ممکن است فردی برای والدین کاملا ناشناخته باشد، اما در جهان نوجوانان قدرت بسیج اجتماعی داشته باشد؛ قدرتی که نسلهای دیگر حتی از وجودش خبر ندارند چون اصولا دغدغههایش همسنگ دغدغه آنان نیست. کافی است به صفحه نیما تکیدو در اینستاگرام بروید و زاویه دید او از منظر یک نوجوان و چالشهایش با والدین یا نظام اجتماعی و فرهنگی پیرامونش را ببینید تا متوجه نزدیکی ذهنی و روحی نوجوانان با او شوید.( در محتواهای او رگه پررنگی از رویکرد سیاسی معناداری وجود ندارد).
پیام دوم این رویداد، پیدایش «جوامع موازی» است. جامعه ایران دیگر یک فضای عمومی مشترک ندارد. هر نسل در شبکهای جداگانه زندگی میکند. میلیونها نوجوان در جهانی فرهنگی رفتوآمد میکنند که نسلهای دیگر تقریباً به آن راهی ندارند و به همین علت است که بسیاری از بزرگسالان با حیرت میپرسند: «این آدم اصلا کیست؟»
پیام سوم این ماجرا، کمبود فضاهای هویتساز برای نوجوانان است. در جامعه ایران که امکان مشارکت اجتماعی، تفریح سازمانیافته و تجربه جمعی برای نوجوان محدود و مشمول اما و اگر است، یک گردهمایی ساده حول یک اینفلوئنسر، به فرصتی برای دیده شدن، احساس تعلق و تجربه هیجان جمعی تبدیل میشود. بسیاری از نوجوانان شاید بیش از آنکه برای دیدن بلاگر آمده باشند، برای حضور در یک «رویداد اجتماعی» آمدهاند؛ برای اینکه لحظهای از انزوای روزمره بیرون بیایند و در جمعی همسنوسال خود نفس بکشند آن هم در محیطی که سیاست یا جریانهای سیاسی در آن دست نبرند. این نوجوان البته آنقدر دقیق و سیاسی نیست که بنشیند و تحلیل کند که مبادا ماجرا سیاسی نباشد اما غریزه او این اطمینان را میدهد که وقتی دعوت به این رویداد در هیچ شبکه تلویزیونی داخلی و خارجی یا توسط فلان نهاد و موسسه نیست بلکه یکی مثل خودشان دعوتشان کرده مطمئن میشود که: «این یکی داستان نمیشود!»
نکته و پیام چهارم هم اهمیت و قدرت اقتصاد توجه است. مفهوم اقتصاد توجه را نخستینبار هربرت سایمون، مطرح کرد: «وقتی اطلاعات فراوان میشود، توجه انسانها کمتر به سوی چیزها جلب میشود.» اینجاست که شبکههای اجتماعی و رسانهها برای خریدوفروش توجه انسان دست به کار میشوند و هرکس بتواند توجه بیشتری را به خود جلب کند، به قدرت اقتصادی، فرهنگی و حتی سیاسی بیشتری دست پیدا میکند .
قدرت در جامعه ایران همچون سایر نقاط جهان در حال جابهجایی است. زمانی نهادهای رسمی، رسانههای سراسری و چهرههای فرهنگی توان بسیج اجتماعی داشتند اما امروز بخشی از این قدرت به شبکههای اجتماعی و تولیدکنندگان محتوای دیجیتال منتقل شده و حتی نهادهای قدرت سنتی نیز در همین فضا دنبال مخاطب میگردند.
هر نخبه، سیاستگذار یا پژوهشگری که هنوز با الگوهای دهههای گذشته جامعه ایران را تحلیل میکند و میپندارد از مختصات فکری آن مطلع است یا نمایندگی مطلق آن را برعهده دارد عملا بخش بزرگی از واقعیت را نمیبیند.
@sahandiranmehr
✔️اودیسه: از تروای هومر تا ترومای نولان
✍🏻سهند ایرانمهر
«اودیسه»ی جدید نولان، در نگاه نخست، همان روایت کهن هومر است؛ اما او اسطورهای باستانی را وام گرفته تا تصویرگر روزگار خویش باشد. میرچا الیاده میگفت: اسطورهها موجوداتی زندهاند که هر نسل، اضطرابها، ارزشها و پرسشهای تلخ خویش را در آئینهی آنها بازمیآفریند. اودیسهی نولان نیز اگرچه نام اسطوره را بر دوش میکشد، اما داستان انسان امروز است؛ انسانی رهاشده در میانهی جنگ، بحران هویت، غربت، حافظه و ترومایی که خانه را از او گرفته است. از همین روست که هلن در این روایت، چهرهای متفاوت دارد و در میان یاران یونانی اودیسئوس، آدمهایی از تبارها، فرهنگها و هویتهای گوناگون به چشم میخورند.
هنگام نگارش کتاب «از رسن تا رستن» (خوانش هرمنوتیکی هفتپیکر که اکنون زیر چاپ است)، ناگزیر اودیسه را با دقتی دوباره خواندم. از اینرو، تماشای این فیلم برایم نه یک سرگرمی، که یک ضرورت بود. نخستین نکته جالب فیلم برای من، مهر تأکیدی بود که نولان بر اندیشهی الیاده و رولان بارت میزد، او «تروا» را برای قهرمانش نه فتحی بزرگ و افتخارآمیز -آنگونه که هومر میدید - بلکه زخمی عمیق و ترومایی درمانناپذیر مییافت. نولان غبار قرون را از تن اسطوره میزداید و آن را در برابر انسان غمگین امروز مینشاند؛ انسانی که دیگر از هیولاها نمیترسد، بلکه از پوچی، بیوطنی و از دست رفتن معنای خویش در هراس است.
شاید ژرفترین گسست نولان از هومر همین باشد که در حماسهی هومر، اودیسئوس قهرمانی است که عزم بازگشت به خانه دارد؛ اما در قاب دوربین نولان، با مردی روبهروییم که دیگر اطمینان ندارد خانهای که ترک کرده، هنوز بر جای مانده باشد. جنگ، تنها میان تروا و ایتاکا( موطن قهرمان داستان)فاصله نینداخته، بلکه گسستی عمیق میان گذشته و حال انسان، و میان او و حقیقت خویش پدید آورده است. این همان اندوه سرآمدهای است که جوامع پس از جنگ، انقلاب یا بحرانهای متمادی، در سکوت خود تجربه میکنند.
آنچه برای هومر «روایت بازگشت» بود، برای نولان به «حقیقت تغییر» بدل میشود. فیلم با طنینی اندوهناک میگوید: هیچکس واقعا از جنگ بازنمیگردد؛ هرکس از آن معرکه بیرون میآید - چه پیروز و چه شکستخورده- پارهای از روح خود را جا گذاشته و باری از دردهای سنگین به دوش میکشد. نولان این اندوه را در یکی از تکاندهندهترین صحنهها، در گفتوگوی اودیسئوس با «آگاممنون» در جهان مردگان، برملا میکند. آگاممنون تلخکامانه یادآوری میکند: «من به خانه رسیدم، اما خانه پایان جنگ نبود؛ همانجا که قرار بود پناهگاهم باشد، به قتلگاهم بدل شد.» این کلام، تنها سرنوشت یک تن نیست؛ جوهرهی نگاه نولان به سایهی سنگین جنگ است. جنگ هرگز پس از پایانش، از روان انسان رخت برنمیبندد؛ بازگشت واقعی تنها زمانی رخ میدهد که انسان بتواند با پیکر تراشیدهشده و زخمیاش از دل جنگ، کنار بیاید.
نگاه فیلم به زمانهی ما نیز درخور تامل بود. ما نیز در جامعهای نفس میکشیم که نگاهش به گذشته گره خورده و چشمانش از آینده بیمناک است. نسلی از قهرمانیها و فداکاریها یاد میکند و نسلی دیگر، از تاوانها و رنجهای بهجامانده میپرسد. یکی افتخار را فریاد میزند و دیگری درد را نجوا میکند. یکی از وطن میگوید و دیگری غمگینانه میپرسد وطن کجاست؟ و شگفتا که «اودیسه» دقیقاً در مرکز این گفتوگوی دردناک ایستاده است.
«تلماخوس»، پسر اودیسئوس، در این فیلم تصویر نسلی است که دیگر نمیخواهد بسنده به روایات پدران باشد. او بر خلاف داستان کهن، بیش از آنکه در پی بازیافتن پدر باشد، در جستوجوی پاسخهای خویش است. او از پدر شرح حماسهآفرینی نمیطلبد؛ میخواهد بداند چرا تروا به تروما بدل شد؟ او شبیه نسلی است که خود در آتش جنگ نسوخته، اما بار خاکستر آن را بر دوش میکشد. او در پی قصههای قهرمانی نیست؛ میخواهد بداند این همه رنج، این همه خون و این همه فتح و شکست، قرار بود کدام فردا را بسازد؟ پرسشی تلخ که تمام ملل رنجدیده از بحران، روزی در برابرش سکوت خواهند کرد.
هنر دیگر نولان، کشاندن دشمن از برون به درون است. در ظاهر، این پوزئیدون (خدای دریاها) است که طوفان بر میانگیزد، اما اگر فیلم را در ذهن مرور کنیم، درمییابیم که هیچ فاجعهای جدا از تصمیمهای خود اودیسئوس نیست. غرور او در برابر سیکلوپ-آنگاه که نامش را با فریاد بر زبان آورد- سرنوشت تیره اش را رقم زد. از آن پس، پوزئیدون تنها خدای خشمگین دریا نیست؛ بلکه صورت مجسم پیامدهایی است که انسان میپنداشت میتواند از آنها بگریزد. نولان میخواهد بگوید آنچه ما - چه به عنوان یک فرد و چه یک ملت - تقدیر، شوربختی یا توطئه مینامیم، غالبا بازتاب همان انتخابهای گذشتهی ماست که هنوز دست از سر زندگیمان برنداشتهاند.
ادامه در متن بعدی👇🏼
✔️ جنگ و سایه عدد بر رنج آدمی
✍🏻سهند ایرانمهر
در روزهایی که صدای تهدیدهای نظامی میان ایران و آمریکا دوباره در فضای منطقه پیچیده است و سخن از زدن «زیرساختها» و فلج کردن توان حیاتی یک کشور به میان میآید، تکرار این پرسش قدیمی در هیاهوی جنگ ضروری مینمایاند که از کجا به بعد، سیاست و جنگ تنها هدفش مجازات جمعی یک ملت است؟
جنگ همیشه پیش از آنکه با موشک و بمب آغاز شود، زشتی و توحش خود را با براق کردن واژهها آغاز میکند فیالمثل به ویرانگری «هدف راهبردی» میگویند، شبیخون و شکستن هنجارها «عملیات بازدارنده» خوانده میشود و در گزارشهای رسمی، به خطوطی روی نقشه و اعدادی در جدولها فروکاسته میشود اما روی زمین، آن واژههای بیروح، چهره دارند؛ خانهای که سقفش بر سر خانوادهای فرو میریزد، بیمارستانی که چراغهایش خاموش میشود، کودکی که شب را با صدای انفجار به خاطر میسپارد و مردمی که ناگهان میفهمند جنگ، آن چیزی نیست که در سخنرانیها دربارهاش حرف میزنند.
شاید به همین دلیل است که یک کارتون سیاسی از سال ۱۹۷۵، هنوز بعد از نزدیک به نیم قرن، چنین تازه و تکاندهنده به نظر میرسد. این اثر ران کاب که در واپسین روزهای جنگ ویتنام خلق شد، تصویری ساده دارد، در این کارتون دو انسان معمولی و عادی کنار جادهای ایستادهاند و پشت سرشان زمین، از انفجارهایی مهیب آبلهرو ست. دهانههای عظیم روی خاک، شکل سایه هواپیماهای جنگی را به خود گرفتهاند؛ پرندههای آهنینی که از آسمان گذشتهاند، اما سایهشان را برای سالها بر زندگی آدمها باقی گذاشتهاند.
در این تصویر، جملهای به شکل طنز گروتسک نوشته شده است «آنها دوباره با اقتصادشان مشکل دارند» گویی هر بار با بمباران کشوری دیگر، کسی با بیاعتنایی میگوید: «خب، باز هم اقتصادشان را به هم ریختیم.» همین بیتفاوتی، هسته انتقادی کارتون را شکل میدهد، جملهای که شاید در زبان سیاستمداران شبیه یک محاسبه نظامی به نظر برسد، اما در نگاه انسانی، مُوجّه کردن جنایت است و این سوال را مطرح میکند که چگونه میتوان رنج یک جامعه را به یک عدد، یک یا چند انفجار مهیب در زیرساختهای حیاتی، پیروزی تاکتیکی یا یک دستاورد سیاسی تبدیل کرد؟
به دیگر سخن بحث بر سر این نیست که رویاروییهای سخت در سیاست جهانی وجود ندارد، آری! جهان واقعی، جهان لحظات و انتخابهای آسان نیست. اما خطرناکترین لحظهها در حیات اجتماعی- سیاسی آدمی، زمانی فرا میرسد که انسانها از قاب تصمیمگیری حذف میشوند؛ وقتی شهروندان یک سرزمین به عنوان انسان دیده نمیشوند، بلکه به عنوان «هزینه» در محاسبات قدرت ظاهر میشوند.
زیرساخت، فقط مجموعهای از بتن، آهن و سیم نیست. پشت هر نیروگاه، بیمارستان، جاده یا شبکه ارتباطی، ریسمان ناپیدای زندگی میلیونها انسان کشیده شده است. وقتی این ریسمانها پاره میشوند، جنگ از میدان نبرد عبور میکند و به سفره مردم، کلاس درس کودکان و اتاق بیماران وارد میشود. ویرانی، برخلاف آنچه در گزارشهای نظامی گفته میشود، هرگز محدود به ساختمانهایی نیست که فرو میریزند؛ گاهی چیزهای نامرئیتر را نیز نابود میکند.
قدرت این کارتون ران کاب در همین نکته است او علیه یک کشور یا یک ارتش خاص سخن نمیگوید؛ او علیه لحظهای سخن میگوید که زبان قدرت، چروک زشت و دژم چهره خشونت را بوتاکس میکند. لحظهای که پشت واژههای رسمی، انسان گم میشود و جای او را نمودارها، اهداف و آمارها میگیرند.
امروز، در میانه جنگ بیش از همیشه نیاز است که رنج انسانها دیده شود، هیچ ملتی نباید قربانی مجازات جمعی شود به ویژه آنکه هیچگاه این مجازاتهای جمعی مسئلههای عمیق سیاسی و تاریخی را حل نکرده است.
@sahandiranmehr
خاک وطن که رفت
چه خاکی به سر کنم؟
✍🏻سهند ایرانمهر
اگر در پایان این ماجرا «ایران» باقی نماند، احمقانهترین پرسش این است که حق با چه کسی بود و مقصر چه کسی؟ زیرا ویرانهها حافظه سیاسی ندارند؛ فقط نام سرزمینی را زمزمه میکنند که فرزندانش، هر یک به دلیلی، اجازه دادند «بقای وطن» از اولویت خارج شود؛ با فروکاستن وطن به حکومتها، مخالفان، قدرتها و دشمنیهای تاریخی. وطن اما نه ملک یک حکومت است، نه غنیمت یک جریان سیاسی و نه گروگان یک نسل.
وطن میراثی است که هر نسل فقط برای مدتی کوتاه امانتدار آن است. بزرگترین شکست یک ملت آن نیست که در یک نبرد شکست بخورد؛ آن است که چنان در جنگهای خودی و دشمنیهای بیرونی غرق شود که روزی پیروز و شکستخورده کنار یک خرابه بایستند و تازه بفهمند چیزی که از دست رفته، متعلق به هیچکدامشان نبوده؛ متعلق به همه بوده است، نه فقط امروزیان که آیندگان زیرا نخستین وظیفه هر نسل، برنده شدن در جدالهای سیاسی نیست، بلکه تحویل دادن سرزمینی زنده به نسل بعد است.
هر نسلی که از انجام این وظیفه بازبماند، حتی اگر در همه استدلالهایش حق با او بوده باشد، بزرگترین شکست تاریخ خود را رقم زده است:
خاکم به سر، ز غصه به سر، خاک اگر کنم
خاک وطن که رفت چه خاکی به سر کنم؟
آوخ کلاه نیست وطن تا که از سرم
برداشتند، فکر کلاهی دگر کنم...
@sahandiranmehr
سخنی مشفقانه و از سر درد
✍🏻سهند ایرانمهر
فضهننه، مادربزرگ مادرم، عاشق امام حسین و حضرت زینب بود. محرم هر سال تعزیهای در دهات همسایه برگزار میشد که او هم مقید بود شرکت کند. این داستان را در رمانم گزارش آخرین تابستان هم آوردهام. یکبار حین تعزیه دیده بود که شمر لعین دارد حضرت زینب را با شلاق میزند. فضهننه از سر همین عشق، پریده بود وسط تعزیه که جلوی آن ملعون را بگیرد. بازیگر مردِ حضرت زینب که دیده بود پیرزن حایل شده، از فرصت استفاده کرده بود به شمر دوتا فحش ناجور داده بود. نتیجه اینکه شمر عصبانیتر شده بود و فشارها به مادربزرگ بیشتر، و دست آخر هم فضهننه که دیده بود نمیشود هم غصهخور ماجرا باشد و هم شلاقخور شمر، در حالتی که انگار نه انگار دارد به بازیگر سبیلکلفت حرف میزند، به بازیگر حضرت زینب گفته بود: «قربون جدت، میبینی طرف سر غضبه و منم یه پیرزن لاجون، تو هم ملاحظه کن؛ ملاحظه منو نمیکنی، ملاحظه خودت رو بکن وسط این دشت برهوت!»
در مثال البته که مناقشه نیست اما این خاطره را برای فهم بهتر مرادم آوردم که بگویم بسا ایرانی که چون من، وسط واقعهای که ملک و مملکت و ایران و مردمانش را لبه تیغ قرار داده است، یک عمر جور و جفا بر خودمان و زندگیمان را کنار گذاشتهایم و به جای لالایی خواندن با الگوی جذب بیشتر مخاطب در الگوریتم توهم ساز مجازی برای مخاطبی که حق دارد خشمگین و ناراضی باشد، با دهان کفکرده مینویسیم :
« والله تالله! موضوع، ایران است و اگر ملک و مملکت برود، چیزی نمیماند. حکومت را میتوان نقد کرد، از آن خشمگین شد، خواست که اصلاح شود یا حتی جای خود را به نظمی دیگر بدهد؛ اما مفهوم کشور، چیزی بیش از این است. کشور فقط خطوطی بر نقشه نیست؛ رسوب قرنها خاطره، زبان، نیاکان، آداب و عادات مردم و میراث تاریخی است. دفاع از این میراث، هرگز به معنای دفاع از همه تصمیمهای یک دولت یا حکومت نیست؛ و از یک طرف باید توضیح واضحات بدهیم که آتش که درگرفت و دشمن با تیغ آخته که تاخت و جنگ که چنگ بر قلب ایران زد، تر و خشک نمیشناسد.»
در عوض این دو هم از دو طرف فحش بخوریم؛ یکی رگ گردن کلفت کند که منظورت از تندرو چه بود و یکی دشنام دهد که چشم بر جفا و جور بستهای. آری، امثال من هم میتوانستند نشان «بصیرت» از قدرت و «درود به شرفت» از شارع عام بگیرند همانند آنانی که با قلم مخنث به جای تحلیلگر، آرزو فروش خلق و ندیم شبانه آنان شدهاند به سادهسازی و تملق کور تا در این بازار مکاره محبوبیت در دنیای مجاز، توجهی بگیرند یا یکسره نرد عشق با قدرت ببازند و با سرقفلی برنامههای سیما اتیکت خودی و انقلابی بگیرند، اما هر دوی اینها را به انذار تلخ و لعن و شتم به خود خریدهایم و سوز وطن و دود و درد مملکت بر سینه روا داشتهایم.
اکنون نیز خطابم به دستگاه حکمرانی است که حقیقتا دیگر نمیدانم حدود و ثغور و عامل و مباشر و کاره و هیچکارهاش کیست اما به قول اخوان اگر «کسی اینجاست؟» سخنم از سر شفقت همان سخن حکیمانه فضه ننه است:
«این وسط اگر ملاحظه کسی را نمیکنی، ملاحظه خود کن؛ حرص درنیاور، کافه نبند، اشک فلان مجری ورزشی را درنیاور و برنامهاش را فیلتر نکن، به هر کس که نقدی دارد برچسب نزن، ببین! دست که را میبندی و زبان که را باز میکنی؟ اگر کسی از شفقت راه و چارهای نشان میدهد، بر او نتاز و با همه خلق و نه تنها آنها که تکبیر میگویند، سر ارادت بباز. اگر کسی از حقی سخن میگوید، ولو در این هنگامه که باید نگاهها متوجه دشمن باشد، بر او صبوری کن و آسان گیر که آسانت گیرند نه برای امروز که برای همیشه.»
خلاصه اینکه سینهسوختگان لاجون این مملکت را توانی بیش از این نیست که در چند جبهه اینطور زخم بخورند و بر ایران خائف باشند تنها به این گناه که پای آن ایستادهاند «چه به نام و چه به ننگـ،». پس هرکس در هرکجا که هست از حاکمیت تا مردم و از میدان تا خیابان و خانه، بر ایران و بر خود رحم آورد که این روزها بر جریده روزگار ثبت است و چشم داوری آیندگان را دیده به خبط و خطای همه اهل این زمانه، بسی باز.
@sahandiranmehr