s_div | Unsorted

Telegram-канал s_div - انتقام دیوصباصباحی

44

🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹🌹 🌴🌴🌴

Subscribe to a channel

انتقام دیوصباصباحی

💔قسمت اول داستان طلاق💔
روی نوشته بالا کلیک کنید

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

Saba:
طلاق
قسمت آخر @sabadastan
آه عمیقی کشیدم.. الان بین ما میزی بود به اندازه یکسال دوری
به اندازه قرنها غریبگی
به اندازه کیلومترها فاصله
گفت جواب نمیدی؟
خندیدم و گفتم نه... چرا باید جواب بدم @sabadastan
دستشو آورد‌ جلو دستمو گرفتو
محکم فشار داد
تمام سلولهای بدنم سرشار از وجودش شد
با خنده گفتم عوضی دستمو ول کن
داره دردم میاد..
دروغ میگفتم، دردی نداشتم
فقط گرمای دستش بود و خروار خروار دلتنگی..
نوشیدنیهامون که تموم شد گفت پاشو بریم
دست کرد تو جیبش
گفتم مهمون من، جدی میگم
سرشو تکون داد و مثل اون موقعها اون لبای خوشگلشو آورد جلو و گفت نه بابا
گفتم آره بابا
گفت تو نمیخواد دست تو جیبت کنی
حساب و انعامو گذاشت و بلند شد
کنار رودخانه سن قدم میزدیم
گفت خوب تعریف کن ببینم چیکار میکنی؟ @sabadastan
همه چیزو واسش تعریف کردمو
گفتم امشب دارم برمیگردم
گفت واقعا تنها اومدی
گفتم آره
حق داشت باور نکنه از موجود رام و بی دست وپایی که ولش کرد و رفت، انتظار نداشت تنهایی از یه شهر بره یه شهره دیگه،
چه برسه به یه کشور دیگه!
کارام تموم شده بود
علی باهام اومد فرودگاه
گفت کی دوباره برمیگردی
گفتم احتمالا چهار پنج ماه دیگه
گفت مگه هر دوماه نمیایی
گفتم چرا ولی میرم ایتالیا
گفت بهم زودتر خبر بده شاید بیام
لبخندی زدمو و رفتم سمت گیت فرودگاه...
صدام زد.. @sabadastan
برگشتم
نگاه عمیق و طولانی بهم کرد
گفتم چیه؟
آهی کشید و گفت هیچی
از گیت رد شدم که
دوباره صدام زد و گفت میای پیشم بمونی
سرمو تکون دادمو گفتم نه
گفت دیگه دوسم نداری
گفتم دوری از یه آدم باعث نمیشه دیگه دوسش نداشته باشه،
ولی یه اولویتهایی هست که آدمو مجبور میکنه اونا رو انتخاب کنه
گفت حرف خودمو به خودم تحویل میدی
گفتم آره
و برگشتم ایران
من مریم و پرستو بدون وجود مردایی که روح و جسممونو آزار بدن اوضاعمون خوب بود
و حالمون بهتر...... یکی از اون شبای خوب زندگیم امیر رو از دور تو یه پاساژ دیدم
و یادم اومد که
تا فهمید طلاق گرفتم
به هوای نوک زدن به لقمه ای چرب چقدر دوروبرم چرخید
و یادم اومد
قبل از آشنائی با مریم چقدر از طرف این گرگای کثیف جامعه چه زن چه مرد
فقط از نظر روحی آسیب دیدم
بگذریم از زنهایی که از لحاظ جسمی هم آسیب دیدن...
و واقعا خدا رو شکر کردم که هنوز آدمای خوبی مثل مریم بهرام محبوب سمانه خاله کبری و علیرضا وجود دارن ...
تا نذارن زمین رو سیاهی و تباهی فرا بگیره
به امید روزی که خانومها برای خودشون ارزش قائل باشند
و انسان بودن خودشونو به هیچ قیمتی نفروشند
و یاد بگیرن عروسک و بازیچه نباشند
و مردهای جامعه مون هم به خانونمهای تنها یا مطلقه
به چشم متاع و طعمه نگاه نکنند
و اونها رو به اسم زنانگیشون صدا نزنند sabahi.5203
و همه رو به چشم ناموس خودشون ببینند
ممنون که این داستان رو خوندید
ممنون از مهربونیتون
و ممنون از خدا که هنوزم گاهی فرشته هاش رو تو بدترین شرایط سراغمون میفرسته...
ممنون که این داستان رو خوندید
نویسنده.صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
🌹🌹🌹🌹🌹 @sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

طلاق
قسمت 21 @sabadastan
زنیکه احمق فکر میکرد اون دفتر و دستک مال شوهر منه...
دیگه نمیدونه اون مردک حالا خودش مونده و شلوار پاش..
کارای اینجا یکم دیگه تموم میشه میخواستم سوپرایزش کنم..
اما حالا میخوام اینجا رو بذارم در اختیار تو...
دهنم باز مونده بود گفتم یعنی میخوایید اینجا فروشنده بشم
گفت نه فروشنده چیه؟ نه...
میخوام با خودم ببرمت خارج از کشور
و کار رو یادت بدم
و اینکه با کجاها قرداد داریم
میخوام در واقع این فروشگاه رو مدیریت کنی @sabadastan
از خرید اجناس در خارج گرفته
تا پخش و توزیع و حساب کتاب ...
دهنم باز مونده بود و بسته نمیشد... و با تعجب نگاش میکردم
گفت میدونم مسئولیت سنگینیه
ولی مطمئنم تو از پسش برمیایی...
راستش پیشنهادش اینقدر شوکه کننده بود
و منو خوشحال کرد
که کلا کار کردن با سمانه رو فراموش کردم @sabadastan
دنیا در جدیدی بروم باز کرده بود
وباورم نمیشد
تا 6ماه دیگه زندگیم کلا عوض بشه
و مریم تا این حد به من اعتماد کنه
و از فردا اسممو تو چندتا کلاس زبان نوشت و همزمان کار فروشگاه و شرکتو یادم داد
اون روزها هم کار میکردم هم همزمان سه تا زبان میخوندم
فرانسه ایتالیایی و انگلیسی
و دقیقا یادم میاد فقط پنج ساعت میخوابیدم
و داشتم تمام تلاشمو میکردم
تا از این موقعیت عالی به بهترین نحو استفاده کنم... در این میون پرستو هم تو یکی از بوتیکا مشغول کار شد @sabadastan
هرچند داستانهایی از پیشنهادات فروشنده های دور وبر تعریف میکرد
که حرصمو در میاورد و با خودم میگفتم
واقعا این گرگهای گرسنه ثانیه ای رو تلف نمیکن
اما از اینکه اونم از دربدری نجات پیدا کرده بود خوشحال بودم
دو ماه بعد مریم منو به خارج از کشور برد و به طرفای قردادش معرفی کرد..
و تقریبا کارو یادم داد...
و بالاخره بعد از 6ماه تونستم تنهایی به خارج از کشور سفر کنمو
با شرکتهای خارجی قرداد ببندم..
تو این مدت با حقوقی که میگرفتم
تو یکی از محله های خوب خونه خریدم
و حسابی به ظاهرم رسیدم ..
البته تیپم همیشه شیک و سنگین بود @sabadastan
حالا دیگه با اون زن بدبخت مستاصل و ذلیلی که علی ولش کردو رفت
زمین تا آسمون فرق داشتم
امروز من مطمئن مقتدر و محکم بودم..
و این دست روزگار بود که چرخید و چرخید
تا در حین یکی از همین سفرا به پاریس
یه روز عصر که داشتم تو خیابون قدم میزدم
یه صدای آشنا بشنوم....
وقتی رومو برگردوندم، دیدم علیه که پشت میزی تو یکی از کافه ها نشسته. sabahi.5203
و داره سفارش میده
سرش پایین بود
و گوشیشو چک میکرد
مثل همون موقعها که همش سرش تو گوشیش بود و به من توجه نمیکرد..
ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
@sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

طلاق
قسمت نوزده @sabadastan
اون سمانه رو با سر و صورت خونی و لباس پاره تو کوچه میبیه که داره فرار میکنه
اما تا معلمشو میبینه خودشو تو بغلش میندازه و از هوش میره....
خاله سریعا اونو بغل میکنه و میرسونه بیمارستان
وقتی سمانه به هوش میاد واسه خاله تعریف میکنه که......
اون روز تا شب نتونستم فال زیادی بفروشم @sabadastan
وقتی رسیدم خونه....
بابام داشت به همون مردی که همیشه براش جنس میاورد التماس میکرد
اما اون میگفت تا پول نده جنسو بهش نمیده
بابا تا چشمش به من خورد با خوشحالی گفت بیا پول رسید
اما وقتی دید کمه سیلی محکمی به من زد
منم با گریه رفتم تو اتاق و از پشت پنجره دیدم مرده داره با بابام پچ پچ میکنه @sabadastan
بعد اومد سمت اتاقو درو پشتش بست
و کمربندشو باز کرد
خانوم میخواست منو با کمربند بزنه
اومد سمت منو لباسمو کشید و پاره کرد...
اما من از پنجره پریدم پایین...
بیچاره سمانه کوچولو درک درستی از اتفاق وحشتناکی که قرار بود براش بیوفته نداشت
پدرش اونو به اون مردک کثیف فروخته بود
اون روز وقتی سمانه از پنجره پریده پایین..
دست وصورتش به شدت زخمی شده..
اما با تمام توانش شروع کرده به دویدن.. @sabadastan
و اون مردک پست هم دنبالش بوده
که در آخرین لحظات خاله سر رسیده و نجاتش داده...
وگرنه معلوم نبود چه اتفاقی واسش میوفتاد..
بعد از اون جریان خاله رفت خونه سمانه و با پدرش درگیر شد
و همین منجر به یکسال انفصال از خدمت و تبعیدش به شهرستانی دور شد
بخاطر درگیری با اولیاء دانش آموزان...
اما خاله اینقدر جنگید تا تونست عدم صلاحیت‌ پدرسمانه رو بگیره و اونو برای همیشه تحویل بهزیستی داد. @sabadastan ..
تا آینده روشنی داشته باشه
هر چند با همه وجود دلش میخواست اونو به عنوان فرزند قبول کنه اما این اجازه رو بهش ندادند
حالا این دختر خوشگل با اون موهای فرفری نازش...
متعجب و پرسشگر منو نگاه میکرد
گفتم من صبام
یهو بلند شد گفت وای واقعا خودتی
خندم گرفت گفتم بشین ببینم...
مگه جن دیدی؟
گفت خانوم حاجی زاده خوبه از وقتی ازدواج کردم
دیگه ازش خبر ندارم
گفتم اره خوبه
گفت خیلی دلم واسش تنگ شده
الان کجاست؟
اگه اون روز نمیرسید...
واشک تو چشماش حلقه زد
و تو چشمای من... @sabadastan
اما بهش نگفتم
زندگی اینقدر به معلم بیچاره ش سخت گرفت که بخاطر اون همه سختی که برای کار مردم و زندگی خصوصیش کشید دچار بیماری تنفسی حاد شده...
و بحدی حالش بده که مثل جانبازای شیمیایی با خرخر نفس میکشیه sabahi.5203
و شدیدا فرسوده و ناتوان شده
بحدی که تو 46سالگی مثل یه زن شصت ساله اس
اما همین حالا هم هر جا حقی ناحق بشه حاضره...
و هنوزم بخاطر حق و حقیقت میجنگه

ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
@sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

طلاق
طلاق هفده @sabadastan
نگاه حریصانه اش کل تنمو برنداز میکرد
داشتم بالا میاوردم از نگاش..
اما دلم میخواست باهاش بازی کنم
بخاطر همین
گفتم حیف مرد زیبا ومتشخصی مثل شما نیست که هنوز مجرد موندید
با تملق گفت آخه تا حالا خانم زیبایی مثل شما قسمتم نشده بود
وقت بازی بود
گفتم ولی من تعجب میکنم
گفت از چی عزیزم
کثافت چه زود پسرخاله شده بود
گفتم از اینکه دشمن زیاد دارید
متعجب گفت یعنی چی
یه حرفایی به من زدن حالا میفهمم دروغ بوده @sabadastan
حسابی کنجکاو شده بود
گفت کی چی گفته
گفتم میدونید من نیومده بودم اینجا استخدام بشم
فقط میخواستم شما رو خصوصی ببینم
گل از گلش شکفت
گفت چرا
گفتم راستش یه نفر منو فرستاد اینجا یه پیغامی بهتون بدم
دوباره پرسشگر نگام کرد
راستش من اون آقا رو نشناختم
ولی گفت اینا رو به شما بگم
گفت چی بگی
عمدا من من کردم داشت عصبی میشد
گفتم یه مشت آدم دروغگوی بیشعورکه احتمالا با شما دشمن بودن یه چیزایی راجع به خانمتون گفتن
اما شما که خانوم نداری
صورت کثیفش که تا دو ثانیه پیش لبریز از هوس بود @sabadastan
الان از خشم سرخ شده بود
زل زد به منو گفت خوووب..
گفتم راستش بخشیدا گفتن که خانمتون داره بهتون خیانت میکنه مدرکم دارن که همین الان خانمتون تو جاده چالوسه...
اخه چرا آدم نازنینی مثل شما باید دشمن داشته باشششه...
باشه رو با یه عشوه و نازی کشیدم...
و مطمئن بود دیگه روش تاثیری نداره.
بلند شد گفت من باید برم
گفتم پس بیرون.... شام...
گفت شمارتو بده منشی خبرت میکنم @sabadastan
واز اتاق زد بیرون.
منم از اتاق اومدم بیرون
منشی به من نگاه کرد
گفتم چی شد رفتن؟
گفت گویا پسرشون مریضه
گفتن باید زود برن
خندم گرفت گفتم آخی نازی
باشه مرسی
و اومدم بیرون ولی ته دلم قند آب شد
دنبال ناموس کسی نرو تا کس نرود پی ناموست
مرتیکه حقش بود تا برسه خونه و ببینه همه چی سرجاشه نصف عمرش رفته...
اون روز دلم حسابی خنک شد
چند بار دیگم ریس های کثیف و هرزه دو سه تا شرکتو همینطوری سر کار گذاشتم @sabadastan
البته قرار بود اونا منو سر کار بذارن ولی خودشون میرفتن سر کار....
ولی خب آخرش که چی؟
اینکارا و پوز زدنا که واسه من آب و نون نمیشد sabahi.5203
یه روز که باز رفته بودم دنبال کار
وقتی سوار قطار مترو شدم
یه آدم نعشه از اعتیاد اومده بود تو واگن و گدایی میکرد

ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
@sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

طلاق
قسمت پانزده @sabadastan
بهرام با گریه گفت محبوب من داداشمو کشتم!
من نمیخواستم!
خدایا چی میشنیدم؟
زندگیمون یهو از پایه ویران شد
باورم نمیشد....
چه اتفاقی واسه بهرام میوفتاد
مینداختنش زندان، اعدامش میکردن.
پدر مادرش عاشق جمشید بودن و ازش نمیگذشتن.
گفتم بهرام منو نگاه کن منگ بود
گفتم میگم کار من بوده
تو اگه بری خانوادت زندگی منو دخترمو سیاه میکن @sabadastan
دلایل من قابل توجیه
تو میتونی اونا رو توجیه کنی برام وکیل بگیر
من بهت اعتماد دارم
بهرام گفت محبوب نه .
گفتم من میدونم تو منو تنها نمیذاری
و بعد... پلیس، دستبند، دادگاه، زندان
چهار سال دنبال کارام بود تا رضایت گرفت و دادگاه هم به نفعم حکم داد... اومدم بیرون
انگار منتظر بود من بیام چون یه ماه بعد
یه شب خوابید و دیگه بیدار نشد
همش میگفت محبوب عذاب وجدان داره منو میکشه
وقتی فوت کرد @sabadastan
دکترا تعجب کردن که چطور تا الان دوام آورده
چون وضعیف جسمیش وخیم بود
دخترم بعدها گفت بابا بهرام هرروز خون بالا میاورد
بهرام مرد
خانواده‌اش منو دخترمو بیرون کردنو
ما آواره شدیم
پول زیادی نداشتیم تا با خانوم مهندس آشنا شدمو اومدم اینجا
دخترم الان داره مهندسی میخونه.
بعد برگشت و با علاقه به مریم نگاه کرد
مریم کنار پله ها ایستاده بود
اصلا متوجه نشدم از کی اونجاست
اومد جلو دستش رو گذاشت رو شونه محبوب خانوم.....
داشتم فکر میکردم، @sabadastan
به خودم، پرستو، مریم و محبوب،
دردهای ما اونقدر بزرگ بود که هر غریبه ای رو به حریم رازهامون راه میدادیم
در واقع ما غریبه هایی بودیم که دردهامون ما رو بهم نزدیک کرده بود
وقتی برگشتم خونه پرستو داشت شام میپخت
تا منو دید گفت کار پیدا کردی
گفتم امروز نرفتم ولی با این وضعیف و سر وریخت ما بعید میدونم کاری پیدا کنیم
گفت مگه ریختمون چشه؟
گفتم والا چی بگم همه ظاهر آنچنانی میخوانو روابط عمومی خیلی قوی...
که همه جوره پا بده..
گفت اینقدر دلم میخواد حال این عوضیها رو بگیرم @sabadastan
پووووفی کردمو گفتم منم
بعد فکری تو سرم جرقه زد و با خنده گفتم چرا که نه؟؟؟؟؟
فردا روزنامه میگیرم
وقتی علی رفت انگار تمام دنیا رفت
من تنهای تنها شدم
باید کار پیدا میکردم
قبل از آشنائی با پرستو هر روز روزنامه می خریدمو میرفتم دنبال کار
اما هرجا میرفتم sabahi.5203
تنها چیزی که میدیدم رختخوابی پهن رو میز مدیر عامل بود... هه...
ولی امروز آدمتون میکنم.
چقدر دیشب سر این نقشه با ستاره خندیده بودیم
ادامه دارد

نویسنده .صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
@sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

طلاق @sabadastan
قسمت سیزدهم
من هیچوقت بخاطر عشقم نجنگیدم
هیچوقت برا نگه داشتنش تلاش نکردم
اون بود که در تمام این سالها تصمیم میگرفت بمونه یا بره
و وقتی رفت من تسلیم شدم
چون هیچوقت حتی در بدترین شرایط،
قلبم از عشقش خالی نشد
این آدما چطوری به این سرعت میتونستن تصمیم به جدایی بگیرن
هیچوقت درکشون نمیکردم
شایدم مشکل از من بود
نمیدونم @sabadastan
بخودم اومدم
محبوب خانوم ظرف میوه ای آورد و کنارم نشست
بهش لبخند زدم چشمام پر از اشک بود
برگشت و با مهربونی گفت چیه عزیزم
با بغض گفتم من هیچوقت نتونستم محکم باشم
چون نه پشتوانه مالی داشتم نه پشتوانه خانوادگی
پدر و مادرم در حقم ظلم کردن چون منو شدیدا عاطفی و وابسته تربیت کردن
یاد بابام افتادم تا قبل از ازدواجم هنوز سرسفره لقمه برام میگرفت و مثل شاهزاده ها باهام رفتار میکرد
اما الان نبود
گریم گرفت @sabadastan
محبوب خانوم با مهربونی دستمو گرفت
گفتم پدرو مادرم نذاشتن سختی بکشم
نذاشتن بفهمم روزای تنهایی سختی و درد چه طعمی داره
منو ضعیف بار آوردن
گفت اینطوری نگو عزیزم آدم بخاطر بچش حاضره جونشم بده تا یه خار به پاش نشینه
حتی حاضره آدم بکشه
حتی زندان بره
و اشک صورتشو پوشوند و شونه هاش لرزید
گفتم محبوب خانوم چی شده
گفت من زندان بودم که بچم...
وهق هقش بالا رفت
گفتم مجبوب خانوم
سرشو آوردبالا @sabadastan
عمق درد تو نگاش موج میزد
گفت من زندان بودم که بچم...
وهق هقش بالا رفت
گفتم مجبوب خانوم
سرشو آوردبالا
عمق درد تو نگاش موج میزد
گفت وقتی سیزده سالم بود
پدرم خیلی فقیر بود و من خیلی خوشگل.
منو دادن به مردی که بیست و پنج سال بزرگ تر بود
زنش مرده بود و دوتا دختر کوچولو داشت
اما مرد خیلی خوبی بود کاری باهام نداشت
حتی واسه منم عروسک میخرید
با این وجود باهمون سن کم خیلی زبرو زرنگ بودم
و دختراشو ضبط وربط میکردم
مادرم گفته بود اگه جای گرمو غذای خوب میخوام
باید بتونم خودمو تو دل آقا جا کنم @sabadastan
شونزده سالم که شد فهمیدم ازدواج یعنی چی
شونزده سالم که شد عاشقش شدم دیگه آغوش آقا برام پدرانه نبود
یه روز بهش گفتم آقا چرا واسه من عروسی نگرفتی؟
فک کنم شصتش خبردار شد
اومد کنارم نشست
دستشو کشید رو سرم
دستشو گرفتمو بوسیدم
گفت برات بهترین عروسی رو میگیرم @sabadastan
گفتم اقا هیچی نمیخوام فقط میخوام زنت باشم
خندید و گفت زنم که هستی
گفتم میخوام همه بدونن آقای من کیه
پیشونیمو بوسید و منو تو آغوشش جا داد
هیبتی داشت آقا
تو راسه پهلوونا از همه خوش هیکلتر بود sabahi.5203
چه عروسیی گرفت
تو بازار که باهم میرفتیم به عالم و آدم فخر میفروختم
دلم بچه میخواست اما خدا بهم نداد
ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
@sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

طلاق
قسمت یازده @sabadastan

بغل یه درمانگاه پارک کردم
زیر بغلشو گرفتم حالش خیلی بد بود سریع بستریش کردن
گفتم میخوایین به شوهرتون زنگ بزنم
گفت نه
ببخشید شما رو هم اسیر کردم
گفتم نه من کار خاصی نداشتم
اومده بودم واسه استخدام... لبخند تلخی زد و گفت فقط طلاق..
وقتی گفت طلاق موهای تنم سیخ شد
گفتم خانوم اینکارو نکن
جامعه اونجوری که شما فکر میکنی نیست
خط به خط خیابونش پره لاشخوره. @sabadastan
متعجب نگام کرد
براش تعریف کردم چه وضعی دارم
گفت من این مشکلاتو ندارم
یه شرکت بزرگ دارم که صد نفر زیر دستم کار میکنن
کسی چپ نگاه کنه کارش تمومه
ولی با اینهمه ابهت تو خونه این مرد،
مثل یه زن خونه دار، پر از عشق، پرازصفا بودم
نه یه لحظه غذاش دیر شد
ونه خوابش آشفته،
تو خونه مدیر نبودم، ریس نبودم، فقط یه زن بودم سرشار از عشق و محبت
دوباره گریه اش گرفت حق من این بود؟ @sabadastan
گفتم متاسفم
سرومش تموم شده بود
چند بار بهم اصرار کرد که برم
گفت زنگ میزنه به برادرش
اما دلم راضی نشد میدونستم الان چه دردی میکشه و قلبش چقدر پاره پاره اس
رفتم پرستارو صدا کنم اما از چیزی که دیدم حالم بد شد
اومدم داخل سالن کسی نبود
از یکی از اتاقها صدای خنده می اومد
در نیمه باز بود
پرستار و دکتر
اینقدر سرشون بهم گرم بود که اصلا متوجه من نشدن
در زدم و وانمود کردم چیزی ندیدم
سریع از هم جدا شدن و خودشون رو مشغول صحبت نشون دادن
گفتم ببخشید سروم بیمار ما تموم شده میشه ببینیدش
پرستاره گفت الان میام و دوباره مشغول صحبت وخنده شد
پنج دقیقه گذشت
گفتم خانوم ببخشید نمیاید با خشم و عشوه گفت وای چه خبرته
بعد صداشو نازک کرد و گفت ببخشید دکتر
نگاه دکتر که تمام هیکل و برجستگی هاشو بر انداز میکرد حالمو بهم زد @sabadastan
با وجود این زنها شاید انتظار زیادی از مردهای جامعه داشتم
اومد و سروم رو جدا کرد
و دوباره پشت چشمی نازک کرد و رفت
سوار ماشین که شدیم
گفت تو خیلی مهربونی کاش اینطوری باهم آشنا نشده بودیم
لبخندی زدمو گفتم کجا برم؟
گفت ببخشید
خندیدم و گفتم واسه چی من کاری نداشتم
گفت خیلی ممنونم
وقتی رسیدیم خونش
گفتم خوب پس من با اجازه تون برم @sabadastan
گفت کجا بعد از اینهمه زحمت
گفتم ممنون مزاحم نمیشم
گفت این چه حرفیه خواهش میکنم بیا تو، sabahi.5203
هنوز رنگ پریده بود
به محض اینکه وارد شدیم
زنی ساده اومد جلو
چشمش که به مریم افتاد هول کرد
و با ناراحتی گفت خانوم بهتون گفتم نرید
اون دختره هم همینو میخواست ببینید چه بلای سر خودتون آوردید

ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
@sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

طلاق
قسمت نهم @sabadastan

اونشب اونقدر خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برد
صبح که بیدار شدم نبود
قلبم هری ریخت پایین
بدترین فکرارو کردم
رفتم سمت اتاق تا ببینم وسایلش هست که زنگ در به صدا در اومد
از تو آیفون دیدمش که نون خریده
اومد بالا تابلو رنگم پریده بود
با خنده گفت چیه؟ فکر کردی فرار کردم @sabadastan
گفتم نه عزیزم این چه حرفیه
صبحانه خوردیم بهش گفتم من باید خونه پیدا کنم
گفت ببین میخوام یه چیزی بگم
میخوای باهم خونه بگیریم اینطوری کمتر به زن تنها بودن گیر میدن..
منم پول زیادی دارم
راستش پیشنهاد بدی نبود
اینطوری میتونستیم یه خونه بهتر و تو یه منطقه بهتر پیدا کنیم
تصمیم گرفتیم بگیم دانشجو هستیم و از شهرستان اومدیم
هرچند پیشنهادات کثیفی میشد اما کمتر بود
بالاخره تونستیم یه جای خوب پیدا کنیم
پرستو دختر خوبی بود و مشکلی باهاش نداشتم
اما هنوز بیکار بودیم
اون روز روزنامه گرفتم که برا کار به چند جا سر بزنم
وارد ساختمون که شدم صدای فحش و بد و بیراه ساختمونو برداشته بود. @sabadastan
از همه واحدها اومده بودن بیرون...
و دقیقا به واحدی که من میخواستم برم زل زده بودن.
در همین موقع زنی خوش قیافه و شیک، با خشم درو باز کرد و اومد بیرون
و با گریه گفت خدا ذلیلت کنه تو آدم نیستی حیوونی
یه دفعه به اطرافش و آدمایی که بهش زل زده بودن نگاه کرد
و فریاد زد چیه بدبخت ندیدین
برید گمشید همتون.
مردد پایین پله ها ایستاده بودم و نمیدونستم چیکار کنم
در همین موقع دختری آشفته با سرو صورتی خونین از در اومد بیرون.. زن به سمتش حمله کرد و موهاشو کشید و شروع به زدنش کرد...
چند نفر دویدن جلو و مابین اون دوتا قرار گرفتن.
دختر با پاهای برهنه فرار کرد
زن پشت سرش فریاد زد
کثافت... هرزه خیابونی این بود جواب محبتهام.
و روی پله ها نشست و بلند بلند گریه کرد
هیچکس جرات نداشت نزدیکش بشه
رفتم بالا @sabadastan
در شرکت باز بود، رفتم تو..
میز منشی بهم ریخته بود همه جا پر از کاغذ و خردهای شکسته گلدون بود
هیچکس نبود
میخواستم برای زنه آب بیارم
رفتم جلو مردی پشت میز با ظاهری آشفته نشسته بود
اصلا متوجه من نشد
از آبسرد کن لیوانی آب برداشتمو رفتم بیرون
روی پله ها کنار زن نشستم گفتم خانوم... ضعف کرده بود
و شل و وارفته روی پله ها افتاده بود
سرش روبه بغل گرفتم و لیوانو سمت لبش بردم
یه کمی آب خورد و دوباره بلند گریه کرد sabahi.5203
گفتم خانوم بلند شید بریم تو
بلند شد پر از ضعف بود پر از درد...
کاملا قابل حدس بود چه اتفاقی افتاده

ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
@sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

طلاق @sabadastan
قسمت هفتم
دختره غمگین گفت تو اینترنت باهاش آشنا شدم
زیر پستامو لایک میکرد گاهی هم یه کامنتی چیزی میذاشت
بعد اومد تو شخصیمو
کم کم باهم حرف زدیم
عکاساشو فرستاد قیافه خوبی داشت
یکم دیگه گفت که عاشقم شده
شهرستان زندگی میکردم
گفت بیا تهران ببینمت
با هزار بدبختی و دوز وکلک اومدم تهران
اون روز خیلی خوش گذشت منو همه جا برد خیلی مهربونو گرم بود
عصر سوار اتوبوسم کردو برگشتم
هر روز باهم حرف میزدیم
و من بیشتر عاشقش میشدم
دیگه تحمل دوریشو نداشتم
بابام فهمید کتکم زد
بهش گفتم بیاد خواستگاری
گفت فعلا امکانشو نداره
نمیدونم چی شد اما یه روز نگاه کردم و دیدم تو ترمینالم از خونه فرار کرده بودم @sabadastan
دختره همینطور که گریه میکرد ادامه داد
یه مدت خونه دوستش بودیم
همه کار براش کردم همه کار...
هرچی خواست بهش دادم وقتی دید
دیگه جذابیتی براش ندارم
شروع کرد به بهانه گیری
و بعد مثه یه تیکه آشغال انداختم جلوی دوستشو ول کرد و رفت
دوستش نامردی نکرد
گذاشت خونش بمونم
باهامم کاری نداشت اما یکم بعدش گفت باید برم
گفت کرایه نداره و میخواد همخونه بیاره نمیتونه مدام مواظب من باشه @sabadastan
منم که پولی نداشتم
بهم پیشنهاد داد برم بهزیستی
اما اونا منو برمیگردوندند خونه
نمیدونم کاش رفته بودم
دارم دیوونه میشم
جایی برا رفتن نداشتم
دیگه نمیتونستم برگردم خونه
بابام منو میکشت
کاش کشته بود و خبر مرگشو بهم نمیدادن
تا آخرین لحظه چشم به در بوده تا من برگردم
وقتی فهمیدم بابام مرده برگشتم خونه
اما زن بابام پرتم کرد بیرونو گفت برو همون قبرستونی که تا حالا بودی.. @sabadastan
دوباره زد زیر گریه
گفتم پس چیکار کردی
گفت دوباره برگشتم پیش اون پسره
اما گفت هم خونه آورده ولی یه آشنای پیر داشتن که دنبال پرستار بود
منو برد خونه اونا و ضمانتمو کرد چاره ای نداشتم
شروع بکار کردم
بخاطر آبرو و مهربونی اونم که بود مجبور شدم همه کار کنم حتی زیر پیرزنه رو هم تمیز میکردم
بیچاره همیشه ناله میکرد شبا نمیتونستم بخوابم اما دلم خوش بود که یه جای خواب و یه حقوق خوب دارم
داشتم پولامو جمع میکردم که پسر پیرزنه با زنش از خارج اومد
حالا بشور بپز اونام افتاده بود گردنم
ولی خدایی حقوق خوبی بهم میدادن @sabadastan
شیش ماه گذشت زنه هرشب با شوهرش دعوا میکرد و صداش تا صدتا خونه میرفت
پیرزنه بیشتر ناله میکرد نمیتونست حرف بزنه ولی میدیدم داره عذاب میکشه sabahi.5203
اشکاش که از گوشه چشمش رو بالش میریخت دلم ریش میشد ولی کاری نمیتونستم بکنم
یه روز زنه یه دعوای شدید کرد و ول کرد رفت

ادامه دارد

نویسنده .صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
@sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

داستان #طلاق

قسمت پنجم @sabadastan

این دختره یهویی از کجا پیدا شد وسط زندگی من
نه...نه یهویی نبود
هیچکس یهویی وارد زندگی کسی نمیشه
عین مار ساکت و آروم میپیچه دور طرف
و مطمئنن همیشه چون آدمای جدید یه جوری کشف نشده هستن واسه طرف جذابیت دارن
خوب اگه کار بلدم باشن که دیگه تمومه
علی اولین نفری نبود که منو فروخت به موقعیت بهتر....
خیلی ها رو دیده بودم که همه چیو ول میکنن و به هوای خارج و زندگی بهتر میرن @sabadastan
چه پسرای جوونی که با خانمهای همسن مادرشون ازدواج کردن
چیز عجیبی نبود وقتی تو همین ایران دخترای جووون خودشونو به پول پیرمردای پولدار می فروختن.. همیشه از خودم پرسیده بودم مگه میشه پس تکلیف دوست داشتن چی میشه
عشق، زندگی مشترک،
مگه میشه یه آدم اینقدر بی وجدان بشه
و حالا سر خودم اومده وقتی که هنوز در عشق همسرم میسوختم
علی رفت و میدونستم الان دلش میخواد تنها باشه
آره یکم دیگه زنگ میزد به اون دختره
اونم شروع میکرد به قربون صدقه رفتنش
و سعی میکرد حالشو بهتر کنه
ولی فایده نداشت حالش به این سادگیا خوب نمیشد... چند روز کلافه بود و عصبی.. @sabadastan
سردرد میگرفت و بعد بالا میاورد تمام غصه ها و با هم بودنهامونو.
چند روز دیگم به ماجرامون فکر میکرد و بعد تصمیم میگرفت فراموش کنه
به هر حال دیگه من نبودم که با حرفام با کارام با غر زدنام یا به قول خودش با تهمتهام برم رو مخ و اعصابش
حالا دیگه با خیال راحت میتونست جمع کنه و بره خارج.
خارج...... یه جایی خیلی دور از من.
هنوز اون جا وسط سالن دادگاه ایستاده بودم
اه لعنت به این دلتنگی یعنی اونم دلش واسه من تنگ میشه
چهار سال باهاش بودم اما یه بار بهم نگفت دلم واست تنگ شده
هزار بار با رفتاراش دوست داشتنشو ثابت کرد
اما یه بار نگفت دوستت دارم.
نشستم رو یکی از نیمکتها،
چرا مث بدبختا گریه میکنی پاشو برو خونه @sabadastan
پاهام اما تاب ایستادن نداشت
اومدم بیرون یعنی میشه تو ماشین منتظرم باشه
امیدوارانه دورو برمو نگاه کردم نبود
ندای درونم منو به رگبار بسته بود
احمق احمق احمق
از خودم متنفر بودم از اینکه هنوز هم بودنش رو میخواستم
تاکسی در بست گرفتم
جلوی گریمو نمیتونستم بگیرم
یارو آینه رو گردوند سمت من
خودش میدونست چمه و کجا سوارم کرده sabahi.5203
کارتشو گرفت سمت منو گفت
خانوم هرجا خواستی بری زنگ بزن ما در خدمتیم
مردک حیوون خجالت نمیکشید
گفتم مرسی من همینجا پیاده میشم
گفت هنوز که نرسیدیم
کرایه رو انداختم رو صندلی و پیاده شدم
اونشب تا صبح گریه کردم
و بالشی که دیگه بوی علی رو نداشتو بغل کردمو هزار بار از خودم پرسیدم چرا؟
ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
@sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

طلاق @sabadastan
قسمت سوم
چرا واقعا زندگی من اینطوری شد
دنیامون که شاد بود و زیبا...
چرا نسبت به من سرد شد
یادم نمیاد چرا و کی بینمون فاصله افتاد
نمیدونم اولین دلخوری کی بود
من مقصر بودم یا اون؟
اماهمیشه من خودمو مقصر میدونستم و فکر میکردم حتما من کاری کردم که ایده ال اون نبوده
توی هر دعوا وبحث و جدلی خودمو سرزنش میکردم که چرا مطابق میلش رفتار نکردم و اونجوری که اون میخواد نبودم
بخاطر همین اجازه میدادم هرجوری دلش میخواد
منو تحقیر و بهم توهین کنه
چون دیگه منی وجود نداشت همه چی اون بود
بدجوری بهش وابسته شده بودمو یه روز نبودنش دیوونه م میکرد
اصلا خودمو فراموش کرده بودم
اینکه منم آدمم احساس دارم باید واسه خودم ارزش قایل باشم
و غرور داشته باشم @sabadastan
بخاطرش حاضر بودم هرکاری بکنم حتی کارایی که ازش متنفر بودم
اما خیلی وقتها هم طاقتم طاق میشد و باهاش قهر میکردم
ولی در تمام مدت کارم فقط اشک ریختن بود
چون تحمل یه ساعت دوریشو نداشتم
همه میگفتن این آدم خودشیفته اس ازش جدا شو
داره رنجت میده آخر این رابطه تباهیه sabahi.5203
ولی کو گوش شنوا
من نمیتونستم اما اگه میخواستمم خودش نمیذاشت که رابطمون تموم بشه
کل قهرمون یه روز بیشتر طول نمیکشید
همیشه خودش پیشقدم واسه آشتی بود
وقتیم آشتی میکردیم
منو سرشار از عشق و محبت میکرد @sabadastan
اما دوباره خودشیفتگیش عودت میکرد و میشد همون آدم قبلی....
خلاصه با این وضعیت و با وجود مخالفت خانواده م باهم عقد کردیم
چون حتی تحمل یه روز ندیدنش دیوونه م میکرد
نمیخوام خودمو توجیه کنم یا گول بزنم
اما وقتی با خیلی از مردای شل وارفته دوروبرم مقایسه ش میکردم
حتی تو اوج قهر ودعوا هم یه لحظه پشتمو خالی نکرد
عقدمون زیاد طول نکشید حالا زیر سقف خونش بودم. @sabadastan
اما دوباره همه چیز خوب بود....
وقتی منو می نشوند رو پاشو
کانالای تلویزیون عوض میکرد
انگار که قله های اورست رو فتح کرده بودم
هرچند هر سریالی رو که دوست داشتم اینقدر غر میزد تا بزنم فیلم مورد علاقه اون...
اما مهم نبود مهم این بود که عشقم کنارم بود
یه وقتایی هوس آشپزی به سرش میزد. @sabadastan
و خوشمزه ترین غذاها رو میپخت
و من انگار که تو بهترین رستورانها غذا میخوردم...
وقتی باهاش دردل میکردمو از خانوادم محل کارم همکارام حرف میزدم
کاملا گوش میکرد... اون بهترین شنونده و پناه زندگیم بود
وقتی سرمو میذاشت رو پاهاشو نوازشم میکرد
احساس میکردم خوشبخت ترین آدم دنیام
اما غافل از طوفانی بودم که منتظرم نشسته..
تو همین فکرا بودم که صدای گریه زنی توجهمو جلب کرد
ادامه دارد

نویسنده .صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
@sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

طلاق
قسمت اول @sabadastan
روی نیمکتهای دادگاه نشسته بودمو منتظر علی بودم
علی رو دوست داشتم.... با تک تک سلولام با تمام وجودم... از همون روز اول که دیدمش...
عاشق مژهای بلند و چشمای مهربونش و اخلاق مردونش شدم
عاشق نگرانیاش همیشه بودنش
حتی عاشق نفس کشیدنش...
عاشق وقتی که سرمو میذاشتم رو سینه شو اون یه دستی منو میچسبوند به خودش.
عاشق صدای قلبشو بالا و پایین رفتن سینه ش.... @sabadastan
من عاشق هر چیزی که به اون مربوط میشد بودم اولین روزی که منو بوسیدو هیچوقت یادم نمیره
رفته بودیم پارک پردیسان زمستون بود ساعت شیش
وهوا تاریک و خیلی سرد
تو ماشین نشسته بودیم شیشه ها بخار گرفته بود
یادم نمیاد چرا غصه دار بود.. در سکوت به بیرون نگاه میکرد
آروم دستمو بردم سمت سرشو موهاشو نوازش کردم
سرشو گذاشت رو شونم
دستمو کشیدم رو صورتش و خیلی ملایم سرشو گذاشتم روی پاهام...
دستم لابلای موهاش میرقصد که نوک انگشتم گوشه چشمشو لمس کرد
نگاش کردم چشاش خیس بود
در سکوت اشکاشو پاک کردم
موهام ریخته بود رو صورتش...
دستشو آورد بالا و موهامو ناز کرد
باهمون بغض گلوش گفت چه موهای قشنگی داری sabahi.5203
و بعد از اون صدام میزد م قشنگ... لبخند زدمو چشمام تو چشماش خیره موند
نفهمیدم کی سرم اومد پایین
کی لبام طعم لباشو چشید
کی تنم آتیش گرفت فقط میدونم اون شب دیگه سرد نبود
و دیگه تا آخرش سرد نشد
زیباترین زمستان زندگی من...
تا قبل از اون خیلی گوشت تلخ بودم به هیچ پسری پا نمیدادم
خیلی مهربون بودم
برای دوستای معمولی پسرم هرکاری میکردم @sabadastan
از پول قرض دادن تا پا به پا کل شهرو واسه کاراشون گشتن
درد دل شنیدن و هزار رسم رفاقت ادا کردن.. اما ارتباطم فقط همین حد بود
نمیدونم چرا با دیدن علی همون روز اول پام شل شد
قبل از عقدمون کلی باهم میخندیدیم همه جا با هم بودیم
هنوزنفس نکشیده بودم مثل غول چراغ حاضر بود
منم جونمو میخواست میدادم
کلی غیرت کلی مهربونی
کلی عاشقانه..
هرچی میخواستم و هرچی میخواست همیشه فراهم بود
همیشه قرار میذاشتیم اگه یه روزی مثل تو فیلما مجبورمون کنن از هم جدا شیم @sabadastan
همدیگرو کجاها ببینیم
کلی جای مخفی تو این شهر واسه خودمون پیدا کرده بودیم
دنیامون شاد بود و زیبا...
اما اینا همه مال همون اوج بود..
و حالا من اینجا بودم توی دادگاه..
ادامه دارد
نویسنده صبا صباحی
ادیتور بهنوش

@sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

#انتقام دیو @sabadastan
قسمت99
یکسال دیگم گذشت
حالا بچم به حرف اومده بود و با پاهای کوچولوش راه میرفت
تا یه شب که افتاده بود رو گریه و حسابی بیقراری و نا آرومی میکرد نازی زنگ زد و وقتی صداشو شنید گفت تو شرکت وقتی ملیکا نا آرومی میکرد علیرضا براش یه شعر میخوند که آروم میشد
من صداشو ضبط کردم گوشی رو بذار رو آیفون و صدای علیرضا تو خونه پیچید و یه آن قلبمو لرزوند
دس دسی باباش میاد... صدای کفش پاش میاد..
ملیکا گریه اش قطع شد ولی اشکای من سرازیر شد
ملیکا آروم شد و من نا آروم
ملیکا قرار گرفت و من بیقرار
ملیکا به خواب رفت و من انگار تازه بیدار شدم @sabadastan
نمیدونم چی شد اما تمام غصه ها،کینه ها، دلخوری ها و دلشکستگی ها اون شب با اشکهام اومد پایین و جاشو به حس خواستن داد به دلتنگی واقعی برای مردی که دوستش داشتم
دیگه باید تموم میشد
بچه م بزرگ شده بود دیگه خود باباش باید جایگزین عکساش میشد
بخاطر همین قشنگترین لباسشو تنش کردم
موهای خوشگلش رو بستم و بغلش کردمو بردمش جلوی عکسهای علیرضا و گفتم ببین این باباته... بابا
با همون زبون شیرینش گفت ده ده
گفتم دیگه دی دی نه فقط بابا
گفت باب.. با
گفتم آره خوشگلم بابا
قلبم داشت از جا کنده میشد
هفت بار از پله رفتم پایین و دوباره برگشتم بالا @sabadastan
هفت بار به قلبم گفتم قوی باش
هفت بار خدا رو صدا کردم
هفت بار الا بذکر الله تطمئن القلوب خوندم تا تونستم پامو از شرکت بذارم تو....
تا منو دید دوید سمتم اما سرجاش میخکوب شد
شاید هیچوقت فکر نمیکرد دختری کوچولویی که اینهمه بهش انس گرفته دختر خودشه
نشستم لباسشو مرتب کردم و گفتم حالا برو
و اون رفت سمت علیرضا که با حیرت نگاش میکرد و با همون لحن شیرین کودکانه ش گفت باب..با
علیرضا وا رفت نشست
لحظه ای با بهت نگاش کرد اما با عشق اونو به آغوش کشید
حالا دخترکم دستاشو دور گردن باباش حلقه کرده بود و شوق تو چشماش موج میزد
علیرضا اومد جلو
اشک تو چشمام حلقه زد
دستشو باز کرد رفتم جلو
منو محکم به بغل گرفت
صدای ناز کوچولو مون در اومد
مامان دالم خفه میشم
از بغل علیرضا
گرفتمش و بوسیدمش گذاشتمش زمین
دوباره علیرضا منو به آغوش کشید
گفت کجا بودی اینهمه وقت دلت واسم تنگ نشد @sabadastan
نگفتی مردت کجا باید دنبالت بگرده و پیدات نکنه
چطور طاقت آوردی اینهمه دوری رو
یعنی کینه من اینقدر بزرگ بود
در حالیکه اشک از چشمام میریخت گفتم آره
تو قلب منو از یکی دیگه گرفتی و عاشق خودت کردی و بعد همون قلب رو زیر پاهات له کردی چه انتظاری غیر از این داشتی @sabadastan
علیرضا سرمو گذاشت رو سینه ش و صدای هق هقم بالا رفت
گفت چیکار کنم که ببخشی چیکار کنم که جبران بشه
گفتم بخشیدم بخاطر بچمون
صداش رنگ بغض گرفت گفت فقط بچه
چیکار کنم که بخاطر خودم ببخشیم
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

#انتقام دیو @sabadastan
قسمت97
ادامه از زبان صبا
یه دفعه چشم باز کردم دیدم سه سال گذشته
دیگه وقتش بود برم سراغ علیرضا.
و حالا اومدیم شرکت قلبم داره مثل جوجه میزنه
هزار بار به خودم گفتم محکم باش
دستشو محکم تر میگیرم آوردمش تا علیرضا ببینتش
ببینه که تو این مدت آغوشم برای کس دیگه ای باز بوده
میرم جلو داره با یکی از پرسنلش حرف میزنه
چقدر شکسته شده وسط موهای سیاش... موهایی که راه به راه بهش میرسید
تارهای سفید خودنمایی میکنه
و وسط سرشم یکم کم پشت شده بود @sabadastan
خندم گرفت
بالاخره داری کچل میشی مهندس
اون پسر پر شر و شور خوش قیافه الان مردی پخته سنگین و باوقار به نظر میرسید
وقتی علیرضا رو دید خواست دستشو از دستم بکشه
دستشو محکم تر گرفتم و گفتم یادت رفت بهت چی گفتم
مثل همیشه لبخند شیرینی زد
در همین موقع یک آن چشم علیرضا به من خورد
در عرض یک ثانیه هزار احساس بهش هجوم آورد
بهت حیرت خوشحالی
با ناباوری به سمتم اومد اما یه دفعه سرجاش میخکوب شد
وقتی دستشو تو دستم دید وا رفت...
ایستاد @sabadastan
و خاطرات تمام این سه سال در من زنده شد
همون روز تو بیمارستان فهمیدم باردارم
اما نمیخواستم بچم هم مثل خودم ذلیل و خوار آدمای دور و برش بشه
بخاطر همین گفتم دادگاه و پزشک قانونی نمیرم
طلاقم باطل بود خودم میدونستم
اما این بچه نمیتونست سر پوشی باشه رو گناهان اون سه نفر.... همشون باید تقاص کاراشون رو میدادن
بخاطر همین رفتم سنگاپور شاید زخمهای دلم خوب بشه
وبرای اینکه فراموش کنم هر روز از صبح تا شب به سختی کار کردم
حالم داشت بهتر میشد که یه روز با علیرضا روبرو شدم و دوباره حالم بد شد فریاد زدم و گفتم واسه چی اومدی اینجا مگه تو قول ندادی
و اون سعی کرد منو از اینی که هستم عصبی تر نکنه و بی هیچ حرفی رفت @sabadastan
تا چند روز حالم بد بود اما دوباره خودمو جمع کردم
چند ماه گذشت شکمم داشت بالا میومد
و نمیخواستم مهندس و افشین چیزی بفهمن
البته در تمام این مدت فقط یکی دوبار بیشتر افشین رو ندیدم
و بیشتر اینترنتی کارمون رو انجام میدادیم
اما باز هم ممکنه رازم بر ملا بشه پس رفتم جایی که هیچکس پیدام نکنه
نزدیک شش ماهم بود و میترسیدم رازم بر ملا بشه
پروژه مهندس هم دیگه تقریبا تموم بود و سود زیادی نصیبش میشد تو این مدت هم از لحاظ مالی کاملا تامین بودم
از مهندس خواستم باقیمانده حسابم که مبلغ خیلی زیادی بود رو بریزه به حساب
و بعد حسابم رو بستم و بی خبر با مامان و بابا برگشتم ایران
حالا از کار و زحمت خودم،
اینقدر پول داشتم که یه خونه روبروی شرکت علیرضا بگیرم
اینقدر پول داشتم که یه آموزشگاه موسیقی بزرگ به اسم سامی بزنم
اینقدر پول داشتم که به تنهایی جواهر تو شکمم رو به دنیا بیارم و بزرگ کنم @sabadastan
ولی پولام نمیتونست دل شکسته مو آروم کنه
نمیتونست خاطرت تلخمو پاک کنه
نمیتونست جلوی اشکامو بگیره
پولام اینجور وقتا به هیچ دردی نمیخورد
بخاطر همین صبحها و شبها که علیرضا میومد و میرفت می نشستم دم پنجره و از دور نگاش میکردم
و با بچه ی تو شکمم حرف میزدم
ببین اون باباته ببین چقدر خوشتیپه.
ببین چقدر بانمکه
ولی ما نمیتونیم داشته باشیمش
تو باید عادت کنی به این پنجره به عکسای روی دیوار به مامان تنهات و بعد اشکام بی امان میریخت.
درآمد آموزشگاه موسیقی خوب بود و زندگیمون میگذشت
تا اینکه یه روز درد شروع شد
@sabadastan
ادامه دارد
نویسنده صبا صباحی
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

😈

قسمت اول داستان انتقام دیو
👿
💔
💔روی نوشته بالا کلیک کنید 👆👆👆

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

طلاق
@sabadastan
قسمت ۲۲
خدای من باورم نمیشد این علی بود
اما با این وجود... عشق همیشگیمون بین اون همه گردشگر
توی اون کافه شلوغ منو سمت اون کشوند
رفتم و روبروش نشستم
سرشو آورد بالا.... همون چشمای رنگی و پوست برنزه...
همون نگاه وحشی و مهربون...
همون لبهای برجسته..
و از دیدن من شوکه شد...
علی با ناباوری داشت به من نگاه میکرد @sabadastan
خندیدم و گفتم سلام مهندس
چیه مگه جن دیدی؟
گفت تو اینجا چیکار میکنی؟
بعد با تمسخر گفت نکنه با یکی از این پک و پیرمردای دورو برت ازدواج کردی و اومدی ماه عسل...
خوب البته از نظر مردای کشور ما آخرین پیشرفت یه زن مطلقه
اینه که اینقدر عرضه داشته باشه تا بتونه مخ یه پیرمرد پولدارو بزنه که بیارتش خارج..
نیشخندی زدمو گفتم هنوز عوض نشدی،
همونقدر تلخ همونقدر بی انصاف!
تو واقعا همون آدمی؟
همونی که منو دوست داشت؟ همونی که اینهمه نسبت به من غیرت داشت..
چطور میتونی این چیزا رو به زبون بیاری؟
چرا همه چی اینقدر زود یادت رفت؟
چرا علی؟
چرا؟ @sabadastan
قطره اشکی از چشمم افتاد
گفتم چطور تاب آوردی اینهمه دوری رو؟
مثل همون موقعها چشماشو تنگ کرد و با محبت بهم نگاه کرد و
گفت دوری از یه آدم باعث نمیشه دیگه دوسش نداشته باشی،
ولی یه اولویتهایی هست که آدمو مجبور میکنه اونا رو انتخاب کنه
دوباره اشک تو چشمام جمع شد و
گفتم به چه قیمتی؟
غمگین زل زد به بیرون و جواب نداد؟
بعد یهو گفت کوش؟
گفتم کی؟
گفت همونی که باهاش اومدی..
نیشخندی زدم و گفتم معشوقه تو کو؟ @sabadastan
گفت کدووم معشوقه،
اون فقط یه پله بود
ازش پرسیدم من چی بودم تو زندگیت؟
چشماشو بست و به صندلی تکیه داد...
حالا میتونستم راحت نگاش کنم دستاش رو میز بود
دستمو بردم جلو، میلرزیدم،
چقدر دلم واسه دستاش تنگ شده بود
اما دستمو کشیدم و خودمو جمع کردم
گارسون اومد جلو
و رو به من کرد و گفت
چی میل دارید
اما قبل از اینکه دهن وا کنم
مثل قدیما که همیشه تصمیم میگرفت چی بخوریم و کجا بریم و چیکار کنیم!
زود کافه گلاسه سفارش داد و
گفت گلاسه های اینجا حرف نداره
گفتم شاید من چیزه دیگه ای دوست داشته باشم
با شیطنت خندید و گفت
تو هیچ چیز دیگه ای غیر از منو دوست نداری! @sabadastan
منم خندیدم و گفتم هنوزم پررویی.
گارسون گلاسه ها رو آورد
گفتم مقسی بوکوم
گفت به به زبانم که بلدی؟
نکنه تو هم اینجا زندگی میکنی
چقدرم خوشگل شدی
و من فقط در جواب سوالاش لبخند میزدم sabahi.5203
قبلا وقتی جوابشو نمیدادم
با شوخی منو نیشگون میگرفت تا اعتراف کنم
همیشه بدنم کبود بود
کبودیهای که مثل رطب، شاید سیاه بود اما پر از شهد و شیرینی بود
آه عمیقی کشیدم.. ادامه دارد
نویسنده صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
@sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

طلاق
قسمت بیستم @sabadastan
خلاصه سمانه، یه خانوم به تمام معنا واسه خودش شده بود
بهش گفتم الان چیکار میکنی گفت
درسمو ادامه دادم و اول معلم شدم و حالا تو معاونت اداره کل آموزش و پرورش کار میکنم
بعدم با یکی از همکاری خوبم ازدواج کردم
و میخوام تمام تلاشمو بکنم تا معلمهایی تو جامعه مون داشته باشیم که اونقدر توانایی و عشق داشته باشن تا مثل خانوم حاجی زاده
سمانه ها رو از اوج لجن به عرش بکشن... @sabadastan
بعد گفت تو چیکار میکنی؟
منم همه چیو واسش تعریف کردمو گفتم الان بیکارمو در بدر دنبال کار..
گفت خیالت راحت من تو اداره یه کار واست دست وپا میکنم
نگران هیچی نباش
تقریبا رسیده بودیم شمارمو گرفت و رفت...
ومن فقط به خدا فکر میکردمو بازی روزگار...
چند روز بعد سمانه گفت برای استخدام مدارکی رو از دانشگاه بگیرم و واسش ببرم
که تو دانشگاه با امیر روبرو شدم
امیر پسر ریس دانشگاه بود که اون‌موقع ها باهم همکلاس و هم رشته بودیم
زمان دانشجویی خیلی شیطونو شوخ شنگ بودم
منو که دید خیلی خوشحال شد
و بعد از حال واحوال گفت شوهرت چطوره؟ @sabadastan
تا گفتم جدا شدم چشاش برق زد
و از اون روز مرتب بهم پیام میداد و زنگ میزد
و خیلی هوامو داشت و تا اینکه یه روز
گفت میای بریم شمال
حرصم گرفت عوضی
تو دلم گفتم تو هم مثل بقیه ای مردشور ریخت تو رو هم ببرن
گفت میای؟
گفتم نخیر
گفت اه چه گنده دماغ شدی
قبلا اینطوری نبودی...
حالمو بد میکرد عین گرگی بود که بوی خون شنیده باشه
اما با ادا واطفار جنتلمنی اومده بود جلو...
گفتم منو نمیشناسی من اهل این کارام
خیلی عوضی شدی
گفت قبلا مودبتر بودی
گفتم تو هم قبلا مثل لاشخور دنبال ته مونده یه مرد دیگه نبودی
اینو که گفتم گفت خیلی بیشعوری و برای همیشه رفت و شرش رو کم کرد... @sabadastan
چند وقت گذشت
تا اینکه یه روز مریم زنگ زدو
گفت که میخوام بیام دنبالت با هم بریم یه جایی...
گفتم کجا
گفت سوپرایزه..
وقتی بخودم اومدم جلوی یه بوتیک خیلی بزرگ ایستاده بودیم
گفت بیا تو
رفتیم تو
چه بوتیکی یه سمت کفش یه سمت کیف یه سمت لباس و زیورآلات و وسایل آرایش
و هرچیزی که هرزنی از دیدن و داشتنش لذت میبره
و همه مارک و برند
از اون ته صدای دریل میومد و کسی توی بوتیک نبود
مریم برگشت وبه من گفت
شرکت من شرکت واردات صادراته
ماهی دوبار میرم فرانسه و ایتالیا..
میخواستم اینجا رو در اختیار اون دختره بی لیاقت هرزه بذارم
اما خودش پشت پا زد به بختش
صبر کن بفهمه چه خاکی به سرش شده... sabahi.5203
آتشیش میگیره
احمق فکر میکرد اون دفتر و دستک مال شوهر منه...
ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور.بهنوش

@sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

طلاق
قسمت هجده @sabadastan
یه آدم نعشه از اعتیاد اومده بود تو واگن و گدایی میکرد
دختری که لباس اداری و رسمی تنش بود
گفت همه معتادا رو باید دار بزنن
یا بریزنشون تو دریا....
در همین موقع خانومی که فروشندگی میکرد برگشت و نگاش کرد و
گفت خانوم نگو ایشالله واسه هیچکس پیش نیاد
شما نمیدونی کسیو که دوست داری معتاد بشه چه دردی داره
حاضری جونتم بدی تا نجاتش بدی
معتاد مجرم نیست مریضه...
یهو دختره با عصبانیت گفت خانوم ولم کن @sabadastan
اینا همه توجیه...
زنه گفت نمیدونی نگو
خدای نکرده گوش شیطون کر سرت میاد
دختره پوزخندی زد و آروم گفت اگه من ندونم کی میدونه؟
اگه معلم کلاس چهارمم نبود معلوم نبود من الان کجا بودم
برگشتمو به صورتش خیره شدم
خدای من این سمانه بود...
گفتم ببخشید شما سمانه اید
با تعجب نگام کرد و گفت آره
باورم نمیشد این همون سمانه کوچولو همکلاسی کلاس چهارمم باشه
اون سال خاله کبری معلم ما بود...
خاله کبری خاله واقعی من بود
و خاله دوست داشتنی و مهربون همه بچه‌های کلاس.. @sabadastan
اون موقعها که کتک زدن و تنبیه بدنی بچه‌ها تو مدرسه کار عادی بود
خاله با عشقش بچه ها رو مجذوب خودش کرده بود
اما این میون اون بیشتر از همه به سمانه توجه میکرد
در واقع رفتارش با سمانه مادرانه بود تا معلم...
وبعدها همون وسط سال که دیگه سمانه مدرسه نیومد دلیلشو فهمیدم
پدر سمانه معتاد بود
و اونقدر تحت تاثیر مواد مادرشو اذیت کرد و کتک زد که دوام نیاورد و بعد از یه مریضی طولانی مرد
مادربزرگ پیر و مهربونش هرجوری بود اونو میفرستاد مدرسه
اما بعد از مدرسه مجبور بود سر چهارراه فال بفروشه تا خرج اعتیاد باباش در بیاد... @sabadastan
و اگه یه روز فروش کمی داشت کتک سختی از پدرش میخورد
بخاطر همین هر روز آرزو میکرد باباش بمیره یا تصادف کنه
تا اینکه یه روز تصمیم گرفت تو غذای پدرش از همون سم هایی که مامانی تو انباری میریخت و موشها میمردن بریزه...
اما باباش فهمید و به شدت کتکش زد
اون روز سمانه با دست وصورت زخمی و کبود اومد مدرسه...
خاله با دیدنش دیوانه شد
یکهفته بعد خاله تونست با کلی دوندگی از بهزیستی تاییدیه بگیره که سمانه رو قبول کنن
اما یکماه نشده بهزیستی به بهانه داشتن سرپرست قانونی اونو برگردوند خونه.... @sabadastan
و دوباره مجبور شد بره سر چهارراه...
دیگهم مدرسه نیومد
خاله وقتی شنید بهزیستی سمانه رو برگردونده خونه شدیدا عصبی شد و تصمیم گرفت بره خونه سمانه.... sabahi.5203
اما وقتی میرسه به کوچه شون با چیزی مواجه میشه که شوکه ش میکنه
اون سمانه رو با سر و صورت خونی و لباس پاره تو کوچه میبیه که داره فرار میکنه
ادامه دارد
نویسنده.صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
@sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

طلاق

قسمت شانزده @sabadastan
وارد شرکت که شدم
تو سالن انتظار چندتا دختر با قیافه و تیپای مختلف مشغول پر کردن فرم بودن
اما بعضیاشون انگار که اینجا رو با پارتی اشتباه گرفته بودن
مانتوهای جلو باز
تیشرتهای تنگ چسبون و یقه هایی که خط سینه شونو نشون میداد
شلوارهای خیلی تنگ بدن نما....
پوزخندی زدم
خانوم منشی که موهای طلایی و لبهای پروتز کرده آنچنانی داشت
با قرو ادا یه فرم داد دستم
لباسم ساده بود
احتمالا داشت تو دلش میگفت
اشکول تو با این ریخت وقیافه ساده چه اعتماد به نفسی داری
فرمو که پر کردم نشستم تا نوبتم بشه یه چند تا رفتن تو اتاق ریس و برگشتن @sabadastan
حتما گفته بوده خبرتون میکنم
همیشه همین بود فرم پر میکردی و میرفتی
و اونا هیچوقت زنگ نمیزدن
اما خوب چیکار کنم بیکار بودم وبا اون وضعیف احتیاج به کار داشتم
نوبتم که شد وارد شدم
مردی کت شلواری با دستمال گردنو خیلی شیک پشت میز نشسته بود
سلام کردم
چشمش که به قیافه ساده م افتاد فقط سرشو تکون داد
فرممو از سر بیحوصلگی یه برانداز کرد
گفت تحصیلاتت لیسانسه
گفتم بله منزلمونم به اینجا نزدیکه
گفت توقسمت تاهل چیزی ننوشتید
گفتم مطلقه
یه دفعه سرشو آورد بالا و نگاه خریدارانه ای به من کرد
گفت تنها زندگی میکنی
گفتم بله
- شبا تا ساعت چند میتونی بیرون باشی @sabadastan
گفتم مگه ساعت کاری شما تا 6نیست
گفت بله ولی اگه بخوای میتونیم بریم بیرونو یه شامی بخوریم
گفتم مرسی احتیاجی نیست
گفت خوب اگه راحت نیستی زنگ بزنم شامو بیارن شرکت
سرمو آوردم بالا و به چشمهای هیز، حریص و کثیفش نگاه کردم
چشمامو بستمو دوباره باز کردم
میزش شبیه یه تختخواب شده بود
پوزخندی زدمو نگاش کردم
از پشت میزش بلند شد و گفت
آخی نازی چقدرم لاغری
و اومد سمت من دستشو برد سمت شالمو
وای چه موهای قشنگی داری
بلند شدمو عقبتر ایستادم
گفت چیه ترسیدی
خودمو بیتفاوت نشون دادمو گفتم نه @sabadastan
اما داشتم سکته میکردم
یه دفعه یاد نقشمون افتادم
گفتم شما متاهلید دیگه
گفت نه من هنوز پسرم
نزدیک پنجاه سالش بود
حالا نوبت من بود
با عشوه گفتم چه خوب منم دنبال مرد متشخصی مثل شما بودم
اومد نزدیک تر و گفت ای جووونم
بازم رفتم عقب
افتاده بودم تو بد هچلی به در ودیوار نگاه میکردم
آخه این چه نقشه احمقانه ای بود که من کشیدم
داشت بهم نزدیکتر میشد
و من داشتم از ترس میمردم....
یه دفعه دستمو گذاشتم رو سرموگفتم آخ
دستپاچه شد گفت چی شده
گفتم میگرن دارم سرم درد میکنه
سریع به منشی گفت واسم آب بیاره
دوباره نشست پشت میز
نگاه حریصانه اش کل تنمو برنداز میکرد sabahi.5203

ادامه.دارد

نویسنده صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
@sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

طلاق
قسمت چهاردهم @sabadastan
دلم بچه میخواست اما خدا بهم نداد
چند سال گذشت
حالا حاج آقا و حاج خانوم شده بودیم
دخترها شوهر کرده بودنو و تو سی سالگی مادر بزرگ بودم
بالاخره خدا به منم یه دختر داد که چشماش به درشتی و گیرایی چشمای پدرش بود خوشبختیمون کامل شده بود که
یهو طوفان اومد و زندگیمونو از هم پاشوند
حاجی ورشکست شد، طلبکارا ریختنو دار و ندارمونو بردن
حاجی اینقدر تحت فشار بود که سکته کرد و دووم نیاورد
من موندم و یه بچه دوساله و یه خروار بدهی @sabadastan
چه حرفا و پیشنهادت کثیفی که از طرف طلبکارا نشنیدم
یه سال عذاب کشیدم
تا اینکه یکی از طلبکارا،
هم از بدهی خودش چشم پوشی کرد هم بدهی بقیه رو داد
خدا دوباره لطفشو شامل حالم کرد
خوشگل بودم و خواستگار زیاد داشتم
اما وقتی آقا بهرام ازم خواستگاری کرد،
نه نگفتم
همون اولم گفت چه قبول کنم چه نکنم بدهی رو داده
اما آدم خوبی بود اولش تردید داشتم @sabadastan
چون یه چند سالی ازم کوچیکتر بود
خانواده شم شدیدا مخالف بود
سایه مو با تیر میزدن
عقد که کردیم کلا قیدشو زدن
فقط هر از گاهی برادر کوچیکش میومد و یه سری بهمون میزد
زندگیم رو روال افتاده بود
دخترم روز به روز بزرگتر وخوشگلتر میشد
چهارده سالش بود بچم.
یه روز که بیرون بودم
یهو دلشوره گرفتمو
زود برگشتم خونه
وقتی رسیدم @sabadastan
از اتاق دخترم صداهایی میومد
قلبم هری ریخت پایین
دویدم سمت اتاقو شوکه شدم
دخترم خونین یه طرف افتاده بود و شوهرم با دستهای خونی یه طرف دیگه
هرچی فکر بد بود اومد تو سرم
هرچی فیلما دیده بودمو
تو روزنامه ها خونده بودم،
سیلی شد و خورد تو صورتم.
زانوهام شل شد، باورم نمیشد
این خواب بود، بهرام من این کارو نمیکرد
دخترم بلند شد
تمام توانمو جمع کردم برم سمتش
اما دوید سمت بهرام و خودشو انداخت تو بغلش و شروع کرد به گریه کردن..
وسط گریه هاش میگفت بابا بهرام خوبی؟ @sabadastan
بهرام با دستای خونی بغلش کرده بود
اونم گریه میکرد و میگفت خوبم دخترم
خوبم بابایی
دیگه تموم شد
خدای من چی شد بود؟
یه دفعه چشم افتاد گوشه اتاق..
نفسم بند اومد جمشید برادر بهرام با سر شکافته و چشمهای خیره به سقف افتاده بود..
اطرافش پر از خون بود
یه لحظه زمان ایستاد
هیچی نمیشنیدم، بعد بخودم اومدم
برگشتم و گفتم چی شده؟
دویدم سمت دخترم بغلش کردم دوباره گفتم چی شده؟
لباسش پاره بود
با هق هق گفت
من خونه تنها بودم عمو جمشید اومد
رفتم تو اتاق
دنبالم اومد لباسمو پاره کرد میخواست...
بابا بهرام رسید زد تو گوشش
هولش داد... sabahi.5203
و دیگه نتونست ادامه بده و تو بغلم از حال رفت
بهرام با گریه گفت محبوب من داداشمو کشتم!
من نمیخواستم!

ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
@sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

طلاق
قسمت دوازده @sabadastan
زن نیشخندی زد و گفت باشه حالا بیاد بیشینه جای من ببینم چه غلطی میکنه
بعد گفت محبوب خانوم مهمون داریم
سلام کردم
محبوب مادرانه نگاهم کرد
به در دیوار نگاه کردم پر از تابلوهای قدیمی بود
وسر گوزنی بالای شومینه نصب شده بود
خونه زیبایی بود اما
اصلا شبیه خونه مشترک نبود
مریم گفت اینجا خونه پدرمه
بلند شد عکسی رو از روی شومینه برداشت و بغل گرفت و اشکاش سرازیر شد @sabadastan
گفت باباجون گفتی اما گوش نکردم
عاشق شده بودم حالا به حرفت رسیدم خدا رو شکر که نیستی این روزا رو ببینی
و زد زیر گریه
بلند شدم کاری از دستم ساخته نبود
چطور میشه درد عمیق خیانت رو التیام داد
فقط رفتم جلو چشمهاش تنگ شده بود
خستگی و درد تو صورتش موج میزد
گفتم مریم جون برو بخواب
گفت خواب، روحم خستس مگه میشه خوابید
انگار با خودش حرف میزد
فردا باید با وکیل حرف بزنم باید شاهد ببرم @sabadastan
تو همه چیو دیدی مگه نه
آره دیده بودم
حاضر بودم به مظلومیت هزاران زن خیانت دیده تاریخ، شهادت بدم
گفتم من شهادت میدم
هرجا بخوای میام
من درکت میکنم
مریم جلو اومد منو بغل کرد و گفت بابت همه چی ممنون
گفتم کاری نکردم
کاش میتونستم بگم بهش فکر نکن، گور باباش،
خوب شد شناختیش، یا بهتر بچه نداری @sabadastan
اما هیچی نگفتم
چون میدونستم این حرفها احمقانه اس
و هیچوقت نمیتونه درد عمیق قلبشو تسکین بده
اومدم بیرون
فردا زنگ زدم حالشو بپرسم
دعوتم کرد برم خونه پیشش
راستش قلب افسرده م احتیاج به یه دوست جدید داشت تا حالم عوض بشه
وقتی رسیدم و نشستم
گفت دیشب وسایلمو از اون خونه نحس جمع کردمو آوردم اینجا....
با وکیل شرکتمم هماهنگ کردم زودتر طلاقمو بگیرم
گفتم یه چیزی بگم ناراحت نمیشی
گفت نه
گفتم به این راحتی میدونو خالی کردی @sabadastan
گفت اون مرد ارزششو نداره
گفتم ولی اون همونیه که عاشقش بودی همونی که بخاطرش جلوی خانواده ات ایستادی
گفت آدما اشتباه زیاد میکنن ولی برای جبران دیر نیست
گوشیش روشن و خاموش میشد
گفت از دیشب تا الان هزار بار زنگ زده
اما خاموش نکردم
چون میخوام بفهمه شبایی که میگفت ماموریته و تو هوس و شهوت غرق بود
و من منتظر اومدنش.... چه عذابی میکشیدم.
لبخند مهربونی زد و گفت تازه دیروز باهم آشنا شدیم ولی انگار خیلی وقته میشناسمت
تلفنش زنگ خورد وکیلش بود
گفت عزیزم ببخشید یکم طول میکشه اشکالی نداره؟
گفتم نه راحت باش
رفت طبقه بالا
پیش خودم گفتم خوش بحالش چقدر محکمه ومن چقدر ضعیف بودم sabahi.5203
یادم نمیاد چند بار علی رو بخشیدم و هی با ذلالت ادامه دادم
و آخرشم مظلوم و بیصدا از زندگیش اومدم بیرون؟
ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
@sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

طلاقق
قسمت دهم @sabadastan
رفتیم تو...
در و بستم
نشست
مرد متوجه ما شد اومد بیرون گفت داری اشتباه میکنی
زن دوباره هیستریک شد و فریاد زد خفه شو.. خفه شو
رفت سمت میز منشی و گل سر و لباس زیری رو از زیر میز برداشت
و فریاد زد این اشتباهه؟
اصلا نفهمیدید من کی اومدم تو
با دوست من... حیا نکردی خجالت نکشیدی
گفتم بدبخته دانشجو بی پدر ومادره بیاد منشیت بشه دستشو بگیریم @sabadastan
ولی واقعا بی پدرو مادر بود.
ارزش داشت؟ چند وقته؟
مرده گفت غلط کردم یهویی شد همین یه دفعه بود
زنه داد زد یهویی شد کثافت..
دست کرد تو کیفشو پاکتی رو آورد بیرون
و پرت کرد تو صورتش و گفت
بدبخت دختره حامله اس... توله توه
انگار که به مرده برق وصل کردن خم شد و پاکت رو برداشت
برگ سونوگرافی بود
فکر کردی حال وحول وتمام... فکر کردی آخر زرنگایی... فکر کردی زنم گاگوله، عاشقمه، نمیفهمه
یه سفره ای پهنه یه نوکی بزنم اتفاقی نمیوفته @sabadastan
ولی بدبخت اون از تو زرنگتر بود خودش این برگو برام فرستاد
حالا برو با اون هرزه خیابونی بچه بزرگ کن.
اومد از در بیاد بیرون که سرش گیج رفت و افتاد دستشو گرفتم
مرده دوید جلو گفت غلط کردم خودم حلش میکنم
بخدا پشیمونم
زنه مثل آدمای مست دیگه توانی نداشت
عمق دلشکستگی تو صورتش موج میزد
برگشت و گفت هرچیم که تو زندگیت بودم @sabadastan
خوب یا بد
بهت اعتماد داشتم .... اعتماد
مرده زد زیر گریه
دوباره گفت غلط کردم هرکاری بگی میکنم
زنه گفت چیکار میخوای بکنی؟
میتونی اعتماد منو برگردونی
میتونی تصویر کثیفی رو که دیدم از ذهنم پاک کنی؟.... داد زد میتونی؟
اصلا اگه من باهات اینکارو میکردم چیکار میکردی؟
مرده چشماش گشاد شد و حالت گارد گرفت
حتی نمیتونست تصور کنه
اومدم از در بیام بیرون که زنه فریاد زد
خانوم شما بپرس @sabadastan
منو می‌بخشید یا میکشت؟
رو کرد به شوهرشو و گفت حتی نمیتونی بهش فکر کنی؟
پس من دیگه چطور بهت اعتماد کنم..
گفتم ببخشید من با اجازتون میرم
زنه گفت صبر کن منم میام
دیگه نمیتونم هوایی که این آدم توش نفس میکشه رو تحمل کنم
و با من از در زد بیرون
وقتی رسیدیم پایین ازم پرسید رانندگی بلدی
گفتم آره sabahi.5203
سوییچشو داد و بغل یه ماشین مدل بالا ایستاد
سوار شدم کنارم نشست
گفتم میخوایید بریم بیمارستان رنگتون بدجوری پریده؟ گفت نمیدونم فقط برو
وقتی حرکت کردم مرده رو دیدم که دوید تو خیابون و صداش کرد
اما من به راهم ادامه دادم
گفت دنیای کثیفیه @sabadastan
بهترین دوستت، کسی که مثل چشمات بهش اعتماد داشتی...
و ساکت شد.
ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور .بهنوش @sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

طلاق
@sabadastan
قسمت هشتم
یه روز زنه یه دعوای شدید کرد و ول کرد رفت
مرده تو حیاط بزرگ ویلاییشون زیر آلاچیق نشسته بود و وبا ناراحتی به یه جا خیره شده بود
رفتم تو آشپزخونه
که دیدم پشت سرم ایستاده خیلی ترسیدم
گفت چرا من؟
گفتم چی؟ @sabadastan
گفت چیکار کنم دوسش دارم ولی بامن ناسازگاری میکنه
مرتب بهم میگه وکیل بیار سهم الارث رو بگیریم بریم .... خانوم مادر من هنوز زنده اس نفس میکشه میفهمه آخه من چیکار کنم
چقدر داغون بود
سرشو آورد بالا و زل زد به من... اومد جلوتر ترسیدم رفتم عقب
شونه هامو گرفت
تو چشمام زل زد وگفت مراقب مادرم باش خواهش میکنم
و بعد خیلی سریع از در زد بیرون
ته چشماش یه چیزی بود که منو ترسوند
یه چیزی که بعدا فهمیدم چی بود
پیرزنه یه دارویی میخورد که چهار پنج ساعت میخوابید
اون روز رفتم بیرون خرید کنم
وقتی برگشتم از اتاقش یه صدایی شنیدم @sabadastan
وقتی رفتم تو شوکه شدم
تمام خریدام افتاد رو زمین
دستمو گرفتم به دیوار و زانو زدم
زنه با چاقو ایستاده بود بالا سر مادرشوهرش
یه بالشم دستش بود
انگار هنوز تصمیم نگرفته بود چطوری بکشتش
چشمای پیرزنه از ترس گشاد شده بود
وناله های وحشتناکی میکرد
دویدم جلو تمام تنم میلرزید
گفتم خانوم تو رو خدا چیکار دارید میکنید
صورتش خیس اشک و عرق بود
در همین موقع شوهرشم رسید
دوید جلو
زنه چاقو رو گذاشت رو گلوی خودشو گفت اگه بیای جلو خودمو میکشم
مرده ایستاد اینقدر بهش التماس کردو با زنه حرف زد که کم کم دستاش شل شد و نشست روی زمین و بلند بلند گریه کرد
مرده رفت زنشو بغل کرد
و اونم زد زیر گریه
نگام رفت سمت پیرزنه چشماش به سقف خیره شده بود
وقتی آمبولانس اومد گفتن سکته مغزی کرده @sabadastan
گفتن تسلیت و جسد بیجونشو بردن
پسرش پول زیادی بهم داد تا حرف نزنم و
محترمانه ازم خواست از اونجا برم
حالا من اینجام جایی رو ندارم که برم
یکساعت گذشته بود
ده تا قطار رفته بود
ومن فکر میکردم امشب با اینهمه گرگ گرسنه چه بلایی سر این دختر میاد
مخصوصا که هیچ هتل و مسافرخونه ای اونو راه نمیداد
میدونم فکر خوبی نبود اما اون لحظه به هیچی فکر نمیکردم
اونو با خودم به خونه بردم
وقتی رسیدیم مثل یه جوجه ترسیده رفت و یه گوشه نشست
دلم براش میسوخت اما کم کم یخش باز شد @sabadastan
چشمش که به عکسای منو علی که هر گوشه خونه حتی رو در یخچال بود افتاد کنجکاو شد sabahi.5203
منم همه چیو بهش گفتم
حتی از این روزهای تلخی که با چنگ و دندون خودمو از این جهنم شهوت و بیغیرتی بیرون میکشیدم

ادامه دارد
نویسنده.صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
@sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

داستان #طلاق
@sabadastan
طلاق قسمت ششم

هنوز تو تب میسوختم که حاج آقای محضر خانه سند طلاق رو داد دستم.
حالا من یک زن مطلقه بودم و بره ای لذید برای چشمهای حریص گرگهای اطرافم
پدر و مادرمو تو این سالا از دست داده بودم علی همه کسم بود
اما حالا دیگه اونو هم نداشتم
از قراداد خونمون پنج ماه مونده بود قرار شد علی بره خونه پدرش و من تا اتمام قرارداد تو خونه مشترکمون بمونم
اما بعدا..بعدا... فکر میکردم که باید چیکار کنم @sabadastan
الان مثل کسی بودم که رودی لطیف و بی آزار
سیل شده بود و تمام زندگیشو برده بود..
یک ماه بعد علی برای همیشه از ایران رفت
حالم بد بود هرشب گریه میکردم
زنای همسایه مثل مجرمها نگام میکردن و
روشونو ازم برمیگردوندند
مرداشون هم که تا تو کوچه منو میدیدن تا کمر خم میشدن
همه به یه چشم دیگه بهم نگاه میکردن
از تعمیرکار کولر گرفته تا سوپری محله
یعنی چی؟ @sabadastan
یعنی همه شرافت و احترام یه زن فقط با بودن با یه مرد به عنوان همسر معنی داشت
یعنی اگه اون مرد نباشه هرجا که بره باید مثل فاحشه ها باهاش برخورد بشه
کجا داشتم زندگی میکردم تا حالا؟
تو مملکتی که مرداش ادعای غیرت میکردن
ولی فقط واسه خواهر و مادر و زن خودشون مرد بودن
یه مشت هرزه کثیف یه مشت لاشخور که منتظر ته مونده بقیه بودن....
کجا زندگی میکردم که از دیروز تا امروزش انگار یه قرن گذشته... خسته شده بودم این همه تنهایی حق من نبود
کسایی که تا دیروز تحریکم میکردم طلاق بگیرم
امروز جواب سلامم نمیدادن
داشتم دیوونه میشدم
دیگه نمیتونستم تو اون خونه و تو اون محله بمونم
باید میرفتم دنبال خونه
اما تازه دردسرام شروع شد
هر جا میرفتم و میگفتم یه زن تنهام یا بهم خونه نمیدادن
یا بهم پیشنهادات کثیف میشد
خدایا چیکار کنم
دیگه حتی دوستی هم نداشتم
همه از ترس اینکه شوهرشون چشش دنبال من نباشه باهام قطع رابطه کرده بودن @sabadastan
حق هم داشتن هیچوقت اونارو سرزنش نمی‌کنم
یه روز که مستاصل و خسته بر میگشتم خونه بایه دختری آشنا شدم
نشسته بودم روصندلیهای مترو و منتظر قطار بودم
اومد نشست کنارم عصبی بود و هی پاشو میکوبید به زمین..
یهو برگشت سمت منو گفت همه پسرا نامردن؟
چرا اولش واست بال بال میزنن بعدش نمیخوانت
لبخندی زدم
چی باید میگفتم
اشک تو چشاش جمع شد
دستاشو مشت کرد خیلی عصبی بود
بهش گفتم چی شده عزیزم
گفت خانوم عجله نداری؟
چه عجله ای داشتم نه عشقم بود که منتظر شام باشه نه کسی منتظر من....
گفتم نه sabahi.5203
و شروع کرد به حرف زدن
اینقدر داغون بود که براش مهم نبود من یه غریبم
ادامه دارد
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
@sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

طلاق
قسمت چهارم @sabadastan
اونور سالن چشمم به زن محجبه ای افتاد که داشت گریه میکرد
رفتم سمتش از شدت گریه به سرفه افتاده بود
پرسیدم خانم حالتون خوبه؟ نگام کرد
ته چشمای درشت و سیاهش تلخی موج میزد
چقدر خوشگل بود
گفتم بیایین بشینین رو صندلی
چادرشو کشید تو صورتش، شونه هاش تکون میخورد
گفتم خانوووم....
سرشو بالا آورد‌ وگفت حق من این بود.
گفتم چی شده
همینطور که با چادرش اشکاشو پاک میکرد
گفت پونزده سالم بود رفتم تو خونش
مث کلفت شستم پختم بچه ها رو بزرگ کردم
پامو کج نذاشتم حالا میخواد سرم هوو بیاره
میگه تو زشتی پیری @sabadastan
خانوم من فقط چهل و پنج سالمه
با شصت سال سن میخواد بره یه دختر بیست ساله رو بگیره
گفتم اون دختره میدونه شما زنشی...
گفت معلومه که میدونه
کیه که تو بازار حاج آقا فرشچیانو نشناسه
اما من دیگه نمیخوامش من نمیتونم با هووو زندگی کنم
من دختر حاج صالح خدا بیامرزم
کلی مال و اموال از پدرم مونده
محتاج این نیستم
میخوام طلاق بگیرم اما اینجا... و دوباره زد زیر گریه
قاضی میگه دلایلت برا طلاق کافی نیست @sabadastan
اما یکی اینجا گفت اگه شرطشو قبول کنم کاری میکنه قاضی حکمو به نفع من صادر میکنه
با تعجب گفتم شرطشو؟
چه شرطی؟
با گریه گفت میگه بعد عده شیش ماه صیغه ش شم
و بازم شونه هاش لرزید و چادرو کشید تو صورتش ...
لعنت به.... @sabadastan
با خشم بلند شدم که علی رو دیدم که زل زده به من
رفتم جلو سلام کردم
از پله بالا رفت منم پشتش رفتم
صدامون کردن
رفتیم تو هیچ صدایی نمیشنیدم
حکم صادر شد و اومدیم بیرون
نقشه کشیده بودم محکم باشم
یه جوری رفتار کنم
انگار که عین خیالم نیست
ولی چشمم که به چشش افتاد
غرورم رفت و اشک مهمون خونم شد @sabadastan
اخلاقشو میدونستم الان ول میکرد میرفت
داشتم میلرزیدم
دلم میخواست بغلم کنه دلم آغوششو میخواست
برای آخرین بار...
اما از نظر اون این کارا لوس بازی بود آدرس اینستاsabahi.5203
حتی یه لحظه هم نایستاد و با سرعت رفت
بدون اینکه پشت سرشو نگاه کنه
و اشکام شد بدرقه راهش....
علی رفت...
رفت.... اینقدر میشناختمش که میدونستم حالش بدتر از منه..
میدونستم الان دلش میخواد تنها باشه
شایدم یکم دیگه زنگ میزد به اون دختره
که بهش قول داده بود ببرتش آمریکا..
بخاطر اون بود که یه دفعه سر ناسازگاری گذاشت
اولش میگفت من میرم جا که افتادم میام تو رو هم میبرم
گفتم من نمیخوام بیام تو غربت
گفت جا که افتادیم دیگه غریب نیست @sabadastan
گفتم من بدون تو چیکار کنم میدونی چند سال طول میکشه اصلا از کجا معلوم که بیای منو ببری
اصلا این فکر رفتن از کجا اومد ما که زندگیمون خوب بود؟
نویسنده .صبا صباحی
ادیتور .بهنوش
@sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

طلاق ۲ @sabadastan
اون روز،روز دادگاهمون بود
ساعت ده وقت داشتیم
اما من خیلی زودتر رسیدم
رفتم و برگه ها رو نشون دادم
گفتن برو فتوکپی بگیر بیار
برگه ها رو که بردم فتوکپی کنم
مردک چشماشو تنگ کردو
صدای دلسوزانه ای به لحنش داد و گفت حیف شما خانومی به این وجاهت که میخوای طلاق بگیری
مهریه تو گرفتی
جوابشو ندادم گفتم چقدر میشه
بالحن شل و حال بهم زنی گفت واسه شما هیچی
یه هزاری گذاشتم رو میزش و نشستم رو صندلیها تا نوبتم بشه
دختری با عشوه برگه هایی رو آورد تا کپی کنه @sabadastan
یارو با تملق چشمکی بهش زد و گفت بشین اینجا تا خودم ببرم کارتو زودتر راه بندازم
بعد نگاه پیروزمندانه ای به من کرد که اینقدر اینجا بشین تا زیر پات علف سبز شه
دو دقیقه بعد برگشت برگه ها رو داد به دختره
و یه شماره هم گذاشت روش و گفت هر وقت کار داشتی به خودم زنگ بزن نصفه شبم باشه سه سوت میام..
دختره خنده پر عشوه ای کرد و صدای کفشهای پاشنه بلندش تو راهرو گم شد
غمگین به علی فکر میکردم هنوز نیومده بود
مردی کت و شلواری...
شسته روفته کنارم نشست
گفت برای طلاق اومدین
سرمو آوردم بالا
گفت من وکیلم
گفتم بله - وکیل گرفتین -نه - پس چی؟ @sabadastan
گفتم همه رو بخشیدم تفاهمیه
گفت خانوم تفاهمی چیه
کسی که از خانومی مثل شما دست بکشه
باید پوستش کنده بشه مهریه تو از حلقومش بکش بیرون
قاضی که هنوز حکم نداده؟ گفتم امروز قراره بده
گفت ببین تا دیر نشده و حکم طلاق نیومده مهریه تو بگیر
من برات درستش میکنم درصدم نمیخوام
گفتم یعنی چی
گفت هیچی دیگه امروز بعد ظهر بیا دفتر باهم صحبت کنیم
اگه به توافق برسیم همه مهریتو میگیری . sabahi.5203
خونه... داری گفتم نه
گفت خوب اشکال نداره بیا خونه من..
فهمیدم منظورش چیه گفتم مرسی آقا من وکیل نمیخوام
گفت مهریه ات
گفتم من با همسرم به توافق رسیدم @sabadastan
گفت خانوم کدوم همسر این آقا فوقش تا دوروز دیگه اسمش تو شناسنامته بعدش دیگه تو خیابونم نمیشناستت
موقعیتهای خوبو از دست نده
مردک آشغال نشسته بود کنارمنو
غیر مستقیم داشت بهم پیشنهاد میداد .
داشتم خفه میشدم چرا علی نمیومد
کاش زودتر میومد و صورتشو با دیوار یکی میکرد
از پله ها رفتم پایین
چشمم به همون دختره افتاد سینه به سینه وکیلش ایستاده بود وبلند بلند میخندید @sabadastan
کنارشون ایستادم
وکیله دستشو گذاشت رو شونه دختره.. و گفت خیالت راحت باشه تا ته اموالشو در آوردم دیگه حله
شنبه برگردیم حکم کل مهریه کف دستته
فقط امشب زود بیا که میریم جاده خلوت باشه
بعدم تو گوشش یه چیزی گفت که
دختره ریسه رفت از خنده.
داشتم بالا میآوردم
دوباره یاد زندگیم افتادم چرا اینطوری شد
ادامه دارد
نویسنده.صبا صباحی
ادیتور.بهنوش
@sabadastan

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

#انتقام دیو
قسمت100 @sabadastan
چیکار کنم که بخاطر خودم ببخشیم
لبخندی زدم و گفتم وسایلتو بردار بریم خونه خودمون خونه دیو
دیو مهربون
بغلم کرد و گفت قربونت برم
دیگه هیچوقت ازم جدا نشو...
و ما برگشتیم به قصرمون
همون قصر سنگی که دیگه دیواراش سیاه نبود... و پیش دیوی که الان بپه معنای واقعی شاهزاده بود
و من امروز احساس میکردم خوشبخترین زن دنیام
امشب تولد دخترمه
افشین و مهندس هم هستن
و اما افشین...
بدترین حس دنیا حس بلا تکلیفیه
اما همون طور که من مجبور شدم به اسم ازدواج خدمتکار خونه علیرضا بشم @sabadastan
افشینم باید همونقدر اسیر میشد.
در حالیکه میتونست تو ایران ازدواج کنه و با دل خوش رییس شرکتش باشه
اما الان در بند زنی بود که نه باهاش ازدواج کرد نه رفتار گرمی باهاش داشت نه ولش کرد
ولی دیگه بس بود
دیگه برای همه بس بود
حالا که برمیگردم عقب میبینم
بخاطر هوس بازی یه نفر زندگی چند نفر دستخوش تغییر شد
من، علیرضا، خانواده هامون
مهندس، افشین، مادرش و....سامی..
آیا پریا هیچوقت فکر میکرد خیانت امروزش فردای چند نفر رو خراب خواهد کرد؟ @sabadastan
نه فکر نکرد،
فکر نکرد ما آدمها زنجیر وار بهم وصلیم
و شاید خودمون نفهمیم اما ممکنه ریشه چندین نفر بخاطر اشتباهات ما بسوزه
شاید اگه...
شاید اگه فکر کرده بود
شاید اگه فقط کمی محجوب بود
الان میتونست با علیرضا زندگی خوبی داشته باشه
افشین یه عمر بار سنگین دروغ رو به دوش نمیکشی
مهندس اینهمه رشوه نمیداد
و همسر مهندس و مادر افشین زیر بار این عذاب وجدان دق نمیکرد
شاید سامی خواننده معروفی نمیشد اما زودتر بخودش میرسید و زنده میموند @sabadastan
و شاید منو سامی حتی یه سال با هم خوشبخت میشدیم
فقط این وسط تنها اتفاق خوب مروارید زندگیم ملیکا کوچولو بود
و حالا مردی که با همه وجود دوسش داشتم و باهاش خوشبخت بودم
تو همین فکرا بودم که دستی صورتمو نوازش کرد
سرمو آوردم بالا چشمای خیسم به چشم علیرضا گره خورد
گفت به چی داری فکر میکنی
گفتم هیچی
ملیکا کوچولوی من اون وسط با بچه ها داشت می کوبید و میزد و میرقصید
علیرضا گفت از من غافل شدیا
گفتم چی شده مگه
گفت شمعها رو پیدا نمیکنم
گفتم وا رو کابینته
گفت من نمی بینم بیا بده
با حرص گفتم وااااااااااااای و رفتم سمت آشپزخونه
شمعو برداشتم که از پشت بغلم کرد و گرمای نفسشو روی گوشم حس کردم
گفت میدونی مجازات بیتوجهی به دیو چیه
خندم گرفت
گفت میخندی الان که گوشتت رو به دندون کشیدم میفهمی
منو برگردوند سمت خودش و گرمای لبهایش تا عمق وجودمو سوزوند
در همین موقع یکی سرفه کرد
مامان علیرضا بود از خجالت آب شدم گفت دیو و دلبر میشه شمع ها رو بدین همه منتظرن
با خجالت از بغل در فلنگ رو بستم
صدای خنده علیرضا و مامانش آشپزخونه رو برداشت
همینطور هنوز از خجالت سرخ بودم که گرمای دست علیرضا رو روی دستم حس کردم
دستمو گرفت و پای کیک نشستیم
کوچولوی من شمع هاشو فوت کرد و کیک رو تقسیم کردیم
و اون شب علاوه بر ملیکا
به منم کادو دادن
و باارزش ترین کادو رو نازی داد
نازی عزیزم که تو این مدت کنارم بود
و رازم رو نگه داشت و بهم ثابت کرد @sabadastan
مرد زندگیم دیگه دیو نیست یه شاهزاده س
نازی جعبه کوچیکی رو تو دست ملیکا گذاشت و در گوشش یه چیزی گفت
ملیکا کوچولو اومد سمت منو دستشو دراز کرد و گفت ماما دوشتت دالم
جعبه رو گرفتم و فرشته مو به آغوش کشیدم
علیرضا هم اومد و بغل دستم ایستاد کادو رو که باز کردم
اشک تو چشمام حلقه زد و با خنده علیرضا رو بغل کردم کادوی من
کارتون دیو و دلبر بود
پایان
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

#انتقام دیو @sabadastan
قسمت98
تا اینکه یه روز درد شروع شد
و دخترمو به دنیا آوردم
مامان مرتب میگفت بذار به علیرضا خبر بدیم
بچه ت بابا نمیخواد؟شناسنامه نمیخواد
گفتم نه
گفت چطوری طاقت میاری نمیخوای تمومش کنی
گفتم مامان زخم دلم خوب نمیشه هر وقت یادم میاد چطور به من تهمت زد و منو گرفت زیر مشت و لگد تمام عشقم دود میشه و میره
تازه اون موقع، من هم داغدار سامی بودم هم باردار. @sabadastan
اگه بلایی سر بچم میومد چی
مامان گفت ولی اون که نمیدونست
گفتم مامان بسه
اون با من مثل یه حیوون رفتار کرد
با زنی که ادعا میکرد دوسش داره
تو باشی باورش میکنی
گفت الان مهم بچه س
گفتم مامان فردا همین بچه تا تقی به توقی بخوره میگه میخواستی بخاطر من نمونی
مامان من علیرضا رو ببخشیده بودم
و با وجود اون همه اتفاق هنوزم دوستش داشتم
اما وقتی به من تهمت زد و اونجوری گرفتم زیر مشت و لگد تمام عشقم تبدیل به نفرت شد
توقع داشتی مثل یه سیب زمینی برگردم و انگار که اتفاقی نیفتاده به زندگی ادامه بدم
فردا اگه بچم ازم میپرسید اینهمه خفت و خیانت و نامردی رو چجوری بخشیدی @sabadastan
چی داشتم بهش بگم؟بگم بخاطر تو؟
به نظرت اونوقت خوشحال میشد و میگفت خوب کار کردی؟ نه هرگز
فردا قراره من الگوی این بچه باشم
نمیخوام حماقت رو ازم یاد بگیره
شاید اگه بخاطر دل خودم میموندم و بهش میگفتم چون باباتو دوست داشتم موندم براش خوشایندتر بود
اما من نمیتونم با قلبی پر از کینه برگردم به اون زندگی.
نزدیک یکسال گذشت
دخترم تو این مدت بزرگ و بزرگتر شد و مامانم نگران و نگران تر.
و اینقدر گفت و گفت تا یه روز زنگ زدم به نازی
راستش خودمم کم کم نرم شده بودم و دلتنگ. @sabadastan
تا گفتم نازی،
با لکنت گفت صبا تو کجایی؟ میدونی چقدر دنبالت گشتیم
گفتم نازی خواهش میکنم به کسی نگو من بهت زنگ زدم لطفا بیا به این آدرس
وقتی اومد دهنش باز مونده بود گفت تو چجوری این همه وقت بغل گوش داداشم بودی و ندیدتت
گفتم من زیاد بیرون نمیرم اینجا هم دو تا در داره همیشه از دری که تو کوچه س تردد میکنم
هنوز تو حیرت بود که ملیکا کوچولومو که خواب بود گذاشتم تو بغلش
اشک از چشماش سرازیر شد
خدایا چقدر نازه خندیدم و گفتم به عمش رفته
با تعجب گفت خدای من
این بچه علیرضاست لبخند زدم و سرم رو تکون دادم
خلاصه خیلی حرف زدیم اما نتونست منو قانع کنه
ولی بهش گفتم من در صورتی عشق علیرضا رو باور میکنم که طبق حرفای تو نتونه کسی رو جایگزین من کنه
گفت من بهت ثابت میکنم
خلاصه اون نقشه ها رو کشیدیم و الی آخر فقط بعد از روز اول که نازی با دوستش رفته بود واسم تعریف کرد که آخرش به ملیکا گفته با عمو خداحافظی کن، بهش گفتم نمیخوام بچم باباشو عمو ببینه و بذار همونی که خودش میگه باشه @sabadastan آخه تو این مدت بغلش میکردم و میبردمش جلوی عکسای علیرضا و به انگلیسی میگفتم دی دی
که اونم با زبون شیرینش میگفت ده ده که خوب زیاد مفهومی نداشت @sabadastan
یکسال دیگم گذشت
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203

Читать полностью…

انتقام دیوصباصباحی

#انتقام دیو @sabadastan
قسمت96
چیزی کمتر از دو سال بود که صبا رفته بود.
رفته بود و غیبش زده بود
دیگه نا امید شده بودم خیلیا بهم میگفتن به زندگی خودم برسم
و رابطه جدیدی رو شروع کنم
تا اون روز که نازی با دوستش و بچش اومد
صدای گریه بچه تمام سالن رو پر کرده بود
مادرش که زن جوون و زیبایی بود گفت که پستونکش رو تو تاکسی جا گذاشته،
و بچه رو سپرد به نازی و گفت میره از داروخانه چند تا چیز واسش بگیره و بیاد
نازی به زحمت داشت بچه رو تو بغلش تکون میداد
که موبایلش زنگ خورد و بچه رو داد دست من و گفت مراقبش باش تا بیام
یه دختر بچه ناز بود که تا اومد بغلم آروم گرفت @sabadastan
بردمش تو اتاقمو نشوندمش روی میز
هنوز ننشسته موس رو برداشت و دولپی شروع کردن به خوردن
وای به هزار بدبختی موس رو که پر از آب دهن شده بود از دستش کشیدم بیرون
لبهای کوچولوشو جمع کرد و خنج آورد که گریه کنه
که کیبورد و دادم دستش تا حواسش پرت بشه
با خنده کیبورد رو گرفت و تاپ تاپ کوبید رو میز.
منکه دیگه بعید میدونم از این موس و کیبورد چیز قابل استفاده ای به جا بمونه @sabadastan
یه دستم رو حایلش کردم که از رو میز جا به جا نشه و با اون دستم زنگ زدم به نازی
اما گوشیش اشغال بود معلوم نیست با کی حرف میزد که تمومی هم نداشت
زیر لب گفتم تو روحت نازی.
خوب که کل میز رو بهم ریخت و کاغذا رو پاره پوره کرده و سنجاق ها رو ریخت کف زمین و کل لباس و صورتمون رو آب دهنی کرد بالاخره سرو کله نازی پیدا شد
اما منی که اینقدر خشک و جدی بودم اصلا حس بدی نداشتم
نازی از بغلم گرفتشو گفت ببخشید واقعا ضروری بود باید جواب میدادم @sabadastan
بعد یه بوس کوچولو رو لپ بچه کرد و گفت با عمو بای بای کن و بوس بفرست براش
اونم دستای کوچولوشو گذاشت رو لبوشو و بعد به سمت من دراز کرد
نازی دستشو بالا گرفت و گفت بای بای
دلم گرفت... اگه صبا نرفته بود شاید ما هم میتونستم بچه ای به این خوشگلی داشته باشیم.
همینقدر شیرین و بانمک.
خدایا الان صبا کجاست @sabadastan
یه روز باز نازی بچه رو آورد و گفت دوستم خواهش کرده ازش نگهداری کنم
اما این رفت و آمدها ادامه داشت
یه روز گفتم نازی این بچه فامیل نداره میدن دست تو
گفت نه دوستم شوهرش رو از دست داده یعنی جدا شده و چون بعضی روزا کارش زیاده میذاره پیش من
گفتم خب پرستار بگیره
گفت خودم دوست دارم ازش نگهداری کنم
گفتم خوب به دوستت بگو بیاد اینجا کار کنه
گفت اون مزون لباس داره بیاد اینجا چیکار کنه
تازه کارشم زیاد نیست چون خودش مدیره مزونه فقط گاهی وقتها....حرفشو خورد و گفت اگه اذیتت میکنه دیگه نیارمش
گفتم نه نه اشکال نداره ازش خوشم میاد @sabadastan
راستش هدف نازی رو میدونستم
راستش هدف نازی رو میدونستم
اما نمیدونم چرا بودن اون بچه بهم آرامش میداد
شاید اگه موقعیت دیگه ای بود حتما نازی رو سرزنش میکردم که چرا همچنین مسئولیتی قبول کرده
اما این کوچولوی شیرین بدجور دل منو برده بود و وقتی میومد بغلمو و با دستای کوچولوش روی صورتم دست میکشید
حس خوشی وجودمو فرا میگرفت
یه روز حتی نازی پیشنهاد داد با دوستش برم بیرون شاید ازش خوشم بیاد.
اما من دیگه حوصله این مسخره بازیها رو نداشتم
و هر بار میگفتم نه،
ولی اون وقتی اصرار میکرد
منم میگفتم هر وقت یکی مثل صبا صبور و مهربون پیدا کردم چشم
اونم با خنده میگفت پس باید یکی خدا برات بسازه.
حالا دیگه سه سال از رفتن صبا گذشته بود
و من تو این یه سال هر دو سه هفته یه بار اون بچه شیرین رو که اسمش ملیکا بود میدیدم و حتی گاهی با نازی میبردیمش پارک و شهر بازی
اما غیر از همون روز اول دیگه مادرشو ندیدم
همه چیز طبق روال عادی بود
تا اون روز که داشتم با یکی از پرسنلم صحبت میکردم
که رومو برگردوندم و زمان ایستاد
صبا کمی دورتر ایستاده بود و با لبخند منو نگاه میکرد
باورم نمیشد اومدم بدوم سمتش و بغلش کنم @sabadastan
اما از دستی که تو دستش بود سر جام میخکوب شدم

ادامه دارد
نویسنده صبا صباحی
برای دیدن داستان پشت سر هم در اینستا جستجو کنید
sabahi.5203

Читать полностью…
Subscribe to a channel