735
روییدن زمان و مکان نمیخواهد! گاهی باید در سختترین شرایط و دشوارترین مکان رشد کنی... 🖐 #روهیناصادقی @Rohin_official1 https://t.me/Rohin_official1
زمان پلک زدن خدا نیست؛ زمان همان لحظهای است که تو میگویی «بعداً» و بعداً دیگر نیست.Читать полностью…
#رحیمهمحرابی
Marz e Parwaz 🕊
مـــــرز پــــرواز🕊
«با خواندن هر واژه، اشکها بیاختیار راه خود را یافتند؛ آرام و رقصان بر سطرها نشستند تا عمقِ پنهانِ درد را با جان لمس کنند. گویی هر واژه از ژرفای جان برمیخاست و بر جان مینشست؛ چنان در من حلول میکرد که با تکتک سلولهای وجودم آن را احساس میکردم.
این رمان تنها خوانده نمیشد، بلکه در جان نفوذ میکرد و در سکوتِ احساسات ریشه میدواند. هر صفحهاش آینهای بود از تپشهای نادیدهی دل؛ جایی میان اندوه و عشق که مرزها رنگ میباختند. کلماتش نمیخواندند، نفس میکشیدند و اندوهی خاموش را در لابهلای سطرها جاری میکردند.
این اثر بیش از آنکه یک روایت ساده باشد، تجربهایست از زیستنِ احساس در عمیقترین شکل ممکن؛ تجربهای که تا مدتها در ذهن و دل باقی میماند و خاموش نمیشود.
«در مرز میان واژه و احساس، آنجا که ادبیات به عمق روان میرسد، عشق نه یک انتخاب، بلکه کشفِ حقیقتیست که همواره درون ما پنهان بوده است.»
رمان مرز پرواز روایت عبور از مرزهاییست که گاه نه در جهان بیرون، بلکه در درون انسانها شکل میگیرند؛ مرزهایی میان عشق و عقل، خواستن و گذشتن، ماندن و رها کردن. نویسنده با فضاسازی لطیف و توصیفاتی دلنشین، مخاطب را به دنیایی میبرد که احساس در آن جاریست و هر لحظهاش با تپش دل شخصیتها گره خورده است.
شکلگیری عشق میان الهام و ریانا، آنهم در بستر نادیده و ناآشنای فضای مجازی، و تداوم این احساس در مواجههای واقعی، جلوهای از پیوندهای عمیق اما شکنندهی انسانی را به تصویر میکشد. در این میان، گرهخوردگی سرنوشت شخصیتها و حضور عشقهای یکطرفه، داستان را به مسیری پر از تعلیق، درد و انتظار میکشاند.
«در دل سیمینار، روایتِ ولادیمیر و ماریا چون انعکاسی از سرنوشت این رمان جان گرفت؛ عشقی که در آستانهی وصال، در پیچوخم تقدیر گم شد.
سالها گذشت و حقیقت، آرام و دیرهنگام، خود را آشکار کرد. گویی این قصه، پژواکی بود از همان عشقهایی که دیر میرسند، اما هرگز از دل نمیروند.»
فداکاری ریانا، که از دل عشق برمیخیزد اما به بهای از دست دادن آن تمام میشود، یکی از تأثیرگذارترین لایههای روایت است؛ جایی که عشق، نه در رسیدن، بلکه در گذشتن معنا پیدا میکند. سوءتفاهم میان شخصیتها همچون ابری بر آسمان روشن احساساتشان سایه میاندازد و آنها را در کشاکش رنج و دلتنگی رها میکند.
« مهیار با عشقی خاموش اما عمیق، از خواستن گذشت و با دستان خود، ریانا را به سرنوشت واقعیاش سپرد؛ گذشتی که از او چهرهای نجیب و ماندگار ساخت. مسکا نیز، با دلی سرشار از احساسی بیپاسخ، مسیر خود را برگزید و رؤیاهایش را در دوردستها دنبال کرد. دریا، آن خواهر صمیمی و مهربان، با عشقی پاک به خانواده، راه دانش را پیش گرفت و سرانجام در طب معالجوی کابل پذیرفته شد و به رؤیای خود رسید.
پدری که برخلاف هیاهوی قضاوتها، دلِ دخترش را برگزید و پیوندی ناخواسته را نادیده گرفت، و مادری که پیش از دیدن آرامش فرزندش چشم از جهان فروبست… همگی در کنار هم، تصویری از عشق، فقدان، فداکاری و بلوغ را رقم زدند؛ روایتی که تا همیشه در دل میماند و خاموش نمیشود.»
نقش مهیار، بهعنوان پلی میان دلها، معنا پیدا کرد.
پایان داستان، آرام و در عین حال عمیق، یادآور این نکته است که عشق، اگر واقعی باشد،
راه خود را از میان سختترین مرزها نیز پیدا خواهد کرد.
و شاید زیباترین حقیقت این داستان آن باشد که بعضی دلها، هرچقدر هم دور بیفتند، باز راه پرواز به سوی یکدیگر را پیدا میکنند…
ودر نهایت، حقیقت همچون نوری از میان تاریکی عبور میکند و گرههای کور را میگشاید.
مرز پرواز تنها یک داستان عاشقانه نیست، بلکه روایتیست شاعرانه از دلهایی که در میان انتخابهای دشوار، به بلوغی خاموش و ماندگار میرسند.»
#حسنا_نورزی
روایت چهار قلب تا مرز سرنوشت!
هر کسی در زندگی تا جای میماند تا نقشاش تمام شود و هر کس در زندگی تا حدی میماند تا سهم خود را در سرنوشت رقم بزند! و آن سر نوشت تقدیر است!
(تقدیر هم بازیگردانِ عجیبی است: تو چون مورخی اسیر، سرنوشت را با خونِ به ورق مینویسی، اما تقدیر، همه را مثل طوفان که دفترچه خاطراتِ کودکی را میرباید، به باد میسپارد.. یا تو مثل اینکه سرنوشت را بر شنهای ساحل حک میکنی و موجِ بیرحمِ زِمان،پیش از خوانده شدن، همه را میشوید)
[رحیمه محرابی، مرز پرواز، ص.۳۷]
مرز پرواز نه تنها یک داستان، بلکه نشاندهندهی تقدیریست که در هر حالت زندگی و هر گوشهی پنهان، راه خود را از ابتدا انتخاب کرده است.
داستان دلدادن دختری به نام «ریانا» و پسری به نام «الهام» که در برگرنده ۵۴ بخش و ۳۸۰ صفحه میباشد. عشقی که از دنیای مجازی و در صورت ندیدن، از قلبها آغاز شد و در میان این عشق وابستگی و دلبستگی فراوانی بهطور تصادفی آن را به دنیایی حقیقی آورد.
شاید این عشق سبب شد پای دختر بلخی را به دانشگاه کابل و انبوهی از کتابهای کتابخانه ـ که برایش به اعتیاد بدل شده بود ـ برساند. آنجا که در سطر کتابها قصهی از «ماریا ولادیمیر» میخوانند ولادیمیر که وصال را بر فراق ترجیح میدهد.
(سرنوشت همیشه با عاشقان بازی دارد. اما آنان که عشقشان ریشه در جان دارد، در فراق نیز جاودانهاند.
بگذار جسمها جدا شوند، اگر روح یکی ماند، آن عشق هنوز زندهست. عشق حقیقی وصال را نمیجوید، جاودانگی را میطلبد و چه بسا ولادیمیر، وصال را در رهایی دیده باشد، نه در تملک. شاید نخواست تصویر محبوبش را با زخم واقعیت کمرنگ کند. بعضی عشقها باید دست نیافتنی بمانند، تا ناب.)
[رحمیه محرابی، مرزپرواز، ص. ۴۷]
خوب!
داستان از آنجا شروع شد؛ دختری با شخصیت و دوستداشتنی که در دانشکدهی ادبیات فارسی محصل بود.
و آنجا که پای پسری به نام الهام که در روزگار گذشته با نام «ریان» در صفحهی تلگرامش خط کشیده بود و دو سال از ختم آن رابطهی مجازی گذشته بود روزی بهطور تصادفی برای ادامهی تحصیل به دانشگاه کابل میآید.
از آنجا که الهام عکسی از ریانا ندیده بود و ریانا هم چهرهی دقیقی از الهام، که در دنیای حقیقیاش این نام را بر خود نهاده بود نمیشناخت؛ دوباره کنار هم به پیش میروند، اما اینبار به عنوان دو دوست ادامه میدهند.
آنقدر ادامه میدهند که دوباره عاشق هم میشوند؛ اما در دل زندگی، ماجراهای سبک و سنگینی نهفته بود که هر آدمی با این ماجراها تاب نمیآورد؛ شاید به خاطر نگاه مردم و یا شاید برای مرگ یک قلب.
وقتی این عشق اوج گرفت، برادر الهام که پسر با شخصیت و کاریزماتیک این داستان بود به عنوان استاد روانشناسی وارد دانشگاه کابل شد.
با ورودش به دانشگاه، یک دل نه صد دل به یک نگاه عاشق ریانا شد و از نظر او عشق... «عشق، چیزی فراتر از یک احساس لحظهایست. یک نیروی درونیست که روح را دگرگون میکند. قدرت عشق، بسته به ظرفیت دل عاشق است، نه فقط حضور یا پاسخ معشوق. همانگونه که گفته شد. بالاترین عشق، عشق الهیست که خالص و بیقید و شرط است؛ اما عشق زمینی با نادربودنش هم میتواند حقیقتی عمیق باشد؛اما به شرطی که دو انسان، درک، تعهد، گذشت و صداقت را سرلوحه رابطهشان سازند. عشقی که در سختیها نشکند، در سکوت نپوسد و در دل ماندگار شود.... این است معناي عشق واقعی.»
و همین عشق و دیدارهای استاد و محصل در صنف و نگاههای سنگین، به آنجا رسید.
از قرار اینکه پدر ریانا با خانوادهی مهیار قومی بودند، پای مادرکلان مهیار به خواستگاری ریانا رسید و اینجا بود که یک قربانی بزرگ به نام ریانا و الهام صورت گرفت.
در کمال بیخبری مهیار و از اندوه قلب ریانا بهخاطر مریض بودن مادرش، برای این ازدواج جواب مثبت داد.
و دادن این جواب مثبت، زندگی چهار نفر و چهار قلب را درگیر کرد؛ یکی از آنها مسکا بود، دختر شوخ اما بیتفاوت و مهربان؛ دختری که دل به الهام داده بود و با دل کودکانهاش عاشق عشق خواهرش شده بود.
و الهام، برای انتقام از دیوار فاصلهها، به سوی مسکا روانه شد.
در نتیجه، عشقهای مخالف و خلاف جهت در زندگی ادامه داشت، اما در این وابستگی و دلبستگی، عشق بیانتها نفس میکشید.
آنچه در مغز و دلم از زیبایی های این داستان پُرسه میزند، بیانتهاست. از آنجا که عاشق هر پاراگراف این داستان شدم نمیتوانم آن را به شکل که زیبا و قشنگ است درست به تصویر بکشم؛ دل و قلمم میلرزد.
اما ادامهی داستان چیزی دیگر است. برایتان گفتم: هر قدر در این زندگی ادامه بدهیم، تقدیر راه خود را انتخاب کرده و در این فراز و نشیب زندگی، هیچوقت شکست نمیخورد.
درودها نثاری حضرت استادم!
امیدوارم حالی دلتان بهزیبایی واژههایتان درخشان باشد،
استاد رحیمه عزیزم!
چند روز پیش مطالعه کتابتان را تمام کردم؛
واقعاً هر واژهاش آرامش بخش بود علیالخصوص تعریفتان از عشقکه هر دلی را روشن میکرد، عشق همیش زیباست خواه عشق بهالهی باشد یا غیری آن...
و از کتابتان چیزهای زیادی آموختم؛ حال آنکه همیش واژه عشق برایم مغلق و مبهم بود، حال درک کردم؛ عشق کلمهایست درخشان و زیبا، حتی اگر آدمی را بهیغما بکشاند...
و انسان عاشق صددرد تغییر میکند؛ شاد یا خندان میشود، عاقل یامجنون میشود، زیرا این یک قاعده است:
قاعده دوازدهم: " عشق سفر است، مسافر این سفر، چه بخواهد و چه نخواهد از سرتا پا عوض میشود. کسی نیستکه رهرو این راه شود و تغییر نکند."
دانستم عشق فقط بهآدمهای پاک و بیریا است، نهآنانیکه عشق را هممانندی هوس میدانند، و حتی اگر عشق آدمی را تا مرزی جنون هم بکشد، بازهم زیباست و ستودنی.
از نظری من عشق مانندی الماسک است؛ یکباره دل میبازی و وقتی چشم باز میکنی؛ میبینیکه غرق شدهای و نمیدانی کجای...
بهقولی جنابی مولانا؛ "عشق هم سببی نمیخواهد، عشق چنین استکه مطلق میسازد.
قلم زرنویستان رسا و دلتان شاد باد!
ریانا و الهام داستانی زیبای داشتند و انتهایشان هم وصالِ شد از جنس عشقِ واقعی.
#تمنا_نظری
برای ثبت کانالهای ادبیتان در لیست بهترین کانالهای ادبی، پیام بگذارید ✨
/channel/addlist/5RRCBO_M-WoxNjA1
ID[@ramin007IT]
#تیکه_کتاب
1. برای همه ما، کسی که بیشتر از همه در این دنیا دوستش داریم، کسیست که میتواند ما را به اوج شادی برساند و در عین حال باعث سقوطمان از عرش به فرش شود.
2. وقتی کسی شما را دوست دارد، اسمتان را به شکل متفاوتی صدا میزند؛ طوری که میدانید جای اسمتان در دهانِ او امن است.
3. ما به جای ایجاد عشقی کامل، وقتِ خود را با جستوجوی معشوقی کامل، هدر میدهیم.
4. عشق همهچیز است و واقعاً ارزشش را دارد که برایش بجنگی، برایش شجاعت به خرج بدهی و همهچیز را به خطر بیندازی.. و اگر چیزی را برایش به خطر نینداختی، بزرگترین خطر را کردهای.
#سو_جانسن
#محکم_در_آغوشم_بگیر
#برشیازنامه⓪④🫧💌
رویای شیرین من!
اینبار میخواهمت، نه در رؤیا و نه در خیال؛ میخواهم بیایی، دَر بگشایی و سنگینیِ جهان را با خودت روی صندلی روبهرویم بگذاری.
آنگاه فنجانِ قهوهٔ گرم و مطبوع را مقابلت بگذارم. تو سَر بکشی و من، از پسِ بخارِ نرم قهوه، نگاهات را خط به خط بنویسم. از چشمانت، از موهای افشانت، از صحبتهایت... میخواهم کلماتم طعم تو را بگیرند.
اینبار نه از آن لبخندهای که در رؤیا میزنی، نه نگاهی از آن گونه که در خیال به سویم میدوزی. اینبار، ایکاش کمی جابهجا شوی؛ صندلیات را بیاوری کنارم، بنشینی آنقدر نزدیک که دیوارِ میانِ بودنت و نبودنت فرو بریزد. آنوقت سرِ خستهات را روی شانهام بگذاری و به جایِ «دوستت دارم»، بگویی: «گم کرده بودم تو را... کجایی؟»
اما، افسوس که قهوهات باز هم سرد شد و من این جمله را از لبانت نشنیدم.
حالا در این گوشه نشستهام و انتظار، تنها همدمم شده است... انتظار... انتظار...
حسی که به نشستن در ایستگاهی خالی قطار میماند؛ رانندهای در سر خط نیست، من همچنان چشم به راه نشستهام. نمیدانم چرا، اما دلم نمیشود بلند شوم. شاید قطار بیخبر خواهد آمد، درست همان لحظه که صبرم را از کف بدهم.
محبوب من! دوری از تو، تنبیه کدامین گناه نکردهٔ من است؟
چه خطا کردهام که تاوانش اینهمه فاصله است، اینهمه خیالِ واهی، اینهمه قهوه که از داغی میافتند و تو نمیرسی؟
دوستدار تو!
همان که هنوز،
کنار فنجانی سرد، بیدار نشسته است.
#رحیمهمحرابی
هر چه پول درآورد، کتاب خرید.
پدر گفت: دنبال چی میگردی!؟
گفت: دنبال خودم ...✨📚
🔗روز جهانی کتاب مبارک
ای زمینِ دیرینهسال!
تو خود میدانی که در این روزگاران بیشمار، چه جنایتها که بر گسترهات نرفت. چه خونها که به جانِ تو نچکید.
اما بگذریم از گذشته. حالا بنگر! آبِ روانت را به زهر آلوده میکنند، خاکِ پاکت را به گناه میآلایند و تمام اندامِ وجودت را با راکتهای سرد و بیرحم، تکهتکه میکنند.
تو شاهدِ فقر و فلاکت بودهای، شاهدِ ددمنشی و بیرحمی، شاهدِ ظلمی که ریشه در عمقِ جهالت انسان دارد.
نمیدانم این زمینیان چرا درنیافتهاند که تو حتی از آنِ خودت نیستی؛ پس این چرخِ بیامانِ تصاحب برای چیست؟ این مشتهای تهی را تا ابد به دنبال چه گنجی روان کردهاند؟
و تو، ای زمینِ شگفتزده... آیا با این شوریدگان خودکامه همرأی و همصدا هستی؟
آنگاه که این همه بیتابی و تباهی را میبینی، به خود میلرزی؛ اما نمیدانی این لرزیدنِ خفیفِ تو، چه هراسِ بیپایانی بر دلِ همان زمینیان میاندازد. همانانی که لحظهای پیش، با چکمههای فولادینِ غرور، بر پیکرت میکوفتند.
تو میلرزی از درد... اما آنها از سقوطِ دنیای خیالیشان میلرزند.
#رحیمهمحرابی
روز از من، یادبود از تقویمِ زندگی
#تولد
#رحیمهمحرابی
شعبدهباز
دلتنگی، شعبدهبازیِ «وجود» است. از کلاهِ تهیِ زمان، چیزهایی بیرون میکشد که نه کاملاً بودند و نه کاملاً نیستند. شبیهی خاطراتی که هرگز رخ ندادند، اما دیدارهایی که عینِ حقیقتاند. مرزِ خیال و واقعیت را چنان جابهجا میکند که دیگر نمیدانی کدام جعلی و کدام اصیل است.
#رحیمهمحرابی
در آرزوی یک کلبه،
آنچنان دور
که ندانم در جهان چه میگذرد....!
وقتی بوی یاس و عطرِ قهوه درهم میشود، دیگر نباید انتظار داشت که انگشتان روی میز بیحرکت بمانند. آنها بلند میشوند و سماع میکنند.
قهوه را تو بیار، گل را من. بگذار ببینیم این سماع تا کجا میرود.
#رحیمهمحرابی
شب را به تاریکی نشناس؛ شب صحیفهی بیخطِّ حرفهایی است که در جریانِ روز در گلوی ما مُرده است.
#رحیمهمحرابی
خوشبختانه، در میان آبهای طغیان این زندگی، چند جزیره کوچک هست، که بتوان بدان پناه برد: کتاب های زیبا، نقاشی، موسیقی...
Читать полностью…
کتاب «دختری که رهایش کردی» از آن دست داستانهاست که در هر صفحهاش منتظر میمانی معجزهای از راه برسد؛ اتفاقی قشنگ که دست یکی از شخصیتها را بگیرد و از آن سیاهچالهای به نام جنگ بیرون بکشد.
این کتاب میگوید: در این دنیا، هرچه هم اتفاقات ناگوار بیفتد، زندگی باز هم جریان دارد؛ اما مهمتر از جریان زندگی، آن حسی است که در تو بیدار میکند؛ حسی که به تو قوت قلب میدهد و یادت میآورد که حداقل برای همان یک لحظهای که حس میکنی، بجنگی و ادامه بدهی.
نمیدانم باید خوشبین باشیم یا نه. برای این سؤال توضیحی ندارم. تنها چیزی که میدانم این است که سرانجام، سرنوشت تو را به جایی میکشاند که باید در آن باشی و در این میان، خودِ تو با تصمیمهایت، نقطهعطف زندگیات را رقم میزنی؛ تصمیمی که زندگیت را به دو قسمت تقسیم میکند؛ قبل از آن تصمیم و بعدِ آن.
در این هستی، بردن یا باختن چه فرقی دارد؟ هدف، ادامه دادن است و خودِ همین یک قهرمانی است.
و در اخیر، هیچچیز در این میان به زیبایی یک پایان خوش نیست. آن لحظه که سرانجام به کسی میرسی که تمام این راه را برایش آمدهای؛ برایش جنگیدهای، تحمل کردهای و ادامه دادهای.
#رحیمهمحرابی
چهکنم با چهکنم هایِ دلِ بیهدفم؟!
- فاضل نظری
آدمها را در عکسهایی که از جهان میگیرند، بازمیشناسم، نه در عکسهایی که از خودشان میگیرند.
ظاهرِ همهی آدمها تقریبا به هم شبیه است، اما نحوهی نگاهشان به جهان، یکسره متفاوت!
#داستانک
در قفسِ تنگِ شیشه، پروانه را حبس کرد. گمان میکرد ضبطِ بالهایش، فروغِ بودن را برای همیشه در کنارش نگاه داشته است.
شبها با او از تنهاییهای خود میگفت؛ از قصههایی که هیچکس جز دیوارهای خیالش نشنیده بود. از آن دنیای افسانهای که فقط خودش به جادویش باور داشت، از آرزوهایی که کسی باور نمیکرد...
اما صبح که شد، پردهها را کنار زد تا از خوابهای شیرینش بگوید، اما با پیکر بیجان پروانه روبهرو شد؛ بالهایی که دیگر تپش نداشتند...
این است تراژدی عشقهای خودخواهانه. کسی که معشوق را در بطری حبس میکند تا جاودانهاش سازد، اما جاودانگی را به قیمت نفسهایش میخرد. پروانه برای بودن، به هوا نیاز داشت، نه به قفس و عشق، اگر بالها را نچیند، شاید بپرد... اما اگر ببندد، حتماً میمیرد.
#رحیمهمحرابی
غمگين نباش
يك روز صبح از خواب بر میخيزی،.
ستاره ها را از گيسوانت پايين میريزی
و ماه را درون صندوقچه ی اتاقت میگذاری..
از چشمانت رد شب را بيرون کن
که امروز صبح ديگری ست،
مطمئن باش من عاشق تو خواهم ماند تا باز شب بيايد.
~ نزار قبانی
ای پست ره فور بزنید چنلهاتان، و مه میایم چنلهای شما ره خوانده در دو خط توصیفش میکنم🪴
لیمیت، تا وقت خط بخوره.Читать полностью…
دیروز، خوشیها همزمان در آغوشم ریختند؛ یکی میان صفحات کتابهایم جا خوش کرده بود و دیگری در نفسهای تولدم. آنقدر غرق این دو مژده شدم که بیماری این روزهایم «ذکام و سردردی» را فراموش کردم. فقط میخواستم این روز را به بهترین روز زندگیام مبدل کنم.
در میان آن شوق، پدر جانم با جملهای که درباره کتابم گفت، مرا غرق غرور کرد. گفت: «دخترم، اگر خدا بخواهد، روزی برایت کتابخانهای بزرگ میسازم که همه کتابهایت را در آن بچینی و خودت مدیریتش کنی. به تو و این دستاوردت میبالم.»
حالا نیازی نیست بنویسم آن لحظه چه حسی داشتم. خودتان میدانید که شنیدن چنین جملهای از سمتِ خانواده، چقدر میتواند آدمی را در تحسین خود غرق کند.
آن روز با خود عهد بستم که باید بیش از پیش بر نوشتن متمرکز شوم و کتابهایی پرمعنا به جهان تقدیم کنم.
#رحیمهمحرابی
حالا کتاب «مرز پرواز» در سرتاسر کابل و شهر مزارشریف.
برای دریافت به آیدی ذیل پیام بگذارید!
@mehrabi71
این روزها، بارِ سفر چنان بر شانههای زندگیام سنگینی میکند که حتی خواب را هم از مژههایم ربوده است. سفری به بیسفرترین نقطهٔ گیتی... جایی که ردِ پاهایم را نیز در خودِ خود محو کنند.
#رحیمهمحرابی
آنها میآیند،
تکهای از خودشان را
درون سبد زندگیات میریزند
و میروند.
تو میمانی
با انبوهی از قطعات پازل
که هیچکدام سر جایشان
نمیخوابند.
#رحیمهمحرابی
عکسهایی را که از طبیعت گرفتید، با ما شریک کنید عزیزان!
Читать полностью…