2035
یا رادّ ما قََدْ فاتَ : اي بازگردانندهي از دست رفتهها 💜
«سرنوشت من بینهایت تنهاتر و منزویتر از آن است که تاکنون تصور آن را کرده بودم.»
- تونل؛ ارنستو ساباتو، فارسیِ مصطفی مفیدی.
امیدوارم یکیو داشته باشید که بدونه کیو داره؛
جمله کوتاهیه، ولی اندازه یه عمر حرف داخلشه...
گاهی هم همه چیز به طرف سکوت حرکت میکند، انگار که گنجشک کوچکی که هر روز عصر، تمام حیاط را روی سرش میگذاشت، ناگهان و یک دفعه، دیگر از یک عصری به بعد، دیگر نیامده باشد و آدم خودش تنها مانده باشد با یک سکوت طولانی و کش آمده که دیگر هیچ نمیداند که باید با آن چه کاری بکند، و هیچ به یادش هم نمیآید که قبل از آن، با آن همه سکوت چه میکرده است؛
و این روزها بیشتر از گاهی، همینجوری شدهاند؛ که گنجشکها ناگهان رفتهاند و آدم خودش مانده است و خودی که حتی به یاد نمیآورد که قبلا با آن چه میکرده است.
شاکرم برای آنچه که دادی؛
نه فقط برای خودِ نعمت، بلکه برای معنایی که بعدها در پسِ آن خواهم یافت.
صبورم برای آنچه که ندادی؛
چون شاید هر ندادنی،
شکل دیگری از نعمت باشد که زبانِ فهمِ من، توانِ ترجمهاش را ندارد.
و ایمان دارم به آنچه که خواهی داد؛
چون پذیرفتهام که حکمتِ تو بزرگتر از خواستههای من است.
ایمان، مرز عجیب میان دانستن و ندانستن های ماست،
جایی که ذهن ما برای نخستینبار دست از فرمان دادن میکشد
و در برابر نظمی که میبیند آرام میگیرد.
من هنوز سؤال های بسیاری دارم،
هنوز گاهی میان جواب ها گم میشوم،
و هنوز از راههای پیش رو میترسم،
اما دیگر نمیخواهم خدا را وادار کنم که
جهان را مطابق نقشه های کوچک من بچیند.
من قدم برمیدارم و میدانم که او راه را میداند.
این نیز بگذرد؟
نمیگذره؛ باور کنید بعضی چیزا هیچوقت نمیگذره؛ جوری زخم میذاره روی روح و روانتون که تا روزی که زندهاید اذیتتون کنه.
تو فرندز یه قسمت هست که چندلر میخواد از مانیکا خواستگاری کنه، بهش میگه «برام مهم بود حرفمو کِی و کجا بگم، ولی بعد فهمیدم تنها چیزی که مهمه اینه که بهت بگم تو زندگیِ منو شادتر از چیزی کردی که بود. حالا منم میخوام تا آخر عمر همین کارو برات انجام بدم. با من ازدواج میکنی؟»
و تا امروز هیچ دلیلی موجه تر و قشنگ تر و درست تر ازین برای ازدواج نشنیدم
در غیاب آنکه دوستش داری، یتیم خواهی بود
حتّی اگر تمام دنیا تو را در آغوش بگیرند
و شب بخیر
صمیمیت واقعی در رابطه با یک شخص؛
از جایی شروع میشه که آدم جرئت میکنه اون تاریکترین بخشها، ترسها، اشکهای بی دلیلش، تروماهای کودکیش، حتی مشکلاتی که داره رو بدون ترس از قضاوت شدن مطرح کنه و بدونه اگر فقط یک نفر اَمن وجود داشته باشه که اونو بشنوه، همون فرده.
بیشتر آدما دلشون نمیخواد اینو بشنون،
ولی رابطههای واقعیای که دوام پیدا میکنن،
مستلزم بخشیدن و بخشش فراوون هستن.
تو باید این واقعیت رو بپذیری که شریک زندگیت، آدم کامل و بیعیبی نیست، اون شخص تورو اذیت، ناامید و ناراحتت میکنه.
باید همهی این چیزا رو درنظر بگیری
و ببینی ارزششو داره تموم پستی و بلندیها رو با اون شخص تجربه کنی؟
من فکر میکردم تو خانهام هستی،
که از تمام زخمها و جنگها به تو باز میگردم،
اما تو خودت جنگ بودی...
بزرگترین و بیرحمترین جنگِ من...
بیا و سرت را روی سینهام بگذار
تا این زندگی به رنجی که میکشیم، بیارزد.
- جمال ثریا
زخمم را پذیرفتهام.
اما با هر اتفاق، باز به سراغش میروم.
برای آنچه میتوانست باشد سوگواری میکنم و با خود میگویم:
اگر این زخم نبود،
شاید زندگی اینگونه نمیشد…
واضح است که دوستت دارم وگرنه در این سرزمین مغموم و خسته چگونه میتوانستم دوام بیاورم؟
Читать полностью…
من هر کاری که دوست داشتم بقیه برام بکنن رو با تموم وجودم برای همه کردم.
همدردی کردم، امید دادم، ذوق کسیرو کور نکردم، وقتی نیاز داشتن تنهاشون نذاشتم.
من همیشه در حد توانم
سهم خودم رو ادا کردم؛
حتی وقتی هیچ برگشتی نگرفتم.
هرچند دوست داشتم این جاده
گاهی دوطرفه میبود.
«ما فکر میکردیم
با قفل کردن درِ اتاقِ آنهایی که مردهاند،
اندوهمان را هم
آنجا، جا میگذاریم.»
- طارق طوفان؛ فارسیِ سیامک تقیزاده.
این حس شیشم دهن منو سرویس کرده؛
بابا من میخوام گول بخورم، دو دیقه خاموش باش.
واقعا نیاز دارم هرروز یه نفر بهم یادآوری کنه که من وظیفهی راضی نگه داشتن تمام انسانهای کرهی زمین رو ندارم.
Читать полностью…
آنچه قسمت تو نیست،
هزاران بار ناامیدت میکند
تا بالاخره بفهمی که باید رهایش کنی.
آدم هميشه فكر مى كنه كه میشه برگشت. میشه درستش کرد، میشه توضیح داد، میشه جبرانش کرد…
ولی میدونی، آدم هميشه اشتباه میكنه.
شما به زنی که آدم حسابیه توجه و محبت کن و درکش کن ، بهشتی که بهت وعده دادن تو همین دنیا تجربه میکنی :)
Читать полностью…
به من میگه بجنگ! کجای من به سربازها میخوره؟ آدم که جنگجو نیست که برای همهچیز بجنگه. آدم، آدمه. اگه بغل نشه، پوست تنش از غم تجزیه میشه.
Читать полностью…
Hideaway:
نهانگاه. گریزگاه.
و دیگری در معنی این کلمه نوشته بود: رفتن به مکانی نامعلوم، به دلیل آن که شخص میخواهد برای مدّتی تنها باشد و هیچکس نتواند او را در طی این مدّت پیدا کند.
کاش الآن میتوانستم به Hideaway خنکی بگریزم.
او نگفت دوستم دارد؛
ولی وقتی قلبم از سیاهی تاریکتر بود کنارم ماند
در حالی که عاشق نور بود.
و حالا بیشتر از هر زمانی شبیه به سرزمینم شدهام؛
ویران، غمگین و منتظر معجزه.
گفت: باورت میشود
همه تلاشهای این مدتم
فقط برای برداشتن آوار بوده است؟
من هنوز هیچ چیزی نساختهام.
داشتم فکر میکردم بعضیامون خیلی بیرحمانه داریم یه دردایی رو تحمل میکنیم، دردایی که خیلی بزرگتر از قد و قواره ماست، هیچوقت حق انتخابی براشون نداشتیم، زورشون خیلی بیشتر از لبخندامونه، دردایی که هربار از خودت میپرسی چرا من؟! و هربار جوابی که هیچوقت پیداش نکردی غمگین و غمگینترت میکنه.
💜 @purpelheart 💜
گیریم که لرزش دست و پا رو کنترل کردیم،
دست و پای سرد و یه جا خیره شدن رو چیکار کنیم؟
یه روزی متوجه میشی که اگه فکرای توی سرم رو میشنیدی، باهام خیلی مهربونتر رفتار میکردی.
Читать полностью…
اگه بمونم، خودمو از دست میدم.
اگه برم، تورو از دست میدم.
اگه صبر کنم مال من نمیشی.
اگه بگذرم هیچوقت اون حس رو تجربه نمیکنم.
▫️هر آنچه میشنوید
آخرین مکالمات افراد است
▪️ بــی خداحافظی | قسمت پنجم
▫️اثری از مجله هنری اغما
▪️ @EGHMAA