9210
با ما باشید تا زندگی آرام را تجربه کنید کانال فرشتگان @fershteh111asman2 گروه پرسش وپاسخ https://t.me/+EaOf1SSiX4swZDVk کانال مشاوره خانواده @ravanshenasgoroh ارتباط با مدیرمشاور @Maghoouliamirali جواب ادمینها https://t.me/DASNEVEGHTHADMIN
انسان بیشتر عمرش را صرف محافظت از خودش میکند، نه زندگی کردن. از کودکی به تو یاد دادهاند که محتاط باش، اشتباه نکن، شکست نخور، متفاوت نباش و از آنچه دیگران میگویند خارج نشو. کمکم دیوارهایی دور خودت میسازی؛ دیوارهایی که قرار بود از تو محافظت کنند، اما همانها زندانت میشوند.
به جایی میرسی که دیگر نه از زندگی لذت میبری و نه حتی میدانی چه چیزی واقعاً میخواهی. فقط از ترس، همان مسیرهای تکراری را ادامه میدهی. انسان از مرگ نمیترسد؛ او از زندگی کردن میترسد. زیرا زندگی همیشه ناشناخته است و ناشناخته، امنیت ذهن را به هم میریزد.
اما حقیقت این است که هر آنچه زنده است، در حال خطر کردن است. دانه اگر بخواهد امنیت خود را حفظ کند، هرگز درخت نخواهد شد. باید پوستهاش را بشکند، تاریکی خاک را بپذیرد و با باران و طوفان روبهرو شود. تنها در این صورت است که به شکوفایی میرسد.
تو نیز همینگونهای. اگر بخواهی همیشه همان کسی بمانی که امروز هستی، هرگز رشد نخواهی کرد. رشد، یعنی مردنِ گذشته و متولد شدنِ اکنون. این مرگ، مرگِ جسم نیست؛ مرگِ ترسها، باورهای کهنه و شخصیت ساختگی است.
لحظهای که دیگر از شکست نترسی، نیرویی عظیم در وجودت آزاد میشود. آن زمان زندگی را همانگونه که هست تجربه میکنی، نه آنگونه که ذهنت میخواهد کنترلش کند. آزادی، مقصد نیست؛ شیوهٔ زیستن است. و این آزادی تنها زمانی متولد میشود که جرئت کنی با تمام وجود، در لحظهٔ اکنون زندگی کنی.
انسان زمانی بالغ می شود که بجای اینکه محتاج عشق باشد، خود شروع به عشق ورزیدن کند، لبریز از عشق باشد، آن را با دیگران تقسیم کند؛ یعنی در حقیقت، شروع به بخشیدن کند.
در حالت اول، تکیه و تأکید بر گرفتن هرچه بیشتر است؛ در صورتی که در حالت دوم، تأکید بر بیشتر دادن و بخشیدن، آن هم بدون شرط و شروط است.
این یعنی پا گذاشتن به مرحله رشد و بلوغ.
احتیاج، ربطی به عشق ندارد. عشق، وفور نعمت است، فراوانی است.
عشق یعنی اینکه:
تو بقدری سرشار از شور زندگی هستی که نمی دانی با آن چه بکنی و بنابراین شروع به شریک شدن آن با دیگران می کنی.
عشق یعنی اینکه:
بقدری ترانه در قلب تو جاری است که تو ناخودآگاه آنها را می خوانی؛ بدون توجه به اینکه شنوندهای حضور داشته باشد یا خیر.
حال، یکی از عشق بهره مند می شود، دیگری آن را از کف می دهد. ولی عشق همیشه به حد. وفور جاری است. رودخانه ها برای تو جاری نمی شوند؛ آنها چه تو باشی چه نباشی، در هر حال در جریان هستند. آنها برای فرو نشاندن تشنگی تو یا آبیاری مزارع جاری نیستند؛ آنها فقط جاری هستند. تو می توانی تشنگی ات را با آب آنها فرو بنشانی، یا اینکه این فرصت را از کف بدهی ـ این به خودت بستگی دارد. رودخانه صرفاً برای تو جاری نیست، بلکه برای خودش جاری است؛ و حال بر حسب تصادف، تو از آب آن برای مزرعه یا دیگر احتياجات خویش استفاده میکنی.
وقتی تو از عشق بی بهره هستی، از دیگری می خواهی که آن را به تو بدهد؛ در واقع تو گدایی می کنی، دیگری نیز متقابلا از تو عشق می طلبد. حال، دو گدا دستهایشان را بر روی یکدیگر گشوده اند و هر کدام امیدوار است که دیگری آنچه را که او بدان محتاج است، به وی بدهد. طبیعی است که در نهایت هر دو احساس سرخوردگی خواهند کرد.
موضوع شبهه انگیز در اینجاست: آنهایی که عاشق می شوند، از عشق بی بهره اند و به همین دلیل عاشق می شوند. از طرفی چون از عشق محروم هستند، نمی توانند آن را به کسی ارزانی دارند.
نکته دیگر این است که یک انسان نابالغ، همیشه عاشق انسانی از نوع خود، یعنی موجود نابالغ دیگری می شود، زیرا فقط آنها هستند که زبان یکدیگر را می فهمند. به همین منوال، یک انسان بالغ نیز عاشق انسانی بالغ می شود.
مشکل اصلی عشق این است که ابتدا انسان بایستی به کمال معنوی لازم برسد. آنگاه می تواند همدمی صاحب کمال برای خویش بیابد و افراد نابالغ به هیچ وجه نظرش را جلب نخواهند کرد. مثلاً یک آدم بیست و پنج ساله هیچ گاه در دام عشق یک بچه دو ساله گرفتار نمی شود . کلمه "گرفتار" را در نظر داشته باشید. وقتی تو به بلوغ روانی و معنوی رسیده باشی، هیچ گاه گرفتار عشق یک کودک نمی شوی. وقوع چنین چیزی غیر ممکن است، زیرا این موضوع در نظر تو کاملاً پوچ جلوه می کند.
اگر مایل به ایجاد یک واقعیت جدید هستی،
ابتدا باید آن چیزی که تو را ،
در خدمت خود قرار داده را رها کنی
یک لیوانی که در حال حاضر پُر است
نمی تواند آب بیشتری را نگه دارد،
ابتدا آن را خالی کن و جا باز کن
سپس در راه حقیقت و نور قدم بگذار
خواهی دید که وجودت از عشق سرشار خواهد شد
خودت را از هر گونه کینه توزی رها کن
کلید آگاهی عشق کیهانی است
با آگاه شدن به تاریکی
به روشنایی خواهید رسید
از زندان ماتریکس خارج شو
هرچه زودتر خودت را نجات بده
و به آرامش و عشق الهی ات وارد شو
و بعد آز آن در دریاچه ای از سکوت و سرور خواهی زیست.
انسان تا وقتی خودش را نپذیرفته، هر محبتی که به دیگران نشان میدهد، ناقص است. کسی که در درونش با خودش در جنگ است، نمیتواند صلح را به جهان هدیه کند. ابتدا باید با خودت آشتی کنی؛ با ترسهایت، با ضعفهایت، با اشتباههایت. این پذیرش، تنبلی یا تسلیم نیست؛ آغاز دگرگونی است.
وقتی خودت را همانگونه که هستی میبینی و از قضاوت دست برمیداری، انرژیای که پیش از این صرف مبارزه با خودت میشد، آزاد میشود. همان انرژی، آگاهی میشود. همان آگاهی، عشق میشود. و عشق، وقتی بالغ شد، دیگر وابسته به کسی نیست؛ به شفقت تبدیل میشود.
شفقت یعنی بدون اینکه بخواهی کسی را تغییر بدهی، حضور داشته باشی. بدون اینکه احساس برتری کنی، کمک کنی. بدون اینکه انتظار تشکر داشته باشی، ببخشی. این عطرِ طبیعیِ آگاهی است؛ چیزی نیست که بتوان آن را تمرین یا تقلید کرد.
پس اگر میخواهی جهان مهربانتر شود، از خودت آغاز کن. هر لحظهای که آگاهتر زندگی میکنی، بیآنکه بدانی، جهان را نیز اندکی روشنتر کردهای.
مسئولیت، آغاز آزادی انسان است
انسان تا زمانی که همیشه به دنبال مقصر بیرونی میگردد، در واقع از قدرت درونی خودش فرار میکند. آسان است که شرایط، خانواده، جامعه، گذشته یا دیگران را مسئول رنجهای خود بدانیم؛ اما این نگاه، انسان را در جایگاه قربانی نگه میدارد.
مسئولیتپذیری به این معنا نیست که خودت را سرزنش کنی؛ یعنی بپذیری که تو توانایی پاسخ دادن به زندگی را داری. یعنی به جای پرسیدن «چه کسی باعث شد من اینگونه شوم؟» از خودت بپرسی: «اکنون چه میتوانم انجام دهم؟»
انسان آگاه کسی است که زندگیاش را از دیگران قرض نمیگیرد. او منتظر تغییر دنیا نمیماند تا آرام شود؛ بلکه از درون شروع میکند. وقتی مسئولیت انتخابها، واکنشها و نگرشهای خود را میپذیری، آرامآرام از وابستگی به تأیید دیگران آزاد میشوی.
مسئولیت یک بار سنگین نیست؛ نشانه بلوغ است. کودکی همیشه به دنبال کسی است که او را نجات دهد، اما انسان بالغ میفهمد که چراغ زندگیاش باید از درون خودش روشن شود.
انسان بالغ می داند که هر لحظه فرصتی تازه برای انتخاب است ؛
انتخابِ آگاهی به جای ناآگاهی ، عشق به جای ترس ،
و حضور به جای زندگی در حسرت گذشته یا نگرانی آینده…
دنیا دیدی و هر چه دیدی هیچ است
و آن نیز که گفتی و شنیدی هیچ است
سرتاسرِ آفاق دویدی هیچ است
و آن نیز که در خانه خزیدی هیچ است
و كبير مي گويد:
به هيچ چيز به جز تجربه خودت گوش نده
تنها تجربه ي وجودين است كه مي تواند حقيقت را برايت آشكار كند.
کمال، خير، حقيقت، همگي بايد تجربه شوند و توسط خودت تجربه شوند
شايد بودا آن را تجربه كرده باشد، ولي تجربه ي او ربطي به تو ندارد:
تجربه ي او نمي تواند تجربه ي تو باشد.
مسيح شناخته است، ولي اين ربطي به تو ندارد: اين تجربه مال اوست و قابل انتقال نيست
من ديده ام، من شناخته ام و مايلم آن را با شما سهيم شوم. مي خواهم آن را به شما بدهم ، ولي اين ممكن نيست
نمي تواني با چشمان من نگاه كني و نمي تواني با قلب من احساس كني و هرچه را كه من بگويم، براي تو يك فقط نماد مي شود
تازماني كه گفتن من تو را تشنه تر نكند نه براي كلام بيشتر، بلكه براي تجربه كردن خودت
تا زماني كه خودت به دنبال تجربه كردن نروي، هرگز به وطن نخواهي رسيد
و وطن در دوردست ها نيست.
از عادت هوس و دخالت در کار دیگران دست بردارید.
با این عمل شما بیشتر به خودتان صدمه میزنید.
برای چه از کارها و رفتار دیگران ناراحت میشوید؟
کارهای آنها به شما ربطی ندارد.
در واقع هریک از ما با قضاوت هایمان به گونه ای مانع زندگی دیگران میشویم.
گاهی آنها را گناه کار میخوانیم
و گاهی جهنمی.
چرا از دست دیگران و رفتار هایشان اینقدر خسته میشوید؟
بگذارید اگر دلشان میخواهد خودشان از دست خودشان و رفتار هایشان خسته شوند.
و اگر نمی خواهند باز هم اختیار با خودشان است.
لطفا در کار و نحوه زندگی دیگران دخالت نکنید.
همه انرژی شما باید بر خودتان متمرکز شود.
محکوم کردن و قضاوت کردن دیگران فقط میتواند ناشی از
#فریبکاری_ذهنتان باشد.
شاید علتش آن است که نمیخواهید خودتان را محکوم کنید و از ایرادهای خودتان فرار میکنید
محکوم کردن دیگران نوعی کلک روانی است.
ما خودمان را در دیگران می بینیم.
یک دزد فکر میکند همه آدمها دزد هستند.
اگر انسان باور کند همه آدمهای دنیا بد هستند، آن وقت در مقام مقایسه احساس خوبی پیدا میکند.
ماغالبأ سعی میکنیم آنچه را در خودمان دوست نداریم در دیگران ببینیم.
لطفا از این کار دست بردارید.
البته در این بازی، بزرگ نمایی شرط اصلی است.
بزرگ کردن معایب دیگران لازم و ضروری است،
تا در مقام مقایسه آدم بهتری جلوه کنید و احساس شادی نمایید.
از قضاوت کردن دیگران دست بردارید این به شما کمکی نخواهد کرد انرژیتان را صرف
#مشاهده_خویشتن_کنید.
توجه به دیگران و رفتارهایشان نوعی اتلاف انرژی است.
انرژی شما به هدر میرود و کسی بخاطر آن از شما تشکر نمیکند
هیچکس از این که زیر ذره بین دیگری باشد خوشحال نمیشود.
همه میخواهند زندگی خصوصی خودشان را داشته باشند.
و شما چه حقی دارید که در کارشان دخالت کنید؟
بنابر این مثل گربه به همه جا سرک نکشید و از سوراخ کلید به زندگی مردم و رفتارهایشان نگاه نکنید
زندگی مردم مال خودشان است و زندگی شما هم مال خودتان است. آزادشان بگذارید و به زندگی خود و مشاهده وجود خودتان بپردازید.
بیشتر مردم گمان میکنند که با افزایش سن، خودبهخود عاقلتر میشوند؛ اما زمان فقط بدن را پیر میکند، نه آگاهی را. اگر همان الگوهای تکراریِ ترس، خشم، حسادت و وابستگی را سالها با خود حمل کنی، در حقیقت فقط یک کودک را سالخورده کردهای.
سنِ روانی از لحظهای رشد میکند که مشاهدهگرِ خودت میشوی. هر بار که به جای واکنشِ ناخودآگاه، با آگاهی پاسخ میدهی، هر بار که مسئولیت احساساتت را میپذیری و دیگری را مقصر نمیدانی، گامی به سوی بلوغ برمیداری. بلوغ یعنی آزادی از نیازِ همیشگی به تأیید دیگران.
انسانِ بالغ، از تنهایی نمیترسد؛ زیرا تنهایی را به خلوتی برای شناختِ خویش تبدیل میکند. او عشق میورزد، اما وابسته نمیشود؛ میبخشد، اما برای جبران، معامله نمیکند؛ و زندگی را همانگونه که هست میپذیرد، نه آنگونه که ذهن آرزو میکند.
وقتی آگاهی شکوفا شود، دیگر سنِ شناسنامه اهمیت چندانی ندارد. آنچه ارزش دارد، کیفیتِ حضورت در این لحظه است. ممکن است جوان باشی و حکیم زندگی کنی، یا پیر باشی و هنوز در رؤیاهای کودکی سرگردان.
«ذهن همیشه در جستوجوی دلیل است؛ اما قلب، بیدلیل عاشق میشود.
اگر برای پرستش دلیلی داشته باشی، آن دلیل روزی از میان خواهد رفت و پرستشت نیز همراه آن از بین میرود. عشق اصیل، بیعلت است؛ همانگونه که گل بیهیچ دلیلی شکوفه میدهد و رودخانه بیهیچ چشمداشتی جاری میشود.
وقتی انسان به سکوت درون خود دست مییابد، ناگهان احساس میکند که سراسر هستی مقدس است. دیگر نیازی نیست مکان خاصی را مقدس بداند یا زمانی ویژه را برای عبادت انتخاب کند. هر لحظه، معبد است و هر نفس، سرودی برای هستی.
پرستش یعنی زندگی کردن با چشمانی که شگفتی را میبینند و قلبی که سپاسگزار است. در چنین حالتی، حتی سادهترین کارها نیز رنگی از قداست به خود میگیرند؛ زیرا آنچه آنها را مقدس میکند، خودِ انسان است، نه عمل او.
هرگاه بتوانی بدون خواستن، بدون ترس و بدون انتظار، تنها از بودن در این جهان احساس سرور کنی، آنگاه وارد قلمرو پرستش شدهای.»
منبع: Osho, The Perfect Master, Vol. 1 – There is Communion
رستگاری از نگاه اوشو
انسان همواره در انتظار کسی بوده است که او را نجات دهد؛ پیامبری، منجیای یا قدرتی بیرون از خودش. اما حقیقت این است که هیچکس نمیتواند تو را نجات دهد. اگر رستگاری از بیرون ممکن بود، تاکنون همه نجات یافته بودند. رستگاری زمانی آغاز میشود که مسئولیت آگاهی خود را بپذیری.
تا وقتی در خوابِ ناآگاهی زندگی میکنی، احساس میکنی به نجاتدهندهای نیاز داری. اما درست همان لحظهای که چراغ آگاهی درونت روشن میشود، میبینی زندانی وجود نداشته است؛ تنها رؤیایی بوده که آن را واقعی پنداشتهای. نور آگاهی همان چیزی است که تاریکی را از میان میبرد؛ همانگونه که با روشن شدن چراغ، تاریکی نیازی به جنگیدن ندارد و خودبهخود ناپدید میشود.
به همین دلیل من نمیگویم به من ایمان بیاور یا از من پیروی کن. تنها چیزی که میتوانم به تو بیاموزم آگاهی است. آگاه باش؛ لحظهبهلحظه خودت، افکارت، احساساتت و واکنشهایت را ببین. همین دیدن، آغاز آزادی است. رستگاری هدیهای از بیرون نیست؛ شکوفاییِ آگاهیِ درون توست.
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻
آوازهای🫀سنگ صبور
♦️مسیرموفقیترابا ما طیکنید♦️
دیندار بودن یعنی:
به طرز فوقالعاده در زندگی معمولی باشیم
به طوری که هیچ بخشی از زندگیمان بر علیه کل نباشد
و در عوض با کل جاری باشد
دیندار بودن یعنی:
جدا نبودن از جریان زندگی
اگر به فردا بیاندیشید دین را از دست دادهاید
و دین همان زندگی است
انسانی که زندگی را بیدغدغه و در تمامیتش زندگی میکند
انسانی که دنبال تحمیل عقاید و خواستههای شخصیاش به زندگی نیست، انسانی دیندار است.
زندگی دینی فردایی ندارد.
به سوسن های دشت نگاه کنید که اکنون شکفته میشوند.
هر آنچه وجود دارد "اکنون" است.
هرچه زنده است اکنون است.
"حال" زنده است.
"حال" یگانه زبان زندگی و جاودانگی است.
انسان تا زمانی که تصور میکند خوشبختی در گرفتن است، همواره احساس کمبود خواهد کرد. او منتظر میماند که دیگران به او عشق بدهند، احترام بدهند، توجه بدهند و خوشحالش کنند. اما این انتظار، او را به گدایی عاطفی تبدیل میکند.
روزی که بفهمی سرچشمهی عشق در درون توست، همهچیز تغییر میکند. آن روز دیگر سؤال این نیست که “چه کسی مرا دوست دارد؟” بلکه این است که “امروز من چگونه میتوانم عشق را جاری کنم؟”
بخشیدن، از دست دادن نیست. اگر عشق را ببخشی، عشق کمتر نمیشود؛ درست مانند چراغی که هزاران شمع را روشن میکند، بیآنکه نور خودش کاهش یابد. عشق، آگاهی و شادی، از آن دسته چیزهایی هستند که با تقسیم کردن، رشد میکنند.
وقتی چیزی را فقط برای خودت نگه میداری، انرژی آن راکد میشود؛ اما هنگامی که آن را با دیگران سهیم میشوی، زندگی در آن جریان پیدا میکند. رودخانه زنده است، چون پیوسته در حرکت است؛ مرداب میگندد، چون چیزی را رها نمیکند.
بخشیدن زمانی ارزشمند است که از سرِ آزادی باشد، نه از روی وظیفه، ترس یا انتظارِ جبران. اگر در ازای محبتت منتظر قدردانی باشی، هنوز معامله میکنی، نه عشق. عشق واقعی حسابوکتاب ندارد.
هرچه بیشتر ببخشی، احساس خواهی کرد که درونت تهی نمیشود، بلکه وسیعتر میشود. ناگهان متوجه میشوی بزرگترین لذت زندگی، در گرفتن نیست؛ در جاری شدن است. آن لحظه دیگر تو مالک عشق نیستی؛ خودِ عشق از طریق تو جریان پیدا میکند، و این همان شادی عمیقی است که هیچ چیز بیرونی نمیتواند آن را به تو بدهد یا از تو بگیرد.
معنای عشق...
جملگی در حکم سه پروانه ایم
در جهان عاشقان، افسانه ایم
اولی خود را به شمع نزدیک کرد
گفت: آری من یافتم معنای عشق
دومی نزدیک شعله بال زد
گفت: حال، من سوختم در سوز عشق
سومی خود داخل آتش فکند
آری آری این بود معنای عشق
کعبه را گفتم من از خاکم، تو از خاک...
چرا باید به دور تو بگردم؟
بگفتا: تو با پا آمدی، باید بگردی
برو با دل بیا
تا من بگردم ...!
دوستان جان تا میتوانید مراقبه کنید
بیشتر مردم تصور میکنند آزادی یعنی هر کاری که دلشان خواست انجام دهند؛ اما این آزادی نیست، بلکه اسارتِ خواستههاست. اگر خشم تو را به حرکت وادار میکند، بردهی خشم هستی. اگر ترس تصمیم میگیرد، بردهی ترس هستی. اگر تأیید دیگران جهت زندگیات را مشخص میکند، هنوز آزاد نشدهای.
آزادی واقعی زمانی آغاز میشود که میان «تو» و ذهنت فاصلهای به وجود آید. آنگاه افکار میآیند و میروند، اما تو با آنها یکی نمیشوی. احساسات پدیدار میشوند و ناپدید میشوند، اما تو شاهد آنها باقی میمانی.
مراقبه برای همین است؛ نه برای فرار از زندگی، بلکه برای دیدن آن با چشمانی شفاف. انسانی که شاهد است، کمتر واکنش نشان میدهد و بیشتر پاسخ میدهد. واکنش از گذشته میآید، اما پاسخ از آگاهی.
به همین دلیل است که انسان آگاه، آرام به نظر میرسد. نه به این خاطر که مشکلی ندارد، بلکه چون دیگر اجازه نمیدهد مشکلات، مرکز وجودش را اشغال کنند. درون او جایی هست که هیچ طوفانی به آن راه ندارد؛ سکوتی که همیشه حاضر است، اگر جرئت کنی لحظهای در آن بایستی.
The Discipline of Transcendence
شادی، ساختن خانه ای بزرگ نیست.
شادی برنده شدن یک جایزه بزرگ در قرعه کشی بخت آزمایی نیست.
هیچ تضمینی وجود ندارد که هیچ یک از اینها برای شما شادمانی و کامروایی به ارمغان آورد. حتی برعکس ممکن است باعث افزایش رنج و ناراحتی شما نیز بشود.
هر چه پیش آید، خوش آید،
این تعریف شادمانی است.
آن زمان که قلبتان بگوید هر چه هست درست است، و شما هیچ تمایلی برای بهتر کردن آن در سر نداشته باشید.
وقتی به این درک برسید که هر چه هست همانی است که میبایست باشد، و همین خوب است.
در چنین حالتی در درون شما هماهنگی و همنوایی وجود دارد.
این لحظات رضایتمندی و هماهنگی با اراده الهی را، لحظه دعا و نیایش و مراقبه کنید.
نیازی به معبد و کلیسا رفتن نیست. شما معبدی هستید که خداوند درونتان نشسته است. پنهان در درونتان،
راه، هدف است. و جستجو گر در جستجوی خویش است.
«انسان مدام حرف میزند؛ نه به این دلیل که حقیقتی برای گفتن دارد، بلکه چون از سکوت میترسد. سکوت، او را با خودش روبهرو میکند و این رویارویی آسان نیست. بنابراین با کلمات، با شوخیهای بیوقفه، با گفتوگوهای بیهوده و با سروصدا، از خودش فرار میکند.
اگر چند ساعت کسی را وادار کنند که فقط ساکت بنشیند و هیچ نگوید، ناگهان آشفتگی ذهنش را خواهد دید. آنچه تا آن لحظه پشت پرگویی پنهان شده بود، آشکار میشود. بیشتر سخنانی که مردم بر زبان میآورند، از آگاهی برنمیخیزد؛ تنها عادتی است برای پر کردن خلأ درون.
آدم آگاه، پیش از آنکه سخنی بگوید، از خود میپرسد: آیا این کلام ضروری است؟ آیا حقیقتی را روشن میکند؟ آیا سکوت را زیباتر میسازد؟ اگر پاسخ منفی باشد، سکوت را انتخاب میکند؛ زیرا سکوت هرگز پشیمانی نمیآورد، اما کلمات بیشمار، بارها انسان را گرفتار میکنند.
به همین دلیل است که میبینی افراد ناآگاه نمیتوانند لحظهای بدون حرف زدن زندگی کنند. حتی وقتی چیزی برای گفتن ندارند، باز هم سخن میگویند. از هوا، از دیگران، از شایعات، از هر موضوعی؛ فقط برای آنکه سکوت میانشان شکل نگیرد. اما سکوت دشمن انسان نیست؛ دروازه شناخت خویشتن است. تنها کسی که با سکوت دوست میشود، میتواند کلامی ارزشمند بر زبان بیاورد. آنگاه هر واژهاش از حضور و آگاهی زاده میشود، نه از بیقراری ذهن.»
انضباط تعالی (The Discipline of Transcendence)، گفتار نهم
رستگاری پاداشی نیست که پس از مرگ به تو داده شود.
رستگاری زمانی رخ می دهد که از خواب ذهن بیدار شوی.
همان لحظه که خودت را بدون قضاوت ، بدون ترس و
بدون همانندسازی با افکارت ببینی ، آزاد شده ای.
آزادی، مقصد نیست ؛ ماهیت واقعی توست که فقط فراموشش کرده ای.
جرأت كنيد راست و حقيقی باشيد.
جرأت كنيد زشت باشيد ...
خود را همان كه هستيد ، نشان بدهيد.
اين بزکِ تهوعانگيزِ دورویی و دوپهلویی را از چهرهی روح خود بزدایيد و با آب فراوان بشویید ...
هر چه میخواهيد ، باشيد ،
ولی برای خدا حقيقی باشيد.
كسانی كه دربارهی خدا جستجو میكنند،
در واقع، خدا را نمیجویند
بلكه بیشتر بیان میكنند كه:
نمیدانند عشق چیست.
كسی كه عشق را میشناسد
محبوب را نیز شناخته است.
عشق دیدار محبوب است
كسی كه جویای نور است،
فقط میگوید من نابینا هستم
و كسی كه خدا را میجوید، میگوید كه:
قلبش هنوز به روی عشق شكوفا نگشته است.
هرگز خدا را درخواست نكن
و در جستجویش مباش
اگر نمیتوانی خدا را ببینی،
این فقط نشان میدهد كه چشمی برای دیدن نداری
اگر صدای فلوتش را نمیشنوی
تنها نشان میدهد كه ناشنوا هستی
اگر او را لمس نمیكنی
نشان میدهد كه هیچ احساس نداری
خدا مشكل نیست، مشکل تو هستی:
او از هر پیدایی پیداتر است
خدا در دوردستها نیست
خدا "اینک و اینجاست"
آنچه هست در خدا است
پس چگونه میتواند مسئله باشد؟
خدا را نباید جستجو كرد
در كجا او را میجویی؟
او همه جا هست
تنها باید بیاموزی كه چگونه چشمانت را به روی عشق باز كنی
همین كه عشق به قلبت نفوذ كرد، خدا آنجاست
آن محبوب در هیجان و تپشهای عشق است.
پس خدا آن تنها كیمیای درونی است كه زندگی مادی تو را به زندگی الهی تبدیل میكند
بدون عشق هستی به نظر مادی میرسد.
بدون عشق خدا به نظر همان دنیای تاریک میآید
با عشق، جهان متحول و دگرگون میشود.
همان دنیای تاریک با عشق، الهی میگردد.
قلبی که با عشق میتپد،
فلوتی بر لبان خدا میشود
و ترانهای آفریده میشود،
و آن ترانه، دین است
به گذشتهات نگاه نکن تا سنِ روانیات را بفهمی؛ به واکنشهایت نگاه کن. آیا هنوز با یک انتقاد فرو میریزی؟ آیا یک تعریفِ ساده تو را به اوج میبرد؟ آیا شادیات به رفتار دیگران وابسته است؟ اگر چنین است، هنوز مرکزِ زندگیات در بیرون از تو قرار دارد.
بلوغ یعنی مرکزِ وجودت را در درون خودت پیدا کنی. آنگاه نه ستایش تو را مست میکند و نه سرزنش تو را میشکند. آرامشی در تو پدید میآید که از شرایط نمیآید؛ از شناختِ خویشتن سرچشمه میگیرد.
انسانِ نابالغ همیشه میخواهد دنیا تغییر کند تا او آرام شود؛ اما انسانِ بالغ، نخست خودش را میشناسد. او میداند که رنج، اغلب از واقعیت نیست، بلکه از مقاومتِ ذهن در برابر واقعیت زاده میشود. به همین دلیل، به جای جنگیدن با زندگی، یاد میگیرد با آن هماهنگ شود.
بلوغِ روانی مقصد نیست؛ سفری بیپایان از آگاهی است. هر روز که چیزی از نادانیِ خود را ببینی و از آن عبور کنی، دوباره متولد میشوی. انسانِ آگاه، هرگز ادعا نمیکند که کامل شده است؛ زیرا میداند رشد، تا آخرین نفس ادامه دارد.
ممکن است بدنت هفتاد ساله باشد، اما ذهن و روانت هنوز کودکی باشد که مدام تأیید میخواهد، میترسد و به دیگران میآویزد. و ممکن است کسی از نظر جسمی جوان باشد، اما از نظر آگاهی، پیر و پخته؛ زیرا زندگی را با چشمهای بیدار تجربه کرده است.
رشدِ واقعی با گذشتِ زمان اتفاق نمیافتد؛ با افزایشِ آگاهی رخ میدهد. سالها فقط بر سنِ بدن میافزایند، اما اگر هر روز چیزی از خودت را ببینی، از ترسهایت عبور کنی و مسئولیت زندگیات را بپذیری، آنگاه روانت نیز بالغ میشود.
از خودت بپرس: آیا هنوز دیگران را مسئول شادی و رنج خود میدانی؟ آیا هنوز برای پذیرفته شدن، نقاب بر چهره داری؟ اگر پاسخ مثبت است، شاید سنِ روانیات هنوز از سنِ شناسنامهایات بسیار کمتر باشد. بلوغ یعنی آزاد شدن از این وابستگیها و زندگی کردن از مرکز وجود خویش.
« چیزی نیست که آن را انجام بدهی؛ پرستش چیزی است که به آن تبدیل میشوی. پرستش یک عمل نیست، بلکه حالتی از بودن است. هیچ ارتباطی با کلماتی که در معبد، مسجد یا کلیسا بر زبان میآوری ندارد. پرستش، گفتوگویی خاموش با هستی است؛ هماهنگ شدن با کل، یکی شدن با جریان زندگی.
بیشتر مردم دعا میکنند چون چیزی میخواهند؛ اما آنچه از خواستن زاده شود، معامله است، نه پرستش. پرستش زمانی آغاز میشود که قلب، سرشار از سپاسگزاری باشد؛ سپاس برای نفس کشیدن، برای دیدن آسمان، برای آواز پرندگان، برای خودِ بودن.
انسانِ نیایشگر لازم نیست بیستوچهار ساعت ذکر بگوید. او در سکوت نیز در حال پرستش است. هنگام راه رفتن، غذا خوردن، کار کردن و حتی خوابیدن، کیفیتی از آگاهی و قدردانی در وجودش جاری است. این کیفیت است که زندگی را به عبادت تبدیل میکند، نه تکرار واژهها.»
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹
/channel/addlist/Y-PzAbLCu3s0YTRk
☀امـروزاینطور سپاسگزاری کن
امروز خود را مظهر کاملی از آزادی و بلند پروازی می بینم که با هیچ چیز محدود نمی شود من نماینده خدای رحمان بر روی زمین هستم و باید خدایی کنم .
خداوندا سپاسگزارم.
🙏🏼🙏