💜سخنان ، کتابها و ویدیوهای اوشو💜 کانال دیگر : https://t.me/sufianehh
✳️ اعتماد
معمولا ما با حیلهگری و زیرکی زندگی میکنیم. مثل کودکان، معصومانه زندگی نمیکنیم. برنامهریزی میکنیم و محتاط زندگی میکنیم، کلّی دیوار امنیتی دور خودمان میچینیم. اما نتیجه و عاقبت این کار چیست؟
همهی دیوارها فرو میریزند. و همهی زرنگبازیها، فقط حماقتمان را به اثبات میرساند. تائو میگوید: زرنگبازی و حیلهگری، کمکی به تو نخواهد کرد. چون حیلهگری چیزی جز ایستادگی و جنگ با کل نیست.
در مقابل چه کسی زرنگبازی در میآوری ــ طبیعت، تائو یا خدا؟! فکر کردی سر چه کسی کلاه میگذاری؟! سر منبعی که از آن آمدهای و سرانجام به آن باز خواهی گشت؟! آیا موج میخواهد به اقیانوس کلک بزند؟ یا برگ به درخت و ابر به آسمان؟ خیال میکنی به چه کسی کلک میزنی؟
فقط وقتی که این حقیقت برای یک بار عمیقاً درک و پذیرفته شود، انسان معصوم میشود و حیلهگری و زرنگی را رها میکند و به آسانی میپذیرد. هیچ راه دیگری جز پذیرفتن طبیعتِ ذاتی همانگونه که هست، و همسو شدن با آن، وجود ندارد. پس از این حسِ پذیرش و اعتماد، دیگر مقاومتی باقی نمیماند و انسان همانند کودکی است که با اعتمادی عمیق به آغوش پدر میرود.
* «روزی، پسر ملانصرالدین به خانه برگشت و گفت: به دوستم اعتماد کردم و اسباب بازیام را دادم تا بازی کند، ولی او اسباب بازیام را پس نمیدهد. حالا چکار کنم!!؟
ملانصرالدین به فرزندش نگاهی کرد و گفت: از این نردبان برو بالا. و پسر به پدر اعتماد کرد و از نردبان بالا رفت. وقتی به حد کافی از زمین فاصله گرفته بود، نصرالدین گفت: بپر بغلم.
پسر مکثی کرد و گفت: اگر بیافتم زمین، زخمی میشوم. نصرالدین گفت: تا وقتی که من اینجا هستم، نگران نباش، بپر.
پسر پرید و نصرالدین به کناری رفت. پسر زمین خورد و آه و ناله و گریهزاری میکرد.
ملانصرالدین گفت: حالا میفهمی. هیچگاه به هیچکس اعتماد نکن؛ حتی به آنچه که پدرت میگوید، حتی به پدرت هم اعتماد نکن. به هیچ کس اعتماد نکن، در غیر این صورت در طول زندگی کلاه گشادی بر سرت خواهد رفت.»
این تمام چیزهایی است که همهی پدران، والدین، مدرسه و معلمان به شما یاد میدهند. این کل آموختهی شماست: “هیچکس را باور نکن و به هیچکس اعتماد نکن، وگرنه بر سرت کلاه خواهد رفت.”
شما حیلهگر بار میآیید. به اسم زرنگبودن و هشیاری، حیلهگری و بیاعتمادی را به شما میآموزند. و درست لحظهای که فردی بیاعتماد میشود، ارتباطش با منبع قطع میشود.
اعتماد تنها پل و میانبر است. در غیر این صورت زندگیتان بر باد میرود و هدر میشود، شما وارد جنگی نابرابر میشوید که شکستتان حتمی است. بهتر است همین الان متوجه این حقیقت شوید، چون در لحظهی مرگ، همه متوجه خواهند شد که عمرشان با دروغی که یادشان دادهاند، به هدر رفته است. اما دیگر در آن لحظه کاری از دستتان بر نخواهد آمد.
هشیاری، ربطی به حیلهگری ندارد، این دو کاملا متفاوتند.
هشیاری، شاهد اتفاقات و حوادث بودن است. و زمانی که به مسائل عمیق نگاه کنید، متوجه خواهید شد که شما فقط موجی هستید در این هستی که اقیانوسی وسیع است. در آن لحظه دیگر نگرانی نخواهید داشت. کل، تو را آفریده و از تو مراقبت خواهد کرد. نیازی نیست که تو نگران باشی و برنامهریزی کنی. تو از کل به وجود آمدهای و نیازی به دشمنی با آن نیست. و درست در لحظهای که نگرانی و برنامهریزی نداشته باشی، زندگی آغاز میشود. برای اولین بار از نگرانیها خلاص میشوی و "زندگی" برایت رخ مینماید.
این نوع از هشیاری، دیانت است. این هشیاری، اعتماد تو را بیشتر و بیشتر میکند تا به اعتماد کامل برسی. این هشیاری تو را به طبیعت غایی، به پذیرش رهنمون میکند.
بودا میگوید: هرچه اتفاق افتاد، افتاد. چیز دیگری نمیتواند اتفاق بیافتد، اتفاق دیگری غیر ممکن است که رخ بدهد. خواهان چیز دیگری نباش، در آسودگی کامل باش، و به کل اجازه بده تا کار خودش را بکند. زمانی که به کل اجازه میدهی کارش را انجام دهد، و مانع آن نمیشوی، دیگر شکست نمیخوری.
💜اشو
📚«قایق خالی»
ترجمه: Devakavido
@oshowords
✳️آغاز خودآگاهی
احساس رنجش نکنید.
واقعیات باید همانطور که هستند، گفته شوند.
شما در خواب عمل می کنید، به همین دلیل به طور پیوسته میلغزید. شما به انجام دادن کارهایی که نمی خواهید انجام دهید، ادامه می دهید. و به انجام کارهایی که تصمیم گرفته اید انجام ندهید، ادامه می دهید.
آیا این حماقت نیست؟
چرا نمی توانید مستقیم قدم بردارید؟
چرا پیوسته در گودالها فرو می افتید؟
چرا بطور پیوسته گمراه می شوید؟
زیرا که هشیار نیستید.
چشم دارید اما نمی توانید ببینید.
گوش دارید اما نمی توانید بشنوید.
اما باز هم بر این باورید که بیدار هستید.
این ایده و تصور باطل را کاملاً رها کنید.
اولین چیز که باید در شما جا بیفتد این است که شما خواب هستید، مطلقاً خواب ...
💜اشو
@oshowords
✳️ شهوات
شهوات مربوط به بدن هستند.
به حواس مربوط میشوند.
شهوات بسیار احمق هستند.
مردم نزد من میآیند و میگویند :
اشو ، من چه کار کنم؟
عادت به پرخوری دارم.
نمیتوانم از پرخوری دست بردارم.
تمام روز به غذا فکر میکنم.
حالا کسی که این را میگوید، فقط اعتراف میکند که تمام هوشمندی خودش را از دست داده است.
غذا مورد نیاز است، ولی هدف نیست.
برای زنده ماندن نیاز به خوراک داری،
ولی مردمان بسیاری هستند که فقط به این خاطر زنده هستند که بیشتر و بیشتر بخورند و بخورند و بخورند ...
دیگری پیوسته وسواس سکس دارد.
سکس اشکالی ندارد، ولی وسواس آن را داشتن اشتباه است.
نکته در این نیست که وسواس چه چیز را داشته باشیم.
وسواس سکس،
وسواس غذا یا
وسواس پول ...
وسواس داشتن اشتباه است.
زیرا پیوسته انرژی تو را تخلیه میکنند.
آن وقت تو پیوسته در گرداب ساخته خودت گرفتار میشوی و دور خودت میچرخی و میچرخی و میچرخی
و انرژی خودت را هدر میدهی ...
و یک روز ناگهان در مییابی که مرگ آمده است و تو ابداً زندگی نکردهای
حتی نفهمیدهای که زندگی چیست ...
زنده بودهای، و با این حال زندگی را نشناخته بودی، اینجا بودهای ولی با این حال خودت را نشناختی، چه اتلاف بزرگی ...
چه نوع زندگی نامحترمانه ای ...
من این را کفر نسبت به خداوند میدانم.
خوردن خوب است.
پول خوب است.
سکس بد نیست.
ولی اگر ۲۴ ساعته مشغول و درگیر آن باشید یا به آن فکر کنید، دیوانه هستی.
تعادلی وجود دارد
اگر این تعادل از بین برود آن وقت تو به پایینتر از استاندارد انسانی خودت سقوط کردی ...
💜اشو
@oshowords
✳️ شکرگزاری
همواره شاکر باشید، شکرگزاری عاطفهای الهی است. در این قرن، اگر چیزی گم شده باشد، همین شکرگزاری است.
آیا میدانید که وقتی هوا را به درون میبرید، این شما نیستید که نفس میکشید؟ زیرا لحظهای که نفس وارد نشود، تو قادر نیستی آن را به درون ببری. آیا میدانی این بدن کوچک که دریافت کردهای چقدر شگفتانگیز است؟
قدری غذا میخوری و این معدهی کوچک تو آن را هضم میکند، این معجزهای بزرگ است. علم بسیار پیشرفت کرده است، ولی اگر بخواهی کارخانههای بزرگی بسازی و هزاران متخصص را در آنها به کار بگیری، باز هم مشکل بتوانند یک قطعهی نان را هضم کنند و به خون تبدیل سازند.
و این بدن شما بیست و چهار ساعته در حال انجام معجزات است، همین بدن کوچک: قدری استخوان و قدری گوشت! چنین معجزهی عظیمی بیست و چهار ساعته با تو است و تو از آن سپاسگزاری نمیکنی!
آیا هرگز عاشق بدنت بودهای؟ آیا هرگز دستهایت را بوسیدهای؟ آیا هرگز عاشق چشمهایت بودهای؟ آیا هرگز دریافتهای که چیزی عظیم در حال وقوع است؟
بسیار غیر معمولی است که بتوان در میان شما کسی را یافت که عاشق چشمهایش باشد و یا دست خودش را ببوسد و از اینکه این اتفاقات شگفتانگیز بدون اطلاع او و یا حتی بدون مشارکت او صورت میگیرند، احساس شکرگزاری داشته باشد.
پس نخست اینکه نسبت به بدن شاکر باشید. فقط انسانی که از بدن خودش شاکر است میتواند نسبت به بدنهای مردم دیگر شاکر باشد.
نخست از عشق به بدن خود سرشار شوید، زیرا فقط کسی میتواند به بدنهای دیگر عشق بورزد و به آنها حرمت نهد که سرشار از عشق به بدن خودش باشد.
💜اشو
@oshowords
✳️ پرسش:
وقتی میببینیم که سالکانی زیبا، جوانان و صادق به سوی مرشدان دروغین و ویرانگر میروند، که از این پیروان برای مقاصد مادّی و سیاسی خودشان استفاده میکنند، چه کنیم؟
✳️ پاسخ
:
بگذار بروند. به آنان کمک کن تا به آنجا بروند. و به آنان بگو که تا آخر بروند. اگر صداقت آنان در «جستار» واقعی باشد، بیرون خواهند آمد و بالغتر و کمتر بچگانه بیرون میزنند. با تجربهی بیشتری بیرون میآیند. جای هیچ نگرانی نیست.
هرگز مانع کسی نباش وقتی که واقعاً جایی میرود؛ بگذار برود. فقط یک راه برای آموختن هست و آن هم توسط تجربه است؛ هیچ راه دیگری نیست.
و اگر فکر میکنی که شاید او گم شود، آنوقت او لیاقت گمشدن را دارد، آنوقت این همان چیزی است که او اکنون نیاز دارد.
هیچ چیزی بدون اینکه لیاقتش را داشته باشی رخ نمیدهد. هر اتفاقی که بیفتد لایقش هستی. [به تجربهی آن موضوع و درسی که باید از این طریق بیاموزی نیاز داری]
هیچکس نمیتواند از تو بهرهکشی کند مگر اینکه نیاز داشته باشی تا از تو بهرهکشی شود. هیچکس نمیتواند تو را برده کند مگر اینکه تو آماده باشی که برده شوی و از آزادی ترسیده باشی.
هیچچیز تا مشتاق آن نباشی، تا آن را نخواهی ـــ آگاهانه یا ناخودآگاه ـــ برایت رخ نمیدهد. پس این زندگی تو و آزادی تو است.
شما با آن مرشدها حرکت میکنید زیرا نرخشان بسیار ارزان است. منظورم چیست؟! منظورم این است که آنان به شما چیزی را وعده میدهند و از شما نمیخواهند که متحول شوید. آنان میگویند که خداگونگی میتواند برایتان اتفاق بیفتد بدون اینکه در شما تغییری ایجاد بشود؛ فقط این ذکر را بیست دقیقه تکرار کن!
وقتی نزد من میآیید موضوع بیستدقیقه در میان نیست، موضوع تمام زندگیتان است. باید از خودِ ریشه تغییر کنید.
من درخواست تغییر ریشهای دارم. باید ارزشهای قدیم خود را رها کنید، اخلاقیات قدیم، مفاهیم قدیم، جهانبینیهای قدیم، همه را باید رها کنید. باید تقریباً نسبت به گذشتهی خود بمیرید، فقط آنوقت است که آیندهی شما جوانه میزند.
من از شما میخواهم تا مصلوب شوید تا بتوانید رستاخیز پیدا کنید. من مانند مرگ هستم، و معنی سانیاس (سلوک) همین است ـــ در من میمیرید و یک شخص کاملاً جدید زاده میشود.
اگر با من همراه شوید، من نمیگویم که زندگی آسان خواهد شد. نه، شاید مشکلتر شود. من باغهای گلسرخ به شما وعده نمیدهم. فقط میتوانم یک وعده بدهم و آن این است که اگر آمادهی ریسککردن باشید ــ شاید مشکلات بسیار بیشتری باشند ــ ولی شروع به رشدکردن خواهید کرد.
من فقط رشد را میتوانم قول بدهم. رشد همیشه سخت و دردناک است؛ باید بسیاری از چیزها را در خود نابود کنید و از بین ببرید؛ و باید راههای جدیدِ بودن و شیوههای تازهی زندگی را بیاموزید. این دردناک است.
من نمیگویم که شما ثروتمند خواهید شد، آنگونه که 'ماهاریشی ماهش یوگی' میگوید: “اگر مراقبه کنید، موفق خواهید شد، ثروتمند خواهید شد!” من این را نمیگویم.
در واقع، اگر با من بیایید شاید بیشتر یک شکستخورده شوید! و شاید هرگز ثروتمند نشوید. زیرا اگر با من همراه شوید، کمتر و کمتر جاهطلب خواهید شد. اگر با من بیایید کمتر و کمتر تهاجمی و خشن خواهید شد. جاهطلبی همان خشونت است: خودِ تلاش برای موفقیت در دنیا خشن است.
پس تا جایی که به دنیای بیرون مربوط است، شاید یک بازنده شوید. ولی یک چیز میتوانم بگویم: در درون رشد خواهید کرد، در درون غنی خواهید بود، بیشتر مسرور خواهید شد.
من نمیگویم بیشتر موفق میشوید؛ میگویم بیشتر مسرور میشوید. بیشتر در آرامش و قرار خواهید بود. ولی نمیگویم که پول بیشتر و موفقیت بیشتر و چیزهایی مانند این خواهید داشت.
با من شما باید خیلی چیزها را ببازید، و با من دستاورد شما چنان درونی است که فقط خودتان خواهید دانست و نه هیچکس دیگر. پس نمیتوانید آن را به نمایش بگذارید، نمیتوانید آن را به کسی نشان بدهید. دستاورد شما درونی خواهد بود و خسارتهای شما بیرونی خواهد بود!
💜اشو
📚«آموزش فراسو»
جلد ۱/۴
مترجم: م.خاتمی / مهرماه ۱۴۰۲
@oshowords
نمونه ای از بازیگوشی ....شادی و آرامش حتی در اسارت 💜
Читать полностью…✳️ «تخیل درست و تخیل اشتباه»
حيوانات قدرت تخيل ندارند، بنابراين خاطرات مختصرى از گذشته دارند و تصورى از آينده ندارند.
حيوانات فارغ از نگرانى هستند، چون نگرانى همواره مربوط به آينده است. بعنوان مثال: آنها وقوع مرگهاى زيادى را مشاهده مىكنند، ولى هرگز فكر نمىكنند كه آنها هم خواهند مرد، بنابراين ترسى از مرگ ندارند.
در ميان انسانها هم عدهى زيادى وجود دارند كه از ترسِ مردن آزرده نمىشوند. [البته عدمِ ترس از مرگ در این افراد به دلیل رشد درونی و تکاملِ معرفت نیست] چنين اشخاصى هميشه مرگ را مربوط به ديگران مىدانند و نه خودشان. دليل اين امر، عدم تكامل كافىِ قدرت تخيل در آنهاست كه از مشاهدهى آينده ناتواناند.
بنابراین تخيل مىتواند هم درست باشد هم اشتباه. تخيلِ صحيح يعنى قادر باشيم آينده را ببينيم و بتوانيم آنچه را كه هنوز رخ نداده است، تصور و درک كنيم. ولى تصور وقوع چيزى كه امكان وقوع ندارد ــ چيزى كه وجود ندارد ــ اشتباه است.
وقتى كه تخيل از جنبهى درستش به كار رود به علم تبديل مىشود؛ علم، ابتدا فقط تخيل است.
مثلاً از هزاران سال قبل انسان رؤياى پرواز داشته است. انسانهايى كه در اين رؤيا بودهاند بايد بسيار خيالپرداز بوده باشند. اگر انسان هيچگاه در رؤياى پرواز نبود، ساختن هواپيما براى برادران رايت غيرممكن مىشد. آنها خواستهى انسان براى پرواز را واقعى ساختند. اين آرزو
براى شكلگيرى به مدتى زمان نياز داشت؛ تجاربى صورت گرفت و بالاخره انسان موفق به پرواز شد. همينطور، هزاران سال بود كه انسان مىخواست به ماه دست يابد. ابتدا فقط در خيالش بود؛ به تدريج پيشرفت كرد و حالا به انجام رسيده است. حال، اين خيالات اعتبار يافتهاند. اين به آن معناست كه در مسير اشتباهى نبودند. اين تخيلات در مسير واقعيتى بودند كه در آينده مىتوانست كشف شود.
به همين نحو، هم دانشمند تصور مىكند و هم كسى كه ديوانه است. اگر مىگويم علم، تخيل است و ديوانگى هم تخيل است، فكر نكنيد آنها يكىاند و چيزهاى مشابهى هستند. انسان ديوانه، چيزى را كه وجود ندارد تصور مىكند، چيزى كه هيچ ارتباطى با جهان فيزيكى ندارد. دانشمند نيز داراى تخيل است. او هر آنچه را كه با دنياى فيزيكى ارتباطى مستقيم دارد، تصور مىكند.
💜اشو
📚«تانترا» جلد دوم
مترجم: بهروز قنبری - اشرف عدیلی
@oshowords
✳️ دو نشانه دیدار با استاد درون
🔶سوال: چگونه میتوان تشخیص داد که استاد درون وارد عمل شده است؟
🔶پاسخ اشو:
اولین نشانه:
اولین نشانه این است که احساس خوبی نسبت به خودتان پیدا میکنید.
به یاد داشته باشید که شما همیشه درباره خود احساس بدی دارید.
تقریبا هرگز با کسی روبرو نمیشوم که درباره خودش احساس خوبی داشته باشد.
همه در حال محکوم کردن خود هستند.
همه فکر میکنند بد هستند.
وقتی خود را بد میدانید چگونه انتظار دارید دیگران دوستتان داشته باشند؟!…
شما هرگز از خدا برای بدن به این زیبایی تشکر نکردهاید.
فقط از آن مشمئز شدهاید.
بعضی از این مکاتب به شما گفتهاند که این بدن گونی آکنده از گناهان است.
که شما بار گناهانتان را بر دوش میکشید. وقتی ناخودآگاهتان رها میشود ناگهان احساس میکنید مقبول هستید، بد نیستید. هیچ چیز بد نیست.
همه زندگی موهبتی بزرگ میشود.
احساس میکنید مورد رحمت هستید. و وقتی خود را غرق برکت میبینید همه اطرافیانتان نیز غرق برکت میشوند.
وقتی خود را محکوم میکنید
چگونه میتوانید دیگران را محکوم نکنید؟…
این اولین اتفاق خوبی است که برایتان روی میدهد: نسبت به خودتان احساس خوبی خواهید داشت.
دومین تغییر:
سپس ناخودآگاه شروع به جاری شدن در خودآگاهتان میکند.
دومین تغییر این خواهد بود که کمتر مایل به دنیا، کمتر عقلانی و بیشتر کامل و تمام خواهید شد. اگر خوشحال باشید تنها نمیگویید که خوشحالید بلکه میرقصید ...
با افرادی برخورد میکنم که میگویند شاد هستند اما تنها کافیست به چهرهشان نگاه کنید. مردمی را میشناسم که میگویند دوستت دارم اما بدنشان هیچ احساسی را نمایش نمیدهد.
کلمات مردهاند
ما آنها را جایگزین زندگی کردهایم.
وقتی ناخودآگاه به در درونتان جریان مییابد این تفاوت را خواهید دید:
با تمام وجودتان زندگی میکنید …
دیگر وقتی شاد هستید لازم نیست بگویید خوشحالم. از شادی میرقصید.
دیگر به کسی نمیگویید دوستت دارم.
شما خود عشق هستید.
همه وجودتان احساستان را نمایش میدهد.
با عشق مرتعش میشوید.
هر رهگذری احساس میکند عاشقید،
هر کس که لمسش کنید احساس میکند
انرژی بزرگی به درونش وارد شده.
در حضور و شادیتان گرمی وجود دارد.
این دومین چیزی است که روی میدهد. وقتی استادِ درون شما را در دستان خود میگیرد شما کامل میشوید.
📗تانترا جلد دوم
@oshowords
✳️راه رهایی از ترس
انسان به طور کلی دارای دو قابلیت است.
اولين قابليت، آن قابليتِ طبيعى است كه به هنگام تولد به ما داده شده است. و قابليت دوم آن است که از طريق مراقبه [آگاهانهزیستن] كسب مىگردد.
بعنوان مثال: اگر ميل جنسى امكان طبيعى است، براهماچاريا دگرگونى آن است. هرچه بيشتر ذهن بر اميال جنسى متمركز شود و به آنها بچسبد، رسيدن به استعداد بىكران براهماچاريا مشكلتر مىشود.
اين بدان معنى است كه ما مىتوانيم از امكانات فطرى كه در اختيارمان قرار داده شده به دو صورت استفاده كنيم؛ مىتوانيم آنها را به همان صورتى كه طبيعت در ما قرار داده به كار ببريم ــ ولى آن وقت فرآيند تكامل معنوى نمىتواند آغاز شود ــ يا اين وضع را دگرگون كنيم.
اما چالش در مسير جوينده چيست؟ از يك طرف نيازى هست و از طرف ديگر ممنوعيتى كه سبب نزاع جوینده با ميل جنسى مىشود. ولی جلوگيرى و ممنوعيت، مانعى در راه جوینده است. زیرا تحول نمىتواند با وجود جلوگيرى انجام پذيرد.
پس اگر سركوبكردن، مانع است، پس راه حل چيست؟
ادراك، موضوع را حل مىكند.
تحول وقتى اتفاق مىافتد كه از درون شروع به درك ميل جنسى مىكنيد. دليل اين امر آن است كه تمامى ماهيتهاى طبيعى، بدون بينش و عارى از هوش در درونمان قرار گرفتهاند. اگر از آنها آگاه شويم، تحول شروع مىشود.
آگاهى كيمياست، كيمياى تغييرات و دگرگون كردن. اگر آگاهى شخصى نسبت به اميال جنسى و تمام احساساتش، با تمام ادراك و فهم باشد، آنگاه براهماچاريا به جاى ميل جنسى، در او متولد مىشود.
ترس، تنفر، عصبانيت و خشونت قابليتهاى طبيعى هستند. همهى اينها وضعيتهايى هستند كه از قابليت طبيعى سرچشمه مىگيرند. اما اگر فردى در این مرحله در جا بزند، در آن صورت تحول در جهت متضاد یعنی محبت، دلسوزى، شجاعت و دوستى رخ نخواهد داد. بنابراین به طور طبیعی در مسير جوینده، تنفر، عصبانيت و خشونت است، و مسئله، دگرگونى آنهاست.
يك نفر مىتواند عصبانيت خود را بروز دهد و تخليه كند و ديگرى قادر است عصبانيتش را بروز ندهد. يكى كاملاً ترسو مىشود و ديگرى مانع ترسش مىگردد و نمايشى از شجاعت نشان مىدهد. ولى هيچ كدام از اين دو به دگرگونى نمىرسند.
وقتى ترس وجود دارد بايد قبولش كرد، پنهانكردن و جلوگيرى از آن هيچ سودى ندارد. اگر خشونتى هست، مخفىكردن آن با پوششِ عدم خشونت فايدهاى ندارد. سر دادن شعارهاى عدم خشونت در وضعيت خشونتِ درونى، تغييرى ايجاد نمىكند. نتيجه اين است كه خشونت باقى مىماند.
باید درک کرد که اين وضعيتها به طور فطرى در انسان قرار داده شده است و كاربردهاى خودشان را دارند. ترس، خشونت، عصبانيت، همگى لازمند؛ در غير اين صورت انسان نمىتوانست بقا پيدا كند و از خودش حفاظت نمايد. ترس محفوظش مىدارد، عصبانيت در كشمكش با ديگران شركتش مىدهد و خشونت از خشونت ديگران رهايش مىكند. تمام اين خصوصيات براى بقاء ضرورت دارند، ولى معمولاً ما در همين جا متوقف مىشويم و جلوتر نمىرويم.
اگر كسى به ماهيت ترس واقف شود به شجاعت دست مىيابد، و در صورتى كه ماهيت خشونت را درك كند به عدم خشونت مىرسد. به طور مشابه، با درك عصبانيت، خصوصيتِ بخشايش رشد مىيابد. در حقيقت، عصبانيت يك روى سكه است و بخشش روى ديگر آن.
هر كدام پشت ديگرى مخفى مىشوند، ولى سكه بايد برگردد. اگر از يك روى سكه كاملاً آگاهى پيدا كنيم، خود به خود كنجكاو مىشويم كه ببينيم روى ديگر سكه چيست، و بدين ترتيب سكه برمىگردد.
اگر سكه را پنهان كنيم و تظاهر كنيم نمىترسيم و خشن نيستيم، هرگز نمىتوانيم از شجاعت و ملايمت آگاه شويم.
كسى كه وجود ترس را در خود مىپذيرد و كاملاً به بررسى آن مىپردازد، به زودى به جايى مىرسد كه مايل است از وراى ترس مطلع شود؛ كنجكاوىاش براى ديدن آن روى سكه، ترغيبش مىكند. و لحظهاى كه سكه را برگرداند شجاع مىشود. به طور مشابه، خشونت به رحم و شفقت تبديل مىشود.
بنابراین جوینده (مراقبهگر) بايد ابتدا خصوصيتهايى را كه طبيعت به او داده به درستی بشناسد [در درون خود تشخیص دهد] و سپس در جهت تحول آنها گام بردارد.
💜اشو
📚«تانترا» جلد دوم
مترجم: بهروز قنبری - اشرف عدیلی
@oshowords
✳️ ترس از هشیاری ...
جان اسمیت یک دایمالخمر بود و یک شب وقتی از راه قبرستان میانبُر میزد تا به خانه برود، پایش پیچ خورد و بیهوش بر زمین افتاد و تا فردا صبح همانجا بیهوش و مست دراز کشید... صبح وقتی به هوش آمد و چشمانش را باز کرد متوجه سنگ قبری شد که بالای سرش قرار داشت... حالا، "جان اسمیت" یک اسم رایج است... و روی آن سنگ بزرگ اسم خودش را دید که نوشته بود "با خاطرهی باشکوهی از جان اسمیت"!... زیرلب زمزمه کرد: "خب، این که خودم هستم، درسته؛ ولی هیچ خاطرهای از مراسم تشییع جنازه یادم نمیآید"!
وقتی کسی شروع به مراقبه [هشیارانهزیستن] میکند، از یک مستیِ طولانی در زندگانیهای بسیار بیرون میآید... او برای نخستین بار، باورش نمیشود که چگونه تا حال حاضر زندگی کرده است! مانند یک کابوس بوده! برای همین است که مردم حتی سعی نمیکنند که هشیار شوند، زیرا نخستین لمحات هشیاری، تمام آن زندگی را که فکر میکردند معنایی داشته، نابود خواهد ساخت... تمام زندگیِ گذشتهی آنان بیمعنی و بیاهمیت خواهد بود.
ترس از هشیاری ترسی است که اثبات میکند تمام زندگیات اشتباه بوده است. برای همین است که فقط مردمان بسیار شجاع سعی میکنند خودشناسی کنند و برای هشیاربودن تلاش میکنند.
باقی مردم در چرخهی باطل همان خواهشها، همان رویاها و همان افکار حرکت میکنند و بارها و بارها به زندگی برمیگردند و میمیرند.
💜اشو
@oshowords
با خودکشی به هیچ جایی رهنمون نمی شوی،
فقط هوشیاری ات را وارد زهدان کم سطح تری می کنی،
زیرا نتوانسته ای در سطح بالاتر زندگی ات را اداره کنی.
💜اشو
@oshowords
با خودت دوست باش
اینگونه هرگز تنها نخواهی ماند.
💜اشو
@oshowords
هرگاه در رنج بودید، شکایت نکنید.
اضطراب و تشویش در پیرامون آن ایجاد نکنید.
بلکه برعکس، آن را تماشا کنید،
احساس کنید و ببینید
از همهٔ زوایای ممکن به آن نگاه کنید.
آن را یک مراقبه نمایید
و ببینید چه روی میدهد:
آن انرژی که به سوی بیماری حرکت میکرد،
آن انرژی که رنج ایجاد میکرد،
متحول میشود، تغییر کیفیت میدهد
همان انرژی، به هشیاری بدل میشود
چونکه در شما دو انرژی وجود ندارد،
انرژی، یکی است.
میتوانید آن را به سکس بدل کنید،
میتوانید آن را به عشق بدل کنید،
میتوانید آن را تحول برتر بخشیده و به نیایش و دعا بدل کنید؛
یا باز هم تحول برتر داده و به هشیاری بدل کنید.
انرژی همان است.
💜اشو
@oshowords
✳️ پرسش نخست:
مرشد عزیز! شما بعنوان یک مرد چگونه میتوانید در مورد روانِ زنانه صحبت کنید؟
و چطور میدانید که خدا یک ماهیت مردانه است؟
✳️ بخش اول پاسخ
:
گادرون هافمن! من همچون یک مرد سخن نمیگویم؛ همچون یک زن سخن نمیگویم. من ابداً بعنوان یک ذهن سخن نمیگویم. از ذهن استفاده میکنم ولی بعنوان یک آگاهی سخن میگویم، همچون یک هشیاری.
و آگاهی نه زن است و نه مرد، نه زنانه است و نه مردانه.
بدن تو این تقسیمشدگی را دارد و ذهن تو نیز دارد، زیرا ذهن تو بخش درونیِ بدنت است و بدن تو بخش بیرونی ذهنت است.
بدن و ذهن تو از هم جدا نیستند؛ یک ماهیت هستند. در واقع گفتنِ «بدن و ذهن» درست نیست؛ آن «و» نباید مصرف شود. تو «بدنذهن» هستی ــ حتی یک خط تیره، -، هم بین این دو وجود ندارد.
بنابراین، در مورد بدن و ذهن، عبارتهای «زنانه» و «مردانه» کاربرد دارند و بامعنی هستند.
ولی چیزی ورای این دو وجود دارد؛ چیزی ماورایی. این هستهی وجودت است، اصل وجود خودت است. آن وجود از آگاهی، از مشاهدهگری و ناظربودن تشکیل شده. این آگاهیِ خالص است.
من در اینجا بعنوان یک مرد صحبت نمیکنم؛ وگرنه صحبتکردن در مورد زن غیرممکن است. من همچون یک آگاهی سخن میگویم.
من بارها در بدن زنانه زندگی کردهام و بارها در بدن مردانه زندگی کردهام، و شاهد تمام اینها بودهام. من تمام این منزلها را دیدهام، تمام این جامهها را دیدهام.
آنچه به شما میگویم نتیجهگیری زندگانیهای بسیار بسیاری است؛ ربطی فقط به این زندگی ندارد. این زندگی فقط حاصل جمعِ یک سفر روحی بسیار بسیار طولانی است.
پس به من، همچون یک مرد یا یک زن، گوش نده؛ وگرنه مرا نخواهی شنید.
همچون یک آگاهی مرا بشنو.
💜اشو
📚«دامّا پادا / طریق حق»
تفسیر سخنان بودا جلد ۸
مترجم: محسن خاتمی
@oshowords
✳️دو نوع عشق وجود دارد.
سی. اس. لِویس C.S.Lewis عشق را در دو نوع طبقهبندی کرده:
«عشق از روی نیاز»
«عشق همچون هدیه و پیشکش»
آبراهام مزلو نیز عشق را دو نوع دسته بندی کرده است. اولی "عشق از روی کمبود" و دومی "عشق وجودی".
این دستهبندیها مهم هستند و باید فهم شوند.
زمانی که انسان عشق را به جای نیازمندبودن، تجربه و آغاز میکند، به بلوغ رسیده است. او سرریز میشود، سهیم میشود و با دیگران به اشتراک میگذارد.
عشق و نیاز، دو مقولهی متفاوتند.
با نیازمندبودن تاکید بر این است که چگونه بیشتر بگیرم و جمع کنم.
ولی با عشق تاکید بر این است که چگونه بیشتر و بیشتر بدون هیچ قید و شرطی سهیم شوم. این معنی رشد و بلوغ است. فرد بالغ همیشه میبخشد و سهیم میشود. چون فقط فرد بالغ است که چیزی برای سهیم شدن دارد.
پس عشق حقیقی وابستگی نیست. در این نوع عشق، تو حتی بدون توجه به اینکه "دیگری" وجود دارد یا نه، عاشق باقی میمانی. در اینصورت، عشق دیگر یک رابطه نیست بلکه حالتی است از حالتهای وجودی تو.
💜اشو
📚«بینش تانترایی»
جلد ۲
ترجمه:Devakavido
@oshowords
✳️ عبور از رنج
به ذهن انسان نگاه کن.
بدبختی ها را جمع می کند.
درد و رنج ها را جمع می کند.
هرگز لحظه های شادی را جمع نمی کند.
بدبختی روی بدبختی جمع می کند.
آنگاه زندگی جهنم میشود.
این اندوخته بشر است.
این شیوه نگرش انسان به چیزهاست.
به گفتن این جمله ادامه می دهد که شادی لحظه ای است. اما هیچکس نمی گوید که رنج لحظه ای است.
هیچکس نمی گوید که اضطراب لحظه ای است.
احساس می کنی که اضطراب دائمی است.
رنج دائمی است و خوشحالی لحظه ای است.
این اشتباه است. هر دو مثل هم هستند.
هر دو لحظه ای اند ... و در واقع برعکسش درست است.
رنج لحظه ای است و سرور ابدی است.
اما هم اینک با این ذهن همه چیز لحظه ای است.
رنج می آید و می رود، سرور نیز می آید و می رود
اما این تویی که رنج را جمع می کنی.
بنابراین دائمی به نظر می رسد.
و هیچگاه شادی و خوشحالی را جمع نمی کنی!
گرامی و عزیز نمی داری.
به همین دلیل لحظه ای به نظر می رسند.
این انتخاب تو است.
این انتخاب را تغییر بده.
زیرا با اندوختن رنج بسیار، رنج بیشتری جمع خواهی کرد.
رنج زیاد می شود؛ تو به ازدیاد آن کمک می کنی.
آنگاه ممکن است لحظه ای بیاید که در چنان مه غلیظی باشی که نتوانی هیچ امکان سروری را ببینی.
آنگاه کاملاً منفی نگر می شوی.
کاملاً برعکس باش:
وقتی رنج می آید، جمعش نکن.
اجازه بده بیاید، اما تغذیه اش نکن.
چرا درباره اش حرف می زنی؟
همه درباره ی درد و رنجشان حرف می زنند.
چه اصراری است!؟ چرا این قدر نسبت به آن توجه وجود دارند!؟ به یاد بسپار: هر آن چه که به آن توجه زیادی نشان دهی رشد می کند.
توجه عنصر یاری دهنده ی رشد است.
اگر به چیزی توجه نشان دهی،
بیشتر رشد خواهد کرد.
📗کیمیاگری نوین
💜اشو
@oshowords
در بامداد که از خواب بیدار میشوی
یک چیز را به یاد داشته باش:
که یک روز جدید
یک فرصت جدید
بار دیگر به تو داده شده است.
احساس سپاسگزاری کن ...
جهان هستی بسیار سخاوتمند است. تو روزهای زیادی را هدر دادهای. و بار دیگر یک روز جدید به تو بخشیده شده جهان هستی خیلی به تو امید بسته است.
تو همیشه هدر دادهای و تلف کردهای و هیچ کاری نکردهای، فرصتهای بسیار با ارزش و زمان و انرژی بسیاری را هدر دادهای. ولی جهان هستی باز هم به تو امیدوار است
یک روز دیگر به تو داده شده است.
در ژرفای قلبت تصیمی بگیر که:
" امروز این فرصت زندگی کردن را هدر نخواهم داد.
امروز من هشیار خواهم بود ...
امروز گوش به زنگ خواهم بود ...
امروز تا حد ممکن روی تمام اعمالم مراقبه خواهم کرد ...
کیفیت هشیاری را وارد تمام کارهای روزمرهام خواهم کرد ..."
از ته دلت خوشامدی جانانه به روز تازه بگو،
احساس شکرگزاری و خوشحالی کن که جهان هستی هنوز به تو اعتماد دارد
و دگرگونی هنوز هم میتواند رخ بدهد.
روزت را با یک عزم بزرگ آغاز کن و زندگیات را جشن بگیر و آن را به یک ضیافت تبدیل کن، شاید فردایی نباشد ...
💜اشو
@oshowords
اشوی محبوب! طوری که میرقصید مطلقاً منحصربهفرد و عالیست. چه رازی در پشت لرزش اشو هست؟پاسخ
:
من هرگز در زندگی فکر نکرده بودم که روزی “لرزش اشو” وجود خواهد داشت!
من رقص بلد نیستم…. و راز آن بسیار ساده است: این عشق تو است.
من فکر نمیکنم که هیچ مردی در تمام تاریخ اینهمه توسط این تعداد مردم هوشمند دوست داشته شده باشد.
عشق شما مرا به رقص میآورد.
راز آن نزد شماست.
من باورم نمیشود، زیرا من شایستگی چنین عشقی را حتی از یک انسان هم ندارم. ولی یک میلیون سانیاسین در سراسر زمین…. این مرا به تعجب وا میدارد!
و شما چنان عشق زیادی بر من میبارید که من چه میتوانم بکنم؟ فقط میتوانم قدری “لرزش اشو” انجام دهم!
💜اشو
📚«از مرگ به جاودانگی»
آخرین سخنان اشو در آمریکا: از دوم آگوست تا ۱۴ سپتامبر ۱۹۸۵
مترجم: م.خاتمی / اردیبهشت ۱۴۰۳
@oshowords
داستانی زیبا شنیدم؛ داستانی کهن.
در منطقهای مدتی طولانی باران نمیآمد و همه چیز خشک شده بود.
در نهایت ساکنان آنجا تصمیم گرفتند یک بارانآور را بیاورند.
پس نمایندهای را به سمت او که در شهری دور زندگی میکرد فرستادند و گفتند در حداقل زمان ممکن بیاید تا آنها بتوانند زمینهای خودشان را آب بدهند.
آن شخص که یک پیر خردمند بود قول داد که این کار را بکند، با این شرط که آنها به او یک کلبه کوچک و تنها در زمینهای اطراف بدهند، جایی که بتواند برای سه روز تنها باشد، و نیاز به هیچ آب و غذای هم نداشت. تا ببیند چه کار میتواند بکند.
خواسته او انجام شد
و در عصر سومین روز باران شدیدی آمد.
جمعیت شادمان به کلبه او رفتند و از او پرسیدند چگونه این کار را کرده است.
و آن بارانساز گفت:
"خیلی ساده بود. برای سه روز تمام کاری که کردم این بود که خودم را درست کردم. چون می دانستم وقتی من درست باشم، این دنیا نیز درست خواهد بود؛
و آنوقت خشکسالی مجبور است جای خودش را به این باران بدهد".
تانترا میگوید اگر تو درست شوی، آنوقت تمامی این دنیا نیز برای تو درست و مرتب می شود.
وقتی تو در هماهنگی باشی آنوقت تمام هستی نیز برای تو در هماهنگی خواهد بود.
وقتی تو در آشفتگی هستی تمام این دنیا در آشفتگی خواهد بود.
💜اشو
@oshowords
✳️ من ، منیت
با حمله به افکار دیگران،
گویی به خود آنها حمله کردهاید!
اگر به کسی بگویید:« اشتباه میکنی , حرفت غلط است»، او هرگز احساس نمیکند گفتهاش غلط است ,بلکه فکر میکند خودش غلط است.
جنگ و زد و خورد به خاطر بیان نظرات در نمیگیرد، به خاطر «من» در میگیرد زیرا هویتی کامل [با افکار] وجود دارد؛ مردم از افکارشان هویت میگیرند. بنابراین حمله به فکر، حمله به شخص تلقی میشود.
بسیار پیش میآید که ما تبادل فکر را رها کرده و به خاطر نظراتمان به مبارزه برخاستهایم چون آنها را مال خودمان میدانیم ــ از افکارمان جدا نیستیم!
شما از نظراتتان حتی در صورت غلط بودن حمایت میکنید زیرا آنها را بعنوان عقیدهتان پذیرفتهاید، آنها را دلیل خودتان، اصول و کتاب مقدس خودتان میدانید.
فراموش نکنید که گرچه شما نمیتوانید افکارتان را متوقف کنید اما میتوانید با افکارتان یکی نشوید! تا زمانی که با افکارتان یکی باشید، اگر کسی نظر مخالفی با شما داشته باشد، شما آن مخالفت را حمله به خودتان تلقی میکنید.
💜اشو
📚«تانترا»
@oshowords
✳️ سوال :
اوشو عزیز پس از هر سخنرانی شما در مورد زیباییهای زندگی، من درخشنده و با این احساس اینجا را ترک میکنم که زندگی یک بازی الهیست، یک "لی لا" که باید تماماً آن را زندگی کرد و از آن لذت برد. با این حال وقتی در مورد مرگ صحبت میکنید احساس نا امیدی و ترس میکنم و همه چیز به نظرم بیهوده میرسد، چرا اینگونه است؟
✳️ پاسخ :
تا وقتی نتوانی به مرگ بخندی، خنده تو خیلی عمیق نیست. با شنیدن من در مورد زیباییهای زندگی البته که میخندی و لذت میبری و فکر میکنی که زندگی یک بازی الهیست، و ناگهان من بیدرنگ مرگ را انتخاب میکنم. یک ریاضیات در پشت این است، یک دیالکتیک، من هرگز چیزی را اتفاقی انتخاب نمیکنم.
با مرگ شب است، ولی تا وقتی نتوانی از شب نیز لذت ببری، لذت تو در طول روز کامل نیست. تا وقتی که نتوانی حتی با بیهوده بودن زندگی شاد باشی، هنوز معنی بازی الهی را درک نکردهای.
اگر فقط وقتی که خوش هستی، شاد باشی، هیچ چیز نیاموختهای، اگر بتوانی وقتی که شادی وجود ندارد نیز شاد باشی، آن وقت راز این بازی الهی را آموختهای.
آیا مرا درک میکنی؟
این یک ریاضیات ساده است.
وقتی من ترانههای زندگی را میخوانم، از آن لذت میبری، ولی وقتی شروع میکنم به خواندن ترانههای غمانگیز در مورد مرگ، آن وقت نمیتوانی لذت ببری، آن وقت ناقص خواهی ماند، آن وقت فقط بخش خوب، شیرین و روز آن را انتخاب میکنی.
پس آن بخش تلخ چه؟
چه بر سر بخش شب میآید؟
آن وقت هرگز موجودی تمام و کامل نخواهی بود. اگر تمامیت نداشته باشی هرگز نمیتوانی قداست داشته باشی.
با من گاهی زندگی آواز میخواند و گاهی مرگ... و من مایلم شما هر دو را بیاموزید. با من چنان شاد و بازیگوش باشید که حتی اگر ناامیدی هم وجود داشته باشد، ناامید نشوید. حتی وقتی اوضاع خوب پیش نمیرود شما بتوانید بخندید.
حتی وقتی اوضاع بسیار سنگین است بتوانید برقصید. پس سعی کن با مرگ نیز بخندی.
خندیدن با زیباییهای زندگی بسیار آسان است، اما خندیدن با مرگ بسیار دشوار است، این یک مسیر سر بالایی است. ولی شاد بودن با ترانه های زندگی را هر کسی میتواند انجام دهد، هیچ نیازی به تلاش از سوی تو ندارد، نیازی به رشد از جانب تو ندارد، برای خندیدن با مرگ است که نیاز به رشدی زیاد داری، بلوغ مورد نیاز است.
و زندگی از این قطبیتها ساخته شده خوب و بد موفقیت و شکست روز و شب تابستان و زمستان تولد و مرگ ازدواج و طلاق عشق و نفرت. تمامی زندگی از همین قطبیتهای متضاد تشکیل شده. تو یک تمامیت هستی، نمیتوانی نیمی از آن را انتخاب، کنی اگر نیمی را انتخاب کنی اگر نتوانی شادمانه غمگین باشی، آنگاه خوشحالی تو نیز نمیتواند خیلی عمیق باشد.
من وقتی در مورد زندگی صحبت میکنم، در مورد گلهای سرخ صحبت میکنم، حالا بگذار در مورد خارها نیز صحبت کنم، اگر بتوانی هر دو را بفهمی و باز هم بازیگوش باشی، آن وقت میدانی که بازی الهی چیست، لی لا یعنی بازیگوشی، بازیگوشی در موفقیت، بازی گوشی در شکست، بازی گوشی وقتی که برنده هستی و بازیگوشی وقتی که باختهای....
💜 اوشو
@oshowords
هوشیار و شاهد زندگی خود باش!
هیچ چیز را در خود سرکوب نکن!
و بگذار هرچه می خواهد اتفاق بیفتد!
برای خلاص شدن از شر چیزهای ناخوشایند فقط ناظر باش، بی آنکه قضاوت کنی!.
@oshowords
✳️ شکم
هرکسی زبالههای بسیار در شکمش دارد،
زیرا این تنها فضایی است در بدن که میتوانی چیزها را سرکوب کنی .
فضای دیگری وجود ندارد .
اگر بخواهی هرچیزی را سرکوب کنی، باید در شکم سرکوب شود
اگر بخواهی گریه کنی
ــ همسرت مرده است، معشوقت مرده است، دوستت مرده است
ــ ولی به نظر خوب نیست،
بهنظر میرسد که آدم ضعیفی هستی، مانند زنان گریه میکنی، پس گریهات را سرکوب میکنی !
آن گریه را کجا قرار خواهی داد؟
طبیعی است که باید آن را در شکم سرکوب شود.
این تنها مکان قابل دسترس در بدن است، تنها فضای خالی که بتوانی در آن تحمیل کنی .
اگر در شکم سرکوب کنی ...
و هرکسی انواع عواطف را سرکوب کرده است
ــ عشق، شهوت، خشم، اندوه، گریه ، حتی خنده !
نمیتوانی از ته دل بخندی !
بهنظر بیادبی و رکیک میرسد، ”انسان بافرهنگی نیستی .
شما همه چیز را سرکوب کردهاید .
به سبب این سرکوب، نمیتوانی عمیق تنفس کنی، باید سطحی نفس بکشی .
زیرا اگر نفسهای عمیق بکشی، آنوقت آن زخمهای سرکوب شده انرژی خودشان را آزاد خواهند کرد .
تو میترسی .
هرکسی از رفتن به سوی شکم هراس دارد .
هرکودک، وقتی به دنیا میآید با شکم نفس میکشد .
به کودکی در حال خواب نگاه کن :
شکم او بالا و پایین میرود،
نه هرگز سینهاش .
هیچ کودکی از سینه نفس نمیکشد،
آنان از طریق شکم تنفس میکنند .
آنان اینک آزاد هستند، هیچ چیز سرکوب نشده است .
شکمهای آنان خالی است و این خالی بودن شکم یک زیبایی در بدن دارد .
وقتی که شکم سرکوبهای زیاد در خودش داشته باشد،
به دو بخش تقسیم میشود :
پایینتنه و بالاتنه .
آنگاه تو یکنفر نیستی، دونفر هستی .
پایینتنه بخش متروکه است .
آن وحدت از دست رفته است:
یک دوگانگی در وجودت وارد گشته است اینک نمیتوانی زیبا باشی، نمیتوانی باوقار باشی .
بجای یک بدن، دو بدن حمل میکنی و همیشه فاصلهای بین این دو وجود خواهد داشت .
نمیتوانی زیبا راه بروی .
باید به نوعی پاهایت را حمل کنی .
درواقع، اگر بدن یکی باشد، این پاها هستند که تو را حمل میکنند .
اگر بدن به دو بخش تقسیم شده باشد، آنوقت تو باید پاهایت را حمل کنی .
مجبور هستی بدنت را بکِشانی
بدن مانند یک بارِگران است .
نمیتوانی از آن لذت ببری .
نمیتوانی از یک پیادهروی خوب لذت ببری، نمیتوانی از یک شنای خوب لذت ببری، نمیتوانی از یک دویدن سریع لذت ببری، زیرا بدن یکی نیست .
برای تمام این فعالیتها، برای لذتبردن از اینها، بدن باید دوباره یگانه شود.
یک وحدت باید دوباره ایجاد شود :شکم باید کاملاً پاکسازی شود .
برای پاکیزه ساختن شکم نیاز به تنفسهای بسیار عمیق است، زیرا وقتی که عمیقاً دم و بازدم انجام بدهی،
شکم هرآنچه را حمل میکند به بیرون پرتاب میکند .
در وقت بازدم شکم خودش را آزاد میکند .
اهمیت پرانایاما، و تنفس عمیق آهنگین در همین است .
تاکید باید روی بازدم باشد تا هرآنچه را که شکم بیجهت انباشته کرده آزاد شود .
و زمانیکه شکم عواطفی را در خودش حمل نکند، اگر دچار یبوست باشی،
ناگهان ازبین خواهد رفت .
وقتی عواطف سرکوبشده در شکم وجود داشته باشند یبوست وجود دارد زیرا شکم برای داشتن حرکات خودش آزاد نیست .
تو عمیقاً آن را کنترل کردهای، نمیتوانی آن را آزاد بگذاری .
پس اگر عواطف سرکوب شوند، یبوست وجود خواهد داشت. یبوست بیشتر یک بیماری ذهنی است تا جسمانی.
بیشتر به ذهن مربوط است تا به بدن .
💜اشو
📗یوگا ابتدا انتها جلد ششم
برگردان محسن خاتمی
@oshowords
رابطهی زن/مرد ناخودآگاهِ آنان را به سطح میآورد؛ آنها رنگ واقعی خودشان را پیدا میکنند. البته، در ابتدا نمیتواند چنین باشد زیرا در ابتدا شما نقابهایتان را حفظ میکنید. وقتی فقط برای چند ساعت در کنار دریا و یا در شبی مهتابی دیدار میکنید، ظاهر خود را حفظ میکنید زیرا هنوز مطمئن نیستید، دیگری هم هنوز یقین ندارد که آیا میتواند واقعیت خودش را به تو نشان بدهد یا نه. ولی وقتی ماه عسل تمام شد، همهچیز تمام است!
درواقع، هر ازدواجی با تمام شدن ماهعسل پایان میگیرد؛ آنوقت واقعیت شروع میشود. آنوقت سراب ازدواج تمام شده است. حالا هردو میتوانند تضمین کنند که دیگری نمیتواند به آسانی فرار کند! حالا نیازی نیست بترسی؛ حالا میتوانید رنگ واقعی خودتان را نشان بدهید. و هردو شروع میکنید به منفجرشدن! افراد چنان به مدتهای طولانی سرکوبگر بودهاند که تمام سرکوبهای آنان شروع میکند به بالا آمدن، و باهمبودنشان زشت میگردد
آری، تاوقتیکه چگونه تنهابودن را نشناسی، باهمبودن تو مشکلزا خواهد بود، تولید رنج و مصیبت میکند، زیرا این باهم بودن تمام آن چیزهایی را که در زمان تنهایی در خودت بصورت خفته داشتی، بیدار کرده و بالا میآورد
💜اشو
📚«تائو»
انسان میتواند به دو شیوه زندگی کند. یکی اینکه فقط در اطراف بچرخد و ول بگردد؛ یا اینکه هشیارتر شود چرا اینجا هستم و کیستم؟
و تمام دیانت چیزی نیست جز یک تلاش عظیم برای هشیار شدن....
💜اشو
@oshowords
✳️ سوپر خروس
پرم چینمایا یک داستان زیبا برایم فرستاده است.
کشاورزی بود که با مرغ هایش خیلی مشکل داشت.
در روزنامه یک آگهی پیدا کرده بود در مورد یک “سوپر خروس”
نوشته بود:
"با پانصد دلار ما زاد و ولد مرغهایتان را تضمین میکنیم! "
پانصد دلار پانصد دلار است؛
پس چندین روز طول کشید تا کشاورز محاسبه کند که این خرید ارزشش را دارد یا نه؟ عاقبت پس از یک هفته برای خرید آن خروس چکی را امضا کرد و فرستاد ...
کامیونی رسید و درهای عقب آن باز شدند و راننده قفسی بزرگ را بیرون کشید، که دور تا دور قفس با سه رنگ قرمز و سفید و آبی نوشته شده بود: “ سوپرخروس! ”
به محضی که کشاورز در قفس را باز کرد آن سوپرخروس بیرون پرید و فریاد زد،
مرغدانی کجاست ....؟
کشاورز که حیرت کرده بود با انگشت پله ها را نشان داد و “سوپرخروس” گرانقیمت به سرعت از پله ها بالا رفته و در مرغدانی گم شد! پانزده دقیقه بعد “سوپرخروس” پیروزمندانه بیرون آمد
کشاورز گفت:
حیرت انگیز بود!
من تاکنون چنین چیزی در عمرم ندیده بودم. حالا بنشین و این ظرف گندم تازه را بخور. سوپرخروس گفت:
نه نه ...
آیا اردک هم داری؟
من عاشق اردکها هم هستم !
کشاورز سعی کرد تا این سوپرخروس قدری استراحت کند، زیرا میدانست که بزودی خسته و فرسوده خواهد شد.
هر چه باشد پانصد دلار برای او پرداخت کرده بود!
پانزده دقیقه بعد ...
“سوپرخروس” از نهر کوچکی که کشاورز اردکهایش را در آن نگه میداشت و با اکراه آدرس آن را به او داده بود بازگشت.
حالا کشاورز واقعاً از رفتار سوپر خروس خشمگین شده بود و به او گفت که باید استراحت کند و گرنه خودش را هلاک خواهد کرد. ولی در عوض “سوپرخروس به او گفت باید بوقلمون هم داشته باشی.
کجا پیدایشان کنم؟
کشاورز که خشمگین شده بود
محل بوقلمونها را نشان داد و از آنجا دور شد. از گوشه چشم دید که “سوپرخروس" در آن جهت به سمت لانه ی بوقلمونها میدود.
یک ساعت بعد کشاورز نگاهی به آسمان انداخت و دید که لاشخورهایی در مزرعه اش در هوا چرخ میزنند.
او با فحش و ناسزا به آنجا رفت و دید که خروس پانصد دلاری اش با پاهای رو به هوا به پشت روی زمین افتاده و مرده است.
درست وقتی که کشاورز میخواست پای او را بگیرد، “سوپرخروس” یک چشم خودش را باز کرد و آهسته گفت:
برو کنار دور شو! ...
آنها دارند نزدیکتر میشوند.!!!
آری ....
مردی که زندگی را در سطح سکس و بدن زندگی می کند چیزی جز یک سوپرخروس نیست. او زندگی میکند و میمیرد و فقط یک کار میکند و هر چیز دیگر حول این مرکز جریان دارد.
و این یک زندگی بیهوده است و تغذیه کننده نیست. در این سطح، سکس تغذیه کننده نیست، بلکه نابود کننده است. تا زمانیکه سکس به عشق تبدیل نشود، هیچ انرژی خلاقانه ای در آن نیست...
💜اشو
@oshowords
✳️ مسافر
فکرِ داشتن یک زندگی پایدار در این ساحل، ساحل زمان، احمقانه است.
اگر قدری هوشمند باشی ،اگر قدری آگاه باشی و بتوانی ببینی که در اطرافت چه میگذرد.... تو روزی اینجا نبودی و روزی دیگر اینجا نخواهی بود.....
چگونه میتوانی در اینجا خانه ای بسازی؟
میتوانی در اینجا اقامت کنی، مانند کسی که شبی را در کارونسرا اقامت دارد، وقتی صبح شود، باید بروی.
آری...، میتوانی در اینجا خیمه ای برپا کنی ولی نمیتوانی یک خانه بسازی.
میتوانی پناهگاهی داشته باشی ولی نباید به آن وابسته شوی.
نباید آن را "مال من" بخوانی.
لحظه ای که هر چیزی را “مال من" بخوانی، در حماقت سقوط کرده ای.
💜اشو
@oshowords
✳️ بخش دوم پاسخ :
و میپرسی: “چطور میدانید که خدا یک ماهیت مردانه He است؟”
خداوند نه مرد است و نه زن. خدا فقط به معنی تمامیت آگاهی در جهانِ هستی است. خداوند فقط به معنی زندگی جاودانه است
نمیتوانی خدا را با ضمیر مردانه He یا زنانه She بخوانی. ولی چون قرنهاست که او را با ضمیر مردانه میخوانند، من هم از آن ضمیر استفاده میکنم. اما باید این را به یاد داشته باشی که منظورم این نیست
اگر واقعاً بخواهی عمیقاً وارد پدیدهی خداوند God بشوی، آنگاه خداوند ابداً ــ بعنوان یک شخص ــ وجود ندارد. خداوند فقط یک حضور است. بهعبارت دیگر، خدایی وجود ندارد، بلکه فقط خداگونگی وجود دارد: یک ویژگی که در تمام جهانهستی حضور دارد و در همهچیز رسوخ و نفوذ کرده است: یعنی در همهجا ـــ در هر برگ درخت و هر قطرهی شبنم.
خداوند یک کیفیت است. و وقتی که شروع کنی به اندیشیدن در مورد خداوند بعنوان یک ویژگی، تمامی نگرشت در مورد زندگی، دین، عشق… کاملاً متفاوت خواهد بود
جهان هستی از اسمها تشکیل نشده، بلکه از افعال تشکیل شده. اسمها اختراع انسان هستند و همچنین ضمیرها. اما فعلها واقعی هستند
وقتی میگویی «یک رودخانه» منظورت چیست؟ آیا هرگز رودخانهای را همچون یک نام دیدهای؟ رودخانه همیشه جاری است، همیشه یک حرکت است. هرگز ایستا نیست؛ همواره پویا است. چگونه میتوانی از آن یک نامِ ایستا بسازی؟ واژهی «رودخانه» بهنظر چیزی ایستا و ثابت میرسد
تو درختان بسیاری را میبینی؛ ولی درواقع آنچه وجود دارد نوعی درختبودن است، نه درختان؛ زیرا هر درخت در هرلحظه در حال تغییرکردن است
در همان زمانی که طول میکشد تا نام درخت را بگویی، آن درخت دیگر همان درخت نیست. چند برگ کهنه فروریخته، چند برگ تازه شروع کرده به رشدکردن؛ گلی شکفته شده؛ غنچهای آماده میشود تا شکوفا شود. فعالیت عظیمی صورت میگیرد؛ آن درخت پیوسته در حال گشتاور و شدن است
تمامی جهانِ هستی از فعلها تشکیل شده است، و خداوند چیزی نیست جز تمامیتِ تمام این افعال.
میدانم که این پرسش چرا برخاسته است. در سراسر دنیا، بویژه در غرب، زنِ آزادشده سوال میکند: “چرا خدا را با ضمیر مردانه بخوانیم؟” و به نوعی، حق با اوست. چرا خدا را با ذهنیت مردانه هویت بدهیم؟ این نوعی رویکرد برتریطلبانهی مردانه است
برای قرنها، مردها بر همهچیز مسلط بودهاند، برای همین خدا را نیز با ضمیر مردانه خوانده شده. و عصیان علیه آن مطلقاً درست است
ولی اگر خدا را با ضمیر زنانه بخوانی، بازهم اوضاع درست نخواهد شد؛ این رفتن به سوی تفریط است. این نیز نوعی دیگر از برتریطلبی جنسی خواهد بود. فقط همان خطایی را که مردان انجام داده بودند توسط زنان انجام خواهد شد؛ هردو خطا است
در مشرقزمین، ما خدا را“آن” it میخوانیم. این بسیار زیباتر است زیرا خدا را به ورای ضمایر مردانه و زنانه میبرد. ولی “آن” بهنظر موجودی بیجان میرسد. “آن” بهنظر خنثی میرسد و خداوند خنثی نیست؛ عمیقاً متعهد و درگیر است. “آن” بهنظر عاری از زندگی میرسد ولی خداوند خودش زندگی است، خودِ عشق است
بنابراین میتوانی هر واژهای بهکار ببری ــ He, She, It ــ ولی یادت باشد، تمام واژهها محدود هستند
اگر از این واژگان با هشیاری استفاده شود، آنوقت خطری وجود ندارد. آنچه باید در اساس بهیاد سپرده شود این است که خداوند یک حضور نامحدود است.
اگر خدا را “هی” یا “شی” بدانی، آنوقت سوال این است: “کجا زندگی میکند؟” آنوقت این پرسش بسیار مربوط است زیرا تو خدا را به یک شخص تنزل دادهای
و لحظهای که بگوییم: “خدا یک شخص است،” شروع میکنیم به دعاکردن و پرستیدن. و این نوعی رشوهدادن است! اگر خدا یک شخص باشد، باید که نفْسی داشته باشد. آنوقت او را ستایش کن و او از تو خوشنود خواهد شد و یا در این دنیا و یا در دنیای دیگر پاداش خواهی گرفت!
لحظهای که به خداوند همچون یک شخص فکر کنیم، شروع میکنیم به گشتن به دنبال او، نه در درون دنیا، بلکه جایی بسیار دور در آسمانها؛ و تمام نکته را از دست میدهیم: خداوند اینک-اینجاست
خداوند در سنگها هست، در آبها هست، در حیوانات هست، در پرندگان هست؛ خداوند در مردم هست، در گناهکاران هست و در قدیسان هست
خداوند مترادف با بودن است. حالا آیا «بودن» زنانه است یا مردانه؟ این پرسش کاملاً بیمعنی خواهد بود
پس نگران این نباش که خدا مرد است یا زن. بجای آن، به درونت نگاه کن و جایی را پیدا کن که زن و مرد هردو ناپدید میشوند. و این آغاز درک تو از واقعیت، از “آنچه که هست”، خواهد بود
اگر بتوانی چیزی در درونت پیدا کنی که نه مردانه است و نه زنانه؛ آنگاه خواهی دانست که چیزی در جهانِ هستی است، که ورای هردو است. آن فراسو و ماوراء همان خداوند است.
💜اشو
📚«دامّا پادا / طریق حق»
تفسیر سخنان بودا
جلد ۸
مترجم: م.خاتمی / اردیبهشتماه ۱۴۰۱
@oshowords
بگذار این مدیتیشن و عبادت تو باشد:
برای هر لحظه،
هر خنده، هر اشک،
برای همه چیز
از خدا تشکر کن.
آنوقت خواهی دید سکوتی در قلب تو پدید میآید که تو قبلاً آن را نمیشناختی.
آن، سعادت مطلق است.
💜اشو
@oshowords
✳️ پرسش :
اشو! من خیلی بیصبر هستم، میخواهم خدا را بشناسم، ولی نمیخواهم وقتم را برای یافتن او هدر بدهم. آیا میتوانی یک راه میانبُر به من نشان بدهی؟
✳️ پاسخ
:
* مردی جوان نزد یک مرشد بزرگ رفت و گفت: “چقدر طول میکشد تا به اشراق برسم؟”
مرشد گفت: “ده سال.”
مرد جوان گفت: “اینقدر طولانی؟!”
مرشد گفت: “نه، اشتباه کردم: بیست سال طول خواهد کشید.”
مرد جوان گفت: “چرا آن را دو برابر کردید؟”
و مرشد گفت: “وقتی به آن فکر میکنم، در مورد شخص تو شاید سی سال طول بکشد!”
دارمِش Dharmesh! هیچ راه میانبُری وجود ندارد. و اگر بیصبر هستی، هرگز خدا را نخواهی یافت. تنها راه، صبر است؛ و اگر مطلقاً صبور باشی، میتوانی همین حالا خدا را پیدا کنی.
این معمای غایی در جستار حقیقت، خدا یا نیروانا است: اگر ناشکیبا باشی باید تا ابد منتظر بمانی.
آن مرشد بزرگ باید مردی بسیار باادب بوده باشد؛ او گفت فقط “سی سال!”
ولی حقیقت این است که اگر بیصبر باشی باید تا ابد و ابد منتظر بمانی. اما اگر صبور باشی، تماماً صبور باشی، آنوقت همین حالا ممکن هست ـــ همین لحظه، اینک و اینجا.
درخواست راه میانبُر نداشته باشد. هرگز چنین راهی وجود نداشته است؛ هیچ راه میانبری به سوی حقیقت نمیتواند وجود داشته باشد. نمیتوانی حقیقت را ارزان به دست بیاوری.
و صبر یعنی عشق، زیرا فقط عشق میتواند صبور باشد. عشق میتواند منتظر بماند ـــ عشق میداند چطور منتظر باشد. میتواند تا ابد منتظر بماند، و چون میتواند تا ابد صبر کند، قادر خواهد بود تا آن هدیه را هماکنون دریافت کند.
💜اشو
📚«تائو: دروازهی طلایی»
جلد اول
شرحِ “خلوص باستان” از 'کو هسوان'
در حال ترجمه: م.خاتمی / تیرماه ۱۴۰۳
@oshowords