-
و آنگاه که مرا دید، حیرت زده نگاهم کرد و گفت: تو را جایی دیدهام! فقط نگاهش کردم و شاید همین یک نگاه خودش سوال بود؛ ادامه داد، عطرت به عطرِ میان کتابها میماند، آیا تو همانی نیستی که تو را میان واژهها زندگی کرده بودم؟!...
یک پسری به عکس شخصیتها آقای قاضی کمنت داده «به کراشهام عمر اضافه شد…»
😐 تمام دخترای پیجم روی عمر کراش زدن کم بود، حالا پسرا چرا؟؟؟؟ پسر چرا روی پسر کراش بزند؟؟ دخترا به ای گلی به ای قشنگی بعد روی پسر کراش میزنن
مادرم میدانست؛ آخر مگر میشود به اعماق قلب دختر موپریشانِ عصیانگرش که در گوشهای از اتاقش با دامن گلدار میرقصد و غزل عشق را بلندبلند زمزمه میکند، پی نبرده باشد؟
خواهرم هم میدانست؛ چون برق چشمهایم را گاهوبیگاه حساب کرده بود و میدانست این ستارههای ذوق، از کدام آسمان در چشمهایم عازم شده بودند.
شاید حتی برادر و پدر هم بوی برده بودند، از دختری ازدسترفته، خوشخیال، سربههوا و دلباختهشان…
نمیدانم، شاید اهالی محل و دوست و دشمن هم میدانستند و شعلهی عشق او آنقدر در دریچهی چشمانم رقصیده بود که دیگر نمیشد آن عشقِ جاگرفته در سینهام را حاشا کرد.
دیگر نمیشد منکر عشق او شد؛ که آن پسرِ قامتبلندِ چشمقهوهای آنقدر در پردهی چشمانم تصویر شده بود که دیگر چشمان کهربایی من هم، رنگ قهوه گرفته بود.
آخر، شعلهی سرکش این عشق، آنقدر زبانه کشیده که دیگر محال است بشود جلوی عصیانگریهایم را گرفت؛ آنطور که نمیشود شعلهی افتاده در دوزخ را خاموش کرد.
که من در کوچهپسکوچههای خیال او گمگشتهام و راه خانه را به فراموشی سپردهام.
که دیگر نمیشود از این بحر به ساحل رسید.
آخ، عشق!
آخ، شعلهی سرکشی که مرا رسوا کرد…
#لیمه_حمیدی
لطفاً میان زبانها تبعیض قائل نشوید! این چه کاریست؟ واقعاً زشت است که سر زیبایی زبانها با هم دعوا میکنید؛ یکی میگوید انگلیسی کلاس دارد، آن یکی سینه ستبر میکند که اسپانیایی عشقیست، دیگری عربی را به رخ میکشد... آخر زبان، زبان است دیگر!
بیایید عدالت را رعایت کنیم و با هم مهربان باشیم... البته که همهی زبانها محترمند، ولی خب... حق بدهید، فارسی یک چیز دیگر است! بقیه زبانها لطف میکنند حرف میزنند، اما فارسی... فارسی اصلا رقص است، شعر است، قند است! تبعیض تا کی؟
لیمه
#آکادمی_لومینار
مردم افغانستان میگویند: «پشتت دق شدیم!»
اما یک نویسندهٔ افغان مینویسد:
دوریات، درونِ سینهام را به افغانستانی مبدل کرده؛ همانقدر پر از درد و همانقدر ویران.
فاصلهای که میان ما افتاده، بهسان فاصلهی افغانستان با آزادیست؛ و این بسی جانسوز است.
کاش تو بیایی و چشمم به دیدارت روشن شود؛ که از کابل تا به قندهار را چای و شیرینی تقسیم کنم.
#لیمه_حمیدی
مرا به رقص دعوت کن،
به شکوفهی آزادی
مرا به بزمِ نور دعوت کن،
به آهنگ آزادی
من از این قفس دلگیرم،
مرا به رقص دعوت کن، به میدان آبادی
ببین چگونه میشکفم،
به وسعتِ طلوع نور
دوباره پر شود ز مهر،
سیاهیِ قلبهای دور
مرا به رقص دعوت کن،
اگرچه آخرش تلخ است
خیال گاهی میچسبد،
بعد از یک قرن بربادی
بگو به باد که برخیز، صدای دف،
پیام ذوق آورد
که پرنده از قفس رها شود،
بعد یک عمر بیماری…
#لیمه_حمیدی
فکر کنم نباید شعر مینوشتم و اگر نوشته بودم حداقل با صدای گرفته نمیخواندمش…
Читать полностью…
و زمان، بیآنکه درنگ کند، میگذرد…
بنگر که تو آیا با جهان همگام قدم برمیداری، یا در گوشهای کز کردهای و زندگی را برای روزهای نامعلوم به تعویق انداختهای…
ببین که آیا از تمامِ لحظاتِ تلخ و شیرین توشهای میگیری، یا به طمع فردایی سپیدتر، همین لحظاتی را هم که داری، از دست میدهی.
و اگر چنین باشد، بدان که روزی برای تمامِ این لحظاتِ ازدسترفته، حسرت خواهی خورد و آنوقت، دیگر دیر خواهد بود.
#لیمه_حمیدی
آموزش نویسندگی با لیمه | جلسهی دوم
• مراحل نوشتن
ما در چند مرحله میتوانیم بنویسم؟
ایدهپردازی چیست؟
پیشنویس چیست؟
بازنویسی چگونه اجرا میشود؟
#آموزش_نویسندگی_با_لیمه
گفتم: «آخ پشه، چه دردت هست؟! بیا، بیا کنارم بنشین و از دردت بنال. بس است این همه وزوز کردی دورِ سرم، چه در تو اینقدر درد میکند که آرامت نمیگیرد؟ بیا بنشین، چای میریزم، شربی بنوش و سفرهی دلت را باز کن… خستهام کردی پشه، خستهام کردی.»
«خستهام کردی» آخرم در دهن مانده بود که روی دستم نشست و بدونِ درنگ، خونم را سر کشید.
کشتمش؛ پشه، دردش خونِ من بود.
#لیمه_حمیدی
قصههای کوچهی ما | قصهی پنجم
دیار وقتی چهار سال داشت، بهدلیلِ نگرفتنِ واکسین پولیو، فلج شد؛ چون پدر و مادرش باور داشتند دختری که واکسین بگیرد، نازا میشود و در نهایت، این عیب آنها را شرمنده خواهد کرد.
دیار مانندِ وسیلهای از وسایل خانه، همیشه در گوشهای، روی ویلچر گذاشته میشد.
او دوست داشت به مکتب برود، اما خانوادهاش میگفتند: «دختر را چه به درس؟ باز دخترِ معیوب را خو بیخی به درس و تعلیم کار نیست.»
یک روزِ گرم تابستان بود که کولر خانهٔ آنها خراب شد.
پدرش تعمیرکاری را فرستاد تا کولر را درست کند.
تعمیرکار پس از ورود به خانه و تعمیر کولر، متوجه شد که مادرِ دیار در تهکوی است و دخترِ جوان خانواده روی ویلچر، در آشپزخانه نشسته است.
او از فرصت استفاده کرد و به دیار تجاوز کرد.
وقتی تعمیرکار از خانه رفت و مادر دیار از تهکوی بالا آمد، متوجه شد که دخترش در وضعیت ناگواری قرار دارد و به اصل قضیه پی برد.
شب شد و مادر، تمامِ ماجرا را برای پدر دیار بازگو کرد.
پدر پس از آنکه با تمامِ توان دیار را زیرِ بارِ لتوکوب گرفت، به او دستور داد که تا فردا باید خودش را بکشد؛ چون او، علاوه بر اینکه معیوب است و باری اضافه بر دوشِ خانواده محسوب میشود، حالا دختری «نجس و استفادهشده» نیز هست و برای خانوادهٔ آنها مایهٔ ننگ به شمار میرود.
پدر به او گفت که اگر خودش را نکشد و او مجبور شود دست به قتل دخترش بزند، به زندان خواهد رفت؛ و این نیز شرم دیگری خواهد بود که دیار بر خانوادهاش تحمیل میکند.
دیار غذایی را که مادرش در آن مرگ موش ریخته بود، تا آخر خورد و به زندگی خود پایان داد؛ و اینگونه، یک دختری دیگری، قربانی شد.
#لیمه_حمیدی
نامه برای دخترِ که هنوز نیامده
آهای دخترِ نیامدهی آیندهی من…
آمدهام با تو، با تویی که نمیدانم چند سالِ دیگر به وصالت میرسم، که حتی شاید هرگز نرسم، چند کلامی حرف بزنم و بروم.
دخترِ قشنگ و پارهی تنِ من…
امروز که خودم هنوز دخترکِ کوچکِ مادرم هستم؛ امروز که با دامنِ کوچکِ گلگلیام در گوشهی اتاقم میرقصم؛ امروز که عروسکهایم صمیمیترین دوستهایم هستند؛ بله، درست همین روزها، مهرِ تو، همین تویی که هنوز برای آمدنت خیلی زود است، در دلم خانه کرده است.
گاهی دلم میخواهد کتابِ زمان را بردارم و بیوقفه ورق بزنم، تا به فصلِ آمدنِ تو برسم؛ همینقدر عمیق، همینقدر بیقرار، دلم بودنِ تو را میخواهد.
برای تو آرزوها دارم؛ برایت رؤیاهای شیرینی بافتهام و حتی برای تو، خودم را قوی نگه داشتهام.
آهای دخترِ نیامدهی کوچکِ من…
قربانِ تمام قشنگیهایت بروم.
دوست دارم اگر روزی قسمتِ من شدی، که ای کاش بشوی، برایت از قوی بودن و تسلیم نشدن بگویم؛ از مهربانی، از خوشقلبی، از انسان ماندن.
دوست دارم تو را دختری شایسته، جسور و مبارز بار بیاورم؛ عاشق بودن را به تو بیاموزم، دستت را بگیرم و با دنیای بیکرانِ هنر آشنایت کنم.
دلم میخواهد برایت لباسِ خوشبختی بدوزم، اما بگذارم خودت آن را بر تن کنی.
دلم میخواهد تو را جنگجو بزرگ کنم.
دلم میخواهد با تو رفیق شوم.
آهای عزیزِ نازنینِ من…
فقط زود نیا؛ بگذار اول، خودم زنی شوم که لایقِ «مادرِ تو» بودن باشد.
آنوقت بیا؛ که تمامِ عشقِ نزیستهام را در آغوشِ تو زندگی کنم.
#لیمه_حمیدی
اگر مرد بودم، معشوقم را چنین ستایش میکردم… آخ حیف شد، مرد نیستم.
Читать полностью…
کاش پایم به سنگی بخورد،
انگشت کوچکم به درد بیاید؛
دردی عمیق و گریهآور…
تا ساعتی بنشینم و برای دردش گریه کنم؛ گریهای که بهزودی پایان نگیرد.
تا این بغضِ جا مانده در گلویم، این بغضِ بیصاحبی که در حلقومم خفته است، از جا برخیزد، جامهی سفر بپوشد و برود.
من گریه میخواهم؛ یک گریهی عمیق، آنقدر عمیق که تمامِ این بغضِ مانده در من را با خود ببرد.
#لیمه_حمیدی
چه «روز دختر»ی؟ آنگاه که کوچههای کابل، زنجیرهای نامرئی را به گلوی خستهی دخترکان گره زده است...
آنگاه که سیاهی بر روزگارشان سایه افکنده، در کجای این جغرافیا روزِ دختر معنا دارد؛ آنگاه که هر طلوع، تکرارِ ملالآورِ سیاهیِ شبِ گذشته است؟
#لیمه_حمیدی
دلم میخواهد پسر بودم، معشوقی موپریشان داشتم و تا صبح برایش شعر میگفتم؛ برای این مردها، نمیشود شعر گفت، که آخر پریشانت میکنند…
#لیمه_حمیدی
روزی که تصمیم گرفتم کتابم را به چاپ برسانم، هیچ سرمایهای در بساط نداشتم؛ ابتدا منصرف شدم و گفتم باشد برای سال بعد.
ولی بعدش یک صدای درونم گفت که «تو شروع کن، راه خودش باز میشود…»
به آن صدا گوش دادم و با جیب خالی شروع کردم.
تنها یک جهان امید داشتم و دلی که به این راه قرص بود و به خدا توکل کرده بود.
شگفتیاش اینجاست که چون در میدان حضور مییابی، راهها یکییکی هموار میشوند و برای من هم چنین شد.
ابتدا نیم هزینهی ویراستاری فراهم شد، و سپس هزینهی باقی ماندهی ویراستاری.
بعد صفحهآرایی و اکنون قدمبهقدم هزینهی چاپ نیز جور میشود و من باور دارم اگر صبوری کنم، آخرش بی نهایت قشنگ خواهد بود.
و حالا این حرفها را اینجا به یادگار مینویسم، برای روزی که کتابم چاپشده و من ثمر صبر و امید خود را دیدهام.
مردم افغانستان میگن: «جانم درد میکند.»
ولی یک نویسنده افغان مینویسد:
دردیست در این تن که بندبند استخوانم را به چوبهی دار میکشاند و گلوی رگهای مرا میبندد و نفس، در تنم بالا و پایین نمیرود.
انگار گلولهای, به تمام ذرات تنم بوسه میزند و سپس با آتش بازمانده از بوسهاش، ترکم میکند.
#لیمه_حمیدی
مردم افغانستان میگویند: «چقه مقبول شدی!»
اما یک نویسندهٔ افغان مینویسد:
چنان در آینهی نگاه من، زیبایی که انگار، همهی زیباییهای ماه و ستاره، در چشمان تو خیمه زده است.
انگار بند امیر بامیان، در نگاه تو میدرخشد و انار قندهار، در لبان تو جا خوش کرده است.
چنان خدا به تو نظر کرده است که صورتت، به شکوه افغانستان میماند و طراوتِ تنت، از دریای آمو رنگ گرفته است.
که تو از مقبول هم، مقبولتری…
#لیمه_حمیدی
به سرانجام فکر میکنم؛ به روزی که این بازی تمام شود.
آیا چهسان خواهد بود؟ پسِ این پردهای که از چشم دور افتاده، چه دنیایی به انتظار نشسته است؟
جهانی کوچک به وسعتِ رحمِ مادر، یا جهانی چنان پهناور که از قدِ عقل ما فراتر رود؟
آیا بیمناک خواهد بود؟ و یا من، درست شبیه روزگارِ دور، وقتی در دنیای رحم مادرم آرمیده بودم و بویی از این جهان نبرده بودم و از پا گذاشتن به جهانِ دیگر بیم داشتم، ندیده حکم میکنم؟
چه چیزی در انتظارم نشسته است؟ و عاقبتم چه خواهد شد؟
و مرگ چگونه خواهد بود؟ شاید به رنگِ خوابِ خوشِ بعدازظهرهای تابستانی، در برابر خنکای دلنواز کولر؛ یا دردناک، شبیه به در بستر افتادنِ مریضی لاعلاج.
چه است مرگ؟
#لیمه_حمیدی
چشمهایش زیبا بود؛ اما نه برای رنگِ مویرگهای نگینِ چشمانش، بل برای غمی که در آن موج میزد.
برای طرزِ نگاهش؛ برای ردّی که از غم در چشمانش جا مانده بود.
چشمانش زیبا بود؛ نه از قالبِ چشمانش، بل از دردی که در آن میتپید.
#لیمه_حمیدی
جلسهی اول آموزش نویسندگی با لیمه
• تعریف اصلی نویسندگی
• چطور فکر خود را داشته باشیم؟
• چطور معنای خود را پیدا کنیم؟
• چطور وارد نوشتن شویم؟
#آموزش_نویسندگی_با_لیمهЧитать полностью…
و چه بسیار اند پسرانی که به آنها تعرض جنسی شده و این دردِ جانسوز را، شبیه به رازی سیاه، در دلِ شبهای زندگی خود دفن کردهاند تا هیچ «احدی» جز ژرفای تن و روحِ خودشان، از آن باخبر نشوند.
که شاید هر شب، هنگامی که به بسترِ خواب میروند و آن خاطرهی سیاه را بارها و بارها از نو مرور میکنند، چه شکنجههایی که بهخاطر ناتوانیِ آن لحظهی خود بر خویشتن روا داشتهاند.
که چندین بار به مردانگی و قدرتِ خود شک نکردهاند و خویشتن را ملامت نکرده و ضعیف نپنداشتهاند؟
بدون آنکه بدانند، آنها خود هیچ تقصیری نداشتهاند و این، تنها از سرِ وحشیگری و جنایتِ انسانی دیگر بوده است.
و چه دردآور است زخمهایی که علاوه بر آنکه بر تنِ آدمی میمانند، روحِ او را نیز تا ابد مورد شکنجه قرار میدهند و آدمی را در پیشگاهِ خویشتن، به ملامتی ابدی مینشانند.
#لیمه_حمیدی
گیریم که حاکمان عوض شدند، با حکومتی که بر مغزِ مردانِ خانههایمان حاکم است، چه کار کنیم؟
#لیمه_حمیدی
پریپیکر، ماهبانو، تو که از هفت پشت انسانزادهای؛ اینهمه دلبری، اغواگری، افسونگری، چرا؟
نی که از نسلِ آتش و شور و عشق و سرزمینِ ماه و خورشید آمدهای؟ نی که الههی زیبایی در سرزمینِ الههپرستانی؟
آری، دَم بزن و اسرارِ نگاهت را فاش کن؛ که این شورِ آتشافروزِ وجودت، مرا از پا نیندازد.
#لیمه_حمیدی
– «دوستم داری؟»
– «بیا برت چای دم کدیم، تو چای بنوش و مه، قندِ نگاهت را… باز گپ میزنیم.»
#لیمه_حمیدی
گفت: چی میکنی؟
گفتم: مینویسم، آهنگ گوش میدم، کتاب میخانم، گریه میکنم…
گفت: چرا گریه؟
گفتم: شاید دلتنگتم…
نویسندگی یعنی بیان آنچیزی که «هست» و وجود دارد، با انتخاب واژگان درست و مناسب؛ فرقی نمیکند آنچیزی که وجود دارد، در زمین باشد یا در خیال یک آدمی…
#لیمه_حمیدی