-
و آنگاه که مرا دید، حیرت زده نگاهم کرد و گفت: تو را جایی دیدهام! فقط نگاهش کردم و شاید همین یک نگاه خودش سوال بود؛ ادامه داد، عطرت به عطرِ میان کتابها میماند، آیا تو همانی نیستی که تو را میان واژهها زندگی کرده بودم؟!...
گمان میبرد که تا نَفَس در تنش هست، یار، او را عاشقانه نگاه خواهد کرد؛ و امّا به سه سال نرسیده پی برد که «هر عشقی میمیرد، خاموشی میگیرد…».
#لیمه_حمیدی
@nawisnda
همهچی دروغ بود! بختِ خوشخیالِ من…
Читать полностью…
تو عمیق رنج خواهی برد؛
زمانی که طرزِ فکر و دیدگاهت، عقیده و باورهایت، خواستهها و اهدافت هیچگونه با طرزِ فکرِ خانوادهات همخوانی نداشته باشد.
آدمی نیاز دارد کسی همانندِ او به زندگی نگاه کند تا گمان نبرد که دیوانه شده است.
#لیمه_حمیدی
@nawisnda
سالها قبل خوابِ کسی را دیدم که به من ضرر میرساند و آن شب از بالین برخاسته، به آغوشِ مادر پناه بردم.
آن شب گذشت؛ امّا بعد از آن شب و آن خواب، دیگر من خوب نشدم.
او در دنیایِ واقعی به من ضرر رساند؛
کاری کرد که تمامِ نوجوانی و جوانیام به درد گذشت.
امّا من هیچ نکردهام.
همیشه میبینمش و نانونمکِ هم را میخوریم،
ولی یک چیز را میدانم:
من که قلبم از کینه پاک است، امّا میدانم خداوند پاسخِ این همه زجری را که من کشیدم، از او خواهد گرفت.
فقط پرسید: «حالت چطور است؟»
و من زدم زیرِ گریه.
چه شده است مرا که اینقدر شکستهام، که یک آشنا فقط احوالپرسی میکند و من به گریه میافتم؟
لیمه حمیدی
گمان میبردم که شاید اینقدرها هم تنها نباشم؛ اما زمانیکه داشتم زیرِ بارِ غم له میشدم، فقط گفت: «خداوند به حالت رحم کند.»
لیمه حمیدی
بعد از آن واقعه هیچ عکسالعملی نشان ندادم.
حتی ناراحت یا غمگین هم نشدم؛ گویا در لحظه تمامِ ذراتِ وجودم یخ بستند.
اما چندی که گذشت، احساس کردم همهٔ دیوارها فرو ریختهاند و زیرِ خروارها خاک گیر افتادهام.
جلوی چشمهایم پرده افتاد و تمامِ جهان در چشمانم محو و خاموش گردید.
احساس کردم تمامِ استخوانهایم را شکستهاند و قلبم را با شمشیری آتشین بریدهاند.
همهچیز ویران شد و من در میانِ ویرانیها گیر افتادم. گمان میبردم این «آخرِ دنیا»ست؛ چراکه بسیار بود، این حجم از اندوه برای تنِ کوچکِ من بسیار بود.
در تمامِ این سالهای زندگی، اندوهی به تلخیِ این غم ندیده بودم.
آنقدر با همهٔ دردها فرق داشت که نه برایش نوشتم و نه برایش دستِ دعا بلند کردم و نه به درگاهِ خدا رجوع کردم.
این غم جنسش فرق داشت. مرا یکباره در خود بلعید و تنِ کوچکَم را در خود فشرد و مرا راهیِ دنیایی پر از تاریکی و ملال کرد.
من آن لحظه هیچ نکردم و اما بعد از آن فکر نمیکنم دوباره خوب شوم.
لیمه حمیدی
برایم «جوان» میگویند.
تازه دههی سوم را شروع کردهام و حالا من، یک «منِ بیستساله» است.
رویاهایی به قدِ آسمانِ بلند، راههایِ به پستیوبلندیهایِ کوهها و نشدنهایِ بیشمار را در مسیر دارم.
قلب یک چیز میگوید و منطق چیزی دیگر و زندگی به سازِ دلِ خود ساز میزند.
هیچچیز آنطور که باید نیست و اما در مقابل، از «منِ بیستساله»، همهچیز را دقیق همانطور که باید، تقاضا دارند.
گر این گوشهی زندگی را میگیریم، گوشهی دیگر را باد با خود میبرد.
گر آنگوشه را محکم چنگ بزنم، این گوشه را میدزدند.
سخت است! همهچیز.
به پشتِ سرم که نگاه میکنم هیچ نیست؛ شاید قرار نیست دیواری برایِ تکیهکردن داشته باشم و قرار این است که خودم آنقدر راست بایستم که نیاز به تکیهگاه نداشته باشم.
در ظاهر تنها نیستم.
مادر و پدر، آنهایی که دلیلِ خلقتِ من شدند، مرا در مشت گرفته و امر میکنند که بر میلِ آنها عمل کنم؛ چرا که آنها میپندارند اینکه مرا بیاجازهی خودم به این دنیا آوردهاند در حقم نیکی نمودهاند و اما اگر چنین هم نباشد باز باید من، از آنها تا آخرِ عمر سپاسگذار باشم که باعث و بانیِ خلقتم شدهاند.
آدمهاییِ دیگری هم هستند، برایشان خواهر و برادر میگویند، رنج و ملالِ من برایشان معلوم نمیشود و اما اگر ذرهای پا را از مرزهایِ که ساختهاند بیرون بگذارم چشمهایشان را از حدقه بیرون کرده به صورتم زل میزنند و امر میکنند که نباید چنین کنم.
اما هیچکدام بد نیستند؛ آنها انساناند و انسان مادهیِ تشکیلشده از خوبی و بدیست.
بعضیهایِ دیگر هم اسمِ «رفیق» و «دوست» را به خود میگیرند و بدون هیچ ارتباطِ خونی در کنارم هستند و در میان بعضیها هم رفیقاند و بعضیها «رفیقنما».
«جامعه» و «مردم» هم هستند که اگر روزی از شرِ زندگی خلاص شوم، در جنازه و فاتحهام اگر برایشان چای نرسد حتم گله خواهند کرد و یا اگر در روزِ مرگم باران ببارد یقین دارم که به خاکسپاریام نمیآیند ولی همین مردم مدام چشمشان به سوی من است که متوجه باشند که مبادا کارِ خلافِ میلِ آنها انجام بدهم.
اما این طرف خودم، یک «خودِ تنها» که سرشار است از احساساتِ متفاوت.
گاه عاشق هست نه، «عشق» را همیشه داشته.
گاه غمگین است و اما «غم» هم همیشه بوده.
پس شاید خلاصهای از من میشود «عشق» و «غم» و «امید» و «خواستن» و «تلاش» و «دویدن» و «افتادن».
«خدا» امر میکند آنطور زندگی کنم که او میخواهد و «نَفس» وسوسه میکند که به خواستههایِ او توجه کنم.
اما شما بر این توجه کنید که اینجا اسمی از «شیطان» نمیبرم چرا که شیطانی در مقابلِ من توان ندارد و هرچی هست در «نفسِ خودم» است و نمیخواهم همچون بزدلان خطایِ خودم را بر گردنِ شیطان بیندازم.
«دنیا» هر روز از دیروز پیچیدهتر میشود و اما من در این گوشهای از کشورِ خاکزده، مجبورم خودم را با بیستسالههایِ کشورهایِ جهانِ اول برابر کنم.
چقدر تقاضایِ عجیبی.
هیچ چیزی که برایِ من دادند با آنی که آن جوانان دارند برابر نیست و اما همه تقاضا دارند همچون آنها موفق و پر از دستاورد باشم.
اما شکایتی ندارم.
این جهان جهانیِ ناعدالتیهاست.
اما فکر میکنم «جوانی» سختترین برههی زندگیست.
دقیق به جادهای میماند که اگر به هر طرف بروی، امکان این است که آخرِ آن مسیر پرتگاه باشد.
بلی.
من «جوانِ بیستساله»، شبیه تمام جوانانِ دیگرِ همین کشورِ خاکزده،
یک بیستسالهی خستهی امیدواریِ شکستخوردهی تنها هستم.
#لیمه_حمیدی
@nawisnda
رفیقِ مهربانم
خستهام؛ قلبم در سینه آرام نمیگیرد.
زمین و زمان برای تنِ کوچکم جا نمیدهد.
فکر میکنم در عصیان و خطا غرق شدهام، گمان میبرم سیاهی در زندگیام حکمروایی میکند.
شرمگین و شرمسارم،
از خودِ گنهکارم بیزارم.
تو مرا از شرِ این سایهها پناه بده، تو مرا از عصیان و گناه پاک کن، تو راه را نشانم بده و قلبم را آرام کن، تو مرا از این گمراهیها در امان نگهدار.
من درمانده و خستهام؛ قلبم را آنقدر پر از حلال کن که جایی برای حرام نماند.
تو مرا با دوری از خودت امتحان نکن؛ من در این جهانِ بزرگ، بدونِ تو گم میشوم.
تو دستم را رها نکن، تو مرا به حالِ خودم در خیابانِ بیپایانِ هوس رها مکن.
میدانم که همهٔ خطاها از خودم است، ولی تو که بزرگ و بخشنده و مهربانی، تو خدایی کن و بندهٔ پر از خطایت را بیپناه مساز.
رفیق مهربانِ من،
خدای یگانه و بیهمتای من،
مرا آنقدر سرشار از عشقت بساز که در مستیِ عشقِ تو غرق باشم و جز تو، دیگر هیچ برایم معنا نداشته باشد.
تو مرا به خواستههای عمیقم برسان و ناامیدم مکن.
قربانِ خداییات بشوم من! تو مرا به حالِ خودم رها مکن.
شیطانهایی نکتاییپوشِ خونخوار، نقابِ صلحخواهی و خیرخواهی بر چهره زده بودند.
و عدهای از مردمِ ما نیز، که گوش و چشمشان از شعارهای توخالیِ آزادی پر شده بود، در مسیرِ آنان قدم میزدند.
برای زنان و دخترانِ باحیای سرزمین ما نسخه میپیچیدند و ادعای آزادی برای ما داشتند؛ در حالی که خود در زندانهایی نامرئی اسیر بودند.
اما خدای ما، که توانمندترینِ توانمندان است؛ پرده از این تاریکیها کنار زد، و حقیقتی که پیشتر تنها برای انسانهای عمیق و آگاه روشن بود، همانهایی که دیوانه یا افراطی خوانده میشدند، برای جهانیان آشکار شد.
و در این میان، تأسف برای آنان که در سرزمینِ این شیطانپرستان مزدوری میکردند و با صدای بلند برای ما، که اینجا با عزت و ایمان زندگی میکنیم، آزادی طلب میکردند.
حال آنکه حقیقت این است: ما آزادیم، و آنان اسیر.
دینِ ما دینِ انسانیت و زیبایی است، و زندگی آنان آکنده از تیرگی و تباهی.
#لیمه_حمیدی
@nawisnda
از عشقت، بارها این آهنگ را از سر گوش کردهام…
عشقِ تو مرا به جنون انداخته است و اما کمی بسیارتر از بسیار، در مستی.
خسیس نباشین به دوستهایتان هم بفرستین🌹🫠
Читать полностью…
«نیلابِ بامیان» برایم مثل یک دفتر خاطرات عاشقانه و سوگآلود بود.
از همان لحظهی اول که آزاد به بامیان بود، با او همراه شدم و حس کردم خودم هم در کنار دریاچهی نیلی نشستهام.
عشق او به نیلاب/نازنین لطیف و شاعرانه است، اما همزمان جنونآمیز و واقعی؛ آدم را از هیجان میلرزاند.
دیالوگها و نگاههای پر از شرم و دستپاچگی، شخصیتها را زنده کرده و من واقعا میتوانستم قلبشان را ببینم.
با این حال، هرچه داستان جلو میرفت، حس میکردم دنیا بیرون داستان هم دارد میلرزد؛ مرگ نازنین، سقوط کابل و تصمیم شجاعانهی او برای فرار، همه چیز را به تلخی ویرانگر رساند.
در پایان، وقتی آزاد کنار بند امیر تنهاست و با نیلابش سخن میگوید، فهمیدم که داستان فقط دربارهی عشق نیست؛ دربارهی از دست دادن، وطن، امیدهای نابود شده و زندگیای که هرگز ساده نیست.
به عنوان مخاطب، بعد از خواندنش، دلم سنگین شد، اما در دلِ این سنگینی معنا و حقیقتی تلخ و واقعی حس میکنم که تا مدتها فراموش نمیشود.
داستان تو شهادت میدهد که جنگ فقط آدم نمیکشد، بلکه امکان زندگی معمولی را نیز نابود میکند.
ممنونم از قلمت🤍
آخ، چشمهایش
چشمهایش، چشمهایش، چشمهایش
میکُشد مرا
غرق میکند خیال و نگاهم را
شراب شرمگین میشود
آخ، شراب!
دوست دارم سر بکشمش
اما شرابِ چشمهای او را
که هم خدا شود و هم خرما
قهوهای در دریای خورشیدِ چشمانش جاریست
آخ، قهوه
آخ که بعد از چشمهای او
قهوه مرا حکمی شراب دارد
از مرگ برگشتهام
خاک هنوز روی پیراهنم
در خواب است
مرگ را چه خلعِ سلاح کرد؟
آخ که باز چشمهایش
در سرِ مزارم
خورشیدِ نگاهش تابید
نَفَس در جانِ من دمیده شد
خدا از آسمانها گفت: برخیز
حیف است تو بمیری و
دیگر کسی
در گردِ چشمهای او
طواف نکند
آخ، چشمهایش
مرا مدهوش میکند
آخ، چشمهایش
که بوسیدن دارد
و آخ، خدایِ چشمهایش
که پرستیدن دارد
#لیمه_حمیدی
#سپید
@nawisnda
معشوقی را که عاشقانه میپرستید، بدون اینکه برایش مجالِ جنگیدن بدهند، قسمتِ کسی دیگر شد.
زندگی ادامه داشت و روزی تن به ازدواج داد.
در آغوشِ زنش، به یادِ معشوق گریست.
زن در تمامِ عمر، آن گریهٔ تازهدامادش را گریهای از رویِ ناراحتی از روزگار تعبیر کرد.
مرد، تمامِ عمر عاشقِ معشوق ماند و در همان حال، زنش را هم غرقِ محبت کرد؛ زنی که گریهٔ شبِ عروسیاش را دید و باز به عشقش شک نکرد.
#لیمه_حمیدی
#داستانک
@nawisnda
دلم بیخیالی میخواهد؛ بیخیالیِ کودکانه.
دیریست به این نتیجه رسیدهام که سالهای بسیاریست زندگی و مسئولیتهایم شبیهِ آدمبزرگها شده است و روی شانههای نحیفم بارِ یک زندگیست.
دلم رهایی میخواهد؛ رهایی از این زنجیرهای روزگار.
میخواهم گاه شبیهِ دختری که تنها دغدغهاش رنگِ لاکش است، بیدغدغه باشم.
به پشتِ سر که نگاه میکنم،
متوجه میشوم نه نوجوانیام را شبیهِ یک نوجوان گذراندهام و نه جوانیام را شبیهِ جوان؛ من تا سر بلند کردم، بارهای روزگار روی شانههایم گذاشته شد.
من تمام زندگی را با عمقِ وجود، با ذرّهذرّهٔ تنم، عمیق زندگی کردهام و رنج و غمش را چشیدهام و بالا و پایینیهای بسیاری را زیستهام.
حال، در این نقطه از زندگی که خیلیها تازه شروع میکنند به گرفتنِ بعضی مسئولیتها، از مسئولیت بسیار خسته شدهام و احساس میکنم برای ادامهٔ زندگی نای ادامهدادن ندارم.
من در آن نقطهٔ زندگی که باید شروعِ مسیرم باشد، با خستگیِ خودم روبهرو شدهام.
#لیمه_حمیدی
@nawisnda
دخترای قشنگم ازتان یک مشوره میخام🙃🌷
Читать полностью…
ما نینی داریم🙂🎀🫠 یک روز خانه مان نیاد فکر میکنم از دلتنگیش دق میکنم.
او بسیار برای من دوستداشتنیست.
فکر کردم باید از قلم هم ببرم، اما دیدم جز این، کسی پایِ دردهایم نمینشیند.
لیمه حمیدی
آخ شب،
آخ تاریکیِ محزون،
من از تو ناامیدترم.
حالِ روزگارِ من از سیاهیِ تو سیاهتر است.
آخ شب،
تو از درد چه میدانی که
من از درد میمیرم و اما تو
باز هوای سحر داری.
تو از غم چه میدانی؟
آخ شب،
من از تو محزونترم،
من از تو دلگیرترم
مرا غم میبلعد
کسی صدایم را میشنود؟
همهگان رفتهاند
دیوارها فروریخته است
من از شب ناامیدترم
مرا نجاتم ندهید
من از شب تاریکترم.
#لیمه_حمیدی
من با این دیوارهایِ ریخته چه کار کنم؟
با این غمِ بیحساب چه کار کنم؟
با این همه چرایِ بیچرا چه کار کنم؟
آخ…
گمان میبرم دیگر قلم هم توانِ بیرونکردنِ این حجم از اندوه را از من ندارد؛
شاید باید دیگر با قلم هم قطعِ ارتباط کنم.
همهی دیوارها فرو ریختهاند،
خاک چشمهایم را میسوزاند،
همهچیز و همهکس ترسناکاند…
من با این همه ترس چه کار کنم؟
از همهچیز بریدهام
و گمان میبرم این آخرین بیانِ من باشد؛
دیگر مرا قلم یار نیست.
لیمه حمیدی
میشود از ته قلبتان برایم آمین بگویید؟ شاید دعای شما در حق من قبول شود.🙂
این را عاجزانه ازتان میخوایم.
برای رسیدن به معنای حرفهایم متوجه این باشید که هدفم دین است! نه قوانین و دولت.
هر چه هم که بخواهند علیهاش حرف بزنند ولی در همین وطن پر از بدبختی و سختی، ما با عزت و احترام زندگی میکنیم و اسلام واقعی، ما را به هیچ قید و بندی نکشانده.
میخواست مرا بترساند؛ و اما من، زنی بودم که در سرزمینِ ممنوعهها عاشق شده بودم و عشق را مستانه فریاد میزدم.
دیوانهگان را چه باک است از افتادن؟!
#لیمه_حمیدی
@nawisnda
از آن آدمهای هستم که وقتی برایم زنگ میاد، آنقدر صبر میکنم که قطع شود… و نیم از ماه همش موبایلم در حالت پرواز است.
Читать полностью…
من یک ربات پیدا کردیم که فقط کافیست اسم کتاب را سرچ کنین خودش مستقیم بدون معطلی، پیدیاف کتاب را برایتان میاره🫠 خیلی خوبه
گفتم به شما هم بفرستم به درد تان میخورد🌹🤍
/channel/katab_dar_bot
از منی که در خانوادهی بزرگ شدیم که بابهام که کلان تمام فامیل است، بهدلیل اینکه من استاد هستم اجازه نمیدادند سرِ دستشان آب بیندازم، چون این را بیاحترامی میدانستند.
توقع این را نداشته باشید که وقتی به من بیاحترامی کردید، هنوز با شما دوست بمانم یا در جایی بمانم که برایم بیاحترامی شود.
آقایان کانال از تان سوالی دارم لطفا پاسخ بدین.
دخترای عزیزم شما روی این پست هیج ریاکشنی نزنین میخام به جواب سوالم برسم؛ ممنون همهی تان
آقایان اگر دختری بهخاطر اجبارِ شرایط زندگی وارد تنفروشی شده باشد،
و شما بدانید که این کار انتخابش نبوده و برای اولین بار به چنین موقعیتی آمده،
آیا حاضر هستید با او ازدواج کنید؟