-
و آنگاه که مرا دید، حیرت زده نگاهم کرد و گفت: تو را جایی دیدهام! فقط نگاهش کردم و شاید همین یک نگاه خودش سوال بود؛ ادامه داد، عطرت به عطرِ میان کتابها میماند، آیا تو همانی نیستی که تو را میان واژهها زندگی کرده بودم؟!...
– «دوستم داری؟»
– «بیا برت چای دم کدیم، تو چای بنوش و مه، قندِ نگاهت را… باز گپ میزنیم.»
#لیمه_حمیدی
گفت: چی میکنی؟
گفتم: مینویسم، آهنگ گوش میدم، کتاب میخانم، گریه میکنم…
گفت: چرا گریه؟
گفتم: شاید دلتنگتم…
نویسندگی یعنی بیان آنچیزی که «هست» و وجود دارد، با انتخاب واژگان درست و مناسب؛ فرقی نمیکند آنچیزی که وجود دارد، در زمین باشد یا در خیال یک آدمی…
#لیمه_حمیدی
و یک روزی خواهم رفت؛ اما تو، هیچ نامهای از من پیدا نخواهی کرد…
چرا که من، بارها حرفهایم را گفته بودم؛ بارها تلاش کرده بودم که مرا نگه داری، که برای ماندنم دلیلی بیاری.
و این رفتن، نه خداحافظی خواهد داشت، نه انتظاری برای برگشت؛ که فقط دلکندن برای همیشه خواهد بود.
#لیمه_حمیدی
هر سوال یا مشکلی در بخش نوشتن و نویسندگی دارین، بپرسین تا در آموزش بعدی جوابش بدم🤍
Читать полностью…
آموزش نویسندگی با لیمه | جلسهی دوم
• مراحل نوشتن
ما در چند مرحله میتوانیم بنویسم؟
ایدهپردازی چیست؟
پیشنویس چیست؟
بازنویسی چگونه اجرا میشود؟
#آموزش_نویسندگی_با_لیمه
میگفت:
«چه خوب که اسمت، هیچ اسمِ دیگری جز همین نیست…
چرا که این، زیباترین اسمیست که شنیدهام؛ اسمی که با تو، با عزیزِ قلبم، چنان عجین شده که انگار از ابتدا برای تو بوده است.
این دقیق، همان اسمیست که میتوانست نامِ معشوقِ من باشد.»
و چه خوشبخت بودم من،
که حتی نامم را نیز اینچنین دوست میداشت…
#لیمه_حمیدی
قصههای کوچهی ما | قصهی سوم
ثریا اینبار که به شهرِ خودش، برای دیدنِ پدر و مادرش آمده بود، شبی را هم مهمانِ نازنین، رفیق کودکیاش شد.
اما حالا دیگر ثریا تنها نبود؛ دو طفل داشت.
نازنین چهار سال پیش را خوب به یاد داشت؛ همان روزی را که ثریا با لباسِ عروس، سوارِ موترِ گلپوش شده بود.
آنشب، بعد از آنکه طفلهای ثریا به خواب رفتند، ثریا سفرهی دلش را پیش نازنین باز کرد.
گفت:
«شوهرم خیلی بد میزنه مره نازنین جان. برمه لباس نمیخره، یک چیزه بیاجازه خورده نمیتانم.
دخترمه ننوهایم ازم دور میکنن و علیه مه تربیه میکنن… اما ده قصهی زدنش نیستم، نازنین جان!
مره ای به فغان آورده که همه یک تیم میشن و مه تنها میمانم؛ خشویم، ننوهایم و شوهرم.
آدم توقع داره یک نفر از خودش ببینتش، نه که هر طرفه نگاه کنه، باز خودش تنها باشه.»
نازنین که با خرواری از اندوه به قصههای رفیقش گوش میداد، آهی کشید و گفت:
«آخ خوارکِ روز ندیدهام! پس چاره چیست؟ اگر یک روز پایت به جدایی برسه، فکر میکنی پدرت پشتت ایستاد میشه؟»
ثریا که داشت گوشهی شالش را دورِ انگشتش حلقه میکرد؛ گفت:
«نی خوارکم… چه کمکی؟
میگه با لباس سفید رفتی، با کفن سفید هم حتی نیا.
باز کاش سواد میداشتم.
از دست ای حاکم قریه خو درس هم خوانده نتانستم.
از دست کاکاهایم که گوش پدرمه پر میکدن، یک خیاطی هم نتانستم یاد بگیرم.
حالی مجبور هستم هر چی شوه تحمل کنم؛ چون اونجه، حداقل یک سرپناه خو دارم.»
نازنین چیزی نگفت.
لحظهای به صورت رفیقش نگاه کرد و بعد آهسته گفت:
«راست میگی ثریا جان… آدم وقتی هیچ جایی برای رفتن نداشته باشه، حتی همو خانهای که دلش نمیخواید را، مجبور میشه خانه صدا کنه.
اما کوشش کن اگر بتانی، همونجه یگان کورسهای سوادآموزی پیدا کن! چون حداقل بتانی ده سال بعد، خوده از او خانه خلاص کنی.»
آنشب گذشت و فردایش ثریا به شهری که خانهی شوهرش بود، برگشت.
چند ماهی گذشت.
تا اینکه یک روز، زرغونه، همسایهی بغلی نازنین، با حالِ پریشان به خانهاش آمد.
هنوز دم در بود که گفت:
«دلکم داغ شده نازنین جان… ثریاگکِ بیچاره ره ایورش کشته.
باز شوهر ظالمش رفته به پدر ثریا گفته: دخترت یاغی شده بود.
رفته پیش زن همسایه که سواد یاد بگیره.
باز او زن همسایه هم یک زنِ طلاقی.
بیدرم دیدهاش ده راهِ کورس با یک مرد گپ زده…
خدا میفهمه چی کارها کده که ما خبر نیستیم.
ای لکهی ننگه کجا میبردیم؟
ما هم زدیم، کشتیمش…
بیا جنازهی دخترِ فایشهات ره ببر.»
#لیمه_حمیدی
درآمد من از کانال تلگرامم داره به دو دلار میرسه🫴🏻 فکک کنم دگ پولدار شدمم😁
Читать полностью…
جلسهی اول آموزش نویسندگی با لیمه
• تعریف اصلی نویسندگی
• چطور فکر خود را داشته باشیم؟
• چطور معنای خود را پیدا کنیم؟
• چطور وارد نوشتن شویم؟
#آموزش_نویسندگی_با_لیمهЧитать полностью…
احساس میکنم کمی بهترم پس امشب منتظر اولین جلسهی آموزش رایگان در اینجا باشید🥰
Читать полностью…
قدری مریضم که فکر میکنم بدترین مریضی جهان را گرفتهام…
تب و سپس لرزههایش، مره کشت.🤒
کاش مرا قدرتی بود؛
تا تصویرِ تو را
در آغوشِ خستهام،
نقاشی میکردم.
#لیمه_حمیدی
بعد از شش سال دوری، این دو فنجان قهوه، حکم طلا را داشت…
باورم نمیشه که تانستم با او ساعتی بنشینم و از زمین و زمان حرف بزنم.
سلام، منِ عزیزِ بیستویکسالهام.
اگر من، امروز همان دخترکِ هجدهسالهی سه سال پیش بودم، شاید از آمدنت به لرزه میافتادم.
آمدنت مرا به هراس میانداخت؛ از بزرگتر شدن، از بیشتر فهمیدن، از مسئولیتهایی که با خودت میآوردی و از روزهایی که دیگر شبیه کودکی و نوجوانی نبودند.
اما امروز، منی که اینجا ایستادهام، منی که بارها خطا کردهام، افتادهام، تصمیمهای نیک و بد گرفتهام، شکست خوردهام و دوباره بلند شدهام، دیگر از آمدنت نمیترسم.
بلکه با آغوش باز به استقبالت آمدهام و به تو سلام میکنم.
شاید هنوز خیلی چیزها را ندانم و گاهی میان انتخابها سردرگم شوم، اما حالا میدانم که قرار نیست برای همهچیز جواب داشته باشم و همیشه درست تصمیم بگیرم.
گاهی باید زندگی کنم، تجربه کنم، اشتباه کنم و از نو یاد بگیرم.
بیستویکسالگی، امیدوارم آمدنت دلیلی باشد برای تصمیمهای بهتر، تجربههای بیشتر و فهمیدنهای عمیقتر؛ برای اینکه بیشتر خودم را بشناسم و کمتر خودم را سرزنش کنم.
امیدوارم در این سال، بیشتر به خودم اعتماد کنم، برای چیزهایی که میخواهم شجاعتر باشم، برای چیزهایی که دیگر سهم من نیستند راحتتر دل بکنم و یاد بگیرم که گاهی نرسیدن هم بخشی از مسیر رسیدن است.
پس سلام، بیستویکسالگی.
نمیدانم قرار است چه چیزی برایم با خودت بیاوری، اما این بار نمیخواهم از ناشناختهها بترسم.
میخواهم بیایم و زندگیات کنم؛ با تمامِ خندهها، گریهها، اشتباهها، آدمها، رفتنها و رسیدنهایت.
به امیدِ سالی که وقتی در پایانش دوباره به خودم نگاه کردم، ببینم یک قدم بیشتر به خودی که همیشه آرزویش را داشتم، نزدیک شدهام.
بیستویکسالگیام مبارک.
چه «روز دختر»ی؟ آنگاه که کوچههای کابل، زنجیرهای نامرئی را به گلوی خستهی دخترکان گره زده است...
آنگاه که سیاهی بر روزگارشان سایه افکنده، در کجای این جغرافیا روزِ دختر معنا دارد؛ آنگاه که هر طلوع، تکرارِ ملالآورِ سیاهیِ شبِ گذشته است؟
#لیمه_حمیدی
همهی ما از بدی آدمهای دیگر حرف میزنیم، پس آنهایی که بد استند، کجا هستند؟
شاید هر کدامِ از ما، آدم «بده»ی داستانِ کسی دیگر هستیم…
#لیمه_حمیدی
قصههای کوچهی ما | قصهی چهارم
شوهرِ پروانه هر شب به سراغِ زنهای دیگر میرفت.
فرید عاشق زنی بود به اسم پری، اما آندم که خواست او را از آنِ خود کند، مادرش میان آن دو ایستاد و ممانعت کرد؛ مادرِ فرید متقاعد بود که عروسش باید به انتخابِ خودش باشد، چون گمان میبرد او بیشتر از همه خیرِ فرزندش را میداند.
فرید اما مردی ناتوان بود؛ چون شجاعتِ ایستادن پای تصمیمِ خودش را نداشت.
به حرف مادر تن داد و از عشقش، پری، گذشت.
مادر هم دختری ساده و دوستداشتنی به اسم پروانه را عروس خانهاش کرد.
اما فرید، حتی برای یکبار هم تلاش نکرد به صورتِ نوعروسش نگاه کند یا کوشش کند زنی را که وارد زندگیاش شده بود، بشناسد.
پروانه که با کولهباری از آرزو به خانهی فرید آمده بود، حالا شاهدِ بیبندوباریهای شوهرش بود؛ چون فرید, شبانه، آشکارا از کنار زنش، پروانه، بلند میشد و به سراغِ زنهای دیگر میرفت…
اما مادرِ فرید از پروانه شاکی بود و او را زنی بیلیاقت میدانست؛ چون به نظرِ او، پروانه نتوانسته بود دلِ شوهرش را به دست آورد.
و اینگونه، تاوانِ خودخواهیِ یک زن و ضعفِ مردی را، زنی دیگر پرداخت.
#لیمه_حمیدی
https://www.instagram.com/reel/DeNG2TAMcHa/?stkn=MXR1ZjVkOWlyMG41Nw==
Читать полностью…
و اعتراف میکنم که تو را دوست میدارم و به بودنت محتاجم؛ همچون ماهی که به دریا…
#لیمه_حمیدی
میفامین امروز چی شد؟
امروز یک فصل آقای قاضی، صبح وقت، از خانه بیرون شد و به سمتِ کشورِ دیگری، پرواز کرد؛ برای طی مراحل…
بچم با آدمهای جدید و کشور جدید چیکار کند؟!
به یادِ آن فصل، یک قلب بفرستین که احساس بیکسی نکند🥲❤️
مه همیشه درآمد دلاری داشتیم، خی چرا هنوز غریبکم؟ مثلا معاش دلار آمریکا گرفتیم، از کانادا هم گرفتیم، یورو هم گرفتیم.
اما پولدار نشدیم🤦🏼♀️
برای بعضی آدمها باید مدال داد؛ مدالِ خوب بودن، مدالِ بینقص بودن، مدالِ دوستداشتنی بودن…
تا دست از سرِ ما بردارند؛ تا مدام در پیِ این نباشند که به دیگران ثابت کنند آدمهای خوبی هستند؛ تا بگذارند ما هر طور که دلمان میخواهد زندگی کنیم؛ و در هر فرصتی، خوبیهای پوشالیِ خود را به رخِ کمبودهای طبیعیِ ما نکشند.
تا برای بالابردنِ خودشان، مدام در پیِ تحقیرِ دیگران نباشند و گمان نکنند که اگر دیگری کوچک شود، خودشان بزرگتر دیده میشوند.
برای رهاییِ خودمان هم که شده، باید یکبار برای همیشه، برای آدمهای خودشیرینِ اطرافمان، لوحِ «باشه، تو خوبی!» صادر کرد و آنها را بر صندلیِ خوب بودن نشاند؛ شاید اینگونه، دیگر دست از اثباتِ خوبیهای واهیِ خود بردارند.
#لیمه_حمیدی
برای دریافت آموزشهای رایگان نویسندگی روی هشتگ زیر کلیک کنید و فایلهای صوتی را به ترتیب به دست آورید.
#آموزش_نویسندگی_با_لیمهЧитать полностью…
دیشب ساعتهای یک از تب و لرزهی شدید بیدار شدم
و چون شب بود هزار رقم گپ در دلم میگشت
بعد به این فکر میکدم که اگر بمیرم و کسی بخواهد آقای قاضی را منتشر کند، چقدر ناراحت میشم.
یا باید از دست خودم منتشر بشه یا برای همیشه فراموش بشه
کاش بودی…
تا پریشانحالیهای من را با چشمِ خود میدیدی؛
تا غمِ پنهان در نگاهم را،
پس از این همه امیدِ واهی به آمدنت، میخواندی.
کاش بودی
و خودت شاهد میشدی
که هجرانت چگونه مرا به سوگ نشانده است؛
که این دلتنگیِ جانفرسا
با آن معشوقِ شادِ دیروزت چه کرده،
که چگونه مرا از درون، فرسوده است و به حالِ زار نشانده است.
کاش بودی
تا اشتیاقِ خفته در چشمانم
برای دیدنت را میدیدی،
تا میفهمیدی پشت این سکوت،
چه بیتابیِ عمیقی
برای رسیدن به تو پنهان مانده است.
ای کاش بودی…
شاید اگر بودی،
اینگونه در تبوتابِ فراق
نمیسوختم؛
اینگونه در سودای عشقت، جانبهلب نمیشدم.
کاش بودی…
#لیمه_حمیدی
تا رمق در تنِ ما هست، بیا.