مراسم یلدای سال ۱۴۰۴
به لطف شما عزیزان همیشه همراهم
به بهترین شکل ممکن انجام شد .
www.nanoeshgh.com
🥳 خبر خوش 🥳🥳
سایت نان و عشق آپلود شد
دوستان برای اینکه تعداد بیشتری با ما آشنا بشن
و بتونیم مشکلات بیشتری از مردم حل کنیم
از سایت نان و عشق بازدید کنید و اون رو به دیگران معرفی کنید
از واریزی هاي شما
یکی از کارمندان دفتر رو به کلاس طراحی سایت فرستادم
و الان ماشالله خیلی پیشرفت کرده
این سایت هم طراحی ایشون هست
مبارک تمام شما عزیزان باشه که به من اعتماد دارید و همیشه همراهم هستید
از اینکه در جمع شما هستم، به خودم میبالم 🌹
www.nanoeshgh.com
برگزاری کلاسهای خیاطی توسط استاد باقری که سالهاست تحت پوشش نان و عشق میباشد، دو دختر یتیم دارند ....
در حال حاضر در دفتر تدریس میکنن و حقوق میگیرن
درگیرودار اثاث کشی به دفتر جدید ، که خانم و اقای ساغرچی عزیز برای گروه نان و عشق خریداری کردند
Читать полностью…
وقتی برای بستن دفتر نان و عشق به آنجا رفاه بودم . کارمندان دفتر سورپرایزم کردن و برام تولد گرفتن❤️❤️
Читать полностью…
امروز . ۱۷ اسفند ۱۴۰۲ ، آخرین پخش نان و عشق و جشن عید بچه ها
Читать полностью…
وقتی آسنا کوچولو برای اینکه از اتاقم بیرون نره دلبری میکنه
Читать полностью…
🌹 عزیزانِ همیشه همراهم 🌹
سلام
در تاریخ ۱۷ اسفند ، آخرین پخش ارزاق و البسه برای شب عید ، در سال ۱۴۰۲ را داریم .
مبلغ درنظر گرفته شده برای هر نفر
جهت تهیه روغن و ..... شکلات و .... و لباس
حداقل ۴۰۰ تومان است .
و ما در حال حاضر ۷۰۰ نفر تحت پوشش نان و عشق داریم .
دستهای مهربانتان در دستهای قدرتمند خدا
۶۰۳۷ ۶۹۷۶ ۰۴۲۷ ۹۸۹۰
بانک صادرات
مریم مظفری پور کرمانشاهی
پسرم هر ماه برای چکاب با هزینه های شما به دکتر میره
Читать полностью…
برگزاری جلسات مشاوره روانشناسی رایگان توسط یاور همیشگی نان و عشق . دکتر علیرضا مرتضوی عزیز
Читать полностью…
دخترم درباره زندگینامه استاد محمد رضا شجریان توضیح میده
Читать полностью…
برای تهیه پک یلدایی برای هر خانواده یک میلیون تومان در نظر گرفته ایم
Читать полностью…
آقا نصرت ، دسته گل پلاسیده ای را که از روی قبرها جمع کرده بود ، به سمتم گرفت و گفت : این واسه تو
از دستش گرفتم و بوییدمش و گل از گلم شکفت، ادامه داد : منو بخشیدی؟
پرسیدم : چرا ؟
گفت : بچه ها گفتن میخواستم موادیت کنم
یادم آمد که پاهایم را در گور خالی آویزان کرده بودم و از قابلمه ی کنارم برای شاپور و جواد و منوچهر و .... پلوگوجه ، در بشقابها میریختم که یک مرتبه نصرت با سرنگی تلوتلو خوران به سمت من دوید ، بچه ها به سمتش رفتند و من نتوانستم مانع کتک زدنش شوم
بعد صورت خاکی نصرت را شستم و برایش پلو گوجه ریختم و در حالیکه صدای بدوبیراه گفتن بچه ها همچنان می آمد با هم غذا خوردیم ....
گفتم : یادم نمیاد
دوروبرش را نگاه کرد و گفت : چی میزنی که یادت نمیاد به منم بده
و صدای خنده مان در گورستان پیچید
آن روز عمیقا احساس تنهایی کردم که چرا نمیتوانم کاری کنم که فرزند آقا نصرت ها ، راه پدر را نروند و هرگز در تصورم هم نمیگنجید که روزی بتوانم در آن حوالی ، دفتری برپاکنم که به خانواده آنها " نان و عشق " بدهم.
شما عزیزانِ همیشه همراهم
تنهاییِ آن روز مرا از یادم بردید
یک قابلمه پلوگوجه ی من را به دیگهای پر از نذری تبدیل کردید
برای فرزندان بی پناه آنجا، پدری و مادری کردید
تا به خودم آمدم ، دفتر نصیرآباد پر شد از " نان و عشق "
کلاسهای آموزشی هر روز برپا شد
هزینه های سرسام آور درمان پرداخت شد
پول رهن خانه ، هزینه تحصیل ، قربانی و نذری ، آزاد کردن زندانی ، تهیه جهیزیه و سیسمونی و ..... خلاصه هر کاری که انجامش ، برای آرامش یک زندگی لازم است را انجام دادید .
معجزه شدید برای این بچه های نا امید که اگر چکمه ای داشتند باید به نوبت میپوشیدند
نانتان را در عشق فرو بردید و در دهان خود و عزیزانتان گذاشتید ، قبول شدن دختر آقا نصرت ، در رشته پزشکی ، قوت قلبتان شد و جان دوباره گرفتید .
در تمام این ۱۵ سال ، حتی یک بار هم دست من را خالی نگذاشتید ، دستم که هیچ ، بغلم را از عاشقانه هایتان پر کردید
خیرالنسا خانم گفت : نزدیک عیده ، تلویزیون نداریم ، مریم چه کار کنم ؟
نمیدانم شما چطور صدایش را شنیدید که همان موقع زنگ زدید و گفتید : مریم من یه تلویزیون اضافه دارم ، بفرستم؟
هنوز مهر بی پایان شما برایم عادی نشده و مبهوت این دعاهایی هستم که از ته دلهایشان به سوی شما روانه میشود
از اینکه در جمع شما هستم به خودم میبالم
ممنونم که یک سال دیگر در کنار من بودید.
چه زیباست این عشق رویایی
چه رویای زیبائیست در خیال من
خیالی آرام و امیدوار به لطف خدا .....
نوروز ۱۴۰۴ مبارک
موسس و مدیر گروه همیاران نان و عشق
مریم مظفری پور
@nan_o_eshgh
تو میتوانی بوی پائیز را توصیف کنی؟
مثلاً بگویی........
حق داری نتوانی
آخر شمیم ها که قابل وصف نیستند
نهایتا میشود گفت بوی خوب یا بوی بد
اما هر چه هست بوی پائیز امسال با پارسال فرق میکند
شبیه به بوی پائیزهای بچگی ست
سی سال پیش
چهل سال پیش
همانی که میگفتند بوی عاشقی ست
نفس که میکشم بوی برگهای خیس درخت مو وسط حیاط می آید که پدر شاخه هایش را با داربست تا دیوار کوچه کشیده بود
بچه شده ام ؟
خیالاتی ؟
بی هیچ استرسی
بی هیچ توقعی
بی هیچ کینه ای
سبکبال و پر از شوق
مثل بادبادکی که نخش رها شده و در آغوش باد میرقصد
هیچ کس نمیتواند بوی پاییز را وصف کند
اما تو خوب میدانی که علت این تفاوت چیست ......
#مریم_مظفری_پور
@nan_o_eshgh
@nan_o_eshgh
@nan_o_eshgh
خانم و آقای ساغرچی عزیز
که در نصیرآباد برای گروه نان و عشق ،ملکی به عنوان دفتر ، خریداری کردند
@nan_o_eshgh
آخرین روزهای سال ۱۴۰۲
به بهانه ی تولدم در اول فروردین
خوشتر از ایام عشق، ایام نیست
بامداد عاشقان را شام نیست
به خودم میبالم که در جمع شما هستم
شماهایی که بدون هیچ توقع و اما و اگری ، یک سال دیگر ، برای حل مشکلات این مردم بی پناه با قدرت ایستادید و نان تان را در عشق فرو کردید و خوردید .
با وجود دوری و سختیِ راه به نصيرآباد آمدید و عشق تدریس کردید
اتاق کوچک و بی امکانات دفتر را مطب کردید و مشاوره روانشناسی و پزشکی دادید
درب خانه تان را باز گذاشتید تا مردم وسایل اهدایی شان را بیاورند
وقتی ننه جان برای رفتن به ملاقات پسرش در زندان، پول نداشت، هزینه آزادی او را پرداختید
هزینه های درمان را واریز کردید، حتی درمان آقا بهروز با آنکه میدانستید زنده نمیماند
جهیزیه و سیسمونی دادید و لباس دامادی بر تن فرزندانی کردید که شاید نامش را هم نمیدانستید
هر ماه اقساط وامی را پرداخت کردید که مباحناز خانم برای درمان دخترش گرفته و یا انار خانم برای رهن خانه
قربانی کردید و نذری دادید و نپرسیدید چه کسی خورد؟ کارتن خوابها؟ بچه های کار؟ خانمهای سرپرست خانواده؟
سقف شدید برای خانواده های بی خانمان
نمیدانم آن زمان که پریسا از من تلویزیون خواست تا خواهر و برادرهای یتیمش سرگرم شوند ، صدای او را چگونه شنیدید که به هفته نرسیده تلویزیون در خانه آنها بود
وقتی مرتضی کوچولو نتوانست غذا بخورد، تا هزینه های درمانش را ندادید غذا از گلویتان پایین نرفت
آخر پری زاده اید یا انسان؟
جنس قلبتان از چیست؟
اندازه ی دلتان چقدر است که بیش از ۷۰۰ نفر زن و مرد و کودک بی بضاعت را در خود جای داده ؟
به یقین میدانید " شما مالک ابدی آنچه بخشیده اید، هستید "
اثرات کارهایی که میکنید، صد سال پس از شما هم ، در جهان باقیست
وجودتان زمین را جای زیباتری برای زندگی میکند
قلبم به مهر تک تک شما گرم است و با این دلگرمی تمام تلاشم را میکنم که رسالتم را به درستی انجام دهم تا بتوانم با آرامش به چشمهای حضرت دوست نگاه کنم
از اعتمادی که در تمامی این سالها به من داشته اید صمیمانه سپاسگذارم
امیدوارم امانتدار خوبی باشم و اگر وقفه ای در انجام وظایفم پیش آمد، مرا با همان قلب دریاییتان ببخشید
دوستدار شما
موسس و مدیر گروه همیاران نان و عشق
#مریم _ مظفری _پور
سال نو مبارک
تشکر کاملا شخصی از
مرجان کشاورزی عزیز
سایه جان کلاهی
و طاهره جان بشیر
که سالیانِ سال است که برای روشن ماندن چراغ دفتر نان و عشق از هیچ تلاشی فروگذار نبوده اند. قدردانتان هستم .
@nan_o_eshgh
بابا
خیلی وقت است که ننوشته ام
حتی دلم برای نوشتن تنگ هم، نشده
پیشترها ، قلم و کاغذ من را به سوی خود میکشیدند.
این روزها آنقدر سرم شلوغ است که وقت برای انجام کارهایم ندارم چه برسد به نوشتن
شاید اینهم از اثرات بالا رفتن سنم است مثل موهای سفید لابه لای ابروانم
خدا بیامرز پدرم میگفت : تا وقتی "عشق" تو نوشته هات باشه، یعنی هنوز جوونی مثل من ....
کاش از او پرسیده بودم اگر نتوانم بنویسم چه معنی دارد
با خودم فکر میکنم آخرین بار که دست به قلم برده ام ، کی بود؟
آنقدر دور که نمیتوانم به یاد بیاورمش .
پس همان است، همان چیزی که احساس میکنم از زندگیم کم شده. جای خالی نوشتن و جای خالی ها چه آزار دهنده اند
مثل جای خالی بابا
جای خالی بابا خیلی بزرگِ
مثل خودِ بابا ، مثل دستهایش، مثل شکمش ، مثل قلبش
آنقدر بزرگ که با هیچ چیز پر نمیشود، حتی با یادش
اگر من مُرده بودم، تا حالا بابا صد تا شعر برایم گفته بود، شعرهایی که مطمئنم نمیتوانست تا آخرش بخواند، مثل شعرهایی که برای مادربزرگ مینوشت و همیشه وسط خواندنش میگریست.
آها.... دارد یک چیزهایی دستگیرم میشود، آخرین نوشته ام یک و سال و اندی پیش بود، وقتی در راه بیمارستان، در حال رانندگی برای بابا خواندمش
او در حالیکه مثل همیشه تظاهر به خوب بودن حالش میکرد به اتوبان زل زده بود و گوش میکرد بعد خندید و گفت: پدرسوخته این جملات رو از کجا میاری؟ ..... جمله ی اولت رو حذف کن که خواننده به فکر بره....کلمه کاش رو پاک کن به جاش بذار اگر ...... حقا که دختر خودمی ....
دلم میخواهد باز هم بنویسم
به طمع اینکه هر کس نوشته ام را بخواند بگوید :
حقا که دختر احمد مظفری هستی
#مریم_مظفری_پور
@nan_o_eshgh
تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
مادرم بعد تو هی حال مرا میپرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را
قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را
عشق با اینکه مرا تجزیه کرده ست به تو
به تو اصرار نکرده ست فرایندش را
دختر کوچولوی من با دیدن کادویی که براش فرستاده بودین بال درآورده بود
Читать полностью…
محمد جان که سالهاست تحت پوشش نان و عشق بوده ...
قبولی او در دانشگاه خستگی رو از یادمون برد