11243
یادداشتهای ایرانشناسی میلاد عظیمی @MilaadAzimi
برای ایران
امروز روز مهم و سرنوشتسازی است. من به دکتر پزشکیان رأی دادم. این را برای ایران سودمند و ضروری میدانم. بهگمانم رأی به دکتر پزشکیان کوششی کمهزینه در راه بهبود تدریجی اوضاع، ترمیم شکافها و تحکیم انسجام ملی است. تلاشی برای بسط آشتی و عزیز داشتن جانب عقل و اعتدال و میانهروی است.
برای کسانی که به دکتر جلیلی رأی میدهند و کسانی که در انتخابات شرکت نمیکنند احترام قائل هستم. طبعا آنها به مصلحتدید خود عمل میکنند و ما نیز هم. تلقی ما از منافع ملی متفاوت است. انشاءالله همه در پیشگاه ایران مأجوریم. فردا باید در کنار هم زندگی و کار کنیم و مدارا و رواداری بایستهٔ این همزیستی است.
امیدوارم سرانجام کار به سود ایران و ملت ایران باشد.
/channel/n00re30yah
تیراندازی برخی ایرانیان به بیستون و نقش رستم
عارف قزوینی در پیشانی یک تصنیفش یادداشت تأملبرانگیز و تکاندهندهای نوشته است:
«هیچ وقت فراموشم نخواهد شد و الحق فراموش شدنی هم نیست که در موقع عقبنشینی از جنگ روسها، بعضی از ژاندارمها و مجاهدین نزدیک بیستون رسیدند، تمثال بیمثال داریوش را که نام و نشانش از افتخارهای دیرین این ملت حقناشناس است، بنا کردند به شلیک و قریب چندصد فشنگ بر آن کوه باشکوه خالی نمودند؛ کوهی که وقتی کمر چرخ در مقابل عظمت آن خم بود. تا وقتی که یک نفر سوئدی یا آلمانی رسیده و فریاد زد که چه دشمنی با شرافت ملّی و تاریخی خود دارید؟ این بود دست کشیده و رفتند به جایی که عرب نی انداخت» (کلیات عارف قزوینی، به اهتمام عبدالرحمان سیف آزاد، تهران، امیرکبیر، ۱۳۵۷، ص ۳۵۶).
استاد فقید علیرضا شاپور شهبازی در مقدمۀ کتاب ارزشمند شرح مصوّر نقش رستم فارس نوشته است:
«در آخر دورۀ قاجارها تفنگچیان کنار جوی آب نقش رستم بساط پهن میکردند، و بر سر به هدف خوردن گلولههایشان بر چشم و چهرۀ تصاویر بیدفاع نیاکانشان شرط میبستند و چون با گلولهای به کندن و یا پاشیدن پیکر تراشیدهای توفیق مییافتند، فریاد شادیشان به هوا میرفت و زمین از گناه بیاعتنائیشان میلرزید»(ص۵).
تا سیطرۀ جهل و خودکامگی و ظلم و وهن و فقر، مردم را در سهکنج نومیدی و سرخوردگی و خشم و عطلت و نفرت درمانده میکند، تا کرامت انسانی و عزّت ملّی پامال وهن و غدر و بیداد است، بیم تیرافکندن به بیستون و تختجمشید و مسجد شیخ لطفالله هست. بیم هزار چیز دیگر هم هست.
رهزن دهر نخفتهاست مشو ایمن از او
اگر امروز نبرده است که فردا ببرد
/channel/n00re30yah
ملال!
امروز ملالی بهکمالم دارد
باور نکنی که بر چه حالم دارد
از هر چه بر اندیشهٔ مردم گذرد
زان چیز و ز عکس آن ملالم دارد.
پانوشت
دیوان کمال اسماعیل، طبع بحرالعلومی، ص۸۵۰.
/channel/n00re30yah
استعفای آبتین گلکار از دانشگاه
استعفای آبتین گلکار از دانشگاه خبری تلخ و مأیوسکننده است.
در کتابخانهٔ کوچکم قفسهای به کتابهای آبتین گلکار اختصاص دارد. هر چه ترجمه کند میخرم و میخوانم. طیف گستردهای از کتابخوانان از ذوق و دانش و حسن انتخاب او بهرهمند شدهاند و بهرهوری از فیض او منحصر به دانشجویان و محصور به دانشگاه نیست.
امیدوارم زمینهٔ ادامهٔ حضور ایشان در دانشگاه فراهم آید.
/channel/n00re30yah
یادی از محمدتقی دانشپژوه
دوست عزیز و دانشمند آقای دکتر رسول جعفریان کتاب جالبی منتشر کرده است به اسم محمدتقی دانشپژوه در دانشگاه تهران (کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران، ۱۳۹۸). این کتاب اسناد اداری سالهای خدمت استاد دانشپژوه در دانشگاه تهران است؛ یعنی سالهای میان ۱۳۱۸ تا ۱۳۵۵. دانشپژوه یکی از دانشمندان برجستهٔ ایران معاصر بود. با کارنامهای درخشان. او کتابشناسی بزرگ و فهرستنگاری کمنظیر بود. متون بسیاری را تصحیح و منتشر کرد. مقالات بسیار نوشت. آثارش مورد استناد ایرانشناسان بود و هست. نامش در مجامع ایرانشناسی بلند بود و هست. او اعتبار دانشگاه تهران بود و هست.
ایرج افشار برآورد کرده که دانشپژوه قریب به صدهزار نسخهٔ خطی و سند را در کتابخانههای ایران و جهان دیده و فهرست کرده است. همو دانشپژوه را «فهرستنگاری جهانی» نامیده است.
دانشپژوه مردی خاموش و بیهیاهو بود. به پیش چشمها نمیکشید خود را. سرش به کارش بود. مستغرق بود. افشار نوشته با دانشپژوه و اللهیار صالح به سفر کاشان میرفتند تا چند نسخهٔ خطی ببینند. در کویر میان آران و کاشان به شب افتادند و طوفان شن شد. چشم چشم را نمیدید. از ماشین پیاده شدند و افشار مقداری شاخه و بوته کند تا زیر چرخ بگذارد که ماشین راه بیفتد. دانشپژوه در آن مخمصه به افشار گفت اگر نتوانیم به راهمان ادامه بدهیم سرنوشت آن نسخهها و فهرست کردنشان چه میشود. افشار پرخاش میکند که مرد حسابی داریم زیر شن دفن میشویم تو به فکر نسخه هستی. صالح به او گفت شما به این فکر باشید که اگر ماشین راه نیفتد امشب در این کویر چه باید بکنیم؟
هر سفری که میرفت برای این بود کتاب خطی ببیند و فهرست کند. افشار نوشته که دانش به میزبانان میگفت که مرا صرفا به کتابخانه و مسجد و گورستان ببرید. برای دیدن کتاب و کتیبه. از اروپا و شوروی و آمریکا به افشار نامه مینوشت و نسخههایی را که دیده بود معرفی میکرد و افشار نامههایش را در مجلهاش چاپ میکرد.
دانشپژوه نماد تحقیق درست و اصیل و سودمند بود. آثارش مبنای پژوهش درست است. او اعتبار ایران و دانشگاه تهران بود.
دانشپژوه دکتر نبوده و مدارج دانشگاهی را طی نکرده بود. برخی از سندهای کتاب نشان میدهد اوضاع مالی پریشانی داشته و با حقوقی اندک سر میکرده است. همچنین این سندها نشان میدهد که دوستان دانش مثل افشار و زریاب و زرینکوب چقدر دلسوزش بودهاند. چند نامه از افشار به اولیای دانشگاه هست که در آنها مقام علمی دانشپژوه را توضیح داده است.
بهترین جای کتاب آنجاست که دانش قرار است بازنشسته شود و مقررات اجازه نمیدهد با رتبۀ استادی بازنشسته شود. همه به تکاپو میافتند. دانش مقاله به زبان انگلیسی ننوشته بود و به همین دلیل نمیتوانست استاد شود. منصوره اتحادیه، احسان اشراقی، افشار، باستانی پاریزی، محمداسماعیل رضوانی، منوچهر ستوده و هما ناطق استادان گروه تاریخ به عزتالله نگهبان، رئیس وقت دانشکده ادبیات، نوشتند که دانشپژوه در خلال تحقیقات خود هیچگاه درصدد برنیامد آثارش را با ضوابط اداری تطبیق دهد و ترفیع بگیرد. اگر مراد از مقاله به انگلیسی نوشتن این است که نام دانشگاه تهران در مجامع خارجی آوازه بیابد، کتابهای دانشپژوه همهجا هست و فرنگی و ایرانی به کارهایش ارجاع میدهند. این نامه را باید افشار نوشته باشد.
نامهای هم زریابخویی به رئیس وقت دانشگاه نوشته که خیلی نامۀ قشنگی است. به رئیس دانشگاه تذکر داده مقام و اعتبار علمی دانشپژوه فراتر از این مقررات و آییننامههای عادی دانشگاه است و با احترام گذاشتن به مقام علمی دانشپژوه همه میفهمند که دانشگاه تهران دربارهٔ استادان بزرگ خود محبوس مقررات عادی نیست و زبان طاعنان هم بسته میشود که دانشگاه تهران به چنین دانشمند بزرگی مرتبۀ استادی نداد. نامۀ زریاب یکی از عالیترین ستایشها از مقام علمی دانشپژوه است.
نامۀ لطیفی هم دکتر زرینکوب به رئیس دانشگاه نوشت. گفت استادان دانشکده ادبیات متأسف هستند که نمیتوانند از لحاظ عناوین مرسوم، خود را هممرتبۀ دانشپژوه - که دانشیار بود- بیابند. میگوید افتخار این است که شبیه دانشپژوه باشیم. ادب را میبینید. بزرگواری و ظرافت را ملاحظه میکنید.
دانشگاه تهران و رئیس وقت آن دکتر هوشنگ نهاوندی هم این شعور و درایت را داشت که به این توصیهها و دلسوزیها توجه کنند و سرانجام استاد دانشپژوه به عنوان اداری استادی ملقب گشت و با این مرتبه بازنشسته شد.
این نامهها را که میخواندم با خودم میگفتم معنی متحد جانهای مردان خداست یعنی این. این استادان چون بزرگ بودند و نجیب بودند و بلندنظر بودند، حرمت دوست و همراه بزرگ و نجیب و یگانه خود را پاس میداشتند.
همه چیز فانی است. اینان که نام و یادشان در این کتاب آمده عموما رفتهاند. همه چیز برگذشتنی است. افسانۀ نیک شو نه افسانۀ بد.
/channel/n00re30yah
چون مجلس برای فردوسی است...
.
کتاب این دفتر بیمعنی را کمکم و بریدهبریده میخوانم که تمام نشود. بخصوص یادداشتهای روزانهٔ ایرج افشار را. در این چندین ساعت که کتاب کنار دستم است، بیشتر خیالبازی کردهام. کوشیدهام چهره و صدا و حضور و محضر افشار را در ذهنم بازسازی کنم. افشار، افشار سالهای آخر، خیلی در این کتاب زنده است.
دربارهٔ فوائد فرهنگی و اطلاعات قیمتی این کتاب باید یادداشتهای دیگری بنویسم. آنچه اکنون نظرم را جلب کرد یادداشت روز ۲۶ فروردین ۱۳۸۶ است. نوشته است:
«احمد وکیلیان، مدیر مجلهٔ فرهنگ و مردم، زنگ زد که برگزارکنندگان جلسات شاهنامهخوانی در درود خواستهاند که چند کلمه پیغام بنویسم (زیرا از رفتن عذر خواسته بودم).
چون مجلس برای فردوسی است یک صفحهای نوشتم که به وکیلیان بدهم تا بخواند» (این دفتر بیمعنی؛ یادگارنمای فرهنگی از ایرج افشار، به کوشش بهرام، کوشیار، آرش افشار، سخن، ۱۴۰۲، ص ۴۳۲-۴۳۳).
این جمله: «چون مجلس برای فردوسی است یک صفحهای نوشتم…».
افشار میگفت من شاهنامهشناس نیستم «شاهنامهشمار» هستم. اما او در وهلهٔ نسخت بسیار عاشق فردوسی و شاهنامه بود و این عشق و احترام بیشتر جنبهٔ ملی داشت. مقالات و یادداشتهایی دربارهٔ شاهنامه و فردوسی نوشته بود که در کتابشناسی او فهرست کردهام. تتبعات و مکتوباتی درباب آرامگاه فردوسی داشت. وقتی ۱۳۶۹ را سال شاهنامه نامیدند، در مجله آینده یاد شاهنامه را بهطور خاص گرامی داشت. در معرفی و نشر برخی نسخ کهن شاهنامه کار کرده بود. همچنین او مؤلف کتابشناسی شاهنامه و فردوسی است؛ کتابی مرجع در پژوهشهای مربوط به فردوسی و شاهنامه. کتابی که بسیار به آن مراجعه و از آن استفاده میشود اما کمتر نامی از ایرج افشار برده میشود و چه باک! نبرند!
نام ما گو ننگارند به دیباچهٔ عقل
هرکجا نامهٔ عشق است نشان من و تست
دل افشار به این خوش بود که این کتاب کمکی به استوارتر شدن پایههای تحقیقی مباحث شاهنامهپژوهی خواهد بود.
ایرج افشار از توجه به شاهنامه در هر سطحی و به هر شکلی شاد میشد. شاهنامه را «واسطةالعقد افکار عمومی ملّی» میدانست. رونق بایسته و بسزای «شاهنامهخوانی، شاهنامهشناسی، شاهنامهپردازی (چاپ شاهنامه)، شاهنامهآرایی، شاهنامهنویسی، شاهنامهجویی و شاهنامهخوانی و حتی شاهنامهخری» را مغتنم میشمرد و ارج مینهاد. اعتقاد داشت هرچه با شاهنامه پیوند دارد، ملّی است و «هر کدام از این عوالم ملّی، گوشهای و نشانهای است از شاهنامهدوستی که با ذات و شخصیت ایرانی بودن ما همراه است» (بخارا، ش ۹-۱۰، ص ۳۲۲).
برای همین به احترام فردوسی و برای تکریم خادمان شاهنامه، هم در مراسم رونمایی شاهنامه تصحیح استاد خالقیمطلق که سالها با او دوست بود، سخن میگفت (همان،ص ۴۳۶ و ۴۶۲-۴۶۳ نیز نک: بخارا، ش۶۴، صص ۱۲۱-۱۲۷) و هم به شاهنامهخوانان ناشناختهٔ درود، درود میفرستاد (بخارا، ش۶۲، ص۲۱۲و ۲۱۴). هر کس بازار فردوسی و شاهنامه را گرم میکرد، دوست افشار بود و نزد او حرمت داشت.
این جملات روشن را در«پیغام» به شاهنامهخوانان درود نوشت:
«فردوسی تنها شاعر حماسی ما نیست؛ شاعر اصیل و هنرمند و خردورز ماست. نمونهٔ ایرانی درستاندیش تاریخ ماست. حكيم علىالاطلاق برای بینش فرهنگی ماست. نگاهدارنده زبان ماست. بیگمان رشتهٔ ناگسستنی پیوند است میان همهٔ فارسیگویان همهٔ قرون»…
سزاوار است دوستان فردوسی این جملات را بپراکنند. مثل نور. مثل عطر.
/channel/n00re30yah
دو مقاله از دکتر شهرام آزادیان
دکتر شهرام آزادیان (۱۸ آذر ۱۳۵۱ـ ۲۲ تیر ۱۴۰۲)، استاد درگذشتۀ گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه تهران، در میان همکاران و شاگردان و دوستان خود به دقت و سختگیری نامآور بود؛ از اینجا بود که بسیار کم نوشت و از آنچه نوشت تنها بخشی را بهصورت عمومی انتشار داد. گسترۀ علایق او، نه در زمینۀ ادبیات فارسی که در همۀ زمینههای فرهنگ و هنر ایران و جهان، بسیار پهناور بود، اما از میان نویسندگان معاصر پژوهش در زندگی و آثار صادق هدایت را بسیار دوست میداشت. دو مقالهای که در پی آمدهاند میتوانند نموداری از دقّت و نکتهبینی او باشند، در کنار تسلّطش بر منابع و پیشینۀ پژوهش. از سوی دیگر در مقالۀ نخست ــ که شاید بتوان آن را از مهمترین و هوشمندانهترین تحلیلها دربارۀ بوف کور به شمار آورد ــ میتوان پایبندی او به ایجاز و پرهیز او از درازگویی را بهوضوح دید؛ جایی که او پس از نزدیک به شش صفحه شرح پیشینۀ پژوهش (که خود چکیدۀ سالها پژوهش است و میتواند مقالۀ مروری ارزشمندی به شمار رود)، تحلیل خود را در کمتر از سه صفحه، به اختصاری هرچه تمامتر، به دست میدهد. این ویژگی البته ممکن است خوانندۀ کمحوصله را در اهمّیّت این مقاله به تردید افکند.
باری این دو مقاله به عللی کمتر دیده و خواندهشدند و ارج آنها آنگونه که باید دانستهنشد. اکنون، به یاد شهرام آزادیان و به مناسبت زادروز او، این دو مقاله را بار دیگر انتشار میدهیم تا افزون بر پاسداشت این دو یادگار او، بسیاردانی و کمنویسی و مهمتر از آن سختپسندی و وسواس علمی را گرامی بداریم.
نشانی مقالات:"«از اغماء»، تأملی در ساختار و پیرنگ «بوف کور»"، منتشرشده در جشننامۀ دکتر سیروس شمیسا، بهکوشش دکتر یاسر دالوند (تهران: ١٣٩٨، کتاب سده)؛
"حذفیات کتاب صادق هدایت محمود کتیرایی"، منتشرشده در ایراننامگ (سال ۴، شمارۀ ١، بهار ١٣٩٨/ ٢٠١٩).
توضیح: یادداشت بالا نوشتهٔ دانشجویان استاد فقید شهرام آزادیان است.
/channel/n00re30yah
«ایرانی حکم کسی را داشته که یک قدح چینی گرانبها زیر بغلش بوده و همهٔ سرمایهاش همان بوده. میترسیده که اگر بیفتد این قدح بشکند. به هر قیمت خواسته است آن را نگاه دارد. از اینرو دستبهعصا راه میرفته. با خود نگفته: «یا زنگی زنگ یا رومی روم»! با خود نگفته: «مرگ یکبار، شیون یکبار»! این قدح عبارت بوده است از «موجودیت ایرانی» که او میخواسته است حفظ کند.
برای حفظ این امانت خود را به هر آبوآتشی زده. به هر رنگی که لازم بوده درآمده و از همین روست که در تاریخ ایران بهترین انسانها دیده شدهاند و بدترین نیز.
میتوان دریافت که راه چقدر ناهموار و پرخطر بوده است و ایرانی میبایست شخصیت دوگانه به خود بگیرد: هم در راه باشد و هم در بیراه؛ هم همراه باشد و هم حریف. تمام نیروی این ملت نگونبخت در طی تاریخ به این نحو مصرف شده است؛ اینکه هم خود باشد و هم آنچه به آن واداشته میشده است باشد. «دینامیسم» فرهنگی او نیز از همین خصوصیت سرچشمه میگیرد.
فرهنگ ایران، فرهنگ ناشی از دوگانگی و مقاومت است و به همین سبب توانسته فرهنگی بسیار نیرومند از آب درآید» (ایران و تنهائیش، محمدعلی اسلامی ندوشن، ص۵۵ و ۶۴-۶۳).
/channel/n00re30yah
نامهٔ شفیعی کدکنی به محمدعلی دهقانی
وقتی استاد محمدعلی دهقانی به رکود علمی منسوب شد، و این طنز بیمزهای بود که استادی که در کار خودش موی به دو نیم میشکافت و مدام در تکاپو و تحقیق بود، به رکود متهم شود، ایشان که از نفس فرشتگان هم ملول میشد، دانشگاه را رها کرد و رفت.
دانشجویان به دهقانی دلبسته بودند و سخت نگران و آشفته بودند. ماجرا را در کلاس با استاد شفیعی در میان گذاشتند. ایشان این نامه را در همان کلاس و در حضور دانشجویان به دکتر دهقانی نوشتند. خوب یادم هست که برای دانشجویان هم نامه را خواندند.
اما رندان در نهایت ماجرا را آنطور که میخواستند پیش بردند و شد آنچه شد. محمدعلی دهقانی از دانشکدهٔ ادبیات رفت. اما یاد و خاطرهاش نه.
ما شاگردان دهقانی هر جا بودیم از وارستگی و آزادگی و شرف و نجابت و مقام علمی و اخلاقی او گفتیم و همچنان خواهیم گفت.
دوست عزیزم استاد جواد بشری که از شاگردان و دوستداران دیرین دکتر دهقانی است، آن روز در کلاس بود. زیرکی کرد و رونوشتی از این نامه برداشت.
امروز تصادفا آن را در میان کتابی یافت. محبت کرد و به این ارادتمند خود سپرد تا در نور سیاه منتشر کنم.
/channel/n00re30yah
احترام به ایران
دکتر جلال متینی نوشته است:
«احترام به ایران، حتی در آخرین روزهای زندگانی پربار استاد ذبیحالله صفا، یعنی در زمانی که به سبب خونریزی مغزی دیگر نه قادر به حرکت بود و نه میتوانست به روانی سخن بگوید، از این عبارات که در مصاحبهای اظهار داشته است نیز کاملاً هویداست:
مملکت من شایستهٔ احترام است و من این احترام را همیشه نگه داشتهام. مملکت من سرزمینی ست که نزدیک چهارهزار سال پیشرو ممالک متمدن دنیا بوده است، و من این حرف را از روی خودپرستی نمیزنم بلکه این حقیقت است و چنین مملکتی را باید دوست داشت، باید نسبت به او متواضع بود باید او را عزیز داشت و من عزیز میدارم. همین حالت در من هست، به گفتهٔ آن شاعر عرب که" من او را در روزگار سخت و در روزگار خوش در هر دو دوست داشتم، و در هر دو به یادش بودم و در هر دو [حال] او را محترم داشتم و دارم".
مملکت ما مملکتی ست که با فرهنگ عمیقش شایستگی این را دارد که هیچگاه و بههیچوجه و بههیچطریق، از یاد ساکنان خودش و از یاد فرزندان خودش غافل نماند و فرزندان آن هم موظفاند که چنین مادری را بپرستند ، چنین مادری را احترام کنند و چنین مادری را در حقیقت بر روی چشم بگذارند.
همین دوستی صادقانهٔ استاد صفا به ایران و فرهنگ ایران و زبان و ادب فارسی سبب شد که در بیست سال اخیر بارها در ایران... بر او بتازند... و نیز جای تأسف است که پس از درگذشت این مرد بزرگ که مایهٔ افتخار ایران و ایرانیان است، نه دولت ایران، نه دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران، نه دانشگاه تهران و نه کمیسیون ملی یونسکو در ایران و ... هیچ یک حتی مجلس یادبودی برای وی برگزار نکردند. لابد بدین منظور که نام وی را از خاطرهها بزدایند در حالی که آثار ارجمند صفا در کتابخانهها حضور دائمی استاد صفا را در سراسر جهان اعلام میدارند. نه فقط امروز بلکه در سالهای بعد نیز» (۱).
یادم نیست در کدام یک از مقالات دکتر مهدی محقق خواندم که یکبار در سالهای پس از انقلاب دکتر صفا برای شرکت در کنگرهای به ایران آمد. زندهیاد جلالالدین آشتیانی، با آن هیمنه و عظمت، در حضور جمع خم شد و دست صفا را بوسید. لابد برای اینکه به آن پیر ایراندوست بگوید اگر کسانی، در کشورش او را «هو» کردند و میکنند، کسانی هم هستند که قدر خدمات او را خوب میدانند.
صفا در سالهای هجرت، به تکمیل کتاب عظیمالشأن تاریخ ادبیات در ایران پرداخت و جلد پنجم آن را، در سه مجلد و دوهزار صفحه، در غربت نوشت. درحالیکه برای مراجعه به منابع، در سالهای شصت و هفتاد عمر، مجبور شد چندبار و هربار چندماه، به پاریس و شهرهای دیگر برود و از کتابخانهٔ آن شهرها استفاده کند. که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست.
حیف است چند سطری از نامهٔ او به ایرج افشار را نقل نکنم:
«شایعهٔ مربوط به بازگشت من نمیدانم چگونه در تهران رواج یافته بود. من که چنین برنامهای نداشتم و خودتان میدانید که در اینجا گرفتار نگهداری پسر و دخترم هستم. بازماندهٔ کتابخانهٔ من هم در اینجاست. مقدار زیادی تعهدات معنوی هم دارم که اخلاقاً خود را به اجرای آنها موظف میدانم. حال مزاجی من هم با داشتن قند و اوره و سیاتیک و بالاتر از همه بیماری پیری آن قدر مساعد نیست که به تهران بیایم و بی یار و خانمان و غیره و غیره زندگی کنم. در اینجا به قول جنابعالی سرم در لاک خودم است. و من واقعاً و بی هیچگونه مداهنه و ریا در ایران و در همه جای ایران زندگی میکنم.
آن وقتها که تهران بودم فقط هنگامی که کاری و شغلی داشتم در بیرون از خانه به سر می بردم و مابقی را در خانه و در دفتری که آنجا داشتم و جنابعالی و جناب دانشپژوه آن را دیدهاید، معتکف بودم. حالا کجا بیایم و کجا باشم و چقدر در بیرون از منزل و مکانی که ندارم پرسه بزنم و مزاحم این و آن باشم و تازه از مختصر، و بسیاربسیار مختصر، فعالیتی که دارم هم باز بمانم.
اما ایرج جان عزیز به شما قول میدهم که من همیشه در ایران به سر میبرم؛ در بیداری که مسلم است، در خواب هم در ایران بخصوص در زادگاهم و نیز در مازندران زندگی میکنم.
با این همه دارم بعضی مقدمات را بخصوص آنچه مربوط به فرزندانم در آینده است، فراهم میکنم و به بعضی واجبات زندگی میرسم تا سفرم را به ایران تسهیل کند و بعد از آن به خاکبوسی میهن خواهم آمد و از خدا هم میخواهم که مرا در آغوش همان خاک مقدس جای دهد و از تحمل بار سنگین و ملالآور زندگی معاف فرماید» (۲).
پانوشت
۱.متینی، جلال، «ایراندوستی استاد صفا»، ایرانشناسی، س۱۱، ش۳، پاییز ۱۳۷۸، صص ۴۸۶-۴۸۵.
۲.افشار، ایرج، «درگذشت دکتر ذبیحالله صفا»، بخارا، ش۷، مرداد و شهریور ۱۳۷۸، صص ۹۱-۹۰.
/channel/n00re30yah
قندیل و آب وآتش
(بخش دوم)
البته رابطهٔ قندیل و آب نکتهٔ ناشناختهای نیست. در لغتنامهٔ دهخدا ذیل «قندیل» آمده: «قندیل آب: نوعی از قندیل آبگینهٔ بلوری که آن را به آب پر کرده و روغن بر آن انداخته فتیلهٔ میان آن روشن نمایند (آنندراج از غیاث)».
استاد یوسفی این بیت بوستان را:
تو را کی بود چون چراغ التهاب
که از خود پری همچو قندیل از آب
با نقل همین مطلب لغتنامه، بهدرستی شرح فرموده است (۱۶). و حضرت آقای کریم زمانی هم در شرح بیت مثنوی شریف:
چون ز قندیل آب و روغن گشته فاش
یا چو خاکی که بروید سرهاش
با اشاره به قندیل آب، به راه درست رفتهاند. توضیح جالبی هم دربارهٔ ساختمان این نوع قندیل دادهاند. حیف که ننوشتهاند از کجا نقل میکنند (۱۷).
بنویسم که استاد سیدجعفر شهیدی دربارهٔ «قندیل و روغن و آب» و در شرح همین بیت مثنوی شریف، با نقل همین نظر «بعض لغتنویسان چون مؤلف آنندراج و غیاثاللغات» مرقوم فرمودهاند:
«این معنی از درست درنیافتن معنی این ترکیب پدید آمده. قندیل ظرفی شیشهای بوده است که در آن روغن میریختند و فتیله در آن مینهادند... آنچه نوشتهاند که "ابتدا کمی آب در قندیل میریختند سپس روغن" دقیق نیست، چراکه روغن را اگر بر روی آب بریزید همچنان بالا میماند و در این صورت فتیله در آب خواهد بود و روشنی ندارد.
با توجه به کلمۀ فاش، مولانا از آب و روغن در قندیل بدین نکته توجه دارد که از روشنی دادن یا ندادن قندیل آشکار میشود، درون آن آب است یا روغن. مقصود مولانا این است که چنانکه در قندیل آب یا روغن باشد، از بیرون دیده میشود» (۱۸).
میبینیم که استاد شهیدی چندبار نوشتهاند روغن یا آب. سخن سلطانولد پسر مولانا روشنگر است:
«همچون آب و روغن که در یک قندیل باشند و بههم نیامیزند»(۱۹).
۳. این همنشینی آب و آتش در قندیل، که در شعر خاقانی آمده، مضمون مورد توجه شاعران فارسی و تازیزبان بود. برای نمونه شاعری عرب سروده:
النار بین ضلوعی
و انا غریق مدامعی
کأنی فتیلة قندیل
اموت حریق غریق (۲٠).
یا اوحدی دربارهٔ قندیل مبارک حرم مطهر حضرت سیدالشهدا گفته:
در آب و آتشیم چو قندیل بر سرت
آبی که فیضش از مدد آتش عناست (۲۱).
این یادداشت را با یک رباعی خوب از کمالالدین اسماعیل پایان میدهم:
وقت است که دل کند منوّر قندیل
آب آرد بر دهان ز آذر قندیل
سنگاندازی کنیم امروز چنان
کافتد آن سنگ روزه را در قندیل (۲۲).
به چند نکته اشاره دارد:
الف. ماه روزه نزدیک آمده است.
ب. وقت آن شده که قندیلها (در مساجد) افروخته گردد.
پ. آب بر دهان آوردنِ قندیل ایهام دارد: هم لذت بردن قندیل از رونق کارش در شبهای رمضان و هم اشارهای است به آب موجود در قندیل.
ت. آب از آتش بر دهان آوردن، برای قندیل افروخته، تعبیر متناقضنمای بلیغ و زیبایی است.
ث. به رسم و جشن «سنگانداز/ کلوخانداز» (نک: لغتنامهٔ دهخدا) در روزهای پایانی ماه شعبان اشاره دارد.
ج. اما میخواهد در این سنگانداز به جای شکستن چراغ باده، سنگ در قندیل روزه بیندازد. بلکه بشکند و...
پانوشت
۱.دیوان خاقانی، تصحیح سجادی، ص۱۱۱.
۲.نقد و شرح قصاید خاقانی بر اساس تقریرات استاد فروزانفر (مقدمه و تحلیل، ویرایش متن، گسترش شرح و فهرستها از محمد استعلامی)، زوار، ۱۳۸۷، ج۱، ص۴۱۷.
۳.شرح دیوان خاقانی، زوار، ۱۳۸۷،ج۱، ص۵۰۱.
۴.سرّ سخنان نغز خاقانی، سمت، ۱۳۹۸، ج۲، ص۲.
۵.گزارش دشواریهای دیوان خاقانی، نشر مرکز، چاپ ششم، ۱۳۸۹، ص۲۲۳.
۶.ترجمهٔ السواد الاعظم، تصحیح عبدالحی حبیبی، بنیاد فرهنگ، ۱۳۴۸، ص۲۲۱.
۷.الفوائد المجموعة فی الاحاديث الموضوعة، محمد بن علی الشوکانی، بیروت، دارالکتب العلمیة، ۱۴۱۶، ص۲۶.
۸.تصحیح یوسفی، ۱۳۷۱، ص۱۲۱.
۹.دیوان ناصر خسرو، تصحیح مینوی و محقق، ص۵.
۱۰.دیوان امیرمعزی، تصحیح عباس اقبال، ۱۳۱۸، ص۴۴۴.
۱۱.همان، ص۴۵۲ و برای بیتی دیگر ص۴۵۹.
۱۲.دیوان ناصر خسرو، ص۱۲۴.
۱۳.تذکرة الاولیاء عطار، تصحیح شفیعی کدکنی، ج۱، صص۸۳۶ -۸۳۵ و ج۲، ص۱۴۵۶.
۱۴. مجمع الآداب فی معجم الالقاب، تحقیق محمد الکاظم، تهران، ۱۴۱۶، ج۱، ص۴۶۶.
۱۵.دیوان سنایی، تصحیح مدرس رضوی، سنایی، چاپ هفتم، ص۶۲۸.
۱۶.بوستان سعدی، انجمن استادان زبان و ادبیات فارسی، ۱۳۵۹، ص۳۶۵.
۱۷.شرح جامع مثنوی معنوی، انتشارات اطلاعات، چاپ ۲۵، ۱۳۹۷، ص۴۹۴.
۱۸.شرح مثنوی (دفتر پنجم)، علمی و فرهنگی، ۱۳۷۹، ص۲۶۸.
۱۹.ولدنامه، سلطان ولد، تصحیح استاد همایی، شرکت نسبی حاج محمدحسین اقبال و شرکا، بیتا، ص۱۸.
۲۰. خریدة القصر و جریدة العصر (قسم شعراء مصر)، العماد الاصفهانی الکاتب، نشره احمد امین، شوقی ضیف و احسان عباس، قاهره، دارالکتب و الوثائق القومیة، ۱۴۲۶، الجزء الاول، صص ۱۸۳-۱۸۲.
۲۱.کلیات اوحدی اصفهانی، تصحیح سعید نفیسی، ص۵.
۲۲.دیوان کمالالدین اسماعیل اصفهانی (غزلیات و رباعیات)، تصحیح محمدرضا ضیاء، بنیاد موقوفات محمود افشار، چاپ دوم، ۱۴۰۲، ص۲۳۸.
/channel/n00re30yah
شمع براتی
(بخش دوم)
استنباط من از این بیت این است که شمع براتی، شمعی بود که مکرر روشنوخاموش شده بود. مستعمل بود. در شمار، به قول مجیر، «شمع دهشبه» بود:
مدحت چو شمع دهشبه کوتاه گشت ازآنک
طبعم چو صورت لگن از معنی الکن است (۱۴).
لاجرم کوتاهقامت و نیمسوخته بود. شمعنیمسوخته و کوتاهشده هم کمبها بود. این را میتوان از عبارات وقفنامهٔ ربع شیدی که اطلاعات جالبی در باب وقف شمع دارد، برداشت کرد:
«بایدکه چون در دو شب شمعی سوخته باشد و کوتاه شده، در چنان جمعیت شمع کوتاه و نیمسوخته نهادن نامناسب باشد»(۱۵).
از سخن سخن شکافد. یک نکته هم دربارهٔ نان براتی بگویم. به بیت زیر توجه کنید:
چو بسی قحط کشیدم، بنما دعوت عیدم
که نشد سیر دو چشمم به تره و نان براتی (۱۶).
استاد فروزانفر مرقوم فرموده است:
«نان براتی: نانی که در روغن پزند و شکر بر آن پاشند و شب پانزدهم شعبان بر سر گور مردگان به فقرا تقسیم کنند (در بشرویه این نوع نان را "سیروک" میگویند). نان و حلوایی که شب پانزدهم شعبان نذر فقرا کنند» (۱۷).
اما در بیت مولانا سخن از قحط کشیدن و سیر نشدن چشم از غذایی که خورده است، در میان است.
آن غذا چیست؟ تره و نان براتی. که بر اساس منطق بیت لابد دو غذای محقر نادلخواه است. نانی که در روغن بپزند و بر آن شکر پاشند که خوراک مطلوبی است!
اساساً تره و نان سادهترین غذا بوده است. به قول غزالی: «نانخورش کمترین سرکه و تره باشد»(۱۸). نان و تره غذای زاهدان بوده است (۱۹). این بیت:
با ترّه و نانی چو قناعت کردی
چون ترّه مسنج، سبلت عالم را (۲۰).
و این بیت:
کارم از فقر و فاقه گشته چنانک
نرسد نان به ترّه، ترّه به دوغ (۲۱).
اکنون در این بیت این ماحضر تره و نان براتی که با آن صرفا سدّ رمقی شده، در برابر دعوت عید قرار گرفته است. فیالواقع در برابر دعوت به خوان عید که معمولا سخت رنگین و بهتکلف بوده است:
«دیگر روز عید أضحی کردند و امیر بسیار تکلف کردهبود هم به معنی خوان نهادن و هم به حدیث لشکر» (۲۲).
پس بهگمان من نان براتی نیز نان فقیرانهای بوده. ایبسا نانی بوده که در وجه برات به فقرا میدادند و لابد کم و نامرغوب و کمبها بوده است.
بازگردیم به شمع براتی. حدسم این است که براتی در شمع براتی، از مقولهٔ جامه و نان براتی است؛ شمعی که در وجه برات و محتملا از باب خیرات و مبرات داده میشد و نیمسوخته و کارکرده و کوتاهقامت و کمنور و بالمآل کمبها بود.
بهگمانم مولانا در آن ابیات، شمع براتی را بهعنوان نماد چیزی بیارزش در برابر برات، بهمثابهٔ نماد چیزی باارزش قرار داده. البته باب تداعی و توریه برای ذهن و زبان دریامثال مولانا گشوده است و شمع براتی در شعرش میتواند یادآور شب برات «هم» باشد.
پانوشت
۱.کلیات شمس، تصحیح استاد فروزانفر، ج۱، ص ۴۹.
۲. همان، ج۷، ص۱۶۱.
۳.همان، ج۷، ص ۳۵۰.
۴. از محقق ارجمند خانم مریم میرشمسی ممنونم که عکس این صفحه را در اختیارم نهادند.
۵.رواقی، علی،«شب چک»، نامهٔ مینوی (مجموعهٔ سیوهشت گفتار در ادب و فرهنگ ایرانی به پاس پنجاه سال تحقیقات و مطالعات مجتبی مینوی)، زیر نظر حبیب یغمایی و ایرج افشار با همکاری محمد روشن، تهران، بیجا، ۱۳۵۰، ص ۲۰۶ و صص ۲۱۶-۲۱۴؛ کوشکی، زینب، «شب برات»، دانشنامهٔ فرهنگ مردم ایران، زیر نظر محمد کاظم موسوی بجنوردی، ویراستاران: محمد جعفری قنواتی و اصغر کریمی، مرکز دائرةالمعارف بزرگ اسلامی، ۱۳۹۷، ج۵، صص (فعلا اینترنتی).
۶. تصحیح تحسین یازیجی، افست دنیای کتاب، ۱۳۶۳، ج۱، ص ۲۴۸ و ۲۵۰ به نقل از لغتنامهٔ بزرگ فارسی.
۷. برهان و انجمنآرا و آنندراج به نقل از لغتنامهٔ دهخدا ذیل «براتی» با شواهد؛ لغتنامهٔ بزرگ فارسی، ذیل «براتی».
۸.«دو اصطلاح در حوزهٔ البسه از دیوان شرفالدین شفروهٔ اصفهانی»، نامهٔ سروشیار (یادنامهٔ استاد جمشید مظاهری- سروشیار)، به خواستاری و اهتمام علیاکبر احمدی دارانی و گلپر نصری، قم، نشر ادبیات، زمستان ۱۴۰۱، ج۱، صص ۱۴۹-۱۴۸.
۹. در لغتنامهٔ دهخدا این بیت به نقل از فرهنگ انجمنآرا آمده است.
۱٠. مقامات حمیدی، تصحیح رضا انزابینژاد، مرکز نشر دانشگاهی، ۱۳۶۵، ص ۱۹۰. به نقل از لغتنامهٔ بزرگ فارسی.
۱۱. همان، ص ۲۵۰.
۱۲.مقامات حمیدی، قاضی حمیدالدین عمر بن محمود بلخی، تفسیر اشعار و توضیح امکنه و اعلام و ترجمه لغات و عبارات مشکله به سعی سید علیاکبر ابرقویی، اصفهان، کتابفروشی تأیید، ۱۳۴۴، ص ۶۸.
۱۳.دیوان مجیرالدین بیلقانی، تصحیح آبادی، ص۱۷۲.
۱۴. همان، ص۲۹۳.
۱۵. چاپ حروفی، به کوشش مینوی و ایرج افشار و همکاری کارنگ، انجمن آثار ملی، ۲۵۳۶، ص۱۶۶.
۱۶.کلیات شمس، ج۶، ص ١١٩.
۱۷.همان، ج۷، ص۴۴۶.
۱۸. کیمیای سعادت، تصحیح خدیوجم، ج۲، ص۴۴۴.
۱۹. همان، ج۲، ص۱۹۹ و ۴۲۵.
۲۰. کلیات شمس، ج۸، ص۵.
۲۱. دیوان اشعار ابنیمین ، تصحیح باستانیراد، ص ۴۴۶.
۲۲.تاریخ بیهقی، تصحیح فیاض، ۱۳۵۶، ص۷۳۵.
/channel/n00re30yah
در بخارای تابستان ۱۴۰۲ نامهای از استاد عبدالحسین زرینکوب به استاد باستانی پاریزی منتشر شده که سوزناک و عجیب است و از اسناد فرهنگی عصر.
زرینکوب نوشته دانشگاه طهران به مجرد یک اتهام و گمان نادرست، حاصل چهل سال زحمت او را به باد داده است. نوشته در فرنگ از او دعوت شده که در دانشگاههای آنجا تدریس کند اما نپذیرفته است:
«از چهل سال عمر که صرف تعلیم و تربیت جوانان وطن کردهام چه طرفی بستم که حالا بیایم برای کفاف معاش...».
وقتی آشفتگی بلکه درماندگی زرینکوب برای تأمین ارز بهمنظور پرداخت هزینههای عمل جراحی قلبش را میخواندم و دیدم کار استاد بزرگ، برای پرداخت معادل ریالی ارز مورد حاجت، پیرانهسر، به فروش فرش و کتاب و اثاث البیت رسیده بود، نمیدانم چرا این دو بیت ملکالشعرای بهار از خاطرم میگذشت:
شد منقطع هزینهٔ دور علاج من
زین صرفهجویی سره دولت به زر رسید
بویحیی ار برفت «حکیمی» به جای ماند
وای ار گدا به دولت و اقبال و فر رسید
/channel/n00re30yah
نکتهای خرد دربارهٔ عمود صبح
شاعران با «عمود صبح» مضمونهای زیادی ساختهاند. مثلا من خیال میکنم حافظ در بیت زیر از راه ایهام تناسب، عمود (در «عمود افق» که این تعبیر در کتب نجوم هست) را هم با تیغ و سپر مرتبط کرده و هم با صبح و عمود صبح:
شه سپهر چو زرین سپر کشد در روی
به تیغ صبح و عمود افق جهان گیرد (۱).
از ایهام تناسب روی و زر و تناسب سپهر و صبح و افق هم که لابد نگذشته است. بگذریم.
خاقانی نیز با توجه به معانی گوناگون «عمود»، با «عمود صبح» بازیهای زبانی فراوانی کرده که محققان و شارحان
به برخی از آنها اشارت کردهاند (۲).
برای عمود صبح سه معنی نوشتهاند:
۱. مطلق روشنایی بامدادی(۳).
۲. روشنایی صبح کاذب:
«اول کی به وقت سحرگاه و نزدیکی صباح این روشنایی پدید آید در هوا دراز باشد و باریک، و چون عمودی بود بر افق مشرق و این را صبح کاذب خوانند» (۴).
آقای دکتر مهدویفر «عمود صبح» را در شعر خاقانی به معنای «روشنایی صبح کاذب» گرفتهاند و دو بیت مناسب را شاهد آوردهاند.
یک شاهد بسیار صریح از نامههای خاقانی نیز میتوان بر شواهد ایشان افزود:
«درختک انجیر متزلزلساقتر از عمود صبح کاذب، بالای سر سایه میافگند» (۵). خاقانی جایی دیگر، نخل را به«عمود صبح» تشبیه کرده است. آنجا هم گویا بتوان با اطمینان عمود صبح را اشاره به صبح کاذب دانست (۶).
این بیت مسعود سعد هم شاهد مناسبی است:
چو صبح کاذب از مشرق نمودی روی گفتی تو
عمود سیم شاهستی بر این سیمابگون خفتان (۷).
۳. روشنایی صبح صادق:
«عمود صبح کنایه است از روشنایی صبح صادق» (۸). سخن آنندراج سابقهٔ قدیم دارد. مثلاً در دستور الاخوان آمده: «عمود الصبح: صبح صادق» (۹). این بیت خواجو نیز همین معنا را تأیید میکند:
تا عمود صبح صادق را خطر نبود ز کوه
تا طناب مهر تابان را خلل نبود ز تاب (۱۰)
از این عبارات کشفالاسرار میبدی نیز استفاده میشود که برخی قدما هم برای صبح/ فجر کاذب و هم برای صبح/ فجر صادق، «عمود» تصور میکردند:
«فجر دواند: فجر صادق و فجر کاذب. اول فجر کاذب پدید آید؛ سپیدی از مشرق ظاهر شود و ارتفاع گیرد مانند عمودی و چندانک ربع آسمان طول آن برکشد، و عرب آن را ذَنَب السرحان گویند. و بهقدر دو ساعت که از شب ماندهباشد این فجر کاذب بپاید»(۱۱).
در همین کشفالاسرار آمده: «برق عمودالفجر صبح صادق از مشرق سر برمیزد»(۱۲).
حاصل سخن اینکه در معنا کردن عباراتی که عمود صبح در آن آمده، باید به این تنوع معنایی توجه داشت و همهٔ عبارات را به یک چوب نراند.
پانوشت
۱. حافظ به سعی سایه، ص۵۶۷.
۲.برای شرح عالمانهٔ یکی از این شبکههای تناسب نک: سرّ سخنان نغز خاقانی، محمدرضا ترکی، سمت، ج۲، صص ۳۷۷-۳۷۶.
۳. برای نمونه: دستور الاخوان، تصحیح اسداللهی، ج۱، ص۴۴۴؛ لغتنامه دهخدا، ذیل «عمود».
۴. جهان دانش مسعودی، ص ۱۶۸ به نقل از: فرهنگنامهٔ تحلیلی پشتوانه فرهنگی دیوان خاقانی، سعید مهدویفر، پایاننامه دکترای تخصصی در رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه ایلام، ۱۳۹۷، ص ۱۱۰۴.
۵.منشآت خاقانی، تصحیح روشن، کتاب فرزان، صص ۴-۳.
۶. تحفة العراقین، ص ۱۴۸.
۷.دیوان مسعود سعد سلمان، تصحیح نوریان، ج۱، ص۵۴۶.
۸. آنندراج به نقل از لغتنامه دهخدا ذیل «عمود صبح».
۹. دستور الاخوان، ج۱، ص۴۴۴.
۱۰. دیوان خواجو، تصحیح سهیلی خوانساری، ص۶.
۱۱. کشفالاسرار، ج۱، ص۵۰۵.
۱۲. همان، ج۱۰، ص ۶۸۶.
/channel/n00re30yah
عمود منبر
(نکتهای دربارهٔ شعر خاقانی)
به این ابیات خاقانی توجه کنید:
- بهر قدمش به آسمان بر
سازند عمود صبح منبر (۱)
- کرد آفتاب خطبهٔ عیدی به نام او
زان از عمود صبح نهادند منبرش(۲)
- تیغ تو صیقل هدی تا که خطیب ملک شد
دست تو چون عمود صبح آمد و کرد منبری (۳)
در سه بیتی که نقل شد، نکتهٔ خردی هست که ظاهرا تاکنون مطرح نشده و آن ایهام تناسب میان عمود(در ترکیب عمود صبح) با منبر است؛ چون در منبرها بخشی بوده که برخی آن را عمود منبر/ عمود المنبر نامیدهاند.
غزالی در چگونگی زیارت مسجد نبوی نوشته است:
«در مسجد شود و برابر منبر دو رکعت نماز کند چنانکه عمود منبر در برابر دوش راست وی بود که موقف رسول (ص) این بودهاست» (۴).
در احیاء علومالدین امام محمد غزالی (۵) و ترجمهٔ مؤیّد خوارزمی از آن نیز همین مطلب و تعبیر عمود منبر/ عمود المنبر آمده است:
«هر که قصد مدینه کند برای زیارت… مسجد دررود و پهلوی منبر دو رکعت بگزارد، چنانکه عمود منبر برابر دوش [راست] او باشد»(۶).
عمود منبر یک کارکردش این بوده که خطیب هنگام خواندن خطبههای جمعه با دستش آن را بگیرد و به آن تکیه دهد (۷). و البته اختلافی بوده میان فقها در این موضوع. فیالمثل امام مالک فتوا داده بود که مستحب است امام هنگام خطبه بر عصایی غیر عمود منبر تکیه کند(۸).
چون امام خطبههای نماز جمعه را بر منبر ایستاده میخواند (۹)، طبعا برای چنین کارکردی، عمود منبر باید قدری بلندقامت میبود. لابد به همین دلیل معاویه پسر مروان حکم، از حمقای قریش، اندام مردانه را به آن مانند کرد (۱٠). در کتاب کهن دیگری هم آمده که شخصی عمود منبر را برکند و با آن آنقدر جنگید تا کشته شد (۱۱).
بهنظر میرسد عمود منبر ظاهرا ظاهرا همان دستههای قسمت مسند و نشستنگاه منبر باشد. نمیدانم.
ولی شک ندارم که خاقانی با وقوف کامل بر معنی عمود منبر، این دو لغت را در این ابیات گنجانده و بر عمق و لطف شعرش افزوده است.
پانوشت
۱. تحفة العراقین، تصحیح صفری آققلعه، ص۲۲۶.
۲. دیوان خاقانی، تصحیح سجادی، ص۲۶۶.
۳.همان، ص ۴۳۱.
۴.کیمیای سعادت، تصحیح خدیو جم، ج۱، ص ۲۳۵.
۵.چاپ بیروت، دارالمعرفه، ج۱، ص۲۵۹. این سخن غزالی در کتابها بسیار نقل شده است.
۶.تصحیح خدیو جم، ج۱، ص۵۶۵.
۷.البیان و التحصیل و الشرح و التوجیه و التعلیل لمسائل المستخرجة، محمد بن احمد بن الرشد القرطبی، حققه محمد حجی و آخرون، بیروت، دارالمغرب الاسلامی، الطبعة الثانیة، ۱۴۰۸ ق، ج۱،صص ۳۴۱-۳۴۰.
۸.الجامع لمسائل المدونة، محمد بن عبدالله بن يونس الصقلی، بیروت، معهد البحوث العلمية و احياء التراث الاسلامی، ١٤٣٤ ق، ج۳، ص۸۸۶.
۹. المبسوط سرخسی، بیروت، دارالمعرفه، ج۲، ص۲۶ و احیاء علومالدین، ج۱، ص۱۷۹ و ترجمهٔ خوارزمی از احیاء ، ج۱، ص ۳۹۵.
۱٠. انساب الاشراف بلاذری، تحقیق سهیل زکار و ریاض الزرکلی، دارالفکر، ۱۴۱۷، ج۶، ص ۳۰۹.
۱۱.تاریخ الموصل، یزید بن محمد الازدی، تحقیق احمد عبدالله محمود، بیروت، دارالکتب العلمیه، ۱۴۰۷، ج۱، ص ۳۴۳.
/channel/n00re30yah
همای همایون
سال ۱۴۰۲ را با دیده شدن ناگهانی هما به یاد خواهم آورد. همای همایون. طایر غایبازنظر که گفتهاند: «همایون ز کم دیدن آمد همای». مرغ دورپرواز آسمان اسطوره و راز. دورپروازتر از هر پرنده. زیرپرآورندهٔ هر ستیغ. فرخفال فرخندهفر. با شاهپری سایهگستر و فرهمند. همانکه گفت: «تو هیچ سایه همایونتر از همای مدان».
بر درفش و چتر و تخت ایرانیان نشان پیکرش بود. به قصد تبرک. با زر و گوهر تندیسش را میساختند. برای بشگونی. پر خجستهاش آویزۀ تاج شاهان بود. تا فال نیکو گرفته آید. دودی که از پرش برمیخاست رمانندۀ خرفستران بود. هر که دست و لب به خونش میآغشت به دست و پای میمرد. و چشمهای سرخش که شاعران به شراب و اشک مانندهاش کردهاند. مرغ ارمغانآور انگور. درآمیخته با شراب. به خواب دیدنش هم مژدهبخش برکت و باران و خوشی و دوستکامی بود.
فری آن جثهٔ کلانش. آن تن مبارک نیرومندش. پیروزمند بیآزار. با بوم صبور و با زاغ بردبار. خرسند اندکخوار. کمشهوت. بلندهمت. لب به جیفه نیالاینده. خاموش هنرنمای. گیتیآرای. شکاننده و فروبرنده و گدازندهٔ هر استخوان تیز. فراخحوصله. چونان ایران که به صبر و ثبات هر استخوان صعب برندهای را بشکند و فروبرد و بگدازد و بگوارد. باورنکنی؟ گنبد سلطانیه و مسجد گوهرشاد و شاهنامهٔ بایسنغری گواهان تاریخ بر این چینهدان شگرف وحشیگوار.
مرغ رمز. مرغ راز. طرف تشبیه برای عقل و عدل و انصاف؛ این گوهران گمبوده؛ آرزوهای در محاقمانده: «همای عدل ملِک استخوان ظلم خورد».
اگر خرد دانای پیشینه نهیب میزد که: «دولت نبخشد همای»، باب تأویل به رویش گشوده بود که:
خورش ده به گنجشک و کبک و حمام
که یک روزت افتد همایی بهدام
تا مرغ کنارهجو به یاری تأویل همچنان در میانه باشد.
مرغ امید. مرغ امید. که در تنگنای فروبستگی بال میگشاید و سایه میافکند. زیر فرهٔ پرش چه یک نفر چه یک شهر و چه ایرانشهر. گشایش و رهایش میآورد. دادگر و دادگری. شادی و شادبختی. رمزی است برای بهروزی نابیوسان وقتی هر راه چاره بسته مینماید. زایش خورشید است در اقصای زمستان. آتش نمیرنده در ظلمت زمهریر. تا ایران، مأیوس و مستأصل نشود و تاب و طاقت بیاورد. بماند که فردا روز بهتری است.
بدو گفت گیو ای سپهدار شاه
چه بودت که اندیشه کردی تباه؟
چو رستم بیاید بدین رزمگاه
بدیها سرآید همه بر سپاه
نباشد ز یزدان کسی ناامید
اگر شب شود روی روز سپید
ترا سلامت باد ای طایر قدسی ای مرغ ایران! سپاست باد که رخ نمودی و ما را با خود به آفاق اساطیر بردی. به اقلیم ایماها و اشارهها. شاد باش که هنوز انبوهی از ایرانیان، بهرغم مدعیان، به دیدنت شادند.
ای سایهٔ پرّ تو همایون
ای دیدن روی تو مبارک
/channel/n00re30yah
آزادگی!
استاد ایرج افشار پس از درگذشت استاد سیدجعفر شهیدی، در یادداشتهای روزانهٔ خود، جملاتی دربارهٔ ایشان نوشته است:
«جعفر شهیدی این بود که مؤمن بود ولی به کسی امر و نهی نداشت و دینش را به رخ دیگران نمیکشید. آزادگی را آموخته بود» (این دفتر بیمعنی، ص ۵۱۴).
/channel/n00re30yah
نامهای تاریخی از استاد عباس زریاب خویی
در شمارۀ ۶۳ اندیشهٔ پویا سندی مهم منتشر شده است. نامۀ عباس زریاب به هیئت تجدید نظر دانشگاه تهران. انقلاب که شد زریاب را بازنشسته کردند. حقوق استاد فقید مدتی پرداخت میشد تا اینکه سال ۱۳۶۰ ایشان را از دانشگاه اخراج کردند و حقوقش هم قطع شد.
زریاب را به عضویت در تشکیلات فراماسونری متهم کردند. اتهامی که سندش کتاب کذایی فراموشخانه و فراماسونری در ایران تألیف اسماعیل رائین علیه ما علیه بوده است (ج۳، ص۳۱، ۶۵۷،۵۴۴). زریاب در این نامه میگوید: آقایان انقلابی و مسلمان! به موازین شرع و قانون پایبند باشید. اصل بر برائت و بیّنه بر مدعی است. اتهام را باید با سند ثابت کنید. آنچه در کتاب رائین آمده سند محکمهپذیر نیست. خود رائین هم حرفش را پس گرفته است.
در آخر هم با استفاده از قرآن نوشته غم و شکایتش را به خدا میبرد. که خدا روزیرسان است و روزی را بر هر کس که بخواهد گشایش میدهد یا تنگ و فروبسته میدارد. ای شمایان! سرخوش نباشید که دنیا به کام شما رفته و بر زندگی و آبروی مردم مسلط شدهاید. اینها می گذرد و اعتباری ندارد. اصل آخرت است. اصل قضاوت تاریخ است. اصل داوری داور زمان است.
تاریخ داوری خود را کرده است. استاد بیهمتا مثل زرّ ناب از بوتۀ ایام بیغش برآمده است. مثل آفتاب میدرخشد. همان قومی که از دانشگاه اخراجش کردند، به او جایزۀ کتاب سال دادند. در صداوسیما برایش بزرگداشت گرفتند. این یعنی آن تهمتها که به او زدند به کردار بازی بوده است.
حقوق زریاب را بریدند و استاد یگانهٔ روزگار، برای گذران معاش، پیرانهسر، مجبور شد به بچهمدرسهایها درس بدهد و برای دراهم معدود حقالتألیف، روضةالصفا را تجدید تحریر کند. خاتمت شاهنامهشناس بزرگ شد مثل خاتمت فردوسی. به مردمی که جهان سخت ناجوانمرد است.
زریاب نمونهٔ ایراندوستیِ معتدل و خردمندانه و پخته و علمی است. از مصاحبانش شنیدهام که خلق و خویش عظیمتر از فضل و دانش عظیمش بوده است؛ روزگار حقیر شیرینعقل نتوانست استاد بزرگ را تلخ و کوچک کند. تا دم مرگ مهربان و مهرآئین و فروتن ماند. ایراندوست و مردمدوست ماند. با دل خونین لب خندان آورد.
حکیما بخردا رادا به دانایی که میشاید
اگر بر ناتوانیهای این خردان ببخشایی
متن نامهٔ تاریخی استاد عباس زریاب را بخوانید:
«هیئت محترم تجدیدنظر دانشگاه طهران
در پاسخ مرقومه مورخ ۱۱/۱۲/۱۳۶۱ با شمارۀ۶۹۴ ه.ت که در آن مرا به «عضویت در تشکیلات فراماسونری» متهم داشتهاید، معروض میدارد:
۱.همچنانکه بارها در نامههای اعتراضیهٔ خود به دانشگاه طهران اظهار داشتهام من در تشکیلات فراماسونری عضو نبودهام و این معنی را به شدت تکذیب میکنم.
۲. دلیل اتهام را تأیید «مرکز اسناد انقلاب اسلامی ایران» ذکر فرمودهاید. حاشا که انقلاب اسلامی که خود را منبعث از اسلام و مجری احکام اسلامی میداند، چنین اتهام بیمأخذی را تأیید کند. لولا إذ سمعتموه ظن المؤمنون والمؤمنات بأنفسهم خيرا وقالوا هذا إفک مبين [نور/۱۲]. مسلمان واقعی کسی را بیجهت متهم نمیسازد. آن چه سندی است که من به موجب آن متهم به عضویت در تشکیلات مذکور هستم؟
۳.اگر مقصود از سند کتاب فراماسونری در ایران تألیف اسماعیل رائین است باید بگویم که کتاب مذکور نه بر اساس موازین شرع اسلام و نه بر مبنای قوانین عرفی و دادرسی «سند» قانونی محسوب نمیشود. هر آنچه در آن هست اتهام است و اتهام باید با دلیل و مدرک ثابت شود. و لولا إذ سمعتموه قلتم ما يكون لنا أن نتكلم بهذا سبحانك هذا بهتان عظيم [نور/۱۶].
۴.إن جاءكم فاسق بنباء فتبينوا [حجرات/۶]. این دستور اسلام است. اگر او [=رائین] را عادل میدانید شهادت عدل واحد در مورد اتهام ارزشی ندارد و شهادت عدلين لازم است. آن شاهد عادل دیگر کجاست؟
۵. اگر او را عادل میدانید و شهادت عدل واحد را میپذیرید باید بگویم که او از شهادت خود رجوع کرده است و اتهام مذکور را در روزنامهٔ رویداد (مورخ ۲۰/ ۵/ ۱۳۵۸) و در روزنامهٔ بامداد (مورخ ۱٠/ ۶/ ۱۳۵۸) تکذیب کرده است و من فتوکپی تکذیبنامۀ او را در روزنامهٔ بامداد که در صفحۀ ۹ شمارۀ مذکور چاپ و منتشر شده است، برای شما میفرستم. هر دو شماره در کتابخانۀ مرکزی دانشگاه تهران موجود است. اگر مرکز اسناد انقلاب اسلامی تهمتنامهای را به عنوان سند اتهام نگاه میدارد، باید تکذیبنامه را هم جزء اسناد داشته باشد.
۶.اما اگر بنا بر قبول اتهام مدعیان و ردّ تظلّم و دادخواهی متهمان است و اگر بنا بر این است که قول مدّعی را بدون بیّنه بپذیرد و قول منکِر و یمین او را نادیده بگیرند باید بگویم: فالي الله المشتکی. انما أشكو بثي وحزني الى الله [یوسف/۸۶: درد و اندوهم را فقط با خداوند در میان میگذارم]. الله يبسط الرزق لمن يشاء و يقدر و فرحوا بالحياة الدنيا و ما الحياة الدنيا في الآخرة إلا متاع [ رعد/۲۶].
عباس زریاب».
/channel/n00re30yah
درگذشت امیربانو کریمی
خانم دکتر امیربانو کریمی استادی بشکوه بود. سربلند و والا. یکرویه و مهربان. با همتی بزرگ که موجب میشد دامنش به خردکنگرشیهایی که از زمین و زمان میجوشید، تر نشود. نازنینی ملکهٔ طبع شریفش بود. در جبلتش بود این احتشام نازنینانهٔ بشکوه. سخناننش غالبا بر وجه کبریا میآمد و در متلکگویی و نکتهپرانی بهوقت ضرورت آیتی بود و این به محضر و کلاسش مزه و طرفگی میداد. ذرهای در این زن ابتذال نبود. نجابت و نژادگی محض. درشتی و نرمی بههم آمیخته. بهجایگاه رفعت، رفعت و بهمقام تواضع، تواضع. بی ادا و بازی. صریح و صمیمی. آزاد و آزاده. بایسته و رشکانگیز.
اولین بار که با ایشان همکلام شدم، تازه دانشجوی لیسانس شده بودم. هنوز با ایشان کلاس نداشتم. دربارهٔ استاد فروزانفر میپرسیدم. بیشتر از خاطرات فروزانفر با پدرش استاد امیری فیروزکوهی گفت. خاطراتی از خانهٔ پدرش. هم خندید و هم نم اشکی بر چشمانش نشست. به یاد پدرش.
عشق و شیفتگی شگفتی به پدرش داشت. به قول خودش «عشقی افلاکی زاید بر علقهٔ فرزندی». به پدرش سخت وفادار بود و از حریم حرمتش جانانه حمایت میکرد. با دوستان پدر دوست بود و با مخالفان پدر مخالف.
عشقش به صائب میراث پدر بود و گزیدهٔ مشهوری که از غزل صائب فراهم آورد، برایش در حکم پناه بردن دختری پدرازدستداده به آغوش پدربزرگ (صائب) بود. این را خودش نوشته است.
قدر و قیمت این جملاتش را که در مقدمهٔ دیوان امیری فیروزکوهی نوشته، وقتی خودم دختردار شدم، فهمیدم: «پیوسته با او بودم که او همه چیز من بود. با او همه بودم و بی او هیچ» و این جملات:
«اکنون پنج سال است که او در دل سرد خاک آرمیده است و من در برودت استخوانسوز غربت خاک، تنهای تنها، برجای ماندهام و بهراستی از اینهمه سختجانی در عجبم:
ز دوری تو نمردم چه لاف مهر زنم
که خاک بر سر من باد و مهربانی من».
من از یادت نمیکاهم استاد...
/channel/n00re30yah
مقالهٔ بالا در شمارهٔ ۵۲ اندیشهٔ پویا چاپ شده. نشان دادم که در موضوع حیاتی غائلهٔ آذربایجان، صادق هدایت؛ این روشنفکر و هنرمند شریف و ایراندوست، چقدر خام و «عوامانه»میاندیشید. هدایت وابستگی حزبی و ایدئولوژیک نداشت و هرچه میگفت حرف دلش بود ولی استغراق در اوهام روشنفکرمآبانه و نفرت بیحد از حکومت شاه، مانع شد تا حقیقت عریانی را ببیند که پیش چشمها بود و هرروز بهبانگبلند در روزنامهها فریاد زده میشد.
هدایت حقیقت فاش را ندید و ندانست که دارودستهٔ پیشهوری، «پیشرو» و «اصلاحگر» نیستند بلکه به دستور استالین، مأمور تجزیه ایران هستند.
بعد از سقوط شوروی که اسناد آرشیوهای مسکو و باکو منتشر شد، معلوم شد که هدایت چقدر در فهم خطری که بقا و تمامیت ارضی ایران را تهدید میکرد، به خطا رفته بود.
عنوان مقاله از مجله است. آن را بهمناسبت ۲۱ آذرماه؛ سالگرد نجات آذربایجان از غائلهٔ فرقهٔ پیشهوری در نور سیاه منتشر میکنم. با یاد قوامالسلطنه آن سیاستمدار بزرگ؛ با یاد احمد کسروی و حسن تقیزاده و حسین علاء و سید ضیاء و همهٔ کسانی که در آن روزهای خوف و خطر از ایران دفاع کردند و به احترام کاوه بیات.
/channel/n00re30yah
ژاله آموزگار
که آموزگارت مسیحای تست
دم پاکش افسون احیای تست
معروف است که اسمها از آسمان فرومیآیند. استاد ژاله آموزگار گواه راستین این سخن است.
در فرهنگهای کهن نوشتهاند که ژاله «قطرهای باشد که از سردی بر برگ نشیند». پس ژاله محصول سردی روزگار دمسرد است. ژاله به دو شکل بر برگ مینشیند: یکی تگرگ. به تگرگ سنگک و یخچه هم میگفتند. قطرۀ فسردۀ سنگشده که موجب ویرانی کشت و باغ است. همچنین شبنم و بارانک ملایم بامدادی را نیز ژاله مینامیدند. اشک چشمان نجیب عاشقان و مظلومان به ژاله تشبیه شده است.
ژاله آموزگار خواست و توانست که در سردترین شبهای ظلمانی تگرگ نباشد شبنم باشد. باران باشد. بر گل و برگ و درخت بنشیند و ببارد تا باغها زنده و زاینده و تر و باطراوت بماند. هرچه روزگار سردتر شد آموزگار شبنم تر شد باران تر شد. روان تر شد. دلش از مهر سرد نشد. یخ نبست. خورشید شد. گرما بخشید. نور پاشاند. آموزگار ماند. مسیحا ماند. احیا کرد. گریه را فروخورد. خشم را فروخورد. خندید. امید داد. تشویق کرد. آموخت. آموزاند. نوشت. برای همه نوشت. عُجب دانشگاهی را یکسو نهاد و با زبانی که همه بدانند و بخوانند نوشت. از ایران گفت. از زبان فارسی گفت. از یکپارچگی ایران گفت. از یاد پدر اندر پدر اندر پدر گفت. گفت که ما نیز مردمی هستیم. بر استمرار دیرینۀ تاریخ و تمدن ایران پایافشرد. آموزگار ما از ایران باستان برای نفی بخش دیگر تاریخ ایران حربه نساخت. فقط به سهم خود نگذاشت خامان و بدرَگان تاریخ و تمدن ما را انکار کنند و از یادها بزدایند.
استاد ژاله آموزگار هشتادساله شد. سال هشتاد و یکم بر تو مبارک بادا.
پنجاه سال کِشتی «بانوی» اوستاد
پنجاه سال باش که از کِشته بدروی
/channel/n00re30yah
پیشکسوت طرزی افشار
در زبان عربی این مثل مشهور است: خالف تشهر یا خالف تعرف یا خالف تذکر (برای نمونه نک: امثال و حکم دهخدا، ج۲، ص ۷۱۱).
در توصیف کسانی که برای نامجویی و شهرتطلبی بهجای اینکه به مسیر پرزحمت کسب هنر و انجام کار سازنده بروند، از راه آسان مخالفخوانی و خلافآمدعادتجویی درمیآیند (همچنین نک: امثال و حکم دهخدا، ج۱، ص ۳۸۹، ذیل «به چاه زمزم شاشیدن»).
در رسالهٔ پیروزی و مقالهٔ نوروزی، نوشتهٔ محمود بن عمر نجاتی نیشابوری (زنده تا ۷۳۷ قمری)، بیتی دیدم در رابطه با همین مثل «خالف تذکر» (تصحیح بهروز ایمانی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار، ۱۴۰۰، ص ۱۵۲):
آن گاوریش خالِف تُذْکَر شنیده بود
بیچاره خالفید ولیکن نتذکرید!
نکتهٔ جالب این است که شاعر، برای رساندن طعن و تمسخر، از «خالف» و «تذکر» عربی، مصدرهای جعلی فارسی ساخته است. در واقع کاری خلاف عرف و هنجار زبان فارسی کرده تا «خالف تذکر» آن گاوریش/نادان را عملا نشان بدهد و از آن کاریکاتور بسازد و مسخرهاش کند.
شاعر این بیت، هر کس که هست، چند قرن پیش از طرزی افشار، این امکان زبان فارسی را کشف و از آن استفاده کرده است.
/channel/n00re30yah
استاد محمدعلی دهقانی
وقت آن شیرینقلندر خوش که در اطوار سیر
ذکر تسبیح ملک در حلقهٔ زنار داشت.
استاد محمدعلی دهقانی در کنار استاد شفیعی کدکنی. هجدهم مهر ۱۴۰۲. قم. نام شریف عکاس را نمیدانم. هر کس که هست قدحش پر می باد.
دربارهٔ استاد دهقانی این یادداشت و این یادداشت را ببینید.
بعدالتحریر:
عکاس استاد عزیز آقای دکتر رسول جعفریان است. ایشان قدح از دست پیغمبر ستاناد.
/channel/n00re30yah
تأملی در یک رباعی نزهة المجالس
ای پرّ مگس پردۀ شکّر کرده
لالایی حاجبانت عنبر کرده
لعل از حسد لب تو ای آب حیات
در سنگ نشسته خاک بر سر کرده.
پرسشی مطرح شده است که آیا در مصرع اول، آنطور که در نزهة المجالس آمده، پروَز بخوانیم یا ضبط سفینهٔ رباعیات استانبول را درست بدانیم: پرده (۱).
حضرت آقای میرافضلی نوشتهاند:
«در اینجا یک دو راهی عجیب وجود دارد. هر دو کلمه در هر دو نسخه از حمایت متنی و شواهد بیرونی برخوردارند. به نظر میرسد مصراع اول این رباعی در خور تأمل و بررسی بیشتر است».
در تقویت ضبط «ای پرّ مگس پردۀ شکّر کرده» نکاتی به نظرم میرسد که عرض میکنم:
۱. در مصرع دوم: «لالایی حاجبانت عنبر کرده»، حاجب ایهام دارد (ابرو و پردهدار). ضبط پرده، در مصرع اول، ایهام تناسب میان حاجب و پرده را در بیت برقرار میدارد.
۲.در بیت اول شبکهٔ تناسبات برمبنای مناسبات عوالم بردهداری و مضمونسازی با نام عام غلامان شکل گرفته است: عنبر و شکر (این یادداشت را ملاحظه بفرمایید) از نامهای عام غلامان بودهاند. لالا و حاجب هم به این شبکه مرتبطاند (۲).
پرده در کتابت قدیم، بیشتر، و نه همیشه، به شکل برده (با یک نقطه زیر ب) نوشته میشد (البته در نسخهٔ سفینهٔ رباعیات استانبول که کتابتش قدری متأخر است، با سه نقطه نوشته شده است). یعنی گاهی برده مینوشتند و پرده میخواندند و شاعران گاهی از این امکان خط برای مضمونپردازی و صنعتگری استفاده میکردند (۳).
بههرروی، اگر این حدسم درست باشد، برده/ پرده زنجیرهٔ تناسبات با نام غلامان را تکمیل میکند. میدانیم که بازی و تناسبسازی با نامهای عام غلامان و بردگان بسیار مورد توجه شاعران بوده است.
۳.دوست عزیز حضرت آقای جلیل طاهری این بیت مناسب و خوب خاقانی را شاهد آوردهاند:
بر شکّرت از پرّ مگس پرده چه سازی
ای من مگس آن شکرستان که تو داری (۴).
در این موضوع این ابیات خاقانی هم مفید و روشنگر است:
چون پرّ مگس خط تو بر لب
بر گل خط انگبین نویسد (۵).
و
گفتم به دل ار چو نی ببرّندم سر
ننشینم تا نخایم آن شکّر تر
پیش شکر از پر مگس ساخت سپر
گفت ار مگسی برننشینی به شکر (۶).
خاقانی رنگ پر مگس را هم مشخص کرده که با رنگ خط معشوق در سنت شعر فارسی(سبز و بنفشهگون) همخوان است:
گویی که خرمگس پرد از خان عنکبوت
بر پرّ سبزرنگ غبیرا برافکند (۷).
و
از سر تیغش که هست سبز چو پرّ مگس
کرکس گردون ز هول شاهپر انداخته(۸).
و
زان تیغ کو بنفشتر است از پر مگس
منقار کرکسان فلک میهمان اوست (۹)
پانوشت
۱.میرافضلی، سیدعلی، «تصحیح یک رباعی نزهة المجالس و چند نکته»،کانال تلگرامی چهارخطی؛ همو، «پرده و پر مگس؛ پروز و خط»، همان.
۲. برای لالا مثلا این بیت :
روز و شب را که به اصل از حبش و روم آرند
پیش خاتون عرب جوهر و لالا بینند ( دیوان خاقانی، ص۸۶)۰
برای حاجب و ربط آن به مناسبات خدمتگری و نامهای عام، برای نمونه این بیت خواجوی کرمانی:
ترکی تو و خال عنبرینت حبشی
بدری تو و حاجب تو پیوسته هلال (دیوان خواجو، ص۵۴۳).
همه کار کرده خواجو در این بیت کوتاه:
تناظر هلال و بدر که نام عام خادمان هم بودند، ایهام حاجب (ابرو و پردهدار) و مهر خاتمت کار با پیوسته (مدام و هم ملایم با ابرو). بیفزایید تقابل میان ترک و حبشی و تناسب میان حبشی و مناسبات غلامان و ایهام تناسب عنبر با حاجب (ابرو/ پردهدار).
و باز در همین زمینه این بیت خواجو:
مرجان تو پردهدار لؤلؤ
ریحان تو خادم گلستان(دیوان خواجو، تصحیح سهیلی، ص۷۴۹).
۳.جلالی، علی و منوچهر فروزنده فرد، «ملاحظات ویرایش متون کهن با توجه به ”هنرسازه“ای بدیعی»، فنون ادبی، دانشگاه اصفهان، س١٠، ش٣ (پیاپی ٢۴)، مهر ۱۳۹۷، صص٩٧-١١۴.
۴.دیوان خاقانی، تصحیح دکتر سجادی، ص۶۷۹.
۵.همان، ص۵۹۴.
۶.همان، ص۷۲۱.
۷.همان، ص۱۳۴.
۸.همان، ص۵۱۹.
۹.همان، ص۷۴.
/channel/n00re30yah
قندیل و آب وآتش
(بخش یکم)
به این بیت خاقانی توجه کنید:
-آتش قندیل بنشست آب سبحه هم برفت
کآتش و آب از قدح، قندیل دیگر ساختند (۱).
سخن بر سر مصرع دوم است. مروری میکنیم بر نظر شارحان دیوان خاقانی دربارهٔ این مصراع:
الف. دکتر محمد استعلامی: «اگر قندیلی هست قدح و اگر آتشی هست شراب درون قدح است» (۲). در معنی ایشان نشانی از آب نیست.
ب. دکتر محمدرضا برزگر خالقی:«آن زمان که آتش و آب قدح، قندیل دیگری ساخت». ایشان اساسا خود را با بیت درگیر نکرده است (۳).
پ. دکتر محمدرضا ترکی: «در نظر شاعر قلندر آتش باده و آب(درخشش) قدح که درخشانتر از آتش قندیل و آب تسبیح زاهدان است، آتش قندیل را خاموش و آبروی سبحه و اعتبار آن را بر باد میدهد» (۴). در توضیح استاد ترکی، ارتباط آب با قندیل مشخص نیست.
ت. جلالالدین کزازی: «آتش دوم استعاره آشکار از باده است و آب دوم از جام بلورین. قدح با تشبیه نهان در داشتن آتش و آب، به قندیل مانند شده است: آتش قندیل، فروغ آن است که از فتیله برمیخیزد و آب آن روغن و مایهای که این فتیله در آن است و بدان میسوزد و میافروزد»(۵). نکته این است که آیا خاقانی از روغن تعبیر به آب میکند؟
چند نکته گفتنی است:
۱.این بیت در بافتی است که خاقانی بهمناسبت عید فطر، با برخی لوازم و مناسک ماه رمضان مضمون شادخوارانه و رندانه ساخته است. خاقانی یکی از لوازم ماه رمضان را قندیل دانسته است و این نکتهای است در کمال دقت.
قندیل افروختن در مساجد سخت ستایش شده و برای تشویق آن روایاتی مثل روایت زیر هست:
«... رسول علیهالسلام گفت: هرکه قندیل در مسجد بیاویزد، حق تعالی فرمان دهد تا هفتادهزار فرشته از بهر آن آمرزش خواهند تا آن قندیل در آن مسجد باشد. و به هر قطره روغن ده نیکی در نامهٔ اعمال آن نویسنده و ده بدی پاک كنند و ده درجه به نام آن برآرند و ده بشارت مر آن را بدهند و چهارهزار حور به نام آن کنند و چهارهزار حله در آن پوشانند» (۶).
حتی اگر این روایت مجعول باشد (۷)، باز تردیدی نیست نذر و نیاز و پیشکش قندیل و چراغ به مسجد بسیار رایج بوده است.
قندیل فرستادن به مساجد بهویژه در ماه رمضان توصیه شده بود. برای نمونه در قابوسنامه آمده:
«در مزگت کوی جماعت بهپای دار و ماه رمضان به شمع و قندیل فرستادن تقصیر مکن»(۸).
و این بیتهای ناصرخسرو که به سنت افروختن قندیل و چراغ در شب قدر اشاره دارد:
قندیل فروزی به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب یلدا
قندیل میفروز بیاموز که قندیل
بیرون نبرد از دل پرجهل تو ظلما (۹).
یا در این بیتهای معزی که مکرر گفته با آمدن عید رمضان، روشنایی قندیل که در شبهای ماه رمضان افروخته میگشت، به جام شراب برمیگردد(قندیلها خاموش میشود):
-بگذشت مه روزه و آمد مه شوال
اکنون من و ساقیّ و می و مطرب و قوّال
کردند شب عید، همه نور ز قندیل،
تحویل سوی جام و دگرگونه شد احوال (۱٠).
- رسید عید همایون و روزه کرد رحیل
به جام داد فلک روشنایی از قندیل
چو روشنایی قندیل بازگشت به جام
سزد که من به غزل بازگردم از تهلیل (۱۱).
۲.در قندیل هم آب میریختند و هم روغن. به این بیت ناصر خسرو توجه کنید:
-آب و قندیل هست با تو ولیک
روغنت هیچ نیست در قندیل (۱۲).
طبعا روغن در قندیل بالای آب قرار میگرفت و همین امر، در ذهن نکتهیابان، مضمون مناظره و مفاخره میان آب و روغن قندیل شده بود:
«درحال تو چشم در قندیل افگندی و گفتی که آب و روغن در این قندیل با یکدیگر مفاخره کردند. آب گفت من از تو عزیزترم و فاضلتر. چرا تو بر سر من نشینی؟» (۱۳).
ابنفوطی نیز در همین زمینه، قطعهٔ جالبی دربارهٔ برتری روغن بر آب در قندیل و البته نکوهش آن نقل کرده. جالبتر اینکه شاعر این شعر را بر قندیلی نوشته بود(۱۴). و این نشان میدهد که یکی از رسانههای شعر در دنیای قدیم، قندیلهاست.
بگذریم و برسیم به این بیت خوب سنایی که همچنین نشان میدهد خاکآمیز شدن روغن باعث خاموشی قندیل میشد:
کی فروزد مر تو را قندیلِ دلداری چو تو
آب بر آتش گرفتی خاک در روغن زدی؟(۱۵).
/channel/n00re30yah
شمع براتی
(بخش یکم)
به این بیتها توجه کنید:
- برات آمد برات آمد بنه شمع براتی را
خضر آمد خضر آمد بیار آب حیاتی را (۱).
و
- ز تو جانم براتی خواست از رنج
یکی شمعی فرستادش؛ براتی (۲).
استاد فروزانفر در «فرهنگ نوادر لغات و تعبیرات و مصطلحات دیوان کبیر» در معنای شمع براتی نوشته است:
«شمع و چراغی که در شب پانزدهم شعبان موسوم به شب برات و شب چک بر سر گورها روشن میکنند (در حدود طبس به اولین شب برات که بعد از وفات کسی میرسد اهتمام بسیار میورزند و نان مخصوصی که در روغن میپزند به نام "سيروک" و حلوا و نقل و نبات به سر گور مرده میبرند و خویشان و آشنایان مجتمع میشوند و ماتم میدارند)» (۳).
در لغتنامهٔ بزرگ فارسی براتی چنین معنی شده است:
«صفت آنچه در شب برات، نذر و خیرات میکردند و به مزار اولیا و بزرگان یا رباطها و خانقاهها میفرستادند، بهویژه شمع و چراغ»(۴).
میبینیم که اینجا هم سخن از شب برات است.
در اینکه در شب برات آتش و چراغ و شمع میافروختند، تردیدی نیست (۵). همچنین با این معنا دو بیت مولانا مفهوم مناسبی دارد.
در مناقب العارفین افلاکی هم این لغت آمده:
«روزی از حضرت مولانا سؤال کردند که محبان و عاشقانی که به مزار انبیاء و اولیاء شموع و چراغها و براتیها میبرند، عجبا فایدهٔ آن چه باشد... تا بدانی که شمع و چراغ و براتی و غیره که به زیارت اولیاء میبرند، چه اثرها دارد»(۶).
از این عبارات استفاده میشود که:
الف. به شمع براتی، مطلق براتی هم میگفتند.
ب. لابد تشخصی داشته که آن را کنار شمع و چراغ آورده.
پ. برای زیارت اولیاء و بقعههای متبرک استفاده میشده است.
ت. هیچ قرینهای نیست که صرفا در شب برات افروخته میشده بلکه میتوان استنباط کرد که در همه وقتی کاربرد داشته است.
از سوی دیگر در فرهنگها در معنی براتی نوشتهاند:
«منسوب به برات. وجه برات... جامهٔ کهنه و امثال آن باشد زیرا که امثال این چیزها در وجه برات دهند... جامهٔ کهنه و امثال آن که در وجه برات مواجب به مردم دهند... در مازندران این لفظ به مرتبهای متعارف است که در غیر لباس نیز به کار رود چنانکه بعد از طعام خوردن بقیه را که به ملازمان دهند آن را نیز براتی گویند» (۷).
خانم دکتر شهره معرفت دربارهٔ لغت براتی (به همین معنای جامهٔ کهنه...) که در دیوان شرفالدین شفروه به کار رفته است، یادداشت سودمندی نوشتهاند و چند شاهد دیگر برای براتی عرضه کردهاند (۸). از جمله دو بیت زیر:
- ز نو تازه کن خلعت حسن هر دم
پس آنگه براتی به شمع خور انداز (۹).
و
- داده به ناهید چنگی از سر مجلس
شمع جمالش براتی لمعان را
ایشان توضیحات مفیدی دربارهٔ این دو بیت دادهاند. بر توضیحات خانم دکتر معرفت باید افزود که شفروه بیتردید در این ابیات، به شمع براتی، به طریق ایهام، نظر داشته و این دو بیت هم در زمرهٔ شواهد شمع براتی است.
خانم معرفت این بیت شفروه را هم نقل کرده است:
روزی که بی براتی نورت به سر برد
زنگاری خَلَق کشد اندر بر آینه
بهگمانم براتی نور بهطریق تبادر و ایهام یادآور براتی/ شمع براتی است.
با عنایت به این معنای براتی و تصریح فرهنگنویسان که براتی بهجز جامه دربارهٔ چیزهای مندرس دیگر هم به کار میرود، نکتهای به نظرم میرسد که بهعنوان یک حدس و برای طرح مقدماتی موضوع مطرح میکنم و منتظر رحمت خدا و شواهد و قرائن بیشتر میمانم.
به این عبارات از مقامات حمیدی توجه کنید:
«فرود آمدم به رباطی که نزول غربا را معهود بود و شمع منور روز را قد قناتی به حد براتی رسیده بود و قنديل زرين فلک را روغن به آخر آمده... گفتم هنوز لب و دندان روز خندان است...»(۱٠).
مرحوم انزابینژاد بُراتی (به پیش ب) خوانده و به معنی حلقهٔ بینی شتر و هر حلقه چون دستانه و خلخال گرفته (۱۱) و مرحوم ابرقویی آن را به معنی جامهٔ کهنه که در وجه برات به مردم دهند، دانسته است (۱۲).
در لغتنامهٔ بزرگ فارسی براتی را بر مبنای همین عبارت مقامات حمیدی چنین نوشتهاند: «صفت شمع نذریای که تا سحرگاه روشن باشد».
خیلی عجیب است. مطلقا از عبارات مقامات حمیدی چنین استنباطی نمیشود. میگوید غروب شده بود اما هنوز مقدار کمی از روشنی روز باقی مانده بود. برای ادای این مفهوم از این تعبیر استفاده کرده: «شمع منور روز را قد قناتی به حد براتی رسیده بود». میگوید شمع روز از قد قنات/نیزه که نماد بلندی است، به حدّ براتی رسیده است.
بهگمانم اگر از این عبارت استنباط کنم که شمع براتی، شمع کوتاهی بوده و بهنسبت شمعهای بلند، نور کمتری داشته، خیلی بیاحتیاطی نکرده باشم.
به این بیت مجیر بیلقانی توجه کنید:
ز آتش غم جَست باز همچو براتی شمع
یا به خودش درپذیر یا ز خودش وارهان(۱۳).
میگوید مانند شمع براتی باز از آتش جَست. یعنی دوباره این شمع را خاموش کردند. در مصرع دوم میگوید این شمع را از این وضعیت نجات بده.
/channel/n00re30yah
با یاد خواجه ذکاءالملک فروغی
محمودخان فروغی پسر حکیم سیاستمدار و عدیل خواجه نظامالملک، محمدعلی فروغی است. نوشتم عدیل نظامالملک. ایرج افشار یاد باد که سیاستنامهٔ ذکاءالملک را تدوین کرد تا یادآور سیاستنامهٔ خواجهٔ بزرگ نظامالملک باشد.
محمود فروغی مردی دیپلماتپیشه بود. باتجربه و امین. مؤدب و آدابدان. مصاحبهاش با تاریخ شفاهی دانشگاه هاروارد شنیدنی است. من چندبار شنیدهام. بخصوص آن بخشهایی که محمودخان از پدرش گفته است. امروز باز شنیدم.
شهریور برای من به یک اعتبار ماه فروغی است. ماهی که خواهناخواه دربارهٔ او میخوانم و به او میاندیشم. ماهی که اوج زندگی سیاسی فروغی در آن است. ماهی که خواجه ذکاءالملک در بازی آخر، بازی تاریخ، به میدان سخت آمد و کوشید کشور اشغالشده را نجات بدهد.
از شاه رنجیده بود اما همه مطمئن بودند که ذکاء ملک کسی نیست که در روز بیکسی ایران، به تعبیر محمودخان فروغی، «گروکشی» کند. میدانستند با اینکه سیاستمدارِ درخانهنشسته، دلشکسته و بیمار است، خواهد آمد و از اعتبار و آبرویش برای ایران مایهها خواهد گذاشت.
در پاسخ به شش سال تلخی شاه یک عتاب لطیف کرد و گذشت. گفتند شاه احضار فرموده است. فرمود: حالا دیروقت است و من هم مریضم. باشد برای وقت مناسب. به دست و پای بمردند. آخرالامر گفتند راننده آمده است. فرمود: خب حالا که راننده زحمت کشیده و آمده به دیدار شاه میروم. همین و تمام.
فروغی در روزهای پرخطر شهریور بیست نالان شد. شاه به بیمارپرسی آمد. به خانهای که در روزگاری که هنوز شاه نبود و سردار سپه بود و در تدارک شاهی بود، فراوان به آنجا آمدورفت داشت. وقتی وارد سرای فروغی شد، دید که سامان زندگی او به همان قرار پیشین است. تعجب کرد که:
«اِه این اثاثیه مبل و اینها که همان مبلهای قدیمی است. آن موقع، یعنی زمانی که من سردارسپه بودم و دائم میآمدم این خانه، همینها بود حالا هم همینها»!
حق هم داشت. زندگی شاهنشان ایران، رئیسالوزرای ایران، وزیر چند کابینه، سفیر کبیر، رئیس جامعهٔ ملل، رئیس فرهنگستان و یکی از معتبرترین رجال عصر، در غروب سلطنت او، مثل شروع دوران زمامداری او بود.
بی که مرد لاف زهد و پرهیز بزند. بی که مرد دکان تزویر و بازار خودفروشی بگشاید.
فرمود: با همین رفع حاجت میشود. نیازی به زیادت نبود و نیست.
آنکه سیر حکمت در اروپا را نوشته بود، آنکه مترجم کتب افلاطون و ابنسینا و دکارت بود، آنکه با آثار فردوسی و سعدی و خیام زیسته بود، از حکمت و روشنی آن روشنان روزگاران، در سیرهٔ عملیاش نشانهها بود. در عقل و اعتدال و حکمت و پختگی و بهکارآمدگی میراثدار آنان بود.
دستور دانا اگر خود چنین میزیست وقتی که رئیسالوزرا بود، از شاه نیز نصیحت باز نمیگرفت. از محمودخان فروغی نقل میکنم:
«در حاشیه برایتان بگویم. سالش را نمیتوانم درست برایتان بگویم که ۱۳۱۲ بود[یا سال دیگر]؛ در آنموقع بود که مرحوم فروغی یک روز به رضاشاه میگویند که این املاک مردم دارد بهزور گرفته میشود. مردم بیپا میشوند. این راه صحیح نیست.
البته خیلی رضاشاه برآشفته میشود و میگوید: آقا شما همهاش صحبت از مردم میکنید.
فروغی میگوید: آخر علت دارد اعلیحضرت. چون من بسیاری از مردم را میبینم در دنیا که پادشاه ندارند ولی هیچ پادشاهی را من نمیشناسم که مردم نداشته باشد. بنابراین اصول سلطنت شما روی مردم است».
نه فقط در نهان چنین میگفت که در همان ایام، بهآشکارا نیز چون از شاهنامه میگفت و مینوشت، از میان آنهمه ابیات حکمت و پند، چنین بیتهایی را برمیگزید:
-چو خسرو به بیداد کارد درخت
بگردد ازو پادشاهی و بخت
نگر تا نیازی به بیداد دست
نگردانی ایوان آباد پست
و این بیتهای شگفت:
چنین گفت نوشیروان قباد
که چون شاه را سر بپیچد ز داد،
کند چرخ منشور او را سیاه
ستاره نخواند ورا نیز شاه
ستم نامهٔ عزل شاهان بود
چو درد دل بیگناهان بود (۱).
و همین بیتهای تلخ تند تیز را در زمان معزولی و غربت و خانهنشینی نیز به گوش شاه و زمانهٔ شاه میخواند (۲).
نشنید و عاقبتش شنیدی.
پانوشت
۱. خلاصهٔ شاهنامهٔ فردوسی، به انتخاب حضرت اشرف آقا میرزا محمدعلیخان فروغی (ذکاءالملک)، مطبعهٔ مجلس، ۱۳۱۳، ص ۲۰؛ مقالات فروغی دربارهٔ شاهنامه فردوسی، به اهتمام جبیب یغمایی، انجمن آثار ملی، ۱۳۵۱، ص۴۹.
۲. منتخب شاهنامه برای دبیرستانها، به اهتمام جناب آقای محمدعلی فروغی و آقای حبیب یغمایی، چاپخانهٔ بانک ملی، ۱۳۲۱، ص سیوهشت. تاریخ مقدمهٔ فروغی اردیبهشت ۱۳۲۰ است. همان، ص چهلوپنج؛ مقالات فروغی دربارهٔ شاهنامه فردوسی، ص ۱۰۵.
/channel/n00re30yah
بالشچهٔ سرین
(سطری از تاریخ لباس ایران)
سرین کلان و فربه در جمالشناسی قدما از معیارهای زیبایی و دلربایی بوده است. تا به حدی که بعضی زیبایی زن را به روی سپید و سرین بزرگ او میدانستند (۱) و لاغری و کوچکی سرین را برای زنان «زشت» تلقی میکردند (۲). حتی میان زنان لاغرسرین و بزرگسرین کار به مکابره و کریخوانی کشیده بود (۳).
در روایاتی آمده زن بزرگسرین برای نکاح مناسبتر است (۴). دربارۀ روایت و درایت این روایات البته علما باید نظر بدهند. اما هرچه باشد شکی نیست که در عرف و عادات قسمتی از جامعهٔ ایران، سرین بزرگ و فربه، برای زن امتیازی و فضیلتی محسوب میشده است. برای ازدواج «بقچهبندی (سرین و کپل) دختر هرچه بزرگتر و کلفتتر بود، پسندیدهتر بود» (۵).
این موضوع در ادبیات فارسی هم بازتاب یافته است. در شعر و نثر فارسی سرین کلان و سرین فربه از لوازم زیبایی بوده است. برای نمونه به این تکه از سندبادنامه توجه کنید:
«سروی دید خرامان... از این کشیدهقدی، گشادهخدی، لاغرمیانی، فربهسرینی، غزالچشمی» (۶).
میبینیم که سرین فربه، در کنار «میان و قد و خد و چشم و زلف و غمزه و رنگ و نیرنگ»، از ملاکهای اصلی زیبایی است.
یا این شعر کمال اسماعیل در وصف ساقی ماهرو؛ پس از وصف لب و دندان و زلف گفته:
به زیر بند قبا شد میان او ناچیز
زبسکه او تن و اندام نازنین دارد
دهان او ز همهچیز خردتر لیکن
کلانتر ازهمه اندامها سرین دارد (۷).
سرین کلان و فربه هم در شعرهای عاشقانه محبوب بوده؛ مثلا این بیت قطران:
عشق من از سرین تو دزدیده فربهی
صبر من از میان تو دزدیده لاغری (۸)
و هم در هوسنامههای حکیم سوزنی:
ای که با روی نکو ...ن کلان داری یار (۹).
و قمری آملی:
فربی است سرین تو ولکن
افسوس که کیسه لاغر آمد (۱۰).
دریغ است این بیت عنصری را نقل نکنم:
ار یقین خواهی که بینی از گمان آویخته
آنک آن فربه سرینش بنگر و لاغر میان(۱۱).
و این بیت قاآنی را:
بر دوش خادمت نه گر خسته گشتی آری
تنها کشید نتوان پنجاه من سرین را (۱۲)
بهگمانم مقصود سلف صالح از سرین فربه بیشتر سرین برآمده و گنبدگون بوده است. و تشبیه سرین معشوق مذکر و مؤنث به گنبد و مانند آن فراوان است: «...نی بهمثل چون گنبد سیمین»(۱۲).
سرین گرد نیز سنةً از لوازم زیبایی محسوب میشد. حکیم سوزنی فرموده:
به روشنایی قندیل بشمرم صفصف
که … ن گرد و سرین سمین کجا و کدام (۱۳).
گویا گردی سرین هم در افق برآمدگی و گنبدوارگی آن بوده باشد.
وقتی چیزی مایهٔ امتیاز و بازارگرمی شد، ناچار کسانی که از آن مزیت بیبهره هستند یا کمتر بهره دارند یا کمالطلب هستند، در فکر چاره میافتند.
در کتب از بالشتکی نام برده شده که برخی زنان بر سرین میبستند تا سرینشان کلان به نظر بیاید. این وسیله در لغت عرب نامهای گوناگون داشته است. مثل:
عجازة (۱۴)، اعجازة (۱۵)، رفاعة (۱۶)، اضخومة (۱۷)، اعظامة (۱۸)، عظامة و عظمة (۱۹) که در معنای آن چنین نوشتهاند:
«آنچ زن بر سرین/عجیزۀ خود بندد تا کلان/ کلانتر نماید» و «آنچه زن در پس خویش بندد تا کفلش بزرگ نماید».
آن را محشی نیز گفتهاند: «بالش خرد که زن در پس خویش بندد» (۲۰) و حشیة که کرمینی آن را چنین ترجمه کرده است: «بالشچهٔ کون» (۲۱).
جستجویی نکردهام اما شواهد استفادهٔ از بالشچهٔ سرین در ایران، باید در متون ثبت شده باشد.
در آنندراج آمده: «محتشی: زنی که بالشچه بر سرین یا پستان بندد تا کلان نماید» (۲٠). دزی از کاربرد بالشچه برای کلانتر کردن پستان یاد کرده است (۲۱).
پانوشت
۱. «و مما حکی فی الحدیث أن عظم عجيزة المرأة نصف الحسن و بياض المرأة نصف الحسن». شرح نقائض جرير و الفرزدق، ابوظبی، ۱۹۹۸، ج۲، ص۲۸۲.
۲. فقهاللغة وسر العربية، ابومنصور الثعالبی، احياء التراث العربی، ۱۴۲۲، ص۱۱۷.
۳. البصائر والذخائر، ابوحيان توحيدی، دار صادر، ۱۴۰۸، ج۳، ص۷۴.
۴. الکافی،کلینی، دار الحدیث، ۱۴۲۹ق، ج ۱۰، ص۵۹۸ ؛ من لا یحضره الفقیه، صدوق، تحقیق غفاری،انتشارات جامعه مدرسین،۱۴۱۳، ج ۳، صص۳۸۷- ۳۸۸.
۵.از خشت تا خشت، نشر ثالث، ۱۳۷۸، ص۱۴۵.
۶.سندبادنامه، تصحیح احمد آتش، ص ۲۳۷.
۷. دیوان کمال اصفهانی، تصحیح بحرالعلومی، ص ۳۷۸.
۸.دیوان قطران، تصحیح نخجوانی، ص۳۷۷.
۹.دیوان سوزنی،۱۳۳۸، ص ۴۸.
۱۰. دیوان قمری آملی، ص۱۵۳.
۱۱. ترجمانالبلاغه، تصحیح آتش، ص ۳۵.
۱۲.دیوان سوزنی،۱۳۳۸، ص۱۰.
۱۲.تصحیح محجوب، ص۴۱.
۱۳. همان، ص ۴٠٠. باز فرماید:
به چشم عاشقان آید سرین گرد گلرنگش… (همان، ص۳۹۶).
۱۴.تاج الاسامی، تصحیح ابراهیمی، ص۳۸۵.
۱۵. قانون ادب، تصحیح طاهر ، ج۲، ص ۷۵۰.
۱۶.تاج الاسامی، ص ۲۲۱.
۱۷.همان، ص ۴۱.
۱۸.همان، ص ۴۲.
۱۹.همان، ص ۳۹۰.
۲٠. قانون ادب، ج۱، ص۲۵.
۲۱.تکملة الاصناف، تصحیح رواقی، ج۱، ص۱۵۹.
۲۲.لغتنامه دهخدا.
۲۳. فرهنگ البسه مسلمانان، دزی، ترجمه حسینعلی هروی، ۱۳۴۵، ص ۱۳۷، ذیل حشیة و محشی.
/channel/n00re30yah
امیر مازیار
امیر مازیار را سیوچند سال است که میشناسم. در مدرسه و دبیرستان و دانشگاه با هم بودهایم. در خوابگاه کوی دانشگاه هماتاق بودهایم. سفرها رفتهایم. معاشرت خانوادگی داریم. با هم زندگی کردهایم. او را خوب میشناسم.
مازیار کارنامهٔ علمی روشنی دارد. در فن خود خبیر و بصیر است. کتابها نوشته و ترجمه کرده است. مترجمی کارآزموده و معلمی موفق است.
مازیار هنرشناس است. با هنر، سنتی و مدرن و ایرانی و انیرانی، دمساز است. لاف عقل و فلسفه میزند اما درنهایت مبتلای راهنشین کوی هنر است. بارها بیتابی او را در برابر شعر و موسیقی و نقاشی و بناهای کهن دیدهام.
مازیار گفتوگو را راه نجات میداند. در دشوارترین روزها پیشنهاد گفتوگو داده و به همین دلیل ملامتها کشیده و دشنامها شنیده است. او در گفتوگو البته نقاد و صریح و شجاع و بیمجامله است. بنویسم که گاهی سرسخت و لجباز و اهل مجادله هم هست. اما آخرالامر پذیرندهٔ حقیقت است.
شهادت میدهم که امیر مازیار شریف و نجیب و جوانمرد است. مهربان و انساندوست و وطنپرست است. آزاده و آزاداندیش است. به انسان و حقوق انسانی او سخت باور دارد. مسالمتجوست و خشونت را همواره نفی کرده است. متدین است. پاکدست است. اخلاقی و سالم زیسته است.
امیر مازیار سرمایهای برای فرهنگ ایران و دانشگاه است. او بیشک خیرخواه و دلسوز ایران و مردم ایران و دانشگاه و دانشجویان است. نگران آیندهٔ ایران است.
دریغ بسیار است دانشگاه و دانشجویان از محضرش محروم بمانند.
/channel/n00re30yah