545
عضویت: https://t.me/+HuaKMALgVxZkNTc0 ارتباط : @Moshavereh_1354
۱۸ دی ۱۴۰۴
خدا به همه ی ما رحم کند
شما هم صدای تیراندازی می شنوید؟
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
حالا دیگر در شرایطی هستیم
که اگر روزی هشت لیوان آب هم نخوردیم اشکالی ندارد
میتوانیم قوز کنیم و قولنج انگشت هایمان را بشکنیم
با خیال راحت میتوانیم شبها تا دیروقت با گوشی فیلم ببینیم
در تاریکی شب میتوانیم برویم آشپزخانه و آب بخوریم
پوست لب مان را بکنیم،
وقتی چای میخوریم پایمان را تکان بدهیم
یا زیر دوش چشمهایمان را ببندیم و نترسیم
آینده ای که نگرانش هستیم کجاست ؟
بیا شیرینی خامه ای مان را بدون عذاب وجدان بخوریم
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
ارسالی از یاسمین رضایی
حتی اگر صد سال
جغرافیا را تجدید شوم
و تا آخر عمر
از این مدرسه بیرون نیایم
باز هم در جواب این سؤال
که بلندترین کوه دنیا کدام است؟
بیتردید خواهم نوشت: “پـدر”
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
ارسالی از M,dial
تا نگوییم ز هر دم سخن آزادی
عمرمان رفت به هرز و شقب و نابودی
ای جوانان وطن پاخیزید
وقتمان تنگ، که شد رستاخیز
نهراسیم و نترسیم ز مردن کمکم
برسد قطره به خون در ره این نام وطن
ستم و فقر و گرانی، ز قتل و بیداد
کاش خدایا برسد رسم خوش عدل و داد
دل این مردم به صد داغ شد و کاسهی خون
وقت هوشیاری و بیداری رسیده ست کنون
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
ارسالی از M,dial
تقدیم به تمام پدران و آنهایی که در میان ما نیستند مخصوصا پدر خودم.
روحشان همواره قرین رحمت و آرامش 👇
خیلی سپری گشت چند بیت بگویم
گویم سخن عشق به ذرات وجودم
در وصف پدر خوانم، از سر درونم
هجران غمش از سر دلدادگی گویم
آنکس که همه عمر، فریادرسم بود
آن شخصی که دائم، دلش در دل ما بود
آن کس که مثل کوه دماوند قوی بود
آن مرحم درد من مسکین، پدر بود
آنکس که مرا دست گرفت و بلند کرد
آن دست چروکیدهی پر زخم و پر از درد
نامش پدر و منشأ عشق و همه هستی
آن ریشه و بنیان، فقط جان پدر بود
آن یاری که در خانه ی ما حکم خدا داشت
آن عیسوی و مسلم و در دین یهودا
آن بارش رحمت، کرم و لطف و سخاوت
فکت و سند آن، پدر روح خدا بود
سوگند خورم وصف پدر را نتوان گفت
حتما نشود نقش پدر را به زبان گفت
آن سایه پدر، کوه پدر، عشق پدر بود
الحق و الانصاف در وصف پدر بود
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
پنجشنبه ۱۱ دی
چه خبرا ؟
... اخبار کشته شدن هموطنانم
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
و خدا دوباره تورا جمع و جور خواهد کرد؛
چنان که گویی هرگز از هم نپاشیده بودی.
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
و ما زمستان دیگری را سپری خواهیم کرد
با عصیان بزرگی که درونمان است
و تنها چیزی که گرممان میدارد
آتش مقدس امیدواری است ..
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
یلدا
در برهه ای از زندگی
سه خواستگار دل خسته داشتم
اولی کارگری معمولی
خیلی معمولی، اما عاشق و مودب و تحصیلکرده.
دومی پیرمردی مریض و بسیار پولدار.
و سومی علاف و بیکار و خودشیفته اما
خوش تیپ.
انتخاب جسورانه ام مرا بی قصه کرد
و خسته از خوب طاقت آوردن هایم شدم.
آنشب همه آمده بودند مرا برگردانند
او هم بود
چای آوردم
یک بار و دو بار و سه بار
اینقدر فال گرفتند تا بالاخره خوب آمد
اما وقتی می رفتند دستهایشان خالی بود.
هنوز نگاهم به آخرین خداحافظی و تکان سرش با تأسف بود
زیر باران با آستین های خیس و دستهای
تنهای یخ کرده.
جوانه دلتنگی را احساس کردم اما چه سود،
خودم را شکافتم و دیدم که تمام دلم سوخته.
هنرمندانه بر بوم نقاشی قلبم تاخته بود
حتی دیوارهای خوابهایم را هم
خط خطی کرده بود
یاد آخرین روز که از خانه خارج شدم
برگشتم و به گوشه و کنار اتاق ها نگاه کردم و در خاطرم سپردم با جزئیات
و حالا دسته کلیدش را به دیوار آویخته ام که قفلش را عوض کرده اند
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
یاد گرفتم
صدای قدم هایم را دوست داشته باشم
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
با اینکه کارم این است که به آدمها امید زندگی بدهم
اصلا به این معنی نیست که برای خودم هم میتوانم اینگونه باشم
گاهی ناامیدی چنان حس نا کافی بودن میدهد که احساس خفگی میکنم
به کتاب ها و فیلم ها پناه میبرم
تا ببینم آدم ها چطور خودشان را نجات میدهند
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
حرف دل در دل بماند بهتر است
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
سخت است
از اینکه برخی از کسانی که دوستشان دارم را مجبور میشوم
از دایرهی زندگی ام دور کنم
چون فکر نمیکنم من هم برای آنها دوست داشتنی باشم
بعضی ها هرگز شما را دوست نخواهند داشت
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
دومین روز زمستان ۱۴۰۴
امروز دیدم چوب ظاهراً خشکیده ای که مدتها پیش در خاک فرو کرده بودم، جوانه زده.
ذوق کردم ... ذوق هانیکو یی.
«گلدان امید» رنگ پاشید روی احساسات خاکستری ام.
همینقدر ساده
به چیزی که توجه داده بودم
ریشه زده بود.
بچه که بودم جمع میکردم
خرده شیشه های رنگی،
عکس های آدامس «Love is» و ...
و حالا جمع کرده ام لباس های خیلی تکراری، خاطرات شکسته،
آدم های رفته ...
و آنقدر نگه داشتم که خودم گم شدم میان چیزهایی که هیچوقت نجاتم نداد.
به گلهای مصنوعی آب می دادم.
در را می بستم و خیال می کردم جهان هم مرا نمیبیند.
«انبار درد» یا «گلدان امید»؟
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
اولین صبح زمستانی تان بخیر و خوشی.
دی ماهی ها دست ها بالا
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
۱۵ دی ۱۴۰۴
اینقدر باشگاه ثبت نام کردم و نرفتم
که صدای دوست ورزشکارم «مهری سوسن»
هم درآمد.
قرار است هفتهای دو بار، از ساعت ۹ و نیم شب، یکساعت به صورت آنلاین با هم ورزش کنیم.
مهری سوسن را نمیتوانم بپیچانم.
دمش گرم
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
وقتی نمیشه .. نمیشه دیگه
بذار حواسمو به چیزهای الکی پرت کنم،
شاید یادم بره که چقدر دلم میخواست بشه و نشد ..
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
میدونی وطن چیه صَفیّه خانم؟
وطن یعنی اینکه نباید همهی اینها اتفاق میافتاد!
از رمان
بازگشت به حیفا
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
۱۳ رجب
پدر، خسته است
برایش چای بریزید
مادر، کم حرف شده
ظرف ها را بشویید.
همینقدر ساده و بی توقع
میبخشند و کم کاری ما را فراموش میکنند.
هر روز، روز شماست.
مهرتان جاویدان
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
جمعه ۱۲ دی
قولنامه و وکالتنامه را امضا کردم و از دفترخانه خارج شدم.
ماشین نقره ای کنار گذر، زیر هوای گرفته و نم ریز باران، چه ابهتی داشت. برق میزد.
دو روز پیش به کارواش برده بودمش.
باعجله از کنارش گذشتم، نگاهم را از او دزدیدم
و وارد خیابان اصلی شدم.
باید خودم را زودتر به خانه میرساندم.
اما ماشین، دیگر مال من نبود.
کمی ایستادم، تاکسی هم نبود و من در سوز هوای زمستانی شروع به دویدن کردم.
نه فقط برای اینکه زودتر به خانه برسم،
بلکه فرار کنم از افکاری که یادآوری میکرد
چگونه و با چه شرایطی این ماشین را خریده بودم و بعدها فهمیدم که به من انداخته اند و اتاق، تعویض است!
آن را «گلی» خطاب میکردم و مثل یکی از اعضای خانواده با او حرف میزدم.
بامعرفت بود و ثابت کرد الحق همسفر خوبی در ایران گردیست.
تندتر دویدم تا دورتر شوم و زودتر فراموش کنم،
که هیچ همسفری همیشگی نیست...
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
پل های پشت سرت را خراب کن؛
و هرگز برنگرد به جایی که از اول هم نباید میآمدی!
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
۱۰ دی
بالاخره به زندگی عادی برگشتم و
روزمرگی ها همچنان ادامه دارد
فقط یک زخم عمیق به یادگار از نمک آبرود بر چانه ام ماند.
دخترعمه ای دارم که خال بزرگی کف پایش داشت.
مادربزرگ خطاب به دخترعمه همیشه میگفت: «این بچه با این نشونی که کف پاش داره هیچوقت گم نمیشه»
در عالم کودکی میگفتم:
«عزیزجون، یعنی من که خال ندارم، یک روز گم میشم؟»
عزیزجون میگفت: «نشونه تو اینه که از همه خوشگل تری، هیچوقت گم نمیشی»
عزیزجون،
کجایی که ببینی حالا من یک نشان روی چانه ام دارم
ولی باز هم گم میشوم
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
تو، مرد اجتماعی پیراهن آجری
من، دختری خجالتی و سرد و چادری
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
ارسالی از همسايه
داستان مرد زن پوش را كه مي دانيد؟ حكايتيست كه بايد بنا بر مصلحتي وارونه جلوه شود. نمي شود كه يك زن بيايد روي صحنه و برقصد. مردي را لباس زن مي پوشانند و او در نقش آن زن بازي مي كند. …
بنابر مصلحتي.!! و من نمي دانم چه مصلحتيست كه تصميم گرفتم بنشينم و هر طور شده اداي خوشبخت ترين ها را دربياورم.
شايد به اين خاطر باشد كه اين چند سال اخير، همه راه ها را رفتم و نشد! و دوباره برگشتم سر جاي اولم !!!
سر جاي اول كجاست؟ مثلا آنجا كه مي رسي به يك چهار شنبه ي سه شنبه پوش!! وقتي همه ی سه شنبه ها برايت دوست داشتني اند و از قضا در كانالي كه ساخته و پرداخته كرده اي به عشق، بجاي ٤ شنبه تاريخ را اشتباها ٣ شنبه مي نويسي! كانالي كه با ايده چند تا دستور آشپزي ساده، نمي دانم چطوري سرپا شد و تبديل شد به دلخوشي ام براي رها شدن از اينهمه " درد "
و آن چهار شنبه رسيد و با خود هزار و يك اتفاق آورد. براي كسي كه با خود قرار گذاشته به استخوانهاي شكسته اش كه حالا سرهم كرده محل نگذارد و درد بي امان شد و طاقت به سرآمد و دوباره خداوندِخدا، خود را و زيبايي اعجازش را در اين وانفساي نفس كشيدن هاي پر واهمه به نمايش گذاشت. او به من گفت : نقطه سر خط ! كانال آشپزي ام كه هيچ، يكباره همه خودم را رها كردم و دلم نيامد صداي فريادم را كسي بشنود. به آنها گفتم از سر خوش خوشان دارم مي روم، اما حالا دلم نمي آيد رها كنمشان
با يك علامت سوال بزرگ كه هنوز بالاي سرشان مي بينم.
و اين رسم زيباي زندگي است كه هر از گاهي ما را زيباتر مي رقصاند در صحنه اي كه گفته اند فقط هنرمند باش، خوب برقص، كم نياور ، تا طوفان اين بار هم آرام بگيرد .
اما نكته اش اينست كه ديگر تو آن آدم قبل نخواهي بود. مزه ها دوباره عوض شده اند و رنگ ها و دلخوشي ها هم … 🦩
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
جمعه پنجم دی
امروز به خوابگاه دانشگاه امیرکبیر واقع در چهارراه ولیعصر رفتم
دورهمی کتابخوانی داشتیم
بعد از دو هفته که بچهها را ندیده بودم
اینقدر حرف برای گفتن داشتیم که کارگاه،
فقط به تعریف حوادث اخیر خوابگاه، و داستان زمین خوردن من گذشت.
لال بازی هم عالمی دارد.
بعد از خروج از خوابگاه پیاده به سمت خیابان عشق (انقلاب) راه افتادم.
کتابها روی زمین پهن بود و مثل جادوگری،
علاقمندان کتاب را به سوی خود میکشید.
«برادران کارامازوف» یک میلیون و دویست، که پنجاه درصد تخفیف خورده بود!
به خیابان فلسطین جنوبی رسیدم و سری به درمانگاه ابوریحان زدم
دکتر گفت میتوانم بخیه ها را بکشم
بعد از کشیدن بخیه ها خودم را که در آینه دیدم، با فرورفتگی عمیق چانه ام، یاد فیلم «صورت زخمی» افتادم
یک نفر هم به من گفت چقدر شبیه پرویز پرستویی شدی
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
در ستایش صبح زمستانی
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
پنجشنبه ۴ دی ۱۴۰۴
چقدر دلم تنگ شده بود
برای پیاده روی
از میدان انقلاب تا چهار راه ولیعصر
و گشتن میان کتابهای دست دوم تخفیفی
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
پنجشنبه، اولین روز کاری من بعد از ده روز استراحت، شروع میشود،
البته دورکاری.
از الان عزا گرفتم.
یاد اون کارتونی افتادم که بچه بودیم می دیدیم. «پسری که در جزیره ای گم شده بود.
پسرک هرروز داخل یک بطری نامه میگذاشت و می انداخت داخل دریا»
همیشه دلم میخواست بطری را پیدا کنم و نجاتش بدهم
کراشم بود.
الان دنبال بطری میگردم
نامه نجات بفرستم، که یکی بیاد نجاتم بده.
آخه من با این شرایط جسمی چجوری برم سرکار ؟
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
امروز آمدم بستی کیم بخورم
دیدم بستی من قبلاً آب شده و از چوبش جدا شده بود!
هییییی پیشونی
کجا میشونی
☘️☘️☘️
@moshaverehh_1354
آخرین روز پائیز
خاله انسی و عمو منصوری امروز بی خبر به خانه ما آمدند. نه فقط برای عیادت من، بلکه بخاطر مراودات کاری بچهها و سفارش های مربوطه.
قبل ظهر بود و من هنوز خواب بودم.
همیشه از عمو منصوری فاصله میگرفتم
دندان هایش مرا یاد آقا گرگه میانداخت
برایم یک بسته گز آورده بودند و آب انار.
زیر چای را روشن کردم و گز خودشان را تعارف کردم. آقا منصوری دوتا برداشت
خاله انسی خوشرو و مهربان تا دو زخم کوچک روی دستم را دید با لهجه شمالی کشدارش گفت: «ببین چه چشمی خوردی مادر. چشماش هم کشیده است.. انگار ژاپنیه! »
یاد کارگر افغانی خانه مجاور افتادم که دو بار زنگ ما را زده بود و یکبار هم از پنجره جوابش را داده بودم. از این فکر، شرمنده شدم.
خاله انسی گفت: «خانه چرا بوی اسفند نمیاد»
و خودش بلند شد و سمت آشپزخانه رفت. دنبالش رفتم. مرا برگرداند و گفت تو باید استراحت کنی و جای اسفند را پرسید
اسفند که دودش به هوا رفت اول دور سر عمو منصوری چرخاند، همان که سرش هوو آورده بود و بعد سمت من آمد.
خاله انسی چای ریخت و برای شوهرش میوه پوست گرفت و یکسره صحبت میکرد.
در آخر گفت: «دل ما هم به فردا خوشه»
گفتم فردا دوشنبه است
گفت « آره مادر... بعدش هم سه شنبه است و بعد هم چهارشنبه و ما همینطور دل به ایام سپردیم »
فلسفه زندگی اش ایام هفته بود و چه خوب با همین نگاه، در کنار شوهرش دوام آورده بود. یک سبک زندگی کامل بود.
چایشان را با گز خوردند و رفتند.
داشتم فکر میکردم گز را چگونه میتوانم میکس کنم؟
🍁🍁🍁
@moshaverehh_1354