پاییز
پاییز غریبه آشناست برایم!
بهانهای شده برای اشکهای نریخته
برای قدمهای نرفته
برای حرفهای نگفته...
برای مرور خاطرات غمناک
کلا پاییز بهانه است
آدم میخواهد مدام بهانه بگیرد
بغض کند و به آغوش کشیده شود
و پاییز اگر نبودی
آدمی غم باد میگرفت
و بهانه ایست برای مرور خاطرات او
MeЧитать полностью…
الان که آبدهنت رو قورت میدی ولی گلوت درد نمیگیره خدا رو شکر کن.
Читать полностью…
ذهنم درگیره
به صندلیهای خالی کلاسها،
به بچهای که امسال بدون پدر یا مادرش مدرسه رو شروع میکنه،
و پدر و مادری که بین تمام بچههایی که از در مدرسه بیرون میان، چشمش دنبال فرزندشه؛ فرزندی که دیگه برنمیگرده.
به اونهایی که قرار بود امسال فارغالتحصیل بشن...
به بچههای میناب فکر میکنم...
به کسایی که از دی ماه به بعد کتابهاشون کامل نشده، تموم شد.
کدومشون منتظر درس بعدی بود.
یکی از سوالات مورد علاقم از آدمها اینه که: کی شیرینیییی میدی؟ :)))
همش اتفاقات جالب بیوفته برای انسانهای زندگیم براشون ذوق کنم و شیرینی بگیرم ازشون، بهترین حس ممکن.
تمام پستای عاشقانه رو لایک میکنم نه بخاطر اینکه عاشقم. بخاطر اینکه من عاشقِ مفهوم عشق هستم.
متاسفانه آدمایی که دوستشون داری تو کشتن پروانههای دلت خیلی ماهرن.
Читать полностью…
تو مرا آزردی
که خودم کوچ کنم از شهرت،
تو خیالت راحت
میروم از قلبت،
میشوم دورترین خاطره در شبهایت
تو به من میخندی
و به خود میگویی: باز میآید و میسوزد از این عشق ولی
برنمیگردم، نه
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد
عشق زیباست و حرمت دارد
- سهراب سپهریЧитать полностью…
این زندگی در شأن مایی که با کیف چرخ دار صورتی میرفتیم مدرسه نبود:))))
😶 @Okhtapooous
نفس کشیدن برایم سنگین شده
انگار به جای هوا سنگی در سینهام مینشیند و بغضی در گلویم مانده که نه پایین میرود نه راهی برای بیرون آمدن پیدا میکند.
من ماندم و این پرسشِ دیرینه
آغاز از کجاست؟
آیا خودِ راه است مقصد
یا فقط رؤیای ماست؟
اینجا زندگیام میان امید و ناامیدی در نوسان است. همزمان آرزو دارم بمیرم و آرزو دارم که زندگی کنم. گاهی اوقات به زندگی نظم میدهم و گاهی هرجومرج است که زندگیام را میبلعد؛ اکنون که مینویسم دومی بر جریان روزهایم غلبه دارد شاید به همین دلیل دارم برایت مینویسم لئون.
-پیزارنیکЧитать полностью…
دور شدن شاید رنج عجیبی باشد؛
وقتی تمام خوشحالیات را در خوشحالی دیگری ببینی
تمام خانه را بوی کیک و کوکی برمیداشت، فقط برای اینکه لحظهای شادت کنم خانه را مرتب میکردم، شعری میسرودم، هر کاری میکردم تا فقط یک لبخندت را ببینم
و حالا، احساسات خودم را نادیده میگیرم و برای خوشبختیات دعا میکنم
دعا میکنم خوشبخت شوی؛ آنقدر که حتی از دور، دل من هم با خوشبختیات قرص شود
تو باید زندگی کنی،
باید زندگیات را بسازی،
باید خوشحال باشی...
و من باید وانمود کنم که از نبودنت چیزی در من کم نشده است
ای عزیزترینم
شاید سهم من از دوست داشتنت همین باشد
اینکه حتی وقتی دیگر کنار تو نیستم، باز هم آرزوی خوشبختیات را داشته باشم
یه حس مزخرفی دارم
انگار قرار بوده عصر ببینمت ولی خوابم برده. بیدار شدم دیدم شب شده، توام زنگ نزدی
اینکه میگن هفته اوّل دانشگاه رو هیچکسی نمیره، از افسانههای قدیمیه؛ الآن اَتمسفر جوری دوست دختر دوستپسری شده که از یه ماه قبل اونجا کَمپ زدن.
Читать полностью…
رفتار سروش صحت در مقابل مهموناش مثل رفتار مرد چهل سالهای تو دیت با یه دختر هنری ۲۲ سالهست که داره وانمود میکنه هر حرفی از دهن دختره میاد بیرون خیلی عمیق و life changing و فلسفیه.
Читать полностью…
حالم عجیبه نمیدونم تو بودن و نبودن در سیلانم ولی حتی از تیکه اخر پیتزامم نمیتونم بگذرم
درود بر پیتزا،تنهایی و پاییز.
منم یادم نمیره لپ تاپ میخواستم بخرم پارسال ۶۶ تومن بود پولو جور کردیم فرداش با شوق میخواستم برم بخرم
گفتم قبلش زنگ بزنم دوباره بپرسم خیالم راحت باشه زنگ زدم گفتن شده ۷۵ تومن با گریه قطار رو کنسل کردم و زار میزدم چون خانواده کل پولی که داشته بودن رو داده بودن من، هرکی از سالن خوابگاه رد میشد نگام میکرد برام مهم نبود فقط میخواستم بگم چرا و بازم خانواده بقیشو تا شب جور کردن و منو راهی کردن برم بخرم و فردایی که رفتم بخرم لپ تاپه شده بود چند؟۸۳ تومن😂
چند بار پیش میاد چیزی که هیچوقت نداشتی رو از دست بدی؟
Читать полностью…
حتی اگر از تاریکی های درونت برایم حرف بزنی من تو را طوری نگاه میکنم که انگار خورشیدی.
Читать полностью…
میشه برای بچههام دعا کنید؟ 🥺🤍
فردا کنکور دارن و قلب من از استرس داره میاد توی حلقم 😭
زنده بودن چه مشقتی دارد.
خسته می شوم از غذا خوردن، خوابیدن، بیدار شدن، حرف زدن، معاشرت کردن
از اینکه مدام باید چیزی بخواهم چیزی احساس کنم و کاری انجام دهم فقط برای اینکه زنده بمانم
گاهی از انسان بودن خستهام
از این بدن که همیشه چیزی می خواهد،
از این ذهن که هیچ وقت ساکت نمی شود،
از این زندگی که بی وقفه ادامه دارد
گاهی خودم را میان آدمها می بینم و نمیتوانم باور کنم که من هم یکی از ان ها هستم
انگار موجودی بیگانهام که اشتباهی میان این آدم ها رها شده
ان ها زندگی میکنند
و من فقط تماشایشان می کنم و از خودم می پرسم چطور بودن برایشان اینقدر طبیعی ست؟
MeЧитать полностью…
نمیدونم دقیقا از کی اینقدر خسته شدم نه از یک اتفاق نه از یک آدم؛ فقط از جمع شدن چیزهایی که هیچوقت دربارهشون حرف نزدم هر روز بیدار میشم، کارهامو انجام میدم، با آدمها حرف میزنم و ادامه میدم
طوری که انگار همهچیز عادیه اما یه جایی ته وجودم خستگیای هست که حتی خودم هم گاهی نمی دونم چطور باید توضیحش بدم نه دلم میخواد کسی بفهمه، نه دلم میخواد کسی درستش کنه فقط گاهی دلم می خواد چند دقیقه از همهچیز فاصله بگیرم و فقط تموم بشه.