672
شعر هایم بچه هایم هستند🤍 برخی اشعار از مجموعه فانوس شبم📝 از حضور شما صمیمانه سپاسگزارم اگر به شعر، عشق و علاقه مخصوص ندارید؛عضو نشید دوست من! وقتی پرده ی حریرچشم هایتان،روی شعرهایم کنار میرود آفتاب عشق به دلم میتابد... دوستتون دارم :)
امروز به سایه ام نگاه کردم ، درختی بود که شاخه هایش در پی آفتاب بودند...
#افسون
شاید اصلا از قبل
قبل از اینکه بشناسم او را
تکه ابری بودم ، که بر او باریدم
یا که در کالبد یک کودک
به دلش خندیدم
یا گلی بود او که
از میان گلها دائمابوئیدم
شاید او سرخ ترین سیبی بود که ز شاخه چیدم
یا صدایی خوش بود
یا هوایی مطبوع
آسمانی آبی
یا لباسی خوشبو
برکه ای پر ماهی
جنگلی پر آهو
دیده بودم او را ....
سرود #افسون
جنگ بود در سرم،
در دلم ،
در بند بند استخوانهایم ،
آمدی ...
صلح برقرار شد
اکنون تپش های قلبم جایزه ی صلحیست که هر سال تقدیم تو باد ...
#افسون
ناگهان دیدم سایه ام
سایه ی برگی معلق بر شاخه ای در انتظار باد
#افسون
شاید سخت ترین تضاد دنیا این بود
اخبار جنگ را میخواندم ، عاشقانه میسرودم
این روزها مانند ایرانم ، زخمی شده ، خسته، به ظاهر خوب
عریانم از کشتار پی در پی در باطن اما مادری محجوب
سرود #افسون
😔👌
امروز سایه ام را تا کردم و در کمد گذاشتم
آفتاب برای همیشه رفته بود
#افسون
گفته بودی که دلت دوباره آشوب شده
عشق بی معرفتم حال دلت خوب شده؟
قلعه ی قلب مرا بعد خیالت دیدی؟
گشته متروک ترین قلعه ی مخروب شده
راستش هنجره ای نیست که فریاد شود
اعتراضات دلم همیشه سرکوب شده
هرکه با ناله و نفرین ز دل خود راندیم
چو زلیخای جوان گشته و محبوب شده
سوختن ،ساختن و اشک پیاپی گشتن
عشق،خودکامه ترین خاطره محسوب شده
سرود #افسون
مادربزرگ هنوز حسود بود
پدر بزرگ هنوز زنهای همسایه را گرم میگرفت
:)
قلبمان یکسره در حال فروپاشی بود
زندگی تیره ترین قسمت نقاشی بود
اینک این خانه ی ویران شده و این آوار
یک زمان هروجبش آینه و کاشی بود
سرود #افسون
من دوست داشتنت را سکوت میکنم
این روزها
واژه ها بوی خیانت میدهند
#افسون
ممنونم بابت رایحه ای که
در من پنهان است
از عشق تو ...♡
-پابلونرودا
به قول حسین عربی :
«نمیدانم
بیـــــا و بگو
دیشب خوابت را دیدم
حالت خوب است ؟!»
علی رغم میل انسان در دنیا هیچ چیز پایدار نیست
از هر آنچه که برای مدت کوتاهی دارید لذت ببرید
:)
آدم است دیگر
در پس ترانه ای
یک هو یاد گذشته اش می افتد
لبخندی میزند
و برای لحظه ای از یاد میبرد
تنهاییِ غریبِ این روزهای
دل گرفته اش را ...
حسین عربی
صبح گنجشکهای لانه گزیده بر شاخه های درختان خیابانت هم بخیر!
#افسون
آنقدر خواستی کامل باشی
که لذت بودن را از دست دادی؟
:)
دلی که برایت تنگ شده است
منطقی که به روی خودش نمی آورد
پنجره ای که پاییز همیشه باز بود و بسته است !
:)
نامه ای به خود گذشته ام :
سلام دختر کوچولوی قشنگم
دلم خیلی برات تنگ شده بود، برا وقتی که گلبرگای حیاط بی بی جانو میمالیدی به لپات و گاهی لاک ناخنشون میکردی و تنها آرزوت این بود کنده نشن ، برا وقتی که از دست مامان فرار میکردی و تمام روز روی شاه توت توی حیاط میموندی یه تیکه آینه شکسته بالا میبردی و باهاش نور آفتابو انعکاس میدادی توی صورت هرکی از زیر درخت رد میشد یادته یه بار که مامان دنبالت کرده بود رفتی نوک شاه توت الکی شاه توت رو له کردی چنتا قطرش مثل خون چکوندی روی دستت که بری مظلوم نمایی کنی بگی من از درخت افتادم و دستم زخمی شد،
کفشای مخمل جیر عمه رو یادته یواشکی برمیداشتی میرفتی یه جای خلوت تند تند قدم میزدی که صدای تق تق بده و حس کنی قدت خیلی بلند شده ، بی بی جان چقدر روی رختخوابش حساس بود و نرم ترین جای دنیا دقیقا همونجا بود برات یه بار توی خواب غلت خورده بودی توی رختخوابش فردا که بیدار شدی انگار به بزرگترین آرزوت رسیده بودی اونشب که از عروسی برگشتی خونه رو یادته دلت میخواست مثل همه ی زنای توی عروسی باشی به تک تکشون نگاه میکردی و دوست داشتی بجاشون میرقصیدی، چقد گل میریختی تو سر عروس که بغلت کنه و بوست کنه چقد التماس کردی به مامان که بذاره آرایش کنی آخرشم نذاشتی موهاتو شونه کنه
عذرا خانوم بیچاره هر موقع میمد و میرفت بعدش چادر رنگی مامانو برمیداشتی ، تنگ میگرفتی توی صورتت و تمام کلماتشو تکرار میکردی، الان که همه ی کارات از ذهنم رد شد دلم میخواد یه دختر بچه کپ تو داشته باشم بغلش کنم و اندازه ی تمام دلتنگیم تو بغلم فشارش بدم
#افسون
در من یک دختر زندگی میکند که دوستت دارد
یک مادر ، که همیشه نگران حالت است
یک زن ،که فراموشت کرده است
و یک آدم که برایت آرزوی موفقیت دارد
:)
بعضی چیزا رو فقط زمان میتونه بهت یاد بده ، خودتو سرزنش نکن
:)
بر من ببخش، گاه چنان دوست دارمت
کز یاد میبرم که مرا بردهای ز یاد
-فاضل نظری
اما عزیز من
امیدوارم هرگز به کسی که دلت میخواهد تمام زندگی ات را با او بگذرانی
خداحافظ نگویی ...
:)
انگار تمام فصل ها نفسم را حبس کرده بودم و الان میتوانم آزادش کنم
خلوت ترین جای دنیا کجاست؟
میخواهم فریاد بزنم
آهااااای پاییز
:)
#افسون
به من یک صندلی بدهید میخواهم زیر سست ترین برگها منتظر پاییز بنشینم....
#افسون
از پله های قلعه رود خان بالا میرفتیم یه خانم و آقای مسن آمده بودند تا قلعه ،
چیزی حدود هزارتا پله با شیب تند ، فکر میکردم زن و شوهر باشند، خانومه گفتش که داداشمه! بعضی
خانواده ها
خیلی
قشنگن
:)
دلم میخواهد تمام غمهایت را نقاشی کنم و بعد آن تابلو را بسوزانم، چون هیچ تصویری از درد تو زیبا نیست، مگر آنکه به لبخند ختم شود، آن هم کنار من.
-ونگوگ
خاطراتت را در دلم رها میکنم ، مانند کودکی که بادبادکش را در هوا ...
Читать полностью…