maddgirlnotes | Unsorted

Telegram-канал maddgirlnotes - مجله ی روانکاوی و روانشناسی

579

زن ترنس درمانگر تحلیلی Clinical psychology at UT Study modern psychoanalysis at cmps in New York برای وقت روان درمانی: +989231384927 ادمین کانال: @man7597 شبکه های اجتماعی: Psychoanalysis.yek.link لینک اینستاگرام: Instagram.com/mana__psy

Subscribe to a channel

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

تاریخ مفهوم تروما در روانکاوی_بخش دوم_راه آن و تصادف و بدنی که ظاهرا زخم ندارد.

در قسمت قبل، بحث را از جایی آغاز کردیم که هنوز روانکاوی وجود نداشت و trauma بیش از آنکه نامی برای یک وضعیت روانی باشد، در معنای پزشکی خود به زخم، آسیب و جراحت اشاره می‌کرد. بعد دیدیم که چگونه با تحول عصب‌شناسی و پزشکی قرن نوزدهم، به‌خصوص در مواجهه با هیستری و بیماری‌هایی که علائمشان واقعی بود اما همیشه با یک ضایعه قابل مشاهده توضیح داده نمی‌شد، مرز میان «بدن» و «تجربه» کم‌کم دشوارتر شد. حالا باید یک قدم جلوتر برویم، چون در نیمه دوم قرن نوزدهم اتفاقی افتاد که شاید از نظر تاریخی از بسیاری جهات کوچک به نظر برسد، اما در واقع یکی از مهم‌ترین تغییرات را در تاریخ مفهوم تروما ایجاد کرد: قطار وارد صحنه شد.

این جمله شاید کمی عجیب به نظر برسد. چرا قطار باید برای تاریخ روانکاوی مهم باشد؟ مگر روانکاوی قرار نبود درباره ناخودآگاه، میل، واپس‌رانی و فانتزی باشد؟ آن هم دهه‌ها پیش از آنکه Freud دستگاه نظری خودش را بسازد؟ اما دقیقاً همین جا باید از یک تصور بسیار رایج فاصله بگیریم. روانکاوی در خلأ ساخته نشد و مفهوم تروما نیز در خلأ روانکاوانه به وجود نیامد. در دهه‌های پیش از فروید، جامعه صنعتی اروپا پدیده‌ای را تولید کرده بود که پزشکی دیگر نمی‌توانست نادیده بگیرد: آدم‌هایی که از یک حادثه جان سالم به در برده بودند، اما پس از آن دیگر مثل قبل نبودند؛ گاهی بدنشان واقعاً صدمه دیده بود، گاهی صدمه‌ای وجود داشت اما برای توضیح همه علائم کافی نبود، و گاهی اصلاً ضایعه متناسبی یافت نمی‌شد. مسئله فقط این نبود که این افراد چه بیماری‌ای دارند. مسئله بسیار بنیادی‌تر بود: یک حادثه چگونه می‌تواند انسانی را بیمار کند، در حالی که پزشکی نمی‌تواند دقیقاً نشان دهد چه چیزی در بدن او شکسته است؟

ادامه در بخش اول و بخش دوم


گروه تلگرام/ارتباط با ادمین/ اینستاگرام/ یوتیوب/ صفحات مجازی ما



#تروما #تاریخ_تروما #تاریخ_روانکاوی #روانکاوی #روانکاوی_فرویدی #روانکاوی_انتقادی #Trauma #TraumaHistory #PsychologicalTrauma #PsychicTrauma #Psychoanalysis #PsychoanalyticTrauma #TraumaticNeurosis #RailwaySpine #RailwayBrain #NervousShock #Oppenheim #Erichsen #HerbertPage #Charcot #Hysteria #تروما_روانشناختی #روانکاوی_تروما #تاریخ_مفاهیم_روانکاوی #روانپزشکی_تاریخی

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

بعضی وقتها ما آدمها ماه‌ها، حتی سال‌ها،دلمان می‌خواهد فرد خاصی دوستمان داشته باشد.

دلش می‌خواهد کسی باشد که پیام بدهد،
کسی که بماند،
کسی که علاقه‌اش را پنهان نکند،
کسی که بالاخره تکلیف رابطه را روشن کند.

و بعد یک روز این اتفاق می‌افتد.

کسی می‌آید که واقعاً ما را می‌خواهد.

نه فقط در خیال.
نه فقط از دور.
نه فقط در لحظه‌هایی که هنوز مطمئن نیستیم چه احساسی دارد.

واقعاً می‌خواهد.

اما درست همین‌جا ممکن است چیزی عجیب اتفاق بیفتد.

ممکن است ناگهان میل ما کمتر شود.

حوصله‌مان برای رابطه کم شود.
شروع کنیم به پیدا کردن ایرادهایی که قبلاً نمی‌دیدیم.
از پیام‌های زیاد خسته شویم.
از نزدیکی احساس فشار کنیم.
و حتی با خودمان بگوییم:

«شاید اصلاً دوستش ندارم.»

اما آیا همیشه مسئله این است که دوستش نداریم؟

روانکاوی گاهی اینجا سؤال دیگری می‌پرسد.

چه چیزی در رابطه تغییر کرده است؟

شاید پیش از این، مسئله این بود که دیگری ما را می‌خواهد یا نه.

و حالا که پاسخ «بله» شده،
مسئله تازه‌ای آغاز شده است:

«حالا که واقعاً مرا می‌خواهد، من با این خواستن چه کنم؟»

فروید از همان ابتدا نشان می‌داد که عشق همیشه فقط رابطه‌ای میان «من» و یک ابژه‌ی بیرونی نیست و در انتخاب ابژه، مؤلفه‌های نارسیسیستی هم می‌توانند دخالت داشته باشند. بنابراین گاهی آنچه می‌خواهیم فقط خودِ دیگری نیست؛ تصویری است که از خودمان در نگاه او پیدا می‌کنیم.

کلاین مسئله را از مسیر دیگری پیچیده‌تر می‌کند.

ما می‌توانیم یک ابژه را دوست داشته باشیم و همزمان از آن خشمگین باشیم.
می‌توانیم از خوبیِ دیگری لذت ببریم و همزمان از وابستگی خودمان به او مضطرب شویم.
می‌توانیم بترسیم که آنچه خیلی دوستش داریم را از دست بدهیم؛
یا حتی به شکل ناخودآگاه احساس کنیم که نزدیک شدن بیش از حد، ما را در موقعیتی قرار می‌دهد که دیگر نمی‌توانیم مثل قبل از دیگری فاصله بگیریم.

در نظریه‌ی کلاین، عشق و نفرت، مراقبت و میل به حمله، می‌توانند در رابطه با یک ابژه‌ی واحد کنار هم وجود داشته باشند. همین دوگانگی یکی از سرچشمه‌های پیچیدگی روابط عاشقانه است.

لکان سؤال را باز هم تغییر می‌دهد.

گاهی ما فقط خودِ دیگری را نمی‌خواهیم.
می‌خواهیم جایگاهی را که نزد دیگری داریم.

کسی که مرا می‌خواهد.
کسی که برای من خواهان است.
کسی که از من چیزی می‌خواهد.

تا وقتی دیگری کمی دور است، سؤال درباره‌ی میل او می‌تواند ما را درگیر نگه دارد.

اما وقتی دیگری واقعاً نزدیک می‌شود،
سؤال دیگری پدیدار می‌شود:

«دیگری از من چه می‌خواهد؟»

و همین سؤال می‌تواند اضطراب‌آور باشد.

زیرا دیگریِ دور را می‌توان خیال‌پردازی کرد.

اما دیگریِ نزدیک،
واقعی است.

او پاسخ می‌دهد.
خواست‌هایی دارد.
مرزهایی دارد.
ناکامی دارد.
میل خودش را دارد.

و دیگر نمی‌توانیم به سادگی او را همان چیزی کنیم که در خیال ساخته بودیم.

در خوانش لکانی، میل به‌سادگی با به‌دست‌آوردن یک ابژه پایان نمی‌یابد؛ میل در نسبت با فقدان و میلِ دیگری حرکت می‌کند.

وینیکات هم از زاویه‌ی دیگری به این مسئله نزدیک می‌شود.

نزدیکی سالم به معنای نابودشدن فاصله نیست.

آدم باید بتواند در کنار دیگری،
هنوز خودش باشد.

و بتواند حتی در حضور دیگری، نوعی ظرفیت برای تنها بودن داشته باشد.

وینیکات «ظرفیت تنها بودن» را چیزی می‌داند که در بستر یک رابطه‌ی امن شکل می‌گیرد؛ یعنی فرد بتواند در حضور دیگری، بدون اینکه مجبور باشد دائماً او را کنترل یا حفظ کند، همچنان احساس وجودِ خود را نگه دارد.

پس شاید گاهی مسئله این نباشد که:

«چرا وقتی کسی من را می‌خواهد، دیگر دوستش ندارم؟»

شاید سؤال این باشد:

«وقتی دیگری دیگر یک خیال نیست و واقعاً به من نزدیک می‌شود، چه چیزی در من به خطر می‌افتد؟»

تصویری که از خودم داشتم؟

آزادی‌ام؟

فاصله‌ام؟

امکان خیال‌پردازی؟

یا شاید چیزی عمیق‌تر:

اینکه اگر واقعاً دوست‌داشتنی باشم،
دیگر چه دلیلی برای دویدن دنبال عشق خواهم داشت؟

گاهی ما از آدمی فرار نمی‌کنیم.

از چیزی فرار می‌کنیم که صمیمیت درباره‌ی خودمان به ما نشان می‌دهد.

~مانا سیری


گروه تلگرام/ارتباط با ادمین/ اینستاگرام/ یوتیوب/ صفحات مجازی ما


#روانکاوی #عشق #میل #فروید #کلاین #لکان #وینیکات #روابط_ابژه #روابط_عاطفی #ناخودآگاه

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

اگر فقط به همین یک چیز برسم، همه‌چیز درست می‌شه.

اگر این رابطه شکل بگیرد.
اگر این آدم بالاخره برگردد.
اگر در آن دانشگاه قبول شوم.
اگر مهاجرت کنم.
اگر پول بیشتری داشته باشم.
اگر بدنم آن‌طور که می‌خواهم بشود.
اگر دیگران بالاخره من را همان‌طور که می‌خواهم ببینند.

گاهی تمام انرژی روانی ما صرف «رسیدن» می‌شود.

و بعد می‌رسیم.

اما اتفاق عجیبی می‌افتد.

چیزی که باید آرام‌مان کند،
آرام‌مان نمی‌کند.

چیزی که باید خوشحال‌مان کند،
گاهی فقط چند روز یا چند ساعت خوشحالی می‌آورد.

و بعد دوباره همان خلأ برمی‌گردد.

گاهی حتی از خودمان خجالت می‌کشیم.

می‌گوییم:

«من که این را می‌خواستم.»

«پس چرا حالا که دارمش، خوشحال نیستم؟»

در اینجا روانکاوی با یک پاسخ ساده فاصله می‌گیرد.

شاید مسئله این نباشد که ما «قدردان» نیستیم.

شاید مسئله این باشد که آن چیزی که آگاهانه می‌گفتیم می‌خواهیم،
تمام چیزی نبوده که واقعاً میل داشته‌ایم.

فروید نشان داد که آرزو و تحقق آرزو رابطه‌ای بسیار پیچیده‌تر از یک رابطه‌ی ساده‌ی «کمبود و برآورده‌شدن» دارند. چیزی می‌تواند در سطح آگاهانه خواستنی باشد و در عین حال در سطح ناخودآگاه با تعارض، اضطراب یا دفاع‌های دیگری گره خورده باشد.

برای همین گاهی رسیدن،
به جای اینکه مسئله را حل کند،
چیزی را آشکار می‌کند که تا قبل از رسیدن پنهان مانده بود.

تا وقتی به آن چیز نرسیده بودیم،
می‌توانستیم فکر کنیم مشکل فقط «نداشتن» است.

اما وقتی آن را به دست می‌آوریم،
متوجه می‌شویم که نداشتن تنها مسئله نبوده.

لکان اینجا شکاف میان نیاز، درخواست و میل را جدی می‌گیرد.

ممکن است چیزی را بخواهیم و به آن برسیم،
اما میل ما به این دلیل پایان پیدا نکند که ابژه به دست آمده است.

زیرا میل فقط به یک شیء یا یک شخص وابسته نیست.

میل در نسبت با فقدان حرکت می‌کند،
و به جای یک مقصد نهایی،
اغلب از یک نشانه به نشانه‌ی بعدی منتقل می‌شود.

برای همین ممکن است بگوییم:

«فکر می‌کردم اگر او برگردد خوب می‌شوم.»

اما او برمی‌گردد،
و بعد مسئله‌ی دیگری شروع می‌شود.

«فکر می‌کردم اگر این شغل را بگیرم، آرام می‌شوم.»

شغل را می‌گیری،
و چند ماه بعد دوباره همان اضطراب برمی‌گردد.

«فکر می‌کردم اگر بدنم تغییر کند، بالاخره با خودم راحت می‌شوم.»

بدنت تغییر می‌کند،
اما نگاهت به خودت هنوز بی‌قرار است.

در نگاه کلاینی، دریافت‌کردنِ «خوب» همیشه هم تجربه‌ای ساده نیست.

داشتنِ یک ابژه‌ی خوب می‌تواند همزمان عشق، وابستگی، ترس از دست‌دادن، حسادت، گناه و اضطراب را فعال کند. حتی در روابطی که از بیرون مطلوب به نظر می‌رسند، تجربه‌ی دریافت کردن ممکن است با دشواری‌های درونی همراه باشد.

و شاید اینجاست که مسئله‌ی دیگری وارد می‌شود:

ما گاهی چیزی را نمی‌خواهیم فقط چون آن چیز را می‌خواهیم.

می‌خواهیم آن چیز ثابت کند که ارزشمندیم.

موفقیت فقط موفقیت نیست.
رابطه فقط رابطه نیست.
زیبایی فقط زیبایی نیست.

هرکدام می‌توانند تبدیل شوند به پاسخی برای یک سؤال عمیق‌تر:

«آیا من کافی هستم؟»

«آیا انتخاب‌شدنی هستم؟»

«آیا ارزش دوست‌داشتن دارم؟»

«آیا حالا دیگر می‌توانم خودم را قبول کنم؟»

و اینجا رسیدن می‌تواند خطرناک شود.

چون اگر یک موفقیت قرار بوده ثابت کند که ما ارزشمندیم،
هر موفقیتی عمر محدودی خواهد داشت.

و برای همین است که بعد از هر موفقیت،
خیلی زود موفقیت بعدی ظاهر می‌شود.

بعدی.
و بعدی.
و بعدی.

همیشه یک چیز دیگر.

شاید سؤال روانکاوانه این نباشد:

«پس چرا از چیزی که دارم لذت نمی‌برم؟»

شاید باید پرسید:

«وقتی می‌گفتم این را می‌خواهم، دقیقاً امیدوار بودم چه چیزی درباره‌ی خودم تغییر کند؟»

شاید آنچه می‌خواستیم خودِ آن چیز نبود.

شاید می‌خواستیم با رسیدن به آن،
یک نگاه،
یک عشق،
یک تأیید،
یک امنیت،
یا یک اجازه برای خودمان به دست بیاوریم.

و شاید بعضی از چیزهایی که تمام عمر برایشان دویده‌ایم،
قرار نبوده هیچ‌وقت پاسخ نهایی باشند.

فقط قرار بوده ما را تا سؤال بعدی برسانند.

~مانا سیری

گروه تلگرام/ارتباط با ادمین/ اینستاگرام/ یوتیوب/ صفحات مجازی ما


#روانکاوی #فروید #لکان #کلاین #میل #فقدان #آرزو #عشق #موفقیت #خودشیفتگی #ناخودآگاه #روانکاوی_معاصر

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

بعد از مهاجرت گاهی،آدم دلتنگ چیزی می‌شود که حتی نمیخواهد دوباره به آن برگردد.

دلتنگ زبان می‌شوی.
دلتنگ صدای کوچه.
دلتنگ مغازه‌ای که اسمش را هیچ‌وقت دوست نداشتی.
دلتنگ غذایی که سال‌ها از خوردنش خسته شده بودی.
دلتنگ یک عصر معمولی.
یک خیابان.
یک لهجه.
یک بوی آشنا.
حتی گاهی دلتنگ آدم‌هایی می‌شوی که می‌دانی اگر دوباره ببینیشان،
همه‌چیز مثل گذشته نخواهد بود.
و بعد ممکن است خودت را سرزنش کنی:
«پس یعنی مهاجرت اشتباه بود؟»
«پس چرا دلم برای چیزی تنگ شده که از آن ناراضی بودم؟»
اما دلتنگی همیشه به معنای خواستنِ بازگشت نیست.
گاهی ما برای یک «جا» دلتنگ نمی‌شویم.
برای جهانی دلتنگ می‌شویم که آنجا در آن قابل‌فهم بودیم.
در روانکاوی، فقدان همیشه به معنای از دست دادن یک شخص نیست.
گاهی چیزی که از دست می‌رود،
یک شبکه‌ی کامل از معناست.
آدم‌هایی که می‌دانستند ما چه کسی هستیم.
زبانی که بدون ترجمه در آن حرف می‌زدیم.
شوخی‌هایی که لازم نبود توضیحشان بدهیم.
اشاره‌هایی که دیگران می‌فهمیدند.
خاطراتی که بدنمان آنها را قبل از ذهن‌مان می‌شناخت.
بعد مهاجرت،
ممکن است خودِ جهان عوض نشده باشد؛
اما جای ما در آن عوض شده باشد.
کلمات همان کلمات‌اند،
اما دیگر به همان شکل به ما برنمی‌گردند.
اسم ما همان است،
اما در زبان تازه شاید با صدای دیگری تلفظ شود.
حتی سکوت ما می‌تواند معنای دیگری پیدا کند.
لکان اگر به این تجربه نگاه کند،
احتمالاً ما را دوباره به مسئله‌ی زبان و دیگری برمی‌گرداند.
سوژه در خلأ زندگی نمی‌کند.
ما خودمان را در شبکه‌ای از دال‌ها،
نام‌ها،
صداها،
روایت‌ها و نگاه‌های دیگری می‌یابیم.
برای همین مهاجرت فقط تغییر آدرس نیست.
گاهی تغییر در آن چیزی است که به کمک آن خودمان را می‌خوانیم.
و شاید همین است که باعث می‌شود آدم بتواند همزمان دو چیز کاملاً متفاوت را تجربه کند:
«من نمی‌خواهم برگردم.»
و:
«دلم برای آنجا تنگ شده.»
این دو جمله الزاماً یکدیگر را نقض نمی‌کنند.
حتی ممکن است اتفاقاً هر دو حقیقت داشته باشند.
کلاین به ما یادآوری می‌کند که رابطه با ابژه همیشه ساده و یکدست نیست.
می‌توانیم چیزی را دوست داشته باشیم و از آن خشمگین باشیم.
می‌توانیم برای چیزی دلتنگ باشیم و همزمان از آن فاصله بگیریم.
می‌توانیم یک خانه را دوست داشته باشیم،
در حالی که خودِ آن خانه برایمان رنج‌آور بوده است.
دلتنگی لزوماً ستایش گذشته نیست.
گاهی سوگِ چیزی است که هم دوستش داشتیم و هم لازم بود از آن جدا شویم.
پژوهش‌های روانکاوانه درباره‌ی مهاجرت نیز نشان داده‌اند که جابه‌جایی می‌تواند تجربه‌ای از «گسست روانی» ایجاد کند و جامعه و روابط اجتماعی تازه می‌توانند نقش یک فضای نگهدارنده و واسط را در بازسازی پیوندها ایفا کنند.
وینیکات برای فهم این میان‌بودگی، از «فضای بالقوه» حرف می‌زند؛ فضایی بین درون و بیرون، بین من و جهان، جایی که می‌توان در آن چیزی تازه ساخت بدون اینکه مجبور باشیم یکی از دو جهان را کاملاً نابود کنیم. در خوانش‌های معاصر از مهاجرت نیز همین مفهوم برای فهم فضای میان فرهنگ مبدأ و فرهنگ جدید به کار رفته است.
شاید یکی از دشوارترین بخش‌های مهاجرت همین باشد:
اینکه مجبور نیستیم بین «اینجا» و «آنجا» یکی را انتخاب کنیم،
اما در عین حال دیگر کاملاً متعلق به هیچ‌کدام هم نیستیم.
نه کاملاً همان آدم قبلی هستیم،
نه کاملاً آدم جدیدی.
چیزی بین این دو شکل می‌گیرد.
و این «بین‌بودن» گاهی دردناک است.
اما شاید لزوماً نشانه‌ی شکست نباشد.
ممکن است بخشی از کار روانی مهاجرت این باشد که بتوانیم بدون ایده‌آل‌سازی گذشته،
بدون انکار رنج‌هایش،
و بدون مجبور کردن خودمان به دوست داشتنِ بی‌قیدوشرطِ زندگی جدید،
برای چیزی که از دست داده‌ایم سوگواری کنیم.
شاید خانه همیشه جایی نباشد که می‌خواهیم به آن برگردیم.
گاهی خانه نامِ بخشی از خود ماست که هنوز به یک زبان قدیمی حرف می‌زند.
و شاید کار روانی مهاجرت،
نه پیدا کردنِ «خانه‌ی قبلی» باشد
و نه ساختنِ «خودِ کاملاً جدید».
شاید ساختن جایی باشد که بتوانیم در آن،
همزمان چند بخش از خودمان را با خود حمل کنیم.
بدون اینکه یکی را مجبور کنیم دیگری را ساکت کند.


~مانا سیری


گروه تلگرام/ارتباط با ادمین/ اینستاگرام/ یوتیوب/ صفحات مجازی ما


#روانکاوی #مهاجرت #روانکاوی_مهاجرت #سوگ #فقدان #لکان #کلاین #وینیکات #روابط_ابژه #خانه #تعلق #هویت #روانکاوی_معاصر

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

گاهی وقتی کسی واقعاً دوستمان دارد، میل‌مان به او کمتر می‌شود!

چرا ممکن است مدت‌ها کسی را بخواهیم، به او فکر کنیم، نبودنش را با خیال پر کنیم، برای نزدیک‌شدنش منتظر بمانیم؛ اما درست وقتی که به ما نزدیک می‌شود، چیزی درونمان تغییر کند؟

ناگهان پیام‌هایش زیادی می‌شود.
توجهش خفه‌کننده به نظر می‌رسد.
صمیمیتش اضطراب ایجاد می‌کند.
و چیزی که تا چند روز پیش «آرزوی من» بود، حالا انگار دیگر آن جذابیت سابق را ندارد.

این اتفاق را می‌شود خیلی سریع با زبان‌های آشنای روانشناسی توضیح داد:
ترس از صمیمیت،
سبک دلبستگی،
ترس از تعهد،
اعتماد پایین به دیگری و...

اما روانکاوی سؤال را یک قدم عقب‌تر می‌برد.

می‌پرسد اصلاً «خواستنِ دیگری» چگونه ساخته می‌شود؟

زیگموند فروید خیلی زود نشان داده بود که رابطه‌ی ما با ابژه، رابطه‌ای ساده و یکدست نیست. عشق می‌تواند هم‌زمان با پرخاشگری، وابستگی با نفرت، میل با ترس و نزدیکی با آرزوی فاصله همراه شود.

در روانکاوی، دیگری هیچ‌وقت فقط همان آدم بیرونی نیست.

ما همیشه با بخشی از او که در روان ما ساخته شده هم رابطه داریم.

شاید برای همین است که گاهی آدمی که از ما دور است، فضای بیشتری در روان ما اشغال می‌کند.

وقتی دیگری در دسترس نیست، خیال می‌تواند او را کامل کند.
می‌توانیم جای خالی‌اش را با فانتزی پر کنیم.
می‌توانیم او را به چیزی تبدیل کنیم که دقیقاً با میل ما جور دربیاید.

اما وقتی دیگری واقعاً حاضر می‌شود، مسئله پیچیده‌تر می‌شود.

دیگری دیگر فقط «تصویری که من از او ساخته‌ام» نیست.

او حرف می‌زند.
نه می‌گوید.
سوءتفاهم می‌کند.
تغییر می‌کند.
نیاز دارد.
خشمگین می‌شود.
گاهی مرا آن‌طور که می‌خواهم نمی‌بیند.

و این دقیقاً جایی است که خیال باید با واقعیت دیگری روبه‌رو شود.

از این منظر، ممکن است بخشی از چیزی که ما «عشق» می‌نامیم، نه فقط به خودِ شخص، بلکه به فاصله‌ی میان خودمان و او وابسته باشد.

ژاک لکان این مسئله را از طریق مفهوم میل رادیکال‌تر می‌کند.

میل هرگز به‌سادگی با داشتنِ ابژه تمام نمی‌شود.

چیزی در ساختار میل وجود دارد که با فقدان، با فاصله و با آنچه هنوز به دست نیامده پیوند خورده است.

به همین دلیل ممکن است چیزی که شدیداً می‌خواستیم، وقتی به آن نزدیک می‌شویم، دیگر همان چیزی نباشد که در خیالمان می‌خواستیم.

مسئله لزوماً این نیست که «دیگر دوستش ندارم».

گاهی مسئله این است که حضور واقعی دیگری، آن چیزی را که در غیاب او ساخته بودم، خراب کرده است.

در روابط ابژه، می‌توانیم این تجربه را از زاویه‌ی دیگری هم ببینیم.

کلاین نشان می‌دهد که رابطه با ابژه همیشه با فانتزی‌های ناهشیار، دوپارگی، آرمانی‌سازی و اضطراب همراه است.

وقتی دیگری دور است، می‌توانیم او را بسیار خوب یا بسیار بد بسازیم.

اما نزدیکی، ما را مجبور می‌کند که با ابژه‌ای روبه‌رو شویم که نه کاملاً خوب است و نه کاملاً بد.

یک انسان واقعی است.

کسی که هم می‌تواند دوستمان داشته باشد و هم خشمگینمان کند.

هم می‌تواند پناه باشد و هم ناامیدمان کند.

و شاید تحمل همین پیچیدگی، یکی از دشوارترین کارهای عشق باشد.

وینیکات هم از زاویه‌ای دیگر به همین مسئله نزدیک می‌شود.

اینکه بتوانیم در حضور دیگری، خودمان باقی بمانیم.

یعنی نزدیکی الزاماً به معنای بلعیده‌شدن در دیگری نباشد و فاصله هم الزاماً به معنای قطع‌کردن رابطه نباشد.

اما برای بعضی سوژه‌ها، نزدیکی به سرعت به معنای از دست دادن خود تبدیل می‌شود.

در چنین وضعیتی، فاصله گرفتن ممکن است نه به این دلیل اتفاق بیفتد که دیگری خواستنی نیست، بلکه دقیقاً به این دلیل که بیش از اندازه خواستنی، واقعی و نزدیک شده است.

شاید برای همین است که بعضی آدم‌ها در فاصله عاشق‌ترند.

از دور دلشان می‌خواهد.

در غیاب خیال‌پردازی می‌کنند.

برای رسیدن تلاش می‌کنند.

اما وقتی دیگری واقعاً می‌رسد، اضطراب بالا می‌رود.

چون حالا دیگر باید با خودِ دیگری مواجه شوند، نه با تصویری که خودشان از او ساخته‌اند.

و شاید اینجا یک پرسش بسیار ناراحت‌کننده مطرح شود:

آیا من واقعاً این آدم را می‌خواهم؟

یا آن چیزی را می‌خواهم که می‌توانم در غیاب او درباره‌اش خیال‌پردازی کنم؟

آیا عاشق دیگری هستم؟

یا عاشق جایگاهی که دیگری در فانتزی من اشغال کرده است؟

و حتی رادیکال‌تر:

آیا ممکن است بعضی وقت‌ها از دسترس‌پذیری دیگری بترسیم، چون دسترس‌پذیرشدنش ما را از فقدانی محروم می‌کند که میل‌مان بر اساس آن ساخته شده بود؟

شاید همیشه از آدمی که می‌رود نمی‌ترسیم.

گاهی از ماندنِ دیگری می‌ترسیم.

چون ماندن او، خیال ما درباره‌ی عشق را با واقعیت روبه‌رو می‌کند.

~مانا سیری


گروه تلگرام/ارتباط با ادمین/ اینستاگرام/ یوتیوب/ صفحات مجازی ما


#روانکاوی #فروید #لاکان #کلاین #وینیکات #روابط_ابژه #میل #عشق #انتقال

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

از سکوت یک نفر، هزار داستان ساختن

یک نفر پیاممان را جواب نمی‌دهد.
فقط همین.
نه دعوایی شده.
نه چیزی گفته.
نه اتفاق مشخصی افتاده.
اما چند ساعت بعد، در ذهن ما ده‌ها اتفاق افتاده است.
«حتماً ناراحت شده.»
«دیگه منو نمی‌خواد.»
«احتمالاً با یکی دیگه حرف می‌زنه.»
«حتماً از چیزی که گفتم بدش اومده.»
«شاید می‌خواد منو تنبیه کنه.»
«شاید اصلاً دیگه براش مهم نیستم.»
دیگری فقط سکوت کرده است.
اما روان ما سکوت را تحمل نکرده.
جای خالیِ معنا را با داستان پر کرده است.
این یکی از مهم‌ترین نقاطی است که روانکاوی می‌تواند چیزی را درباره‌ی رابطه‌ی ما با دیگری نشان دهد.
چون ما تقریباً هیچ‌وقت با «رفتار خام» دیگری زندگی نمی‌کنیم.
ما با معنایی زندگی می‌کنیم که از آن رفتار می‌سازیم.
دیگری چند ساعت جواب نمی‌دهد.
این یک واقعیت است.
اما اینکه این سکوت برای من «ردشدن»، «خیانت»، «تحقیر»، «تنبیه»، «بی‌علاقگی» یا «ترک‌شدن» باشد، دیگر فقط واقعیت بیرونی نیست.
این معنا از جایی در روان من می‌آید.
کلاین اگر می‌خواست این وضعیت را از زبان خودش توضیح دهد، احتمالاً توجهش را به اضطراب و فانتزی‌های ناهشیار جلب می‌کرد.
وقتی اضطراب بالا می‌رود، ابهام برای روان سخت می‌شود.
ابهام را باید سریع به چیزی تبدیل کرد.
خوب یا بد.
دوست دارد یا متنفر است.
می‌ماند یا می‌رود.
پناه است یا تهدید.
و شاید به همین دلیل است که گاهی سکوتِ دیگری برایمان از حرف‌زدنش ترسناک‌تر است.
چون حرف، معنا دارد.
سکوت، فضای خالی دارد.
و فضای خالی برای فانتزی بسیار بزرگ است.
بیون از زاویه‌ای دیگر به این وضعیت نزدیک می‌شود.
یکی از پرسش‌های اساسی او این است که روان با تجربه‌های خام و هضم‌نشده چه می‌کند.
اضطراب، هیجان، تجربه‌ی بدنی و چیزی که هنوز نتوانسته‌ایم آن را فکر کنیم، می‌تواند به جای اینکه به فکر تبدیل شود، ما را در خودش غرق کند.
شاید برای همین باشد که گاهی یک «جواب ندادن» ساده، در روان ما به یک فاجعه تبدیل می‌شود.
مسئله دیگر فقط پیام نیست.
آن چیزی است که ما نمی‌توانیم تحمل کنیم که هنوز معنایی برایش نداریم.
لکان از زاویه‌ی دیگری سؤال را رادیکال‌تر می‌کند.
وقتی دیگری سکوت می‌کند، یک سؤال قدیمی دوباره برمی‌گردد:

«دیگری چه می‌خواهد؟»

و وقتی پاسخ این سؤال را نداریم، شروع می‌کنیم به تولید پاسخ.
گاهی با هزاران بار چک‌کردن تلفن.
گاهی با خواندن دوباره‌ی آخرین پیام.
گاهی با ساختن داستان درباره‌ی لحن یک جمله.
گاهی با مقایسه‌ی رفتار امروز او با هفته‌ی قبل.
گاهی با اینکه از یک سکوت کوتاه، یک روایت کامل درباره‌ی رابطه می‌سازیم.
چیزی که در اینجا اتفاق می‌افتد فقط «زیاد فکر کردن» نیست.
ما داریم یک شکاف را پر می‌کنیم.
چون نمی‌توانیم ندانیم.
و اینجا انتقال هم وارد صحنه می‌شود.
ممکن است سکوت امروز دیگری، به شکل عجیبی چیزی از گذشته‌ی ما را فعال کند.
شاید دیگری فقط جواب نداده باشد.
اما برای روان ما، این سکوت شبیه همان سکوتی شده باشد که یک‌بار پیش‌تر تجربه کرده‌ایم.
سکوتِ مادری که خشمگین بود.
سکوتِ پدری که دیگر حرف نمی‌زد.
سکوتِ معشوقی که ناگهان ناپدید شد.
سکوتِ جمعی که یک نفر را بیرون گذاشت.
در این لحظه، دیگر با یک انسان امروز مواجه نیستیم.
بخشی از گذشته هم در اتاق حاضر است.
و شاید به همین دلیل است که واکنش ما گاهی بسیار بزرگ‌تر از چیزی است که اکنون اتفاق افتاده.
دیگری سکوت کرده.
اما در روان من، چند نفر دیگر هم شروع به حرف زدن کرده‌اند.
شاید روانکاوی دقیقاً همین‌جا مکث می‌کند.
نه برای اینکه سریع بگوید «داری overthink می‌کنی».
نه برای اینکه بگوید «بی‌خیال، اگر دوستت داشت جواب می‌داد».
بلکه برای اینکه بپرسد:
وقتی دیگری سکوت می‌کند، چه چیزی در تو شروع به حرف‌زدن می‌کند؟
از کجا می‌فهمی سکوت یعنی طرد؟
از کجا می‌فهمی سکوت یعنی خیانت؟
از کجا می‌فهمی سکوت یعنی تمام‌شدن؟
و شاید سؤال مهم‌تر از همه این باشد:
اگر دیگری هیچ معنای مشخصی به سکوتش نداده باشد، چرا روان من این‌قدر اصرار دارد که معنایی برای آن پیدا کند؟
گاهی ما از سکوت دیگری نمی‌ترسیم.
از چیزی می‌ترسیم که در غیاب صدای او، صدای خودمان به ما می‌گوید.
شاید به همین دلیل باشد که یک پیامِ بی‌پاسخ، برای بعضی آدم‌ها فقط یک پیام بی‌پاسخ نیست.
تجربه‌ی فقدان است.
تجربه‌ی طردشدن است.
تجربه‌ی نامطمئن‌بودن است.
و گاهی تجربه‌ی روبه‌روشدن با این حقیقت که دیگری هرگز کاملاً قابل خواندن نیست.
دیگری می‌تواند سکوت کند.
ما می‌توانیم خیال کنیم.
اما خیال ما، حقیقت دیگری نیست.
و شاید یکی از دشوارترین کارهای روانی این باشد که بتوانیم مدتی در فاصله‌ی میان «نمی‌دانم» و «حتماً این‌طور است» بمانیم.
گاهی نمی‌دانیم دیگری سکوت کرده است.
می‌دانیم ما در سکوت او چه کسی می‌شویم.

~مانا سیری

گروه تلگرام/ارتباط با ادمین/ اینستاگرام/ یوتیوب/ صفحات مجازی ما



#روانکاوی #لاکان #کلاین #بیون #انتقال #فانتزی

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

گاهی آدم از یک رابطه بیرون می‌آید، اما هنوز همان رابطه را درون خودش ادامه می‌دهد.

چون ترک‌کردن دیگری، با ترک‌کردن موقعیتی که دیگری در روان ما دارد، یکی نیست.

و شاید بعضی رابطه‌ها آن‌قدر سخت تمام می‌شوند، چون چیزی که باید تمام شود فقط یک رابطه نیست.

یک تکرار است.

~مانا سیری


گروه تلگرام/ارتباط با ادمین/ اینستاگرام/ یوتیوب/ صفحات مجازی ما


#روانکاوی #فروید #لاکان #کلاین #وینیکات #روابط_ابژه #تکرار #میل #ژوییسانس #انتقال

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

یک اپیزود دیگه از پادکست روانکاوی.
از سری اپیزود های روانکاوی انتقادی.
اینبار روانکاوی پسااستعماری و توضیح مقاله ی اول از کتاب توتم و تابو اثر فروید از دیدگاه پسااستعماری.

میتونید پادکست رو در نرم افزار های زیر گوش بدید و داشته باشید:

کست باکس
اسپاتیفای
ساندکلاود


برای گوش دادن به آرشیو اپیزود ها در تلگرام به تاپیک پادکست در گروه تلگرام برید.

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

معرفی من و کانال

سلام، من مانا هستم.

روانکاو فردی و گروهی‌ام و سال‌هاست در حوزه‌ی روانکاوی، روان‌درمانی و مطالعه‌ی نظریه‌های مختلف روانکاوانه کار می‌کنم.

آموزش روانکاوی را در مؤسساتی از جمله سخن سیاووشان و مؤسسه ایرانیان گذرانده‌ام و در حال ادامه‌ی آموزش تخصصی در حوزه‌ی گروه‌درمانی تحلیلی نیز هستم.در حال حاضر هم کاندیدای دوره ی بلند مدت آموزش روانکاوی در موسسه ی cmps نیویورک بصورت انلاین و کاندیدای دوره ی روانکاوی ترنسجندر در موسسه p_hole نیویورک بصورت انلاین هستم. در مسیر حرفه‌ای‌ام، آموزش، سوپرویژن و کار بالینی را در کنار هم پیش برده‌ام و همچنان هم این مسیر برای من یک مسیر تمام‌شده نیست؛ چون روانکاوی را بیشتر از آن‌که مجموعه‌ای از تکنیک‌های آماده بدانم، یک فرآیند مداومِ یادگیری و مواجهه با پیچیدگی انسان می‌دانم.


تحلیل فردی و گروهی مداوم بهمراه سوپرویژن های فردی و گروهی مستمر از رویکرد های مختلف و آموزش مستمر در حیطه ی روانکاوی را جزئی از کار حرفه ای خود میدانم و بر آن همیشه مصر بودم.


از نظر نظری، کار من به یک مکتب محدود نیست.

فروید، کلاین،لکان، بیون، وینیکات، فیربرن و سنت روابط ابژه برای من بخش مهمی از فهم ناخودآگاه و روابط انسانی هستند. در کنار آن‌ها از روانکاوی رابطه‌ای، بیناذهنی، بین‌فردی و روانکاوی مدرن اسپاتنیتز نیز استفاده می‌کنم.

در سال‌های اخیر، بخش مهمی از مطالعه و کار پژوهشی من به روانکاوی ترنسجندر و کوئیر، روانکاوی فمینیستی، روانکاوی مارکسیستی، روانکاوی پسااستعماری و رویکردهای اینترسکشنال اختصاص داشته است.

برای من این موضوع مهم است که انسان را هیچ‌وقت جدا از جهان اجتماعی‌اش نبینیم.

فقر، طبقه، جنسیت، بدن، مهاجرت، تبعیض، خانواده، فرهنگ، قدرت، موقعیت اجتماعی و تاریخی و تجربه‌ی اقلیت‌بودن می‌توانند وارد زندگی روانی انسان شوند و در بعضی مواقع حتی وارد رابطه‌ی او با خودش، بدنش و دیگری شوند.

به همین دلیل، وقتی با کسی کار می‌کنم، فقط نمی‌پرسم «مشکل چیست؟»

بیشتر برایم مهم است که بفهمیم این رنج چگونه ساخته شده، در چه رابطه‌هایی شکل گرفته، چه چیزی را تکرار می‌کند، چه چیزی در آن ناگفته مانده و فرد چگونه در رابطه با دیگری و با خودش به این نقطه رسیده است.

در کار روانکاوانه، همیشه به دنبال این نیستیم که هرچه زودتر یک راه‌حل پیدا کنیم.

گاهی لازم است بتوانیم برای مدتی با یک احساس، یک تناقض، یک ترس، یک خشم یا حتی یک چیز کاملاً مبهم بمانیم؛ تا چیزی که پیش از این فقط به شکل اضطراب، سکوت، رفتار تکراری، وسواس، خشم، وابستگی یا فاصله‌گرفتن تجربه می‌شده، بتواند کم‌کم به کلمه تبدیل شود.

بخش مهمی از کار من با ایرانیانی است که در خارج از ایران زندگی می‌کنند.

مهاجرت برای من فقط مسئله‌ی جابه‌جایی از یک کشور به کشور دیگر نیست. برای بعضی افراد، مهاجرت با آزادی، امکان و بازشدن افق‌های تازه همراه است؛ برای بعضی دیگر با تنهایی، گسست، سوگ، احساس بی‌جایی، دشواری در ساختن رابطه و پرسش‌هایی درباره‌ی هویت و تعلق.

و البته هیچ‌کدام از این تجربه‌ها برای همه یکسان نیست.

همین نگاه را در کار با افراد ترنس و کوئیر نیز دنبال می‌کنم.

من به عنوان یک زن ترنس، تجربه‌ی زیسته‌ی این موقعیت را از جایگاه یک ناظر بیرونی نمی‌شناسم؛ اما برای من مهم است که تجربه‌ی هر فرد را به هویت جنسیتی یا جنسی او تقلیل ندهیم. ترنس یا کوئیر بودن به خودی خود یک «مشکل روانی» نیست. چیزی که در اتاق درمان موضوع کار قرار می‌گیرد، زندگی روانی خود فرد است؛ رابطه‌هایش، تعارض‌هایش، میل‌هایش، رنج‌هایش، تجربه‌اش از بدن، عشق، خانواده، جامعه، تبعیض و معنایی که خودش به زندگی‌اش می‌دهد.

در کنار جلسات فردی، به روانکاوی و گروه‌درمانی تحلیلی نیز علاقه‌ی ویژه‌ای دارم.

گروه برای من فقط جمع‌شدن چند نفر در یک جلسه نیست. گروه می‌تواند فضایی باشد که در آن آدم چیزهایی را درباره‌ی خودش تجربه کند که در تنهایی شاید به این سادگی قابل دیدن نباشند؛ این‌که چگونه به دیگری نزدیک می‌شویم، چگونه فاصله می‌گیریم، چگونه احساس طرد یا دیده‌نشدن می‌کنیم، چطور برای دوست‌داشتنی‌بودن تلاش می‌کنیم و چه الگوهایی را بارها در رابطه‌های مختلف تکرار می‌کنیم.

آنچه در جلسات برای من اهمیت دارد، ساختن یک فضای امن و در عین حال جدی برای فکرکردن است.

نه قرار است به شما نسخه بدهم و نه قرار است تمام رنج‌ها را سریعاً به چند برچسب و تشخیص تبدیل کنیم.

قرار است با هم تلاش کنیم بفهمیم چه چیزی در زندگی روانی شما در جریان است.

گاهی این فهم می‌تواند به تغییر یک رابطه منجر شود.
گاهی به شناختن یک الگوی قدیمی.
گاهی به توانایی تحمل احساسی که سال‌ها از آن فرار کرده‌ایم.
و گاهی به این‌که برای نخستین بار بتوانیم چیزی را که همیشه در ما بوده، به زبان بیاوریم.

من روانکاوی را برای انسان‌های «خراب» یا «بیمار» نمی‌دانم.

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

گاهی خانه سرجایش است،این تویی که دیگر نیستی!



گاهی دلت پر میکشد فقط یک لحظه ی دیگر در همان کوچه های کودکی قدم برداری...

دلت تنگ میشود برای همان جایی که روزی خود را متعلق به آنجا میدانستی.
....

سراسیمه به اطراف نگاه میکنی

همه چیز سر جایش است

اما با خودت میگویی با وقفه های میان این زندگی ماشینی چه کنم؟
....

چطور هر تعطیلی به یاد غروب های جمعه ی خانوادگی نیفتم؟

چطور خودم را از بخشی که از من است جدا بکنم؟

....

مساله جایی آغاز میشود که خانه هست!

اما در آن احساس خانه بودن نیست...

جای چیزی همیشه خالی است.

....

گاهی دیگر نمیشود جلوی مسیر زندگی را گرفت

نمیشود به گذشته بازگشت!

شاید اینبار تنها باید به سوگ نشست...





"خانه کجاست؟"

من از انبوه سکوت میان نگاه های خیره فریاد سر بر می آورم

و دلم هوای صبح پاییزی باغچه ی مادر بزرگ را میخواهد

من دلم تنگ است

دلم تنگ است

دلم تنگ است

و این دلتنگی را مرهمی نیست

دخترکی که دیروز از شاخه پرید

دیگر هرگز به این ابادی سر نخواهد زد

خانه کجاست؟

خانه اندوه است

خانه ویران است

خانه آشفته و دل انگیز

به میزبانی غنچه ها بنشسته

خانه پر شور است

خانه تاریک است

خانه خوشحال است

خانه میخندد میگرید

و افسوس که از دختر دیروز جز تصویری گنگ نمانده

من دلم خانه ی اندوهگین خود را میخواهد...


~مانا سیری



گروه تلگرام

ارتباط با ادمین

اینستاگرام

یوتیوب

صفحات مجازی ما

#روانکاوی #روانشناسی #خانه #امنیت_روانی #مهاجرت #روانکاوی_مهاجرت #روانشناسی_مهاجرت #خانه_روانی #دلتنگی #غم

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

ویدئوی خوانش لکان در یوتیوب _ برخی ساز و کارهای ایگو۱۹۵۱ بخش اول


مشاهده ویدئو در یوتیوب

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

مهاجرت فقط تغییر یک کشور نیست؛ گاهی به معنای روبه‌رو شدن با تنهایی، احساس نداشتن تعلق، رنج دوری از خانواده و دوستان، ابهام نسبت به آینده و فشارهای مداوم زندگی در سرزمینی تازه است. برای بسیاری از ایرانیان، شرایط امروز این تجربه را پیچیده‌تر و سنگین‌تر کرده است.

گروه‌درمانی تحلیلی می‌تواند فضایی امن و پایدار برای اندیشیدن، شنیده شدن و تجربه‌ی ارتباطی متفاوت باشد؛ جایی که بتوانید در کنار افرادی با تجربه‌های مشابه، احساسات، تعارض‌ها و دشواری‌های خود را بهتر بشناسید و با آن‌ها مواجه شوید.
جایی برای ارتباطی که مدتهاست میان جامعه ی مهاجران ایرانی بدلایل زیادی کمرنگ شده است.

من و ستاره مدتی هست در این زمینه فعالیت می‌کنیم و تصمیم گرفتیم یک گروه جدید برای ایرانیان خارج از کشور تشکیل بدهیم.

اگر احساس می‌کنید این روزها به فضایی برای شنیده شدن، تأمل، حمایت متقابل و رشد روانی نیاز می‌تونید با ما در ارتباط باشید تا شرایط حضور در گروه را به اطلاعتان برسانیم.

واتساپ

تلگرام

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

سلام خدمت دوستان عزیز
لطفا اگر کسی از مجموعه آثار وینیکات جلد۱و۵و۹رو داره ممنون میشم برای من بفرسته.

ایدی ادمین:
@sirimana

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

🌱 «گاهی چیزی که بیشتر از هر چیز نیاز داریم، یک جمع است؛ جایی که لازم نباشد خودمان را توضیح بدهیم، از قضاوت شدن بترسیم یا تجربه‌هایمان را تنها حمل کنیم.»

من مانا سیری بهمراه ستاره مرندی یک گروه حمایتی برای افراد با تجربه‌های متنوع جنسیتی و عاطفی تشکیل داده‌ایم؛ فضایی برای گفت‌وگو، شنیده‌شدن، شنیدن تجربه‌های دیگران و تجربه‌ی بودن در کنار آدم‌هایی که ممکن است بخشی از تجربه‌های ما را بشناسند.

این گروه برای بزرگسالان برگزار می‌شود و با تسهیل‌گری روان‌درمانگران گروه و تحلیلی همراه است.

🗓 یکشنبه‌ها | ساعت ۲۰:۳۰ به وقت تهران
⏱ ۷۵ دقیقه

برای دریافت اطلاعات بیشتر و انجام ارزیابی اولیه، از طریق واتساپ یا تلگرام با این شماره در ارتباط باشید:

📱 ۰۹۲۳۱۳۸۴۹۲۷

اگر احساس می‌کنید چنین جمعی می‌تواند برای شما مفید باشد، خوشحال می‌شویم با ما در ارتباط باشید. 🤍
اطلاعات بیشتر:
@sirimana
#گروه_حمایتی #کوئیر #ترنس #LGBTQ #روانکاوی

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

این متن رو ۲۰۱۷ در فیسبوک نوشتم بنظرم هنوزم میتونه تاحدی درست باشه برای امروز هم:

کوتاه در باب سکسیسم و ارتباط آن با نارضایتی از بدن.

سکسیسم یا جنسیت زدگی در یک تعریف کلی یعنی نسبت دادن صفات خاصی به یک جنس(جنس بیولوژیک) خاص و ترویج و تثبیت کردن آن صفات و خصوصیات.
در جامعه ایران بدلیل بافت سنتی مذهبی خاصی که حاکم است سکسیسم و کلیشه های جنسیتی تقریبا بیشترین نمود را در سطح جامعه و در تمام ابعاد آن دارند.
از طرفی سکسیسم و مردسالاری در هم آمیختند و هم کدام سبب و عامل تقویت آن دگری هست(خصوصا در جوامع سنتی مثل ایران).
در یک جامعه ی مردسالار،جنس مونث بصورت جنس ضعیف و یا به قول سیمون دوبوار؛"آن دگری"محسوب میشود.و به همین دلیل زن ها از دخالت مستقیم در امور اجتماعی باز میمانند و بیشتر در خانه و امور کوچک دخالت دارند.همین باعث میشود مردان نقش های اجتماعی بیشتری با بپذیرند و به تبع آن حضور بیشتری در اجتماع و مشاغل داشته باشند و این به معنای وابستگی مادی زن به مرد است.
و زن ها در برابر این تامین مالی،بای خدماتی را عرضه کنند که یکی از این خدمات سکس و رابطه جنسی است.
رفته رفته با تکامل این سیستم و تعریف نقش های جامعه با ملاک های جنسیتی،زن ها بعنوان یک ابزار لذت برای مردان شناخته میشوند و مانند یک کالا مورد داد و ستد قرار میگیرند(نمونه آن را میتوان در گفتمان امروز در زبان فارسی دید:دختر دادن،زن گرفتن و...).
این روند کالا انگاری و نقش های جنسیتی در جامعه بالتبع خصوصیات رفتاری و اخلاقی و حتی جسمی خاصی راهم می طلبد.
و از اینجا زن و مرد رسما در دو کانال متفاوت قرار میگیرند:
زن ها بدلیل اوبژه گی که دارند باید در نهایت ظرافت و زیبایی(هرچند مصنوعی)باشند.
و مرد ها بدلیل نقش هایی که در جامعه دارند و بعنوان مالک زن و به تبع آن نظام خانواده شناخته میشوند،باید افرادی قوی با ظاهری که نشان دهنده این قدرت جسمی باشد،باشند.

اما همه چیز اینجا به پایان نمیرسد.
هرچق جوامع رو به جلو میروند و سیستم اقتصادی و به تبع آن اجتماعی تغییر میکند،این کلیشه ها هم دسخوش تغییر میشوند.
برای مثال:مشهور است که طایفه قاجار از زنانی با هیکل درشت و قدرت جسمانی بالا بیشتر خوششان می آمده و زنان قاجار هم اکثراََبا این خصوصیات جسمانی بودند.اگر به عقب بازگردیم؛می بینیم که خاندان قاجار از منطقه ای سردسیر که وضعیت اقلیمی زندگی را سخت کرده می آیند.در آن مناطق؛چه استرآباد و چه تبریز،بدلیل شرایط خاص جغرافیایی،زنان در امر تولید به مراتب بیشتراز سایر مناطق شرکت داشتند.و کار کردن در آن شرایط نیازمند بدنی قوی و سخت است یعنی دقیقا آنچه خاندان قاجار می پسندیدند.

اما همه اینها مربوط به گذشته نیست.اگر نگاهی به وضعیت امروز جوامع بیندازیم در میابیم که امروزه کلیشه های جنسیتی اگر نگوییم بیشتر،کمتر نشده است.
و این کلیشه های جنسیتی به همان نوع اولی که بالاتوضیح دادم در جامه رواج یافته است.یعنی زن باید یک کالای باظرافت و زیبا و دلربا و مرد باید یک موجود با قدرت جسمانی بالا و تاحدی خشک و بی احساس باشد.
بعبارت دیگر میتوانیم بگوییم در عصر مدرن ما تغییر اجتماعی آنچنانی در سطح جامعه نداشتیم و فقط روبنا تغییر کرده.اگر زمانی میگفتند زن زینت است و باید خود را در خانه برای همسرش بیاراید تا یک کالای مرغوب شود،امروزه میگویند زن باید در جامعه خود را در ملاء عام بیاراید تا یک کالای مرغوب در سطحی بزرگ تر و بازاری وسیع تر باشد.اگر روزی به زنان میگفتند در خانه بمانید تا اسیب نبینید.امروزه همان جمله را بصورتی دیگر در بارها(هنگام رقص زنان)و کارگاه های مد و فشن که تعدادشان سربه فلک میکشد،بصورت عملی مشاهده میکنیم.
بعبارت دیگر زن همان کالاست فقط نوع عرضه آن فرق کرده.
از طرفی میتوان این امر را در رسانه ها مشاهده کرد زمانی که اکثریت زنان را در زیباترین و ظریف ترین شکل خود نشان میدهند و مردان را بصورت قوی ترین و خشک ترین شکل.
همه اینها باعث ایجاد سود آوری برای یک قشر خاص میشود.وقتی زنان و مردان جامعه در دو کانال مختلف جای بگیرند دو دستگی در جامعه بوجود میاید و باعث می شود این دو کانال به سختی بتوانند بایکدیگر متحد شوند و دست از تهاجم بدارند.از طرفی اوبژه انگاری و کالا انگاری زن باعث میشود هر محصول تولیدی در اشکال زنانه به قیمت چندبرابر به فروش برسد و هیچ کس کوچک ترین اعتراضی نکند.
سیستم موجود به اینها اکتفا نمیکند.اگر روزی تنها زنان بعنوان کالابودند امروزه این مرز آنقدر گسترده شده که دیگه جنسیت نمیشناسد.به همان اندازه که زنان باید خصوصیات بدنی و ظاهری خاص خود را داشته باشند،مردان هم باید از یک سری قواعد تبعیت کنند.

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

بدن روی کاناپه | بدن وقتی فقط "بدن من" نیست.

گاهی یک نفر روی کاناپه می‌نشیند و از بدنش حرف می‌زند، اما خیلی زود روشن می‌شود که موضوع اصلاً فقط بدن نیست. از وزنش حرف می‌زند، اما چیزی که واقعاً آزارش می‌دهد شاید نگاه دیگران باشد. از صورتش ناراضی است، اما آنچه در تجربه‌اش سنگینی می‌کند ممکن است سال‌ها شنیدنِ توصیف‌هایی باشد که از سوی دیگری به او داده شده‌اند. از پوست، مو، اندام، صدا، لباس، جنسیت، سن یا شکل بدنش حرف می‌زند، ولی در زیر این کلمات گاهی پرسش دیگری جریان دارد: «وقتی دیگری من را می‌بیند، من چگونه برای خودم ظاهر می‌شوم؟» و حتی قبل از رسیدن به این پرسش، ممکن است بدن در خودِ تجربه‌ی فرد به شکلی تغییر کند که با آنچه از بیرون دیده می‌شود هیچ تناسب مستقیمی نداشته باشد. ممکن است یک روز همان بدن، بدنی عادی و تقریباً نامرئی باشد و روزی دیگر چنان در مرکز توجه قرار بگیرد که شخص نتواند از آن فاصله بگیرد؛ مدام آن را وارسی کند، از زوایای مختلف ببیند، مقایسه کند، بپوشاند، پنهان کند یا به آن حمله کند.



این جابه‌جایی برای من یکی از جاهایی است که روانکاوی اینترسابجکتیو می‌تواند درباره‌ی بدن حرف جدی‌ای بزند. در پیشنهاد محتوایی کانال، «بدن روی کاناپه» دقیقاً برای چنین مسیری در نظر گرفته شده بود: بدن نه به عنوان یک موضوع self-help، بلکه به عنوان مسئله‌ای که در تجربه‌ی روانی، نگاه دیگری، میل، تعارض، معنا، کار و شرایط اجتماعی درهم تنیده می‌شود. و در تحلیل کلی کانال نیز قرار بود یک تجربه‌ی انسانی به مسئله‌ای روانکاوانه تبدیل شود، نه اینکه از ابتدا با تعریف یک اصطلاح نظری شروع کنیم.


~مانا سیری

ادامه متن

گروه تلگرام/ارتباط با ادمین/ اینستاگرام/ یوتیوب/ صفحات مجازی ما



#بدن_روی_کاناپه #روانکاوی #روانکاوی_اینترسابجکتیو #IntersubjectivePsychoanalysis #بیناسوژگی #بدن #Body #Embodiment #Stolorow #Atwood #DonnaOrange #Psychoanalysis #بدن_زیسته #تجربه_بدنی #روانکاوی_معاصر #روانکاوی_ترنس #TransPsychoanalysis



Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

غم در هیاهوی لحظات پر پرواز می گشاید

پژواک خاموشی چراغ های نیمه راه به میان آمده

خبر مرگ شاعره ای تیتر یک اخبار امروز

و اتاق آشفتست

گرمی نفس های گل لاله ی تنها مانده در آن کنج

ویرانی باغچه ی خیال ساده ی دو چشم

و باران دارد برگ های زرد و رنگ پریده را مینوازد

پرنده بر فراز کاج بلند آواز رفتن سر داده

وقت خزیدن زیر خاک گرم است

و زمستان در راه است

ماهی ها به میزبانی گلبرگ های نسترن و نرگس میدوند

و شقایق در همان جوی حقیر جان داده...



~مانا سیری

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

اپیزود جدید از #پادکست_روانکاوی از مجموعه ی روانکاوی انتقادی،روانکاوی فرویدومارکسیستی.

در اولین اپیزود ازین مجموعه رفتیم سراغ اولین نقد مارکسیستی منسجم به روانکاوی،کتاب فرویدیسم:یک نقد مارکسیستی اثر والنتین ولوشینوف.ولوشینوف جزء اولین و تنها روانکاوان شورویایی بود که در کلینیک روانکاوی در موسکو کار میکرد که البته این کلینیک خیلی زود بسته شد.در یوتیوب خوانش کتاب رو گذاشتم و همونطور که قول داده بودم اینجا در پادکست تحلیل و بررسی عمیق تر انجام دادیم روش یکم بیشتر فکر کردیم.

شنیدن پادکست در اپلیکیشن های پادکست:

کست باکس
اسپاتیفای
ساندکلاود


برای دسترسی به آرشیو پادکست روانکاوی به اینجا کلیک کنید.

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

تاریخ مفهوم تروما در روانکاوی ـ پیش از فروید، تروما چه بود؟

وقتی امروز می‌گوییم «تروما»، معمولاً تصویری نسبتاً آشنا در ذهن شکل می‌گیرد: حادثه‌ای شدید، خشونتی که رخ داده، جنگ، تجاوز، مرگ، تصادف، سوءاستفاده، مهاجرت اجباری یا تجربه‌ای که پس از وقوعش چیزی در زندگی روانی فرد از جای خود خارج شده است. گاهی هم تروما آن‌قدر به زبان روزمره وارد شده که تقریباً هر تجربه دردناک و ناخوشایندی می‌تواند با آن نامیده شود. اما اگر بخواهیم واقعاً تاریخ مفهوم تروما را در روانکاوی دنبال کنیم، باید مدتی در برابر این معنای امروزی مقاومت کنیم. تروما از ابتدا نامِ یک وضعیت روانی نبود. حتی در آغاز ورودش به زبان پزشکی هم به معنای «آسیب روانی» نبود. آنچه امروز به آن trauma می‌گوییم، مسیر بسیار طولانی و پرپیچ‌وخمی را طی کرده تا از یک «زخم» تبدیل شود به مسئله‌ای درباره حافظه، بدن، زمان، ناخودآگاه، رابطه، تاریخ و سوژه.
خودِ واژه trauma از واژه یونانی τραῦμα می‌آید و در اصل به معنای «زخم» یا «آسیب» بود؛ یعنی رخدادی که به بدن ضربه‌ای از بیرون وارد کرده و در بدن اثری باقی گذاشته است. این نکته ساده، برای فهم تاریخ تروما بسیار مهم است، چون در نقطه آغاز، trauma بیشتر چیزی بود که بر بدن وارد می‌شد، نه چیزی که «در روان» اتفاق می‌افتاد. مفهوم تروما در پزشکی برای قرن‌ها در حوزه آسیب جسمانی، جراحت و صدمه قرار داشت و معنای روان‌شناختی آن تازه در قرن نوزدهم به‌تدریج پدیدار شد. در منابع تاریخی، گسترش مفهوم از «زخم جراحی» به پدیده‌ای زیستی، روانی و اجتماعی، یکی از ویژگی‌های اصلی تاریخ تروما دانسته شده است.


ادامه در لینک های زیر:
بخش اول
بخش دوم

~مانا سیری


گروه تلگرام/ارتباط با ادمین/ اینستاگرام/ یوتیوب/ صفحات مجازی ما



#تروما #تاریخ_تروما #تاریخ_روانکاوی #روانکاوی #روانکاوی_فرویدی #روانکاوی_انتقادی #روانکاوی_معاصر #Trauma #TraumaHistory #PsychologicalTrauma #PsychicTrauma #Psychoanalysis #PsychoanalyticTrauma #هیستری #دیسوسیاسیون #Dissociation #Charcot #Janet #Oppenheim #RailwaySpine #TraumaticNeurosis #تاریخ_مفاهیم_روانکاوی #روانشناسی_تاریخی #روانپزشکی_تاریخی

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

تاریخچه ی گروه درمانی تحلیلی_وقتی گروه درمانی وارد صحنه ی روانکاوی میشود

در پست‌های قبلی به نقطه‌ای رسیدیم که گروه دیگر فقط چند بیماری نبود که به‌دلیل محدودیت امکانات یا برای دریافت حمایت و آموزش، در یک اتاق کنار هم قرار گرفته باشند. چیزی در تاریخ گروه‌درمانی تغییر کرده بود. دیگر می‌دانستیم که حضور دیگری صرفاً یک عامل بیرونی نیست، که افراد در یک جمع صرفاً از اطلاعات و تجربهٔ یکدیگر استفاده نمی‌کنند و اینکه آنچه در یک جلسه رخ می‌دهد را نمی‌توان همیشه با ارجاع به رفتار و تاریخچهٔ هر فرد به‌تنهایی توضیح داد. از طرف دیگر، هنوز یک اتفاق مهم باقی مانده بود: هیچ توافقی وجود نداشت که این «چیز اضافه» دقیقاً چیست.
این‌جا است که تاریخ گروه‌درمانی تحلیلی وارد دوره‌ای می‌شود که شاید از بیرون شبیه دورهٔ تثبیت و گسترش باشد، اما اگر کمی دقیق‌تر نگاه کنیم، در واقع دورهٔ آغاز اختلاف‌های بنیادی است. گروه‌درمانی بعد از جنگ جهانی دوم دیگر لازم نبود وجود خودش را ثابت کند. مسئله تغییر کرده بود. حالا باید معلوم می‌شد این روش دقیقاً چه نوع درمانی است، چه نظریه‌ای پشت آن قرار دارد، چه کسی صلاحیت انجامش را دارد، درمانگر در برابر گروه چه جایگاهی دارد، و مهم‌تر از همه، وقتی می‌گوییم «گروه را تحلیل می‌کنیم» دقیقاً دربارهٔ چه چیزی حرف می‌زنیم.
این اختلاف، اختلاف میان چند تکنیک نبود. اختلاف بر سر این بود که واحد واقعیِ روان چیست و واحد واقعیِ درمان چیست.


ادامه در لینک های زیر:
بخش اول
بخش دوم
بخش سوم


~مانا سیری


گروه تلگرام/ارتباط با ادمین/ اینستاگرام/ یوتیوب/ صفحات مجازی ما



#روانکاوی #گروه_درمانی #گروه_درمانی_تحلیلی #روانکاوی_گروهی #گروه_تحلیلی #رواندرمانی_گروهی #Psychoanalysis #Freud #Freudian #GroupPsychotherapy #PsychoanalyticGroupTherapy #AnalyticGroupPsychotherapy #GroupAnalysis #Bion #ExperiencesInGroups #Foulkes #GroupMatrix #SamuelSlavson #AlexanderWolf #EmanuelSchwartz #HaroldEzriel #Northfield #TherapeuticCommunity #GroupTransference #GroupDynamics #تاریخ_روانکاوی #تاریخ_گروه_درمانی #انتقال #مقاومت #همانندسازی #ناخودآگاه #روانکاوی_گروهی #گروه_به_مثابه_کل

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

اپیزود جدید از #پادکست_روانکاوی از مجموعه اپیزود های معرفی یک روانکاو.

در اولین اپیزود ازین مجموعه رفتیم سراغ فروید اما سعی کردم برای توضیح دادن راجع به فروید یکم متفاوت عمل بکنم یک زندگی نامه ی دانشگاهی که همه جا هست ارائه ندم ازش و بجاش راجع به اندیشه ی فروید و اینکه چرا هنوز مهمه صحبت کردم.

شنیدن پادکست در اپلیکیشن های پادکست:

کست باکس
اسپاتیفای
ساندکلاود


برای دسترسی به آرشیو پادکست روانکاوی به اینجا کلیک کنید.

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

چرا بعضی رابطه‌ها را نمی‌توانیم ترک کنیم، حتی وقتی می‌دانیم رنجبخش‌اند؟

گاهی آدم خودش هم می‌داند.

می‌داند این رابطه خوب پیش نمی‌رود.

می‌داند بارها همان اتفاق تکرار شده.

می‌داند هر بار امیدوار شده، ناامید شده.

می‌داند چیزی در این رابطه او را فرسوده می‌کند.

حتی ممکن است بتواند همه‌ی اینها را با دقت برای دیگری توضیح دهد.

اما هنوز نمی‌تواند برود.

و شاید عجیب‌ترین بخش ماجرا این باشد که گاهی حتی بعد از رفتن هم نمی‌تواند واقعاً جدا شود.

رابطه تمام شده.

اما در روان تمام نشده.

یک سؤال مهم روانکاوانه همین‌جا شکل می‌گیرد:

اگر رنج می‌بینیم، چرا تکرار می‌کنیم؟

فروید در «یادآوری، تکرار و کارکردن» به پدیده‌ای اشاره می‌کند که به جای اینکه چیزی را به یاد بیاوریم، آن را دوباره به شکل رفتار و رابطه زندگی می‌کنیم.

یعنی چیزی که هنوز نتوانسته‌ایم آن را به کلمه تبدیل کنیم، ممکن است به شکل انتخاب‌های تکراری برگردد.

برای همین است که گاهی آدم‌ها نمی‌گویند:
«من دوباره همان رابطه را انتخاب کردم.»

می‌گویند:
«نمی‌دانم چرا باز هم این اتفاق برای من افتاد.»

روانکاوی دقیقاً روی همین «نمی‌دانم چرا» مکث می‌کند.

چون ممکن است چیزی که از سطح آگاهی ما کاملاً غیرمنطقی به نظر می‌رسد، در سطح ناخودآگاه منطقی دیگر داشته باشد.

شاید این رابطه فقط رابطه‌ی امروز نباشد.

شاید چیزی از رابطه‌های اولیه را هم در خود حمل کند.

شیوه‌ای خاص از دوست‌داشته‌شدن.

شیوه‌ای خاص از منتظرماندن.

شیوه‌ای خاص از نادیده‌گرفته‌شدن.

شیوه‌ای خاص از تلاش برای به‌دست‌آوردن عشق کسی که همیشه کمی دور است.

و اینجا رابطه‌ی فعلی ممکن است به صحنه‌ای تبدیل شود که چیزی قدیمی دوباره در آن اجرا می‌شود.

کلاین به ما اجازه می‌دهد این تکرار را از زاویه‌ی رابطه با ابژه ببینیم.

ما فقط با آدم‌های بیرون رابطه نداریم.

نسخه‌هایی از ابژه‌ها درونی شده‌اند.

و گاهی ممکن است رابطه‌ای که از بیرون غیرقابل فهم به نظر می‌رسد، برای سازمان روانی فرد آشنایی عمیقی داشته باشد.

آشنا بودن، همیشه به معنای خوب بودن نیست.

گاهی دقیقاً برعکس است.

ممکن است یک شکل خاص از رنج، برای روان آشنا باشد.

و آنچه آشناست، می‌تواند از آنچه سالم است قوی‌تر باشد.

وینیکات اگر به این وضعیت نگاه کند، احتمالاً از مسئله‌ی خودِ واقعی و شرایط رابطه حرف می‌زند.

آیا فرد در رابطه می‌تواند خودش باشد؟

آیا باید برای حفظ رابطه بخشی از خودش را پنهان کند؟

آیا دوست‌داشته‌شدن به قیمت از دست دادن خود تمام می‌شود؟

گاهی فرد در رابطه فقط از دیگری جدا نمی‌شود.

از بخشی از خودش هم جدا می‌شود.

برای همین جدایی می‌تواند این‌قدر ترسناک باشد.

چون رفتن فقط به معنی از دست دادن یک شخص نیست.

ممکن است به معنی مواجه‌شدن با این سؤال باشد که:

«حالا بدون این رابطه، من چه کسی هستم؟»

لکان مسئله را باز هم رادیکال‌تر می‌کند.

گاهی ما نه فقط خودِ دیگری، بلکه جایگاهی را که در رابطه اشغال کرده‌ایم می‌خواهیم.

کسی که من در این رابطه هستم.

کسی که دیگری در برابر من هست.

کسی که مرا می‌خواهد.

کسی که مرا رد می‌کند.

کسی که من برای به‌دست‌آوردنش می‌جنگم.

کسی که بالاخره می‌خواهم از او تأیید بگیرم.

گاهی چیزی که از دست‌دادنش دشوار است، خودِ رابطه نیست.

جایگاهی است که رابطه در ساختار میل ما دارد.

به همین دلیل است که بعضی جدایی‌ها فقط «فراق» نیستند.

یک فروپاشی کوچک در سازمان میل‌اند.

و شاید همین‌جا مفهوم ژویی‌سانس نیز وارد صحنه شود.

انسان همیشه فقط برای لذت‌بردن انتخاب نمی‌کند.

گاهی چیزی را تکرار می‌کند که برایش دردناک است، زیرا نوعی ارضای ناخودآگاه در خودِ تکرار وجود دارد.

این ارضا ممکن است با لذت آگاهانه هیچ شباهتی نداشته باشد.

ممکن است فرد بگوید:
«من از این رابطه متنفرم.»

اما بازگردد.

دوباره امیدوار شود.

دوباره ناامید شود.

دوباره بخواهد برود.

دوباره برگردد.

نه به این دلیل که «نمی‌فهمد».

گاهی دقیقاً به این دلیل که چیزی را می‌فهمد اما هنوز نتوانسته رابطه‌اش را با آن چیز تغییر دهد.

اینجا روانکاوی با توصیه‌ی ساده فاصله می‌گیرد.

نمی‌گوید:
«پس ترک کن.»

نمی‌گوید:
«پس برگرد.»

سؤال دیگری می‌پرسد:

در این تکرار، تو چه چیزی را دوباره به صحنه می‌آوری؟

چه چیزی را امیدوارانه منتظرش هستی؟

چه چیزی را می‌خواهی از این شخص بگیری؟

چرا دقیقاً این نوع آدم؟

چرا دقیقاً این نوع فاصله؟

چرا دقیقاً این نوع طردشدن؟

و مهم‌تر از همه:

این رابطه چه چیزی درباره‌ی میل تو می‌گوید که هنوز نتوانسته‌ای با صدای بلند به زبان بیاوری؟

شاید مسئله فقط این نباشد که چرا ما بعضی آدم‌ها را ترک نمی‌کنیم.

شاید سؤال دشوارتر این باشد که:

اگر روزی واقعاً بتوانیم ترک کنیم، چه چیزی در ما باید تغییر کرده باشد که دیگر به همان رابطه نیاز نداشته باشیم؟

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

روانکاوی می‌تواند جایی باشد برای کسی که یک سؤال جدی درباره‌ی زندگی‌اش دارد؛ برای کسی که در رابطه‌هایش بارها به نقطه‌ای مشابه می‌رسد؛ برای کسی که احساس می‌کند خودش را نمی‌فهمد؛ برای کسی که پس از مهاجرت، جدایی، تغییرات بزرگ زندگی یا بحران‌های رابطه‌ای، دیگر نمی‌تواند مثل گذشته با خودش زندگی کند؛ و برای کسی که می‌خواهد عمیق‌تر بفهمد چرا آن‌طور که زندگی می‌کند، زندگی می‌کند.

جلسات من به صورت آنلاین برگزار می‌شوند و هم جلسات فردی و هم کار گروهی تحلیلی را دنبال می‌کنم.

این کانال هم قرار نیست فقط محل معرفی خدمات باشد.

می‌خواهم اینجا درباره‌ی روانکاوی، مهاجرت، روابط، جنسیت و بدن، تجربه‌ی ترنس و کوئیر بودن، طبقه و قدرت، فرهنگ، خانواده، تنهایی، عشق، گروه و چیزهایی که معمولاً ساده‌تر از آن هستند که درباره‌شان حرف بزنیم اما در واقعیت بسیار پیچیده‌ترند، بنویسم.

و شاید مهم‌تر از همه، می‌خواهم اینجا جایی برای فکرکردن باشد.

اگر احساس می‌کنید چیزی در زندگی‌تان مدام تکرار می‌شود، اگر در رابطه‌ای هستید که نمی‌فهمید چرا این‌قدر برایتان دشوار است، اگر بعد از مهاجرت چیزی درونتان تغییر کرده که هنوز زبانش را پیدا نکرده، اگر درباره‌ی هویت، بدن، میل، خانواده یا تعلق با خودتان درگیر هستید، یا اگر صرفاً مدت‌هاست احساس می‌کنید لازم است کسی در کنار شما بنشیند و با دقت به آنچه در درونتان می‌گذرد گوش بدهد، می‌توانید برای آشنایی بیشتر و هماهنگی جلسه برایم پیام بفرستید.


روانکاوی برای من، بیش از آن‌که پیدا کردن پاسخ‌های سریع باشد، پیدا کردن امکانِ پرسیدنِ دقیق‌تر است.


~ماناسیری


گروه تلگرام

ارتباط با ادمین

اینستاگرام

یوتیوب

صفحات مجازی ما

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

پادکست روانکاوی _ اپیزود معرفی و تحلیل رمان گیاهخوار بدون اسپویل کردن.

شنیدن در اپلیکیشن های پادکست:

کست باکس
اسپاتیفای
ساندکلاود

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

اپیزود دوم پادکست روانکاوی
روانکاوی فمینیستی_ نگاهی عمیق تر به سخنرانی ۱۹۳۳فروید درباره ی زنانگی بخش اول


*ازین به بعد فایل های صوتی پادکست رو در اختیارتون قرار میدم اینجا*

پادکست رو در صفحات زیر هم میتونید دنبال بکنید:

کست باکس
اسپاتیفای
ساندکلاود

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

تاریخچه ی گروه درمانی تحلیلی _ جنگ جهانی دوم وقتی بیون و فولکز وارد گروه درمانی میشوند

اگر پست قبلی را تا آن نقطه ادامه داده باشیم که گروه هنوز میان دو تعریف معلق بود ــ از یک طرف چند بیمار که در کنار هم قرار گرفته‌اند و از طرف دیگر چیزی که آرام‌آرام در فاصلهٔ میان آنها شکل می‌گیرد ــ حالا به مقطعی می‌رسیم که این ابهام دیگر نمی‌تواند صرفاً یک مسئلهٔ نظری باقی بماند.

جنگ جهانی دوم همه‌چیز را به شکل دیگری روی میز گذاشت.

در دهه‌های نخست قرن بیستم، گروه‌درمانی هنوز مجموعه‌ای از تجربه‌های نسبتاً پراکنده بود.
پرت از گروه برای آموزش و حمایت استفاده کرده بود؛
لازل و مارش روش‌های گروهی را در روان‌پزشکی توسعه داده بودند؛
مورنو از مسیر دیگری به سمت psychodrama و sociometry رفته بود؛
بارو در تلاش بود بنیان اجتماعی آگاهی را وارد روانکاوی کند؛
فروید در ۱۹۲۱ مسئلهٔ گروه را با libido، identification، رهبر و Ego Ideal صورت‌بندی کرده بود؛
و شیلدر و وندر در دههٔ ۱۹۳۰ شروع کرده بودند روانکاوی را در setting گروهی آزمایش کنند.
اما هنوز این امکان وجود داشت که همهٔ اینها را تجربه‌های جانبی و فرعیِ روان‌درمانی فردی بدانیم.
جنگ این امکان را بسیار سخت‌تر کرد.
ناگهان تعداد زیادی از انسان‌ها در شرایطی زندگی می‌کردند که خودِ وضعیت اجتماعی، سازمانی و جمعی بخشی از تجربهٔ روانی‌شان بود.
سرباز دیگر فقط «یک فرد با علائم» نبود؛ عضو یک یگان بود، در سلسله‌مراتب قرار داشت، به گروهی تعلق داشت، از گروهی می‌ترسید، به گروهی وابسته بود، برای گروه می‌جنگید و در صورت ناتوان‌شدن، ممکن بود دقیقاً به‌خاطر رابطه‌اش با گروه احساس شکست کند.
همین شرایط باعث شد در روانپزشکی نظامی، گروه نه فقط یک روش اقتصادی‌تر برای درمان تعداد بیشتری بیمار، بلکه یک موقعیت بالینیِ واقعی برای مشاهدهٔ functioning روانی در رابطه با دیگران شود. تاریخچهٔ انجمن آمریکایی گروه‌درمانی نیز نشان می‌دهد که جنگ جهانی دوم در گسترش روش‌های گروهی نقشی تعیین‌کننده داشت و نام‌هایی مانند S. H. Foulkes و W. R. Bion در بریتانیا و Alexander Wolf و دیگران در آمریکا در این دوره درگیر آزمایش روش‌های گروهی بودند (Scheidlinger & Schamess, 1992).
از اینجا به بعد، تاریخ گروه‌درمانی دیگر فقط تاریخ تعدادی تکنیک نیست.

تبدیل می‌شود به تاریخ یک پرسش:

آیا بیماریِ یک فرد را می‌توان بدون دیدن گروهی که در آن زندگی می‌کند فهمید؟

و اگر جواب نه باشد، سؤال بعدی حتی دشوارتر است:

اگر گروه بخشی از واقعیت روانی است، آیا خودِ گروه هم می‌تواند چیزی شبیه «ناخودآگاه» داشته باشد؟


~مانا سیری

ادامه بخش اول
ادامه بخش دوم


صفحات من در مجازی

#روانکاوی #گروه_درمانی #گروه_درمانی_تحلیلی #روانکاوی_گروهی #گروه_تحلیلی #رواندرمانی_گروهی #Freud #Freudian #Psychoanalysis #GroupPsychotherapy #PsychoanalyticGroupTherapy #AnalyticGroupPsychotherapy #GroupAnalysis #Bion #ExperiencesInGroups #Foulkes #GroupMatrix #SamuelSlavson #PaulSchilder #HaroldEzriel #JohnRickman #Northfield #NorthfieldExperiment #TherapeuticCommunity #GroupPsychology #GroupDynamics #GroupTransference #تاریخ_روانکاوی #تاریخ_گروه_درمانی #انتقال #مقاومت #همانندسازی #ناخودآگاه #ماتریس_گروه

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

▪️ دعوتنامه برای سخنرانی
در آستانه والد شدن ( روانکاوی بارداری)


▫️ افسانه روبراهان


❇️ کودک قبل از تولد، وارد جهان روانی والدین می‌شود.
بارداری دوره‌ای است که در آن نه‌تنها بدن زن، بلکه دنیای روانی مادر، پدر و رابطهٔ میان آنها نیز دستخوش تغییر می‌شود.

ترس‌ها، خیال‌پردازی‌ها، خاطرات، تعارض‌ها و انتظارات تازه‌ای شکل می‌گیرند و زن و مرد به‌تدریج در مسیر «والدشدن» قرار می‌گیرند.

🔹 در این سخنرانی با نگاهی روانکاوانه به این تحولات و معنای روانی بارداری برای مادر، پدر و رابطهٔ زوجی خواهیم پرداخت.

📅 زمان برگزاری: یک شنبه، ۱۲ مهر
ساعت: ۲۰:۳۰ تا ۲۲:۰۰

هزینه ثبت‌نام: ۳۰۰,۰۰۰ تومان
آنلاین و آفلاین


برای ثبت‌نام: به شماره ۰۹۹۰۶۲۷۱۶۶۰ در تلگرام پیام بدهید
@fl288

مدرسه روانکاوی روان‌پژوه
@ravanpajooh87

@ravandarmangar_r

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

هوش مصنوعی میتواند جای روانکاوی را بگیرد؟

اگر یک روز هوش مصنوعی بتواند آن‌قدر خوب با ما حرف بزند که تشخیص گفت‌وگویش از یک گفت‌وگوی درمانی ساده نباشد، چه چیزی در روان‌درمانی انسانی باقی می‌ماند؟
مسئله فقط این نیست که AI می‌تواند سؤال درست بپرسد، سکوت کند، الگوهای حرف‌زدن ما را به خاطر بسپارد یا پاسخی بدهد که احساس کنیم «واقعاً فهمیده شده‌ایم». مسئله این است که اصلاً در روان‌درمانی قرار است چه اتفاقی بیفتد که صرفاً با فهمیده‌شدن تمام نمی‌شود؟
ما خیلی وقت‌ها خودمان را خوب می‌شناسیم. می‌دانیم چرا از صمیمیت می‌ترسیم، چرا خشمگین می‌شویم یا چه الگوهایی را در رابطه تکرار می‌کنیم. حتی ممکن است بتوانیم درباره‌ی خودمان توضیح بسیار دقیقی بدهیم و باز هم همان چیزها را تکرار کنیم.
اینجاست که روانکاوی سؤال دیگری مطرح می‌کند: آیا شناختنِ الگو، همان تغییرکردن است؟
هوش مصنوعی ممکن است بتواند به ما بگوید: «هر وقت احساس طردشدن می‌کنید، از رابطه فاصله می‌گیرید.» و حتی کاملاً درست بگوید. اما روانکاوی فقط پیدا کردن الگو نیست. گاهی چیزی در رابطه‌ی زنده با دیگری اتفاق می‌افتد؛ در سکوت، سوءتفاهم، خشم، مقاومت یا حتی چیزی که خودمان هم نمی‌دانیم چرا گفتیم.
درمانگر فقط کسی نیست که پاسخ درست می‌دهد. او یک «دیگری» است؛ کسی که نمی‌توانیم کاملاً کنترلش کنیم. ممکن است ما را آن‌طور که انتظار داریم نفهمد، با ما موافق نباشد یا چیزی بگوید که دوست نداریم بشنویم. و همین‌جا ممکن است چیزی درباره‌ی رابطه‌ی ما با دیگری آشکار شود.
البته مسئله این نیست که انسان همیشه بهتر از ماشین است. درمانگران هم خطا می‌کنند، بد می‌فهمند و تحت تأثیر پیش‌فرض‌های خودشان قرار می‌گیرند. تفاوت شاید در این باشد که در رابطه‌ی انسانی، دیگری کاملاً قابل تنظیم و پیش‌بینی نیست.
و این دقیقاً همان جایی است که AI یک سؤال روانکاوانه‌ی مهم ایجاد می‌کند: اگر دیگری همیشه در دسترس باشد، همیشه صبور باشد و تقریباً همیشه بداند چه پاسخی برای ما مناسب‌تر است، ما با میل و محدودیتِ دیگری چه می‌کنیم؟
از طرف دیگر، هرچه بیشتر خودمان را با زبان الگوریتم‌ها توضیح می‌دهیم، ممکن است تجربه‌ی پیچیده‌ی خودمان را به چند برچسب تبدیل کنیم: اضطراب، تروما، attachment، dissociation، نارسیسیسم...
اسم‌داشتن می‌تواند کمک‌کننده باشد، اما گاهی اسم جای تجربه را می‌گیرد. به جای اینکه بپرسیم «من دقیقاً چه چیزی را تجربه می‌کنم؟»، سریع‌تر می‌پرسیم «این چه الگو یا اختلالی است؟»
شاید روانکاوی دقیقاً جایی باشد که در برابر این میل به سریع فهمیدن مقاومت می‌کند؛ چون بعضی چیزها قبل از اینکه قابل توضیح باشند، باید شنیده شوند.
پس شاید سؤال اصلی این نباشد که «آیا AI می‌تواند مثل درمانگر حرف بزند؟» احتمالاً می‌تواند.
سؤال دشوارتر این است:
اگر دیگری را کاملاً در دسترس، قابل پیش‌بینی و متناسب با نیاز خودمان کنیم، با میل خودمان چه می‌کنیم؟
شاید درمان فقط درباره‌ی دریافت یک پاسخ خوب نباشد؛ گاهی درباره‌ی مواجهه با چیزی باشد که نمی‌خواهیم بشنویم، نمی‌توانیم توضیحش بدهیم و هنوز خودمان هم نمی‌دانیم دقیقاً چیست.


~ماناسیری


گروه تلگرام

ارتباط با ادمین

اینستاگرام

یوتیوب

صفحات مجازی ما

#روانکاوی #رواندرمانی #هوش_مصنوعی #AI #روانکاوی_معاصر #روانشناسی_انتقادی #ناخودآگاه #میل #دیگری #رابطه_درمانی #انتقال #روانکاوی_لاکان #لاکان #فلسفه_روانکاوی #آینده_رواندرمانی #تفکر_انتقادی #روانکاوی_اجتماعی #سلامت_روان

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

این امر باعث مصروف روز افزون قرص های لاغری و مواد آرایشی و قرص های هورمونی و عمل های زیبایی صورت و پروتز سینه و آلت جنسی و ...می گردد.
و از طرفی افرادی که ازین قواعد تبعیت نکنند عملا از جامعه طرد و به حاشیه جامعه میروند و این مطرود شدن باعث سرخوردگی و افسردگی های شدی و واکنش های دفاعی گاهاََ خطرناک میشود.
سکسیسم و جنسیت زدگی تنها و تنها استثمار بیشتر را باعث می شود و در این استثمار هیچ گونه مرز جنسیتی قائل نیست.


~ماناسیری


گروه تلگرام

ارتباط با ادمین

اینستاگرام

یوتیوب

صفحات مجازی ما

Читать полностью…

مجله ی روانکاوی و روانشناسی

اگر در پست قبلی تا اینجا رسیدیم که گروه‌درمانی خیلی پیش‌تر از آنکه «گروه‌درمانی تحلیلی» نامیده شود وجود داشت، و اگر دیدیم که در آغاز قرن بیستم بیمارانی کنار هم قرار می‌گرفتند، آموزش می‌دیدند، تشویق می‌شدند، از تجربهٔ یکدیگر استفاده می‌کردند و گاهی حتی از مشارکت جمعی به‌عنوان نیروی درمانی بهره می‌بردند، حالا باید یک قدم جلوتر برویم و ببینیم دقیقاً چه اتفاقی افتاد که این جمع‌شدن سادهٔ بیماران، کم‌کم برای روانکاوی تبدیل به یک مسئلهٔ نظری و بالینی شد.
زیرا یک تفاوت بسیار مهم وجود دارد میان این‌که «چند نفر را با هم درمان کنیم» و این‌که «رابطهٔ میان چند نفر را به‌عنوان مادهٔ روانکاوی در نظر بگیریم». اولی الزاماً روانکاوانه نیست. دومی است که روانکاوی را وارد یک منطقهٔ تازه می‌کند.
در واقع، تاریخ گروه‌درمانی تحلیلی را می‌شود تاریخ یک جابه‌جایی دانست: جابه‌جایی از این تصور که گروه فقط ظرف درمان است، به این تصور که خودِ آنچه در این ظرف اتفاق می‌افتد، ممکن است material درمان باشد. در این لحظه، پرسش دیگر این نیست که «چگونه می‌توانیم چند بیمار را هم‌زمان روان‌درمانی کنیم؟» پرسش پیچیده‌تر می‌شود: «وقتی چند روان در یک میدان مشترک قرار می‌گیرند، ناخودآگاه چگونه خودش را سازمان می‌دهد؟»

ادامه در اینجا

~مانا سیری

صفحات من در مجازی

Читать полностью…
Subscribe to a channel