1032
یادداشتها و تأملات مجتبی اعتمادینیا (سیاح قلمرو فلسفه، عرفان و دینپژوهی) پیشنهادها، انتقادات و پرسشهای خود را از طریق ایمیل زیر ارسال بفرمایید: etemadinia@gmail.com
صد قافله عجزیم و دوصد حنجره آه
لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِالله
چراغهای رابطه تاریکاند
رابطه که بهزعم من همواره آبستن سوءتفاهم است، یکی از وجوه تراژیک زندگی ما آدمهاست. رابطه اصلاً بهنحو مضاعف تراژیک است، از آن حیث که گریزی از آن نیست. بماند که بسیاری از آنچه مایه گسست رابطه با «دیگری» است، پیشتر در خلوتِ ما با خودمان ریشه دوانده است. رابطه با «دیگری» نه آغاز تراژدی، که امتداد و انعکاسی از رابطۀ من با من است.
رابطهها هم آبستن سوءتفاهماند و هم برآمده از آن. سوءتفاهمات همیشه مایۀ گسست رابطه نیستند، اتفاقاً گاهی سوءتفاهم است که یک رابطه را پایدار نگه میدارد. اینها سوءتفاهمات رابطهزا هستند. طبعاً سوءتفاهمات رابطهزدا هم داریم. آنها که طعم سوءتفاهم رابطهزدا را نچشیدهاند، بختیار بودهاند؛ یا از این حیث که رابطۀ آنها آنقدر دوام و بَسامد و عمق نداشته که به سوءتفاهم بینجامد و یا از آن جهت که طرفین رابطه از اغراضِ رَمانندۀ یکدیگر آگاه نشدهاند؛ یعنی رابطه بهقدر کفایت شفاف نبوده. اغراض رماننده را نباید بهمعنای اغراض غیراخلاقی و ناموجّه گرفت، دستبرقضا گاهی اغراض یکی از طرفین رابطه، هم اخلاقی است و هم عقلاً موجّه، اما دیگری را میرماند و رابطه را سست میکند یا میگسلد.
اینجا نباید از نقش زبان غفلت ورزید. زبان، این ابزار بهظاهر پیونددهنده، خود یکی از سرچشمههای بنیادین سوءتفاهم است. هر سخنی آبستن سوءتفاهم است. هر واژهای که بر زبان میآورم، در گوش جانِ دیگری با تاریخ شخصی، زخمها، آرزوها و اغراض او میآمیزد و معنایی مییابد که لزوماً مقصود من نیست. صادقانهترین رازگوییهای طرفینِ یک رابطۀ صمیمانه نیز از این آسیب مصون نیست.
رابطهها بهمحض بروز سوءتفاهماتِ رابطهزدا از هم نمیپاشند. گاهی این سوءتفاهمات برطرف میشود تا آنگاه که سوءتفاهمات تازه سربرآورد، گاهی به دلایلی تاب آورده میشود و گاهی هم نادیده انگاشته میشود. ستیزهجویی و ملالت، محصولات جانبی این اقسام است. بهنظرم هر رابطهای همیشه بهنحو بالقوه بر لبۀ پرتگاه است. کافی است زمان بسنده در اختیار داشته باشیم تا پرده از اغراض رمانندۀ یکی از طرفین رابطه برداشته شود، آنگاه آن امر بالقوه در کوتاه زمانی بالفعل خواهد شد. زمان، دشمن خاموش رابطه است. زمان نه فقط فرصت آشکار شدنِ اغراض رماننده را فراهم میآورد، که رابطه را نیز فرسوده میکند؛ به این ترتیب که بِکارت و تازگیِ آن را در زندان عادت و ملالت و تکرار، زنده به گور میکند و سایۀ مرگ را همواره بر سر هر رابطه مستدام میدارد.
اینجا باید از یک وضعیت نادر و دشوار هم یاد کنم؛ اینکه طرفین یک رابطه ضمن آگاهیِ کامل از اغراض رمانندۀ یکدیگر و با اعتراف به اینکه فهم کاملِ «دیگری» همواره ناممکن خواهد بود، همچنان در کنار هم بمانند. در چنین رابطهای دیگر پای سوءتفاهمات رابطهزا در میان نیست، اینجا موقفِ پذیرش تراژدی است. کنار هم میمانیم با آنکه میدانیم این رابطه ناقص و شکننده است و سوءتفاهم، سرنوشت محتوم هر پیوند بشری.
آیا ممکن است در یک رابطه هرگز پای هیچ غرض رمانندهای درمیان نباشد؟ به گمانم این شدنی نیست. غرضهای رماننده دیر یا زود سر برمیآورند، فقط کافی است فرصت و عمقِ بسنده به یک رابطه بدهیم و آن را شفاف نگاه داریم. بسیاری از روابط ما از آن رو میپایند که سطحی و غیرشفافاند و بعضاً ریاکارانه.
رابطهها هراسان و اندوهگینم میکنند؛ هم آنها که اَصالتاً بهواسطه سوءتفاهم و جهل پابرجایاند، هم آنها که اغراض رماننده را تاب میآورند و با ملالت و ستیزهجویی میسازند، هم آنها که در پی اغراض رماننده از هم میپاشند و هم آنها که در موقف پذیرش تراژدی، برپای میمانند.
گرچه «چراغهای رابطه تاریکاند» اما من در موقف پذیرش تراژدی، به سوی تو دست دراز میکنم.
〰 م.اعتمادینیا
۸ شهریور ۱۴۰۵
🍃 آنچه مرا به حیرت افکنده
تا اینجای زندگی، چهار چیز بیشاز همه مایه حیرت من بودهاست؛
نخست، ناپایداریِ بیاستثنای همه هستندگان و روابط و وضعیتها و فرایندها؛ اینکه هیچ اسم و رسم و ننگ و نامی عاقبت نمیماند، اگرچه هزاران سال بپاید. این ناپایداری بیرحم که گاهی بوی بیمعنایی از آن به مشام عقل آدمی میرسد، مرا مبهوت و متحیر میکند.
دوم اینکه آدمیان نوعاً بهنحو ناخودآگاه و شاید از سر ناچاری آن ناپایداریِ پیشگفته را نادیده میانگارند و یا به فراموشی میسپارند و چنان زندگی میکنند که گویی هستندگان و روابط و وضعیتها و فرایندها پایندهاند. این یکی بیشاز اولی مرا به حیرت میافکند.
سوم، تنوع و تکثر پایانناپذیر و سرسامآور همه چیز؛ اینکه در هر چه مینگرم نامکرّر است و تنوع هستندگان و روابط و وضعیتها و فرایندها، بینهایت و بیشمار مینماید.
و چهارم...
〰 م. اعتمادینیا
۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدم که مرا به دوزخ بردندی. دوزخ دیدمی همچون نیستان که سوخته باشد اما هیچ آتش در وی نی. من گفتم: چون است که در دوزخ هیچ آتش نیست؟! گویندهای گفت: اینجا آتش نیست، بلک هر که میآید با خود میآرد.
〰 مقامات شیخ حسن بلغاری، ص۱۰۳.
جولانکدۀ پرتو ماهند کتانها
پیشینیان بر آن بودند که جامهای یا پارچهای موسوم به کتان که از برگهای گیاهی به همین نام بافته میشود، در برابر نور ماه میفرساید و میگدازد و تاب و تحمل مهتاب را ندارد. این باور خرافی دستمایه خلق بسیاری از تصاویر شاعرانه در ادب فارسی شده است. در حدی که دانش اندک من به من میگوید، یکی از بهترین تصویرسازیهای ماه و کتانی را در اشعار خداوندگار سبک هندی، بیدل دهلوی میتوان یافت. آنچه در ادامه میآید، گزیده ابیاتی از او است که در ذائقۀ صاحب این قلم، مقبول افتاده و از آنها حظِّ وافر بردهام. امیدوارم جان شما نیز چون من از خواندن آنها به اهتزاز درآید.
.
〰 م. اعتمادینیا
یکم مرداد ۱۴۰۵
در پردۀ دل غیر خیالت نتوان یافت
جولانکدۀ پرتو ماهند کتانها
▪️
در خیالش محو شد آثار من
این کتان را شست آخر نور ماه
▪️
به عالمی که تو باشی کجاست هستی ما؟
کتان غبارِ خیالِ قلمرو ماه است
▪️
کتان چون شسته گردد ماهتابست
برو ای سایه در خورشید گم شو
▪️
پیش خورشیدش مرا از صبح بودن چاره نیست
هر کجا او ماه باشد من کتان خواهم شدن
▪️
فنای ما چمنآرایِ بینقابیِ اوست
به قدر چاکِ کتان ماهتاب میخندد
▪️
هستی ما را سراغ از جلوۀ دلدار پرس
این کتان آیینه پیش ماهتاب انداخته
▪️
خیال وصل توپختن دلیل غفلت ماست
کتان چه صرفه برَد در قلمرو مهتاب؟!
▪️
نفی ما، آیینهٔ اثبات اوست
گر کتان گم شد، مه آوردیم ما
▪️
لباس عافیت از دهر اگر هوس داری
ز ماهتاب کتان و حریر از آب طلب
▪️
هستی من تا به کی باشد حجاب جلوهات؟
آتشی در پنبه، ماهی در کتان دزدیدهام
تجربههای نزدیک به مرگ؛ دلالتهای فلسفیِ ابهامات پیشرو| مجتبی اعتمادینیا
با وجود نیم قرن بحث و بررسی درباره تجربههای نزدیک به مرگ، هنوز ابعاد و زوایایی از این پدیده، مبهم و نامعلوم به نظر میرسد. ابهام در باب میزان شیوع تجربه نزدیک به مرگ، مؤلفههای اختصاصی آن و نیز زمان دقیق وقوع این تجربه در زمره مهمترین ابهامات موجود است. در نوشتار پیش رو، پس از بررسی اقسام تعاریف ناظر به اصطلاح «تجربه نزدیک به مرگ» و توضیح ابهامات پیشگفته، دلالتهای فلسفی این ابهامات، بهویژه در ارتباط با تبیینهای فراطبیعتگرایانه، محل بحث و تأمل قرار گرفته است. نتایج بررسیها نشان میدهد که اغلب تجربههای نزدیک به مرگ بیشاز آن که لزوماً با مرگ ارتباط داشته باشند، با حالتهای تغییریافته آگاهی در ارتباطاند و از این رو در بهکارگیری اصطلاح «تجربه نزدیک به مرگ» درباره بسیاری از مواردِ ادعایی باید به دیده تردید نگریست. ابهام در مؤلفههای اختصاصی تجربه نزدیک به مرگ، که با مشکل ساختار خوشهای روبرو است، علاوه بر آن که پژوهشگران را در تعیین هسته اصلی تجربه با مشکل روبرو میکند، مدافعان تبیینهای فراطبیعتگرایانه را در اثبات مدعای خود با دشواری روبرو خواهد کرد. دشواری تعیین زمان دقیق وقوع تجربه نزدیک به مرگ نیز، که موقوف اثبات مشاهداتِ بهاصطلاح عینیِ خارج از کالبد است، به نحو بالقوه میتواند چالشی پیش روی مدافعان تبیینهای فراطبیعتگرایانه باشد.
〰 لینک دسترسی به نسخه کامل مقاله
https://prrj.isu.ac.ir/article_78175.html
قطعه ششم از آلبوم ذوالجناح
کاری از بابک شهرکی و عماد توحیدی
آری خوشدلی عَنقای مُغرب و کبریت اَحمر و زُمرّد اَصفر است. هر کسی را به قدر همّت و لایق حالت، فکرتی و حیرتی است.
آن کس که دلِ خوش به جهان آورده است
از خانۀ سیمرغ نشان آورده است
〰 سندبادنامه، تصحیح محمدباقر کمالالدینی، صفحه ۴۰.
کتاب «تجربههای نزدیک به مرگ؛ بینش آسمانی یا وهم و پندار انسانی؟» اثر بیرک اِنگمان با ترجمه مجتبی اعتمادینیا و حمیده قمری از سوی نشر دانشگاهی منتشر شد.
این اثر در پی نفی تفاسیر فراطبیعتگرایانه از تجربههای نزدیک به مرگ است؛ تفاسیری که مدافعانش این تجربهها را شاهدی دالّبر وجود نفس و تمایز آن از بدن و نیز نگاهی اجمالی به حیات پس از مرگ میانگارند. بهزعم نویسندۀ آلمانیتبار کتاب، تجربه نزدیک به مرگ بیشک موضوع بررسیهای علوم تجربی است، چرا که شواهد موجود نشان میدهد سازوکارهای عصبروانشناختی بهوضوح در ایجاد بخشهای مختلف این تجربه دستاندرکار است. در این میان، اگرچه تبیین کامل تجربه نزدیک به مرگ بر اساس موازین علوم تجربی هنوز تحقق نیافته، اما در اینکه صرفاً از رهگذر علوم تجربی باید بر این پدیده پرتو افکند، نمیتوان تردید داشت. از تجربه نزدیک به مرگ نمیتوان در جهت نفی و اثبات وجود خدا و حیات پس از مرگ بهرهبرداری کرد اما با این حال، حق تفاسیر شخصی از این قِسم تجربهها را باید محترم شمرد، اگرچه نباید آن را با تبیینهای علمی خلط کرد. هرکس میتواند بر اساس فلسفه زندگی خود، تفسیری از تجربه نزدیک به مرگ داشته باشد و از آن متأثر شود اما نباید سپهر عقیده را با سپهر علم درهم آمیخت.
از عدم آنسوترم برده است فکر نیستی
نیستم زآنها که هستی آرد آسانم به یاد
مولانا عبدالقادر بیدل دهلوی
مرامنامه بندگی
اگر مرامنامه بندگی و مسلمانی و مانیفست عقلانیت اسلامی همینی است که مرحوم صدوق در الخصالاش از قول پیامبر اسلام آورده، باید گفت: وای اگر از پس امروز بود فردایی!
از قول پيامبر خدا( ص) آمده است: خداوند عزّ و جلّ به چيزى برتر از عقل عبادت نشده است و مؤمن آنگاه عاقل باشد كه ده خصلت در او فراهم آيد:
۱. به خير او اميد رود.
۲. شرّش به كسى نرسد.
۳. اندک كارِ خوب ديگران را زياد شمرد.
۴. خوبيهاى فراوان خود را اندک بيند.
۵. تا زنده است از طلب علم خسته نشود.
۶. از اين كه نيازمندان به سوى او آيند به ستوه نيايد.
۷. فرودستى را از فرادستى و زورمندى محبوبتر دارد.
۸. فقر را از توانگرى دوستتر دارد.
۹. بهرهاش از دنيا، خوراک روزانه باشد.
۱۰. دهمين خصلت كه از همه مهمتر است اين كه هر كه را بيند گويد: او از من بهتر و پرهيزگارتر است. مردمان دو گروهند؛ برخی از او بهتر و پرهیزگارترند و برخی از او بدتر و پستتر. پس هر گاه كسى را بهتر و پرهيزگارتر از خود بيند، در برابرش فروتنى كند تا به مرتبه او رسد و هر گاه كسى را بدتر و پستتر از خود بيند، گويد: اى بسا كه ظاهرش بد اما باطنش خوب باشد و چه بسا كه عاقبتش به خير بينجامد.
هر گاه مؤمن چنين باشد، به اوج بزرگى دست يافته و بر همروزگاران خويش مهترى يافته است.
〰 قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): لَمْ يُعْبَدِ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ بِشَيْءٍ أَفْضَلَ مِنَ الْعَقْلِ وَ لَا يَكُونُ الْمُؤْمِنُ عَاقِلًا حَتَّى يَجْتَمِعَ فِيهِ عَشْرُ خِصَالٍ: الْخَيْرُ مِنْهُ مَأْمُولٌ وَ الشَّرُّ مِنْهُ مَأْمُونٌ يَسْتَكْثِرُ قَلِيلَ الْخَيْرِ مِنْ غَيْرِهِ وَ يَسْتَقِلُّ كَثِيرَ الْخَيْرِ مِنْ نَفْسِهِ وَ لَا يَسْأَمُ مِنْ طَلَبِ الْعِلْمِ طُولَ عُمُرِهِ وَ لَا يَتَبَرَّمُ بِطُلَّابِ الْحَوَائِجِ قِبَلَهُ الذُّلُّ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنَ الْعِزِّ وَ الْفَقْرُ أَحَبُّ إِلَيْهِ مِنَ الْغِنَى نَصِيبُهُ مِنَ الدُّنْيَا الْقُوتُ وَ الْعَاشِرَةُ وَ مَا الْعَاشِرَةُ لَا يَرَى أَحَداً إِلَّا قَالَ هُوَ خَيْرٌ مِنِّي وَ أَتْقَى إِنَّمَا النَّاسُ رَجُلَانِ فَرَجُلٌ هُوَ خَيْرٌ مِنْهُ وَ أَتْقَى وَ آخَرُ هُوَ شَرٌّ مِنْهُ وَ أَدْنَى فَإِذَا رَأَى مَنْ هُوَ خَيْرٌ مِنْهُ وَ أَتْقَى تَوَاضَعَ لَهُ لِيَلْحَقَ بِهِ وَ إِذَا لَقِيَ الَّذِي هُوَ شَرٌّ مِنْهُ وَ أَدْنَى قَالَ عَسَى خَيْرُ هَذَا بَاطِنٌ وَ شَرُّهُ ظَاهِرٌ وَ عَسَى أَنْ يُخْتَمَ لَهُ بِخَيْرٍ فَإِذَا فَعَلَ ذَلِكَ فَقَدْ عَلَا مَجْدُهُ وَ سَادَ أَهْلَ زَمَانِهِ.
الخصال( تصحیح علی اکبر غفاری)، ج۲، ص۴۳۳.
این پادکستی است که هوش مصنوعی آن را بر اساس یادداشت اخیرم با عنوان در باب خاطرخواهی بیغرض فراهم آورده. بهرغم چند اشتباه در تلفظ کلمات، به نظرم شرح و بسط خوبی داده است.
Читать полностью…
در باب خاطرخواهیِ بیغرض
عشق و محبت اگر خاطرخواهی بیغرض باشد، نادرِ کالمعدوم است و کبریت احمر، چرا که در همه خاطرخواهیها که در خود و دیگران میبینیم، پای غرضی در میان است و گویی مردمان این غرضمندیها را مُنافی عشق و محبت نمیدانند. چنانکه پیشتر نوشتهام، گاهی خاطر دیگری را میخواهم ازآنرو که به «من» اجازه میدهد در برابرش احساس مالکیت کنم و این نیاز خود را ارضا کنم. او هم در مقابل، چهبسا احساس بیپشتوانگی و ناامنیاش پاسخ مییابد. گاهی خاطرخواهی دیگری ناشیاز شانه خالی کردن از زیر بار مسئولیت است. طوق خاطرخواهی کسی را به گردن میآویزم تا در پرتو تمکین در برابر خواست و اراده او از زیر بار انتخابها و مسئولیتهای سهمگین زندگی شانه خالی کنم. گاهی هم خاطرخواهی«من» ناشیاز منافعی است که از قِبَل دیگری نصیبم میشود. مثلاً «من» از رهگذر «او» حظ و بهرههای مالی، جنسی، معرفتی، ایمانی، روانشناختی و یا زیباییشناسانه میبرم و ازاینرو خاطرخواه او هستم. گونههای دیگری از خاطرخواهی هم قابل تصور است که همگی در غرضمندی با هم اشتراک دارند.
با خود میگویم اگر عشق و محبت خاطرخواهی بیغرض باشد، هیچ یک از اینها که ما کموبیش در اطراف خود میبینیم یا قصههایشان را شنیدهایم، مصداق عشق و محبت نیست. بیغرض بودن ناشیاز استغنا است و اگر چنین باشد، عشق و محبت با وابستگی که منافی استغنا است، نسبتی ندارد. از این منظر، عشق و محبت نوعی سرشاری ناشی از استغنای وجودی است که رایگانبخشانه نثار دیگری میشود. آن دیگری اگر خود مستغنی بود و مقابله به مثل کرد، عشقی دوسویه شکل میگیرد، اما اگر مستغنی نبود و اظهار خاطرخواهی کرد، بهنحو گریزناپذیری خاطرخواهیاش با نیاز و غرضمندی توأم است. اینجا به تعبیر حافظ پای «اشتیاق» (از یک سو) و «احتیاج» (از سوی دیگر) در میان است. این خاطرخواهی غرضمندانه هرچه هست، به زعم ما عشق و محبت نیست. براین اساس، عشق و محبت کارِ اهل استغنا است و نسبتی با وابستگی و ترس و نیاز به امنیت و آرامش و تسلیخواهی ندارد و در آن خبری از حسادت و انحصارطلبی نیست. اینها همه نوعی غرضمندی و لاجرم گونهای خودخواهی است.
با خود میاندیشم که از این منظر، نوع ما آدمها همواره در حصار نوعی خودخواهی محبوسیم حتی وقتی بهاصطلاح به یکدیگر مهر میورزیم. درحدی که من میشناسم ادبیات منظوم و منثور جهان تا حد بسیار زیادی از این خاطرخواهی بیغرض تهی است. هرچه هست غرضمندی و خودخواهی است که اگرچه در جای خود گاهی به چشم ما زیبا و تو گویی گریزناپذیر است، اما عشق و محبت بهمعنایی که ما مراد کردهایم، نیست. توضیحاتم اینجا درباب چیستی عشق و محبت بیشتر سلبی بود تا ایجابی؛ یعنی بیشتر درباره آنچه به نظرم عشق و محبت نیست سخن گفتم. اینکه این خاطرخواهی بیغرض که محبت خواندمش چه لوازم و نتایج و نشانههایی دارد، نیازمند تفصیل است که میماند برای بعد.
〰 م.اعتمادینیا
هجدهم آذر یکهزار و چهارصد و چهار هجری شمسی
«هامون» و معنای زندگی
در میان فیلمهایی که بیش از یکبار تماشا کردهام، «هامون» در صدر فهرست آنهایی است که هنوز تماشای آن پساز بارها و سالها برایم کسلکننده نیست. شاید بسیاری از مخاطبان فیلم که همروزگار من بودهاند نیز این تجربه را از سر گذرانده باشند. قوّت و ضعفهای تکنیکی و سینمایی «هامون» و اینکه چرا به تعبیر برخی به یک فیلم کالت(cult) بدل شد و طرفداران و هواخواهان رگ گردنی پیدا کرد، محل بحث من نیست که عمدتاً در این باب نابلدم. آنچه در اینجا به آن میپردازم تبیین نسبت و رابطه شخصیام با این فیلم و نیز برخی دیگر از آثار مهرجویی است. من درعینحال که گاهی مجذوب بازیها و دیالوگهای هامون و مهشید در فیلم بودهام و بهویژه شیداییهای حمید هامون را با بازی بهیادماندنی خسرو شکیبایی ارج مینهادم اما هر بار فقط در هوای شخصیت علی عابدینی به تماشای «هامون» نشستهام. علی عابدینی و منش او ـ و نه لزوماً عقاید اوـ شخصیت و منش آرمانی من بود؛ زیستن قلندرانه در متن یک زندگی بهظاهر عادی و پرهیاهو اما مستظهر به آرامش و طمأنینهای مثالزدنی. من از نوجوانی تا اکنون که در میانسالی زندگی به سر میبرم، نتوانستهام سودای زندگی قلندرانه و گشودۀ علی عابدینی را از سر فرو نهم؛ زندگیای که در آن دین ابراهیم، مرام کییرکگور و آیین ذن، سازگارانه در کنار هم مینشینند و افقهایشان درهم میآمیزد. این سبک زندگی قلندرانه و این نظرگاه گشوده را بعدها بهترتیب در دو ترکیب ناهمگون یعنی سبک زندگی شخصی یوسفعلی میرشکاک در دهه هشتاد و آثار متأخر داریوش شایگان دیدم و مجذوب آن شدم. زندگی علی عابدینی در «هامون» برایم نمونهای از یک زندگی معنادار بود؛ معنادار به هر سه معنای هدفمند، ارزشمند و کارآمد. به نظرم مهرجویی ارزشمندی و کارآمدی زندگی علی عابدینی را در سکانس پایانی نجات هامون از دریا بهنحو رشک برانگیزی به رخ مخاطب میکشد.
من که سالهاست در باب وجوه معنابخش زندگی آدمها تأمل میکنم، بهوضوح میبینم که آدمها چگونه خود را برای یافتن معنای زندگی به صعوبت میافکنند و اگر چیزی نیابند، به لطایفالحیلی معانی خُرد و کلان برای آن میتراشند، چرا که ادامه زندگیِ عاری از معنا را ناممکن مییابند. شاهد میخواهید، به استشهادات ویکتور فرانکل در کتاب «انسان در جستجوی معنا» بنگرید. اتفاقاً در «هامون» هم گویی منشاء سرگشتگیها و شاید ناکامیهای حمید هامون در زندگی مشترکش، رقیق شدن معنای زندگی است؛ چیزی که او میکوشد تا نزد علی عابدینی آن را تقویت کند. به نظرم مهرجویی ایده رقیق شدن معنای زندگی را بار دیگر در «درخت گلابی» به نمایش میگذارد؛ جاییکه درخت گلابیِ کهن که گویی استعارهای از شخصیت ذوق از کف دادۀ محمود شایان است، دیگر میوه نمیدهد. اینجا یادآوری خاطرات «عشق و شَباب» است که در رگهای خشکیده زندگی معنا را به جریان میاندازد و عشق، این بزرگ معنابخش زندگی، ارج نهاده میشود.
فارغ از اینکه از پیش زندگی را واجد معنا تلقی کنیم و به نظریه کشف معنا باور داشته باشیم یا اینکه زندگی را از پیش فاقد معنا بدانیم و به نظریه جعل معنا ملتزم باشیم، از منظری همه کنشهای ما آدمها معطوف به یافتن معنای زندگی و یا معنابخشی به آن است و سینمای مهرجویی و نیز جهان امروز ما پُر است از آدمهایی که معنای زندگیشان رقیقشده و دستوپا میزنند تا با جستوجوی معنا، زندگی را سرپا نگه دارند. جدا از اینکه چه چیزی به زندگی هر یک از ما معنا میبخشد و زندگی را برایمان هدفمند، ارزشمند و یا کارآمد میسازد، جستوخیز هر یک از ما در تکاپوی معنای زندگی، خود معنابخش زندگی تواند بود؛ چنانکه زندگی حمید هامون، محمود شایان و پری چنین بود.
〰 م. اعتمادینیا
۲۹ مهرماه ۱۴۰۴
هِرم هستی نمایانگر نوعی طرح وجودشناختی سلسلهمراتبی است که آدمیان طی قرنها همواره نظر و عمل خود را بر اساس آن سامان داده و به لوازم منطقی و روانشناختی آن در عرصه فرهنگ و سیاست تن در دادهاند. اثر حاضر میکوشد با نگاهی انتقادی به نحوه تلقی سلسلهمراتبی از وجود نزد ابنسینا، قابلیتهای بیبدیل عرفان حوزه خراسان را در پیریزی طرحی اصیل از وجود واکاوی نماید. مؤلف در این اثر نشان میدهد که تفکر فلسفی به معنای متعارف آن، تنها یکی از راههای تأمل در باب هستی و حقیقت آن است، حال آنکه اقبال شاعرانه به هستی و حقیقت آن که میراث عرفانی حوزه خراسان یکی از مصادیق آن بهشمار میرود نیز یکی دیگر از راههای بدیل در این مسیر است؛ راهی که در آن میتوان برخلاف رویکردهای موجودپژوهانهای که وجود را پیوسته در زیر سایه یکی از موجودات مد نظر قرار میدهد، نظارهگر دیدارنمایی و پرهیز حقیقت هستی در پسِ حجاب موجودات بود.
این پژوهش از آن رو که از منظر نقد وجودشناختی فیلسوفی غربی در پی بازاندیشی، آسیبشناسی و استعدادسنجی تلقیهای گونهگون از سلسلهمراتب هستی در سپهر تفکر اسلامی ـ ایرانی است، بسترسازی برای گفتگویی بنیادین و مکالمهای فرهنگی میان سنت اندیشه غربی و اسلامی را نیز به عنوان هدفی کاربردی مد نظر قرار داده است.
لینک خرید کتاب:
https://aansoo.ir/product/هرم-هستی
چون من کجاست شبزدهای پات و مات خویش؟
یا کیست او که ستانده زکات خویش؟
از رهروان گسسته و از کاروان ملول
من رهنُمای خویشم و راه نجات خویش
در باب هواداریهای شورمندانه در رقابتهای ورزشی
میپرسند: راز هواداریهای شورمندانه از تیمهای ورزشی چیست، مادامی که بهظاهر منفعت محسوسی برای ما به ارمغان نمیآورد و حتی گاهی متضرّرمان میکند و صرفاً با عواطفی نظیر اضطراب، عصبانیت، شادی و اندوه درگیرمان میکند؟ اگر تیم محبوبم برنده شود، احساس پیروزی و شعَف میکنم و اگر ببازد، گویی خودم چیزی از دست دادهام و از این رو، عمیقاً اندوهگین و گاهی عصبانی میشوم. این هواداریها بهویژه وقتی آبستن رنج و اندوهاند و عایدات محسوسی ندارند، چگونه قابل توجیهاند؟
در مقام پاسخ، از چند منظر میتوان به موضوع نگریست:
نخست آنکه، ما آدمیان پیش از آنکه باشندۀ جهان مدرن باشیم، میلیونها سال در گروههای کوچک زندگی کردهایم. مغز ما بر اساس دوگانۀ «ما» و «آنها» هویت یافته است. هواداریهای ورزشی، در بسیاری موارد، راهی کمهزینه برای ارضای همین نیاز کهن به تعلقات گروهی و ابراز وفاداری به دوگانۀ «ما» و «آنها» است. برای بسیاری از افراد، مهمتر از خود پیروزی، هویتی است که از رهگذر عضویت در یک گروه حاصل آمده است. به همین دلیل، حتی اگر تیمشان سالها شکست بخورد، همچنان هوادارش باقی میمانند.
دوم آنکه، مسابقات ورزشی نوعی نمایش دراماتیک است. انسانها مشتاق آنند که نظارهگر روایتِ امیدها، اضطرابها، شکستها و پیروزیهای دیگران باشند. همانگونه که گاهی هنگام خواندن یک رمان یا دیدن یک فیلم سینمایی یا تئاتر احساسات شدیدی را تجربه میکنیم، گاهی در حین تماشای یک مسابقه ورزشی هم احساساتی مشابه را از سر میگذرانیم. در اینجا فقط پای لذتِ برنده شدن در میان نیست، بلکه خودِ تجربه هیجان نیز میتواند مطلوب باشد. حتی از منظر تکاملی، شاید این احساسات شدید محصول جانبی همان سازوکارهایی باشند که زمانی برای دفاع از گروه، رقابت بر سر منابع یا همکاری جمعی ضروری بودهاند و امروز به جای میدان جنگ، مثلاً روی زمین فوتبال فعال میشوند.
سوم آنکه، این پدیده را میتوان از حیث میل سیریناپذیر ایگو به برتریطلبی هم مد نظر آورد. ایگو یا «منِ» رقابتجو و برتریطلبِ آدمی پیوندی خیالی با یکی از طرفین رقابت برقرار میکند تا اگر آن طرف پیروز شد، پیروزی او را پیروزی خود تلقی کند. ساز و کاری شگفت برای ارضای میل برتریطلبی. شاید به همین دلیل است که افراد پس از بُرد تیم محبوبشان میگویند: «ما بُردیم» اما گاهی هنگام باخت، میگویند: «آنها بد بازی کردند».
البته من خود سالهای طولانی است که ذوقِ هواداری شورمندانه از تیمهای ورزشی را بهکلی از سر فرونهادهام. اگر هم گاهی به تماشای رقابتی بنشینم، میکوشم ستایشگرِ شکوهِ مهارتهای انسانی باشم و از آن لَذت ببرم، فارغ از آنکه کدام تیم و کدام بازیکن آن را به نمایش میگذارد. به نظرم، این قِسم تماشای فارغدلانۀ رقابتهای ورزشی، اگرچه عاری از شور و هیجان هواداریهای شورمندانه است، در نهایت بِخردانهتر و از حیث روانی، بهداشتیتر است.
〰 م. اعتمادینیا
۶ مرداد ۱۴۰۵
شش الگوی اصلی در تبیین رابطه حق و خلق
کسانی که بهنوعی باور به حقیقت غایی داشتهاند، در توضیح ربط و نسبت آن حقیقت با عالَمِ هستندگان، اعم از عوالم مادی و غیرمادی، به راههای مختلفی رفتهاند. ردهبندی زیر درعینحال که اغلبِ جزئیات الهیاتی و ظرافتهای فلسفی این دیدگاهها و روایتها و تقریرهای مختلف آنها را نادیده گرفته، روایتی نسبتاً ساده، مختصر و تا حدی جامع از اقسام دیدگاههای ناظر به تبیین رابطه میان حقیقت غایی و عالم هستندگان یا به تعبیر الهیدانان مسلمان، رابطه حق و خلق به دست میدهد.
🍃 یک. خداباوری انفصالی؛
خدا جهان را پدید آورده اما پساز آفرینش، جهان از نوعی استقلال عملکردی برخوردار است و از رهگذر قوانین طبیعی به راه خود میرود. دئیستها یا دادارباوران ازین قبیلاند.
🍃 دو. خداباوری کلاسیک؛
خدا درعینحال که علت پیدایش جهان است، علت بقای آن نیز هست. هستندگان درعینحال که از پدیدآورندۀ خود متمایزند، همواره نوعی ارتباط وجودی با او دارند، بهنحوی که هستی آنها در هر آن وابسته به افاضه وجود از سوی خداوند است. اغلب فیلسوفان و الهیدانان ادیان ابراهیمی به یکی از تقریرها و روایتهای این نظریه باور دارند.
🍃 سه. نظریه فَیَضان؛
جهان از رهگذر سرشاری حق و به اقتضای کمال وجودی او، در قالب سلسلهمراتبی متوالی از او صادر میشود. خلق هرگز عین حق نیست، بلکه معلول و صادرِ وابسته به اوست و تمایز وجودی خود را حفظ میکند. این نظریه دستپخت نوافلاطونیان است و در جهان اسلام نیز فاربی و ابنسینا ضمن حک و اصلاحاتی آن را مقبول شمردهاند.
🍃 چهار. همهخداانگاری یا پانتئیسم؛
خدا و جهان عین یکدیگرند. خدا عبارت است از همه آنچه هست و لاغیر. در این نظریه، خدا رابطه علّی بهمعنای متعارف با هستندگان ندارد زیرا دوگانگیِ وجودی میان حق و خلق برقرار نیست. بنا به برخی از تفاسیر، نظام فلسفی اسپینوزا دالّ بر پانتئیسم است.
🍃 پنج. همهدرخداانگاری یا پانِنتئیسم؛
خدا درعینحال که همه هستندگان را در برگرفته و از رهگذر آنها نمایان است، اما در آنها خلاصه نمیشود و حیثیت وجودیای خارج از هستندگان برای او قابل تصور است. در پاننتئیسم، جهان واقعیتی متمایز از خدا دارد، هرچند کاملاً وابسته به اوست و در او حضور دارد.
🍃 شش. نظریه وحدت وجود؛
در این نظریه شبیه نسبتی که میان موج و دریا برقرار است، همه هستندگان ظهورات و تجلیات وجود حق بهشمار میآیند و نه موجوداتی متمایز و جدا افتاده از او. ازاینرو، باورمندان به این نظریه ترجیح میدهند بهجای بهرهگیری از اصطلاح «علّیت» در توضیح رابطه حق و خلق، از اصطلاحاتی نظیر «تجلی»، «تشأّن» و «ظهور» استفاده کنند. در نظریه وحدت وجود، برخلاف پاننتئیسم، عالم در کنار خداوند از وجودی اصیل برخوردار نیست و تکثر موجودات ناشی از تکثر ظهور حق انگاشته میشود. عالَم به همراه همه هستندگان همان تجلی و ظهور وجود واحد حق است. همچنین در وحدت وجود، برخلاف پانتئیسم، خدا به هستندگان فروکاسته نمیشود. ابنعربی و تابعان او در جهان اسلام بهوضوح بر این عقیده بودهاند.
نباید از نظر دور داشت که برخی تلقیهای خاص مانند نظریه ارسطو درباره محرک نامتحرک یا نظرگاه آیین بودا (اگر اصولاً در آن بتوان از حقیقت غایی سخن گفت) بهآسانی در این ردهبندی نمیگنجند. همچنین درباره جایگاه برخی دیدگاههای جدید مانند الهیات پویشی، میان پژوهشگران اختلاف نظر وجود دارد و گاه آنها را گونهای از پاننتئیسم بهشمار آوردهاند.
〰 م. اعتمادینیا
۱۴ مرداد ۱۴۰۵
در باب اقسام موجودات
به نظرم هر آدمی که هرازگاهی میاندیشد و سودای آن دارد که روشن و پاکیزه بیندیشد، باید فهمی از اقسام موجودات یا هستندهها در جهان داشته باشد تا در فرآیند تفکر، دچار خلط مقولات و مغالطه نشود. طبقهبندیهای پیشینیان از اقسام موجودات که عمدتا آنها را ذیل انواع جوهر و عرض ردهبندی میکردند، امروزه برای ما تاحدی مبهم و دشواریاب است اما به نظر میرسد طبقهبندیهای امروزی، وضوح و دقت بیشتری دارد و به فهم عرفی و شهودی ما نزدیکتر است. دو نمودار زیر که با دستیاری هوش مصنوعی ترسیم شده، دو روایت از اقسام موجودات را نزد فیلسوفان معاصر نشان میدهد.
وقتی آدمی با حرص و ولَعِ کمتری کامرواییهای خود را پی میگیرد و با هول و هراسِ کمتری از ناکامیها میپرهیزد، در کمال شگفتی، جهان او را کامرواتر میسازد. تو گویی جهان، چشم و دلسیرانِ خود را بیشتر ارج مینهد.
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوش
وز شما پنهان نشاید کرد سِرِّ مِیفروش
گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع
سخت میگیرد جهان بر مردمانِ سختکوش
〰 م. اعتمادینیا
۸ تیر ۱۴۰۵ ه- ش
و إذا أرَدتَ أن لاتَخافَ أحداً فلاتُخِف أحداً، تَأمَن مِن كُلِ شيء إذا أمِنَ منكَ كلُ شيء.
اگر می خواهی از کسی نترسی، کسی را مترسان. آنگاه از هر چیز در اَمانی که هر چیز از تو در اَمان باشد.
〰 ابن عربی، الفتوحات المکیة (دار احیاء التراث العربی)، ج ۴، ص ۵۴۰.
🔆 آیا باورهای فرد، معیار دقیقی برای سنجش شخصیت او است؟
مدتها است که اگر محتاج سنجش کسی باشم، دیگر از او نمیپرسم که به چه چیز و یا چه کسی باور دارد، بلکه در حد توان خود در او مینگرم که باورهایش با او چه کردهاند و کدام فضیلتها و رذیلتها را در او به بار نشاندهاند. به عبارت دیگر، باورهای ادعایی فرد را معیار دقیقی برای سنجش شخصیت او به شمار نمیآورم و این اندیشۀ خود را مُستَظهَر به چهار دلیل عمده مییابم:
🔅نخست آنکه به گمانم، تشخیص صدق و کذب باورها و احراز مطابقت آنها با واقع، در بسیاری از موارد دشوار و دور از دسترس است، در حالی که تشخیص رذیلتها و فضیلتهای رفتاری، در قیاس با آنها آسانتر است.
🔅 دوم آنکه در زمانهای به سر میبریم که «موسم وَرَع و روزگار پرهیز است» و از این رو، بسیاری در زبان، مدعی باور به چیزی میشوند و در دل به چیزی دیگر باور دارند.
🔅 سوم آنکه ما در ذهن و ضمیر هر انسان با شبکهای از باورهای مرتبط و درهم پیچیده روبرو هستیم که پیوسته در حال تاثیرگذاری بر یکدیگرند. بر این اساس، باور و یا مجموعهای از باورهای «صادق» میتواند در اثرِ برهَمکُنش شبکۀ باورهای فرد، در عمل به یک «رذیلت نامطلوب» منجر شود ودر نقطۀ مقابل، باور و یا مجموعهای از باورهای «کاذب» میتواند در اثرِ برهَمکُنش شبکۀ باورهای فرد، در عمل به یک «فضیلت مطلوب» بینجامد.
🔅 و چهارم آنکه شخصیت ما آدمیان تنها تحت تاثیر باورها و معتقدات ما قرار ندارد، بلکه عواطف و احساسات و نیز خواستها و ارادهها نیز در این میان نقشی بهغایت اثرگذار و تعیین کننده ایفا میکنند. از این رو، استناد صرف به باورهای یک فرد، معیار نامطمئن و غیرقابلاعتمادی برای سنجش شخصیت او بهشمار میرود.
〰 م.اعتمادینیا
۲۲ شهریور ۱۳۹۷ هجری شمسی
شهی که پاس رعیت نگاه میدارد
حلال باد خراجش که مزد چوپانیست
وگر نه راعی خلق است، زهرمارش باد
که هر چه میخورد او جِزیت مسلمانیست
سعدی علیه الرحمه
همۀ دوستیهای این جهان راجع به خودخواهی است
... خیلی اظهارات متعارفۀ قولی و فعلی به نام مَحبت خوانده میشود، با آنکه طرفین هر دو آگاهند که یک جو مَحبت در دل نیست و اگر هم بهندرت باشد، برای غرضِ مطلوب از آن کار و از آن شخص است که چیزی از او میخواهد نه خودِ او را، زیرا مَحبت از صفات حقیقتِ «وجود» است که خود را دوست دارد و در سایۀ دوستی خود، مراتب خود را دوست دارد و هر جا که وجود، اَتمّ و اَقوی است، مَحبت هم اَتمّ و اَقوی است.
پس مَحبت از عالی به دانی است و نسبتِ دانی به عالی نسبت احتیاج است نه مَحبت و وقتی که مَحبتِ دانی به عالی تحقق نیابد، پس میان دو دانی که در این جهانند و در عرض یکدیگرند و از ذات یکدیگر بیخبرند، البته تحقق نپذیرد. باید مُحب باخبر از محبوب باشد و این نمیشود مگر در عالَم نور و این جهان، عالَم ظلمت است و در ظلمت، مَحبتِ غیرِ خود مُحال است، اما مَحبتِ خود، ذاتی است، فرق نمیکند نور یا ظلمت.
پس بشر تا از سنخیت این جهان طبیعت بیرون نرود و از سنخ ملکوت نشود، مُحال است بشری را به حقیقت دوست دارد بیغرض، یا محبوب کسی واقع شود بیغرض، زیرا مَحبتِ صادقه از هر طرف باشد، آخِر به وصلِ طرفین میانجامد و این جهان، عالَمِ فرق است نه وصل. نه این جهان با وصفِ جهانی به وصلِ عالم ملکوت خواهد رسید و نه اهل این جهان اتصال به هم خواهند یافت. هر یک از اهل جهان چنان به خودخواهی فرورفته است که مجال تصور غیرِ خود ندارد تا او را دوست دارد. هر ذاتی در این جهان، محجوب به خود است از غیر خود و این حالِ اهل دوزخ است که روحِ اُنس در آنها مرده و همه مردگانند.
حضرت مسیح(ع) مردم را مرده میخواند، وقتی که پدر یک حواری مرده بود، رخصت خواست که به دفن پدر برود، فرمود: واگذار مردگان را که همدیگر را دفن کنند، تو ملازم پدر آسمانی باش. پس هر که در این جهان کسی را دوست دارد، برای خود دوست داشته نه برای او. پس همۀ دوستیهای این جهان راجع به خودخواهی است و همان خودخواهی را اگر به قانون عقل و صراط مستقیم اظهار نمایند، جامعه منظم و مانند دوستی یکدیگر خواهد شد، زیرا «خودی» در نظر طبیعتِ کُلیه همان مابهالاشتراک جامعه است و در نظر طبایع جزئیه «خودی» مابهالامتیاز و الانفراد است. لذا چنان خود را میخواهد که غیر را نخواهد و این طریقِ غیرمستقیم خودخواهی است و طبیعتِ کُلیه که بر صراط مستقیم است، چنان خود را میخواهد که همه را بخواهد، خود همه و همه خود است...
〰 عرفاننامه. اثر کیوان قزوینی. به اهتمام مسعودرضا مدرسی چهاردهی. صص۲۷۸-۲۷۹.
🍃 ادبیات فارسی در غیاب زنان
ادبیات فارسی به نحو عام و شاخۀ ادبیات غناییِ منظوم به نحو خاص، تا پیش از دورۀ مدرن تقریباً از حضور نگاههای زنانه خالی است. این حوزه نیز همانند بسیاری دیگر از حوزههای تمدنی ما، مِلکِ طِلقِ مردان و جولانگاه اختصاصی آنان بوده است. این وضعیت در حیطۀ ادبیات غنایی که عرصۀ بیان عواطف و احساسات است، بسیار قابلِ تأمل و پیجویی است. تقریباً در همۀ آثار منتسب به این حوزهٔ ادبیات فارسی، این مردان هستند که زنان (و نیز گاهی همجنسانِ خود!) را بر اریکۀ معشوقی مینشانند و در باب عواطف و مطلوبات زیباییشناسانۀ خود دادِ سخن سر میدهند. ویژگیهای صورت و سیرتِ معشوقان، همگی برآمده از نظرگاه مردان و ناظر به ترجیحات و ذائقههای زیباشناسانۀ آنان است؛ کیفیت اجزای صورت، وضعیت کلی اندام، رنگ و کیفیت پوست و مو و نوعِ پوششِ معشوق، همگی تابع ذوق و سلیقۀ مردان است و در این میان، هیچ اثرِ قابلِ اعتنایی ناظر به ترجیحات، ذائقهها و مطلوبات زنانه به چشم نمیخورد.
در برخی آثار مشهور ادبیات غنایی نیز اگر گاهی شخصیتِ زنِ داستان دربارهٔ محبوب و معشوق خود سخن میگوید، باز این راویانِ مردِ قصهها و داستانها هستند که از زبانِ شخصیتهای زن سخن میگویند و در پسِ نقابِ آنان پنهان میشوند. طُرفه آنکه ترجیحات و ذائقۀ زیباییشناسانۀ زنانِ این داستانها نیز مردانه است؛ آنان نیز از زلفِ مُجعّد و لعلِ لب و بلندبالایی و میانباریکیِ معشوقِ خود سخن به میان میآورند که کم و بیش ناظر به ترجیحات و ذائقۀ مردانه است. متعاقبِ چنین وضعیتی، ظرفیتهای زیباییشناسانۀ ادبیات غنایی به دلیلِ فقدانِ نگاههای زنانه، ظهوری در حدِّ کمال نیافته و در صورت و سیرت، به یکسونگریهای مردانه گرفتار آمده است. بروز و ظهورِ نظرگاههای زنانه علاوه بر آنکه میتوانست از رهگذرِ تکثیرِ صُوَرِ خیال، بر تنوّع و غنای هرچه بیشترِ ادبیات فارسی بیفزاید و دریچهای رو به شناختِ روانشناسیِ عشقِ زنانه به شمار آید، چه بسا خشونتِ پنهانِ منتشر در ادبیات عرفانیِ ما را نیز که همگی برخاسته از خُلق و خوی مردانه است، تلطیف میتوانست کرد.
علاوه بر آنچه گفته آمد، فقدانِ نگاههای زنانه در این حوزۀ ادبی، زنان را مبتنی بر هویتی مردساخته معرفی و بازنمایی میکند. این هویت تحمیلی چه بسا در مواردی با ذائقهها و روحیاتِ زنانه سازگار نبوده و قَدحِ شأنِ زنان به شمار آمده است. معشوقانِ ادبیات فارسی که عموماً در ظاهر واجدِ ویژگیهای زنانهاند، به فضایلی (بخوانید رذایلی!) چون نیرنگ، جفاکاری، خیانت، اغواگری، بیوفایی و پیمانشکنی آراستهاند. اینها ویژگیهایی عموماً ممدوح و گاهی مطرود بوده است که مردان، غالباً معشوقانِ خود را متّصف به آنها یافتهاند. این تصویری است که مردان به عنوان یکی از طرفینِ رابطۀ عاشقانه از زنان ترسیم کردهاند. اما آیا زنان همواره در طول تاریخ، این تصویر را مطابق با واقع یافته و از آن خرسند بودهاند؟ تصویر عمومیِ زنان از مردان واجدِ چه ویژگیهایی است؟ آیا زنان همواره از اینکه بنا به صلاحدیدِ مردان در جایگاه معشوقِ یک رابطۀ عاشقانه ایفای نقش کنند، خرسند بودهاند؟ مبتنی بر میراثِ مکتوبِ ادبیات فارسی تا پیش از دورۀ مدرن، پاسخِ هیچیک از این پرسشها به وضوح معلوم نیست، چرا که این عرصه همانند بسیاری دیگر از حوزههای تمدنیِ ما در غیابِ زنان بسط و گسترش یافته و از انعکاسِ نگاههای زنانه ممانعت به عمل آورده و از این حیث، توازنِ تمدنیِ ما را بر هم زده است.
این محدودیتها اگرچه در دوران جدید تا حدّ زیادی برداشته شده اما هویتهای تحمیلیِ مردساخته، آنچنان در نهادِ زنان درونی شده است که به رغمِ از میان رفتنِ موانعِ بیرونی، همچنان ذائقۀ فرهنگی، ادبی و زیباییشناسانۀ آنان را تحت تأثیر خود قرار میدهد. مریم جعفری آذرمانی در غزل زیر بر چنین سرنوشتی مویه میکند؛
گردن به پایین زن، گردن به بالا مرد
دیگر نمیدانم من یک زنم یا مرد
گردن نمیخواهم من زن نمیخواهم
تن وا کن از گردن تا سر کنم با مرد
آرایشم کردی تا حس کنی مردی
تا صورتم زن شد در ذهنم اما مرد
بهتر که زنها هم طردم کنند از خود
چون خستهام دیگر از این همه نامرد
همجنسِ حوّایم، هم آدمی هستم
اسم مرا بردار، بگذار حوّا مرد
〰 م.اعتمادینیا
۲۱ مرداد ۱۳۹۷
صبحدم به مسجد آمدم. امام قرآن آغاز کرد. نظر کردم هرچه از مصنوعات دوزخ و بهشت و صفاتِ الله و انبیاء و اولیاء و ملائکه و کَفَره و بَررَه و ارض و سماء و جماد و نامی و عدم و وجود، این همه را صفات ادراک خود یافتم. اکنون که الله اثر ادراک مرا به چه صفت میگرداند. سماء میگرداند و ارض میگرداند و مَلَک میگرداند و نبی میگرداند و ولی میگرداند و کافر میگرداند و مؤمن میگرداند؛ و شقههای ادراک مرا به مشرق میرساند و به مغرب میرساند تا چند عدد آدمی و حیوان در وقت نظر در شقه ادراک من میآید، چون تارتار موی حقایق و تفاوتهای الله در ادراک من پدید میآرد. اکنون نظر میکنم هماره در ادراک خود که الله او را چگونه میگرداند. گفتم ای الله شرایط بندگی و اخلاص و قیام و رکوع و سجود و لرزیدن از هیبت در ادراک مرا جمع میدار تا ناگاه از الله متحیر میشوم و از مکان به لامکان میروم و از حوادث به بیچون میروم و از مخلوق به خالق میروم و از خودی به بیخودی میروم و میبینم که همه ممالک از مُدرَکات من است و الله اعلم.
〰 معارف بهاء ولد، تصحیح بهمن نزهت، جزو اول، فصل۸.
انتشار نخستین پژوهش آکادمیک در باب مشاهدات بستر مرگِ تجربهگران ایرانی
برای نخستین بار در ایران، نتایج پژوهشی علمی درباره «مشاهدات بستر مرگ»(deathbed visions) در یکی از معتبرترین نشریات بینالمللی حوزه مطالعات مرگ و مردن منتشر شد. این مقاله با عنوان «شیوع و ویژگیهای پدیدارشناختی مشاهدات بستر مرگ در بزرگسالان ایرانی و روایتکنندگان: یک مطالعه کمّی مقطعی» که اخیراً در مجله OMEGA—Journal of Death and Dying منتشر شده، حاصل تلاشهای چهار محقق ایرانی به نامهای مجتبی اعتمادینیا، کاوه قادری، بابک جمشیدی و علینقی قاسمیاننژاد است که برای نخستین بار این پدیده را در بستر فرهنگ ایرانی و اسلامی محل تأمل و بررسی قرار دادهاند. مشاهدات بستر مرگ یا تجربههای پایان زندگی(end-of-life experiences) عبارت است از تجربههای ادراکی فرد محتضَر و یا اطرافیان او در ساعات و روزهای پایانی عمر. این تجربهها را اغلب خود فرد محتضَر بازگو میکند اما در مواردی نیز این اطرفیان او هستند که تجربههای ادراکیِ فراهنجار را در ارتباط با فرد محتضَر از سرمیگذرانند. هسته اصلی غالب مشاهدات بستر مرگ، رؤیت یكی از خویشاوندان درگذشته یا شخصیتهای مذهبی است كه فرد را برای رفتن به سرای دیگر آماده و ترغیب میكنند. مشاهدات بستر مرگ همانند تجربههای نزدیک به مرگ، غیرقابل پیشبینی هستند. معمولاً هر یک از این تجربهها به شکلی متفاوت از دیگری اتفاق میافتد و به رغم برخی مشابهتها، اختلافات میان آنها نیز قابل توجه است. ایجاد تحولات مطبوع روانی، روشن شدن صورت، و ایجاد آرامش و صفای غیرقابل توصیف، اصلیترین ویژگی كسانی است كه دیگران ناظر آخرین لحظات حیات آنان بودهاند.
از منظر فیزیولوژیک، گاهی این تجربهها را ناشی از فعل و انفعالات مغزی در آستانه مرگ بهشمار آوردهاند. از منظر روانشناختی نیز کسانی در چارچوب تئوری شناختی این تجربهها را به تلاش مغز برای معنابخشی و نظمآفرینی روانی در مواجهه با اضطراب و آشفتگی وقوع مرگ مرتبط دانستهاند. پیروان سنتهای دینی آخرتباور نیز از گذشته تاکنون، این تجربهها را ناظر به ادراکات روحی در مرحله انتقال به حیات پس از مرگ و شاهدی دالّ بر واقعیت زندگی پس از مرگ و پدیدارهای ماوراءالطبیعی و استعلاییِ مرتبط با آن تلقی کردهاند.
نویسندگان مقاله کوشیدهاند تا علاوه بر توصیف روانشناختی ۴۵ نفر از محتضران ایرانیِ واجد مشاهدات بستر مرگ، تجارب راویان و مراقبان این افرادِ در حال احتضار را از حیث مؤلفههای روانشناختی و متغیرهای جمعیتشناختی محل تأمل و بررسی قرار دهند. نتایج بررسیهای این پژوهشگران نشان میدهد که بیش از ۹۰ درصد از این مشاهدات ماهیتی دیداری داشته و در اکثر موارد با عناصر شنیداری همراه بوده است. اغلب این تجارب در حالت بیداری رخ داده و الگوی زمانی مشخصی در آنها به چشم میخورد؛ به این ترتیب که هرچه مرگ نزدیکتر میشود، احتمال بروز این تجربهها افزایش مییابد. حدود دو سوم از گزارشها بیانگر تکرارشوندگی این تجربهها بود. از حیث عاطفی، ۵۶ درصد از مشاهدات آرامبخش و مثبت ارزیابی شدند اما در یکچهارم موارد، تجربهها موجبات خشم و نارضایتی فرد محتَضر را فراهم آوردند؛ یافتهای که نشان میدهد مشاهدات بستر مرگ همواره با عواطف و احساسات مثبت همراه نیستند.
تأثیر روانی این تجربهها بر مراقبان و همراهان فرد محتَضر عمدتاً به شکل تغییرات خُلقی مانند غم، ناامیدی، اضطراب یا کاهش انگیزه نمود یافت. تنها عاملی که شدت این آثار را بهطور معنادار افزایش میداد، تکرار تجربهها بود؛ مراقبانی که چندین بار با مشاهدات بستر مرگ مواجه شدند، تغییرات روانی شدیدتری را تجربه کردند.
این پژوهش با تأکید بر زمینههای فرهنگی و عقیدتی تجربهگران ایرانی نشان میدهد که مشاهدات بستر مرگ نه صرفاً پدیدههایی زیستی یا روانپریشانه، بلکه اموری به غایت پیچیدهاند که میتوانند نقشی تسهیلگر یا حتی تنشزا در فرآیند مرگ ایفا کنند. نویسندگان مقاله بر ضرورت توجه جدی نظام سلامت به این تجربهها تأکید کرده و پیشنهاد دادهاند برای مراقبانی که بارها با چنین پدیدههایی روبهرو میشوند، حمایتهای روانشناختی اختصاصی طراحی شود.
با انتشار این مقاله، ایران به نقشه جهانی مطالعات مرتبط با مشاهدات بستر مرگ پیوسته؛ گامی که میتواند زمینهساز پژوهشهای بینفرهنگی گستردهتر و توسعه رویکردهای بالینیِ حساس به فرهنگ در مراقبتهای پایان عمر باشد.
〰️ لینک دسترسی:
https://journals.sagepub.com/doi/10.1177/00302228251376905