m_arefan | Unsorted

Telegram-канал m_arefan - معرفی عارفان

1831

چه گفتم در وفا افزا جفا و جور افزودی جفا کن جور کن جانا،غلط گفتم خطا کردم فیض

Subscribe to a channel

معرفی عارفان

دوستت دارم
عليرضا قربانى....🕊💕

Читать полностью…

معرفی عارفان

اونجا که هلال جغتایی میگه:

چو بخت نیست که شایسته وصال تو باشم
به صبر کوشم و خرسند با خیال تو باشم

به عشوه زلف گشودی، به چهره خال فزودی
اسیر زلف تو گردم، غلام خال تو باشم

کمال فضل به تحصیل عاشقی‌ست، خوش آن‌دم
که در مطالعه صفحه جمال تو باشم

چو پایمال تو گشتم، سرم بلند شد، آری
چه سربلندی ازین به که پایمال تو باشم؟

خمیده باد قد من ز غصه همچو هلالی
اگر نه مایل ابروی چون هلال تو باشم

Читать полностью…

معرفی عارفان

.

بہ ڪمال عجز گفتم ڪہ بہ لب ࢪسید جانم


ز غࢪوࢪ ناز گفتے ڪہ مگࢪ هنوز هستے ...؟


فࢪوغی_بسطامی

Читать полностью…

معرفی عارفان

🍂


دل دیوانہ ام اے دوست! اگر یار تو مے شد
بہ خدا، تا دو جهان هست، وفادار تو مے شد

دیگران بستهٔ زنجیر تو هستند، چہ سازم؟
ورنہ دانے دل دیوانہ گرفتار تو مے شد

مژہ مے زد بہ رخ زرد و غمینم رقم خون
تا سخن سازِ غمت ڪِلڪ گهربار تو مے شد

من بر آن سینهٔ محزون سر خود را ننهادم
ڪہ گرانبار ز غم بود و گران بار تو مے شد

بہ تسلاے تو مے رفت سخن ها بہ زبانم
دل بیمار ِ مرا بین ڪہ پرستار تو مے شد

خوب شد! خوب شد اے شمع، ڪہ پروانہ نداری
ڪہ غم سوختنش مایهٔ آزار تو مے شد

همچو خاتم بہ دهان مے شدت انگشت ندامت
گر ڪسے، اے گهر پاڪ! خریدار تو مے شد

تا بہ آغوش من از تابش خورشید گریزی
ڪاش یڪ روز، تنم سایهٔ دیوار تو مے شد

تا گشایے دل تنگش بہ سرانگشت نوازش
ڪاش دلباختہ سیمین، گرہ ِ ڪار تو مے شد ...


سیمین_بهبهانی

Читать полностью…

معرفی عارفان

🌺

      غزل ۱۱۳
     ـــــــــــــــــ

بنفشه دوش به گل گفت و خوش نشانی داد

که تاب من به جهان طُرّهٔ فلانی داد


دلم خزانهٔ اسرار بود و دست قضا

درش ببست و کلیدش به دلستانی داد


شکسته‌وار به درگاهت آمدم که طبیب

به مومیایی لطفِ توام نشانی داد


تنش درست و دلش شاد باد و خاطر خوش

که دست دادش و یاریِ ناتوانی داد


برو معالجهٔ خود کن ای نصیحت‌گو

شراب و شاهدِ شیرین که را زیانی داد؟


گذشت بر منِ مسکین و با رقیبان گفت

دریغ! حافظ مسکینِ من چه جانی داد


                   حافظ شیرازی

Читать полностью…

معرفی عارفان

🍂

یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرا
یار تویی، غار تویی، خواجه نگهدار مرا

نوح تویی، روح تویی، فاتح و مفتوح تویی
سینه مشروح تویی، بر در اسرار مرا

نور تویی سور تویی دولت منصور تویی
مرغ کُهِ طور تویی خسته به منقار مرا

قطره تویی، بحر تویی لطف تویی قهر تویی
قند تویی زهر تویی بیش میازار مرا

حجره خورشید تویی خانه ناهید تویی
روضهٔ امید تویی راه ده ای یار مرا

روز تویی روزه توی حاصل دریوزه تویی
آب تویی کوزه تویی آب ده این بار مرا

دانه تویی دام تویی باده تویی جام تویی
پخته تویی خام تویی، خام بمگذار مرا

این تن اگر کم تَنَدی راه دلم کم زَنَدی
راه شدی تا نَبُدی این همه گفتار مرا

مولانای_جان  

Читать полностью…

معرفی عارفان

🍂

یا از لهیب مکر حسودان به دور باش
یا مثل من بسوز و بساز و صبور باش

اهل نظر تواضع بی‌جا نمی‌کنند
در چشم اهل کبر سراپا غرور باش

بی‌اعتنا به سنگ زدن‌ها در این مسیر
همچون قطار در تب و تاب عبور باش

روشن نمی‌شود به چراغی جهان، ولی
یادآور حقیقت پیدای نور باش

این خانه جای زندگی جاودانه نیست
آماد‌ه‌ی شکستن تُنگ بلور باش

فاضل نظرى

Читать полностью…

معرفی عارفان

تو ز عشق خود نپرسی که چه خوب و دلربایی
دو جهان به هم برآید چو جمال خود نمایی

تو شراب و ما سبویی تو چو آب و ما چو جویی
نه مکان تو را نه سویی و همه به سوی مایی

به تو دل چگونه پوید نظرم چگونه جوید
که سخن چگونه پرسد ز دهان که تو کجایی

تو به گوش دل چه گفتی که به خنده‌اش شکفتی
به دهان نی چه دادی که گرفت قندخایی

تو به می چه جوش دادی به عسل چه نوش دادی
به خرد چه هوش دادی که کند بلندرایی

ز تو خاک‌ها منقش دل خاکیان مشوش
ز تو ناخوشی شده خوش که خوشی و خوش فزایی

طرب از تو باطرب شد عجب از تو بوالعجب شد
کرم از تو نوش لب شد که کریم و پرعطایی

دل خسته را تو جویی ز حوادثش تو شویی
سخنی به درد گویی که همو کند دوایی

ز تو است ابر گریان ز تو است برق خندان
ز تو خود هزار چندان که تو معدن وفایی


حضرت_عشق_مولانا

Читать полностью…

معرفی عارفان

خوشا صبحی که چون از خواب خیزم
به آغوش تو از بستر گریزم

گشایم در به رویت شادمانه
رخت بوسم به پایت گل بریزم

هوشنگ_ابتهاج

Читать полностью…

معرفی عارفان

🍃🌺🍃჻ᭂ࿐

آهِ عالمسوز را در سینه دزدیدن چرا؟
برق را پیراهنِ فانوس پوشیدن چرا

در میانِ رفته و آینده داری یک نفس
اینقدر هنگامه بر یک دم فرو‌چیدن چرا

جامه‌ای کز تن نروید، رزقِ مقراضِ فناست
بر لباسِ عاریت چون خار چسبیدن چرا

فوت شد گر از تو دنیا، دشمنی در خاک رفت
دست بر دست از سرِ افسوس مالیدن چرا

ازحباب و موج، دریا می‌دهد تاج و کمر
بر سرِ این خرقهٔ صد پاره لرزیدن چرا

دستِ افسوسی است هر برگی که می‌روید زشاخ
درچنین ماتم‌سرایی، هرزه‌خندیدن چرا

چیست دنیا تا به آن آلوده سازی دست خویش؟
بر سرِخوانِ سلیمان کاسه‌لیسیدن چرا

آبِ حیوان در عقیقِ صبر پنهان کرده‌اند
این چنین آبِ گوارایی ننوشیدن چرا

درچنین وقتی که خوانِ فیض گسترده است صبح
چون گرانجانان ز جای خود نجنبیدن چرا

زین گلستان عاقبت چون باد می‌باید گذشت
بر درختی هرزمان چون تاک‌پیچیدن چرا

ترکِ کوشش دامنِ منزل به دست‌آوردن است
راهِ خود را دور می‌سازی ز کوشیدن چرا

درخورِ تلخی است صائب هر دوا را خاصیت
از سرِ رغبت حدیثِ تلخ نشنیدن چرا؟


✍صائب
📜غزل شمارهٔ ۴۰

🍃‌🌺🍃჻ᭂ࿐
درودها ،
چهارشنبه تون به فـروغ‌ مهرو
فروه لبخند،آراسـته باد به هر پـگاه
و هرلحظه


‌شاد باشی

Читать полностью…

معرفی عارفان

🍂

مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم
وگر درم نگشایی مقیم درگاهم

به توست بیخودیم گر خراب و سرمستم
به توست آگهی من اگر من آگاهم

ز جاه و سلطنت و سروری نیندیشم
بس است دولت عشق تو منصب و جاهم


#مولانا

Читать полностью…

معرفی عارفان

چون باد می روی و به خاکم فکنده ای
آری برو که خانه ز بنیاد کنده ای

حس و هنر به هیچ ، ز عشق بهشتی ام
شرمی نیامدت که ز چشمم فکنده ا ی؟

اشکم دود به دامن و چون شمع صبحدم
مرگم به لب نهاده غم آلود خنده ای

بخت از منت گرفت و دلم آن چنان گریست
کز دست کودکی بربایی پرنده ای

بگذشتی و ز خرمن دل شعله سرکشید
آنگه شناختم که تو برق جهنده ای

بی او چه بر تو می گذرد سایه ای شگفت
جانت ز دست رفت و تو بی چاره زنده ای


هوشنگ_ابتهاج

Читать полностью…

معرفی عارفان

هزار شکر که دیدم به کام خویشت باز

ز روی صدق و صفا گشته با دلم دمساز



حافظ

Читать полностью…

معرفی عارفان

من مسکین سری دارم ؛ فدای مهرتست ، ار چه
تو صد چون من به هرجایی و هرجایی سری داری...



اوحدی

Читать полностью…

معرفی عارفان

کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را
کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را



فروغی بسطامی

Читать полностью…

معرفی عارفان

🍂


من بیخود و تو بیخود ما را که برد خانه
من چند تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمی‌بینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی‌صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی ز بر دستی
و آن ساقی هر هستی با ساغر شاهانه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

ای لولی بربط زن تو مست تری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

گفتم ز کجایی تو تسخر زد و گفت ای جان
نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه دردانه

گفتم که رفیقی کن با من که منم خویشت
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

من بی‌دل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

شمس الحق تبریزی از خلق چه پرهیزی
اکنون که درافکندی صد فتنه فتانه

حضرت مولانا

Читать полностью…

معرفی عارفان

🍂


روشن از پرتو رویت نظرے نیست ڪہ نیست
منت خاڪ درت بر بصرے نیست ڪہ نیست

ناظر روے تو صاحب نظرانند آری
سر گیسوے تو در هیچ سرے نیست ڪہ نیست

اشڪ غماز من ار سرخ برآمد چہ عجب
خجل از ڪردہ خود پردہ درے نیست ڪہ نیست

تا بہ دامن ننشیند ز نسیمش گردی
سیل خیز از نظرم رهگذرے نیست ڪہ نیست

تا دم از شام سر زلف تو هر جا نزنند
با صبا گفت و شنیدم سحرے نیست ڪہ نیست

من از این طالع شوریدہ برنجم ور نی
بهرہ مند از سر ڪویت دگرے نیست ڪہ نیست

از حیاے لب شیرین تو اے چشمہ نوش
غرق آب و عرق اڪنون شڪرے نیست ڪہ نیست

مصلحت نیست ڪہ از پردہ برون افتد راز
ور نہ در مجلس رندان خبرے نیست ڪہ نیست

شیر در بادیہ عشق تو روباہ شود
آہ از این راہ ڪہ در وے خطرے نیست ڪہ نیست

آب چشمم ڪہ بر او منت خاڪ درِ توست
زیر صد منت او خاڪ درے نیست ڪہ نیست

از وجودم قدرے نام و نشان هست ڪہ هست
ور نہ از ضعف در آن جا اثرے نیست ڪہ نیست

غیر از این نڪتہ ڪہ حافظ ز تو ناخشنود است
در سراپاے وجودت هنرے نیست ڪہ نیست ...


حافظ_شیرین_سخن

Читать полностью…

معرفی عارفان

.
گفتا
چہ ڪسے بود تو ࢪا شعࢪ بیاموخت
گفتم: به‌ خدا زلفِ تو و نازِ تو و چشمِ خماࢪت ...


ࢪاحم_تبࢪیزی

Читать полностью…

معرفی عارفان

‌
دل رمیده‌ی ما را به چشم خود مسپار

سیاه‌مست چه‌داند نگاهبانی چیست!

صائب_تبریزی

Читать полностью…

معرفی عارفان

ای داروی دلپذیر دردم
اقرار به بندگیت کردم

دانی که من از تو برنگردم
چندان که خطا کنی صوابست

گر چه تو امیر و ما اسیریم
گر چه تو بزرگ و ما حقیریم

گر چه تو غنی و ما فقیریم
دلداری دوستان ثوابست

حضرت_سعدی

Читать полностью…

معرفی عارفان

🍂


نه هر که چهره برافروخت دلبری داند
نه هر که آینه سازد، سِکندری داند

نه هر که طَرْفِ کُلَه کج نهاد و تُند نشست
کلاه‌داری و آیینِ سروری داند

تو بندگی چو گدایان به شرطِ مزد مکن
که دوست، خود روشِ بنده‌پروری داند

غلامِ همّتِ آن رندِ عافیت‌سوزم
که در گداصفتی، کیمیاگری داند

وفا و عهد نکو باشد ار بیاموزی
وگر نه هر که تو بینی، ستمگری داند

بباختم دلِ دیوانه و ندانستم
که آدمی‌بچه‌ای، شیوهٔ پری داند

هزار نکتهٔ باریک‌تر ز مو این جاست
نه هر که سر بتراشد، قلندری داند

مدارِ نقطهٔ بینش ز خالِ توست مرا
که قدرِ گوهرِ یک‌دانه، جوهری داند

به قَدّ و چهره هر آن کس که شاهِ خوبان شد
جهان بگیرد اگر، دادگستری داند

ز شعرِ دلکَشِ حافظ کسی بُوَد آگاه
که لطفِ طبع و سخن گفتنِ دَری داند

حضرت حافظ

Читать полностью…

معرفی عارفان

ای کاش جان بخواهد معشوق جانی ما
تا مدعی بمیرد از جان فشانی ما

گر در میان نباشد پای وصال جانان
مردن چه فرق دارد با زندگانی ما

ترک حیات گفتیم کام از لبش گرفتیم
الحق که جای رشک است برکامرانی ما

سودای او گزیدیم جنس غمش خریدیم
یا رب زیان مبادا در بی زیانی ما

در عالم محبت الفت بهم گرفته
نامهربانی او با مهربانی ما

در عین بی‌زبانی با او به گفتگوییم
کیفیت غریبی است در بی زبانی ما

صد ره ز ناتوانی در پایش اوفتادیم
تا چشم رحمت افکند بر ناتوانی ما

تا بی‌نشان نگشتیم از وی نشان نجستیم
غافل خبر ندارد از بی‌نشانی ما

اول نظر دریدیم پیراهن صبوری
آخر شد آشکارا راز نهانی ما

تا وصف صورتش را در نامه ثبت کردیم
مانند اهل دانش پیش معانی ما

تدبیرها نمودیم در عاشقی فروغی
کاری نیامد آخر از کاردانی ما

فروغی بسطامى

Читать полностью…

معرفی عارفان

🍂

مژده ای دل! که دگر بادِ صبا بازآمد
هدهدِ خوش‌خبر از طرف ِ سبا بازآمد

برکش ای مرغِ سَحر! نغمه‌ی داوودی باز
که سلیمانِ گُل از بادِ هوا بازآمد

عارفی کو که کُند فهم زبانِ سوسن
تا بپرسد که چرا رفت و چرا بازآمد

مَردمی کرد و کرَم لطف ِ خداداد به من
کان بت ِ ماه‌رخ از راهِ وفا بازآمد

لاله بوی میِ نوشین بشنید از دَم ِ صبح
داغ دل بود به امّیدِ دوا بازآمد

چشم ِ من در رهِ این قافله‌ی راه بماند
تا به گوش ِ دلم آوازِ درا بازآمد

گر چه حافظ دَرِ رنجش زد و پیمان بشکست
لطف ِ او بین که به لطف از دَرِ ما بازآمد

حافظ
غزل_شماره_۱۷۴
 

Читать полностью…

معرفی عارفان

🍂

آنک بی‌باده کند جان مرا مست کجاست
و آنک بیرون کند از جان و دلم دست کجاست

و آنک سوگند خورم جز به سر او نخورم
و آنک سوگندِ من و توبه‌ام اشکست کجاست

و آنک جان‌ها به سحر نعره‌زنانند از او
و آنک ما را غمش از جای ببرده‌ست کجاست

جانِ جان‌ست وگر جای ندارد چه عجب
این‌که جا می‌طلبد در تنِ ما هست کجاست

غمزه‌ی چشم بهانه‌ست و زان‌سو هوسی‌ست
و آنک او در پس غمزه‌ست دلم خَست کجاست

پرده‌ی روشنِ دل بست و خیالات نمود
و آنک در پرده چنین پرده‌ی دل بست کجاست

عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد
و آنک او مست شد از چون و چرا رست کجاست

مولانای_جان

Читать полностью…

معرفی عارفان

شبتون در پناه خدا....

Читать полностью…

معرفی عارفان

.

🟡کوچه

♦️با صدای فریدون مشیری




🔻بی تو مهتاب شبی.......


مشیری

Читать полностью…

معرفی عارفان

ماییم و شبِ تار و غم یار و دگرهیچ
صبرِ کم و بیتابیِ بسیار و دگر هیچ


در حَشر چو پرسند که سرمایه چه داری؟
گویم که غم یار و غم یار و دگر هیچ



عرفی_شیرازی

Читать полностью…

معرفی عارفان

بیا که قبلهٔ ما گوشهٔ خرابات است
بیار باده که عاشق نه مرد طامات است

پیاله‌ای‌دو به من ده که صبح پرده درید
پیاده‌ای‌دو فرو کن که وقت شه‌مات است

در آن مقام که دلهای عاشقان خون شد
چه جای دردفروشان دیر آفات است

کسی که دیرنشین مغانست پیوسته
چه مرد دین و چه شایستهٔ عبادات است

مگو ز خرقه و تسبیح ازانکه این دل مست
میان ببسته به زنار در مناجات است

ز کفر و دین و ز نیک و بد و ز علم و عمل
برون گذر که برون زین بسی مقامات است

اگر دمی به مقامات عاشقی برسی
شود یقینت که جز عاشقی خرافات است

چه داند آنکه نداند که چیست لذت عشق
از آنکه لذت عاشق ورای لذات است

مقام عاشق و معشوق از دو کون برون است
که حلقهٔ در معشوق ما سماوات است

بنوش درد و فنا شو اگر بقا خواهی
که زادراه فنا دردی خرابات است

به کوی نفی فرو شو چنان که برنایی
که گرد دایرهٔ نفی عین اثبات است

نگه مکن به دو عالم از آنکه در ره دوست
هر آنچه هست به جز دوست عزی و لات است

مخند از پی مستی که بر زمین افتد
که آن سجود وی از جملهٔ مناجات است

اگرچه پاک‌بری مات هر گدایی شو
که شاه نطع یقین آن بود که شهمات است

بباز هر دو جهان و ممان که سود کنی
از آنکه در ره ناماندنت مباهات است

ز هر دو کون فنا شود درین ره ای عطار
که باقی ره عشاق فانی ذات است



عطار

Читать полностью…

معرفی عارفان

🍂

جانا هزاران آفرین بر جانت از سر تا قدم

صانع خدایی کاین وجود آورد بیرون از عدم

خورشید بر سرو روان دیگر ندیدم در جهان

وصفت نگنجد در بیان نامت نیاید در قلم



سعدی

Читать полностью…

معرفی عارفان

🍂

خزان هم با سرودِ برگ ریزان عالمی دارد
چه جای من که از سردی و خاموشی زمستانم!

سه تارِ مطرب شوقم؛ گسسته سیم جانسوزم
شبانِ وادیِ عشقم؛ شکسته نای نالانم...!



شهریار

Читать полностью…
Subscribe to a channel