ktabdansh | Unsorted

Telegram-канал ktabdansh - کتاب دانش

1541

📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh

Subscribe to a channel

کتاب دانش

❤️❤️دسترسی ویژه به کانالهای علمی ❤️❤️

☑️برای داشتن این مجموعه در مدت محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید✅


پیشنهاد ویژه امشب 👈🕯کانال شفای زندگی
@Shafayezendegiii1


جهت هماهنگی در لیست🫱🏼‍🫲🏼
@HHo_bb

Читать полностью…

کتاب دانش

.
گفتهٔ یک
وکیل مدافع سوئیسی ؛

بزرگیِ کشورها را با مساحت
و تعدادِ
جمعیت‌شان نمی‌سنجند.

بزرگی کشور ما از
عظمت اندیشهٔ آن ناشی می‌شود.

👤 ماکس فریش
اشتیلر 📓
نشر ماهی/ ص ۱۹۴

Читать полностью…

کتاب دانش

🔹🔹🔹

اگر قصدِ ادامه دادن نداری،

در مقابلِ آدمِ اُمیدوار

ظاهرسازی نکن.

لنا آندرشون


🔹🔹🔹

Читать полностью…

کتاب دانش

...

داستان شب

۱۹ بی‌آنکه آدم تا به
اینجا پیش برود، می‌توان
گفت کسی‌که به اندازه کافی
صبر کرده باشد میتواند
تا ابد نیز همچنان صبر کند
و منتظر بماند. و سرانجام
ساعتی فراخواهد رسید که
دیگر هیچ اتفاقی رخ نخواهد
داد و هیچ‌کس دیگری از
راه نخواهد رسید و همه‌چیز
به پایان خواهد رسید، جز
انتظار عبث.
شاید او نیز به این مرحله
رسیده بود. و هنگامی‌که
( برای مثال ) می‌میرید،
دیگر خیلی دیر می‌شود.
دیگر بیش از حد انتظار
کشیده‌اید، دیگر به‌قدر
کافی زنده نیستید که
دست از انتظار کشیدن
بکشید. اما ظاهرا که نه،
هرچند کردار مهم نیست،
می‌دانم، می‌دانم، و افکار
نیز همین‌گونه‌اند.
مک‌من به‌خاطر اشتباه
هولناک پیش‌بینی وضع
هوا خود را سرزنش می‌کند.
سعی کرد به حجم تاریک و
سیالی که از آسمان و هوا
باقی مانده بود نگاه کند،
اما باران چشمانش را
اذیت کرد و آن‌ها را بست.
دهانش را باز کرد.
آستین‌هایش را بالا زد تا
باران به کف دستانش، یا
همان چاله دستانش فرو
ببارد. داشتم موهایش را
فراموش می‌کردم. خیلی
بلند بود، بسیار بلند در
پشت سر و بسیار بلند در
هر دو طرف سر. و در
روزهای خشک و پر باد،
این موها درست مثل خود
علف‌ها موج می‌خورد.
اما حالا باران آن‌ها را
به‌شکل خمیری گل‌آلود
کرده بود.
به‌تدریج این آرزو در دلش
ریشه کرد که ای کاش باران
و به تعاقب آن رنج و
دردهایش، هرگز پایان
نیابد، چون علت دردمندی
او تقریبا بدون شک و شبهه
باران بود. پنداری میان
آنچه رنج می‌کشد و آنچه
رنج را پدید می‌آورد ارتباط
وجود دارد. چون ممکن بود
باران بند بیاید، اما رنج او
پایان نیابد؛
به‌هرحال مردم، هرگز از
رنج کشیدن راضی و
خرسند نخواهند بود، بلکه
برعکس آن، یعنی هوای
خوش، عشق، دوستی،
گناه، ضعف‌های جنسی و
جسمی و شوریدگی‌های
بی‌شمار را باید تجربه کنند.
تا به‌طور دقیق بفهمند
چه‌چیز باعث می‌شود
خوشبختیشان ناب و
بی‌آلایه نباشد.
مشکلات بغرنج همیشه
گریبانگیر کسانی شده که
به هیچ وجه آرام و قرار
نداشته‌اند. راستش از
لحاظ خلق‌و‌خو بیش از
پرندگان، شبیه خزندگان
بود و می‌توانست بعد از
قطع اندامش نیز زنده بماند.
نشسته راضی‌تر از ایستاده
و لمیده خوشحال‌تر از نشسته،
طوری‌که با کوچکترین بهانه
می‌نشست و دراز می‌کشید
و دوباره فقط هنگامی از
جا بلند می‌شد که نیروی
حیات یا انگیزه تنازع برای
بقا دوباره به هتکش
سیخونک می‌زد. و نیمه
پر هستی‌اش به‌حتم در
حالت سکون و جمودی
مشابه سکون سنگ گذشته
بود، حال نمی‌گویم
سه‌چهارم، یا حتی چهار
پنجم از هستی‌اش، نوعی
سکون که در آغاز سطحی
بود، اما به‌تدریج بسط
یافت، نمی‌گویم به اعضای
حیاتی، بلکه دست‌کم به
مرکز حسی و ادراکیش.
و این فرض مسلم است
که او از اجداد خویش و
به واسطه بابا و مامانش،
نوعی سیستم استوار
نباتی به ارث برده و به
دوره و سن و سال فعلیش
رسیده، سن و سالی که تا
آنجاکه من می‌دانم، اگر
اتفاق ناخوشایند و بزرگ
پیش نیاید - منظورم
مصیبتی طبیعی است که
سر به نیستش کند - در
مقابل سن و سالی که در
آینده به آن خواهد رسید
بسیار کم یا حتی هیچ
خواهد بود. چون هیچ‌کس
تا به‌حال کمکش نکرده،
کمکش نکرده تا از تیر و
تیغ دام‌هایی که همواره
پیش پای معصومان قرار
گرفته حذر کند. و هرگز
به‌غیر از کاردانی و زرنگی
خودش به کمک هیچ‌کس
دیگری تکیه نکرده، به
کمک و توان هیچ‌کس
دیگری برای آنکه بدون
تحمل آسیبی مهلک صبح
را به شب و آن‌گاه شب را
به صبح برساند، به هیچ‌کس
تکیه نکرده. و جالب اینکه
هرگز به‌عنوان هدیه پول نقد
از کسی دریافت نکرد، یا اگر
هم کرد، خیلی به‌ندرت و با
مبالغ ناچیز، آن‌قدر که اگر
می‌توانست با عرق جبین
و با استفاده از هوش خود
تهیه‌اش کند، به‌هیچ‌وجه به
چشم نمی‌آمد.
( ادامه دارد )

مالون می‌میرد || ساموئل بکت

Читать полностью…

کتاب دانش

...

( قسمت ۱۴ )

باور داشت این ملت‌ها باید
باوری تازه را بیازمایند،
باوری که اگر مثل باوری
کهن، خرافات و خیال و افسانه
پشتش نباشد، مردم آن را
نمی‌پذیرند. می‌دانست جز
باوری کورکورانه، جز افسانه‌ای
تازه هیچ‌چیز این کوه یخ را
آب نمی‌کند. گفت یگانه هنر
حقیقی هنر مرگ است. بدون
نوبار اشک‌زاد، بلال اشک‌زاد
مرگی معمولی داشت. ساده.
این دو از هم بی‌خبر بودند...
پدر و مادر جدا از هم... تا
انتخاب سیاست، این دو را
به‌هم رساند. من آدم شکاکی‌ام،
تا مغز استخوان در شک
زندگی می‌کنم، زیرا انسان
مخلوقی نیست که شايستهٔ
اعتماد باشد
. پسرها بیماری
مادرزاد مشترک داشتند.
نوبار تجربهٔ قیام شرق را
داشت؛ مردم در سیاست
دنبال خدا می‌گردند...
خدایی که آن را ببینند و
بشنوند و لمس کنند.
پناهندگان افغان، چریک‌های
کرد، دستوری از بازرانی تا
اسلحه بگیرند. صدام حسین،
ویرانی... چطور ژنرال قبول
کرد زندگی و نام و وجودش
را با او تقسیم کند؟ بین مردم؟
شاید خودش جرأت نکرده.
ژنرال سنگدل. از خودت
پرسیده‌ای چرا سیاستمداران
شرق همه درنده و بی‌رحم‌اند؟
" احساس حقارت می‌کنند"
این دو مثل دو غریبه، یکی
صاحب قدرت، دیگری صاحب
روحی انقلابی. کسی این دو
را باهم ندید.

برای زندگی‌ات این را بدان؛
سیاستمدارها از یافتن مشابه
خودشان درنمی‌مانند. هریک
شبحی در کالبد هزاران نفر
نفوذ می‌کند. نوبار هم آینه‌ی
ژنرال بود... ذوب درهم.
جوامع ما نیازمند بت است
برای پرستش و هم نیازمند
قیام و شورش. نتیجه؛
هم بت هم قیامگر.
در شب‌های طولانی، قهرمانی
می‌سازند تا نمونهٔ اخلاق والا
باشد، نوبار از ژنرال می‌خواهد
احساسات مردم را به جوش
بیاورد. ...مثل او لباس
می‌پوشد. به آرشیو می‌رود...
می‌تواند زندگی را در کالبد
مردم بدمد...‌ ژنرال هم به قیام
باور داشت؛ گفت؛ قیام حقیقی
باید مردم را تغییر دهد. باید
کسی به آن‌ها بگوید بدون
تغییر بخشی از دینتان، و
اخلاقتان، دنیا را تغییر می‌دهم.
به‌جز ندای اخلاق، چه‌چیزی
مردمان شرق را متحد می‌کند؟
گفت این ملت‌ها شبیه هنرمند
مجسمه‌سازند، اگر همانی نباشد
که می‌سازند، بعدها می‌فهمند
چه اشتباه کرده‌اند...‌ قیام
همان احساسی است که در
شکستن مجسمه در ما
می‌آفریند. ... برادرها دانستند
کار بدون تصویر قهرمانی
ممکن نیست...‌
به خرابه‌ها، جسدها، ویلچر
من نگاه نکن، به احساسی
که تن مرده را تکان می‌دهد
بنگر. این‌جا قیام، حیوان
بیولوژیک درون ماست نه
تغییر مسیر تاریخ.
قیام افغان‌ها، فلسطینیان،
کردها... رابطهٔ ما با خود است،
تغییر اطرافیان است نه تاریخ.
ما می‌دانستیم اگر ریشهٔ قیام
دینی باشد، قیام نیست. مردم
باید به‌چیزی امید ببندند...‌
به او گفتم باید به عقل عوام
سجده کنی. بدون عوام،
بدون جمعیت، آنهایی که
کورکورانه به‌دنبال شعارها
می‌روند، هیچ‌چیز در تاریخ
تغییر نمی‌کند
.
تاریخ در لحظاتی خلق شده
که رهبران روی سکو ظاهر
می‌شوند و زیر پایشان جمعیتی
سراسیمه نگاهشان می‌کنند.
ص ۲۳۸

دریاس و جسدها
بختیار علی
ترجمه مریوان حلبچه‌ای
نشر ثالث
یک قسمت مانده تا پایان.
با پایان این کتاب،
📚 ترس و لرز
✍ سورن کی‌رکگور

را باهم می‌خوانیم.

Читать полностью…

کتاب دانش

• فیلم سینمایی
• فهرست شیندلر

• بر اساس رمانی از
توماس کنیلی
• درام تاریخی امریکایی
محصول ۱۹۹۳

• تهیه‌کننده و کارگردان
استیون اسپیلبرگ و نویسندگی
استیون زایلیان
• بازیگران
لیام نیسون ( اسکار شیندلر )
رالف فاینز
بن کینگزلی

افسران و نظامیان آلمانی
یهودیان را می‌کشند و می‌سوزانند.
یهودیان شیندلر تبدیل به
فهرست می‌شوند.

قدرت یعنی این‌که همیشه
دلیلی برای کشتن داشته باشیم،
اما اقدام نکنیم
.

• برندهٔ جایزهٔ اسکار بهترین
فیلم‌نامهٔ اقتباسی
• بهترین کارگردانی
• بهترین فیلمبرداری
• بهترین موسیقی متن
• بهترین تدوین،
برندهٔ جایزهٔ گلدن گلوب
رتبهٔ هشتم از صد فیلم برتر

@ktabdansh
📚🎥

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🎧

2-4

چه‌چیزی زندگی را
لذت‌بخش می‌کند
اپیکور
بند اول دوستی
آیا می‌توان شیء
مورد نیاز را داشت اما
خوشبخت نبود
اپیکور به‌ویژه این دغدغه
را داشت که با دوستانش
بیاموزند که اضطراب
دربارهٔ پول بیماری مرگ
و ... بررسی کنند.

تسلی‌بخشی‌های فلسفه

آلن دوباتن

Читать полностью…

کتاب دانش

...


📖 خانوادهٔ پاسکوآل دوآرته ؛

قسمت دوم

مدتی به فکر فرو می‌رفت و
آه می‌کشید؛

« دارم پیر می‌شوم!...دارم پیر
می‌شوم »
مدرسه رفتنم مدت کوتاهی ادامه
داشت... مادرم نمی‌خواست به
مدرسه بروم.
« اگر مدرسه در فقیر بودن آدم
تأثیری نکند، فایده ندارد. »
...دوازده سالم بود مدرسه را
ترک کردم.‌
فرقی نمی‌کند تو چقدر زود
بلند شوی، چون سحر هيچ‌وقت
زودتر از موقعش سر نمی‌زند.
خواهرم رُساریو" به دنیا آمد...

وسط یک تابستان داغ.
مادرم، زن بیچاره هرگز نمونهٔ
تقوا و خودداری نبود، که در
سکوت رنج بکشد. همهٔ مسائل
را با جیغ زدن حل می‌کرد.
قابله، سیورا نگراسیا"
متخصص زایمان و
کفن و دفن.
همین‌که بچه به‌دنیا آمد،
پدرم با کمربند مادرم را کوبید
و دو روز هم نیامد... و بعد
بوسیدش!!
بچه مثل خرچنگ آب‌پز بود.
پدرم کف اتاق می‌نشست و
عاشقانه دخترش را تماشا
می‌کرد. ‌آن‌قدر آرام بود که
خیال می‌کردی یک فرزانهٔ
شرقی در کنار گهوارهٔ مسیح
ایستاده. ...رساریو بزرگ شد.
کارهای آدم فانی عجیب است.
از هرچه که دارد بدش می‌آید،
و بعد برای همان‌ها افسوس
می‌خورد!
مادرم کتک‌هایی نوش جان
می‌کرد تماشایی. پدرم تیپاهایی
نثار من هم می‌کرد.
بچه قوی شد و زبان باز کرد...
مارمولک تند و تیز و موذی
شد. چون در خانهٔ ما هرگز
کسی به استفاده از مغزش
در راهی که به‌خاطرش
ساخته شده میلی نداشت.
دختره همهٔ ما را روی انگشت
چرخاند. به هر کاری تن داد.
در دزدی تیز و بز بود.‌ چون
تربیت نشده‌ بود.
در چهارده سالگی فلنگ را
بست و رفت به تروخیو"
... به‌خاطرش چه دعواها
که نشد...‌ برگشت. مریض.
دوا و درمان کردیمش.
پدرم گرچه دائم‌الخمر بود
اما یک مسیحی مقدس بود.
دختره خوب شد و خوشی
موقتا به‌سراغمان آمد.
اما روباه دوباره به ما کلک
زد.‌ بی‌سروصدا جیم شد.
حقیقت این است یا گمان
می‌کنم این باشد که - حتی
در پست‌ترین‌ اراذل، چه نر
و چه ماده، ردپایی از خوبی
دیده می‌شود. رساریو گاهی
می‌آمد یا پولکی می‌فرستاد.
با مردی به اسم پاکو لوپس"
که چهرهٔ خوبی داشت آشنا
شد... خواهرم قبولش داشت.
خودتان می‌دانید که زن‌ها
چطور گاوبازها را روی سرشان
می‌گذارند.
نزدیکی‌های آلمندرالخو دیدمش.
... به‌هم سلام کردیم. ... گفت
- رساریو چطور است؟
« تو باید بهتر بدانی... »
- من؟ ... چرا باید بدانم؟
" آدم فکر می‌کرد توی عمرش
دروغ نگفته "
خوب می‌دانی حالش خوب
است...
- دیوانه‌ات کنم؟ آها، خواهرت
است؟...
« با کلمات، با حرف، شکستم
داد. به خاک همهٔ امواتم قسم
کارش را می‌ساختم. اما
خونسرد بودم. چون دست من
یک تفنگ بود و دست او یک
عصا. »
گفتم ببین شازده، بهتر است
دهانمان را چفت کنیم.‌ دختره
مال تو. به‌من چه مربوط؟
داشت می‌خندید. انگار دلش
دعوا می‌خواست...
- اگر خواهر من پیش تو بود،
حتما می‌کشتمت.
« ساکت ماندنم باعث شد،
مریض شوم. »
ببینمت وسط میدان گاوبازی
می‌کشمت. یک شمشیر وسط
شاخ‌هات!
- چه غلط‌ها! ...
آن روز تیغی به پهلویم
فرو رفت که هنوز هم هست...

📚#خانواده_پاسکوآل_دوآرته
👤#کامیلو_خوسه_سلا
🔁#فرهاد_غبرائی
📠#نشر_ماهی

وَ در ادامه...

Читать полностью…

کتاب دانش

...

داستان شب
📝

۱۸ اما شب باید گرم باشد،
چون ناگهان پرده بالا می‌رود
و رنگی لطیف نمودار می‌شود،
آبی کمرنگ و سفید.‌ مساله
این نیست که سردشان شده،
چون با لباس‌های نازک کنار
پنجره باز ایستاده‌اند. آه،
چقدر احمقم، متوجه شدم،
حتما همدیگر را دوست دارند،
پس اینگونه است. تاثیر
خوبی رویم گذاشته. در
برابر پرده ایستاده‌اند،
بی‌حرکت... به این زودی
این قدرت را می‌یابند که از
هم جدا شوند. انگار درد
می‌کشند. کافی است،
خدانگهدار.
مک‌من دور از هرگونه سرپناهی
زیر رگبار باران توقف کرد و
دراز کشید و با خودش گفت،
دست‌کم آن بخش از بدنم
که به زمین فشرده شده
خشک باقی می‌ماند، اما
به فکرش رسید که پس
گردن و از پشتش تا به
پایین آسیب‌پذیرتر از سینه
شکمش هستند، بخش‌ها و
اندام‌های دیگر هم در کار
بود که او هیچ درکی از
آنها نداشت. حتی یک
قطره باران روی استخوان
می‌تواند باعث اسپاسم‌های
شدید شود، یا مثلا راه
رفتن در لجنزارهای کوچک
که ممکن است به‌راحتی
انسان را از ذات‌الریه بکشد،
و پاهای انسان هم به‌علت
خیس شدن دستخوش
سرنوشتی شوند که کم از
مرگ نداشته باشد.
بارانی سرد و سنگین بود.
همیشه گفته است این
وضعیت احتمالا بیشتر از
این ادامه نخواهد داشت.
بعدازظهر بود، در مورد زمان
امکان اشاره دقیق‌تر وجود
ندارد. مک‌من که آب جاری
از چاک کلاهش ذله‌اش کرده،
کلاه را برمی‌دارد و آن را
روی شقیقه‌اش می‌کشد،
انگشتانش را به علف‌ها
چنگ زده. او به وضوح
و با علاقه تفاوت میان
صدای ریزش باران بر
بدن خودش و زمین را
تشخیص می‌داد. او به
عفریت رنج خو کرده بود
و احتمالا وضعیت استقرار
بدن و انگشتانش که
پنداری به‌خاطر تحمل
درد و رنج مشت شده بودند
آزارش می‌داد و تحت‌تاثیر
این عوامل ناگهان تصور
مجازات و مکافات به ذهنش
خزید. از این که می‌دید
زندگی کردن برای پاک شدن
گناهش تاوان کافی‌ای نبوده
احساس خوشی پیدا کرد،
شاید این تاوان خودش
نوعی گناه بود. اگر می‌فهمید
که برای مجازات شدن،
گناه کردن ضروری است،
بی‌تردید حیرت می‌کرد،
یعنی خاطره اینکه رضایت
داده ابتدا در درون وجود
مادرش زندگی و بعد او را
رها کند. و راستش مفاهیم
گناه و مجازات در ذهنش
به‌هم آمیخته. درست مثل
درآمیختن مفاهیم علت و
معلول در ذهن کسانی‌که
همچنان به فکر کردن ادامه
می‌دهند. و اغلب ترسان و
لرزان رنج می‌برد. بله،
ناگهان به‌خاطر ریزش باران
تند و نوید موقتی بودن
آن و آشکار شدن عنقریب
ستاره‌ها لبخند می‌زد و
خدا را شکر می‌کرد،
ستاره‌هایی که با درخشش
خودشان راه او را روشن
می‌کردند و به او این
امکان را می‌دادند که موقعیت
خود را تعیین کند، البته
اگر خودش خواهان چنین
چیزی بود. چون نمی‌دانست
دقیقا کجاست. فقط می‌دانست
در دل دشت است. در دل
همان دشت تصمیمی
اتخاذ می‌کرد.
مک‌من خودش را به دلیل
دراز کشیدن یا ادامه دادن
راهش به امید رسیدن به
درختی، خرابه‌ای که در
برابر ریزش باران سرپناهی
باشد - سرزنش نمی‌کرد،
واقعا موجودی فراتر از
انسان بود. چراکه نتوانسته
بود با ریزش قطرات باران
دریابد باران طولانی مدت
و طولانی خواهد بود.
متوجه نشده بود نباید
توقف کند. او چیزی بیش
از انسان نبود. او هرگز به
کسی آسیب نرسانده بود.
و به این ترتیب تنها پیوند
و ارتباط او با همنوعانش
از طریق پیشینیانش معنا
می‌یابد، پیشینیانی که
همگی مرده بودند، به این
امید واهی که خود را
جاودانه سازند.
حتی گاهی به‌نظر مک‌من
چنین می‌آمد که می‌تواند
تا پایان زمان فناپذیری
خود غلت بزند و همچنان
نمیرد.
( ادامه دارد )

مالون می‌میرد || ساموئل بکت

Читать полностью…

کتاب دانش

...

مطالعه گروهی 📖
کتابِ ساعت‌ساز نابینا
قسمت ۱۱

سرزمین بیومورف‌ها، هر
موجود جایگاه منحصر به
فرد خود را دارد. یعنی یک
فضای ژنی. ۱۸ همسایه و
فرزندانی متفاوت.
بر اساس نمونه کامپیوتری
۵۸۳۲ ( ۱۸ × ۱۸ × ۱۸ ) به
یک مسیر هدایت شده یعنی
تکامل تدریجی.
در یک فضای نُه بعدی! ●
در ریاضی مهم این است
که نترسید.
● هر بعد به یک ژن.
■ یادتان باشد خلاصه مفهوم
« فاصله » در دنیای ژنی این
است که موجوداتی که دارای
ساخت ژنی مشابه‌اند
همسایهٔ ساخت‌ژنی همسایهٔ
متفاوتند.
● انگاره‌بندی ژنی را محاسبه
و آن را یک میانگین وزنی
موجود لنگر محسوب
می‌کنیم. بنابراین هرچه به
حشره‌ای روی صفحه نزدیک
باشید، ساخت‌های زندهٔ
حشره‌مانند بیشتری دارید.
( در کتاب، با تصویر شکل
توضیح داده ) وقتی
صفحه‌های دو بعدی از فضای
نه بعدی ژنی عبور کنند مثل
اینکه در سرزمین بیومورف‌ها
قدم زده‌اید. ● اهمیت
تغییر گام‌به‌گام و تدریجی
را نشان می‌دهد. اگر
موجودی قرار است نقش
مادر را داشته باشد باید
آنقدر سازگار باشد که
حداقل تا زمان بالغ‌شدن
زنده بماند. اگر فرزندی
جهش بزرگی کرده باشد
یعنی فاصله ژنی زیاد باشد،
احتمال اینکه از مادرش
بهتر باشد چقدر است؟
«احتمال بسیار ضعیف است»
● پس ؛ گام بلند و گام
جهشی راههای مردن را
بیشتر میکند.‌ و گام کوتاه‌تر
احتمال مرگ کمتر. شرایط
مناسب بیشتر. حیوان‌های
واقعی در فضای بیکران
ژن‌ها در اکثر مسیرهای فرضی
تکامل، منجر به پیدایش
هیولاهای ناممکن می‌شوند.
● اگر در ژنتیک تبحر داشتیم
میتوانستیم موجوادت منقرض
شده را ایجاد کنیم. باید بدانیم
کدام ژن‌ها را به‌هم وصل
کنیم. ● مثلآ با انتخاب
مصنوعی، نژاد کبوتر دودو
را بار دیگر بسازیم، اگرچه به
میلیون‌ها سال عمر نیاز داریم.
دنیای تصورات جانشین
بدی نیست.

فصل ۴ ردیابی فواصل حیوانی

۱- آیا ممکن است چشم انسان
مستقيما از هیچ به‌وجود آمده
باشد؟
۲- آیا ممکن است چشم
انسان، کمی متفاوت با
خودش مثلآ x پيدا شده باشد؟
پاسخ سؤال اول منفی.
پاسخ سؤال دوم مثبت.
اگر تفاوت بین چشم فعلی
و آنچه وجود دارد کم باشد.
ایکس را این‌طور تعریف کنیم:
« چیزی شبیه چشم »
● شما ایکس را به چشم شبیه
کردید؟ حالا سؤال سوم:
« آیا یک‌سری x پشت‌سر هم
وجود دارد که چشم انسان را
به وضعیت بی‌چشمی ربط
دهد؟ » پاسخ مثبته. به این
شرط که ایکس‌های متوالی
زیاد باشه. ۱۰۰۰۰۰۰۰ هزار یا
بیشتر... ● فقط بگم که
تعداد نسل‌هایی که ما را از
اجداد اولیه‌مان جدا می‌کنند
مقیاس هزاران میلیون است.
پس یک رشته ایکس به
هریک از همسایگانش شبیه
است و به بی‌چشمی ربط دارد.
جهش به‌صورت تغییر در
فرایند معمول رشد جنین
تحقق می‌یابد.
" تمایل به تغییر جهت "
خب اگه چشم بخواد وظیفشو
درست انجام بده باید تمیز و
مرطوب باشه؛
« غدد اشکی، حرکت پلک،
مژه، نور، عدسی... » هرثانیه
چندهزار میلیون پیام به
مغز می‌فرسته. ...‌. چشم
یا کار می‌کنه یا کار نمی‌کنه.
● بگید آیا حاصل تغییرات
کند و یکنواخته؟
چشمی که نمی‌بیند چه
ارزشی برای بقا دارد؟
در قسمت بعد می‌خوانیم

ساعت‌ساز نابینا
ریچارد داوکینز
ترجمه دکتر محمود بهزاد
و خانم شهلا باقری
انتشارات مازیار

Читать полностью…

کتاب دانش

.

- به من بگید اون چطور
مُرد؟

+ به شما می‌گم اون چطور
زندگی کرد...

دیالوگ فیلم
The last samurai

Читать полностью…

کتاب دانش

#ادبیات_ایران

طبیب می‌گوید: به چه قصدی
آمدی، مطلبت چیست؟
پروانه می‌گوید: به سراغ
جفت زیبایی آمده‌ام که در
خیال تو است.
طبیب قلم بر دوات می‌‌برد و
غزلی به هیئت پروانهٔ رنگینی
می‌نویسد که از سطرهای کاغذ
پر می‌کشد و با جفت منتظر
به گرد سر طبیب طواف می‌کند
و از پنجره خارج می‌شود.

از دیوان سومنات
ابوتراب خسروی

ابوتراب خسروی در سال ۱۳۳۵
در شهر فسا متولد شد. پدرش
نظامی بود. در دبیرستان
اصفهان شاگرد هوشنگ گلشیری
بود... در شیراز به کودکان
عقب‌ماندهٔ ذهنی درس می‌داد.

بعد از انتشار هاویه، ۱۳۷۰
داستان دیوان سومنات
مجموعه‌ای بی‌نظیر از او
چاپ شد.
خسروی جایزه‌های ادبی
بسیاری را به‌دست آورده است.

می‌نویسد: ما خودمان آفت
خودمان هستیم، از نویسندگان
ایرانی هیچ حمایتی نمی‌شود.
اگر هم استعدادی پیدا شود
با توجه به جناح‌بندی بودن
ادبیات ما، آن استعداد را
سرکوب می‌کنند.
وقتی شمارگان کتاب ما به
۲۰۰ جلد می‌رسد، انتظاری نیست
که کتاب‌ها در کشورهای دیگر
دیده شود.
ما ادبیات حرفه‌ای نداریم.
وقتی کسی جایزه می‌گیرد،
افراد دیگر فحاشی می‌کنند...
ادبیات در ایران تبدیل به
جریان نمی‌شود. دلایل اقتصادی
هم مهم است. در کشورهای
دیگر شمارگان کتاب به میلیون
...می‌رسد. ساختار تعلیم و
تربیت ما به‌شکلی نیست که
خواننده تربیت کند.
آدمی که آموزش و پرورش
ما تحویل می‌دهد،
کتاب‌خوان نیست.
نبود برنامه‌ریزی مناسب.
باید دانش‌آموزان را از دبستان
و دبیرستان و بعدها دانشگاه،
به خواندن تشویق کنیم.
مخصوصا در حیطه‌ی ادبیات
معاصر، سعی کنیم ادبیات
امروز را در معرض خوانش
قرار دهیم.
موضوع مهم در نوشتن داستان
و رمان، طرح جزء و شرح
جزئیات است.
در داستان حتی‌المقدور از
بیان صفت برای شخصیت‌ها
دوری می‌شود... نخستین
اقدام نویسنده در نگارش
داستان، انتخاب زاويه دید
است تا اهداف او را در
داستان بازتاب دهد. در
زاويه دید، اول شخص
معمولا مرکز واقعه است
و سوم شخص منفعل و شاهد
و روایت‌گر واقعه. البته
زاويه دید دوم شخص را
هم داریم که همان صدای
وجدان آدمی است و با
خود شخص به گفت‌و‌گو
می‌پردازد... در داستان کوتاه
باید مسأله وحدت وجود و
وحدت موضوع رعایت شود.

از آثار او؛
آواز پر جبرئیل | ویران.
اسفار کاتبان | هاویه.
مرثیه برای ژاله و قاتلش.
رود راوی.

کتاب دانش
📚

Читать полностью…

کتاب دانش

.
قسمت ۲۴

« زندگی کردن بدون خدا
چیزی نیست مگر شکنجه
و عذاب. ما از نوری
بدگویی می‌کنیم که
به‌وسیله آن روشن شده‌ایم
و از خود این امر بی‌خبریم:
و این کار چه معنا و
مفهومی دارد.
نمی‌توان انسان بود و به
چیزی تعظیم و تکریم ننمود. »
۴ با اینکه پرده‌ها را کشیده
بودند، آفتاب چشمان
ماکارایوانوویچ را اذیت
می‌کرد، ... سعی کرد بلند
شود اما دیری نپایید که
افتاد.‌ همه فریاد کشیدند...
۵ تب شدیدی مرا گرفته بود،
خوابی دیدم که آن را
بی‌کم‌و‌کاست تعریف میکنم.
...خود را در اتاقی بزرگ
یافتم، ...جایی آن بیرون
مردم نشسته بودند... ناگهان
آن ( زن ) وارد شد. ترسیده‌
بود...‌نفرت داشتم. نامه را
روی میز پرت کردم.‌
لامبر در گوشم گفت «احمق»
و زن خندید.‌ و دستانش را
گرفتم و او را بوسیدم...
برایم بی‌شرمی بود! دور
باد آن رویای شیطانی!
روح من یک عنکبوت است.
قلب فاسد من در تمایلاتم
پنهان شده...‌
فصل سوم
۱ رو به بهبودی‌. ارزش نوشتن
ندارد.‌ اما خواننده، روح
« عنکبوت » را به‌یاد بیاورد.
انسان، مخصوصا افراد
روسی، والاترین آرمان‌ها را
در کنار پست‌ترین فرومایگی‌ها
در روح خود می‌پروراند،
آن‌هم با کمال صداقت. ...
اکنون‌ اثری از ناآرامی‌هایی
که اخیرأ تحمل کرده بودم
دیده نمی‌شد. از فکر آینده
نمی‌لرزیدم. مثل آدم ثروتمندی
که به نیرو و دارایی‌اش متکی
است.‌ با ورسیلوف مانند دو
دوست بودیم. ... پیرمرد
صبح به دیدنم آمد. روحش
بیشتر شادمانه ساخته شده
بود، و هیچکس را هرگز برتر
از وی ندیده‌ام.
برخی سخنانش را نمی‌شد
پذیرفت. احساسات مذهبی
داشت.
برخی از بحث زندگی نوین
را دوست داشتم.‌ داستان
سربازی را تعریف کرد که
دهقان بود اما بعدها از
دهقانان بیزار شد، می‌خوارگی
کرد، دزدی کرد... به زندان افتاد
و وکیلش از او دفاع کرد، اما
خودش داستان را بیان داشت،
اعتراف کرد و هیأت قضات،
بانگ برداشتند
« بی‌گناه است! » و... تا پنج
روز هیچ نگفت و خود را دار زد.
ماکارایوانوویچ گفت
« این است نتیجهٔ زندگی
وقتی روح آدمی آلوده به
گناه باشد »
« ماکارایوانوویچ، شما دربارهٔ
گناه خودکشی چه نظری دارید؟ »
آه کشید
« از بزرگترین گناهان است،
ولی فقط خداوند می‌تواند
داور باشد، فقط او به
همه‌چیز آگاه است. برای
گناهکاران دعا کنیم، حتی
اگر اسمش را ندانیم. »
دعای من افاقه می‌کند؟
« شما چه می‌دانید؟...چه بسا
دعایی در حق یک محکوم
سودمند واقع شود. بدا
به‌حال آدمی که کسی ندارد
برایش دعا کند... بگو؛
ای عیسی مسیح، به آنان که
هیچ دعاگویی ندارند رحم کن.
مستجاب می‌شود. برای
زندگان نیز: خداوندا، تو که
تمامی سرنوشت‌ها را در دست
خود داری، تمام گناهکارانی
که توبه نمیکنند ببخشای. »
قول دادم دعا کنم. نه مثل
زاهدی با جوان‌خام، فخر
نمی‌فروخت و گوش می‌داد.
می‌دانست با اینکه جوان
هستم، از نظر دانش از او برترم.
به معتکفین صحراها علاقه‌مند
بود و صحرا را والاتر از
« زیارت » می‌پنداشت.
« ابتدا آدم اندوهناک می‌شود،
سرانجام چهرهٔ خداوند را
می‌بیند »
من از دکترها و دانشمندان گفتم.
« خدا حفظت کند، افکار شما
درست است. » اما به‌نظر
می‌آمد کاملآ موافق نیست.
...جوان‌خام ص ۵۳۰

جوان خام podorostok
فئودور میخایلاویچ
داستایوفسکی
مترجم عبدالحسین شریفیان
انتشارات نگاه
ادامه دارد

Читать полностью…

کتاب دانش

...

داستان شب

۱۷ بله. آنچه حال نیازمندش
هستم، بارقه درخشش چیزی
است که برایم غیرقابل تصور
باشد، ترجیحا رنگی، این‌طوری
رویم تأثیر بهتری می‌گذارد.‌
چون چه بسا این آخرین
سفرم باشد. در آن دالان‌های
طولانی و آشنا، با همان
خورشیدها و ماه‌ها. آخرین
سفرم، به‌شرط آنکه
خوش‌اقبال باشم.‌
و بعد بازگشت به همین‌جا.
این بازگشت به هر شکل و
معنایی رخ خواهد داد و
دیگر رهایم نخواهد کرد.
چیزی را که در اختیار من
نیست از من طلب نخواهد
کرد. شاید همهٔ ما برگردیم
با اتحاد و وحدتی دوباره،
و بدرود با جدایی، بدرود
با فضولی در کار همدیگر.
بازگشت به همین لانه چرک
و کثیف. یا تنها هنگام بازگشت.
از همین جا صدایشان را
می‌شنوم.‌ در راهرو. روی
پاره آجرها. البته اگر همه‌چیز
را درست محاسبه کرده باشم.‌
و اگر درست محاسبه نکرده
باشم، چه بهتر. به‌علاوه من
که اصلا چیزی را محاسبه
نکرده‌ام. هیچ‌چیز هم
نمی‌پرسم. فقط وقت برای
کمی گشتن و برمی‌گردم
اینجا. فراموش کرده‌ام
چه کارهایی باید انجام
دهم. آه، بله، مرتب کردن
لوازمم.
اما قبل از رفتن باید در
دیواری که در پسش اتفاقات
زیادی در جریان است یک
سوراخ پیدا کنم، چیزهایی
خارق‌العاده، و اغلب رنگین.
یک نگاه برای آخرین‌بار.
احساس میکنم میتوانم شاد
باشم. واقعا وقت آن رسیده
که این شرایط به پایان برسد.
این پنجره حقیقت دارد.
این حقیقت دارد، خودت را
به هیچ‌چیزی نفروش.
پنجره گرد شده. شبیه کشتی
با نورگیر شده. شکل پنجره
مهم نیست، به شرط آنکه
چیزی در آن‌سویش باشد.
ابتدا شب را می‌بینم. متعجب
می‌شوم، چون در داخل اتاق
شب نیست. این‌جا به‌معنای
واقعی هرگز شب نمی‌شود.
حال آنکه آن بیرون، غرق
سیاهی شب است، با
معدودی ستاره، شب سیاهی
که می‌بینم، به راستی شب
واقعی انسان‌هاست. و پنجره
آن‌سوی خیابان ناگهان روشن
می‌شود، یا اینکه من متوجه
روشن بودنش می‌شوم.
انگار همان آسمان برای
رضایتمندیم کافی نبود. چون
من از آن دسته آدم‌ها نیستم
که فقط با یک نگاه و نظر
همه‌چیز را بپذیرم و جذب
کنم. باید به اشیاء فرصت
بدهم که مسیر طولانی
میان من و خودشان را طی
کنند. مگر اینکه همه‌چیز را
طوری ترتیب داده باشند که
مرا به ریشخند بگیرند.
این آسمان به ظاهر آرام،
آکنده است از غوغا و
خشونت. اما هیچ اتفاقی
در آن نمی‌افتد مگر اینکه
بتوانید فرایند کند سقوط
و برآمدن عوالم دیگر را
پیگیری کنید. یا به
شهاب‌ها چشم بدوزید.
برای من اهمیتی ندارد.
چون آن‌ها با چنان سرعتی
به‌هم می‌تنند که به‌نظر تنی
واحد می‌آیند. با انرژی
ناشی از یأس و استیصال
به یکدیگر می‌چسبند، در
این صورت، کاملا مشخص
است که دو بدن جدا و
کاملا مستقل از یکدیگر
دارند. هر یک محدود و
محصور به مرزهای کالبد
خویش، بدون هیچ نیازی
به آمدن و رفتن و تاب
آوردن حرارت شعله حیات.
همه بسیار زیبا و عجیب
است، همین شکل و قالب
بزرگ و پیچیده که متشکل
از دو یا چند تن است.
بدون رنگی قابل که
چشمگیر باشد. اما شب باید
گرم باشد، چون ناگهان پرده
بالا می‌رود و رنگی لطیف
نمودار می‌شود، آبی کم‌رنگ
و سفید. مسأله این نیست
که سردشان شده، چون با
لباس‌های نازک کنار پنجره
ایستاده‌اند.
آه، چقدر احمقم، متوجه شدم،
حتما همدیگر را دوست دارند،
پس اینگونه است.
تأثیر خوبی رویم گذاشته.
در برابر پنجره ایستاده‌اند،
بی‌حرکت... به‌زودی این
قدرت را درمی‌یابند که
از هم جدا شوند.
( ادامه دارد )

مالون می‌میرد || ساموئل بکت

Читать полностью…

کتاب دانش

...

یک رسالهٔ تاریخی سیاسی


فیلوپومئون پادشاه، همیشه
درحال مطالعهٔ نقشهٔ جنگ
بوده. همش سؤال می‌کرده؛
چی خوبه. کجا خوبه.‌ کدام
تپه. کدام رودخانه.
عقب‌نشینی کنه چی‌میشه...‌
و « تقلید از مردان بزرگ تاریخ...‌‌»
● اسکندر کبیر از آکلیس.
سی‌پیو از کوروش بزرگ...
●■ اگه تاریخ کورش کبیر
رو که گزنفون نوشته بخونید،
خواهيد دید سی‌پیو اعمالش
به کورش چقدر شبیهه. در
پاکدامنی، ادب، مهربانی مثل
او بوده.

فصل پانزدهم در باب
صفات ممدوحه یا مذمومه
شهریاران یا مردمان معروف
که به‌واسطهٔ آن صفات مورد
ستایش و یا تکذیب واقع
شده‌اند

می‌ترسم نظریات من
خودنمایی باشه. ● در دوره‌ای
که ما زندگانی می‌کنیم یا
زندگی خواهيم کرد دو اصل
جداگانه هست که باهم
فاصلهٔ زیاد دارند ؛
● اگر کسی یکی را ترک نموده
و خود را به آن دیگری ببندد
و مأنوس کند، تقریبآ مانند
این است که عوض نجات‌دادن
خود، هلاک خود را سبب‌
شده است. [ صفات رو می‌گه]
مانند نیکی بین افرادی که
عملشان بد است.
پادشاهی که می‌خواد مقامش
رو حفظ کنه، غیر از نیکی
مطلق چه‌کاری بلده.
《می‌گم ؛ « بین شهریاران
عالی مقام، یکی سخی و یکی
ممسک. یکی حریص یکی
بی‌طمع. یکی مؤدب یکی
بی‌ادب... » اگه کسی همهٔ
صفات خوب رو داره ، قابل
ستایشه. البته کمه و باید
سعی کنه کار ناشایست نکنه.
لازمه گاهی هم خشن باشه
واسه نفوذ و قدرت.

فصل شانزدهم سخاوت و
امساک خوب است که پادشاه
به سخاوت معروف باشد.
ولی « سخاوت بدون شهرت
زیان‌آور است » همه باید
بدونن پادشاه سخاوت داره.
《 نتیجه؟ دارایی‌های خود
را در این راه صرف می‌کنه و
دارایی تموم می‌شه و مالیات
می‌گیره و از دید ملت، منفور
می‌شه. پادشاه فقیر باشه هم
تحقیر می‌شه. □ اما امساک
و سخاوتش مساوی باشه تا
در مقابل دشمن ایستادگی کنند.
مالیات کمتر بگیره.‌ □
پاپ جولیوس دوم خودشو
معروف به سخاوت کرد،
تا خود را به مقام پاپی برساند‌.
در جنگ با پادشاه فرانسه
مالیات کمی می‌گرفت.
بنابراین اگر پادشاهی بتواند
از غارت کردن ملت خود احتراز
کنه و دفاع کنه باید امساک
هم داشته باشه. سخاوت
زیاد یعنی استعفا از مقام.
《می‌گم؛ یا پادشاه هستید
یا می‌خواهید شاه شوید،
اگه اولی هستید سخاوت
زیان‌آور است. اگه دومی هستید
بسیار لازمه شما رو با سخاوت
فرض کنند. همانند قیصر روم.
پادشاه یا از مال خود خرج
می‌کنه یا از مال رعایا. اگر
اموال خودش باشه باید امساک
کنه اما اموال دیگران نه.
اما اموالی که در جنگ نصیبش
می‌شه *غنایم رو می‌بخشه.
پس؛ بذل و بخشش؛ فقیر و
بیچاره. در انظار حقیر و
ناچیز به‌شمار می‌روید و مجبور
به اخاذی و منفور شدن.
در هر صورت سخاوت انسان
را به یک یا چندی از این بلایا
گرفتار می‌کنه که پادشاه باید
خود را از آن‌ها حفظ کند.

فصل هفدهم در باب ظلم
و ترحم و اینکه کدام بهتر
است. آیا پادشاه باید محبوب
باشد یا از او بترسند.
( پادشاه دوست داره اونو
محبوب بدونن نه ظالم. ولی
باید مواظب باشه از صفت
رحیم بودنش سوءاستفاده
نشه. ) * سزار بورژیا
به ظلم معروف بود. لیکن
همین ظلمش مملکت رومانا '
رو امنیت و متحد کرد و
تحت اطاعت درآورد.
《 اما ؛ یک شهریار عاقل
نباید از کلمهٔ ظلم که به او
نسبت خواهند داد، بترسه.
مخصوصا وقتی می‌تونه
ملتش رو متحد و مطیع و
باوفا نگهداره. مخصوصا در
ناآرامی و شورش و غوغا،
که سرمنشأ خرابی فساد
مملکت است. چنانکه ویرژیل
از زبان دیدو' شهریار جوان
می‌گوید؛
روزگار بی‌مهر و وفا و تازگی
سلطنت مرا مجبور می‌کند که
مملکت پهناور خود را حفظ
کنم.
" تقلید از مردان بزرگ
خوب است
"
سخاوت بهتر است یا
ممسک بودن؟
آیا شاه را دوست بدارند
یا از او بترسند؟
محبوب بودن بهتر است
یا عکس آن؟
جمع این صفات باهم خوب
است. 《 لیکن؛
محبت را با ترس ممکن
نیست در یک‌جا جمع نمود
.》

شهریار ll principe
نیکولو ماکیاولی
ترجمه محمود محمود
و خانم شهلا باقری
انتشارات نگاه
پایان قسمت ۱۱

Читать полностью…

کتاب دانش

تسلی‌بخشی‌های فلسفه
آلن دوباتن


📚🎧
3-1

در رنج ولی با خویشتن‌داری.
فصل سوم ؛
تسلی‌بخشی هنگام ناکامی

.....

کسانی‌که به‌ما زخم زده‌اند،
به‌جای آن‌که احساس گناه
کنند، در واقع از ما متنفر
می‌شوند!
چراکه آن‌ها را یاد پستی
و فرومایگی‌ خودشان
می‌اندازیم..
آلن دوباتن.

Читать полностью…

کتاب دانش

...

درباره این فاجعه چه‌ می‌دانیم


قضاوت به حجت‌الاسلام
حسین موسوی تبریزی
نماینده مجلس، سپرده شد.
● او توانسته بود در سرکوب
حزب خلق، که به‌گونه‌ای به
آیت‌الله شریعتمداری نزدیک
بود، اقدام و فرمان‌های اعدام
بی‌شماری صادر کند.
موسوی تبریزی می‌گوید؛
○ امام، اول به قدوسی و
بهشتی حکم قضاوت دادند
و بعد من انتخاب شدم.
■ این یعنی تداخل قوا و
نقض قانون اساسی.
سه بازپرس ویژه؛ مجتبی
میرمهدی ( پیشینه‌اش در
دسترس نیست )
حسین دادگر؛ از حقوق‌دانان؛
● نامه‌ای به مسولان
فرانسوی نوشت: اجازه
اقامت امام و ... دادگر
روش‌های تند اسلامی را
می‌پسندید. و نقیبی ؛
یکی از قضات ناشناس،
به‌عنوان دادستان دادگاه.‌
● در روزنامه اطلاعات
نوشتند؛ دادستان انقلاب
اسلامی، سید حسین نقیبی.
تبریزی گفته او از قضات
زمان شاه بوده.‌ نقیبی گفته
در آستانه انقلاب ۲۸ ساله
بوده و پرونده سواستفاده
مالی اشرف خواهر شاه را
بررسی کرده. با کمیته‌های
اسلامی نوپدید تماس گرفته،
○ عشق به محاکمه در خط
اسلام و ملایان: به زندان
قصر رفتم، ○ آقای خلخالی
را دیدم... ۵، ۶ ماه آنجا را
اداره میکردم... آیت‌الله بهشتی
پست دادستانی انقلاب مرکز
را بهش پیشنهاد داده...
قبول نکرده. در مورد
پرونده‌ها گفته که؛ سنگین
و بدون مرجع بودن.
فقط اطلاعات خودمان،
سوال، جواب، محاکمه
؛
■ هزاران نفر را اعدام کردیم.
گفته، شاه بیان کرده باید
مملکت با قانون اساسی و
عدالت قضایی اداره شود.
○ اما دکتر بهشتی که قوهٔ
قضاییه را نابود کرد را
فلسفهٔ بعثت و نبوت ؛
تعلیم و تزکیه می‌شناساند.
/ فهمش برای اهل خرد
آسان نیست /
○ جنتی، موسوی تبریزی،
آذری قمی، خلخالی، احکام
شرع را صادر می‌کردند.
نقیبی کوشش بسیار می‌کرد
تا نام و چهره‌اش پنهان بماند.
نقیبی ۳۲ تن را احضار کرد که
نام حسین تکبعلی‌زاده بین
آنها نبود.
دو دلیل ؛ یا نمی‌خواستند
همه‌چیز برای بازماندگان
فاش شود یا از قبل با
تکبعلی‌زاده توافق کردند.
سید حسین نقیبی در
مصاحبه‌ای گفته؛ مردم خون
دادند و خون می‌خواهند، اگر
ما اعدام نمی‌کردیم مردم
آنها را می‌گرفتند. مردم
می‌خواستند امام هم
به‌عنوان رهبر مردم و
هم به‌عنوان مجتهد
جامع‌الشرایط صلاح دانستند
که محاکمه انجام شود.
● اسدالله مبشری عکس
تیرخورده اعدام‌شدگان ؛
به‌جای تیر به قلب، دستگاه
تناسلی و لگن خاصره را
نشانه گرفتند. ○ خمینی
گفته "غرض این است"
یعنی هدف انقلاب ارتکاب
چنین رفتاری است. بهشتی
با این روش موافق بوده.
نقیبی ؛ زیبایی‌ای که در روح
ایشان بود در ما اثر گذاشت.
از نگاه حکومت اسلامی
گردانندگان دادگاه رکس از
مناسب‌ترین انتخاب بودند.
بازماندگان خواستار برگزاری
دادگاه در تهران شدند که رد
شد. ○ سپاه پاسداران
نوشت اهداف دیگری در کار
است. اما مردم و گروه‌های
سیاسی این حق را داشتند.
همانطور که ملایان خود را
دلسوز نشان دادند... اجازه
این واکنش معقول رد شد.
آخودندها شعار مرگ بر شاه
سر دادند. خمینی، جمی،
آخوندهای دیگر در آتش‌سوزی نسوختند. آنان سینما رفتن
را از اساس گناه می‌دانستند.
جمی ؛ من نگفتم اینا سیاسی
هستند. ما رهبر داریم،
اطاعت واجب است. به‌گفتهٔ
ایشان، در این مملکت
تحصن حرام است.
آنها حق دارند اما روح شهدا
را ناراحت می‌کنند. شعارهایی
علیه اسلام می‌دهند.
روح شهدا؟! کسانی‌که در
زمان شاه به سینما می‌رفتند
به تعبیر خمینی به فحشا
کشیده شده بودند.

《منابع ؛ دیدگاه》

ذهن و عقیدهٔ ۵۷ی چی‌ بوده؟
با خوندن این کتاب کلی سؤال
دارم و حیرت‌زده می‌شم از
خوندنش...

📌 فاجعه سینما رکس آبادان
📌 نویسنده مجید احمدیان

Читать полностью…

کتاب دانش

نفوذ و تباهی،
حلقه‌ای است که اطراف
سیاستمداران و مقامات
دولتی را فراگرفته است..

منتسکیو

Читать полностью…

کتاب دانش

به راهی که
اکثر مردم می‌روند
شک کن.
اغلب مردم فقط تقلید می‌کنند،

از متمایز بودن نترس،
انگشت‌نما بودن
بهتر از احمق بودن است!

انیشتین

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🍃🌺


دبی فورد ؛

هرچه بیشتر
مالک خود شویم،
سر و کلهٔ افراد مناسب‌تری
در زندگی ما
پیدا می‌شود.

📚🍃🌺

Читать полностью…

کتاب دانش

هستند کسانی‌که
از آنچه دارند با شادی می‌دهند،
و پاداش آنها همان شادی‌ست.
و هستند کسانی‌که
با درد می‌دهند،
و آن درد تعمید آنهاست.
و هستند کسانی‌که
می‌دهند و از دَهش دردی
نمی‌کشند، حتی شادی هم
نمی‌خواهند و نظری به
ثواب هم ندارند؛

این‌ها چنان می‌بخشند که
در دره‌های دوردست،
بوته‌‌ای عطر خود را در فضا
می‌پراکند.
با دستِ این کسان است که

خداوند سخن می‌گوید و
از پس چشم این کسان است
که او به زمین لبخند می‌زند
..

پیامبر و دیوانه
جبران خلیل جبران

Читать полностью…

کتاب دانش

اگر قرار بود
هرکسی را که آزارم داده،
با چاقو بزنم،
باید توی هر دستم،
شش تا چاقو می‌گرفتم
.

|| آیساک باشویس سینگر
زیر تیغ
📓 |

Читать полностью…

کتاب دانش

.
تجربهٔ تاریخی نشان داده که

ایده‌های مهمل و بی‌سر‌وته
و دقیق‌تر بگویم، احمقانه،
اتفاقا آسان‌تر مغز توده‌ها
را تسخیر می‌کند.

《مسکو ۲۰۴۲ 📓
ولادیمیر واینوویچ 》

Читать полностью…

کتاب دانش

.
با نوشیدنِ اولین جرعه از علم

شما بی‌خدا خواهید شد.
اما در انتهای لیوان
خدا منتظر شما خواهد بود!

👤 ورنر هایزنبرگ
؛
فیزیکدان آلمانی. برندهٔ نوبل فیزیک.
ورنر کارل هایزنبرگ؛ دانشمند،
از پیشگامان فیزیک کوانتومی.

Читать полностью…

کتاب دانش

📌برترین کانالهای Vip درتلگرام

👈🏻 ادبیات 👉🏻

👈🏻 قانون جذب 👉🏻

👈🏻 آموزش زبان👉🏻

👈🏻علمی👉🏻

👈🏻 موسیقی👉🏻

👈🏻 حقوقی 👉🏻

👈🏻 روانشناسی 👉🏻

👈🏻 درمانی 👉🏻

👈🏻موفقیت👉🏻


پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻



کدهای کیهانی 🔮



🔷مسیرموفقیت‌رابا ما طی‌کنید🔷

Читать полностью…

کتاب دانش

📚🎧

2-3 بخش سوم

برای خوشبختی به
چه‌چیزی نیاز دارم
اصلا سؤال چالش‌برانگیزی
نیست وقتی پولش مهم
نباشد.
برای زندگی سرشار از
تندرستی به چه‌چیزی
نیازمندیم ممکن است
دشوارتر باشد وقتی
مبتلا به سردرد باشيم

تسلی‌بخشی‌های فلسفه
آلن دوباتن

Читать полностью…

کتاب دانش

💬
وقتی زندگی دائما
در حالت تهدید است،
اخلاق جای خود را
به بقا می‌دهد، و این
انتخاب فردی نیست.
وضعیت روانی تحمیل‌شده‌ست.

جسیکا بنجامین

Читать полностью…

کتاب دانش

.
دَر درونِ مَن همیشه

دو ابله وجود داشته است
یکی به‌جز ماندن در مکانی
که هست هیچ نمی‌خواهد

وَ دیگری تصور می‌کند که
در آیندهٔ نزدیک، زندگی
ممکن است اندکی کمتر
سهمگین باشد..

ساموئل بکت

Читать полностью…

کتاب دانش

.
دلشکستگی‌ها می‌گذرند،
ولیکن خاکی که از آن
برمی‌خیزد به‌جای می‌ماند
و هیچ‌چیز بر آن اثر نمی‌کند... .

[ قطعات تفکر
ص ۶۲
امیل_سیوران
]

Читать полностью…

کتاب دانش

🧨✔️دسترسی ویژه به خبرهای داغ✔️🧨


☑️برای داشتن این مجموعه در مدت ☑️محدود،
با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🔻

جهت هماهنگی در لیست🫱🏼‍🫲🏼
@HHo_bb

Читать полностью…
Subscribe to a channel