1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
☑️🔻دسترسی ویژه به کانالهای علمی آموزشی☑️🔺
🟢 برای داشتن مجموعه کانالهای پروکسی و فیلترشکن رایگان و متصل در مدت محدود، با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🟢
جهت هماهنگی در لیست و رزرو تبلیغات 👇
@HHo_bb
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گلین فلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
قسمت ششم و هفتم
اگر پلیس با کسیکه
مرا میشناخت
صحبت میکرد زود
متوجه میشد که من
اساسا بهندرت به ساحل
میروم و هرگز قهوهام
را برای لذت بردن از
صبح به آنجا نمیبرم
پوست سفیدم نشان
میدهد زیاد زیر
آفتاب نبودم
قسمت پنجم و ششم 👉
.
قسمت ۱۱
دوباره تنها شد. دوباره با آن '
خلوت کرد و نمیدانست باید چه
کند. هفت.
نمیدانست چطور ظرف سهماه
کار به اینجا کشید. عاقبت طوری
شد که همهٔ اطرافیانش میدانستند
که تنها احساسی که در دل دیگران
بیدار میکند این است که رفتنی
است و عاقبت جا را خالی کند و
بهعذاب خود پایان دهد. خوابش
کمتر شد. به او تریاک و مورفین
دادند... افسردگی گنگ، بار خاطرش
را سبک میکرد. غذاهای مخصوص
در دهانش پیوسته بیمزهتر میشد... گراسیم پيشخدمت جوانِ همیشه
پاکیزه، لگنش را بیرون میبرد.
ایلیچ گفت: گراسیم مرا ببخش،
چارهای ندارم...
' چه حرف ها میزنید ارباب، شما
مریضاید... ایوانایلیچ یکبار از
دیدن رانهای لاغر خود وحشت کرد..
گراسیم او را به کاناپه رساند.
پاهایش را روی بالش گذاشت.
ایوانایلیچ بیش از همه از دروغ
اطرافیان ناراحت بود که او را بیمار
عادی میدانند نه محتضری درحال
مرگ. جرئت نداشت فریاد بزند بس
کنید. دست از این دریوریها بردارید. میدید که
هيچکس غم او را نمیخورَد
زیرا هيچکس نمیخواهد
حتی حال او را درک کند.
فقط گراسیم، حقیقت حال او را
میفهمید... گفت: عاقبت همه یکروز میمیریم. تلخترین رنج ایوانایلیچ
اين بود که هيچکس آنجور که
میخواست غم او را نمیخورد.
گاهی بعد از رنجی طولانی دلش
میخواست کسی برایش مثل طفل
بیماری غمخواری کند. ناز و نوازشش
کند، ببوسدش، دلداریاش بدهد یا
برایش اشک بریزد. ... ایوانایلیچ دلشمیخواست گریهکند.
بههمینخاطر غمخواری گراسیم
باعث دلخوشیاش بود.
تا اینکه همکارش شِبک به
ديدنش آمد ... ایوانایلیچ
بهعوض اینکه گریه کند و نوازش
بخواهد حالتی جدی و سخت و
حاکی از ژرفاندیشی بهخود گرفت...
اظهارنظر دربارهٔ حکم دادگاه استیناف...
{{ تولستوی بهجای فلسفهبافی،
داستان را به پرتگاه مقابله برده.
در این کتاب با رگههایی از اگزیستانسیالیسم مواجهیم:
( هستیگرایی ) مردی که در
زندگی دنبال معنایی وجودمحور
بوده و پوچی دنیا از حقیقت را
درک کرده. همونجا که خوندیم توی
بازی با دوستاش بازی رو فراموش
ميکرد: میخواهد از مواجهه با
حقیقت فرار کند.
تولستوی از نقش پزشک نیز غافل
نمیشود. ایلیچ سختی بیماری را
دروغ میداند.
شلیک به روح: هیچ ندای درونی در
من نیست. و حالا گلایه از خدا. }}
|| مرگ ایوانایلیچ
_لئو تولستوی
ترجمه سروش حبیبی
نشر چشمه
ادامه دارد |
...📚📖
<< دنیا جای عُشاق نیستُ
هیچوقت هم نمیشود ..
📓جنوب_بدون_شمال.
بوکوفسکی >>
🔹🔹🔹
سیاستمدار کسی است که
میتواند بگويد فردا، هفتهٔ آینده،
ماه آینده و سال آینده
چه اتفاقی خواهد افتاد ...
و سپس توضیح دهد چرا
هیچکدام اتفاق نیفتاد!
[ چرچیل ]
@ktabdansh 📚
.
ساتوشی ناکاماتو میگوید:
وقتی که انسان
قابلِ اعتماد نیست،
اخلاق، حرفِ مفت است .
▪️بنابراین:
💠 وقتی نامَت
پیش از حضورت
اثر بگذارد؛
معامله تقریبا تمام است.
💠اعتبار ؛
بزرگترین اَهرُمِ توست.
📚کتاب دانش
...📚🌿🍀
══ 🔻 ══ ❥
🛑 فــانــوس
◉ Fanoos7277
🛑 سڪــوت ذهن
◉ SiLence•of•mind2
▪️▪️
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گلیَن فلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
قسمت پنجم و ششم
زنگ خانه بهصدا درآمد.
خیلی عادی انگار که
پیتزا آورده باشند
به سمت در رفتم
دو کارآگاه درحالی
وارد شدند که در
پایان ساعات شیفتشان
قرار داشتند و سطح
هوشیاریشان به
پایینترین حد رسیده بود
قسمت سوم و چهارم 👉
...
.
نخستین فیلسوف اخلاق در غرب و
ابداع واژهٔ فلسفه را به سقراط
نسبت میدهند.
شوپنهاور نوشته:
افلاطون قدسیست،
و کانت حیرتانگیز.
|| ضیافت افلاطون |
قسمت ۶.
پس زئوس چارهای انديشيد؛
آنان از بینوایی در آغوش هم
میمردند پس ... راهی برای تداوم
نسل انسان انديشيد. ...
دونیمهٔ نر و ماده باهم سبب تلذد
و بهرهمندی یکدیگر شوند... با
این پیوند است که ما میخواهیم
زخم جدایی را شفاداده و تحمل
دوری را پذیرا نمیشویم... اگر
علتش را بپرسید نمیتوان پاسخ
داد! چیزی ماورای روح و جان است.
پس هریک از ما نیمهٔ انسانی دیگر
است. ما از ازل چنین بودهایم و این
را عشق مینامیم. يقينا رسیدن به
این سعادت در روزگار ما نایاب
است. هرچند که پوزانیاس و
آگاتون طبیعت مردانه داشته باشند،
( همينجا رجوع کنید به مستند
سقراط، گویا آن زمان کارهای
ناپسند ... رواج داشته در شروع
کتاب هم به این مسئله اشاره کردم )
آروکسی ماخوس گفت: سقراط و
آگاتون در هنر عشق استادند و
زبردست.
آگاتون گفت: سقراط میخواهد
مرا مضطرب و محسور گرداند،
تا دستوپای خود را موقع
سخنرانی گم کنم و هرچه میدانم
فراموش کنم.
سقراط: آگاتون تو در صحنهٔ نمایش،
در برابر انبوه جمعیت، کوچکترین
اضطرابی نداشتی، حال در این جمع
کوچک چنینی؟
آگاتون گفت: در حضور این نخبگان
و اهل فضل و کمال اینگونه است!
فدروس صحبت آنان را قطع کرد:
آگاتون، اگر به سؤالات سقراط
جواب بدهی، او بدون کوچکترین
توجهی به ما به گفتوگو ادامه
خواهد داد. اما اول ستایش
خداوند عشق را دنبال کنید و
سپس بحث آزاد کنید.
آگاتون گفت: فدروس حق با توست
اما هیچکدام از معرفت ذات پروردگار
سخن نگفتند... میگویم که خدای
عشق، زیباتر از خدایان دیگر است.
و جوانی او پاینده و ابدی است.
عشق را با پیری دشمن است و پیری
را پیش عشق جایی نیست.
اگر اروس ( خدای عشق ) در آن
زمان در میان دیگر خدایان بود، به
زنجیر کردن و بریدن اعضا
نمیپرداخت. چنانکه هومر در
ستایش او برآید که ؛ پاهای او لطیف
و نازک است هرگز آن را بر روی زمین نمیگذارد.
مستند سقراط اینجا 👉
بیش از ۶۰ مستند متفاوت در
کانال موجود هست، با
#مستند #ویدئو_مستند
بالای صفحه جستجو کنید.
' زینت انسان سهچیز است:
علم، محبت، آزادی. افلاطون '
اين مطالب ادامهدار است
ترجمه محمدعلی فروغی
...📚📖
عشق اصلا به چهکاری میآد؟
سادهست؛
تقسیم کردنِ زجرِ زیستن.
📓 هرچهباداباد؛ استیو تولتز
.
#مطالعه 📖 #زوربای_یونانی
ترجمه محمود مصاحب
انتشارات نگاه
قسمت پایانی؛
در این فکر بودم که ما عجب
زندگی اسرارآمیز و حیرتانگیزی
داریم. افراد بشر بایکدیگر برخورد
میکنند و بعد چون برگهای
درختی که دستخوش باد پائیزی
شده باشند از هم جدا میشوند.
انسان بیهوده میکوشد تا مگر
تصویری از سیما، اندام یا حرکات
کسی را که دوست دارد برای
همیشه در ذهن و وجود خویش
محفوظ بدارد، ولی چند سالی
که گذشت حتی بهخاطر نمیآورد
که چشم محبوبش آبی بوده
یا سیاه؟ چرا روح آدمی از هوا
ساخته شده باید از فولاد باشد.
یا میبایست گریه کنیم یا مست
و خراب شویم.
ارباب جدائی ما برای همیشه
خواهد بود. مغز انسان به مثابه
دکانداری است آنقدر دریافتم،
آنقدر پرداختم، نفعم، ضررم.
هیچگاه همهچیز را به خطر
نمیاندازد حرامزاده سخت به
زنجیر بسته است. اگر زنجیر
گسسته شود کار مغز بیچاره
ساخته است.
تو خوب میفهمی ارباب، بههمینعلت، هيچگاه در آسایش نخواهی بود.
احساس کردم در درونم کلیهٔ
رشتههایی که مرا به شهامت و
امید پیوند میداد بتدریج میپوسید
و متلاشی میشد. زوربا برخاست
رو به ساحل رفت هیچگاه او را ندیدم.
راه افتادم... به صراحت و سادگی
ضربهٔ شمشیری از هم جدا شدیم.
دریغا که انسان حتی به روح خود
اعتماد و اطمینان ندارد.
پنج سال گذشت... کارتهایی از
زوربا در رومانی و سیبریه دریافت
میکردم؛ ازدواج کرده بود. زمین
دهان میگشود و دوستیها و روابط شخصی را بهکام خود فرو میکشید.
زمان قحطی در آلمان بود... زوربا
نوشت: یک سنگ سبز زیبا یافتم،
زود بیا. ولی نرفتم. سایهٔ زوربا
همواره در اطرافم پرسه میزد،
عشق نیرومندتر از مرگ است.
شبی که در خواب عمیقی فرورفته
بودم، زوربا را دیدم، حس کردم
قلبم دارد میریزد... حس کردم
زوربا درحال مرگ است... یک هفته
مقاومت کردم، کاغذ برداشتم و
نوشتم، تصویری زنده و تا سرحد
امکان مشابه او.
پس از چند هفته تاریخ زندگی
زوربا را بهپایان رساندم. در تراس،
خورشید درحال غروب بود.
دخترکی روستایی نامهای بهدستم
داد... از دهکدهای نزدیک سیبریه
بود... آموزگار مدرسه نوشته بود:
آلکسیس زوربا ساعت ششبعدازظهر
چشم از جهان فروبست...
آموزگار توجه کن؛ اگر کشیشی
آمد تا از من اعتراف بگیرد، یا
مرا تقديس کند و شعائر مذهبی
را بهجای آورد، به او بگوئید که
فورا از اینجا خارج شود و مرا
نفرین کند. من در زندگیام
بهاندازهٔ کوهها معصیت و گناه
کردهام ولی هنوز هم این کار را
کافی نمیدانم. مردانی نظیر من
باید لااقل هزاران سال عمر کنند. شببخیر. این آخرین سخنانش بود.
پایان.
نیکوس کازانتزاکیساین کتاب ( ۴۶۰صفحه در ۲۲ قسمت)
۱۸ فوریه ۱۸۸۳ جزیرهٔ کرت؛
تحت اشغال دولت عثمانی.
شاعر، نویسنده، خبرنگار،
نمایندهٔ سازمان ملل در یونسکو ...
با یک رأی کمتر از کامو به
جایزهٔ نوبل ادبیات نرسید
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽
/channel/addlist/N_TYyQllqqhiZGY0
راستی چهمیکنید؟
نان هنوز هست؟
جاان هنوز هست؟
روی شانههایتان که ساحل من است
از غرور صخرهها نشان هنوز هست؟
چشمهایتان که بیدریغ میگریست
مثل آفتاب مهربان هنوز هست؟
منکه فکر میکنم فریب خوردهایم
چاره چیست ؛
در من این گمان هنوز هست .. !!
...📚
.
قسمت ۱۳ 📖 #رمان
ژاک در ردیف اول، صورتش پر
از اشک بود... آقای برنار
ازجابرخاست ... و گفت: بیا این
کتاب مال تو... همان نسخهای که
در کلاس میخواند. ... یکبار که
ژاک به سوال، خوب جواب داده
بود آقای برنار او را عزیزدردانه
خطاب کرد؛ بله من به کورمری
علاقه دارم، به همهٔ بچههایی که
پدر خود را در جنگ ازدستدادهاند
علاقه دارم. من هم در جنگ بودم ...
زمین سبز جایی بود که بچهها
برای حفظ برتری دعوای تنبهتن
میکردند؛ خواه فحش داده باشند
یا تهمتزده باشند. حتی
شجاعترین آنها از دلهره نمیتوانست
حواس خود را جمع کند...
ژاک و مونزو پا به زمین سبز
گذاشتند، هواداران پیشاپیش آنها... ضربههای پیدرپی ژاک و ضربهای
جانانه به چشم، مونزو روی زمین
افتاد.. نعرهای چون نعره
سرخپوستان از هواداران ...
ژاک فاتح شد ... ناگهان
صورت شکستخوردهٔ کسیکه
او را کتک زده بود اندوه تلخی
بر دلش فشرد. اینجا بود که
فهمید جنگ خوب نیست. چون شکستدادن هر انسانی همانقدر
تلخ است که شکست خوردن از او.
در کلاس درس مونزو غایب بود
و ژاک یکچشمش را بست،
(شکلک چهرهاش را درآورد ..)
و آقای برنار سر بزنگاه او را دید و
تنبیه بدنی شد... دو روز بعد هم
مدیر او را خواست؛ کاشکی خریت
نکرده باشی.. ژاک که دید او زنده
است، دلش آرام شد... مدیر طاس
مدرسه گفت: یکهفته باید در زنگ
تفریح روبهدیوار بایستی...
ژاک روبهدیوار بود، ... آقای برنار
خندید ؛ فقط تو تنبیه نشدی،
هردویتان تنبیه شدید. راستی
پشهچی چه مشت محکمی داری..
حالا ژاک دیگر چهلساله بود و
کوچولو خطاب نمیشد.
جنگ دوم جهانی او را از یادش
نبرده بود. آقای برنار درگیر
جنگ شده بود، مخالف هیتلر بود...
پانزدهسال بود که ژاک بهدیدن او
میرفت تا او بتواند بهسوی کشفیات
بزرگتر برود. آقای برنار به ژاک، پیر
و فلوری گفته بود شماها بهترین
شاگردان من هستید. تصمیم
گرفتهام شماها را برای گرفتن
بورس... معرفی کنم. /ص ۱۲۶
در دنیا فقط دو قدرت وجود دارد:
سرنیزه و اندیشه، سرانجام سرنیزه
مغلوب اندیشه میشود. پس به
اندیشه معتقد باشیم. حتی اگر
قدرت برای فریفتن ما، نقاب عقیده
یا رفاه به چهره خود بزند. نالهوزاری
دوای درد اندیشه نیست، کافی است
در راه نجات آن بکوشیم.
[ کتابِ فلسفهٔ پوچی؛ آلبر کامو]
📚 آدم اول
👤 آلبر کامو
ترجمه منوچهر بدیعی
انتشارات نیلوفر
ادامه دارد
...📚📖
.
[ #روانشناسی ]
فهرست سود و زیان را مقایسه کنید؛
تحلیل آن عزم و تصمیم و تعهد
شما را افزایش میدهد.
اغلب ما درطول روز خیالپردازی
میکنیم؛ صحنههای خوشایند را
تصور میکنید یا ترسناک؟
تمرین سادهٔ آرامش اضطراب را
از بین میبرد!
پرت کردن حواس، انواع گوناگون
دارد.
ذهن؛ سرگرمیهای معمایی،
جسم؛ ورزش و یا انجام کارهای
سازنده؛ مانند منظمکردن امور
عقبمانده. " نمیتوانم حواسم را
جمع کنم یا حوصله ندارم" توجیه
است. اضطراب شما را افزایش
میدهد. پذیرش احساسات منفی
به کاهش اضطراب کمک میکند:
کسی نمیتواند در تمام لحظات، شاد،
باشد، وقتی احساس شکستخوردهها
را دارید، عزتنفس خود را
ازدستمیدهید.
روش خیالترسیده را تکرار کنید.
بعضیها طلاق میگیرند، درآمد
محدودی دارند، استعداد کمی
دارند، چاق هستند، نقص دارند،
اما مسئله این است که
چهکسی غیرمنطقی است؟؟
و مهمتر این که؛ با تحقیر دیگران
هراسی بهدل راه ندهیم.
اینها را بپذیریم تا تبدیل
به نیرویی مثبت شوند.
اما اگر انکار کنید اسباب دردسر
میشود. بپرسید این باور برای من
چه فواید و زیانهایی دارد؟
هنگام ناراحتی انرژی خود را صرف
برخورد با مسئلهٔ مزاحم کنید.
رمز درمان موفق، کامل شدن نیست.
مشکلات جدیتر به زمان بیشتری
نیاز دارد. بله، حق با شماست،
مشکلی در کار شما وجود دارد؛
منتها شما نمیدانید چگونه
با آن برخورد کنید.
معتقدم هرچه بیشتر پافشاری کنید، نبردهای شما شیرینترین پیروزی
میشود.
اضطراب شما به رؤیا شبیه است :
مسائل مواقعی بهصورت نمادی تغییر
شکل میدهند بهطوریکه شناسایی
آنها دشوار میشود، راهحل، البته
برخورد با مسئلهای است که از آن
اجتناب میکنید و این مستلزم ابراز احساسات شماست.
در فصل بعد لمس مشکل
را میآموزیم."
قسمت قبل 👉
از حالبد بهحال خوب
دکتر #دیوید_برنز
ترجمه مهدی قراچهداغی
انسانیکه حقيقتآ قدرتمند است
نیازی به تعریف دیگران ندارد.
همچنانکه شیر از تحسین گوسفندان
بینیاز است. _ ورنان هاوارد
📚🍃🌾
#فیلم_کوتاه
زندگی مرگ The Life Of Death
کارگردان مارسین دابینیس
محصول 2015
ابلیس مرگ در شهر گشت و گذاری
میزند و حاصلش فضای طنز
تلخی را پدید میآورد.
@ktabdansh
📚📖
گناهِ یک مرد،
صرفا او را جسورتر میکند،
اما گناهِ یک زن،
او را رسوا.
کتابِ اعترافات فرنی لنگتون
سارا کالینز
..
.
[ #روانشناسی ]
📌 لمس مشکل
واقعیت این است که روبروشدن
با مشکلِ مسئلهٔساز اغلب به از بین
بردن ناراحتی منجر میشود. ○◇
الگویی که توسط خانواده یا...
اعتقاد دارند که حرفهای بدی را
نزنید یا همیشه شاد باشید؛ افتضاح
است. نتیجه؟ در موقع ناراحتی اصلا
نمیدانید چه بکنید. شما حق دارید
عصبانی باشید. گاهی دوست نداریم
احساس خود را با دیگران درمیان
بگذاریم. مثلا همسر شما بهتنهایی
مسافرت کند، حسادت میکنید یا...
📎پس احساس خود را
سرکوب نکنید. چگونه؟ مهارت
برقراری ارتباط را شروع کنید.
مطرح کردن احساس خشم و
دلخوری، سبب تهدید نیست، بلکه
اسباب نزدیکیست. 📌
علت ناراحتی من چیست؟
لزومی به احاطه بر تمامی آنها
ندارید. برخورد با ترس، اثرات
درمانی دارد بهشرطیکه وقت و
حوصله داشتهباشید.
📌 غلبه بر ترس؛
۱- باور خفهشدن، ازدستدادن کنترل؛
یا حملهٔ قلبی، پس حملهٔ قلبی را
در عمل آزمون کنید.
۲- روش بهظاهر نادرست؛ بهجای فرار
از اضطراب، آن را بهمبالغه بگیرید.
۳- تمرین حملهٔ خجالت؛ بهعمد کار خندهداری انجام دهید.
۴- غرقهسازی کنید؛ بگذارید همهٔ
نشانههای ترس شما را بگیرد. یا
بهتدریج در معرض ترس قرار بگیرید.
۵- پرتکردن حواس؛ با پرداختن بهکار شدید ذهنی؛ مطالعه، جدول حلکردن...
یا سرگرمی مورد علاقه، پذیرش، با
نوشتن انتقاد از خود، عامل اضطراب
را از خود دور کنید.
۶- برگهٔ روزانهٔ روحیهسنجی: مسبب نگرانی، خطاهای شناختی، تحلیل
سود و زیان، فهرست فواید و
زیانها، همه را بنویسید و مهمتر
از همه: بهجای پیشبینی شکست،
بهخود تلقین کنید
که اوضاع عالی است.
۷- لمس مشکل: زندگی خود را مرور
کنید. شجاعت روبرو شدن آشکار
با مشکل،
حال شما را بهتر میکند :)
حالا بگوئید کسیکه از رانندگی در
بزرگراه میترسد و دچار هراس
میشود چکار باید بکند؟
کسیکه تمرکز خود را هنگام
درسخواندن یا کارکردن از دست
میدهد چی؟
فصل بعد یاد میگیریم.
قسمت قبل 👉
سورن کییرکگور میگه:
جرئتکردن یعنی از دستدادن
تعادل برای لحظهای،
اما جرئتنکردن یعنی
ازدستدادن خود برای همیشه.
از حالبد بهحال خوب
دکتر دیوید برنز
ترجمه مهدی قراچهداغی
...📚🌿🌾
.
دکتر با صدایی که از آن ناامیدی
احساس میشد گفت: گوش کنید،
من باید بروم. بعدا خودم خواهم
آمد. باید دستیارم را نزد همسرم
بفرستم. او تنهاست.
آبوگین حرفی نزد. درشکه لمبر
میخورد. صدای سنگریزههای زیر
چرخها شنیده میشد. درشکه
مسیرش را بهسمت حاشیه شنی
ادامه میداد. کریلف با بیقراری
جابهجا شد و در نهایت ناامیدی به
اطرافش نگاه کرد.
پشت سرشان میشد جاده را که
با نور ستارگان روشن شده بود
و بیدهای اطراف رودخانه را که
در تاریکی فرورفته بودند، دید.
سمت راستشان دشتی به پهنا و
بیکرانی آسمان قرار داشت. این
طرف و آن طرف در فواصل مختلف،
احتمالا در گودالهای زغالسنگ،
نورهای ضعیفی بهچشم میخورد.
سمت چپ و به موازات جاده، از
تپهای که با بوتههای کوجک پوشيده
بود گذشتند. بر فراز تپه، نیمهٔ ماه،
بزرگ و قرمز، بیحرکت ایستاده بود.
مه کمی از آن را پوشانده بود و
ابرهای کوچکی احاطهاش کرده بودند.
انگار از همهطرف مراقب بودند
جایی نرود. در همهجای طبیعت
میشد حس نومیدی و درد را حس
کرد. انگار، زمین در اتاقی تاریک
نشسته و تقلا میکند.
در خاطرات بهار و زمستان سیر
میکرد و بیتفاوت در انتظار
زمستانی که در راه بود بهسر میبرد.
از هرطرف که نگاه میکردی، با
طبیعی تاریک و بیانتها روبرو بودی
که به گودالی سرد میمانست که
نه کریلف، نه آبوگین و نه نیمهٔ ماه
قرمز راه فراری از آن نداشتند.
هرچه درشکه به مقصد نزدیکتر
میشد، آبوگین بیتابتر میشد.
جابهجا میشد، در جای خود
میایستاد و از روی شانهٔ
درشکهچی بهجلو نگاه میکرد.
وقتی در نهایت درشکه قبل از در
ورودی که کاملآ با پردهٔ کتان راهراه
پوشیده شده بود متوقف شد،
آبوگین، نفسگرفته، سرش را بالا برد
و به پنجرههای روشن طبقهٔ دوم
نگاه کرد. همراه دکتر بهسمت راهرو
میرفت و دستهایش را از شدت
نگرانی بههم میمالید. گفت: اگر
اتفاقی افتاده باشد؛ دیگر به
زندگیم ادامه نمیدهم. اما خبری از
شلوغی نیست. پس حتما وضع
مساعد است. و به صدای سکوت
گوش داد. هیچ صدایی، چه
صدای پا، چه صدای حرف زدن،
در راهرو شنیده نمیشد و با وجود پنجرههای روشن، بهنظر میرسید
اهل خانه در خواب باشند.
داستانهای کوتاه
□ دشمنها
آنتون چخوف
قسمت ۶
ادامه دارد
...📚💫
.
مطالعه 📖 قسمت ۲۴
ادامهٔ فصل ۲۹.
جولیوس جلسه را خشک و رسمی
آغاز کرد؛ چیزی را از دوستان
صمیمیم پنهان نمیکنم.... آوردن
فیلیپ به این گروه! ... حس میکنم نگرانیهایی در مورد بیماریم
وجود داره... ده سال پیش که
همسرم مرد، هيچوقت مطمئن نیستم
از وحشت اون حادثه خلاص شده
باشم... با افراد زیادی رابطه داشتم
... که کنار کشیدند... چشمانداز
درمان بهمثابهی توالی برانگیختن
هیجان و بهدنبالش یکپارچگی و
درک متقابل. نظرات گروه
دربارهٔ فیلیپ و خشم پَم از او...
جولیوس با اعتقاد یک مبلغ مذهبی
باور داشت که هرچه اعضای
بیشتری در تعامل و همفکری
شرکت کنند، گروه مؤثرتر خواهد
بود. اندیشید گروه را به کدام سو
هدایت کند. خودافشاگری هر
رواندرمانگری دو جور پیامد
داشت؛ اول آنچه خودش از این
افشاگری به آن میرسید و دوم
الگویی که در این زمینه برای گروه
فراهم میآورد.
پیش از تشخیص ملانوم... کلید
ماجرا همینجاست. حکم مرگ برای
همهٔ ما صادر شده... وقتی موضوع
مهمی هست که دربارش حرف زده
نمیشه، دربارهٔ هیچ موضوع مهم
دیگهای هم نمیشه حرف زد.
کار من اینه که موانع رو بردارم...
فقط یکراه وجود داره که ناراحتم
کنین، و اون اینه که ازم
فاصله بگیرین. مردم تمایل دارن
از کنار قضیه رد بشن.
فیلیپ گفت: شاید مردم میترسن
با یه مصیبتزده روبرو شن؟
پم گفت: مدام دنبال دلداریهایی
هستم که بهت بدم. نابوکف زندگی
رو جرقهای میان دو گودال تاریک
همسان توصیف کرده بود، پیش از
تولد و تاریکی پس از مرگ.
و چقدر عجیبه که ما برای دومی
اینقدر نگرانیم وبه اولی اینقدر
بیتوجه.
فیلیپ گفت: شاید نابوکف
( نویسندهٔ روس، کتاب لولیتا )
این نکته رو از شوپنهاور کشرفته
که گفته: بعد از مرگ همانی میشویم
که پیش از تولد بودهایم.
پم فریاد زد: مشاور شدنت، چه
شوخی وحشتناکیه!
فیلیپ پاراگراف سوم رسالهٔ
شوپنهاور با عنوان ملاحظات
افزوده بر آموزههای بیپایگی را
اینطور خواند:
انسان با شگفتی تمام، پس از
هزاران هزار سال نیستی، ناگهان
خود را مییابد؛
برای مدتی زندگی میکند؛ و
پس از آن دوباره، دورهای
بههمان اندازه طولانی از راه
میرسد که دیگر نباید باشد.
گیل گفت: ارابههای بزرگ توپ
بهحرکت دراومدهاند!
فیلیپ اضافه کرد: شوپنهاور روزش
را با خواندن آثار اپیکتتوس فیلسوف
رومی قرن دوم میلادی و اوپانیشادها
یکی از متون کهن و مقدس هندوها به
پایان میبُرد.
ص ۳۴۰
درمان_شوپنهاور
دکتر اروین_دیوید_یالوم
ترجمه دکتر سپیده حبیب
نشر قطره
■ ادامه دارد
...📚📖
کتابِ آزارشان بهمورچه هم نمیرسید
* نوشتهٔ ؛ اسلاونکا دراکولیچ:
یک رمان تاریخی سیاسی،
شما را به اندیشیدن و پرسیدن
سؤالات متعدد وادار میکند. خواب
شما را مختل میکند ...
کتابِ تصویر دوریان گری
* نوشتهٔ اسکار وایلد:
سبک گوتیک ( وحشت و عاشقانه )
یک رمان فلسفی، اخلاقی ...
کتابِ چرا مسیحی نیستم
* نوشتهٔ برتراند راسل
دیدگاه آزاداندیش، تلفیق دین و
سیاست. شک، تردید و عصیان ...
کتابِ نان و شراب
* نوشتهٔ اینیاتسیو سیلونه
شاهکار قرن بیستم. آزادی
سیاسی و جامعه. خرافات ...
چهار کتابِ متفاوت، تاثیرگذار
و پرمحتوا.
سبک متفاوت مطالعه؛
خلاصهنویسی بهطوریکه
با داستان و تکههای مهم کتاب
همراه هستید.
لطفا در نظرسنجی شرکت بفرمایید.
چون زیبا میخوانید؛
زیبا میاندیشید. ♡
متشکرم که در نظرسنجی شرکت
میکنید.
📚📖 کتاب دانش
.
✨
با حسرتِ دیدار چه شبها که
سحر شد
این عمرِ منّ توست که بیهوده
هدر شد
هرگاه نسیمی بهسَرِ زلفِ تو پیچید
خاکسترِ افروختهام زیرُ زِبَر شد
تا آمدم از وعدهٔ دیدار بپرسم
لبهای تو محدود به اما و اگر شد
از چشم تو افتادم و دیدم که
بهجُز من
هر قطره که از چشم تو افتاد
گوهر شد
در کوزهٔ خشکیده نَمی
راه ندارد
بیچاره نگاهی که بهامیدِ تو
تَر شد ..
🖊#حسین_دهلوی
📕 آشفتگی
@ktabdansh
✨🌖
💬
💢 من بهآن خدایی
که زندگیِ یک زنی را بهباد میدهد
تا روحِ مردی را رستگار کند،
ایمان ندارم...
📖 زندگی کوتاه است
🖊 یوستین گردر
برعکس این قضیه هم وجود داره ...
.
همیشه وقتی آدمها
دارند دروغ میگویند قیافهای جدی
بهخود میگیرند.
همیشه دلایل کمی برای حقیقت
وجود داره اما برای دروغگفتن
تا دلت بخواد دلیل هست.
دلیل اینکه کسی دروغ میگوید
تقریبا همیشه جالبتر از
خود دروغ است.
آدمها پیش از آنکه دروغ بگویند
حقیقت را ناقص میگویند.
گیجکنندهترین اقدامیکه علیه خویش
میتوانیم بکنيم این است که
بکوشیم قلبمان را بهچیزی
قانع کنیم ، که مغزمان میداند
. .. یک دروغ بزرگ است.
...📚🍀
.
این حرف تأثیر بیشتری بر کریلف
گذاشت تا صحبت از انسانیت یا
شغل پراهمیت پزشکی.
لحظهای فکر کرد و با صدایی شبیه
ناله گفت: بسیار خب، برویم!
با سرعت و گامهای مطمئن به
اتاق مطالعهاش رفت و فراک پوشید
و بازگشت. آبوگین که خیالش راحت
شده بود، دور و بر دکتر بیقراری
میکرد و همانطور که در پوشیدن
بارانی به او کمک میکرد، پاهایش
را به زمین میکشید. بعد دنبال او
از خانه بیرون آمد.
بیرون هوا تاریک بود اما از ورودی
خانه روشنتر بود. قد بلند و پشت
خمیده و ریش بلند و نازک و بینی
عقابی دکتر در تاریکی بهوضوح
دیده میشد. سر بزرگ آبوگین و کلاه
کوچک بچه مدرسهایها ، که بهزور
سرش را میپوشاند حالا بههمراه
صورت رنگپریدهاش بیشتر نمایان
بودند و شالش که تنها از جلو سفید
نشان میداد از پشت زیر موهای
بلندش پنهان شده بود.
آبوگین همانطور که به دکتر کمک
میکرد سوار درشکه شود، منمن
کنان گفت: میدانم چقدر باید
سپاسگزار این بزرگواری شما باشم.
باید هرچه سریعتر خودمان را به
آنجا برسانیم. لوکا' لطفا تا آنجا که
میتوانی، تندتر برو. همسفر خوبی
داریم.
درشکهچی بهسرعت حرکت کرد.
ابتدا ردیفی از ساختمانهای تاریک
که گرداگرد حیاط بیمارستان
امتداد يافته بودند که کمرتگتر از
اطراف بهنظر میرسید. سپس
درشکه وارد سایهٔ متراکمی شد که
بوی رطوبت و قارچ میداد و در
آن صدای خشخش درختها به
گوش میرسید. کلاغها که از صدای
چرخهای درشکه بیدار شده بودند
در میان شاخوبرگ تکانی خوردند
و صداهای غمانگیز کشداری
درآوردند، انگار میدانستند پسر
دکتر مرده و همسر آبوگین بیمار است.
بعد از آن درختان جدا از هم و
بوتهها پدیدار شد. برکهای که روی
آن سایههای سیاهی خوابيده بودند
با نور تیرهای روشن شد و درشکه
روی زمین همواری پیش رفت.
کریلف و آبوگین تقریبآ در تمام راه
ساکت بودند. تنها یکبار آبوگین
آه عمیقی کشید و زیر لب گفت:
شرایط دردناکی است. وقتی با
خطر ازدستدادن نزدیکانمان
روبرو میشویم، بیشتر دوستشان
داریم. وقتی درشکه بهآرامی از
کنار رودخانه میگذشت، کریلف
ناگهان تکانی خورد ، انگار پاشیده
شدن آب به اطراف ترسانده باشدش
و خودش را چندبار تکان داد.
داستانهای کوتاه
□ دشمنها
آنتون چخوف
ترجمه فروزان صاعدی
قسمت ۵
ادامه دارد
...📚✨
...
خلاصه که این دزدان بیابانی و
این جانوران وحشی ، ایران و
ایرانیان را گرسنه و بیسامان
کردند.
درد بیدرمان اینکه هنوز ما دست
از بندگی و تقلید ایشان و اطاعت
آئین و کیش آنان برنداشته و
چنگزدن به امامت و خلافت را
مایهٔ سعادت و نیکبختی و ابواب
رفاه و ترقی خویش پنداشتهایم.
ولتر مینویسد من عجب دارم از
مردم دنیا که در هر مسئله به
کمال فطانت و نهایت عقل و
دقت، کوشش خویش را بهکار
میبرند و موشکافی مینمایند
جز در مسئلهٔ دین که نهتنها پا
روی عقل خود گذارده بلکه سفیه
و دیوانه میشوند و چيزهايی را
باور میکنند که هیچ طفل نادانی
باور نمیکند و حرفهایی میزنند
که ابدا هیچ احمق و ابلهی نمیزند.
کتابِ سهمکتوب
اثر میرزا آقاخان کرمانی؛ تحتتأثیر
اندیشههای میرزا فتحعلی آخوندزاده
ویرایش بهرام چوبینه
➖➖➖
چون مار ارقم است
جهانگاه آزمون
کاندر درون کشنده و
بیرونمنقش است.
🔹 خاقانی 🔹
@ktabdansh
📚📖
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻
داستانزندگیت روخودت بنویس
🔺مسیرموفقیترابا ما طیکنید🔻
کتاب صوتی
دختر مفقود شده
اثر گلین فلین
کتابخوان ایوب آقاخانی
قسمت دوم و سوم
سکوت. مجتمع ما
بهشکل آزاردهندهای
ساکت بود.
ماشین را که متوقف
کردم کارل هم بهجلوی
پلهها آمد.
قسمت اول و دوم 👉اینجا
یکسال مانده به انقلاب،
دکترایم را گرفتم و به ایران آمدم.
استخدام دانشگاه بودم و مشغول
تدریس شدم،
آخر سال ۵۶ وقتی حقوقم را گرفتم
با قیمت ارز نزدیک به ۷ تومان
حدود ۳ هزار دلار خریداری کردم
و به امریکا رفتم تا کارهای مربوط
به مدرکم را انجام دهم.
استاد من در امریکا با تعجب از من
پرسید چطور توانستی بعد از این
مدت کوتاه برگردی؟
گفتم با حقوق و مزایای شب عید
استادیاریام !
با کنایه از من پرسید
شما در خانهٔتان چاه نفت دارید؟
گفتم نه استاد، چاه نفت که در
خانه نمیشود.
گفت تو دکترای اقتصادی گرفتی
اما متوجه نیستی که یک چاه نفت
در خانه داری.
استادم ادامه داد؛
این ارزی که به این قیمت به تو
دادهاند که با یک ماه حقوق و
پاداش بتوانی به امریکا بیایی و
برگردی یعنی یک چاه بزرگ نفت
در خانه داری و بدون آنکه متوجهاش
باشی داری از آن استفاده میکنی.
من که استاد تو هستم در کشوری
با سرانه درآمد حدود ۱۰ برابر
کشور شما زندگی میکنم اگر قصد
چنین سفری داشته باشم باید
حداقل پنج سال پسانداز کنم.
سالها طول کشید تا به حرف استاد
پی بردم ...
✍ دکتر محمدعلی بهکیش
متولد ۱۳۲۳
دکترای اقتصاد از دانشگاه
بلومینگتون امریکا
دبیرکل اتاق بازرگانی
ایران، ايتاليا.
حسین پناهی چه زیبا گفت:
ما تماشاچیانی هستیم که
پشت درهای بسته ماندهایم ...!
دیر آمدیم ؛ خیلی دیر ..!
پس بهناچار حدس میزنیم،
شرط میبندیم و شک میکنیم ...
و آنسوتر در صحنهٔ اصلی
بازی بهگونهای دیگر در جریان است ...
از کتابِ مجموعهٔ چیزی شبیه زندگی
نه کسی را
به صداقت یارید...
نه کسی را به صراحت
دشمن میدارید...
از کدامین فرقهاید؟
_احمدشاملو