1541
📚از بَس کتاب در گِرُوِ باده کرده ایم ، امروز خشتِ میکده ها از کتابِ ماست .📚 ارتباط با ادمین : @marymdansh
#موسیقی
#موزیک_ویدئو
کتابها، واژهها،
موسیقی و هنر،
اینها همان روزنههای نوری
هستند که در دنیای
شکستهٔ شما نمایان میشوند.
🍃🎼
🎼 انریکه ایگلسیاس
enrique igoesias
t.me/ktabdansh 🎼📚
... وَ ...
این مملکت ...
هر شب ما را
با حسی از درماندگی
و ناچاری بهخواب میبرد
وصبح روز بعد
با احساسی از شرمساری
که متعلق به ما نیست،
بیدار میکند ...
✍ #اجه_تملکوران
از مهمترین کتابهای او
📚 چگونه یک کشور را
نابود کنیم ؛
۷ قدم از دموکراسی تا دیکتاتوری
اگه افکار منفی یا آشفتگی روحی اذیتتون میکنه
برای رها شدن حتما سر بزنيد👇🌱
@aramesh_daroon
@aramesh_daroon
#کارفرما
سلام خدمت ادمین های عزیز من حسینی هستم صاحب چندین کانال آنلاین شاپ و پروژه یابی {{به دلیل اختلال در اینترنت مجبور شدم در روبیکا کانال راه اندازی کنم و برای کانال های تلگرامم به چند ادمین پاسخگویی و پست گذاری و ادمین تعامل و ادیت نیاز دارم }}🌹
☑️برای اینکه شلوغ نشه لینک کانال هامو براتون گذاشتم جوین بدید تا ربات آیدی شما و ثبت کنه و برای من اسمتون ثبت بشه داخل ربات که من بتونم باهاتون ارتباط بر قرار کنم و پیام بدم
لیست کانال های بزرگم نیازمند ادمین هستن
/channel/addlist/WMVeW5m6EpFlZjVk
/channel/addlist/WMVeW5m6EpFlZjVk
°°° ظرفیت محدود با پیش پرداخت و قرارداد کتبی°°°°
پایان مصرف لباسها و اکسسوری های تکراری تازه وارد ها رسیدن ! یه کالکشن جدید که فقط برای تو و سلیقه هات طراحی شده
💍💍💍💍💍💍🎀🎀📿🧣👚👒اگر دنبال یه استایل متفاوت میگردی ، جوین بده موجودی محدود - زودتر از بقیه انتخاب کن
💀💀💀💀
💀💀💀💀 💀💀💀💀💀
💀💀💀💀 💀 💀
💀
مشتریمون میگه کیفیتش از عکساش بهتر بود تو چرا هنوز امتحان نکردی؟
تا ۵۰٪ تخفیف روی منتخبی از محصولات : ولی مواظب باش ! قیمتهای ویژه فقط تا امشب ساعت 24 ثابت میمونن
👑💰💰👑💰💰👑💰💰👑💰💰👑
{ لباس بدون اکسسوری = کیک بدون خامه }Читать полностью…
📚🎧
قهوهٔ سرد
آقای نویسنده
روزبه معین
پيدا کردن نیمهٔ گمشده
مثل بازی با خمیر
میمونه
درست مثل یک
نمیکره فلزی که
واسه کامل شدن
دنبال یک نیمهٔ
فلزی دیگه میگرده
بعد یک آدم خمیری
پیدا میشه که
میتونه مثل تو
زندگی کنه
قسمت قبل
...
اما کسانیکه کمتر به
بختواقبال تکیه داشتهاند
غالبا بیشتر موفق شدهاند.
● عالیترین مقامها در
تاریخ بشر
« حضرت موسی،
کوروش کبیر، رومولوس و
طیسیوس... بودهاند »
حضرت موسی حامل پیغام
الهی است که با داشتن صفات
ممدوحه... با خداوند صحبت
مینمود...
اگر « کوروش کبیر و... که
مؤسس و ممالک... بودند »
را درنظر بگیریم ، آنها
شامل تمجید... هستند.
این مردان نامی، هیچ کمتر
از موسی پیغمبر نیستند.
● زندگی آنان را مطالعه کنید:
به « اقبال... مقروض نبودند. »
فرصت مناسب و مساعد، با
استعداد فطری و ذاتی...
حضرت موسی ع ،
آل اسرائیل، یهود را از بندگی
مصریان آزاد گرداند.
رومولوس در آلبا، کوروش
در ایران، طیسیوس در آتن،
لیاقت ذاتی خود را بهظهور
رساندند.
« اشخاصی که مانند اينان
از طریق سلامت نفس و
پاکدامنی به سلطنت
میرسند، ابتدا سختی و
سپس آسانی... »
● یادآوری کنم؛
« هیچ موضوعی در عمل
باریکتر، در حین انجام
خطرناکتر و در حد حصول
موفقیتآمیزتر از آن نیست
که انسان خود را هادی و
مروج اصلاحات و تغییرات
قوانین و اصول جدید در
یک مملکت قرار بدهد...
زیرا مؤسس تغییرات، عدهٔ
زیادی از دشمنان را بهسمت
خود سوق میدهد » یکسری
هم ک بیطرف هستند از
ترس مخالفین خود... هر
زمانی مخالفین تغییرات، قیام
و حمله کنند تعصب دارند.
● بیاید بهتر بفهميم:
« آیا این تغییردهندگان
اوضاع ممالک بهتنهایی این
کار را میکنند یا به دیگران
احتیاج دارند؛ » یعنی
« اصلاحات، مسالمتآمیز
هست یا بهقوهٔ جبریه باید
متوسل شوند »
● نتیجهٔ من :
« تمام پیغمبرانی که مسلح
بودهاند همه به فتح و ظفر
نائل شدند و آنهایی که
نبودهاند همه مغلوب و
معدوم گردیدهاند. »
بهعلاوه تشویق تودهٔ
مردم کاری آسان است...
پس باید طوری ترتيب داد
که اگر مردم به میل و رضای
خود اعتماد به آنها نکنند
بهزور و عنف بتوان آنها را
مجبور کرد... مردان بزرگ
تاریخ ک گفتیم هرگاه
مسلح نبودند، هرگز
تصمیماتشان را اجرا نکردند.
در عصر ما هم همینطور.
بنابراین یگانه چیزیکه لازم
است، « همان جرأت است
و بس »
« غلبه بر مشکلات؛ توجه،
احترام و خلاصی از
حسودان. آنوقت؛ ایمن،
بانفوذ و سعادتمند
فصل هفتم
در باب ممالک جدید که
بهکمک دیگران و اقبال
مساعد بهدست آمده
« مقامات عادی که به
شهریاری میرسند، اشکالاتی
دارند. بر بال عقابی سوارند،
لکن پیاده ک میشوند
موانع پدید میآید » ایالات
به اینها در مقابل وجوهات
نقدی واگذار شده. چنانچه
خیلیها بهسبب توجهات
داریوش کبیر، در یونان و
... شهریار شدند. این
شهریاران کاملآ متکی و
امیدوار به مساعدت و همراه
کسانی هستند که اسباب
بزرگی آنان را فراهم
میآوردند. البته قابل اعتماد
نیز باید باشند.
مثال میزنم
« فرانسسکو اسفورزا » و
« سزار بورجیا » در قسمت
بعد میخوانیم.
📚 شهریار ll principe
✍ نیکولو ماکیاولی
مترجم محمود محمود
انتشارات نگاه
پایان قسمت ۵
.
#قصه_شب زار صفر
۳- عصرها همینکه سرش
خلوت بود لنگوته ( پوشش
سنتی مردان بوشهر )
را باز میکرد و لخت،
بدن کوهپیکر را در آب
رودخانه میانداخت و پس از
شنا روی صخرههای اطراف
رودخانه مینشست - نه فقط
صفر بلکه همهٔ سیاهان غروب
را بیشتر دوست دارند.
رقص و آواز و پایکوبی آنان
غالب در غروبها و سرازیر
شدن خورشید راه میافتد-
صفر نیز چنین بود. صدای نی
جگرها را میشکافت، سوزی
عمیق داشت، آنسان که کم
کسی میشنید نمیایستاد.
صفر عاشق مکیه بود،
مکیه دختر سیهچشم بلند
بالائی بود. خیلی لولیوش و
شنگی بود، وقتی راه میرفت
خلخالهای پایش جرنگجرنگ
صدا میکرد و قند در دل
جوانهای ده آب میشد.
پیرزنها از او بدشان میآمد،
میگفتند مکیه چشمش هیز
است اما همه مکیه را دوست
داشتند. صفر طبق رسم ده
دست روی مکیه گذاشت،
هرچه درمیآورد به مادر
مکیه میداد بهخیال اینکه
روزی مکیه تنورش را آتش کند
و چاشت ظهرش را آماده
سازد و شبها گیسوانش را
بر بالینش گذارد.
صفر سراپا نثار بود اما آنقدر
مادر مکیه را پیرزنهای ده
تحریک کردند و بهوی
گفتند: « این سیاهبو گندی
لایق دختر تو نیست، حیف
بدن مکیه که زیر پای این
سیاه وحشتناک بیفتد »
تا بالاخره مادر مکیه دبه
درآورد و گفت حاشا والله
دخترم را به صفر نخواهم
داد و در جواب مخارجی که
صفر کرده بود میگفت:
« کيسهٔ عاشق سوخت »
هنوز کشمکش صفر و مادر
مکیه تمام نشده بود که
صفر بهجرم داشتن تفنگ
قاچاق به زندان رفت و
شب دوم زندانیش، استوار
حسن با مکیه عروسی کرد.
استوار حسن از ترس صفر
پیش از عروسی او را به
زندان انداخت و بعد
تحتالحفظ به بندر فرستاد
و در دادگاه نظامی صفر به
حبسی دراز محکوم شد.
☆☆
سالها گذشت، صفر از
زندان بهدر آمد و به ده
برنگشت. بعدها راننده شد،
بین شیراز و بوشهر بار
میکشید. متعاقب یک شب
مستی، افسر را از خانهٔ
عمومی بدر کشید و با او
ازدواج کرد. از این تاریخ،
ماجرای نوینی در زندگی صفر
پدید آمد- افسر را روز به
روز بیشتر دوست میداشت،
شوفرها میگفتند وقتی صفر
از شیراز جدا میشود و به
بوشهر میرود سرتاسر راه
سوزناک و غمگین میخواند
یک آن راحت نیست پیوسته
در خود فرو میرود. اما
بهعکس آن ساعت که از
بوشهر بازمیگردد و بهسمت
شیراز میآید مثل کبوتری که
به آشیان برگردد سریع و
سبکبال میآید.
از کوه و کتل و دره نمیترسد.
از برف و باران و طوفان،
هراسی ندارد. پا به گاز
میگذارد و تشنه به شیراز
میرود.
صفر هرچه پیدا میکرد- در
قدم افسر میریخت، وقتی
کلمهٔ افسر را در دهن میگرداند
قند در دلش آب میشد.
اگر شب دیروقت از سفر
آمده بود و افسر خواب بود،
بیرون اتاق میماند، انقدر
میماند تا صبح برآید و
افسر از خواب بیدار شود.
صفر او را میبویید. او را
حیات و همهچیز خود میدانست.
زندگی صفر روشن بود. خودش
بارها گفته بود
« کسری ندارم، خیلی خوشم »
اما راحت نشست و با زندگی
سیاهبازی کرد. کمکم وقتی که
صفر نبود، افسر به گلگشت
میرفت. مادرش هم به او
کمک میکرد.
آنقدر این گردش تکرار شد تا
شبی که فردایش کشته شد.
به قلمِ رسول پرویزی
از مجموعه داستانهای کوتاه
( شلوارهای وصلهدار )
✍ ... ادامه دارد
...📚💫
...
کشیش سنبولوک گفت
حالا این زمین میرسه به
گراتوک. حق ثروت و تملک...
سنمائل حیرتزده فکر کرد
بولوک را بنیانگذار حقوق
مدنی پنگوئنها باشد!
فصل چهارم
مجالس اولیه در کشور
پنگوئنها
... شروع کردند تهیهٔ آمار از
نفوس... مخارج و هزینههای
کشیشان و مالیات... سنمائل
بین ریشسفیدان موعظه کرد:
« خداوند متعال هرکس را
بخواهد غنی میکند و هرکس
را اراده کند به فقر دچار
میسازد.» مالیات بدهید...
یک کشاورز گفت «... ما
حاضریم اما باید به نفع عمومی
باشد... از ثروتمندان زیاد
مالیات نگیر ... فقرا از ثروت
اغنیا زندگی میکنند. آنها
ثروتشون مقدسه. از مالیات
اغنیا نفعی عاید نمیشود...
از یکایک افراد مالیات
مختصری بگیرید تا پول کافی
برای تأمین مخارج کشور
داشته باشيم. مالیات نباید بر
حسب ثروت باشه »
گراتوک گفت « من مالیات
نمیدهم... » خلاصه هر پنج
سال یکبار نفوس و
پنگوئنهای فقیر بار مالیات
را به دوش میکشیدند.
فصل پنجم
عروسی کراکن هیولا و
اوربروز
کراکن در جزیرهٔ آلاسکا
میزیست... عاشق زن پنگوئنی
شد ( همانی که ماژیس شیطان
با خود برد ) ... کراکن گفت...
من ثروتمندم و ... باهم ازدواج
کردند.
فصل ششم تا سیزده ...
اژدهای آلکا
قوم پنگوئن در صلح و امنیت
بودند که خبردار شدند اژدهای
مهیبی پیدا شده. این جانور
خرابی زیادی بهبار آورده بود...
ریشسفیدان جمع شدند...
اژدها شبیه آدمیزاد است...
هرکسی چیزی در وصف او
گفت... مذاکره و مشاجره...
ریشسفیدان از سنمائل
استمداد خواستند:
« پدر روحانی، اژدهایی بس
مهیب، مزارع ما را غارت میکند
... بچهها را ربوده... چارهای
بیندیش... » سنمائل گفت:
« ... این اژدهای درنده بین
بتپرستان پیدا میشود.
غسلتعمید کنید، دعا خواندن،
صدقات، کفارات، نماز خواندن »
این مصیبت را رفع میکند...
ساکنان جزیرهٔ آلکا همهنوع
مراقبتی را انجام دادند... اما
جانور شبها غارت میکرد...
سنمائل به روحانی جوانی
( ساموئل ) گفت « من خیلی
مطالعه کردم. تاریخ خیلی
خوبه؛ هرکول یا فرزند ژوپیتر
هم اژدها کشتند... مردم هم
خیلی قربانی دادند ( داستانهای
اساطیری را تعریف کرد ) »
ساموئل، تنها یک دختر نجیب
میتواند همه را از شر این
حیوان نجات بخشد. ساموئل
در جستوجو تا چنين دختری
را پیدا کند. ... ... اوربروز
صدای ساموئل را شنید و
تشویشی در دلش افتاد...
روزها گذشت و هیچ دختری
پیدا نشد... سنمائل رو به
ساموئل گفت «... چه فرقی
بین دختر و پسر هست! بریم
به ساحل و او را غرق کنیم.
مرددی؟! » شیطان که به
شکل کشیش سنرژیمانتال
درآمده بود گفت:
« ... دریغا، کیست که بتواند
ادعای پاکدامنی کند؟ گلهای
صحرایی از ما بهترند. ساموئل
را به جنگ نفرستید چون در
خواب تسلیم شیطان شده... »
- فرزندم رژیمانتال، حیوان و
نبات مطيع طبیعتند و بیگناه.
چون روح ندارند ولی انسان...
کراکن از دلاوری پنگوئنها به
خشم آمده بود و دانست
نمیتوان آنان را به وحشت
بيندازد... ما گرسنه خواهیم
ماند... اوربروز به کراکن گفت
من نقش آن دختر نجيب را
گردن میگیرم... اوربروز به
سنمائل و رژیمانتال رسید و
... گفت که برای نابودی اژدها
حاضر است... من او را مانند
سگ مطیعی بهدنبال خود
میکشم... با فريب و نیرنگ
ساختگی اژدها از پای درآمد
کراکن تمام عمر از ثروت
سرشار شد. هر سال از ملت
خراج گرفت و فرزند او
نخستین سلسلهٔ پادشاهان
پنگوئن تأسیس کرد.
📚 جزیرهٔ پنگوئنها
👤 آناتول فرانس
ترجمه محمد قاضی
انتشارات امیرکبیر
پایان قسمت ۷
📚🎧 #کتاب_صوتی
قهوهٔ سرد
آقای نویسنده
✍ روزبه معین
۴- اینها آدمهای
خطرناکی هستند
که به دوستداشتن
بیکلام دلتنگی
بیکلام و تنفر
بیکلام روی
آوردند
تنهایی اینش خوبه
که نمیزاره کسی
از اصول زندگیت
سر در بیاره
قسمت قبل
📚
در سرزمینی که
پرسش جرم است،
سکوت
بزرگترین خيانت است...
گویی مردمان دیگری
وارد کردهاند و ما در
وطن بیگانهایم
دنیا بهدست اوباش
است و نیکان به گناه
لیاقت میمیرند...
_بهرام بیضایی
کتاب دانش 📚
چرا حالا که اندوه بهوطن
رسيده است زندگی از
جریان بازنمیایستد؟...
گلچینی از بهترین کانال های تلگرامی را در این ادلیست از دست ندهید، کانال های عمومی و سرگرمی و خبری همه و همه یکجا در این لیست برای شما جمع شده است.
با کلیک برروی لینک زیر مجموعه ای از بهترین ها را یکجا داشته باشید
👇👇👇
/channel/addlist/x_2lI70GR7JkOTgx
/channel/addlist/x_2lI70GR7JkOTgx
➖➖➖➖➖➖➖➖
کانال های محترم بالای یک کا بدون فیک برای عضویت در این لیست میتوانید درخواست دهید
➡️ @tg_pro_iran
نمایی از سنگقبر
آرتور شوپنهاور
شهر فرانکفورت آلمان
يقينا زندگی بشر همچون
تمامی محاسن کممایهاش،
از بیرون با لعابی دروغین
پوشانده شده و آنچه
رخ میدهد همواره خود
را پنهان میکند.
هرچه انسانها بیشتر در
خشنودی درونی دچار
کمبود باشند، بیشتر مایل
هستند تا در نگاه دیگران
شخص خوشبخت و
خوشاقبالی بهنظر آید و
حماقت به چنان نقطهای
میرسد که نگاه دیگران
هدف اصلی تلاشهای
فرد میگردد.
از کتابِ
جهان همچون اراده و تصور
.
👤 سِر آیزیا برلین
فیلسوف، متفکر و
نظریهپرداز تاثیرگذار
قرن بیستم
متفکرین را به دو گروه
تقسیم میکند؛
➖➖ روباه و خارپشت.
روباهی که هزار چیز کوچک
میداند و
خارپشتی که یک چیز بزرگ.
➖ آدمهایی که
میشناسیم هم
گاهی به همین دو گروه
تقسیم میشوند.
➖ آنها که هزار کلک و فریب
در آستین دارند و به هر
ترتیب و روشی از شاخهای
به شاخهای میپرند و
➖ آنها که حیلهای در
کیسه ندارند، آنهایی که
درس کمی بلدند و به
همانها میچسبند.
➖ پس دستهٔ اول؛
روباهها، امروز در کنار
یکی هستند و فردا
در مقابلش.
امروز زیر یک پرچم رژه
میروند، فردا زیر پرچم
دشمنش،
➖امروز در آغوش یکی
هستند، فردا در آغوش
رقیبش.
➖ دستهٔ دوم؛ خارپشتها،
چیزهای کمی میدانند،
دانستههایی که گاهی از
جنس راستگویی است،
گاهی دلسوزی و گاهی
صمیمیت و مهربانی.
➖ روباهها به تناسب
روزگار لباس عوض میکنند،
برحسب شرایط
لحن و گفتارشان تغییر
میکند... این روباهها گاهی
به قدرت میرسند،
بااینهمه هرگز به خوشنامی
نمیرسند.
➖ آبرو و نامخوش میماند
برای خارپشتها. آنها که
بر اصولشان ایستادگی
میکنند.
آنها که به معدود
دانستههایشان وفادار
میمانند.
روباهها دیر یا زود
فراموش میشوند،
خارپشتها اما در
یادها بهنیکی میمانند.
💠 کتابِ خارپشت و روباه
در باب نگاه تولستوی به
تاریخ
💠 یکی از محبوبترین
مقالات برلین.
برلین تحلیل این نظریه را
💠 در کتابِ جنگوصلح
تولستوی میداند.
💠 استعداد تولستوی به
روباه میماند و باورهایش
به خارپشت شبیه است.
جیمز سی کالینز در
کتابِ از خوب به عالی
ذهنیت خارپشت را ترجیح
میدهد.
افرادی با ذهنیت روباه
یا خارپشت میشناسید؟
🔹🔹 آزادی و ارزشهای
انسانی و معرفی
ششتن از شاگردان
برجستهٔ آیزیا برلین
در کتابِ صوتی
🔹🔹 قدرت اندیشه
...📚
...
#قصه_شب
۴ - صفر از بوشهر برگشت،
ماشین را به گاراژ زد،
حمام رفت و بعد به خانه
آمد. افسر در خانه نبود،
دل صفر گرفت، کمکم وهم
برش داشت، از همسایهها
پرسید، مثل پلنگی که جفت
خود را گم کند، غرش کرد،
عاقبت دانست یار بیوفا در
کجاست، سراغ او را در خانهٔ
کنار حمام حاجهاشم گرفته
بود. هراسناک کتابی عرقش را
بر کشید بعد در عرقفروشی
سر کوچه آن را پر کرد و به
کنار حمام آمد.
☆☆
صفر به مستنطق گفته بود:
«تمام شب روی تيغهٔ دیوار
چمباتمه زدم. دمبهدم کتابی
عرقم را سر میکشیدم
روبرویم زنم میرقصید.
حالم دقیقه به دقیقه بدتر
میشد. مثل اينکه سیخ داغی
را در چشمم فرو کنند، تخم
چشمم میسوخت، سراپایم
توی اتش بود، میخواستم
خودم را از تیغه بیندازم پایین
اما نمیدانم چرا نینداختم
دلم میخواست همه را ببینم.
تا آخر ببینم، ببینم این همان
افسر است که همهچیز من
بود. که برای دیگران بشکن
میزند، میرقصد. احساس
میکردم دارم آب میشوم
دارم از بین میروم اما باز
هم میرقصید. طاقتم طاق
شده بود میخواستم از روی
دیوار بپرم و گلویش را بفشارم
اما ترسیدم نگاهم کند و
تصمیم سست شود. چراغها
خاموش شد و افسر هم در
تیرگی شب گم شد. خسته و
کوفته دوباره به کوچه آمدم
از شدت خشم ناخنهایم را
کندم و جویدم. آنقدر ایستادم
تا ستاره سحری درخشیدن
گرفت و صبح آرام آرام پدیدار
گشت. دیدم افسر میخندد.
دیگر نفهمیدم چه کردم،
بریدم.
در حمام حاجهاشم، حمامی
تازه داشت تیغ صورت تراشی
دستهدارش را تیز میکرد -
آن را روی چرم میکشید و
برق آن را به چشم
میانداخت. همینطور به او
حمله بردم. تیغ را از او گرفتم،
دستش برید و فریادی کرد.
من مثل باد از حمام پریدم
بیرون. دلاک و حمامیان
دنبالم کردند؛ اما من پران
شدم، هنوز صدای خندهٔ
افسر تمام نشده بود، ننهاش
همراهش بود که رسیدم، آه
وقتی مرا دید خشکش زد،
در چشمش برقی عجیب زده
شد. خواست بگوید صفر، که
تیغ روی گردنش بود -
نفهمیدم چه کردم، از هول
و خشم دست خودم و
مادرش که خود را روی
او انداخت بریدم،
نمیدانستم چه میکنم.
خون در قلبم میجوشید،
پیش چشمم سياهی میرفت،
خون فواره میزد، اما افسر
صدایش بلند نبود - همینطور
چشمان او وحشتزده برگشته
بود، مثل اينکه سرزنشم
میکرد اما دیگر صفری باقی
نبود، مغزم آب شده بود و از
کف رفته بود، مثل اينکه
جرق، کمرم را شکستند- یک
حال عجیبی داشتم نفهمیدم
چه شد - حمامیها وقتی
تیغ را در دستم دیدند
ترسیدند و گریختند اما من
در آن حال به آنها احتیاج
داشتم، میخواستم یکی
پیدا شود و مرا بگیرد چون
دیگر هیچچیز برای من باقی
نبود، همهچیز از کف رفته
بود، دلم میخواست یکی
هم مرا میکشت. جرأت
نداشتم به کشتهٔ افسر نگاه
کنم. مادرش جیغ میزد اما
تیغ را میدید میترسید
نزدیک شود. تیغ را پرت کردم
دور. حمامیها جان گرفتند
یکی آمد اما میترسیدند.
یکی فریاد زد، آژان آژان .
اما دیگر حال نداشتم، آب
شده بودم، سرم گیج
میخورد و زبانم خشک شده
بود، بعد نفهمیدم چه شد.
دو روز بعد به خدمت جنابعالی
رسیدم. حالا هرچه میخواهید
بکنید، من در زندگی روشنی
ندارم. درها همه بسته شده
است. امید ندارم. نمیخواهم
بیگناهیام را شرح دهم.
اگر هم مرا ببخشید حوصلهٔ
نفس کشیدن ندارم... »
☆☆
اواخر مهر ۱۳۱۲ بود، در شهر
چو افتاده بود که روز جمعه
صفر را دار میزنند. روز
جمعه در میدان سابق
توپخانه مردم بیکار جمع
بودند ، علی میرغضب که
یک چشمش کور بود، شاد و
خندان پای دار ایستاده بود-
این هم موجود غریبی بود
یا آدم دار میزد یا در
خرابههای خندق شهر خال
سیاه بازی میکرد- مردم
سوت میکشیدند. زنها بههم
فشار میآوردند، بچهها از
چوب تلگراف بالا میرفتند
و به شاخههای درختان
آویزان بودند. من هم رفته
بودم.
زار صفر
از مجموعه داستانهای کوتاه
( شلوارهای وصلهدار )
بهقلم رسول پرویزی
✍ ...ادامه دارد
...📚💫
...
#مطالعه گروهی قسمت ۶
در بعضی خفاشها
ماهیچههای درشتی به رکابی
و سندانی چسبیده که وقتی
ماهیچهها منقبض میشوند
صدا را خوب منتقل نمیکنند.
خفاشها میتوانند با استفاده
از این ماهیچهها، گوشش را
خاموش کند تا از صدای بلند
آسیب نبیند... سپس انقباض
رها میشود تا حداکثر
دریافت پژواک را داشته باشد.
● حالا مهندس ما یک مسئلهٔ
دیگر؛ بهنظر میرسد در
شرایط آرمانی باید ضربان
صدا ازنظر زمانی کوتاه
باشد که پژواک مناسب
باشد. دو راه حل برای مهندس
ما « اول فاصلهٔ شیء از
وسیله » را اندازهگیری کنیم.
یا « شتاب ، سرعت شیء
درحالحرکت نسبت به
وسیله » یا همان رادار. ...
دیدهایم خفاش جیغ میکشد
و صدایی دارد. هر پالس
یک جیغ با شدت بالاست.
شاید مهمترین مشکلی که
هر خفاش با آن مواجه است،
تداخل صدایش با صدای
خفاشهای دیگر باشد...
نمیتوان به راحتی با تولید
امواج مصنوعی مافوق
صوت خفاشها را از مسیر
مورد نظرشان منحرف نمود
.... خفاشها در غارها به
یکدیگر برخورد نمیکنند...
آنها مجمعی از صداهای کر
کنندهٔ مافوق صوت دارند.
« با این حال در تاریکی
محض بدون اینکه برخوردی
باشد، پرواز مینمایند. »
« چگونه خفاش پژواک خودش
را تشخیص میدهد » به ذهن
مهندس ما چه میرسد.
« بسامد صدای خود را رمز
گذاری میکند »
« هرکدام درست مثل یک
ایستگاه رادیویی فرکانس
خاص خودش را دارد » ولی
این همهٔ ماجرا نیست. آزمایش
شده « میتوان با تولید صدای
خودشان و با ایجاد یک وقفه
آنها را به اشتباه انداخت »
... معادل نگاه ما به جهان از
پشت عدسی. آنان از
« غربال نا آشنایی » استفاده
میکنند... هر پژواک تصویری
ایجاد میکند که قابل تفسیر
است... مغز خفاش بر این
فرضیه تکیه دارد که هر
پژواک، جهانی تصویر میکند
شبیه تصویر ساخته شده از
پژواکهای قبلی...
مکان یابی خفاش کاملآ
متفاوت از ما انسانهاست.
طول رنگها هم متفاوت است.
ما طول موج طولانی را آبی
میدانیم. اما ما طول را اندازه
نمیگیریم. خفاش هم يقينا
وقت شکار به پژواک صدای
خود توجهی ندارد. ما به
چشم نیازمندیم... در کامپیوتر
مغز، تفاوت در طول موج
کدگذاری شده... شکل و
ویژگیهای دیگر هم همینطور
... دیدن خیلی با شنیدن فرق
دارد. چون نور و صوت
هرکدام بهوسیلهٔ عضو
مربوط به خود هردو بهصورت
« نوعی محرک عصبی » به
مغز میرسند. بنابراین خفاش
از اطلاعات صوتیاش
همانطور استفاده میکند که
ما از نور استفاده میکنیم....
او باید جای اشیاء را در
جهان سهبعدی مشخص کند.
ما و خفاشها به مدل درونی
یکسانی برای نمایش جای
اشیاء در جهان سهبعدی نیاز
داریم. غيرممکن است از روی
ویژگی یک محرک عصبی
بتوانیم بگوییم که اطلاعاتی
را که دارد منتقل میکند در
مورد نور است یا صدا یا بو.
دلیل تفاوت زیاد حس دیدن
یا شنیدن یا بوییدن در این
است که مغز ترجیح میدهد
از صورتهای دیگری از جهان
دیداری، یعنی جهان شنوایی
و بویایی نیز استفاده کند...
« این موضوع که خفاشها
مدل درونیشان را با کمک
پژواک و ما با کمک نور
میسازیم سخن بیربطی
است. در هر صورت اطلاعات
جهان بیرون تبدیل به نوعی
محرک عصبی شده، به مغز
میرسد. » بهنظر من
خفاشها هم به همان صورتی
که ما میبینیم، میبینند
حتی ممکن است از حسی
که ما رنگ مینامیم برای
مقاصد خودشان استفاده کنند
چگونه؟ در قسمت بعد
میخوانیم.
📚 ساعتساز نابینا
👤 ریچارد داوکینز
ترجمه دکتر محمود بهزاد
و خانم شهلا باقری
انتشارات مازیار
... ادامه در قسمت ۷
دلم میسوزه برای کسایی که هنوز عضو نشدن و به کارفرما پیام ندادن درصورتی که تا الان 15 نفر ثبت رزومه کردن و اسمشون داخل لیست استخدام ثبت شده
بزومیشهدی ظرفیت تکمیل میشه و آیدی کارفرما گذاشته ❌❌❌
دلم میسوزه برای کسایی که هنوز عضو نشدن و به کارفرما پیام ندادن درصورتی که تا الان 15 نفر ثبت رزومه کردن و اسمشون داخل لیست استخدام ثبت شده
بزومیشهدی ظرفیت تکمیل میشه و آیدی کارفرما گذاشته ❌❌❌
# کارفرما
توی خونت ماهی 12 الی 30 میلیون درآمد حلال داشته باش ☑️
مخصوص دانشجو ها و خانه دار ها ⚜
شرایط لازم برای استخدام
داشتن گوشی و اینرنت ✅
سن بالای 18 سال ✅
بدون نیاز به رزومه✅
بزرگترین جنایتِ
این سرزمین،
عادیشدنِ
رنج است..
« بوف کور »
اگر مُنجیِ موعود
تا کنون، سوار بر خرش
نیامده بود،
پس وقتش رسیده بود که
آدم سرنوشتش را
دست خودش بگیرد..
|| خانوادهٔ موسکات
🖊آیزاک باشویس سینگر
نشر روزنه |
پند زیبایی از
خواجه عبدالله انصاری
مست باش و مَخروش
گرم باش و مجوش
شکسته باش و خاموش
که سبوی درست را
بهدست
بَرَند
و شکسته را به دوش کِشَند.
@ktabdansh 📚
.
باید بدانی که برای
داشتن ساعتهای عالی ،
باید ساعتهای بدی را گذراند.
باید بهخاطر ۲ ساعت
خوب زندگی کردن،
حداقل ۱۰ ساعت تلف کنی.
فقط باید خوب دقت کنی که
همهٔ ساعتهایت را
تلف نکنی،
همهٔ سالهایت را تلف نکنی،
همهٔ سالهایت را بهباد ندهی.
|| ناخدا برای ناهار رفته
و کشتی بهدست ملوانها
افتاده ص ۸۹
فرق زندگی با هنر این است
که هنر قابل تحملتر است.
|| سوختن در آب
غرقشدن در آتش
زادهٔ 16 اوت ۱۹۲۰
🌿 بوکوفسکی
.
اگر با قربانی کردن خود
برای کسانیکه دوستشان
دارید شروع کنید،
با نفرت از کسانیکه خود
را فدای آنها کردهاید
بهپایان خواهید رسید.
_ جرج برنارد شاو
.
دروس خارج از فقه
شما حرکات، رفتار، گفتار و
واکنشهای پرزیدنت
پزشکیان رو بهخاطر بسپارید
خیلی چیزهای دیگر
آشکار است.....
...
قسمت دهم ;
مطالعه 📖
شاید آنچه تغییر کرده بود،
فرد نبود بلکه شرایط بود.
دیگر صلح نبود؛ حالا
جنگ بود.. جنگ همهچیز
را دگرگون میکرد. افراد
بسیاری هستند که ظاهری
طبیعی دارند اما تحت
شرایط خاص، مانند دوران
جنگ، جنبهٔ آسیب
شناختیشان پدیدار میشود
و بر رفتارشان حاکم میشود.
گوران یلیسیچ یکبار در
موضع قدرت قرار گرفت.
مردی حقیر... هفتتیر و
استفادهٔ حق آزادنه از آن او
را سرمست کرد.
انگار تحتتأثیر مواد مخدر
بود. با قدرتنماییاش
دچار لغزش شد. قاتلی که
خود، قربانی بود.
فریبخوردهای که نمیتواند
از اطاعت رهبران سر باز
بزند...
فصل ۷
پیروزی شر
رادیسلاو کرستیچ،
ژنرال نیروهای جمهوری
صربستان، بهدلیل جنایت
در منطقهٔ امن ملل متحد به
۴۶ سال زندان محکوم شد.
لنگان وارد دادگاه شد.
۵۰ساله، طاس. قوز کرده با
نگاهی عصبی. از ابتدای
محاکمهاش آن نگاه نگران
را داشت. ... دادستان گفت:
این پروندهای دربارهٔ
پیروزی شر است...
او مرا بهیاد پدرم میانداخت
که بهعنوان سربازی حرفهای
درست پس از پایان جنگ
جهانی دوم به کارش خاتمه
داد... پدرم بدون یونیفرمش
مردی کاملآ متفاوت بود،
مهربانتر، تا حدی ضعیفتر
و آرامتر... ظاهرآ یونیفرم
سرمهای کرستیچ به او
هویت بخشیده بود. اما او
همنسل من است!
نشستن در آنجا در هیئت
یک شهروند معمولی باید
برایش خیلی تحقیرآمیز
باشد. یونیفرم تضمینکنندهٔ
خوراک گرم، پوشاکی مرتب،
مسکنی رایگان، حقوق و ...
بود. در دهکدهٔ بوسنی
یونیفرم از احترام بسیار
زیادی برخوردار بود.
یونیفرم از هر نوع بهمعنی
قدرت بود و قدرت مورد
احترام و رعبآور است و
حتی برای جامعهٔ مثلآ
بیطبقهٔ یوگوسلاو، افسر
شدن همیشه بهمعنی نوعی
ارتقای جایگاه اجتماعی
بوده است.
برای رادیسلاو کرستیچ جوان
دلایل بسیاری وجود داشت
تا افسر شود.
کتابِ
آزارشان بهمورچه هم نمیرسید
نوشتهٔ اسلاونکا دراکولیچ
ترجمه نازیلا محبی
نشر ستاک
ادامههمداره
بهترین خشنودیها
متعلق به
شریفترین شعورهاست..
- ادموند اسپنسر
...
مطالعه 📖
میتوانم این فکر را تاب آورم
که کرمها در مدت کوتاهی
بدنم را بخورند، ولی از
تصور اینکه استادان فلسفه،
ذرهذره فلسفهام را بجوند،
برخود میلرزم.
فصل ۴۱
مرگ به سراغ
آرتور شوپنهاور میآید
آرتور همانگونه با مرگمیگفت دوراه برای رویارویی
روبرو شد که با چیزهای
دیگر؛ درنهایت روشنبینی و
هوشیاری. هرگز چشم از مرگ
برنداشت. تا آخرین لحظه به
خرد و منطق وفادار ماند.
● زندگی رنج است و
بهخودیخود شر. پس
چطور از دستدادن یک شر،
خود شر است؟ ... این زندگی
است که باید بهدلیل
برهمزدن نیستی
سعادتآمیزمان ناسزاباران
شود و در همین زمینه ادعای
بحثبرانگیزش را مطرح
میکند
در صبح بیستُیکمسپتامبر( آرتور دستور داده بود
سال ۱۸۶۰ ، آرتور مشغول
مطالعه بود... پزشکش وارد
اتاق شد. یک « سکتهٔ ریوی »
او را بیرنج و درد از این
جهان برده بود...
پم، فیلیپ و تونی بر سرص ۴۷۸
همان میزی نشستند که
جولیوس کلاس روان_درمانی
را برگزار میکرد... رابطههایشان
و پیشرفتشان در زندگی...
ساعتی بعد هفتعضو برای
نخستین بار وارد شدند و
محتاطانه روی صندلیهای
جولیوس نشستند.
فیلیپ جلسه را آغاز کرد...
به گروه ما خوشآمدید...
👤 اسکار وایلد
یک اُسقفِ هشتادساله
همان حرفی را میزند که
در هجدهسالگی در گوشش
خواندهاند!!