879
«که گرچه رنج به جان میرسد، اُمید دواست» - سعدی"
طوفان متوقف میشه،
شب میگذره،
درد و رنج محو میشه،
و امید هیچوقت اونقدر گم نمیشه
که نشه دوباره پیداش کرد.
از آدم های مغرور و از خودراضی و پرو که فکر میکنن خودشون شاخِ غول رو شکوندن و بقیه خیلی پایین ترن ازشون ، متنفرم! دست بردار بابا! تو خودتم خودت رو زوری تحمل میکنی بعد برا بقیه ادا میای ؟ وای چقدر انرژی ازم میگیره کنار اومدن با این آدم ها لعنت به جبر و لعنت به اجبار!
Читать полностью…
به قلب هایی که محبت کردن
بلد نیستن، محبت یاد ندید!
اونا خودشون بلدن؛ منتها نمیخوان مهربون باشن و فقط ذوقتونُ کور میکنن!
چه بارونِ عجیبیه:)
آسمون آفتابیه و رنگش آبیِ روشن
بعد قطره های بارون زمین رو داره خیس میکنه!
قبل ها که اهل خواندن رمان نبودم و تنها کتاب شعر و روانشناسی میخواندم، اعتقادم بر این بود که این مدل کتابها را باید در کتابخانه شخصیام داشته باشم تا با خیال راحت بخوانم و هروقت دلم خواست سراغشان بروم اما با خودم میگفتم رمان را میشود از کتابخانه گرفت اشکالی ندارد، یک بار میخوانی و تمام میشود و میرود پس لزومی ندارد خیلی پولم را صرف رمان کنم؛ گرچه همان موقع هم خداروشکر چندتایی را خریدم! اما حالا که مدت ها از آن موقع میگذرد و طرفدار پروپاقرص رمان ها شده ام، میبینم یک سری کتاب ها هست که وقتی میخواهم ببرم کتابخانه تحویلشان بدهم، انگار قلبم میشکند و پروانه هایم ذوق پروازشان را از دست میدهند؛ دقیق تر بخواهم بگویم مثل این است که یک دوست عزیز را که چند روز درکنارش زندگی کردم را ناگهان باید از دست بدهم و من همیشه با از دست دادن ها مشکل دارم! حتی حالا که هنوز این سه کتاب جدید را که آوردم نخواندم اما پیشاپیش دلم میسوزد که باید ازشان جدا شوم و مالِ خودم نیستند، آرامشم را بهم میزند و مثل این میماند که هنگام ملاقات با کسی که خیلی دوستش داری مرتب استرس این را داشته باشی که کی قرار است تمام شود این ملاقات و جلوجلو غمِ از دست دادن را داشته باشی، تابهحال حسش کرده ای؟ جدا شدن از یکسری کتابها برایم همین است و به گمانم همین روزهاست که این احساس پایم را از کتابخانه بِبُرد! کاش میشد تمام کتابهایی که میخوانم را میخریدم و کاش کشورم کمی مهربانتر بود که میشد هفته ای یک کتاب را خرید و دغدغهٔ پولش را نداشت! عجیب و غریب است این احساس و شاید هم مقدمه ای برای تمرینِ از دستدادن ها و کنار آمدن با مالِ من نبودن ها...
Читать полностью…
3.56 kilometer 🏃♀➡️
5:52 pace 💫
00:20:53 ⏱
With short stops ✌️🏻
حقیقتا نازنین پایم را به دوبار خواندنِ کتاب باز کرد و اینبار دست تقدیر کتاب خشم هیاهو را دوباره برسر راهم گذاشت!
نمیدانم شاید اشتباه از من بود که بدون آشنایی با فاکنر سراغِ خشم و هیاهو رفتم که اینچنین در جریان داستان گم شوم که تا صفحه ۷۰ یا شاید هم ۸۰ بزور خودم را بکشانم و حتی یک کلمه هم نفهمم البته این برای بار اولی بود که داستان را خواندم!
آنچنان گم و گور شدم در ابتدا و انتها و امروز و دیروز و سالهای داستان که با خودم گفتم صدرحمت به کتاب سلوک یا سمفونی و سال بلوا، این یکی دیگر واقعا نویسندهٔ روانی است که من حتی سر از یک صفحه هم در نمیآورم آنقدر که عقب و جلو میرود ترمز و گاز را بریده و سلول های مغزم سوخته!
به هر ترتیب که بود فصل اول را به پایان رساندم با همه گیجی از اسامی که نمیفهمیدم و اتفاقاتی که خط بالایی صفحه مربوط به اتفاقات ۱۰ سال پیش و خط پایینی مربوط به اکنون و خط وسط هم در ناکجا آباد زمان سیر میکرد
اصلا یکی از دلایلی که اینچنین رمان های دیوانه کننده ای را میپسندم همین است که زمان را گم میکنم و این درگیری من با زمان لاینحل و تمام نشدنی است
بار اول که داستان را خواندم چیزی نفهمیدم تا رسیدم به قسمت آخر که توضیحاتی از نویسندگان بابت این کتاب بود و الحق یکجوری این کتاب را واکاوی کردند و دل و روده اش را درآوردند که برای فهمیدن یک سری تفاسیر و بند هایی، مجبور میشدم از هوش مصنوعی استفاده کنم و لعنت به محدودیت که کسی را نداشتم که بنشینم و با او صحبت کنم که این یارو فاکنر چرا اینقدر دیوانه است و اینجا اصلا مقصودش چه بود و او برایم توضیح بدهد و البته که هیچوقت همچین شخصی را نیافتم که بداند آنچه را که به دنبالش میگردم در کتابها، اما از حق نگذریم هوش مصنوعی هم تلاشش را کرد تا من بفهمم این عبارات را و مسئله برایم حیاتی بود چرا که اینبار دوم بود که میخواندمش و دیگر واقعا به تیرج قبایم برمیخورد اگر نمیفهمیدم حتی یک قسمت هایی را...
و شب بخیر به تویی،
که بجای غرزدن، کاری که
از دستت برمیاد رو انجام میدی!
لوکیشن:
جاده بیابانیِ کنعان به مصر!
کاش چارتا شتر هم میذاشتن برای تردد ازشون استفاده میکردیم بلاخره کویره و شتر...
این یکی از قدیمی ترین آهنگ های بیکلامِ موردعلاقمه، دعوت میکنم مهمونِ گوش هاتون کنید و امیدوارم کمی از اضطراب و نگرانی هاتون کم کنه و برای دقایقی شما رو در آرامشِ پرهیاهوش غرق کنه!
Читать полностью…
گاهی درِ اتاق باز است، اما آنقدر به بستهبودنش عادت کردهایم که جرئت عبور نداریم.
بسیاری از زندانها میله ندارند؛
از ترسهایی ساخته شدهاند که سالهاست به جای واقعیت، برایمان تصمیم میگیرند..
|.کافکا.|
و شاید آنگاه که خدا بگوید برخیز، چشمها به حالت شناور از درون آرامش عمیق و خواب بالا بیایند و شاهد جلال باشند. و پس از مدتی اتوها شناور بالا میآیند... (خشم و هیاهو)
_ باراولی که خواندمش نفهمیدم چیست و چه میگوید و گذشتم، اما حالا برای بار دوم با این سطر و برای غمش گریستم...
انصاف نیست یکبار بهدنیا آمدن و این همه مردن.
فروغ فرخزاد
برنده جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۲۶ معرفی شد
جایزه نوبل ادبیات سال ۲۰۲۶ به آن کارسون نویسنده و شاعر برجسته کانادایی اهدا شد.
آکادمی سوئد علت این انتخاب را «آثار شجاعانه و نوآورانه او که از طریق گفتوگویی خلاقانه با سنتهای کلاسیک و فرمهای جدید که در ادبیات معاصر خلق کرده است» اعلام کرد .
بهمناسبتِ بزرگداشت حافظ،
یه فال دیگه هم گرفتیم و
خداروشکر حافظ خصومتش رو با من کنار گذاشت و یکم مهربونتر شد!
وقتی حافظ هم با من سرجنگ داره!
از هجران دیگران شادی میکنی،
برحذر باش!
پ.ن: ممنون از حافظ عزیز که خیلی محترمانه من رو در فال با خاک یکسان کرد....
و شب بخیر به تویی،
که اجازه نمیدی خستگی ها و
کلافگی ها، مانعِ انجام دادنِ
چالش هات بشه!
خلاصه تجربه دوباره خواندن خشم و هیاهو مطلوب بود گرچه از آنهایی است که انگار هربار بخوانی چیز جدیدی دستگیرت میشود و کشف جدیدی حاصل میشود اما از فهم خودم برای بار دوم راضی ام! مرحبا به این ذهن مقاوم که راضی شد چنین رمان گنگ و گیجی را برای بار دوم تا صفحه ۴۳۰ و انتهای کتاب تاب بیاورد!
اگر قصد خواندن کتاب را دارید باید بگویم که در ابتدا هیچ نمیفهمید اصلا شاید بیشتر آدم ها تا صفحه ۳۰ هم نخوانندش، اما تو اگر در زمان پرت شدی و نفهمیدی و این موضوع حرصت را درآورد، تا آخر بخواندش و دوبار هم بخوان و اگر وقت و اعصاب فولادی داشتی حتی س بار بخوانش!
شاهکاری است برای خودش خط به خط و صفحه به صفحه! آنقدر فضاسازی و شخصت پردازی قوی است که هر کسی نقش مستقل خود را دارد و در آن صحنه تو هم تماشاگری! گاهی از چشمان بنجی میبینی، گاهی از خشم جیسن و گاهی در مظلومیت یا شاید سرکشی کدی یا شاید هم در غم و رنج کونتین!
داستان سرایی و صحنه آرایی فوق العاده است و احساس آنقدر قوی است که تو نیز گاهی خود را کرولال میپنداری و صرفا نظاره گری هستی ،که همه چیز حتی حرکت درختان و بوی باران را میشنود یا خود را در غم و اندوه جوانی میابی که به دنبال اتوی سنگین است برای.... و چه کسی فکرش را میکند او اتو را برای پایان زندگیش میخواهد یا اتوزدن لباس های فردا؟
مغزم را ترکاندهای آقای فاکنر و برای سومین بار شاید مصمم باشم که دوباره بخوانمش چون که ارزشش را دارد چرا که ماجرا خیلی خیلی فراتر از چند خط داستان است که در هم تنیده شده و پشت این احساس و رفتار ها هزاران سطر در ذهنم نوشته میشود و باز میگویم و میپرسم چرا؟ از کجا شروع شد؟ و چرا به اینجا ختم شد؟ و کسی جواب مرا نمیدهد جز یک صدا آنهم اینکه، شاید زیادی کوچکی برای فهم این داستانِ بزرگ و بهتر است اجازه بدهی سالهای بعد با خواندنش، به تجربه های زندگیت گره بزنی و در تکاپو برای حل سوال ها و پیدا کردن جواب ها، شاید شاید شاید به چیز مهمی دست یابی، چیزی که حالا و امروز ممکن نیست....
انقدر برای دوستان از جادستبندیم با ذوق حرف زدم، که مشتاقِ دیدنش شدن! بله بله ایشونن! روحِ موردعلاقم...
Читать полностью…
آرزو میکنم توی این روزهای
باقی مونده از مهر یکی از
آرزوهای قشنگت تیک بخوره!
و شب بخیر به تویی،
که مراقب تَب های بازِ تو مغزت
هستی، چون خودت بیشتر از همه میدونی چقدر ازت انرژی میگیرن!
ویلیام فاکنر یک دیوانهٔ به تمام معنا!
مغزم ترکیده و اگر خواندن را در صفحه ۲۰۵متوقف نکنم چه بسا تا صبح بنشینم و تمامش کنم و خودم میدانم اگر دوباره امشب خورهٔ تمام کردنش به جانم افتاد همانند دفعه قبل گم میشوم و هیچ نمیفهمم از داستان!
مابقی باشد برای فردا که فردا کلی حرف دارم برای خشم و هیاهو...
یهویی دلم برای خالم و بچه هاش تنگ شد گفتم بذار ی زنگش بزنم! خیلی یهویی کلا یادشون افتادم و گفتم بذار بپرسم ببینم آریا با مدرسه چیکار میکنه چون خاله خیلی دغدغه این رو داشت که با نی نی، نرسه دیگه خیلی رو درسهای آریا تمرکز کنه!
زنگ زدم و گفتم خاله آریا چیکار میکنه؟ درس میخونه یا ن؟ میخوام اگر راضی هستی ازش براش هدیه بخرم و خالم اینجور بود که نیلو میدونی امروز چه روزیه؟ گفتم امروز ۱۶ ام ولی نمیدونم و واقعاااا هم یادم نبود و خاله اینجور بود که: من زنگ زدی فکر کردم برای تبریک زنگ زدی امروز تولد اریاس🥲 خدای من جوجه رنگی نه سالش شده! و من یادم نبود امروز تولدشه ولی اینقدر امروز تو فکرش بودم و دلم براش تنگ شده بود که زنگ زدم و بعدش فهمیدم!
یعنی اینجوریه که گاهی مغزتون یادش نمیمونه ولی بدن حافظه داره و مخصوصا قلب شما! و اینجور میشه که با همچین چیزی مثلا حسِ دلتنگی بهتون یادآوری میکنه امروز مربوط به اون آدمه حتی اگر تولدش رو یادتون رفته باشه! قربونت برم جوجه تورو از همه بچه های زندگی بیشتر دوست دارم🤍 کاش خدا همیشه برای ساختنِ روزهای زندگیت ذوق داشته باشه!