6071
چو سلک در خوشاب است شعر نغز تو حافظ که گاه لطف سبق میبرد ز نظم نظامی کانال تلگرام محمدرضاکاکائی؛ در حوزهی حافظ خوانی و حافظ پژوهی؛ شرح غزلیات حافظ و مفاخر تاریخ و ادبیات و هنر ایران فعال است. @MR_KAKAEI https://telegram.me/hafezaneha1
غزل ۲۳۵ حافظ
زهی خجسته زمانی که یار بازآید
به کام غمزدگان غمگسار بازآید
به پیش خیل خیالش کشیدم ابلق چشم
بدان امید که آن شهسوار بازآید
اگر نه در خم چوگان او رود سر من
ز سر نگویم و سر خود چه کار بازآید
مقیم بر سر راهش نشستهام چون گرد
بدان هوس که بدین رهگذار بازآید
دلی که با سر زلفین او قراری داد
گمان مبر که بدان دل قرار بازآید
چه جورها که کشیدند بلبلان از دی
به بوی آن که دگر نوبهار بازآید
ز نقش بند قضا هست امید آن حافظ
که همچو سرو به دستم نگار بازآید
🎙 #محمدرضاکاکائی
🎼 #محسن_اونیکزی
۷ اسفندماه ۱۴۰۴ خورشیدی
"از بهاران خبرم نیست…"
ارغوان
این چه رازیست که هر بار بهار
با عزایِ دل ما میآید!
که زمین هر سال از خونِ پرستوها رنگین است
وین چنین بر جگرِ سوختگان
داغ بر داغ میافزاید.
ارغوان پنجهٔ خونین زمین!
دامنِ صبح بگیر
وز سوارانِ خرامندهٔ خورشید بپرس
کی بر این درّهٔ غم میگذرند.
هوشنگ ابتهاج، تاسیان، تهران: نشر کارنامه، چاپِ سوم ۱۳۸۶، ص ۱۷۷.
@hafezaneha1
من که از پژمردن يک شاخه گل
از نگاه ساکت يک کودک بيمار
از فغان يک قناری در قفس
از غم يک مرد در زنجير
حتی قاتلی بر دار!
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
واندرين ايام زهرم در پياله
زهر مارم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم
صحبت از پژمردنِ یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند!
دست خونآلود را در پیشِ چشم خلق پنهان میکنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جانِ انسان میکنند
✍ #فریدون_مشیری
🎙 #محمدرضا_کاکائی
۲۱ بهمن ۱۴۰۴ خورشیدی
◾️"بریدههایی قابل تأمل از یک کتاب"
در جهانبینیِ اساطیری اگر رشتهٔ عمر کسی را ظالمانه پاره کنند بیگمان به شکلی دیگر باز میآید و زندگی را از سر میگیرد. در اساطیر ایران نیز چون اهریمن، انسان نخستین را کشت؛ نطفهٔ او برخاک ریخت؛ زمین آن را نگه داشت و پس از چهل سال گیاهی چون دو شاخهٔ ریباس از آن رویید. از این دو شاخه، نرینه و مادینهٔ آدمیان به جهان باز آمدند. بدینسان آدمی از برکت زمین مادر و از راه رستنیها زندگی را از سر گرفت.
سیاوش نیز کشته میشود اما خونش که برخاک میریزد؛ نیست نمیشود. در اینجا مرگ و نیستی از هم بیگانهاند.
حتی امروز هم، آنکه سیاوش زمان خود است جز این نیست. آنگاه که مردی به بهای زندگیِ خود، حقیقت زمانش را واقعیت بخشید دیگر مرگ سرچشمهٔ عدم نیست؛ جویباری است که در دیگران جریان مییابد، بهویژه اگر این مرگ ارمغان ستمکاران باشد و او برای حقیقتی مرده باشد.
📕منبع:
سوگ سیاوش (در مرگ و رستاخیز)، شاهرخ مسکوب، تهران: خوارزمی، چاپِ دوم ۱۳۵۱، بریدههایی از صفحاتِ ۷۱ و ۷۳
@hafezaneha1
◾️"بریدههایی قابل تأمل از یک کتاب"
انسان ستارهای افتاده در شبی تاريک نیست، جزئی کلی از نظامی بهسامان و درهم پیوسته است. چون تباهی و بیداد جهان را فراگیرد زمین که (گیتی سپندارمذ دختر اهورامزداست) به پدر بانگ کند که:
من این بدوانائیه (زیان) را نتابم، من زیر و زبر شوم، این مردم را زیر و زیر بکنم. آب و آتش را بیازارند از بس مُست (آزار و شکنجه) و بیدادیِ مردم بدان کنند.
میان این خاک و آنچه از آن میروید و میبالد؛ پیوندی است. نه چنانست که هر کس هرچه خواست بکند، نه بازخواستی نه عقوبتی. فرشتهٔ زمین با همهٔ دلسوزی و صبوری، دشمن بیدادگران است و خون ستمدیدگان را نمینوشد؛ مگر آنگاه که ستمگران به سزا رسند. این را افراسیاب هم میداند که میگوید بکشید اما:
بباید که خون سیاوش زمین
نبوید نروید گیا روز کین
زیرا اگر این خون بر زمین ریزد همیشه جوشان است. خاک آن را در خود نمیکِشد و حتی پس از مرگ افراسیاب سالهای سال میماند.
📕منبع:
سوگ سیاوش (در مرگ و رستاخیز)، شاهرخ مسکوب، تهران: خوارزمی، چاپِ دوم ۱۳۵۱، بریدههایی از صفحاتِ ۶۹-۷۰
@hafezaneha1
و عشق این هالهٔ پر رازِ روشنتر از جلوهٔ مهتاب،
خیزشِ سایههای وحشیِ بید در سکوتِ بستری خاموش.
عشق، این جام جادوییِ شوکرانِ اندوه،
بانگ مرموزی نهان در ظلمتِ معبدِ سوختهٔ تنهایی،
کابوسی پیچان در تبی سنگین،
حادثهای مبهم در کورهراهِ هراسناکِ زمان،
داغ خونینِ حسرتی یخزده،
نگهی گمشده در سراپردهٔ خیال.
اما...
اما ضربآهنگی پورشور در سمفونیِ یأس و تاریکی،
پر تپشتر از دل دریا.
بیشهای بارانشسته در شورهزارِ ابدیِ تن،
مخملِ شالیزاری سبز در قلمرو آفتاب نیمجوشِ موسمی پُر درد.
زلالیِ آبی شیرین در شبِ تشنهٔ تن.
و عشق این رویای دلپذیرِ زیستن با قامتی به بلندیِ فریاد میگوید:
یک قصّه بیش نیست غمِ عشق وین عجب
کز هر زبان که میشنوم نامکرر است
✍🏼#شیرین_غزل
۲۴ بهمن ماهِ ۱۴۰۴ خورشیدی
@hafezaneha1
"درد گنگ"
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهانِ باز بستهست
درِ تنگِ قفس بازست و افسوس
که بالِ مرغِ آوازم شکستهست.
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم میگدازد
خیالِ ناشناسی آشنارنگ
گهی میسوزدم گه مینوازد.
گهی در خاطرم میجوشد این وهم
ز رنگآمیزیِ غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین اندوه
فغانی گرم و خونآلود و پر درد
فرو میپیچدم در سینهٔ تنگ
چو فریادِ یکی دیوانهٔ گنگ
که میکوبد سر شوریده بر سنگ.
سرشکی تلخ و شور از چشمهٔ دل
نهان در سینه میجوشد شب و روز
چنان مارِ گرفتاری که ریزد
شرنگِ خشمش از نیشِ جگرسوز.
پریشان سایهای آشفتهآهنگ
ز مغزم میتراود گیج و گمراه
چو روحِ خوابگردی مات و مدهوش
که بیسامان به ره افتد شبانگاه.
درون سینهام دردیست خونبار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته، دردی گریهآلود...
نمیدانم چه میخواهم بگویم.
هوشنگ ابتهاج، تاسیان، تهران: نشر کارنامه، چاپ سوم ۱۳۸۶، صص ۵۵-۵۶
@hafezaneha1
اسیرانیم و با خوف و رجا درگیر اما باز درین خوف و رجا من دل به جای دیگری دارم
اگر چه زندگی در این خراب آباد زندان است
و من هر لحظه در خود تنگنای دیگری دارم
دروغ است آن خبرهایی که در گوش تو خواندستند
حقیقت را از مبتدای دیگری دارم
خدای ساده لوحان را نماز و روزه بفریبد
ولیکن من برای خود خدای دیگری دارم
ریا و رشوه نفریبد اهورای مرا آری
خدای زیرک بیاعتنای دیگری دارم
ز قانون عرب درمان مجو دریاب اشاراتم
نجات قوم خود را من شفای دیگری دارم
مهدی اخوان ثالث ( م. امید )
رقص و جولان بر سر میدان کنند
رقص اندر خون خود مردان کنند
#مولانا
▪️رقص عزا یا مرگ یا رقص رارا، با وجود اینکه آیینی اسطورهایست که از دیرباز جزء آداب و رسومِ کهنِ سوگواری در برخی از مناطق ایران بوده اما در شرایطی که جامعه در گردابِ سرخوردگی و حزن و اندوه غیر قابل وصف گرفتار شده؛ این آیین کهن صرفاً نشانگرِ دیرینگیِ بافتِ فرهنگی و تاریخیِ خود نیست و در خفقان و سکوتی تحمیلی، بدن به جای اشک و ماتم، تمنای فقدانِ عزیزان را با حرکات نمادین و شور و رقص، به طرزی تراژیک به نمایش میگذارد.
در این حالِ وارونه، پارادوکس و جنگِ روانیِ عجیب و دهشتناکی بین روح و تن در پذیرش و پردازشِ سوگ عزیزِ از دست رفته در تار و پودِ بنیادِ وجود افراد شکل میگیرد که فردِ سوگوار نوعی ناامیدیِ مطلق و خشم و دردِ جانکاهِ فروخوردهٔ درونی را تجربه کرده و این رقصِ جمعی نوعی فرافکنیست و فریاد بدن و حرکات نمادین، جای کلماتِ عاجز و ناتوان از بیان خشم و سرخوردگی و استیصال و حزن بیپایان را میگیرند.
با دیدن این صحنهها غمی سترگ بر قلب بیقرارم مشت میکوبد و اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب...
✍🏼#شیرین_غزل
۱۵ بهمن ماهِ ۱۴۰۴ خورشیدی
@hafezaneha1
آنکه در خونش طلا بود و شرف
شانهای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ما ناشریفان ماندهایم
آبها از آسیا افتاد لیک
باز ما با موج و توفان ماندهایم
باز میگویند فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوهای پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
مهدی اخوان ثالث (م. امید)
▪«سالهای سرد و سیاه»
شرح این سالهای سرد و سیاه
خامه در خون من بزن بنویس
با سر کلک خود به دیدهٔ من
شرح ویرانی وطن بنویس
از زمین اشک و خون همیجوشد
آتش از آسمان همیریزد
بر سر خلق بیپناه بلا
از زمین و زمان همیریزد
از خزر تا خلیج فارس همه
خاک خسرو چو فرق فرهاد است
راه شیری به رنگ دیدهٔ شیر
چنگ زهره به راه بیداد است
دامن مادر وطن گلگون
گشت از خون پاک فرزندان
مادران گل ز خون دل ریزند
دستهدسته به خاک فرزندان
هر کجا بنگری ز تیغ ستم
کوه و صحرا و دشت در خون است
جای آب آگنیده از خوناب
جای ترخون پر از تبرخون است
مادران موکنان و مویهکنان
پدران رود رود میگویند
ندبه جای سرود میخوانند
نوحه جای درود میگویند
ظلم آژیدهاک مار به دوش
کهنه شد ظلم تازیان بنویس
کهنه شد داستان خان مغول
حال ضحّاک این زمان بنویس
در عزای دلاوران وطن
زندهرود است رودرودکنان
ناله از ظلم و جور جنگافروز
آب آتش گرفته دودکنان
کینهها ماند سینهها افروخت
خانهها ریخت سوخت خرمنها
پیرهنها قبا شد از حسرت
شد پر از خون دیده دامنها
هر کجا آب پر ز آتش شد
هر کجا خاک غرق خون بس نیست
از تو پر فتنه شد ری و بغداد
پیشگیر تو در جهان کس نیست
سایهٔ خلق آفتابسوار
نشدی سوختیش شرمت باد
کین دیرینهات فرو ننشست
چند کین توختیش شرمت باد
ای دریغا که از یکی ضحّاک
صد فریدون تباه میگردد
از یکی ابرپارهی خونبار
روی گردون سیاه میگردد
دین به دنیا فروشتر ز تو کیست
ای گریبان به نام دین زده چاک
خاک خاور ز تُست پرفتنه
پاک باد از تو دامن این خاک
#مظاهر_مصفا
@hafezaneha1
ای سرو سرکشی که ز توفان رهیدهای
بر بار سر فرازی ایران رسیدهای
در زنده رود گرم وریدت به موج خون
بر زخمههای دشنهی دیوان خلیدهای
جوشیده مومیایی از سینهی سهند
بر داغ زخم کهنهی حرمان چکیدهای
ای سر زده چو سوسن آزاده بیکفن
بی وحشتی ز طبل انیران دمیدهای
آلاله واژگون شده از جور ظالمان
بیداد شمر و حرملهها را خمیدهای
شمشیر آفتاب به خرچنگ تازیان
از یال سرخ شرزهی شیرت کشیدهای
با اسم اعظم از سر تقدیس ساحران
تلبیس پرده پوشی شیطان دریدهای
✍ #محمدرضاکاکائی
برای خون پاک لالههای شهید و دلیران وطن
۳۰ دیماه ۱۴۰۴ خورشیدی
✅ یک نکته: سرو و سوسن در ادبیات ایران، نماد سربلندی و شهره به آزادگی هستند.
سر به "آزادگی" از خلق برآرم چون "سرو"
گر دهد دست که دامن ز جهان درچینم
حافظ
به بندگی قدش "سرو" معترف گشتی
گرش چو "سوسن آزاده" ده زبان بودی
همان
سرو درختیست که بار و بر ( میوه یا به قول حافظ میوهی تعلق ) ندارد، بدین سبب تهیدست است لیکن در عین آزادگیست.
در این خصوص اشعار بسیاری در ادبیات کهن ما یافت میشود که به چند شاهد بسنده میکنم:
به سرو گفت کسی میوهای نمیاری
جواب داد که آزادگان تهیدستند
سعدی
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از "بار" غم آزاد آمد
حافظ
اما به زعم بنده، در شعر که کلام عاطفیست، خلاف رفتار ذاتی و فیزیکی درخت سرو را میتوان متصور شد. بدین سبب در مطلع غزل سروی را متصور شدم که بر بار نشستهاست. "بار و بر" صرفا میوه نیست، چرا که "آزادگی سرو" ثمری شیرینتر از میوهی قابل خوردن به دست میدهد، میوهای گرانبها و کمیاب مانند جاودانگی.
▪️"نیما یوشیج از زبان سیمین دانشور"
از شعرم خلقی به هم انگیختهام
خوب و بدشان به هم در آمیختهام
خود گوشه گرفتهام تماشا را کآب
در خوابگه مورچگان ریختهام
▪️نیما میتوانست خیلی بزرگتر از آنچه بود بشود، اگر در محیط سرشارتر و قدردانتری زندگی میکرد؛ راستش همهٔ هنرمندان ما میتوانستند بزرگتر از آنچه هستند بشوند. ما در مرداب روییدیم گلهای مفلوکی بودیم که در لجن روییدیم. شما محیط نیما را در نظر آورید؛ در انزوای کامل میزیست. تنها چند شاعر گاهی سری به او میزدند. گرفتار اعتیاد بود با حقوق بسیار محقّر با یک زندگیِ غمگین و پر از دردسری دست به گریبان بود. خانم نیما، عالیه خانم که میتوانست محرّک نیما باشد آنقدر خسته میشد که نمیتوانست کمترین شادیای به خانه بیاورد. من وقتی که خانم نیما را با آن همه گرفتاری و درگیری میدیدم دلم خون میشد. او ناچار بود سحر پا شود غذا درست کند برای ظهر نیما و خودش و «شراگیم» (پسرشان) توی برف زمستانی قابلمه غذا در دست از تجریش بچه را تا مدرسه «سن لویی» برساند و بعد برود بانک ملی، کار و تأمین معاش کند. عصر خرید خانه را بکند و بچه را از مدرسه بیاورد و با وسایل نقلیهٔ محدود آن وقتها خود را از شهر به تجریش برساند و تازه شام فراهم کند. این زن چقدر باید توان داشته باشد که مثل فرفره بچرخد.
بنابراین خانه مأمن شاد و آسودهای برای نیما نبود. محیط اجتماعی و دستگاه حکومت هم که نیما را نپذیرفته بود؛ هر روز به او سختتر گرفتند. به زندان انداختندش و نیما همواره در یک ترس دایمی به سر میبرد که هر آن ممکن
است که بیایند و بگیرندش. او راست میگفت وقتی میسرود:
دشمن من میرسد میکوبدم، بر در خواهدم پرسید نام و هر نشان دیگر
"۱۶ دی سالروز درگذشت علی اسفندیاری نيما يوشيج"
(زاده ۲۱ آبان ۱۲۷۶ یوش -- درگذشته ۱۶ دی ۱۳۳۸ تهران)
گرامی بداریم یاد نیما یوشیج را و ارج بشناسیم یادگارهای عزیزش را زیرا که او یکی از بزرگترین نمایندگان هنر و فرهنگ ملی ما، یکی از گرانمایهترین فرزندان آب و خاک و سرزمین کهن ما، پاسدار شرف و حیثیات انسانی و خدمتگزار ملت ما بود. زیرا که او زبانه و زبان گویای زمانهٔ ما و آتش جاودانهٔ ما بود.
بیاموزیم از او شکیبایی و بردباری را و شرافتمندانه وفادار بودن به نیکی را و بیریایی و بیادعایی را.
بیاموزیم از او خشم و خوشیهای نجیب را؛ بیاموزیم از او مردانه به کار بزرگ دلبستن را. زیرا که او در کار بزرگ خویش مردانه دل بسته بود زیرا که او مرد بود، مردی مردستان.
📕منبع:
➖بدایع و بدعتها و عطا و لقای نیما یوشیج، مهدی اخوان ثالث، چاپ فجر اسلام، زمستان ۱۳۶۹، صص ۷۹-۸۰.
@hafezaneha1
"جرس کاروان"
از زندگانیام گله دارد جوانیام
شرمندهٔ جوانی از این زندگانیام
دارم هوای صحبت یاران رفته را
یاری کن ای اجل که به یاران رسانیام
چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر
وز دور مژدهٔ جرس کاروانیام
گوش زمین به نالهٔ من نیست آشنا
من طایر شکسته پر آسمانیام
گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند
چون میکنند با غم بیهمزبانیام
گفتی که آتشم بنشانی ولی چه سود
برخاستی که بر سر آتش نشانیام
در خواب زندهام که تو میخوانیام به خویش
بیداریام مباد که دیگر نرانیام
✍🏼#شهریار، شهرِ یار (آثار شهریار تبریزی)، تهران: کتابفروشیِ خیام ۱۳۴۲، صص ۳۲-۳۳.
🎙آنلاین خوانی #محمدرضاکاکائی
۱۳۹۱ خورشیدی
@hafezaneha1
"ستوه"
در کجای این فضای تنگِ بیآواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟
شهر را گویی نفس در سینه پنهان است.
شاخسار لحظهها را برگی از برگی نمیجنبد.
آسمان در چار دیوار ملال خویش زندانیست.
روی این مرداب، یک جنبنده پیدا نیست!
آفتاب از این همه دلمردگیها رویگردان است.
بال پرواز زمان بستهست.
هر صدایی را زبان بستهست.
زندگی سر در گریبان است!
ای قناریهای شیرینکار!
آسمان شعرتان از نغمهها سرشار!
ای خروشان موجهای مست!
آفتاب قصههاتان گرم!
چشمهٔ آوازتان تا جاودان جوشان!
شعر من میمیرد و هنگام مرگش نیست.
زیستن را _در چنین آلودگیها_ زاد و برگش نیست.
ای تپشهای دل بیتاب من!
ای سرود بیگناهیها!
ای تمناهای سرکش!
ای غریو تشنگیها!
در کجای این ملالآباد،
من سرودم را کنم فریاد؟
در کجای این فضای تنگِ بیآواز
من کبوترهای شعرم را دهم پرواز؟
✍🏼#فریدون_مشیری، سه دفتر (ابر و کوچه، گناه دریا، بهار را باور کن)، تهران: نشر چشمه، چاپ شانزدهم ۱۳۸۳، صص ۲۵۵-۲۵۷.
🎙#محمدرضا_شجریان
@hafezaneha1
..... و گویند فساد و درازدستی که در مملکت میرود یا پادشاه میداند یا نمیداند: اگر میداند و تدارکی و منعی نمیکند آن است که همچون ایشان ظالم است و به ظلم رضا داده است؛ و اگر نمیداند بس غافل است و کمدان. و این هر دو معنی نه نیک است.
خواجه نظامالملک طوسی، سیاستنامه (سیرالملوک)، «فصلِ دهم: اندر صاحبخبران و مُنهیان و تدبیر کارهای مملکت کردن»، به کوشش دکتر جعفر شعار، تهران: شرکت سهامیِ کتابهای جیبی ۱۳۶۴، چاپِ ۳ ص ۷۴.
@hafezaneha1
#بیکلام
آه اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
همچون گلوگاه پرندهیی،
هیچکجا دیواری فروریخته بر جای نمیماند.
سالیان بسیار نمیبایست
دریافتن را
که هر ویرانه نشانی از غیابِ انسانیست
که حضورِ انسان
آبادانیست.
همچون زخمی
همه عُمر
خونابه چکنده
همچون زخمی
همه عُمر
به دردی خشک تپنده،
به نعرهیی
چشم بر جهان گشوده
به نفرتی
از خود شونده
غیاب بزرگ چنین بود
سرگذشت ویرانه چنین بود.
آه اگر آزادی سرودی میخواند
کوچک
کوچکتر حتی
از گلوگاه یکی پرنده
ا.بامداد
✅ کانال حافظ خوانی
@hafezaneha1
دیدی آن قهقهی کبک خرامان حافظ
که ز سر پنجهی شاهین قضا غافل بود
"ای همه سیماها"
در سرای ما زمزمهای، در کوچهٔ ما آوازی نیست.
شب گلدان پنجرهٔ ما را ربوده است.
پردۀ ما در وحشت نوسان خشکیده است.
اینجا، ای همه لبها! لبخندی ابهام جهان را پهنا میدهد.
پرتو فانوس ما در نیمهراه، میان ما و شب هستی مرده است.
ستونهای مهتابیِ ما را پیچک اندیشه فرو بلعیده است.
اینجا نقش گلیمی و آنجا نردهای ما را از آستانهٔ ما بدر برده است.
ای همه هشیاران! بر چه باغی در نگشودیم، که عطر فریبی به تالار نهفتهٔ ما نریخت؟
ای همه کودکیها! بر چه سبزهای ندویدیم که شبنم اندوهی بر ما نفشاند؟
غبارآلودهٔ راهی از فسانه به خورشیدیم.
ای همه خستگان! در کجا شهپر ما از سبکبالی پروانه نشان خواهد گرفت؟
ستارهٔ زهره از چاه افق برآمد.
کنار نردهٔ مهتابی ما کودکی بر پرتگاه وزشها میگرید.
در چه دیاری آیا اشک ما در مرز دیگر مهتابی خواهد چکید؟
ای همه سیماها! در خورشیدی دیگر، خورشیدی دیگر.
مجموعه شعر هشت کتاب، [از کتابِ: شرق اندوه]، سهراب سپهری، تهران: طهوری، چاپ چهل و سوم ۱۳۸۵، ص ۲۱۰.
@hafezaneha1
"۲۴ بهمن سالروز درگذشت فروغ فرخزاد"
(زاده ۸ دی ۱۳۱۳ تهران -- درگذشته ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ تهران)
📽 کاوه گلستان: پدرم هم با مرگِ فروغ مُرد...
"بعدها"
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبارآلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فراخواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایهای ز امروزها، دیروزها!
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونههایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
میخزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد میآرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هردم به خویش
می رسند از ره که در خاکم نهند
آه شاید عاشقانم نیمه شب
گل به روی گور غمناکم نهند
.........
لیک دیگر پیکر سرد مرا
میفشارد خاک دامنگیر خاک
بیتو، دور از ضربههای قلب تو
قلب من میپوسد آنجا زیر خاک
بعدها نام مرا باران و باد
نرم میشویند از رخسار سنگ
گور من گمنام میماند به راه
فارغ از افسانههای نام و ننگ
دیوان کامل فروغ فرخزاد، قزوین: آذرمیدخت ۱۳۹۵، بندهایی ازصفحات ۱۷۲-۱۷۴.
@hafezaneha1
صحبت از پژمردنِ یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان میکنند!
دست خونآلود را در پیشِ چشم خلق پنهان میکنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمیدارد روا
آنچه این نامردمان با جانِ انسان میکنند
✍ #فریدون_مشیری
🎙 #محمدرضا_کاکائی
۲۱ بهمن ۱۴۰۴ خورشیدی
یک بیتِ #حافظ
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود
زنهار از این بیابان وین راه بینهایت
🎙#محمدرضاکاکائی
۲ بهمن ماه ۱۴۰۱
@hafezaneha1
آنکه در خونش طلا بود و شرف
شانهای بالا تکاند و جام زد
چتر پولادین ناپیدا به دست
رو به ساحلهای دیگر گام زد
در شگفت از این غبار بی سوار
خشمگین ما ناشریفان ماندهایم
آبها از آسیا افتاد لیک
باز ما با موج و توفان ماندهایم
باز میگویند فردای دگر
صبر کن تا دیگری پیدا شود
کاوهای پیدا نخواهد شد امید
کاشکی اسکندری پیدا شود
مهدی اخوان ثالث (م. امید)
یا رب این آینهٔ حسن چه جوهر دارد
که در او آه مرا قوت تأثیر نبود
سر ز حسرت به در میکدهها برکردم
چون شناسای تو در صومعه یک پیر نبود
نازنینتر ز قدت در چمن ناز نرست
خوشتر از نقش تو در عالم تصویر نبود
تا مگر همچو صبا باز به کوی تو رسم
حاصلم دوش به جز نالهٔ شبگیر نبود
آیتی بود عذاب انده حافظ بی تو
که بر هیچ کسش حاجت تفسیر نبود
غزل ۲۰۹ حافظ
مردم چشمم به خون آغشته شد
در کجا این ظلم بر انسان کنند
ابر عبوس و سیاه بر آسمانِ دمکردهٔ لاجوردیِ قلبها و جانها کِلِّه بسته؛
نفس در تنگنای سینهها محبوس،
قلم لرزان و لب خاموش،
هزاران فریادِ خشم در زنجیر،
دشت ارغوان از خونِ پرجوشِ سیاووشان در تب و تاب و
سروش، خموش!
در سایهٔ سنگینِ شبیخونِ سکوتی وهمآلود،
صدای زنگزدهٔ «ما زندگی میخواهیم نه زندهگیِ» لالههای واژگون بر خاکِ سردِ گور،
چونان نتی جانخراش در یک سمفونیِ غمآلودِ بیپایان
در دهلیز جان طنینانداز میشود و:
اشک حرمنشینِ نهانخانهٔ مرا
زان سوی هفتپرده به بازار میکشد
عجیب واقعهای و غریبحادثهای که:
«کلام شد گلولهباران
به خون کشیده شد خیابان»*
*«از افشین یداللهی»
«ابیات از حافظ شیرازی»
✍🏼#شیرین_غزل
📆 ۵ بهمن ماهِ ۱۴۰۴ خورشیدی
@hafezaneha1
▪️"بریدههایی قابل تأمّل از یک کتاب"
جبارِ خودپسندِ مردمکُش، سرهای آزادهٔ به تعظیم خم نگشته را کانون فتنه میپندارد و بر تن باقی نمیگذارد. مردم صاحبِ فکر و فضیلت را مزاحم قدرت مطلقهٔ خود میداند و اگر به چوبهٔ دار و نطعِ اعدامشان ننشاند، به سیهچال فراموشیشان میافکند، تا چاپلوسان فرومایه دادِ دلی دهند و با قبضه کردن کارها بازیگرِ میدانهای اقتصاد و صنعت و سیاست شوند و مردم و مملکت را به خاک تباهی و فقر و فساد بنشانند.
مشخصات حکومت وحشت جز اینهاست؟
📓منبع:
➖ضحاک ماردوش از شاهنامهٔ فردوسی، علیاکبر سعیدی سیرجانی، «نهان گشت کردار فرزانگان»، تهران: نو ۱۳۶۹، چاپ ۳، ص ۸۲.
@hafezaneha1
به بهانهٔ [ ۱۶ دیماه ۱۳۳۸ خورشیدی ]
سالگرد درگذشت نیما یوشیج
آی آدمها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد میسپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دایم میزند
روی این دریای تند و تیره و سنگین که میدانید
آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن
آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید
که گرفتستید دست ناتوانی را
تا توانایی بهتر را پدید آرید
آن زمانی که تنگ میبندید
بر کمرهاتان کمربند
در چه هنگامی بگویم من
یک نفر در آب دارد میکند بیهوده جان قربان
آی آدمها که بر ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامهتان بر تن
یک نفر در آب میخواند شما را
موج سنگین را به دست خسته میکوبد
باز میدارد دهان با چشم از وحشت دریده
سایههاتان را ز راه دور دیده
آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بیتابیاش افزون
میکند زین آبها بیرون
گاه سر گه پا
آی آدمها...
و صدای باد هر دم دلگزاتر
در صدای باد بانگ او رهاتر
از میان آبهای دور و نزدیک
باز در گوش این نداها
آی آدمها
✍ #نیما_یوشیج
🎙 #محمدرضاکاکائی
۱۱ دیماه ۱۴۰۳ خورشیدی
🔗 hafeziye?si=yGNNG8Q8D27ulZ18">YouTube
@hafezaneha1
▪️"تأملی در واژهٔ «ضمیر»"
جام جهاننماست ضمیر منیر دوست
اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است؟
بالاترین ویژگیِ شعریِ حافظ در آوردن ایهامهای هنری ظهور میکند و از بین انواع ایهامها و پیچیدگیها، ایهام تناسب یکی از ویژگیهای مهم سبک حافظ است.
در دیوان حافظ برخی از اصطلاحات کمکاربرد در کنار اصطلاحات رایج بهگونهای قرار گرفتهاند که ایهام تناسب تشکیل میدهند؛ اما از آنجا که خوانندگان با خوانش نخست نمیتوانند به این روابط لغوی و ایهام تناسبهای پنهان پی ببرند، برخی از این اصطلاحات در مطاوی ابیات حافظ مستتر و ناشناخته مانده است.
▫️بیتِ مورد نظرِ ما با ترکیبِ "جام جهاننما" آغاز شده است که به تکرار، در نظم و نثر پارسی با نامهای جام کیخسرو، جام جم، جام جمشید، جام گیتینما، جام جهانبین و ...از آن یاد شده است که جامی بوده است که خطوط هندسی و صور نجومی و سیارات و هفت کشور (اقلیم) زمین، بر آن نقش شده بود و خاصیتی اسرارآمیز چون اصطرلاب داشته که وقایع و احوالِ همهٔ عالم را معلوم میکرد.
در ادامهٔ بیت، شاعر از واژهٔ "ضمیر" استفاده کرده که در فرهنگ لغات در معنای باطن، خاطر، ذهن و درونِ آدمی آمده است. (۱) اما در کنار معانیِ یاد شده برای "ضمیر" در فرهنگ انوری و فرهنگ اصطلاحات نجومی، این واژه در شمار مصطلحات نجوم به صورت زیر نیز معنا شده است:
ضمیر در اصطلاح نجوم احکامی، نیت مسائل است که بر زبان نیارند و منجّم از روی قواعد و به دلایل خاص نجومی آن نیت را استخراج میکند و میگوید آن نیت حاصل میشود یا نه و گاهی مشکل کلّیِ نیت را میگوید. مانند استخاره که مطلب اصلیِ استخارهکننده اظهار نمیشود و منجّم به دلایل نجومی آن را استخراج میکند و میگوید چه چیز است.
ابوریحان گوید:
«و خبیّ آن بود که پنهان کرده آید اندر مشت و ضمیر آن است که چیزی اندیشد و پیدا نکند به سؤال....» (التفهيم) و ضمير در جزو كرامات نیز آمده و آن خواندن فكر و قصد و نيت و سؤال طرف است:
«....و کراماتِ رُهابین (جمع رهبان=راهب) را هم هست و ایشان استخراج ضمیر میکنند.» (فيه ما فيه/۱۸۹)
نظامی در شرفنامه گوید:
شبی كآسمان طالعی داشت چست
کز آن طالع آید ضمیری درست
(شرفنامه/۲۶۵)
ای مهر و مه نتیجهٔ رای منیر تو
حل کرده مشكلات فلک را ضمیر تو
(دیوان/۵۹)
ساقی بیار باده که رمزی بگویمت
از سرِّ اختران کهنسیر و ماه نو (۴)
دلی که غیبنمای است و جام جم دارد
ز خاتمی که دمی گم شود چه غم دارد؟
اسیر عشق شدن چارهٔ خلاص من است
ضمیر عاقبتاندیش پیشبینان بین
"سگها و گرگها"
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ، فرسنگ
سرود کلبهٔ بیروزن شب
سرود برف و بارانست امشب
ولی از زوزههای باد پیداست
که شب مهمان توفانست امشب
دوان بر پردههای برفها، باد،
روان بر بالهای باد، باران،
درون کلبهٔ بیروزنِ شب
شب توفاني سرد زمستان.
آواز سگها:
-«زمین سرد است و برفآلوده و تر،
هوا تاریک و توفان خشمناکست
کشد ـ مانند گرگان ـ باد، زوزه،
ولی ما نیکبختان را چه باک است؟»
-«کنار مطبخ ارباب، آنجا،
بر آن خاکارههای نرم خفتن،
چه لذتبخش و مطبوعست؛ و آنگاه
عزیزم گفتن و جانم شنفتن.»
-«وز آن ته ماندههای سفره خوردن،»
-«و گر آن هم نباشد، استخوانی.»
-«چه عمر راحتی، دنیای خوبی،
چه ارباب عزیز و مهربانی!»
-«ولی شلاق»!.. این دیگر بلائیست...»
-«بلی، اما تحمل کرد باید؛
درستست اینکه الحق دردناکست،
ولی ارباب آخر رحمش آید،
گذارد، چون فروکش کرد خشمش،
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهامان را و ما این
محبت را غنیمت میشماریم...»
خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبهٔ بیروزن شب،
شبِ طوفانیِ سردِ زمستان
زمستان سیاهِ مرگ مرکب
آواز گرگها:
«زمین سرد است و برفآلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگینست
کشد ـ مانند سگها ـ باد، زوزه،
زمین و آسمان با ما به کینست»
-«شب و کولاک رعبانگیز و وحشی،
شب و صحرای وحشتناک و سرما؛
بلای نیستی، سرمای پرسوز،
حکومت میکند بر دشت و بر ما.»
-«نه ما را گوشهٔ گرم کنامی،
شکاف کوهساری، سرپناهی»
-«نه حتی جنگلی کوچک که بتوان
در آن آسود، بیتشویش، گاهی.»
-«دو دشمن در کمین ماست؛ دایم
دو دشمن میدهد ما را شکنجه،
برون، سرما؛ درون، این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه.»
-«و... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حملهور گشت.
سلاح آتشین ... بیرحم ... بیرحم ...
نه پای رفتن و نی جای برگشت ...»
-«بنوش ای برف! گلگون شو، برافروز
که این خون خون ما بیخانمانهاست.
که این خون، خون گرگان گرسنهست
که این خون، خون فرزندانِ صحراست.»
-«درین سرما، گرسنه، زخمخورده،
دویم آسیمهسر بر برف، چون باد.
و لیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم، آزادیم، آزاد.»
تهران - آذرماه ۱۳۳۰
گزینهٔ اشعار مهدی اخوانثالث (م.امید)، تهران: مروارید. چاپ اول ۱۳۶۹. صص ۶۲-۶۶.
@hafezaneha1