321
قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست . . . #فاضل_نظری @Selya_65rt خط و ربط @balouchestanayyaran ۲۷ مهر ۴۰۲
اکنون کجایی
ای خودِ دیگرِ من؟
آیا در این سکوت شب
بیداری..؟
#جبران_خلیل_جبران
هر آدمی اسراری را با خود حمل میکند تا
خانه ی مجردی در گورستان
اشکالی در کارِ دنیاست
که گریه رَفعش نمیکند...
#بهرام_بیضایی
ما خبر داریم از اصل ذاتتان
کمتر از خوبی خود صحبت کنید
قبل هرحرفی به خود دقت کنید
بعد پشت این و آن غیبت کنید
#طباطبایی
غم چقدر بی خانمان بود
اگر که سینه ی مرا نداشت
و باید هر شب،
سرگردان
دنبالِ جای خواب می گشت
دمید صبح و نیاسود
چشم راحت ما
سپیـده دم نمکی بود
بـر جـراحت ما
#صائب_تبریزی
روز قیامت شد و صاحبِ صور
اومد به میدون و دمید تو شیپور
مُرده ها از تو قبراشون پا شدن
منتظر محشر کبرا شدن
صف کشیدن، وقت حساب کتاب شد
وقت مکافات و سؤال جواب شد
برزیلی، پانامایی، تونسی
امریکایی، فرانسوی، قبرسی
هر کدوم از یه قوم و ملیّتی
وایساده بودن با چه کیفیّتی!
ایرونیا هم تهِ صف وایسادن
از اون عقب هی صفُ هُل میدادن!
یهو خدا از اون بالا صدا کرد
ایرونیا رو از تو صف جدا کرد
سپرد اونا رو دستِ یه فرشته
گفت اینا رو ببر، جاشون بهشته
خارجیا که صحنه رو می دیدن
مثل فنر بالا پایین پریدن
شاکی شدن، حوصله شون سر اومد
صدای اعتراضشون در اومد
گفتن خدا مُزد اطاعت چی شد؟!
حساب کتابِ این جماعت چی شد؟!
از تو بعیده پارتی بازی کنی
فقط یه عده ای رو راضی کنی!
اینجوری که رفتن و صف خالی شد
معلومه پرونده ها ماسمالی شد..!
خدا که دید یه ذره اوضا پَسه
به مُرده های معترض گفت بسه
این ایرونیا که توی صف بودن
تموم عمرشون توی کف بودن!
یه سر سوزن دل خوش نداشتن
تو دلاشون بذر امید نکاشتن
تموم عمرشون مُعطّل بودن
تو هر چیزی از آخر اول بودن!
هر چی برای تفریح عُموم بود
برای این بیچاره ها حروم بود!
شادیاشونو قدغن می کردن
جوونا رو سوار وَن می کردن!
درسته که قانوناشون صوری بود
ولی بهشت رفتنشون زوری بود!
یکی نشسته بود و غُرغر میکرد
تموم فیلماشونو سانسور می کرد!
تقویمشون همش عزاداری بود
جمعه تا جمعه گریه و زاری بود
لذت زندگی رو کشک میدیدن
ثوابُ تنها توی اشک میدیدن
نه دیسکویی، نه کافه ای، نه باری
نه ساحل مُختلطی، نه یاری!
نفهمیدن مزه کنسرت چیه
اون که وسط وایساده با چوب کیه!
خودروی ملّیشون یه جور گاری بود!
مسبّبِ مرگ و عزاداری بود
با اینکه روی دریای نفت بودن
اما تو یه وضع هَشَل هفت بودن!
گرفتار فرار مغزا شدن
نخبه هاشون وِل توی دنیا شدن!
مثل شماها حالِ خوب نکردن
تو شهراشون بزن بکوب نکردن!
خلاصه این ملتِ بی آتیه
حساب کتابشون قر و قاطیه!
یه عمر تو اون دنیا عذاب کشیدن
طعم جهنّمو قشنگ چشیدن!
وقتشه غصه هاشونو چال کنن
برن بهشت و تا ابد حال کنن!
#شروین_سلیمانی
همه شهر ایران جگر خستهاند
به کین سیاوش کمر بستهاند…
#فردوسی
همه چیز را رها کن،
جز دلی که برای خوشحال کردنت،
دست به هر کاری میزند!
🕊️
#غسان_کنفانی
خوب نگاه کن
تنها اندکی از تو
تمامِ من را
دگرگون کرده است
#علیرضا_اسفندیاری
عبید خر بودن را به سختکوشی نسبت نمیدهد بلکه به این نسبت میدهد که:
فشار را بفهمی
بی عدالتی را ببینی
اما نه اعتراض کنی
نه حد بگذاری
و اسمش را بگذاری «قناعت و شکرگزاری»
آتش لازم نیست درین شهر
اینجا انسان از انسان میسوزد
روح من با تو سفر کرد و به تن بازنگشت
منم و معجزهیِ بی تو نفس داشتنم
#سیدشهرام_علیزاده
گیرم که فردا سپیده سر زند و روزگار به کام شود
با غم آنها که برای ما جان داده اند چه باید کرد؟
در محیط طوفانزای، ماهرانه در جنگ است
ناخدای استبداد با خدای آزادی
شیخ از آن کند اصرار بر خرابی احرار
چون بقای خود بیند در فنای آزادی
#فرخی_یزدی
فردا اگر بدون تو باید به سر شود
فرقی نمیکند شب من کی سحر شود
شمعی که در فراق بسوزد سزای اوست
بگذار عمر بی تو سراپا هدر شود
رنج فراق هست و امید وصال نیست
این "هست و نیست" کاش که زیر و زبر شود
رازی نهفته در پس حرفی نگفته است
مگذار درد دل کنم و دردسر شود
ای زخم دلخراش! لب از خون دل ببند
دیگر قرار نیست کسی باخبر شود
موسیقی سکوت صدایی شنیدنی است
بگذار گفت و گو به زبان هنر شود.
#فاضل_نظری
ببند پلکهایت را
شب، دل به نوازش نسیم داده است
نه کلامی، نه سوالی
فقط بگذار سکوت،
میان ما چراغی روشن کند
سرم را تکیه میدهم بر سایهات
و زمان را رها میکنم
تا بیخبر
بیهیچ وعدهای
از کنارت عبور کند...
#ناصر_آسرایی
چه خوش آن صبح
که بر کوی تو آغاز شود
خوشتر آن دیده
که بر منظره ات باز شود.
#امیر_حسین_رضایی
شما تا جایی که شمشیرتان ببرد ، می برید
اگر شمشیر از دست تان بیفتد به اخلاق پناه می برید
اخلاق به شما نمی آید
#صدرا_فرهمند
این شعر طولانیه اما جنبه طنز داره حوصله کنید تا آخر بخونیدش
Читать полностью…
به جای شمعدانیهای سرشار از شکوفایی
کنار یکدگر چیدیم گلدانهای خالی را
مزار از دشت میسازند
و تابوت از صنوبرها
خدایا
کی به پایان میبریم این مرگسالی را !
#فاضل_نظری
من شاهد بغض پدر، در پشت در بودم
مانند یک درد قدیمی، بیاثر بودم
وقتی که سفره، لقمه هایم را دهان میزد
من شاهد تاراج نان، با چشم تر بودم
تاریخ، سهم قصرها و پادشاهان بود
من راوی یک قصه از نوعی دگر بودم
در دستهایم پینههای فقر میرویید
اما به فکرم، صاحب شقالقمر بودم
فریادها در حنجره، هربار سرفه شد
در شهر کرها، من فقط یک گوش کر بودم
بادی که میآمد خبر از کوچ یاران داشت
چون در میان خانهام، بی همسفر بودم
گیرم تمام شهر هم در زیر پا مردند
من باز هم آن سایهی در پشت در بودم
#مهرداد_آرا
جهان را دائما این رسم و این آیین نمیماند
اگر چندی چنین ماندست، بیش از این نمیماند
به چندین سال عمر، این نکته را هر سال سنجیدی
که آن اوضاع دی، در فصل فروردین نمیماند
همان گونه که آن اوضاع دیروزی نماند امروز
به فردا نیز این اوضاع امروزین نمیماند
ببین امروز مردم را، به خون یکدگر تشنه
که دیری نگذرد، کاین عادت دیرین نمیماند
بباید روزگار صافی و صلح و صفا روزی
به جان دوستان آن روز، دیگر کین نمیماند
همانا خوی حیوانیست، این آیین خودخواهی
اگر انسان شوند این خلق، این آیین نمیماند
مگو یاسین بود، در گوش این خلق خر، آوازم
که گر آدم شوند، از اصل این یاسین نمیماند
تو در این خلق عامی، عارفی گر زانکه اینان را
تمیزی شد حنایت، نزد کس رنگین نمیماند
#میرزاده_عشقی
شب و دلتنگی و این چشمِ پر از حسرتِ خواب
منم و شوقِ وصالِ تو و دریای سراب
#جمهور_سمیعی
ای که نداری هیچکس بهر شنود شب بخیر
شب بخیر
#الهام_هاشمی
خری را گفتند : احوالت چون است؟
گفت : خوراکم کم و کارم زیاد است
ولیکن مطیع و شاکرم
گفتند : حقا که خری !
#عبید_زاکانی
در قفلِ فرو بستهی غمهای دل خویش
آن کُهنه کلیدیم که دندانه نداریم
#فیاض_لاهیجی
آه خدای من!
چقدر ستاره باید افول کند
تا این صبح بدمد...؟
#احمد_جان_عثمان
من فراوان دوستت دارم ولی افسوس و حیف
تو مرا با چشمِ تر هر شب ز یادت میبری
#امیرعباس_خالقوردی