habsiyeh | Unsorted

Telegram-канал habsiyeh - حَبْسیِّه

321

قصه ای با تو شد آغاز که پایان نگرفت مثل نوری که به سوی ابدیت جاریست . . . #فاضل_نظری @Selya_65rt خط و ربط @balouchestanayyaran ۲۷ مهر ۴۰۲

Subscribe to a channel

حَبْسیِّه

آیا کسی که مهربانیِ
یک جسم زنده را به تو می‌بخشد
جز درکِ حسِ زنده بودن از تو چه می‌خواهد؟
حرفی به من بزن ؛
من در پناهِ پنجره‌ام
با آفتاب رابطه دارم .


#فروغ_فرخزاد

Читать полностью…

حَبْسیِّه

موسیقی باد و شربت باران است

دلداده‌ترین دختر او آبان است

دست همه‌ی درخت‌ها نارنجی‌ست

در خانه‌ی پاییز حنابندان است


#نفیسه_نعمتی

Читать полностью…

حَبْسیِّه

چشم‌های تو
معنای تمامی جمله‌های
ناتمامی است
که عاشقان جهان
دستپاچه
درلحظه‌ی دیدار فراموشی گرفتند
و از گفتار بازماندند،
ای کاش خودم را
درچشم‌های تو حلق‌آویز کنم ....!!


#عباس_معروفی

Читать полностью…

حَبْسیِّه

تو روشنایِ صبحی
به جان خسته ی من…

#مریم_قهرمانلو

Читать полностью…

حَبْسیِّه

ای پر از عاطفه در قحطِ محبت با من
کاش می شد بگشایی سرِ صحبت با من

گرچه کوچیدی از این باغ ، ولی خواهد ماند
داغِ چشمان تو تا روز قیامت با من ...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‍‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
#جلیل_صفر_بیگی

Читать полностью…

حَبْسیِّه

شراب عشق میدهی خمار میکنی مرا
شمیم مهر میدمی مهار میکنی مرا

تمام شعر شاملو تمام حس حافظی
وشعر میشوی شبی بهار میکنی مرا

زچشم سرخ فام تو دو تیر داغ میچکد
کمی نگاه میکنی شکار میکنی مرا

لب تو سیب میزند و گندمی به زلف هات
چه نان و بوسه ای کنون نثار میکنی مرا

شکوفه های داغ تو و عطر کوچه باغ تو
شکوه یاس هستی و بهار میکنی مرا

#فاضل_نظری

Читать полностью…

حَبْسیِّه

ﺩﻟﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺩﻡ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ
ﮐﺎﺵ ﺳﺮﻡ ﺭﺍ ﺑﺮﺩﺍﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﮔﻨﺠﻪ ﺍﯼ ﺑﮕﺬﺍﺭﻡ ﻭ ﻗﻔﻞ ﮐﻨﻢ
ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﮑﯽ ﻳﮏ ﮔﻨﺠﻪ ﺧﺎﻟﯽ
ﺭﻭﯼ ﺷﺎﻧﻪ ﻫﺎﻳﻢ
ﺟﺎﯼ ﺳﺮﻡ ﭼﻨﺎﺭﯼ ﺑﮑﺎﺭﻡ
ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻔﺘﻪ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺳﺎﻳﻪ ﺍﺵ ﺁﺭﺍﻡ ﮔﻴﺮﻡ

#ناظم_حکمت

Читать полностью…

حَبْسیِّه

دلم یه حس خوب میخواد
مثل مشق نوشتن پای تلویزیون
توی یه عصر پاییزی

#دهه_شصت

Читать полностью…

حَبْسیِّه

خوشش باد آن نسیم صبحگاهی
که درد شب نشینان را دوا کرد
نقاب گل کشید و زلف سنبل
گره بند قبای غنچه وا کرد

#حافظ‌

Читать полностью…

حَبْسیِّه

ببین به چشمت
زوال خاطره را!

Читать полностью…

حَبْسیِّه

آنتوان چخوف میگه:


هیچ‌ نیمه ی ‌گمشده‌ای وجود ندارد!
تنها چیزی که وجود دارد تکه‌هایی از زمان است که در آن‌ها، ما با کسی حال خوشی داریم
حالا ممکن است سه دقیقه باشد، دو‌ روز، پنج سال یا همه‌ی عمر …

Читать полностью…

حَبْسیِّه

اشتباه می‌کنند بعضی‌ها 

که اشتباه نمی‌کنند! 

باید راه افتاد، 
مثل رودها که بعضی به دریا می‌رسند 
بعضی هم به دریا نمی‌رسند. 

رفتن، هیچ ربطی به رسیدن ندارد!

Читать полностью…

حَبْسیِّه

بشکن آن آیینه را، در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟

#مهدی_فرجی‌

Читать полностью…

حَبْسیِّه

نامه ای برای لیلی

مجنون خواست که پیشِ لیلی نامه‌ای نویسد...
قلم در دست گرفت و این بیت گفت:
«خَیالُکِ فی عَینی وَ اِسمُکِ فی فَمی...وَ ذِکرُکَ فی قَلبی، اِلی اَیْنَ اُکتُب»
خیال تو مقیم چَشم است و نام تو از زبان خالی نیست و ذکر تو در صَمیم جان جای دارد. پس، نامه پیش کی نویسم چون تو در این محل‌ها می گردی؛ قلم بشکست و کاغذ بدرید...

فیه ما فیه
#مولانا

Читать полностью…

حَبْسیِّه

ننویس ای قلمم،  بغضِ فراوان دارم
در سکوتِ شب خود نالهء  پنهان دارم

بس که زخم از همه بر جان نحیفم بنشست
زیرِ لبخندِ فریب آه چه سوزان دارم

هر که یک شاخه‌ای از فصل امیدم بشکست
از خزان و گذرش، باغچه، ویران دارم

خنده بر لب  زده ام تا نشود غمگین کس
ورنه در خلوت، خود دیده ء گریان دارم

با کس از دردِ خودم  هیچ نگفتم هرگز
در گلو خستگی، بغض خروشان دارم

عمر، چون شمع چکیده به بلندای فراق
از جوانی‌ عطش و آتش هجران دارم

کاش همخانه‌ای و محرم  رازی باشد
خسته از بی‌کسی‌ام حال پریشان دارم

قصه کوتاه کن و چانه مزن ؛ دیوانه
تا به کی گفتن این درد که در جان دارم

#دیوانه
#کریم‌زاده

Читать полностью…

حَبْسیِّه

تو فردترین وحیده ی تاریخی
مستوره ترین ندیده ی تاریخی

از تربت پنهان تو معلوم شده
مظلومه ترین شهیده ی تاریخی

#شهادت‌حضرت‌زهرا_سلام_الله_علیها🥀

Читать полностью…

حَبْسیِّه

ای صبا در حرم زلف چو مَحرم شده‌ای
به ادب باش که دلهای پریشان آنجاست

#صائب_تبریزی

Читать полностью…

حَبْسیِّه

درختی خشک را مانم به صحرا
که عمری سر کند تنهای تنها

 نه بارانی که آرد برگ و باری
نه برقی تا بسوزد هستیش را

#فریدون_مشیری

Читать полностью…

حَبْسیِّه

شب ظلمت و بیابان،به کجا توان رسیدن؟

مگر آنکه شمع رویت، به رهم چراغ دارد!

#حافظ

Читать полностью…

حَبْسیِّه

صبح آغاز شد و چشم دلم منتظرت
پلک بگشای که آغاز من و جان منی

#هما_کشتگر

Читать полностью…

حَبْسیِّه

برو ای شب ز پیشِ من‌مپیچان زلف‌و‌گیسو را
که جز آن جعد و گیسو رانمی‌دانم؛نمی‌دانم

#مولانا

Читать полностью…

حَبْسیِّه

زلف مشکین و شب بخت به هم ساخته‌اند
تا نشانند به این روزِ پریشان ما را...

#حزین_لاهیجی

Читать полностью…

حَبْسیِّه

گریه کن عیبی ندارد دل سبک تر میشود
در گلو بغضت بماند چشمِ ِدل تر میشود

زندگی بالا و پایین دارد اما چاره چیست
گر بخواهی گر نخواهی زندگی سر میشود

حسرت ِشیرین و تلـخِ ِزندگانی را مخـور
هر چه در پیشانی ات باشد مقدر میشود

زنـدگی مانند یک آیینه ی شفاف نیست
بـر خـلاف ِآینـه گاهـی مکـدر می شود

پُـر تلاطم مثـلِ دریـا ، زندگی یعنی خطر
گاهی آرام و گهی مـوجِ ِستمگر می شود

سطحِ ِدریارا رها کن قعرِ ِدریا دیدنی ست
سنگ هم درقعرِ ِدریا مثلِ گوهر می شود

زندگی دارد شباهتهای بسیاری به جنگ
هـر نبـردی گاهگاهی نابـرابـر می شود
‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‍‌‍‌‍‌‎‌‌
#ناشناس
  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌     ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
  ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

Читать полностью…

حَبْسیِّه

اکنون به نظر می رسد صبور تر شده ام؛ اما چراغی در وجودم خاموش شده است که دوست داشتم تا ابد روشن بماند.

#نرگس_صرافیان

Читать полностью…

حَبْسیِّه

شادمان باش ولی حال مرا هیچ مپرس

آنچه غم بر سرم آورد نمیدانی چیست

#سجاد_سامانی

Читать полностью…

حَبْسیِّه

در آن روزگار هر شب می‌خوابیدی و بیدار می‌شدی
چیزی را گم کرده بودی، آدمی را، عشقی را، خانه‌ای را.

#چیستا_یثربی

Читать полностью…

حَبْسیِّه

دست در دفترِ تقدیرِ دلم بُرده کسی
من به این بختِ پر از غصه و غم بدبینم

#نفیسه_سادات_موسوی

Читать полностью…

حَبْسیِّه

آهسته زمان رفته و برگشت ندارد
خوب و بدمان رفته و برگشت ندارد

عمری که فقط با غم دنیا سپری شد
چون آب روان رفته و برگشت ندارد

دیگر به سر آمد همه ایام جوانی
سیمای جوان رفته و برگشت ندارد

شد کار دل خسته‌ی ما حسرت این‌که
این رفته و آن رفته و برگشت ندارد

بیهوده نگردید به دنبال خوشی ها
شادی ز جهان رفته و برگشت ندارد

گویی غم هجران عزیزان شده عادت
انگار که جان رفته و برگشت ندارد

#امید_کرمزاده

Читать полностью…

حَبْسیِّه

غنیمتی ست تو را داشتن.
در این گذار،
که بر وحشت است و بر ظلمات،
شبِ سترونِ دلگیر
از زنجیر می‌گذرد.
فدای گیسویت،اما:
تو با منی و
تو تا با من باشی
شب از نوازشِ گیسویت،
از حریر می‌گذرد.
تو از کدام افق می‌آیی
که پاکبازتر از خورشیدی؟
صنوبری چو تو چون می‌روید
در پلشتی این لوش و لاشه‌زار؟
خدا را! بگو بدانم کدام گوشه‌ی این خاک
پاک مانده نگارا؟
شب از کدام سو می‌وزد
که روشنم من و تاریک
و از ستاره و غم سرشارم؟
آه! باری! بگذریم…


به سوی من چو می‌آیی
تمامِ تن
تپش و بال می‌شوم
چو در تو می‌نگرم
زلال می‌شوم
سخن چو می‌گویی
آفتاب برمی‌آید
و می‌پذیرم من
که هیچ زشت و دروغ و دغا نمی‌پاید
و می‌سرایم
با نایی از سکوت
که مولوی حق داشت
هماره عاشق بودن را
هماره بسراید

#اسمائیل_خویی

Читать полностью…

حَبْسیِّه

امیدوارم شب با تو مهربان باشد، تو که روز در فرسودنت کم نگذاشت. تو که از اندوه و خستگی حرف نزدی، تا خوشحالی عزیزانت را خراب نکنی.

#حميد_سليمی

Читать полностью…
Subscribe to a channel