1351
ساقیا باده بیاور که برانیم همه که بجز عشق تو از خویش برانیم همه #مولانا https://t.me/goolfs
#مقالات_شمس
سُبحانَ الله!
همه فدایِ آدمیاند
و آدمی فدایِ خویش!
اگر
به عرش روی،
هیچ سود نباشد
و اگر
بالای عرش روی
و اگر زیر هفت طبقهی زمین،
هیچ سود نباشد.
در ِدل
میباید که باز شود.
جان کندنِ
همهٔ انبیا و اولیا و اَصفيا
برای این بود، این میجُستند.
همهٔ عالَم
در یک کس است.
چون خود را دانست،
همه را دانست.
#شمس_الدین_محمد_تبریزی
کلامتان بی ثمر باز نخواهد گشت؛و آنچه را خواستید به جای خواهد آورد و برای آنچه آنرا فرستادیدکامران خواهد شد.
پس کلام خود را عوض کنیدتا جهان شما دگرگون شود،زیرا کلامتان جهانتان است.
فلورانس اسکاول شین
گریز از همیشه...
سحر که از تپش روح خواب لبریزم
بگیر دست مرا تا دوباره برخیزم
بگیر، تا غزل عاشقانۀ خود را
به دار عشق مسیحاییت بیاویزم
کنار پنجره میایستم، به لهجۀ شعر
برای خواهش گنجشک دانه میریزم
طلوع، سمت قفسهای شب چه دیدنی است
دمی که آتش ققنوس را برانگیزم
نسیم میوزد از شهر آرزو، یعنی
زمان آن شده تا از همیشه بگریزم
فرار از همۀ قصّههای تکراری
کجاست چلچله تا با دلش بیامیزم؟
تو ای حقیقت بیانتهای دور از دست
اجابتی کن و راهم ده، گرچه ناچیزم
تبر به ریشۀ شب میزند حکایت عشق
و من همیشه به سمت دلت سحرخیزم
#نجمه_زارع
#صبح_بخیر ┄
دگرباره بشوریدم بدان سانم به جان تو
که هر بندی که بربندی بدرانم به جان تو
من آن دیوانه بندم که دیوان را همیبندم
زبان مرغ میدانم سلیمانم به جان تو
نخواهم عمر فانی را توی عمر عزیز من
نخواهم جان پرغم را توی جانم به جان تو
چو تو پنهان شوی از من همه تاریکی و کفرم
چو تو پیدا شوی بر من مسلمانم به جان تو
گر آبی خوردم از کوزه خیال تو در او دیدم
وگر یک دم زدم بیتو پشیمانم به جان تو
اگر بیتو بر افلاکم چو ابر تیره غمناکم
وگر بیتو به گلزارم به زندانم به جان تو
سماع گوش من نامت سماع هوش من جامت
عمارت کن مرا آخر که ویرانم به جان تو
درون صومعه و مسجد توی مقصودم ای مرشد
به هر سو رو بگردانی بگردانم به جان تو
سخن با عشق میگویم که او شیر و من آهویم
چه آهویم که شیران را نگهبانم به جان تو
ایا منکر درون جان مکن انکارها پنهان
که سر سرنبشتت را فروخوانم به جان تو
چه خویشی کرد آن بیچون عجب با این دل پرخون
که ببریدهست آن خویشی ز خویشانم به جان تو
تو عید جان قربانی و پیشت عاشقان قربان
بکش در مطبخ خویشم که قربانم به جان تو
ز عشق شمس تبریزی ز بیداری و شبخیزی
مثال ذره ى گردان پریشانم به جان تو
#مولانا
#دیوان_شمس ┄
خلاص بخش خدایا همه اسیران را
مگر کسی که اسیر کمند زیباییست
#سعدی
یارب، تو مرا مژدهی وصلی برسان
برهانم از این نوع و به اصلی برسان
تا چند از این فصل مکرر دیدن
بیرون ز چهار فصل، فصلی برسان!
#شیخ_بهایی
.
وقت ما از ساغر و مینا خوش است
وقت ساقی خوش که وقت ما خوش است
عشق می باید به هر صورت که هست
عاشقی با صورت دیبا خوش است
ناخوشیها از دل بی ذوق ماست
ذوق اگر باشد همه دنیا خوش است
مرد عشقی، خیمه بیرون زن زخود
در بهاران دامن صحرا خوش است
دامن صحرا چه گرد از دل برد؟
سیل گردآلود را دریا خوش است
سایه غماز را پامال کن
قطع راه بیخودی تنها خوش است
آن قدر کز ما تحمل خوشنماست
از نکویان ناز و استغنا خوش است
سر به صحرای جنونم داد عقل
دشمنی با مردم دانا خوش است
جامه گلگون بود برق جلال
عشق را با چشم خونپالا خوش است
تیره در پروا ندارد از گناه
زنگیان را وقت در شبها خوش است
ناز و تمکین حسن را زیبنده است
عشق چون سیلاب بی پروا خوش است
شکرلله صائب از اقبال عشق
ناخوشیهای جهان بر ما خوش است
#صائب_تبریزی
من با تو بہ چشم آمدم و هیچ نبودم
چون سایہ عدم بود سراپاے وجودم
بر غیرت من عیب مگیر اے همہ خوبی
وقتے ڪہ بہ اندازهے حُسن تو حسودم
تقدیر من از بند تو آزاد شدن نیست
دیدے ڪہ گشودے در و من پَر نگشودم
من "نغمهٔ نی" بودم و چون "مویهٔ عُشاق"
با آہ درآمیختہ شد، بود و نبودم
یڪ عمر براے تو غزل گفتم و افسوس
شعرے ڪہ سزاوار تو باشد نسرودم
#فاضل_نظرے
🌹🍃
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
ما را ز جام بادهٔ گلگون خراب کن
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد
گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن
روزی که چرخ از گل ما کوزهها کند
زنهار کاسهٔ سر ما پرشراب کن
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
با ما به جام باده صافی خطاب کن
کار صواب باده پرستیست حافظا
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن…
#حضرت_مولانا
🌹🍃
ســـــــــلام وعرض ادب سروران واساتید اهل قلم
صبحتان سرشار مهربانی
الهی امروزتون پراز
خیر و برکت باشه
شاد باشی
راهها به الله بیشند از عدد نجوم آسمان!
و من در آرزو و نیازمند یکی از آن،
و نمییابم.
#طبقات_الصوفیه
خواجه عبدالله انصاری
و گفت:
هرگز متکبّر بوی معرفت نشنود.
گفتند: نشان متکبّر چیست؟
گفت: آنکه در هژده هزار عالَم نَفْسی بیند
خبیثتر و پلیدتر از نَفْسِ خویش.
ذکر بایزید بسطامی رَحمةُ اللّه عَلیه
تذکرةالاولیاء عطّار نیشابوری
به مقدمه، تصحیح و تعلیقات محمدرضا شفیعی کدکنی
عقاب باش اگرهدفت درعمق دریا
یادرقله کوهه به دستش بیار
این قدرت عقاب نیست که پیروزش میکنه وجسارت واراده ،تمرکزش روی هدف،باعث موفقیتشه
🌺🌺🌺
یار مهربانم
درود
بامداد دوشنبه ات نیکو
🌺🌺🌺
در این دقایق زیبای
صبحگاهی
بهترینها و خیرترینها را
برایت آرزو دارم
🌺🌺🌺
شاد باشی
باز از آن کوه قاف آمد عنقای عشق
باز برآمد ز جان نعره و هیهای عشق
باز برآورد عشق سر به مثال نهنگ
تا شکند زورق عقل به دریای عشق
سینه گشادست فقر جانب دلهای پاک
در شکم طور بین سینه سینای عشق
مرغ دل عاشقان باز پر نو گشاد
کز قفس سینه یافت عالم پهنای عشق
هر نفس آید نثار بر سر یاران کار
از بر جانان که اوست جان و دل افزای عشق
فتنه نشان عقل بود رفت و به یک سو نشست
هر طرف اکنون ببین فتنه دروای عشق
عقل بدید آتشی گفت که عشقست و نی
عشق ببیند مگر دیده بینای عشق
عشق ندای بلند کرد به آواز پست
کای دل بالا بپر بنگر بالای عشق
بنگر در شمس دین خسرو تبریزیان
شادی جانهای پاک دیده دلهای عشق
#مولانا
┄🕊
🌿❣️
این طرفه که نبود خبر از محمل لیلی
برداشت ز جا، بادیه را شور جرسها
فریاد حزین از نفس سینهخراشت
نشتر به رگ گل زدی، آتش به قفسها
🌿❣️
#حزین_لاهیجی
گر به همه عمر خویش با تو برآرم دمی
حاصل عمر آن دمست باقی ایام رفت
#سعدی
.
یا رب آن آهوی مشکین به ختن باز رسان
وان سهی سرو خرامان به چمن باز رسان
برو ای طایرِ میمون همایون آثار
پیش عنقا سخن زاغ و زغن باز رسان…🌹
حافظ
نوش دارو نشأ ی علت نهد در جان ما
در خمار معجز افتد عیسی از درمان ما
آبروی شمع را بیهوده نتوان ریختن
صد شب یلداست در هر گوشه ی زندان ما
ما خجل اما سخن در صنعت مشاطه اشت
گر نمود کفر دارد شاهد ایمان ما
زخم ها برداشتیم و فتح ها کردیم، لیک
هرگز از خون کسی رنگین نشد میدان ما
چشم اگر باز است و گر پوشیده از هم نگسلد
آمد و رفت نظر در دیده ی حیران ما
نی ز عصمت پاک دامانیم کز ناموس و ننگ
می کند آلودگی پرهیز از دامان ما
معنی روشن برون می جوشدم عرفی ز دل
در سیاهی می نگنجد چشمه ی حیوان ما
#عرفی_شیرازی┄
🌿🍁
بتم از غمزه و ابرو، همه تیر و کمان سازد
به غمزه خون دل ریزد به ابرو کار جان سازد
چو در دام سر زلفش همه عالم گرفتار است
چرا مژگان کند ناوک چرا ابرو کمان سازد؟
خرابی ها کند چشمش که نتوان کرد در عالم
چه شاید گفت با مستی که خود را ناتوان سازد؟
دل و جان همه عالم فدای لعل نوشینش
که چون جام طرب نوشد دو عالم جرعهدان سازد
غلام آن نگارینم که از رخ مجلس افروزد
لب او از شکر خنده شراب عاشقان سازد
بتی کز حسن در عالم نمیگنجد عجب دارم
که دایم در دل تنگم چگونه خان و مان سازد؟
عراقی، بگذر از غوغا، دلی فارغ به دست آور
که سیمرغ وصال او در آنجا آشیان سازد
🌿🍁
#عراقی
سر ارادت ما و آستان حضرت دوست
ڪہ هر چہ بر سر ما میرود ارادت اوست
نظير دوست نديدم اگر چہ از مہ و مهر
نهادم آينهها در مقابل رخ دوست
صبا ز حال دل تنگ ما چہ شرح دهد
ڪہ چون شڪنج ورقهاے غنچہ تو بر توست
نہ من سبوڪش اين دير رندسوزم و بس
بسا سرا ڪہ در اين ڪارخانہ سنگ و سبوست
مگر تو شانہ زدے زلف عنبرافشان را
ڪہ باد غاليہ سا گشت و خاڪ عنبربوست
نثار روے تو هر برگ گل ڪہ در چمن است
فداے قد تو هر سروبن ڪہ بر لب جوست
زبان ناطقہ در وصف شوق نالان است
چہ جاے ڪلڪ بريدہ زبان بيهدہ گوست
رخ تو در دلم آمد مراد خواهم يافت
چرا ڪہ حال نڪو در قفاے فال نڪوست
نہ اين زمان دل حافظ در آتش هوس است
ڪہ داغدار ازل همچو لالہ خودروست ...
#حافظ
#صبح_بخیر
┄🕊
.
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت
با من راه نشین باده مستانه زدند
آسمان بار امانت نتوانست کشید
قرعه کار به نام من دیوانه زدند
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
شکر ایزد که میان من و او صلح افتاد
صوفیان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
آتش آن نیست که از شعله او خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
کس چو حافظ نگشاد از رخ اندیشه نقاب
تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
حضرت_حافظ
🌿❣️
این طرفه که نبود خبر از محمل لیلی
برداشت ز جا، بادیه را شور جرسها
فریاد حزین از نفس سینهخراشت
نشتر به رگ گل زدی، آتش به قفسها
🌿❣️
#حزین_لاهیجی
کی رفتهای زدل که تمنا کنم تو را
کی بودهای نهفته که پیدا کنم تو را
غیبت نکردهای که شوم طالب حضور
پنهان نگشتهای که هویدا کنم تو را
فروغی بسطامی
هزار جَهد بکردم که سِرِّ عشق بپوشم
نبود بر سر آتش مُیَسَرم که نجوشم
بههوش بودم از اول که دل به کس نسپارم
شَمایِل تو بدیدم نه صبر ماند و نه هوشم
حکایتی ز دهانت به گوشِ جان من آمد
دگر نصیحتِ مردم حکایت است به گوشم
مگر تو روی بپوشی و فتنه بازنشانی
که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم
من رَمیدهدل آن بِه که در سَماع نیایم
که گر به پای درآیم به در برند به دوشم
بیا به صلح من امروز در کنار من امشب
که دیده خواب نکردهست از انتظار تو دوشم
مرا به هیچ بدادی و من هنوز بر آنم
که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم
به زخمخورده حکایت کنم ز دست جراحت
که تندرست، ملامت کند چو من بخروشم
مرا مگوی که سعدی طریقِ عشق رها کن
سخن چه فایده گفتن چو پند مینَنیوشم !
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
وگر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم
#سعدی
آورده اند که پادشاهی مجنون را حاضر کرد (وگفت) که ترا چه بوده است و چه افتاده است خود را رسوا کردی و از خان و مان برآمدی و خراب و فنا گشتی لیلی چه باشد و چه خوبی دارد بیا تا ترا خوبان و نغزان نمایم و فدای تو کنم و بتو بخشم چون حاضر کردند مجنون را و خوبان را جلو آوردند مجنون سرفروافکنده بود و پیش خود مینگریست پادشاه فرمود آخر سر را برگیر ونظر کن گفت میترسم عشق لیلی شمشیر کشیده است اگر بردارم سرم را بیندازد غرق عشق لیلی چنان گشته بود آخر دیگران را چشم بود و لب و بینی بود آخر دروی چه دیده بود که بدان حال گشته بود.
«مولوی»مجالس سبعه
پاداش فضیلت خود فضیلت است.
پاداش فضیلت ورزی این نیست که در ازای آن چیزی دیگر به ما بدهند. مگر چیزی ارجمندتر از فضیلت ورزی هست که بتواند پاداش آن تلقی شود؟
پاداش فضیلت ورزی همین است که هستی وضعی پیش آورده است که فضیلت میورزم، نه رذیلت.
چه پاداشی از این بالاتر؟
کیفر رذیلت ورز، نیز جز این نیست که رذیلت می ورزیم. مگر بدتر از رذیلت ورزی هم چیزی هست که بتواند کیفر آن باشد؟
آیا ماباید آدم هایی [باشیم] که کار نیکی را که می کنند از سر اجبار می کنند برای اینکه آن را از ترس آتش دوزخ می کنند؟ اگر دین این است من لب به آن نمی زنم. ارزانی خودتان!
#مصطفی_ملکیان
.
به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین
به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم
تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم
#هوشنگ_ابتهاج
🍁🌿
در عشق هر آنکه شد فدایی
نَبْوَد ز زمین ،بُود سمایی
زیرا که بلای عاشقی را
جانی شرط است کبریایی
🍁🌿
#مولانای_جان
.
ندانم کان مه نامهربان یادم کند یا نه
فریبانگیز من با وعدهای شادم کند یا نه
خرابم آنچنان کز باده هم تسکین نمییابم
لبِ گرمی شود پیدا که آبادم کند یا نه
صبا از من پیامی دِه به آن صیّاد سنگیندل
که تا گل در چمن باقیست آزادم کند یا نه
من از یادِ عزیزان یک نفس غافل نیاَم امّا
نمیدانم که بعد از این کسی یادم کند یا نه
رهی از نالهام خون میچکد امّا نمیدانم
که آن بیدادگر گوشی به فریادم کند یا نه
#رهی_معیری