-
📝حریر🍀 در حریم نا امن زمانه زیباتر از مستی احساس و قلبی که سراسر معجزه است مرواریدی نمییابی...✍️گلپر
══ 💜 ══ ❥
🟣 افـســانــه اعــداد
◉ Afsa@neAda@d
▪️▪️
🧨✔️دسترسی ویژه به خبرهای داغ✔️🧨
☑️برای داشتن این مجموعه در مدت ☑️محدود،
با انتخاب کلید های زیر وارد شوید🔻
جهت هماهنگی در لیست🫱🏼🫲🏼
@HHo_bb
غروب شده
تا دلدادگی
فاصله ای نیست
بیا و زمزمه کن: «گلپر»!
ارمغانِ عاشقانهها
شوق تو را دارد
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
من ماندم و
اینهمه چروک
که در خلوت دفترم
جا نمیشد!
هر چین پیشانیاش
یک خاطره بود و
هر خط بین چشمانش
یک قصه!
فردا
نقاشی گندم
صورتِ رنگینکمانیِ مادربزرگش
نوزده شد
و من
که زایندهترین
لبخند زمان را
کشیده بودم
بیست!
مادر بزرگ
با ساعت خانهاش ایستاد
و دفتر مرا
بزرگسالیام گم کرد
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
🎙#مژگان_برنده
📚#خوشه_خوشه
خورشید نقاش است
اجازه بده
روی صورتت
لبخند نقاشی کند…
امروز
در طرحی نو
رخسار سایهها
برای خوشحالیات
رج میبافند
انکار نکن
اصرارِ دنیا را
برای بارش شادی
بر شانههایت
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
🎙️#زهرا_کوهیان
چشمها
با خاطره زندهاند!
این را
اشکها شهادت میدهند!
و شب
مأمن خاطرههاییست
که از چشمِ زخمیِ ذهن
نیفتادهاند...
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
و پاییز چقدر شبیه من و توست
برگ به برگِ آرزوهایش
در زمزمهی باد
به خزان مینشیند
و دلخوش است
به نجوای قدمهایمان
تا ساز عاشقانهها را
از نو کوک کند
در تنِ تبدار و تابیدهی امید
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
🎙️#حسام
پرسید:
چرا پاییز اینجوریه؟
گفتم:
انگار طبیعت هر سال یه سوال فلسفی از درختا میپرسه!
«اگه میدونستین فرو میریزین، باز شکوفا میشدین؟!»
و درختا خوب میدونن هیچچیز واسه موندن آفریده نشده!
ثبات معنا نداره، دوام تهی و پوکه!
و برگهایی که تمام تابستون دلبستهی شاخهها بودن، در عمق آوندهاشون، به خزان ایمان داشتن!
و پاییز اومده به ما آدما یادآوری کنه، بعضی رفتنها با اینکه زیباست اما بغض میشه تو گلو، غم میشه وسط چالهی قلب!
پنداری فقط پاییز بلده در گذر بودنِ زندگی رو یادآوری کنه که ایهاالانسان! غره مشو، هر اومدنی یه رفتنی داره!
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
🎙#مژگان_برنده
قلبم
مُرغ دامهای مَرغزار است
از آسمان گسستهی سوخته
برگشته!
تا بر شانهای خمیده
لانه کند!
هر زخم
در مویرگهایم
دانهای کاشته
و من هنوز منتظرم
از همین خاک تَرک خورده
بهاری در من جوانه بزند
با شکوفههای لبخندهای مهربانت!
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
۲۹ سپتامبر روز جهانی قلب، بر تمام انسانهایی که در سینه نور دارند مبارک باد🤍
من ماندم و
اینهمه چروک
که در خلوت دفترم
جا نمیشد!
هر چین پیشانیاش
یک خاطره بود و
هر خط بین چشمانش
یک قصه!
فردا
نقاشی گندم
صورتِ رنگینکمانیِ مادربزرگش
نوزده شد
و من
که زایندهترین
لبخند زمان را
کشیده بودم
بیست!
مادر بزرگ
با ساعت خانهاش ایستاد
و دفتر مرا
بزرگسالیام گم کرد
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
📚#خوشه_خوشه
پرسید:
چرا پاییز اینجوریه؟
گفتم:
انگار طبیعت هر سال یه سوال فلسفی از درختا میپرسه!
«اگه میدونستین فرو میریزین، باز شکوفا میشدین؟!»
و درختا خوب میدونن هیچچیز واسه موندن آفریده نشده!
ثبات معنا نداره، دوام تهی و پوکه!
و برگهایی که تمام تابستون دلبستهی شاخهها بودن، در عمق آوندهاشون، به خزان ایمان داشتن!
و پاییز اومده به ما آدما یادآوری کنه، بعضی رفتنها با اینکه زیباست اما بغض میشه تو گلو، غم میشه وسط چالهی قلب!
پنداری فقط پاییز بلده در گذر بودنِ زندگی رو یادآوری کنه که ایهاالانسان! غره مشو، هر اومدنی یه رفتنی داره!
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
هنوز در خاطراتم مانده
که تو هجرت کردهای
اما جهان
بینشانهای از فقدانت
چمدانش را میبست!
ساعت رذیلانه ادامه میداد
پنجره
همانقدر رو به تپشِ صبح بود
که هر روز!
و خیابان
آدمهای دیگری را
به مقصد میرساند!
و همان دم بود که فهمیدم
فقدان اتفاقی نیست
که برای جهان میافتد
فاجعهایست
که فقط در یک نفر
غده و عقده میشود
سرطانی بدخیم
ویروسی کشنده!
هنوز فلسفهام در ارتباط
این است:
که بعضی رفتنها
آدم را تنها نمیکند
معنای بودن را
تغییر میدهد!
و معنای بودن
گاهی تجلی یک نام است
در حنجرهی باران
فقدان
همیشه غیاب یک آدم نیست!
گاهی
نبودن آن منیست
که در حضور او بودی!
و شاید
ما آدمها را
از دست نمیدهیم
نسخهای از خودمان را جا میگذاریم
که فقط
در حضور آنها
لب به سخن میگشود!
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
🎙️#هوشنگ_کاشیلو
میاندیشم شاید خدا
گاهی
فقط گاهی
میخواهد در سکوت
به چیزی جز ما فکر کند
به پرواز یک برگ
در دلهرهی قدمهای پاییز
به ترنم خستهی باران
بر بام سیاه شب
یا به تنهایی ماه
وقتی تصویر خودش را
در حوض زوجی عاشق میبیند
یا شاید به بادی
که دفتر مشق کودکی را
بر شانهاش حمل میکند
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
و پاییز چقدر شبیه من و توست
برگ به برگِ آرزوهایش
در زمزمهی باد
به خزان مینشیند
و دلخوش است
به نجوای قدمهایمان
تا ساز عاشقانهها را
از نو کوک کند
در تنِ تبدار و تابیدهی امید
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
🎤#شاهین_شاهدوست
رنجور و خموده گفت:
«میدانی؟»
لبخند زدم. یعنی ادامه بده!
ادامه داد:
«میدانستم مرا از قلبش
تبعید کرده...
اما روحم
و کوچهپسکوچههای ذهنم
به نخواستنش عادت نکرده بود!
هربار که نگاهش میکردم
ته دلم
برای یک شاید کوچک
جا باز میکرد
چه کسی گفته حقیقت آدم را میشکند؟
گاهی آدم از امیدی میشکند که حقیقت را میدانست
اما انکار میکرد
او هیچگاه مرا در پرانتز نگاهش
نگهداری نکرد
و تا مدتها
با خیال دوست داشتنش
زیستم
گریستم
و این پنداری
تلخترین نوع دوست داشتن است
دوست داشتن کسی که
حتی در خیالش
تورا نمیخواهد!»
تلخندی زدم. یعنی ادامه نده!
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
🎙️#شقایق_بافرانی
بعضی گمانهها
بعضی قیلوقالها
و بعضی نجواها
تنها یک شاهد عینی دارند!
دستی که آنها را نوشته...
خوشا بحال آنها
که نوشتن میدانند
میتوانند اثبات کنند
رقصی در روح و
جانی در درونشان دارند!
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
قهوه رسید
باران آمد
رهگذران اما
شبیه تو نبودند...
هرچه از دلتنگی
چکه میکند
بیرحمیست!
و هرچه خیابان خیستر میشد
صندلیهای خالی کافه
خالیتر میشدند!
تو که نباشی
شاید قهوه به موقع برسد
اما قطارهای خیالم
میان عقربههای مست ساعت
گم میشوند!
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
گفت:
میدونی آدما چند دستهن؟!
گفتم:
همیشه میگن سه دستهن!
گفت:
گول روانشناسی زرد رو نخور! آدما هفت دسته و نیماَن!
گفتم:
بشمر برام، بعد بفهمم چرا یه دسته، یک نیستن و نیمان!
گفت:
اونایی که رد میشن!
اونایی که رد میشن و ردپا میذارن!
اونایی که اتراق میکنن!
اونایی که با اتراقشون تیرگیهای میزبان رو جلا میدن!
اونایی که عاشقت میشن!
اونایی که عاشقت میشن اما طریق عشقورزی رو بلد نیستن!
اونایی که خداحافظیتو میبینن!
اما دسته آخر، اونایی که نیمه گمشدهت هستن و با نیم تو میشن یک! کمال مطلق!
و بدبختی اینه که خیلی از آدما اونقدر خوشبخت نیستن دسته آخر رو لمس کنن!
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
جمعه
جهان
در ماراتن زمان
از دویدن میایستد
تا
زمزمههای ناآرام و ملول خودت را
بشنوی!
و به گمانم
منطق سرد جمعه
همین باشد
وقتی جهان
بیحال و بیخیال
دیگر
سرگرمِ سرگرمْ کردنِ ما نیست
تا با رمز راستین حقیقتمان
روبرو شویم!
آینهایست کدر
که تقویم
جلوی صورتت میگیرد
نه برای فهمیدن ساعات
بلکه میپرسد
در تمام این هفته
کِی زندکی کردی
و کِی
فقط زنده ماندی!
شاید
بیدلیلیِ کدورت غروب جمعه
سخنش این باشد:
که فقط
یک غروبِ بیآفتاب نیست
لحظهایست
که میفهمیم
ما عابران کوچهی زمان نبودیم!
زمان
عابر سیاهیِ موهایمان بوده!
و چه وهم تلخی
که آدمیزاد
گاهی تمام هفته را
برای رسیدن به خلوتی و
فنجان قهوهای در بالکن
صبر میکند
تا فقط بفهمد
چیزی که انتظارش را میکشی
واژهای بوده در دفتر قلبت
واژهی «زندگی»
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
🎙#علی_کلهر
نگاه کن
جمعه هم دلکش میشود
از عطر با هم بودن
به کجایِ رواقِ دنیا برمیخورد
من باشم و تو
و تواَمانِ باران و همزادش
و دستهایی
تنیده در ازدحامِ لحظهها
لالاییِ قداستِ عشق
گسلِ روزمرگی را
به ثانیههایِ ترنم و گلبانگ
خُرد میکند
✍#مرضیه_بازرگانی_گلپر
🎙#مژگان_برنده
پایان هر خط
یک عید بود
و آغاز خط بعدی
یک شب بیداری
یک عمر بیتابی!
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
🎙️#علی_کلهر
📚#خوشه_خوشه
پرسید دوست داشتی مغز چه کسی بجای مغز خودت، داخل جمجمهت بود؟
میتونی از بین ادبا و شعرا و دانشمندا انتخاب کنی!
لبخندی مهمونش کردم و گفتم:
به گمونم همین مغز خودم خوبه ها! حداقل میدونم با چه دیوونهای طرفم!
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
🎙️#لیلا
قامت قلبش
قدِ بودنم نبود!
دریا بودم
ساحل بودم
نه قایقی داشت نه لنگری!
آفتاب بودم و
زمهریری بود که ذوب میشد!
سایه بودم و
سراب بود!
خودم بودم و
بیخود و بیجهت با خیالی فریفت!
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
پایان هر خط
یک عید بود
و آغاز خط بعدی
یک شب بیداری
یک عمر بیتابی!
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
🖊️استاد انصاری
📚#خوشه_خوشه
پایان هر خط
یک عید بود
و آغاز خط بعدی
یک شب بیداری
یک عمر بیتابی!
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
🎙#مژگان_برنده
📚#خوشه_خوشه
گفت:
بیقلب هم میشود زیست
اینهمه آدم که در سینه
معدن سنگ دارند!
گفتم:
میشود خندید
تبالود و عاشقانه به کلام آمد!
حتی دستانی را
در سینه جمع کرد
بیآنکه
قلبت
تپیدن را آغاز کند!
میشود!
اما
اماااااا
نامش زندگی نیست
اخمی کرد و با تردید پرسید:
پس چیست؟
با التهاب قبل ادامه دادم:
زندگی نیست
تنها زنده ماندن است!
وقتی آنقدر شکستهای
که دیگر
هیچ رفتنی
متعجبت نمیکند
شاید زندگی
تمام ابژههای نبضدار نباشد
آن درامی باشد
که در ما
تقلای ادامه دادن را
میآفریند
وگرنه
سنگ هم قرنها
زیر آفتاب زندهاست و
ثانیهای
زندگی نکرده!
نه اخمی کرده
نه بغضی
نه با لبخندی شکفته!
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
پایان هر خط
یک عید بود
و آغاز خط بعدی
یک شب بیداری
یک عمر بیتابی!
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
📚#خوشه_خوشه
بخند
در پسِ شبهایِ طولانی
و صدایم کن
سینهیِ مجروحم
چله به چله دستاویز میبافد
ببار بر تنِ تبدارِ آرزوهایم
شاید این کورهراه
با رایحهیِ نسیمی
بودنم را
از ماورایِ نیستی
به دریا برساند
چشمهایت را میگویم
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر
🎙️#مهناز_مکتبی_فرد
موج عجیبی
به راه افتاده
حتی سنگ هم
در جریان آب و تلاطم باد
تقلا می کند
نیامدنت را تمام کن
اینجا همه
شاهدند
دلم
به مویی بند است
✍ #مرضیه_بازرگانی_گلپر
🎙#مژگان_برنده
و پاییز چقدر شبیه من و توست
برگ به برگِ آرزوهایش
در زمزمهی باد
به خزان مینشیند
و دلخوش است
به نجوای قدمهایمان
تا ساز عاشقانهها را
از نو کوک کند
در تنِ تبدار و تابیدهی امید
✍️#مرضیه_بازرگانی_گلپر