ghaz2020 | Unsorted

Telegram-канал ghaz2020 - غزلهای ماندگار

10554

تبلیغات : https://t.me/+UxX9G5A0WT5dAu2J ارتباط با ما👈https://t.me/Reza20122 هرگونه استفاده، کپی و نطق برداری از تفاسیر و غزلها بدون عضویت در کانال مورد رضایت ایشان نمی باشد.

Subscribe to a channel

غزلهای ماندگار

تا کفر سر زلفت زد راه دل و دینم
جز عشق تو هر کیشی کفر است در آیینم

هر صبح ز روی تو هم خانهٔ خورشیدم
هر شام ز اشک خود همسایهٔ پروینم

تو چشمهٔ خورشیدی من ذرهٔ محتاجم
تو خواجهٔ مستغنی، من بنده مسکینم

تا خط تو را دیدم، دادی رقم خونم
تا مهر تو ورزیدم، بستی کمر کینم

هم سلسله بر گردن زان کاکل پیچانم
هم غالیه در دامن زان سنبل پرچینم

هم سر دهانش را می‌جویم و می‌یابم
هم عکس جمالش را می‌خواهم و می‌بینم

هم بادهٔ عشقش را می‌گیرم و می‌نوشم
هم دانهٔ مهرش را می‌کارم و می‌چینم

از قامت موزونش در سایهٔ شمشادم
وز عارض گلگونش در دامن نسرینم

گر بر سر خاک من بنشینی و برخیزی
تا محشر از این شادی برخیزم و بنشینم

تا وصف لبت گفتم درهای دری سفتم
الحق که در این معنی مستوجب تحسینم

تا ماه فروغی رخ از کلبه من برتافت
از آه سحر هر شب شمعی است به بالینم

#فروغی_بسطامی

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
رخ زرین من منگر که پای آهنین دارم

بدان شه که مرا آورد کلی روی آوردم
وزان کو آفریدستم هزاران آفرین دارم

گهی خورشید را مانم گهی دریای گوهر را
درون عز فلک دارم برون ذل زمین دارم

درون خمره عالم چو زنبوری همی‌گردم
مبین تو ناله‌ام تنها که خانه انگبین دارم

دلا گر طالب مایی برآ بر چرخ خضرایی
چنان قصری است حصن من که امن الؤمنین دارم

چه باهول است آن آبی که این چرخ است از او گردان
چو من دولاب آن آبم چنین شیرین حنین دارم

چو دیو و آدمی و جن همی‌بینی به فرمانم
نمی‌دانی سلیمانم که در خاتم نگین دارم

چرا پژمرده باشم من که بشکفته‌ست هر جزوم
چرا خربنده باشم من براقی زیر زین دارم

چرا از ماه وامانم نه عقرب کوفت بر پایم
چرا زین چاه برنایم چون من حبل متین دارم

کبوترخانه‌ای کردم کبوترهای جان‌ها را
بپر ای مرغ جان این سو که صد برج حصین دارم

شعاع آفتابم من اگر در خانه‌ها گردم
عقیق و زر و یاقوتم ولادت ز آب و طین دارم

تو هر گوهر که می بینی بجو دری دگر در روی
که هر ذره همی‌گوید که در باطن دفین دارم

تو را هر گوهری گوید مشو قانع به حسن من
که از شمع ضمیر است آن که نوری در جبین دارم

خمش کردم که آن هوشی که دریابد نداری تو
مجنبان گوش و مفریبان که چشمی هوش بین دارم

#مولانا
- دیوان شمس
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۱۴۲۶

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

آن که پامال جفا کرد چو خاک راهم
خاک می‌بوسم و عذر قدمش می‌خواهم

من نه آنم که ز جور تو بنالم حاشا
بنده معتقد و چاکر دولتخواهم

بسته‌ام در خم گیسوی تو امید دراز
آن مبادا که کند دست طلب کوتاهم

ذره خاکم و در کوی توام جای خوش است
ترسم ای دوست که بادی ببرد ناگاهم

پیر میخانه سحر جام جهان بینم داد
و اندر آن آینه از حسن تو کرد آگاهم

صوفی صومعه عالم قدسم لیکن
حالیا دیر مغان است حوالتگاهم

با من راه نشین خیز و سوی میکده آی
تا در آن حلقه ببینی که چه صاحب جاهم

مست بگذشتی و از حافظت اندیشه نبود
آه اگر دامن حسن تو بگیرد آهم

خوشم آمد که سحر خسرو خاور می‌گفت
با همه پادشهی بنده تورانشاهم

#حافظ
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۳۶۱

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را
که تا هستیم بشناسیم از کافر مسلمان را

به کوی می‌فروشان با هزاران عیب خوشنودم
که پوشیده‌ست خاکش عیب هر آلوده دامان را

تکبر با گدایان در میخانه کمتر کن
که اینجا مور بر هم می‌زند تخت سلیمان را

تو هم خواهی گریبان چاک زد تا دامن محشر
اگر چون صبح صادق بینی آن چاک گریبان را

نخواهد جمع شد هرگز پریشان حال مشتاقان
مگر وقتی که سازد جمع آن زلف پریشان را

دل و جان نظر بازان همه بر یکدیگر دوزد
نهد چون در کمان ابروی جانان تیر مژگان را

کجا خواهد نهادن پای رحمت بر سر خاکم
کسی کز سرکشی برخاک ریزد خون پاکان را

گر آن شاهد که دیدم من ببیند دیدهٔ زاهد
نخست از سرگذارد مایهٔ سودای رضوان را

من ار محبوب خود را می‌پرستم، دم مزن واعظ
که از کفر محبت اولیا جستند ایمان را

دمی ای کاش ساقی، لعل آن زیبا جوان گردد
که خضر از بی‌خودی بر خاک ریزد آب حیوان را

فروغی، زان دلم در تنگنای سینه تنگ آید
که نتوان داشت در کنج قفس مرغ گلستان را

#فروغی_بسطامی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۲۸

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

چه دانی تو که در باطن چه شاهی همنشین دارم
رخ زرین من منگر که پای آهنین دارم

بدان شه که مرا آورد کلی روی آوردم
وزان کو آفریدستم هزاران آفرین دارم

گهی خورشید را مانم گهی دریای گوهر را
درون عز فلک دارم برون ذل زمین دارم

درون خمره عالم چو زنبوری همی‌گردم
مبین تو ناله‌ام تنها که خانه انگبین دارم

دلا گر طالب مایی برآ بر چرخ خضرایی
چنان قصری است حصن من که امن الؤمنین دارم

چه باهول است آن آبی که این چرخ است از او گردان
چو من دولاب آن آبم چنین شیرین حنین دارم

چو دیو و آدمی و جن همی‌بینی به فرمانم
نمی‌دانی سلیمانم که در خاتم نگین دارم

چرا پژمرده باشم من که بشکفته‌ست هر جزوم
چرا خربنده باشم من براقی زیر زین دارم

چرا از ماه وامانم نه عقرب کوفت بر پایم
چرا زین چاه برنایم چون من حبل متین دارم

کبوترخانه‌ای کردم کبوترهای جان‌ها را
بپر ای مرغ جان این سو که صد برج حصین دارم

شعاع آفتابم من اگر در خانه‌ها گردم
عقیق و زر و یاقوتم ولادت ز آب و طین دارم

تو هر گوهر که می بینی بجو دری دگر در روی
که هر ذره همی‌گوید که در باطن دفین دارم

تو را هر گوهری گوید مشو قانع به حسن من
که از شمع ضمیر است آن که نوری در جبین دارم

خمش کردم که آن هوشی که دریابد نداری تو
مجنبان گوش و مفریبان که چشمی هوش بین دارم

#مولانا
- دیوان شمس
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۱۴۲۶

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی
هزار نکته در این کار هست تا دانی

بجز شکردهنی مایه‌هاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم سلیمانی

هزار سلطنت دلبری بدان نرسد
که در دلی به هنر خویش را بگنجانی

چه گردها که برانگیختی ز هستی من
مباد خسته سمندت که تیز می‌رانی

به همنشینی رندان سری فرود آور
که گنجهاست در این بی‌سری و سامانی

بیار بادهٔ رنگین که یک حکایت راست
بگویم و نکنم رخنه در مسلمانی

به خاک پای صبوحی‌کنان که تا من مست
ستاده بر در میخانه‌ام به دربانی

به هیچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم
که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی

به نام طرهٔ دلبند خویش خیری کن
که تا خداش نگه دارد از پریشانی

مگیر چشم عنایت ز حال حافظ باز
وگرنه حال بگویم به آصف ثانی

وزیر شاه‌نشان خواجهٔ زمین و زمان
که خرم است بدو حال انسی و جانی

قوام دولت دنیی محمد بن علی
که می‌درخشدش از چهره فر یزدانی

زهی حمیده خصالی که گاه فکر صواب
تو را رسد که کنی دعوی جهانبانی

طراز دولت باقی تو را همی‌زیبد
که همتت نبرد نام عالم فانی

اگر نه گنج عطای تو دستگیر شود
همه بسیط زمین رو نهد به ویرانی

تو را که صورت جسم تو را هیولایی است
چو جوهر ملکی در لباس انسانی

کدام پایهٔ تعظیم نصب شاید کرد
که در مسالک فکرت نه برتر از آنی

درون خلوت کروبیان عالم قدس
صریر کلک تو باشد سماع روحانی

تو را رسد شکر آویز خواجگی گه جود
که آستین به کریمان عالم افشانی

صواعق سخطت را چگونه شرح دهم
نعوذ بالله از آن فتنه‌های طوفانی

سوابق کرمت را بیان چگونه کنم
تبارک‌الله از آن کارساز ربانی

کنون که شاهد گل را به جلوه‌گاه چمن
به جز نسیم صبا نیست همدم جانی

شقایق از پی سلطان گل سپارد باز
به بادبان صبا کله‌های نعمانی

بدان رسید ز سعی نسیم باد بهار
که لاف می‌زند از لطف روح حیوانی

سحرگهم چه خوش آمد که بلبلی گلبانگ
به غنچه می‌زد و می‌گفت در سخنرانی

که تنگدل چه نشینی ز پرده بیرون آی
که در خم است شرابی چو لعل رمانی

مکن که می نخوری بر جمال گل یک ماه
که باز ماه دگر می‌خوری پشیمانی

به شکر تهمت تکفیر کز میان برخاست
بکوش کز گل و مل داد عیش بستانی

جفا نه شیوهٔ دین‌پروری بود حاشا
همه کرامت و لطف است شرع یزدانی

رموز سر اناالحق چه داند آن غافل
.
.
.
#حافظ
- قصاید
- قصیدهٔ شمارهٔ ۲ - قصیدهٔ در مدح قوام الدین محمد صاحب عیار وزیر شاه شجاع

این شعر ادامه دارد...
@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

دوش در خواب من آن لاله‌عذار آمده بود
شاهد عشق و شبابم به کنار آمده بود

در کهن گلشن طوفان‌زده خاطر من
چمن پر سمن تازه بهار آمده بود

سوسنستان که هم‌آهنگ صبا می‌رقصید
غرق بوی گل و غوغای هزار آمده بود

آسمان همره سنتور سکوت ابدی
با منش خنده خورشید‌نثار آمده بود

تیشه کوهکن افسانه شیرین می‌خواند
هم در آن دامنه خسرو به شکار آمده بود

عشق در آینه چشم و دلم چون خورشید
می‌درخشید بدان مژده که یار آمده بود

سرو ناز من شیدا که نیامد در بر
دیدمش خرم و سرسبز به بار آمده بود

خواستم چنگ به دامان زنمش بار دگر
ناگه آن گنج روان راهگذار آمده بود

لابه‌ها کردمش از دور و ثمر هیچ نداشت
آهوی وحشی من پا به فرار آمده بود

چشم بگشودم و دیدم ز پس صبح شباب
روز پیری به لباس شب تار آمده بود

مرده بودم من و این خاطره عشق و شباب
روح من بود و پریشان به مزار آمده بود

آوخ این عمر فسونکار به جز حسرت نیست
کس ندانست در اینجا به چه کار آمده بود

شهریار این ورق از عمر چو درمی‌پیچید
چون شکنج خم زلفت به فشار آمده بود

#شهریار
- گزیدهٔ غزلیات
- غزل شمارهٔ ۶۰ - خوابی و خماریی

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

شب جدایی تو روز واپسین من است
که نالهٔ هم نفس و گریه هم نشین من است

میان گبر و مسلمان از آن سرافرازم
که زلف و روی تو آیات کفر و دین من است

به عرصه‌ای که درآیند خیل سوختگان
منم که داغ تو آرایش جبین من است

فتاده تا نظرم بر کمان ابروی تو
چه دیده‌ها که ز هر گوشه در کمین من است

از آن زمان که زمین بوس آستان توام
سر ملوک جهان جمله بر زمین من است

به تختگاه محبت من آن سلیمانم
که اسم اعظم تو نقش بر نگین من است

من آن وجود شریفم که در قلمرو عشق
کمینه خاک رهت جان نازنین من است

به شادی دو جهانش نمی‌توان دادن
غمی که از تو نصیب دل غمین من است

فروغی از شرف خاک آستانهٔ دوست
تجلی کف موسی در آستین من است

#فروغی_بسطامی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۸۵

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

🎁 مجموعه‌ای منتخب از برترین کانال‌ها و گروه‌های؛

🚀 علمی 🥢 💬فلسفی🥢 🏦تاریخی

🌐 سیاسی 🥢 🎨 هنری 🥢 📂pdfکتاب

✔️ { هر منبع با دقت ارزیابی و به‌صورت شخصی تأیید شده است }✔️

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

عاقبت در سینه ام دل از تپیدن بازماند
بس که پر زد درقفس این مرغ از پرواز ماند

سوختم و زخاطرم زنگ کدورت برنخاست
رفت خاکستر به باد، آیینه بی پرداز ماند

خامشی بند زبان حرف سازان می شود
از لب پیمانه خونها در دل غماز ماند

رفت ایام شباب و خار خار او نرفت
مشت خاشاکی زسیل نوبهاران بازماند

مرد حق را چون شناسد زاهد خودناشناس؟
چون رسد در دیگری هر کس که از خود بازماند؟

پیش زلف افکند دل را چون نگاهش صید کرد
قسمت صیاد گردد هر چه از شهباز ماند

ناخنی بر دل نزد ما را درین عالم کسی
نغمه محجوب ما در پرده این سازماند

از زبان نرم خاکستر بر آتش دست یافت
شمع از آتش زبانی در دهان گاز ماند

خامشی صائب کلید بستگیهای دل است
بلبل ما در قفس از شعله آواز ماند

#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۲۴۶۲

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

هر که زیر پیرهن بیند مرا
مرده اندر کفن بیند مرا

خویش را من خود کسی دانم ولی
یار اگر از چشم من بیند مرا

آرزو دارم قصاص از دست دوست
تا بدانسان مرد و زن بیند مرا

بر سر راهش کشیدم زار زار
بو که آن پیمان شکن بیند مرا

بیدلی کش عیب می کردم کجاست
تا به کام خویشتن بیند مرا

نازنینا، زین هوس مردم که خلق
با تو روزی در سخن بیند مرا

باد هر روزی به جولا نگاه تو
خاک خواری بر دهن بیند مرا

گر بیاید باز مرغ نامه بر
طعمه زاغ و زغن بیند مرا

جوی خون راند به جای جوی شیر
خسروم، گر کوهکن بیند مرا

#امیر_خسرو_دهلوی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- شمارهٔ ۲۹

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

خامشی سازد من بیتاب را دیوانه تر
می کند بند گران سیلاب را دیوانه تر

بیش شد از بستن لب بیقراریهای دل
بخیه سازدزخم پرخوناب رادیوانه تر

در فلاخن می شود بال وپر پرواز،سنگ
صبر می سازد دل بیتاب را دیوانه تر

اشک را در سینه روشندلان آرام نیست
می کند آیینه این سیماب را دیوانه تر

قلقل مینا به دور انداخت جام باده را
شور دریا می کند گرداب را دیوانه تر

جلوه هم چشم، سیلاب بنای طاقت است
طاق ابرو می کند محراب را دیوانه تر

شد فزون از پند ناصح بیقراریهای من
می کند افسانه اینجا خواب را دیوانه تر

می کند از روشنی آیینه دلهای پاک
پرتو خورشید عالمتاب را دیوانه تر

بالب خشک صدف تردستی نیسان کند
تشنگان گوهر سیراب رادیوانه تر

نوبهار خط مشکین هر قدر گردد کهن
می کند صائب من بیتاب را دیوانه تر

#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۴۶۱۷

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

مسافری که به رخ اشک حسرتم بدواند
دلم تحمل بار فراق او نتواند

در آتشم بنشاند چو با کسان بنشیند
کنار من ننشیند که آتشم بنشاند

چه جوی خون که براند ز دیده دل‌شدگان را
چو ماه نوسفر من سمند ناز براند

به ماه من که رساند پیام من که ز هجران
به لب رسیده مرا جان خودی به من برساند

به سوز سینه من بین که ساز قافیه‌پرداز
نوای نای گره‌گیر دل شکسته نخواند

چه نالی ای دل خونین که آن شکوفه خندان
زبان مرغ حزین شکسته‌بال نداند

دلم به سینه زند پر بدان هوا که نگارین
کتابتی بنوسید کبوتری بپراند

من آفتاب ولا جز غمام هیچ ندانم
مهی که خود همه‌دان است باید این همه داند

به هر چمن که رسیدی بگو به ابر بهاری
که پیش پای تو اشکی به یاد من بفشاند

به وصل اگر نرهم شهریار از غم هجران
کجاست مرگ که ما را ز زندگی برهاند

#شهریار
- گزیدهٔ غزلیات
- غزل شمارهٔ ۵۱ - مسافر همدان

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

🎁 مجموعه‌ای منتخب از برترین کانال‌ها و گروه‌های؛

🚀 علمی 🥢 💬فلسفی🥢 🏦تاریخی

🌐 سیاسی 🥢 🎨 هنری 🥢 📂pdfکتاب

✔️ { هر منبع با دقت ارزیابی و به‌صورت شخصی تأیید شده است }✔️

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

می فروشان آن چه از صهبای گلگون کرده‌اند
شاهدان شهر ما از لعل میگون کرده‌اند

می‌پرستان ماجرا از حسن ساقی کرده‌اند
تنگ دستان داستان از گنج قارون کرده‌اند

در جنون عاشقی مردان عاقل، دیده‌اند
حالتی از من که صد رحمت به مجنون کرده‌اند

از بلای ناگهان آسوده خاطر گشته‌ام
تا مرا آگاه از آن بالای موزون کرده‌اند

من نه تنها بر سر سودای او افسانه‌ام
هوشمندان را از این افسانه افسون کرده‌اند

جوی خون از چشم مردم می‌رود بی‌اختیار
بس که دل را در غمش سرچشمهٔ خون کرده‌اند

حال من داند غلامی کاو به جرم بندگی
خواجگانش از سرای خویش بیرون کرده‌اند

خلق را از لعل میگون تو مستی داده‌اند
عقل را از چشم فتان تو مفتون کرده‌اند

مرغ دل در سینه‌ام امشب فروغی می‌تپد
لشکر ترکان مگر قصد شبیخون کرده‌اند

#فروغی_بسطامی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۲۱۴

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

به غم خویش چنان شیفته کردی بازم
کز خیال تو به خود نیز نمی‌پردازم

هر که از نالهٔ شبگیر من آگاه شود
هیچ شک نیست که چون روز بداند رازم

گفته بودی: خبری ده، که ز هجرم چونی؟
آن چنانم که ببینی و ندانی بازم

عهد کردی که: نسوزی به غم خویش مرا
هیچ غم نیست، تو می‌سوز، که من میسازم

بعد ازین با رخ خوب تو نظر خواهم باخت
گو: همه شهر بدانند که: شاهد بازم

آن چنان بر دل من ناز تو خوش می‌آید
که حلالت نکنم گر نکشی از نازم

اگر از دام خودم نیز خلاصی بخشی
هم به خاک سر کوی تو بود پروازم

اوحدی گر نه چو پروانه بسوزد روزی
پیش روی تو چو شمعش به شبی بگدازم

#اوحدی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۵۲۷

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

رنگ گندم باز دارد خود نمایی میکند
باز پرسیدش چرا ما را هوایی میکند؟

ای خدا ما قدر فهم خویش آدم بوده ایم
زلف گندم زارها اینجا خدایی می کند

من غریب افتاده ام بین زمین وآسمان
چرخ گردون با صلابت آسیایی میکند

خرد شد ارکان صبرم در مسیر اشتیاق
دردِ دوری با غریبان آشنایی می‌کند

تیغ ابروی کمان و تیر مژگان دراز
می زند هرشب شبیخون و جدایی میکند

این دل ویران مگر باشد مکان سلطنت؟
عشق را نازم، کجا فرمانروایی می کند!

بینوا گشتم در این دولت سرای بی کسی
آه از درد درونم همنوایی میکند

ای دل بیچاره چشم از روی گلها باز دار
لاله با طرز نگاهش دلربایی میکند

بخت مجنون را ببین از بعد لیلی باز هم
چشم آهو با دلم بخت آزمایی می کند

#محمدعلی کریمی مجنون

1305/04/07
@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

درآ که در دلِ خسته توان درآید باز
بیا که در تنِ مُرده رَوان درآید باز

بیا که فُرقَتِ تو چشمِ من چُنان در بست
که فتحِ بابِ وصالت مگر گشاید باز

غمی که چون سپهِ زنگ، مُلکِ دل بگرفت
ز خیلِ شادیِ رومِ رُخَت زُدایَد باز

به پیشِ آینهٔ دل هر آن چه می‌دارم
بجز خیالِ جمالت نمی‌نماید باز

بدان مَثَل که شب آبستن است روز از تو
ستاره می‌شِمُرَم تا که شب چه زاید باز

بیا که بلبلِ مطبوعِ خاطرِ حافظ
به بویِ گُلبَنِ وصلِ تو می‌سُراید باز

#حافظ
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۲۶۱

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است
زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است

هر نگاهی می تواند خلوتم را بشکند
کوزه ی تنهایی روحم سفالی تر شده است

آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب
ماه در مرداب این شب ها هلالی تر شده است

گفت تا کی صبر باید کرد؟ گفتم چاره چیست؟
دیدم این پاسخ از آن پرسش سوالی تر شده است!

زندگی را خواب می دانستم اما بعد از آن
تازه می بینم حقیقت ها خیالی تر شده است

ماهی کم طاقتم! یک روز دیگر صبر کن
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است

#فاضل_نظری

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

بس که دل سوختگی ز آتش هجران دارم
گر به دوزخ بریم، شکر فراوان دارم

اشک و آهم ز فراقت به هم آمیخته شد
بلعجب بین که در آب آتش سوزان دارم

گر بسوزد نفسم هر دو جهان را نه عجب
زان که در سینه بسی سوزش پنهان دارم

داغ و دردی که رسید از تو حرامم بادا
که سر مرهم و اندیشهٔ درمان دارم

شیخ ناپخته به من این همه گو خنده مزن
که دل سوخته و دیدهٔ گریان دارم

بخت برگشته و لخت جگر و چشم پر آب
به هواداری آن صف زده مژگان دارم

من و با خاطر مجموع نشستن، هیهات
که سر و کار بدان زلف پریشان دارم

من و از بندگی خواجه گذشتن، حاشا
که ز فرمانبریش بر همه فرمان دارم

خوش دلم در غم او با همه ویرانی دل
که بسی گنج در این خانهٔ ویران دارم

عین مقصود من از دیر و حرم دست نداد
سر خون ریختن گبر و مسلمان دارم

عاقلان دست به زنجیر جنونم نزنید
که من این سلسله را سلسله جنبان دارم

تا فروغی به سیه روزی خود ساخته‌ام
منتی بر سر خورشید درخشان دارم

#فروغی_بسطامی
- غزل شمارهٔ ۳۴۱

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

چراغ صبح و دم مستعار هر دو یکی است
بقای خرده جان و شرار هر دو یکی است

ز لطف و قهر نمی بالم و نمی نالم
به خار خشک، خزان و بهار هر دو یکی است

چنان ربوده این باغ و بوستان شده ام
که نوشخند گل و نیش خار هر دو یکی است

فسردگی و کدورت شده است عالمگیر
جوان و پیر درین روزگار هر دو یکی است

چنان گزیده دنیای بد گهر شده ام
که پیش دیده من گنج و مار هر دو یکی است

مکن به بدگهران مردمی که آتش را
چه گل به جیب فشانی چه خار هر دو یکی است

چه لازم است شب و روز خون دل خوردن؟
چو سنگ و لعل درین روزگار هر دو یکی است

توان به زنده دلی شد ز مردگان ممتاز
وگرنه سینه و لوح مزار هر دو یکی است

اگر دو بین ز دو رنگی نگشته ای صائب
شب جدایی و روز شمار هر دو یکی است

#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۱۷۷۰

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

🇮🇷 پوشه ای اضطراری برای شرایط پیش روی، حتما عضو شوید چون تعداد محدودی از درخواست های عضو پذیرفته می شود.

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

🏛فولدری گزینش شده توسط ادمین کانال؛ از جامع ترین منابع کتاب ها به صورت Pdf.
پست موقت بوده، زودتر وارد شوید.
🇮🇷

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

جانم ز سینه بر زه دامان بر آمده
گویی به عزم خدمت جانان بر آمده

ناز غرور کی نهد از سر که این نهال
گویی بر آب دیدهٔ رضوان بر آمده

با دل بگوی عیب شهادت که این اسیر
تا بوده در میان شهیدان بر آمده

آشفتگی که صید تو گوید که این شکار
بسیار دست و پا زده تا جان بر آمده

گویا که درد و داغ توام یار بوده است
کز سینه جان غمزده گریان بر آمده

شوق دلم به دادن جان بین که گاه نزع
یک ناله برکشیده و صد جان بر آمده

طوری است دیر ما که در او جلوه کرده است
حسنی که صد کلیم ز ایمان بر آمده

مرهم اگر نسوخته در چاک سینه  چیست
این شعله کز شکاف گریبان بر آمده

هر گاه گفته ایم که عرفی اسیر کیست
آه از نهاد گبر و مسلمان بر آمده

#عرفی_شیرازی
- غزلها
- غزل شمارهٔ ۵۴۶

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

خامشی سازد من بیتاب را دیوانه تر
می کند بند گران سیلاب را دیوانه تر

بیش شد از بستن لب بیقراریهای دل
بخیه سازدزخم پرخوناب رادیوانه تر

در فلاخن می شود بال وپر پرواز،سنگ
صبر می سازد دل بیتاب را دیوانه تر

اشک را در سینه روشندلان آرام نیست
می کند آیینه این سیماب را دیوانه تر

قلقل مینا به دور انداخت جام باده را
شور دریا می کند گرداب را دیوانه تر

جلوه هم چشم، سیلاب بنای طاقت است
طاق ابرو می کند محراب را دیوانه تر

شد فزون از پند ناصح بیقراریهای من
می کند افسانه اینجا خواب را دیوانه تر

می کند از روشنی آیینه دلهای پاک
پرتو خورشید عالمتاب را دیوانه تر

بالب خشک صدف تردستی نیسان کند
تشنگان گوهر سیراب رادیوانه تر

نوبهار خط مشکین هر قدر گردد کهن
می کند صائب من بیتاب را دیوانه تر

#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۴۶۱۷

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

از خط نگشته سبز لب روح پرورش
ننشسته است گرد یتیمی به گوهرش

ازانفعال ،مشرق پروین شود رخش
گردد ز ساده لوحی اگر مه برابرش

از چشم آفتاب کند جوی خون روان
درزیر زلف جلوه رخسار انورش

رنگی ز بوی پیرهنش نیست باد را
از بس گرفته است قبا تنگ دربرش

گر در خیال تیغ کند غمزه اش گذار
ابریشم بریده شود زلف جوهرش

هر مطربی که درد دلش را فشرده است
سیلاب عقل و هوش بود نغمه ترش

چون نخل پرشکوفه بود هرکه باد ست
بی سکه خرج خاک نشینان شود زرش

چون صبر برشکنجه دام و قفس کند؟
آزاده ای که نقش گران است برپرش

اندیشه شکر شکند نی به ناخنش
موری که کرد خاک قناعت توانگرش

گر در سیاهی سخن آب حیات نیست
سبزست چون همیشه خط روح پرورش ؟

صائب به خنده هر که دهن باز می کند
چون گل به خرج باد رود زود دفترش

#صائب_تبریزی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۵۰۵۶

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

🎁 کانال VIP، مخصوص کتاب خون‌ها؛
لطفاً زودتر عضو شوید.
📱

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

🎓 جامع ترین بانک PDF کتاب‌ها، جزوات و ویدئو های آموزشی دانشگاهی، کنکوری در اختیار شماست، متن را لمس کنید و وارد شوید.

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

به یک پیمانه با ساقی چنان بستیم پیمان را
که تا هستیم بشناسیم از کافر مسلمان را

به کوی می‌فروشان با هزاران عیب خوشنودم
که پوشیده‌ست خاکش عیب هر آلوده دامان را

تکبر با گدایان در میخانه کمتر کن
که اینجا مور بر هم می‌زند تخت سلیمان را

تو هم خواهی گریبان چاک زد تا دامن محشر
اگر چون صبح صادق بینی آن چاک گریبان را

نخواهد جمع شد هرگز پریشان حال مشتاقان
مگر وقتی که سازد جمع آن زلف پریشان را

دل و جان نظر بازان همه بر یکدیگر دوزد
نهد چون در کمان ابروی جانان تیر مژگان را

کجا خواهد نهادن پای رحمت بر سر خاکم
کسی کز سرکشی برخاک ریزد خون پاکان را

گر آن شاهد که دیدم من ببیند دیدهٔ زاهد
نخست از سرگذارد مایهٔ سودای رضوان را

من ار محبوب خود را می‌پرستم، دم مزن واعظ
که از کفر محبت اولیا جستند ایمان را

دمی ای کاش ساقی، لعل آن زیبا جوان گردد
که خضر از بی‌خودی بر خاک ریزد آب حیوان را

فروغی، زان دلم در تنگنای سینه تنگ آید
که نتوان داشت در کنج قفس مرغ گلستان را

#فروغی_بسطامی
- دیوان اشعار
- غزلیات
- غزل شمارهٔ ۲۸

@ghaz2020

Читать полностью…

غزلهای ماندگار

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغتان چو نیزه برای ستم دراز
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت چو غرش شیران گذشت و رفت
این عوعو سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت
هم بر چراغدان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای بسی کاروان گذشت
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان بشما ناکسان رسید
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بیش از دو روز بود از آن دگر کسان
بعد از دو روز از آن شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی
این گل ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه
این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو رمه سپرده به چوپان گرگ‌طبع
این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا مات حکم اوست
هم بر پیادگان شما نیز بگذرد

ای دوستان خوهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

#سیف_فرغانی
- دیوان اشعار
- قصاید و قطعات
- شمارهٔ ۲۳

@ghaz2020

Читать полностью…
Subscribe to a channel