227
"شاعر باسرودن هر شعر قیام میکند و اگر قصد یا وجوبی در کار نباشد، شعری ندارد که بگوید. قیام او با هر شعر علیه توحش است." اشعار ناب وفاخر ايران وجهان، مباني ادبيات، نقد ادبی و بيوگرافي بزرگان در گردون شعر ارتباط با ادمين @h_abolhoseini
@gardoonesher2
چشمهای زیبایی داشت
که پیرمردهای محلّه آرزو میکردند
کاش دیرتر به دنیا میآمدند
بخواب
دنیا ارزش دیدن ندارد
هیچکس نمیداند
تاریخ چشمهایت با کدام جنایت شروع شد؟
چهار ساله بودی
برادرانت به تو تجاوز کردند
تو باید زنده به گور میشدی
پدر
میمون مقدّسی بود .
به طرز غریبی اعراب تو را دزدیدند
و میخانهها رونق گرفت .
دختری که میان دامناش سنگ جمع میکرد
آخرین بار تو را در” اورشلیم ” دیدند.
بعدها بازماندهی پلکهایت در ” لاسکو ” کشف شد
“ هیتلر ” میان زنهای یهودی
به دنبال چشمهای تو میگشت
گاهی برای زنده ماندن
باید لبخند زد
شعار داد
شعر گفت
و از مأموران ادارهی مهاجرت ترسید .
تو همراه آوارگان “ لهستانی ” به ایران آمدی
و شاملو نوشت:
”پس پشت مردمکانت
فریاد کدام زندانی ست
که آزادی را به لبان برآماسیده
گل سرخی پرتاپ میکند؟”
هزار سال بعد
هزار سال باید
در کاخهای کاهگلی کابل
چشمهایت را زیر ” بُرقع ″ دفن میکردی .
کاش میدانستی
پیرمردهای محله آرزو میکردند
زودتر به دنیا میآمدی.
@gardoonesher2
#الیاس_علوی
"شاعر و هنرمند افغانستانی"
#گردون_شعر
@gardoonesher2
گر بُوَد عمر، به میخانه رَسَم بارِ دِگَر
بجز از خدمتِ رندان نکنم کارِ دِگَر
خُرَّم آن روز که با دیدهٔ گریان بِرَوَم
تا زنم آب درِ میکده یک بارِ دگر
معرفت نیست در این قوم خدا را سَبَبی
تا بَرَم گوهرِ خود را به خریدارِ دگر
یار اگر رفت و حقِ صحبتِ دیرین نشناخت
حاشَ لِلَّه که رَوَم من ز پِیِ یارِ دگر
گر مساعد شَوَدَم دایرهٔ چرخِ کبود
هم به دست آورمش باز به پرگارِ دگر
عافیت میطلبد خاطرم ار بگذارند
غمزهٔ شوخَش و آن طرهٔ طَرّارِ دگر
راز سربستهٔ ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سرِ بازارِ دگر
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کُنَدَم قصدِ دلِ ریش به آزارِ دگر
بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در این بادیه بسیارِ دگر
@gardoonesher2
📚دیوان
#حافظ
"بیست مهرماه، یادروز حافظ"
#گردون_شعر
"شاه مغرور"
@gardoonesher2
شبیه شاه مغروری که عشقش را رها کرده
نماز صبح می بینم که ارتش کودتا کرده،
سپاه از دیدن اخمم شبیه بید میلرزید
ولی اکنون سلیمانم که تکیه بر عصا کرده
من آن پیرم که عمری را عبادت کرده و آخر
بهشتش را پری روی جوانی بر فنا کرده
مرا سرباز قصرم تیر باران کرد و فهمیدم
که هرکس تکیه بر غیرخودش کرده خطا کرده
چقدر این روزها مانند ایران گشته اوضاعم
ز شرق و غرب هرکس تکه ای از من جدا کرده
من از تو عشق می خواهم ولی نفرت نصیبم شد
یقیننا یک نفر ظرف دعا را جا به جا کرده
@gardoonesher2
#جواد_نوری
#گردون_شعر
@gardoonesher2
کلاغی بر استخوان ترقوهام لانه کردهاست
و روزهای اول هر پاییز،
زردم میشود
میخواهم بگویم آنقدر عمیق در خودم ریشه کردهام
که همینروزها انگشتان پایم به آب میرسند
بیآنکه در این خانه آب از آب تکان خوردهباشد
تو چه میفهمی چه دردی دارم
وقتی زخمهای نارنجیام را در دست میگیرم
و فریاد میزنم: «نگاه کن!
نگاه کن این بیماری فصلی، مسری نیست
و بعید میدانم از چشمهایت نفوذ کند»
شاخههایم را رو به آسمان بلند کردهام
و مدتیست دارم برای دستهایم دعا میکنم
منی که از برگهایم درخت
منی که از ناخنهایم انگشت می
چـ
کد
منی که حتی پاهایم مسیر را اشتباه رفـ
ته
اند
یعنی آنقدر در خانه فرو رفتهاند
که وقتی از ارتفاع حرف میزنم
نمیفهمند از چه حرف میزنم
دارم از چاردیواری خانه حرف میزنم
و اینکه آجرها مسیر قدمهایم را عوض کردهاند
دارم از پنجره حرف میزنم
و اینکه هوای تازه مسمومم میکند
دارم از تو حرف میزنم
و اینکه وقتی دارم از ریشههایم حرف میزنم
نمیفهمی از چه حرف میزنم
من،
اینهمه زرد ناراحت
که بیآنکه واقعاً بخواهم
مدتیست زحمت رفتگران را زیاد کردهام.
@gardoonesher2
📚آواز کرگدن
#لیلا_کردبچه
#گردون_شعر
من از تمامِ زمین
جز نگاهِ خاموشی ندیدهام
که بر کرانهی ویرانیاش
به حسرتی تنها بر عمرِ خویش مینگرد،
و در تموجِ درد
به باد میرود
تو از کدام زمان آمدی
که چشمهایت در این کرانه بیگانهست؟
@gardoonesher2
#محمد_مختاری👇👇👇
#گردون_شعر
"بیخوابی"
@gardoonesher2
چه فرق میکرد زندانی در چشم انداز باشد یا دانشگاهی؟
اگر که رویا تنها احتلامی بود بازی گوشانه
تشنج پوستم را که میشنوم سوزن سوزن که میشود کف پا ،
علامت این است که چیزی خراب میشود
دمی که یک کلمه هم زیادیست
درخت و سنگ و سار و سنگسار و دار،
سایه دستیست که میپندارد دنیا را باید از چیزهایی پاک کرد
چقدر باید در این دو متر جا ماند تا تحلیل جسم حد زبان را رعایت کند؟
چه تازیانه کف پا خورده باشد
چه از فشار خونی موروث در رنج بوده باشی
قرار جایش را میسپارد به بیقراری که وقت و بیوقت
سایه به سایه
رگ به رگ
دنبالت کرده است تا این خواب
تظاهرات تورم را طی میکنم در گذر دلالان
سر چهار راه صدای درشت میپرسد
ویدئو مخربتر است یا بمب اتم؟
مسیح هم که بیاید انگار صلیبش را باید حراج کند
صدای زنگ فلز در دندانهای طلا
و خارش کپک در لالههای گوش
نصیب نسلی که خیلی دیر رسیده است
نه سینما و نه مهمانی در تاریخ
هجوم کاشفانی با تاخیر حضور
هزار کس میآیند و هزار کس میروند
و هیچ کس هیچ کس را به خاطر نمیآورد
صدا همان که میشنوی نیست
سگ از سکوت به وجد میآید و دزد بر سر بام بلند سماع میکند با ماه
زبان عزیزتر است اکنون یا دهان؟
که سنگ راه دهان را هزار بار تمرین کرده است
صدا که میشکند
حرف که چرک میکند
جمله ها که نقطه چین میشوند
پیری یا بچهای که خود را میکُشد
تازه معنا روشن میشود
سگی که میافتاد در نمکزار و …
این نمک که خود افتاده است
خلاف رای اوللالباب نیست که ماه رنگ عوض کرده باشد
یا شب مثل آزادی زنگ زَنَد
گچ سفید جای سرت را نشان میدهد
که چند سالی انگار در اینجا مینشستهای
و رد انکارت افتاده است
بر دیوار
یا شاید نقشی مانده است از تسلیمت
گذارهای اصلا ناتمام
و تازه این بیتابی که هیچ چیز آرامش نمیکند
در التهاب درهایی که باز میشوند و درهایی که بسته میشوند
کتابهایی که باز میشوند و دستهایی که بسته میشوند
دستهایی که سنگها را میپرانندو سارهایی که از درختها میپرند
درختهایی که دار میشوند
دهانهایی که کج میشوند
زبانهایی که لال مانی میگیرند
صدای گُنگ و چشم انداز گُنگ و خواب گُنگ
و همهمه
که میانبوهد
میترکد
رویا که تکه تکه میپراکند
دانشگاهی که حل میشود در زندانی و چشم اندازی که از هم میپاشد
خوابی که میشِکَند در چشم و چشم که میخ میشود در نقطهای
و نقطه
که میماند مَنگ در گوشهای از کاسه سَر که همچنان غلت میخورد
غلت میخورد
غلت میخورد.
@gardoonesher2
#محمد_مختاری
#گردون_شعر
"امروز"
@gardoonesher2
من امروز کارهای بسیار دارم:
باید خاطراتم را تماماً قربانی کنم،
بايد روحم را بدل به سنگ كنم،
بايد زيستن را دوباره بياموزم.
У меня сегодня много дела:
Надо память до конца убить,
Надо, чтоб душа окаменела,
Надо снова научиться жить.
@gardoonesher2
#آنا_آخماتووا
ترجمه:
#نرگس_سنائی
#گردون_شعر
نگویم آب و گل است آن وجود روحانی
بدین کمال نباشد جمال انسانی
اگر تو آب و گلی همچنان که سایر خلق
گِل بهشت مُخمّر به آب حیوانی
به هر چه خوبتر اندر جهان نظر کردم
که گویمش به تو ماند تو خوبتر ز آنی
وجود هر که نگه میکنم ز جان و جسد
مرکب است و تو از فرق تا قدم جانی
گرت در آینه سیمای خویش دل ببرد
چو من شوی و به درمان خویش در مانی
دلی که با سر زلفت تعلقی دارد
چگونه جمع شود با چنان پریشانی
مرا که پیش تو اقرار بندگی کردم
رواست گر بنوازی و گر برنجانی
ولی خلاف بزرگان که گفتهاند مکن
بکن هر آن چه بشاید نه هر چه بتوانی
طمع مدار که از دامنت بدارم دست
به آستین ملالی که بر من افشانی
فدای جان تو گر من فدا شوم چه شود
برای عید بود گوسفند قربانی
روان روشن سعدی که شمع مجلس توست
به هیچ کار نیاید گرش نسوزانی
@gardoonesher2
#سعدی
#غزلیات
#گردون_شعر
بازوانات تابِ فراموشیاند
و در درونِ چشمانات راههاییست که
در آنها بهسوی کودکی میدوم
و دریاچههای همچون آینه
که بهروی آبهایشان راه میروم بیآنکه خیس گردم.
@gardoonesher2
#غادة_السمان
ترجمه:
#احمد_دریس
#گردون_شعر
وقتی به تو فکر می کنم
تازه می فهمم چقدر بسیارم من
به این همه اندک!
هرکجا کلمه کم می آورم
تورا بلند به نام کوچکت آواز می دهم
بی برو برگرد
هفت شب و هفت روز تمام
می بینی دارد از آسمان واژه می بارد.
تو محشری دختر...!
من خسته نمی شوم
من همچنان تا آخر دنیا
با تو خواهم آمد.
من همان پیاده پیشگویی هستم
که از ادامه آرام عشق
هرگز توبه نخواهم کرد.
@gardoonesher2
#سیدعلی_صالحی
#گردون_شعر
@gardoonesher2
فضای پشت استخوان کشیدهتر است
از رانی افتاده در دل
میدود
بر حاشیهی حس
که رسیده
مکث میکند
مینگرد
و پس میافتد
میچرخد در بندِ ستودن
که چندان جدا شود تا بترکد
و یا بسوزاند این مارِ سبزِ ترسیده را
که دندانهاش
هرگز چنین آسان قفل نمیشود
در نگاه
میچرخد
در غضروف و استخوانِ سرد
باز هم
چه چارهش شد
چرخشِ گردِ گوشتی از هوا و پیه بدبو
باز عطش برای جویدن
و یا خرده خردکردنِ این دندانهای آبی
که فروشان میکند در عمق نم
و از وزشِ آب
میلرزد و میپیچاند خود را
در دریچهیی تنگ
تا استخوان بهانهش را
میترکاند در شبح
میلرزد این خون در مرگ
تیره میشود
و میچکد
چگون بر دریچه میافتی
صدا نمیکنی و باز میشوی
آنجا زرد معنایی جز مرض دارد
نوک میزند از بشرهی سیاه
در بندِ ناف و زیر زانو
یک آلت برای کُشت
هنگام دیگر سکته
مرگ میافتد در کفِ دست
میچرخد
به دور حدقهی استخوانِ ماهی
شیر دوایر خرد آهنگدار
وقتی میچرخد
میشتابد
کام میگیرد
آنگاه دایرهی خُردتر
آرام مینشیند
و ایمانش را میگسترد
دایرهی شتابزده
آهنگش را از بَر دارد
حلقهیی دراز
بودهیی با بوده
درین تنگ
در خس خاطرهش
هم
و منتظر میماند
کمسالِ بی رویهیِ نجیب
قرینهی سختِ در مرز
شبح میاندازد خود را در تاریکیی حس
بر پوستی خشکیدهست
و یا بر پاهای کشیدهی دراز
میافتد
همیشه
همیشه
کدام صفحهی سوزنی میگذرد
این دایره را که خط میشکند و باز میسازد
در ذرهی آخر سطریست
سطرِ استخوانِ درازِ نقره
آنجا چشمهای خستهتر از رگهای دوندهست
رگهای دوندهی فعال
که اسب را میایستاند از فرط دویدن
و نفس میزند
بخار را انداخته در یال
میپیچد و بر هر دوپاش
مینشیند
مارِ خزیده ست
بر هوشِ دست
و کجا
در چالههای آژیر
بله؟
آری آری!
این انگشتها را ببُر هم
پارهی پنجمِ کمر
از پا میافتد
میافتد در کرانهی لیزاب
میگسترد…
لکّهی دوباره
در بند ناف میایستد
و پس دوباره میلغزد
در لحظهی بسته
و با جهشی در عمقِ حس
خاموش میشود!
@gardoonesher2
#پرویز_اسلامپور
#گردون_شعر
"عاشقانهی اندوه"
@gardoonesher2
بویِ خویِ ماه میآید،
باد
از وَرایِ تنِ دویدهی دریا
گذشته است:
لغزشِ سایه روشنِ هوا،
لمسِ آرامِ گندم و انار،
و آن اتفاقِ تام... اتفاقِ تمام؛
که آدمی آیا
خود
اولادِ همان دقیقهی دریاوار است؟!
آرام باش،
تلقیِ تو از ولرمایِ واژهها
تنها
رسیدن به زِلزِلتالرعشههاست.
چه قهر و چه قیام
من هرگز از تیغِ بینیام
نترسیدهام.
و تو نیز
نگرانِ این گفت و نگفتها نباش!
کلمات
خود
با تکلم استعاره
از تاریکیِ هر طعنهی مُطَنطَنی
خواهند گذشت...
@gardoonesher2
#سیدعلی_صالحی
#گردون_شعر
@gardoonesher2
ما
روزی از دو فصلِ دور بههم میرسیم،
تو فکر میکنی اشکِ شوق است بر گونههایم
من اما آن روز هم
بهجای تمامِ پدرمردههای جهان گریه میکنم
تا یادت بیاورم چند سال است رفتهای،
بیآنکه پشتسرت را نگاه کرده باشی
نگاه کردهای؟
دیدهای که چگونه آخرِ شبها گوشۀ آشپزخانه کِز میکنم؟
و فکر میکنم چند سال از آخرینباری که دیدمات گذشتهاست؟
و چند سال به دفعۀ بعدی که ببینمات ماندهاست؟
آیا دوباره تو را میبینم؟
و میتوانم بگویم تمام این سالها
با دقت جوهرِ خودنویسهایت را پُر میکردهام؟
آیا اگر بگویم خطخطیهای دیوان حافظِ خطیات
کار انگشتهای پنجسالگیام بوده،
مرا میبخشی؟
اگر بگویم فندکِ نقرهات را من گم کرده بودم،
مرا میبخشی؟
و اگر بگویم تمامِ این سالها
حتی یکبار خوابت را ندیدهام
سهم بیشتری از دیدنت را
به چشمهای پوسیدهام
میبخشی؟
ما
روزی از دو فصلِ دور بههم میرسیم
با استخوانهای خستۀ ساقهایمان
که سالهای سال
در راه بودهاند
@gardoonesher2
#لیلا_کردبچه
بهقدر کافی غمانگیز
#گردون_شعر
«تا شکوفهات را بگویی»
[به: چهار جانفدای محیط زیست]
@gardoonesher2
باید پرندگانت بخوانند
شکوفهها و میوههات
زیبایی بیافرینند
برگها و شاخههات
سایهی مردمان و
لانه ی پرندگان باشند
بلوط!
جانم را میدهم
تا حرف بزنی
تبر باشد یا اَرّه
یا آتش
جانم را میدهم
تا حرفت را بزنی
تا شکوفهات را بگویی
تا ریشهات را
که ما امروز چهار نفر بودیم
که ما جانمان را دادیم
بلوطم!
امروز آتش
مانع بود
امروز
ما چهار نفر بودیم.
@gardoonesher2
#محمد_زندی
#گردون_شعر
دوستات دارم با آگاهی هراسانگیزی
که به خوبی میداند که سرانجام،
تو ویرانی من خواهی بود و با این همه،
به سوی تو پیش میآیم.
چونان کسی که با ارادهیی راسخ و سری برافراشته
به سوی هلاکتِ خویش میرود.
@gardoonesher2
#غسان_کنفانی [شاعر فلسطینی]*
ترجمه:
#مریم_آذرسان
*خواندن یک مقاله در پینوشتها👇👇
#گردون_شعر
#شنیدنیهای_گردون 🎧
@gardoonesher2
اجرای خصوصی:
#دل_درویش
اجرا:
#محمدرضا_شجریان
نوازندگان:
تار:
#مجید_درخشانی
نی:
#جمشید_عندلیبی
غزل:
#حافظ
یاد باد آن که سرِ کویِ توام منزل بود
دیده را روشنی از خاکِ درت حاصل بود
راست چون سوسن و گل از اثرِ صحبتِ پاک
بر زبان بود مرا آنچه تو را در دل بود
دل چو از پیرِ خِرَد نَقلِ مَعانی میکرد
عشق میگفت به شرح آنچه بر او مشکل بود
آه از آن جور و تَطاول که در این دامگَه است
آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد؟ که سعیِ من و دل باطل بود
دوش بر یادِ حریفان به خرابات شدم
خُمِ مِی دیدم، خون در دل و پا در گل بود
بس بِگَشتَم که بپرسم سببِ دردِ فِراق
مفتیِ عقل در این مسأله لایَعْقِل بود
راستی خاتمِ فیروزهٔ بواسحاقی
خوش درخشید ولی دولتِ مُستَعجِل بود
دیدی آن قهقههٔ کبکِ خِرامان حافظ
که ز سرپنجهٔ شاهینِ قضا غافل بود
@gardoonedastan
#گردون_شعر
#گردون_داستان
@gardoonesher2
رفاقت با تو
رفاقت با بادبادکی کاغذیست!
رفاقت با باد دریا و سرگیجه...
با تو هرگز حس نکرده ام،
با چیزی ثابت مواجه ام!
از ابری به ابر دیگر غلتیده ام،
چون کودکی نقاشی شده بر سقف کلیسا!
*
چرا تو ؟
چرا تنها تو؟
چرا تنها تو از میان زنان،
هندسه ی حیات مرا در هم میریزی،
پابرهنه به جهان کوچکم وارد میشوی،
در را میبندی من
اعتراضی نمیکنم؟
چرا تنها ترا دوست می دارم میخواهم؟
میگذارم بر مژه هایم بنشینی
ورق بازی کنی
و اعتراضی نمیکنم؟
چرا زمان را خط باطل میزنی
هر حرکتی را به سکون وا میداری؟
تمام زنان را می کشی در درون من
و اعتراضی نمیکنم!
@gardoonesher2
#نزار_قبانی
#گردون_شعر
@gardoonesher2
در بیمارستانها اصلاً خبری نیست
مخصوصاً / هفت و سه چار دقیقه
اول شب که رفت و آمد میخکها
در راهروها / ممنوع است
سیب سفیدی / تنها
گوشهی بشقابی را روشن کردهست
و کف دستی که به تدریج
تاریک میشود
از نفس تختخواب فلزی.
هفت و سه چار دقیقه / اصلاً
وقت غروب
وقت عصبهای قطع شده
وقت دهنهای بسته و
چشمان نیمهباز:
(خاطرهها با ملافههای سفید/ سفر میکنند).
وقت دعا:
(شیشههای خالیی دارو
یکی یکی
شرمسار خدا میشوند)
وقت چه میدانم؟
وقت عزا / وقت عروسی
( عقربهها دست میکِشند از سر اعداد )
هفت و سه چار دقیقه
وقت نفسهای آخر ایوب:
( ساعت دیواری / طبعاً
تاریک میشود
و کف دستی که به تدریج
از نفس کافور.)
و اینکه تو میگویی ارواح کفنپوش را دیدهای
هفت پسر و سه دختر ( هفت وسه چهار دقیقه )
و آنکه خداترس بود و نوکرانی کثیر داشت...؟
در بیمارستانها اما اصلاً خبری نیست
وقت غروب
وقت عصبهای قطع شده.
یا که تو از سایهی شمشادها ترسیدهای
( آبی/چیزی بنوش )
یا که یقیناً رازی در کار است
گرچه همین حالا
آنجا
(من قول میدهم )
سیب سفیدی / تنها
گوشهی بشقابی را روشن کردهست ...
@gardoonesher2
#علی_باباچاهی
#گردون_شعر
#شعر_همراهان_گردون
@gardoonesher2
روز را میگذرانم
- هنوز را.....
تو در کدام جای خالی آزادی ایستادهای ؟!
که من بندئ در خویش را
به استقبالی بیوقفه بر گریوهی سنگی نشستهام....
کاش صدایم کنی
با لحنی عریان
که تا شاعر در من
حتا با تصویر در چشمه افتادهات
- سخن به صراحت کند....
پا تا به سر هوشام
چه اگر فرآموش چشمها
که پلک در غبارین فصل بسته دارند...
کاش !
همین بایدها یقین بیابد
که باورم رسیدن به دریای متلاطم
بالا گرفتهست !
کسی از تو در من
سخن به صراحت میکند هر شامگاهان
که طلوعی تا صبح نماندهست......
@gardoonesher2
#گویا_فیروزکوهی
#گردون_شعر
"در تو چشمی است"
@gardoonesher2
در تو چشمی است چشمه ای است سبز
لطف سر پنجه کدام اعجاز ؟
این چنیم ز بیخ و بن ترکاند
کنده خشک و غرق این همه برگ
بر جهانم دری فراز اید
تکه بی باوران نظاره کنند
من چنانم که باغ در تب گل
قمریانم به طوف آمده اند
فصل پاییز و برگ ریز و بهار ؟
این چنین شور و حال من زکجاست
از گلم گل شکفته می نگری؟
من از آن سبز جرعه ای زده ام.
@gardoonesher2
#منصور_اوجی
#گردون_شعر
"غنیمتی ست تو را داشتن"
@gardoonesher2
غنیمتی ست تو را داشتن.
در این گذار،
که بر وحشت است و بر ظلمات،
شبِ سترونِ دلگیر
از زنجیر میگذرد.
فدای گیسویت،اما:
تو با منی و
تو تا با من باشی
شب از نوازشِ گیسویت،
از حریر میگذرد.
تو از کدام افق میآیی
که پاکبازتر از خورشیدی؟
صنوبری چو تو چون میروید
در پلشتی این لوش و لاشهزار؟
خدا را! بگو بدانم کدام گوشهی این خاک
پاک مانده نگارا؟
شب از کدام سو میوزد
که روشنم من و تاریک
و از ستاره و غم سرشارم؟
آه! باری! بگذریم…
به سوی من چو میآیی
تمامِ تن
تپش و بال میشوم
چو در تو مینگرم
زلال میشوم
سخن چو میگویی
آفتاب برمیآید
و میپذیرم من
که هیچ زشت و دروغ و دغا نمیپاید
و میسرایم
با نایی از سکوت
که مولوی حق داشت
هماره عاشق بودن را
هماره بسراید
@gardoonesher2
#اسماعیل_خویی
#گردون_شعر
#شعر_همراهان_گردون
@gardoonesher2
چهقدر رویا
که بیمرز !...
دیگر لالایی شب
خوابام نمیکند !
خیالام میبرد با خود تا دور
تا سرحد ِسرگشتگی و بینشانی
دنبال ِگمشدهی خودم
رج میزنم در واحهای که وهم
- میپیچاندم در لایهای از خاموشی و فرآموشی...
شب را تا چند حوصله کنم؟!
شانه به شانه میشوم
که مگر خیالم دست بر دارد.
راستی من از کدام عشیرهی سرگردانم
اینگونه که عشق
سراغ دلم را در بیوقتی میگیرد ؟!...
شانه خالی نمیکنم
که با همین کور سوی بر آمده از هزار توی زمان
راه میبرم به رویای بیمرز
تا باور خیال آشفته آیم
که تاریک و روشنام دارد.
@gardoonesher2
#گویا_فیروزکوهی
#گردون_شعر
تو
جسمیت روُیای منی
دست و لبانی که رویاهای مَنَت یافتند .
فاصله اندکی است بین آنچه که دوستش داریم
و آنچه که واقعیتش می نامیم .
کاش هیتلر را به مدرسه راه داده بودند
و او نقاشی هایش را می کشید
و در کاغذ خود
ویرانی به بار می آورد،
همچون تو
که روُیا هایم آفریدند
و ویرانم کردی .
@gardoonesher2
📚درون شدم از دری که نیست
# شمس_لنگرودی
#گردون_شعر
"موسیقی جنگ "
@gardoonesher2
موسیقی مرگ را می شناسم
وقتی که سوت زنان
بذر می کارد
و از چکمه های عرق کرده اش
رودخانهُ خون روان است
موسیقی مرگ را می شناسم.
جنگ
عقربه ها را بدل به نیزهُ برف می کند
خانه ها را به پنجره هائی باز ، بی مصرف
و کودکانی که رو به افق به جانب هیچ می روند
موسیقی مرگ را می شناسم.
جنگ
ویرانه های گُل خودرو، استخوان های فراموش شده
ماشین های زنگار بسته
که گلدان مارمولک و سبزه های حریص می شوند .
بر خیز
برخیز و به موسیقی دریا گوش کن
آوائی که تو را در لفافی نامرئی می پیچد
و فقط باد می داند به کجا خواهی رفت
باد بی ماوا که مادر راه هاست.
برخیز و به موسیقی صبحگاهی گوش کن
که مه سرگردانی را جارو می کند .
و کشتی ویران را به مقصد معهود می رساند
@gardoonesher2
📚قطار سفید
# شمس_لنگرودی
#گردون_شعر
دیوارهای شهر به من گفتند
یا تو را فراموش کنم و یا بمیرم
عشق ما را جز عشق آرام نمیبخشد
پس این دل را سکوت اولیتر است
آسمان، در تبعیدگاه من
در شهرم، میبارد
و ز تو نه خبر تازهای دارم نه نامهای
هدیهی من برای تو
که شعلهی آتش کوچک منی
دو بوسه است
پس به رغم زندانهای زمین
دستت را به سوی من دراز کن
دو دستت را
چرا که من غمگینم
و آسمان در دل و در شهر میبارد
@gardoonesher2
#عبدالوهاب_بیاتی👇👇👇
ترجمه:
#محبوبه_افشاری
#گردون_شعر
#شعر_همراهان_گردون
@gardoonesher2
مجابم میکند به نوشتن
ذهن پرسشگر !
حالا از که
از چه
از کدام ؟!
مینویسم بر صخرهی سترگ
جایی که ردّ ِوحشی گرگها
- میسُرد از قلاع برفپوش !
جایی که نفس تازه کند
غزال رمیده....
مجابم میکند
به سرودن
در قلمرو بیمرز !
خیال فرا رو
حالا از چه
از که
از کدام ؟!
میسرایم قطعهای کوتاه
آه ؛ من از کجای این جغرافیای وهمآلود
به باور تنهایی ِآدمی رسیدم.
اینگونه که هراسم هر "بهار زایی" گل میکند...!
@gardoonesher2
#گویا_فیروزکوهی
#گردون_شعر
"تو چرا پنجره را"
@gardoonesher2
تو چرا پنجره را بستی ؟
تو چرا آینه را
دام لغزنده ترین ثانیه ها بر رف ننهادی
تو چرا ساقه آبی را
که فراز سر ما خم شد از بیشه باران خستی
تو چرا ساقه رازی را
از گلدان پنجره همسایه
از ابدیت شاید
که به سوی تو فرود آمد بشکستی
تو چرا بی پروا بی ورد لبخندی
در کوچه باد
زیر دیوار بلند باد
از میان خیل اشباح خسته
خزیده همه جا
که برون تاخته اند
از جوال رویای مردم همسایه ما
می گذری
تو چرا پنجره را بستی
تو چرا پنجره خانه ما را که درخت نور
از بر آشفته ترین گوشه آن ساقه دوانیده
بر پنجره تشنه همسایه ما بستی
تو به خواب خوش بودی
در نیمه شب مظلم دوش
تو ندیدی که سوار موعود از کوچه میعاد
بی درود و بدرودی
بی که یک لحظه درنگ آرد
پشت دیوار بلند رویای لیلا بگذشت
تو ندیدی کانسوتر کاخ رفیعی بود
زلف مشکین بلندی از پنجره می بارید
آسمان بوته یاسی است که در پنجره خانه ما رسته ست
روی تو ماه بلند
چشم های تو دو سیاره ژرف سبز
نام تو خوشه شادابی در ظلمت برگ
به شقایق ها آراسته ست
تو چرا پنجره را بستی ؟
که نبینی که سوار موعود
پشت دیوار کوتاه امید لیلا بگذشت
بی که یک لحظه درنگ آرد
بی درود و بدرود
بوته شومی در باغچه کوچک همسایه ما رسته ست
که شقاوت را
دست بر دیوار
به سراپای در و دیوار و
پنجره جوشانده است
مرغ نامیمونی
بی که رو بنماید با جنبش بالی
به سوی ملجا موهومی
در گز وحشی همسایه ما خوانده است
روح سرگردان عاشق مبروصی است
کز زمان های گذشته
شاید
در خفایای این خانه مانده ست
پیچک پیر تباهی
هشدار
بی خبر
از هر جا می خواهد
می تواند
سر برون آرد
تو چرا پنجره را می بندی ؟
تو چرا شاخه جوشنده یاس ما را
به عیادت سوی دیوار تمام شهر
به عیادت سوی بیمار تمام شهر
سوی بیماری نامیمونی هر خانه
برنمی انگیزی ؟
دست های تو کلید صبح است
که سوی
مشرق می چرخد
و سپیدی را
از پس نرده سایه روشن
به سوی پنجره ها می خواند
چشم های تو به دیوار بلند باغ عشق
روزن سبزیست
که من از آنجا در لحظه مشتاقی
به درون می خزم آهسته و با دامنی از سیب سرخ راز
باز می گردم
چشم های تو
پنجره های بلند ابدیت هستند
تو چرا پنجره را می بندی ؟
تو چرا خوشه یاس نفست را در کلبه همسایه نمی ریزی
پیچک هرزه نامیمونی را هشدار
تو چرا ساقه تارنده خورشید شفاعت را
سوی هر خانه بپوسان بذر وحشت
بر نمی انگیزی؟
تو چرا پنجره را می بندی ؟
@gardoonesher2
📚آواز خاک
#منوچهر_آتشی
#گردون_شعر
شعری منتشرنشده از احمد شاملو
@gardoonesher2
حمّالان پوچی
مرزهای دشوار تحمل را شکستند .
تکبیر برادران !
همسرایان وحدت
با حنجرههای بیاعتقادی
حماسههای ایمان خواندند .
تکبیر برادران !
کودکانِ شکوفه
افسانهی دوزخ را تجربه کردند .
تکبیر برادران !
ما با نگاه ناباور
فاجعه را تاب آوردهایم .
هیچکس برادر خطابمان نکرد .
و به تشجیعِ ما تکبیری برنیاورد .
تنهایی را تاب آوردهایم و خاموشی را
و در اعماق خاکستر
میتپیم .
@gardoonesher2
#احمد_شاملو
تهران
۱۲ آذر ۱۳۶۳ خورشیدی
#گردون_شعر
دریا را بغل می کنم
برای تو می آورم
تا بنشینی و تماشا کنی
قایقرانان را و خدایان آبزی را که سر از آب بیرون می آورند
تو که پاهایت را از دست داده ایی .
هواپیما را به نخی می بندم
و به خانه ات می کشم
تا بنشینی و از پنجره اش دنیا را ببینی
اما مخواه که معنی واژه ها را بدانم
دنیا در مهی ناشناخته فرو رفته است
پوشیده در مخمل راز ها و کنایه ها
و جز مستی شامگاهی
هیچ چیز معنایی ندارد .
@gardoonesher2
📚رقص با گذرنامهُ جعلی
#شمس_لنگرودی
#گردون_شعر
در چشمهای او هزاران درخت قهوه بود
که بیخوابی مرا
تعبیر مینمود
باران بود
که میبارید
و وی بود
که سخن میگفت
و من بود
که میشنود
آوای لیمویی لیمویی لیموییش را
وی میگفت:
قلبهای خود را باید عشق بیاموزی
و من میگفت:
عشق غولی ست
که در شیشه
نمیگنجد
***
باران بود
که بند آمده بود
و در بود
که باز مانده بود
و وی بود
که رفته بود
@gardoonesher2
📚قرمزتر از سفید
#کیومرث_منشیزاده
#گردون_شعر