21501
📚داستان موفقیت و الگوی فکری کارآفرینان و بزرگان در ©ایستارتاپس (استارتاپهای شرق) eastartups= East Startups زیرنظر دکتر حسین مرادی؛ موسس استارتآپ یواسپیس (پلتفرم خدمات بوم گردی) www.Uspace.ir تبلیغات @eastartup
💥 استراتژی جمع «همهٔ چیزهای خوب» نیست
✍ محمدرضا شعبانعلی
دیروز گفتگوی آقای عبده تبریزی و آقای محمد فاضلی رو نگاه کردم.
خدمت هر دو عزیز ارادت دارم و نکاتی که آقای عبده تبریزی دربارهٔ اقتصاد کلان فرمودند، قطعاً برای من و همهٔ دانشجویانشون آموزنده بود (چنانکه همیشه بوده).
اما در جایی از گفتگو آقای عبده تبریزی دربارهٔ سند چشمانداز ۲۰ ساله فرمودند که: «ما در سال ۱۳۸۴ این سند را تنظیم کردیم که هنوز احمدینژاد نیامده بود و هدفهای سند قابلتحقق بهنظر میرسید.»
اینکه عدم تحقق سند چشمانداز را به آمدن احمدینژاد (که قطعاً آسیب بزرگی به منافع ملی زد) ربط بدهیم، بهنظرم منطقی نیست.
سند چشمانداز از همان ابتدا یک سند کاملاً اشتباه بود. این سند انشای زیبایی بود که ماهیت استراتژیک نداشت (در حالی که یک سند بالادستی از این دست طبعاً باید ماهیت استراتژیک داشته باشد).
این سند «جمع همهٔ چیزهای خوب و جذاب بود.» استراتژی از این جنس نیست. استراتژی یعنی دست شستن از بسیاری چیزهای خوب و تعیین اولویت میان چیزهای خوب دیگر و مشخص کردن اینکه چه چیز خوبی را حاضریم پای چیز خوب دیگر قربانی کنیم.
اگر این سوالها در سندی پاسخ داده نشود، آن سند دیگر صرفاً یک انشا است.
یکی از افتخارات خودم را این میدانم که از همان سالها، وقتی استراتژی درس میدادم این سند را بهعنوان نمونهٔ یک سند کاملاً اشتباه تدریس میکردم و به دانشجویانم میگفتم که این سند، چشمانداز نیست، بلکه صرفاً چشمنواز است.
آن سند روز اول هم غلط بود؛ با احمدینژاد یا بیاحمدینژاد، برای ایران یا برای عربستان یا برای آمریکا.
انشای زیبایی بود که شاعرانه و جذاب مینمود. اما قضاوت من این است که هر کس که اندک سوادی در استراتژی داشت، هیچوقت حاضر نمیشد زیر آن انشا را امضا کند.
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
🎯 وبینار رایگان «آشنایی با مدیریت عملکرد به روش OKR»
🚀 به مدیریت محصول یا پروژه علاقه داری؟
با OKR، هدفهای تیم را روشن کن و پیشرفت را بسنج.
💡 در این وبینار یاد میگیری:
🔹 هدفهای شفاف تعریف کنی
🔹 نتیجه کار تیم را قابلاندازهگیری کنی
🔹 تفاوت OKR و KPI را بشناسی
🔹 اشتباهات رایج اجرای OKR را بشناسی
💥 نام دیگر بسیاری از رفتارها و کالاهای ترند!
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
🎞 متضاد اضطراب، آرامش نیست
بلکه خلاقیته 👌
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
💥 سرگرمیها دارند به شغل دوم ما تبدیل میشوند.
قرار بود سرگرمیها لذتبخش باشند، نه مسابقهای برای بهترینبودن
گری بتل، واشنگتنپست — آنچه امروز با عنوان «هابیمکسینگ» (hobbymaxxing) یا «بهینهسازی سرگرمی» میشناسیم، در گذشته هم معمولاً در دورههای بحران اقتصادی یا اضطرابهای عمیق وجودی رواج داشته است؛ مانند دوران رکود بزرگ، جنگ جهانی دوم و همهگیری کرونا. در چنین دورههایی، سرگرمیها فقط راهی برای پرکردن اوقات فراغت نبودند، بلکه مرهمی بر اضطرابها و ناآرامیهای روانی افراد هم بودند. اما وقتی پرداختن به سرگرمیها از حد بگذرد، دیگر لذت چندانی در آنها باقی نمیماند و گاهی حتی بیشتر به کارکردن شباهت پیدا میکند.
آردن یام، مشاور ۲۳سالهای که نسبت به جنبۀ نمایشی و خودنمایانۀ بهینهسازی سرگرمیها احساس دوگانگی دارد، به شوخی میگوید: «اگر کتابی خوانده باشی و دربارهاش پست نگذاشته باشی، اصلاً میشود گفت آن را خواندهای؟» به نظر او، این روزها پرداختن به سرگرمیهای واقعی یا مطالعهکردن بهدور از صفحۀ گوشی و کامپیوتر، کمکم دارد به نمادی از منزلت اجتماعی تبدیل میشود.
بهینهسازی سرگرمی از تمایلی معصومانه برای داشتن زندگیای غنیتر، بیرون از فضای کار و دنیای دیجیتال، سرچشمه میگیرد. اما این میل در میان نسل زد گاهی چنان به وسواس تبدیل شده که سرگرمیها دیگر صرفاً تفریح نیستند، بلکه به شغل دوم و سوم افراد تبدیل شدهاند. بائو له، که ۱۸ سال دارد، هر بار سه سرگرمی را در اولویت قرار میدهد و هر روز به آنها میپردازد. سپس سراغ سه سرگرمی بعدی میرود. او در مجموع حدود ۲۰ سرگرمی دارد و میگوید: «وقتی بهرهوری ندارم، احساس میکنم دارم وقتم را هدر میدهم».
جیا تولنتینو در مقالهای با عنوان «همیشه در حال بهینهسازی باش» توضیح میدهد که اینترنت و نظام سرمایهداری چطور آدمها، بهخصوص زنان، را تحت فشار میگذارند تا مدام در فکر بهتر کردن خودشان باشند. او مینویسد: «بیشتر لذتها سرانجام به دام تبدیل میشوند و توقعاتی که برای خوب جلوهکردن در چشم دیگران باید برآورده کنیم، مدام بیشتر میشوند و هیچوقت پایانی ندارند». به گفتۀ او، «هرچه اوضاع بدتر میشود، آدمها بیشتر احساس میکنند که ناچارند خودشان را بهینه کنند».
💡این میل به بهینهسازی با آمار و ارقام و ثبت دیجیتالی عملکردها تشدید میشود. مایکل اینزلیخت، استاد روانشناسی که دربارۀ کار و بازی پژوهش میکند، میگوید: «بهمحض اینکه برای چیزی معیاری عددی تعیین کنید، آدمها میخواهند آن عدد را تا جایی که میتوانند بالا ببرند، حتی اگر آن معیار اساساً بیمعنا باشد یا هیچ مبنای واقعی نداشته باشد.
دانا گولد، جوان ۲۳ سالهای که پیشتر دربارۀ تمرینات قدرتی و دویدنهایش در شبکههای اجتماعی پست میگذاشت، وقتی این کار را کنار گذاشت، فهمید که بدون آن فشار همیشگی، ورزشکردن چقدر «آسانتر و لذتبخشتر» میشود. او میگوید: «همه گرفتار این نمایش ساختگی شدهاند که انگار باید در هر کاری بیشترین بهرهوری را داشته باشند. تنها راهحل این است که از این چرخه بیرون بیاییم».
ترجمان علوم انسانی
منبع: برگرفته از مطلب «Gen Z is turning hobbies into work and missing the point» نوشتۀ گری، انتشار یافته در تاریخ ۱۳ سپتامبر ۲۰۲۶ در واشنگتنپست
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
💥 اهمیت تحصیلات دانشگاهی در گذر زمان!
در سال ۱۹۷۸ حدود ۳۶٪ آمریکاییها معتقد بودند که «تحصیلات دانشگاهی اهمیت بالایی در زندگی دارد». این میزان در سال ۲۰۱۳ به ۷۰٪ رسیده بود.
اما الان درصد «کسانی که اهمیت بالایی برای تحصیلات دانشگاهی قائل هستند» به ۳۱٪ رسیده که کمترین میزان در تاریخ آمارگیری است.
مشکل اصلی این است که جوانهای دارای تحصیلات دانشگاهی در دنیا، دیگر شغلی، که بتوانند با آن وام تحصیلات را بازپرداخت کنند، نمیتوانند بیابند. ظهور هوش مصنوعی هم باعث نابودی بازار کار بسیاری از مشاغل شده؛ و در آینده هم به مراتب وضع بدتر خواهد شد...
🔗https://www.thegatewaypundit.com/2026/10/hardly-shocking-gallop-poll-shows-college-importance-hits/
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
💥با توجه به عدم قطعیت در رشتهای مثل حقوق، ما وکلا هم باید مثل پزشکان از هوش مصنوعی بترسیم؟
دوستی این پرسش را داشتند که گفتم پاسخ عمومی بدهم:
در مورد وکلا این پست را 14 ماه قبل نوشتم که چقدر از این استارتآپ استقبال شده است. ولی وکلا در اکثر کشورها یکی از قدرتمندترین لابیهای حکومتی را دارند و حاشیه امن پایدارتری به همین دلیل ایجاد میکنند.
محض اطلاع در آمریکا بزرگترین لابی علیه خودروهای خودران و مجوزهای خودرانی را اتحادیه وکلا انجام میدهند، چون بیش از 50 درصد پروندههای حقوقی (و سهم بزرگی از درآمد ایشان) مربوط به دعاوی مرتبط با تصادفات خودرویی است. چند تا آمار بدهم تا متوجه شویم که نگرانی آنها بیدلیل نیست، نرخ تصادف معمولی یک ماشین خودران به 1.2 تصادف در هر 1 میلیون کیلومتر میرسد (برای خودرو معمولی این حدود 7 تصادف در یک میلیون کیلومتر است) و نرخ فوت در خودرانی برای ویمو در بیش از 400 میلیون کیلومتر صفر بوده است و برای تسلا هم با 23 میلیارد پیمایش تجمیعی تاکنون در حالت خودرانی 57 نفر بوده است که این عدد برای وضعیت عادی تا 200 نفر هم میرسد.
همینجوری سرانگشتی حساب کنید درآمد حداقل یک سوم و شاید تا یک دهم میتواند کاهش داشته باشد و و کلاً بجای اینکه برای ایجاد ساختارهای حقوقی جدید و مدلهای کسب و کار نوین تلاش کنند، همچنان درصدد کندکردن سیستم هستند.
البته دقت داشته باشید این آمار قشنگ چولگی و سوءگیری هم دارد، مثلاً حتی کوچکتری خراش هم از سمت خودرو خودران بصورت تصادف ثبت میشود یا اکثر تصادفات خودرانها برخورد ماشین دیگر از عقب به آنها بوده است و البته در بسیاری از شرایط تصادفزا! نظیر هوای بشدت بارانی و یا بوران و برف کلاً خودرو راننده را وادار به مداخله شخصی میکند و خودران نیست. و البته توجه داشته باشید که خودرانی تسلا از ده سال پیش بوده و هرروز بهتر میشود و بخش بزرگی از این 57 نفر در حالت خودرانی فوت نکردهاند ولی چون تا 30 ثانیه قبلش سیستم خودران فعال بوده، در پرونده به این شکل ثبتشدهاند.
مسعود زمانی
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
💥 چطور یک رقصنده ۲ میلیون دلار در بورس درآورد؟
حتماً نام کتاب مشهور
How I Made $2,000,000 in the Stock Market
اثر نیکولاس دارواس را شنیدهاید! داستان واقعی مردی که نه تحلیلگر بود و نه اقتصاددان، اما موفق شد با استراتژی سادهاش ثروتی عظیم خلق کند.
دارواس معتقد بود بازار سهام نه با پیشبینیهای پیچیده، بلکه با روانشناسی جمعی حرکت میکند. استراتژی او یا همان «تئوری جعبه» (Box Theory) ساده اما برنده است:
📦 تئوری جعبه دارواس چیست؟
1⃣ شناسایی جعبه: دارواس به دنبال سهامی بود که در یک محدوده قیمت مشخص (حمایت و مقاومت) درجا میزدند.
2⃣ شکار شکست: او فقط زمانی وارد میشد که قیمت با قدرت و حجم بالا، سقف جعبه را میشکست و به فضای بالاتر میرفت.
3⃣ حدضرر سختگیرانه: اگر قیمت به زیر کفِ جعبه برمیگشت، او بدون لحظهای تردید و تعصب از معامله خارج میشد. مدیریت ریسک، خط قرمز او بود!
4⃣ هرمسازی: وقتی سهم در سود بود و جعبههای بالاتر را فتح میکرد، دارواس روی سودهایش سرمایهگذاری میکرد و پوزیشن خود را بزرگتر میکرد.
5⃣ خروج هوشمندانه: او هیچ دلبستگی به سهم نداشت. به محض اینکه سهم قدرت صعود را از دست میداد و به سمت پایین برمیگشت، دارواس هم از بازی خارج میشد.
💡 درس بزرگ دارواس: به جای پیشبینی آینده، به «رفتار قیمت» گوش کنید. اگر بازار راه خود را پیدا کرد، شما همراهش شوید؛ اگر برگشت، شما زودتر از همه خداحافظی کنید!
یادتان باشد: معاملهگری موفق یعنی ترکیبِ انضباط آهنین و واکنش سریع به واقعیتهای بازار، نه خیالپردازی در مورد اعداد.
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
💥 اثر دختر ! گاهی یک اتفاق شخصی، میتواند نگاه یک مدیر به سازمان را تغییر دهد.
اگر مدیر شما صاحب یک دختر شود، ممکن است سیاستهای منابع انسانی شرکت هم تغییر کند.
یک پژوهش بر پایه دادههای شرکتهای دانمارکی، پدیدهای را بررسی کرده که به آن «اثر دختر» (Daughter Effect) گفته میشود.
نتایج این مطالعه نشان میدهد مدیران مردی که صاحب اولین فرزند دختر میشوند، در سالهای بعد تمایل بیشتری به:
🔹 استخدام زنان؛
🔹 ارتقای کارکنان زن؛
🔹 کاهش نابرابریهای جنسیتی در محیط کار
نشان میدهند.
بر اساس این پژوهش، سهم کارکنان زن حدود ۴.۵٪ افزایش یافته و شکاف دستمزدی میان زنان و مردان حدود ۴٪ کاهش پیدا کرده است.
اما نکته عمیقتر اینجاست:
گاهی تغییر نگرش سازمانی فقط با داده، گزارش یا دورههای آموزشی اتفاق نمیافتد؛
بلکه زمانی رخ میدهد که یک مسئله انتزاعی، به یک تجربه شخصی تبدیل شود.
وقتی یک مدیر تصور میکند فرزند خودش ممکن است روزی با همان موانع بازار کار روبهرو شود، نگاه او به عدالت، فرصت و شایستگی تغییر میکند.
البته ایجاد سازمانهای فراگیر نباید وابسته به یک تجربه شخصی باشد؛ فرهنگ مدیریتی پایدار نیازمند آگاهی، سیاستگذاری و سیستمهای ارزیابی منصفانه است.
سؤال مهم برای رهبران:
آیا همدلی در مدیریت باید از تجربه شخصی بیاید، یا سازمانها باید آن را مستقل از تجربه فردی ایجاد کنند؟
منبع: Entrepreneurship_Articles
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
💥 پارادوکس بهرهوری با AI!
چرا هوش مصنوعی ساعات کاری را افزایش میدهد؟
فرض کنید کاری که قبلا دو ساعت زمان میبرد، حالا در نیم ساعت انجام بشه. منطقیه که انتظار داشته باشیم یک ساعت و نیم وقت آزاد پیدا کنیم. اما اگر همین زمان رو با چند کار جدید پر کنیم، آخر روز همچنان گرفتاریم، با این تفاوت که حالا انتظار بیشتری هم از خودمون داریم!
پژوهشگرهای مدرسه کسبوکار هاس دانشگاه برکلی، طی ۸ ماه یک شرکت فناوری آمریکایی با حدود ۲۰۰ کارمند رو بررسی کردن و بیش از ۴۰ مصاحبه انجام دادن. مشاهده اونها این بود که افراد سریعتر کار میکردن، وظایف بیشتری میپذیرفتن و ساعات کاریشون هم گسترش پیدا میکرد، گاهی حتی بدون درخواست مدیر.
سه تغییر اصلی در این شرکت دیده شد:
▫️ گسترش وظایف
افراد سراغ کارهایی میرفتن که قبلا مسئولیت شخص دیگهای بود یا اصلا انجامش نمیدادن. مرز «کار من» کمکم جابهجا میشد.
▫️ کمرنگ شدن مرز کار و استراحت
پرامپت دادن به زمان ناهار، فاصله قبل از جلسه و حتی عصرها کشیده میشد. مکثهای طبیعی روز کمتر میشدن.
▫️ کارهای همزمان بیشتر
افراد چند فرایند AI رو در کنار کارهای خودشون جلو میبردن. مدیریت این کارهای موازی، فشار ذهنی بیشتری ایجاد میکرد.
نگرانی پژوهشگرها اینه که خروجی بیشتر بهتدریج تبدیل به انتظار معمول بشه. در این چرخه، فشار ذهنی و کاهش فرصت استراحت میتونه کیفیت تصمیمگیری رو پایین بیاره. البته این پژوهش کیفی و مربوط به یک شرکت هست، پس نمیشه نتیجهاش رو به همه شغلها و کاربران AI تعمیم داد.
💡 به نظرم برای تیمهای استارتاپی، سوال مهمی که از این بحث درمیاد اینه که با ظرفیت اضافه دقیقا چه کاری باید انجام بدیم؟ مثلا اگر ساختن یک فیچر راحتتر شده، قبل از اضافه کردن پنج فیچر جدید، بهتره بپرسیم مشتری واقعا به کدومشون نیاز داره. شاید بهترین استفاده از این فرصت، وقت گذاشتن برای صحبت با مشتری و اصلاح همون محصول فعلی باشه.
من ترجیح میدم موقع ارزیابی استفاده از AI، کنار تعداد کارهای انجامشده، این رو هم ببینیم که کدوم مسئله واقعا حل شده و چه تعهدات تازهای برای تیم ساختهایم. صرفا چون انجام یک کار ممکن و کمهزینه شده، لازم نیست حتما وارد برنامهمون بشه.
برای شما چطور بوده؟ از وقتی بیشتر با AI کار میکنید، واقعا وقت آزاد بیشتری دارید یا فقط کارهای بیشتری انجام میدید؟
🎞 ویدئوی توضیحی جولیا مککوی درباره همین پژوهش
منبع: InvestFund
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
💥 مهمترین قاعده در تولید محتوا چیست؟
استمرار در تولید محتوا بسیار. مهم است
اما مهمتر از استمرار آن است که بدانیم در ذهن مخاطب با چه چیزی شناخته میشویم.
محمود بشاش
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
🎞 یادگیری کسب و کار به سبک حاجیبازاری
بهترین شیوه یادگیری، شیوه عملیه؛ یعنی از آدمهای موفق الگو بگیری. دقیقاً مثل کاری که حاجیبازاریها میکنن؛ دور هم میشینن و از کارهایی که کردن میگن و اینجوری توی اکوسیستم خودشون شروع میکنن به یاد گرفتن.
/کلینیک مدیریت منابع انسانی
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
💥 من دربارۀ افراد موفق تحقیق میکنم. همۀ آنها یک عادت مشترک دارند
✍ آنجلا داکورث، نیویورکتایمز
در نزدیکی ساحل میامی با مادر ۸۶ سالهام در حال غواصی بودم که ناگهان جریان آب غافلگیرمان کرد و ما را به وسط موجها کشاند. هر دو ریۀ مادرم پر از آب شده بود و هوشیاریاش را از دست داده بود. تمام تلاشم را کردم تا او را به جای امنی بکشم. با تمام وجود دست و پا میزدم، اما اقیانوس تمام تقلاهایم را در خود میبلعید.
سینهام میسوخت و پاهایم سنگین شده بود. روشم را عوض کردم؛ با یک دست سر او را بالای آب نگه داشتم و دست دیگرم را دیوانهوار در هوا تکان دادم و فریاد زدم «کمک». آنچه آن روز جان ما را نجات داد، نه جنگیدن تنهاییِ من با امواج، که کمکخواستن بود؛ و این موضوع در خارج از حیطۀ مرگ و زندگی هم به همین شکل است؛ پژوهشها نشان میدهند کمکخواستن نفشی کلیدی در موفقیت دارد.
ما معمولاً اهمیت کمکخواستن در شرایط بحرانی را درک میکنیم؛ میدانیم وقتی در امواج گرفتار شدیم باید از نجاتغریق کمک بخواهیم و یا وقتی خانهمان آتش گرفته باید به آتشنشانی زنگ بزنیم. اما در زندگی شخصی و حرفهای، جامعه به ما القا میکند که فردگرایی سرسختانه ارزشمندتر از وابستگی متقابل است. این در حالی است که تمام افراد موفقی که بررسی کردم، میگفتند موفقیتشان را مدیون حمایت دیگراناند. تحقیقات نشان دادهاند که داشتن روحیۀ کمکخواهی برای دستیابی به موفقیت حیاتی است.
💡آدم موفق کسی نیست که همۀ بارها را بهتنهایی بر دوش بکشد؛ بلکه کسی است که وقتی مطلبی را متوجه نمیشود، دستش را بالا میبرد و از معلم میخواهد موضوع را دوباره توضیح دهد؛ کسی است که، برای مشورت، با مدیران پیشینِ خود تماس میگیرد؛ و زمانی که به گرهی برمیخورد، رو به تیمش میکند و میگوید «پاسخ این مسئله را نمیدانم، بیایید با هم حلش کنیم»؛ تکروی و بارِ همهچیز را تنهایی کشیدن، بههیچوجه شیوۀ درستی برای زندگیکردن نیست.
/ترجمان
آنچه خواندید برگرفته از مطلب «I Study Successful People. They Have One Habit in Common» نوشتۀ آنجلا داکورث است که در تاریخ ۲۸ اوت ۲۰۲۶ در نیویورکتایمز منتشر شده است.
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
💥 چه محصولاتی شانسی برای فروش ندارند؟
اخیراً دو مطلب کوتاه اما عمیق را پشت سر هم دیدم که کنار هم، نگاه جالبی به رشد استارتاپها میدهند.
اولی، توییتی از Naval Ravikant بود:
«چیزی را نفروش که دوست نداری فرزندانت آن را بخرند.»
و دومی، مقالهای از NFX با عنوان Why People Share که بر اساس تحلیل رفتار میلیونها کاربر توضیح میدهد مردم چیزی را Share نمیکنند چون محصول خوبی است؛ بلکه آن را Share میکنند چون این کار برای خودشان ارزشی ایجاد میکند. مثلاً باعث میشود مفید به نظر برسند، اعتبارشان را افزایش دهد، هویتشان را نشان دهد یا به دیگران کمک کنند. (همین کاری که الان من دارم با این پست میکنم)
این دو ایده مرا یاد درخواستی انداخت که بارها از طرف بنیانگذاران استارتاپها دریافت میکنم.
گاهی از من میخواهند محصول یا سرویسشان را در شبکهها و کامیونیتیهایی که عضو آنها هستم منتشر کنم؛ از Slack Channelها گرفته تا LinkedIn Groupها و شبکهای که سالها برای ساختنش زمان و هزینه گذاشتهام.
اما معمولاً یک سوءبرداشت وجود دارد.
بعضیها فکر میکنند Distribution یعنی دسترسی به یک شبکه کافی است یک متن تبلیغاتی را کپی کنیم و در چند گروه منتشر کنیم تا نتیجه بگیرند.
در حالی که این فقط انتشار محتواست، نه Distribution.
هر بار که محصولی را معرفی میکنم، در واقع بخشی از اعتبار شخصی خودم را هم کنار آن قرار میدهم. مخاطب فقط محصول را نمیبیند؛ این را هم میبیند که «من حاضر شدهام آن را توصیه کنم.»
اینجاست که حرف Naval و یافتههای NFX به هم میرسند.
اگر خودت حاضر نباشی محصولی را به نزدیکترین آدمهای زندگیات پیشنهاد بدهی، چرا انتظار داری دیگران اعتبارشان را برای معرفی آن خرج کنند؟
و اگر محتوای تو هیچ ارزشی برای کسی که آن را Share میکند ایجاد نکند، چرا باید انتظار داشته باشی در شبکهها دستبهدست شود؟
💡به نظرم یکی از اشتباهات رایج بسیاری از استارتاپهای اولیه این است که از دیگران درخواست Share میکنند، بدون اینکه ابتدا این دو سؤال را از خودشان بپرسند:
▫️ آیا این محصول آنقدر ارزشمند است که من آن را به خانواده یا دوستان نزدیکم پیشنهاد بدهم؟
▫️ آیا معرفی این محصول باعث میشود کسی که آن را Share میکند، احساس کند کاری مفید، ارزشمند یا هویتساز انجام داده است؟
اگر پاسخ این دو سؤال «بله» باشد، احتمالاً دیگر لازم نیست برای Distribution التماس کنید؛ خود کاربران، دوستان و شبکهی شما به بخشی از موتور رشد شما تبدیل میشوند.
اعتماد، قابل کپیپیست نیست. همانطور که شبکه ارتباطی هم یک بیلبورد تبلیغاتی رایگان نیست؛ هر دو حاصل سالها ساختن رابطه و اعتبار هستند.
یادداشتهای کانادایی
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
💥 جسارت پذیرش نامحبوب بودن
اگر صرفاً در پی این باشی که دوستت داشته باشند، باید هر لحظه و هر جا آماده باشی که بر سر هر چیز کوتاه بیایی. و در نهایت هم به هیچ چیز نخواهی رسید.
مارگارت تاچر
دهها نفر به دهها بیان این حرف رو گفتهان.
اما به قول حافظ، از هر زبان که میشنوی نامکرر است.
/متمم
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
🎞 قانون فستینگر
بی اعتنایی خودش نوعی انتقام است.
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
💥نقاب کارجویان سمی را چطور برداریم؟!
سمیترین متقاضیان کار، کسانی نیستند که در مصاحبه علنا به مدیر قبلیشان بد و بیراه میگویند. معمولا اکثر مسوولان مصاحبه، این طیف آدمها را به راحتی تشخیص میدهند و رد میکنند. تشخیص آنهایی سختتر است که اتفاقا مثبتنگر، فعال، اهل همکاری و حتی خودآگاه به نظر میرسند، اما پشت این ظاهر اتوکشیده و گولزننده، ویژگیهای منفی مثل کینه، متهم کردن دیگران، منفیبافی و فرار از مسوولیت کمین کرده است.
◀️ چرا کارجوهای سمی از فیلتر مصاحبهها عبور میکنند؟
ما در مورد بیش از ۲۰ هزار کارمند تازهاستخدامشده، مطالعه کردیم. دلیل ۸۹ درصد از شکستهای استخدام، طرز فکر و نگرش افراد بوده نه کمبود مهارتهای فنی.
بعضیهایشان آموزشپذیر نبودند اما بعضی دیگر، هوش هیجانی پایینی داشتند، خلق و خویشان با سازمان سازگار نبود یا انگیزه درستی نداشتند.
وقتی از مدیران استخدام خواستیم به گذشته و این انتخابهای اشتباه فکر کنند، ۸۲ درصدشان گفتند که نشانههایی در مصاحبهها وجود داشته است. مثلا فرد همکاران قبلیاش را یک جور خاصی توصیف کرده و جوابهایی داده که اگر الان به آنها دقت کنی، دقیقا آینده را پیشبینی میکرده است. به عبارت دیگر، مدیران استخدام این نشانهها را شنیده بودند، اما نمیدانستند باید به چه چیزی دقت کنند.
▪️گام اول: درباره یک اشتباه سوال کنید، سپس کنار بکشید
یکی از سادهترین سوالها برای شناسایی یک کارجوی سمی این است: «میشود یکی از اشتباههایی که در محل کار مرتکب شدید را برایمان تعریف کنید؟»
سوالتان را با اضافه کردن جملاتی مثل «چطور حلش کردید؟» یا «از آن تجربه چه چیزی یاد گرفتید؟» ادامه ندهید؛ چون به کارجو میگوید چطور پاسخ درست بدهد. شما از کارجو دعوت میکنید تا یک تجربه منفی را دوباره مرور کند و دستش را باز میگذارید تا خودش تصمیم بگیرد ادامه داستان به کجا برسد.
بعضی از کارجوها اشتباه را میپذیرند، آنچه رخ داده را توضیح میدهند و میگویند بعد از آن چه چیزی یاد گرفتند. در مقابل، بعضی دیگر تمام وقت را صرف این میکنند که ثابت کنند اشتباه از آنها نبوده است. اگر با الگوی تکرارشوندهای از توجیه بدون پذیرش مسوولیت فردی مواجه شدید، باید نگران شوید.
▪️گام دوم: خاطره یا توصیه؟
بعد از اینکه درباره یک تجربه مشخص سوال کردید، دقت کنید که آیا متقاضی یک مثال واقعی میآورد یا یک داستان پندآموز سرهم میکند. نیروهای پربازده معمولا داستانهای فراوانی از دستاوردهایشان دارند (با جزئیات) چون آن شرایط را زندگی کردهاند و اتفاقات را دقیق به خاطر دارند.
کارجویانی که تجربه واقعی مرتبطی ندارند، معمولا صحبت خود را مثل یک داستان شروع میکنند اما به تدریج از زمان گذشته فاصله میگیرند و وارد فاز توصیههای عمومی میشوند. ممکن است بگویند: «یک بار مشتری مشکل صورتحساب داشت»، اما قبل از اینکه توضیح دهند خودشان چه کاری انجام دادند، مسیر پاسخ تغییر میکند: «در چنین شرایطی، باید با مدیر مشورت کنید.»
▪️گام سوم: دقت کنید که کارجو مسوولیت را متوجه چه کسی میداند
سازمانهای ناکارآمد و مدیران بد وجود دارند و کارکنان خوب زیادی در شرایطی قرار گرفتهاند که از آموزش، یا پشتیبانی کافی برخوردار نبودهاند. هیچکس صرفا به دلیل تعریف کردن این واقعیتها، به یک فرد سمی تبدیل نمیشود. مهم این است که آیا میتواند بخشی از موقعیت را که روی آن کنترل داشته، تشخیص دهد یا خیر.
کسانی که عادت به مقصرتراشی مزمن دارند، اغلب جوری صحبت میکنند که گویی اتفاقات صرفا برای آنها رخ داده است. یک کارجوی سالم ممکن است از کارفرمای قبلی خود انتقاد کند اما همچنان میتواند توضیح دهد که چه تلاشی کرده و چه چیزی یاد گرفته و سهم خودش را هم تشخیص میدهد.
▪️گام چهارم: گلایه در نقاب دستاورد
برخی رفتارهای سمی پشت عبارات مثبت پنهان میشوند. مثلا به این جملات دقت کنید: «رئیسم مشکلات سخت را به من میسپرد چون فقط من از پس کار برمیآمدم.»
کارجو میتوانست بگوید کارهای چالشبرانگیز به او محول میشد یا در این زمینه به او اعتماد میکردند. اما در عوض، مسوولیتها را به عنوان چیزی توصیف میکند که به او تحمیل شده است. در واقع، تعریف از خود و شکایت در یک جمله کنار هم قرار میگیرند و همین باعث میشود حس کینه و سرخوردگی پنهان بماند و جلب توجه نکند.
◀️ از کارجوهایی که میگویند هرگز شکست نخورده یا بازخورد منفی دریافت نکردهاند نیز غافل نمانید. مصاحبهکنندگان گاهی این اظهارات را به حساب اعتماد به نفس میگذارند، مخصوصا اگر با انرژی و لبخند بیان شود. اما کسی که نمیتواند به اشتباه قابلتوجهی اشاره کند، یا از خودآگاهی کافی برخوردار نیست یا آنقدر نگران حفظ پرستیژ خود است که نمیتواند صادقانه درباره آن صحبت کند.
/انجمن مدیران
منبع: فوربس
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
💥 وقتی آینده مبهم است، مردم برای پیشبینی آن پول میدهند؛ حتی اگر پیشبینی علمی نباشد!
نسل Z فقط مصرفکننده محتوای سرگرمکننده نیست؛ بخشی از آن حاضر است برای مشاوره فردی تاروت، طالعبینی و خدمات مشابه پول پرداخت کند. چرا؟ چون در جهانی پر از عدمقطعیت، گاهی آدمها بیش از پاسخ قطعی، به احساسِ شنیدهشدن و داشتن کنترل بر زندگیشان نیاز دارند.
بازاری که از یک نیاز روانی، فرصت اقتصادی میسازد
بر اساس گزارش نقلشده، ارزش صنعت خدمات ماورایی در آمریکا در سال گذشته حدود ۲.۳ میلیارد دلار بوده و درآمد آن طی پنج سال، بهطور میانگین سالانه ۵.۵ درصد رشد کرده است.
اما نکته مهم برای کارآفرینان، تأیید طالعبینی نیست؛ بلکه شناخت نیازی است که پشت خرید این خدمات قرار دارد.
سه درس کسبوکاری از این روند:
1⃣ مردم فقط خدمت نمیخرند؛ تجربه هم میخرند.
احساس شنیدهشدن، توجه شخصی و فرصتی برای گفتوگو میتواند بخشی از ارزش ادراکشده یک خدمت باشد؛ حتی زمانی که نتیجه آن تضمینشده نیست.
2⃣ شخصیسازی میتواند محتوای رایگان را به درآمد تبدیل کند.
محتوای عمومی در شبکههای اجتماعی مخاطب جذب میکند، اما مشاوره اختصاصی، تجربه متناسب با نیاز فرد و ارتباط مستقیم، امکان درآمدزایی بیشتری ایجاد میکنند.
3⃣ اعتماد، بخشی از طراحی مدل کسبوکار است.
پلتفرمهای واسط با سازوکارهایی مانند تعویق پرداخت به ارائهدهنده خدمت و فرصت ثبت شکایت برای مشتری، تلاش میکنند ریسک خرید را کاهش دهند. البته این سازوکارها بهتنهایی کیفیت یا اعتبار ادعاهای ارائهدهنده را تضمین نمیکنند.
پیام برای کارآفرینان ایرانی
در بازارهای پرابهام، از مشاوره شغلی و خدمات آموزشی تا سلامت و توسعه فردی، نیاز به راهنمایی و توجه شخصی میتواند تقاضا ایجاد کند. اما تبدیل این نیاز به کسبوکاری پایدار، مستلزم ارائه ارزش واقعی، شفافیت درباره محدودیتها و پرهیز از وعدههای غیرقابلاثبات است.
پرسش کلیدی این نیست که مردم چرا به این خدمات پول میدهند؛ بلکه این است که کدام نیاز برآوردهنشده، آنها را به پرداخت پول ترغیب میکند؟
بهنظر شما، در کسبوکارهای خدماتی، مشتری بیشتر برای تخصص پول میدهد یا برای احساس اعتماد، توجه و درکشدن؟ دیدگاهتان را بنویسید.
منبع: Entrepreneurship_Articles
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
💥 هوش مصنوعی بازاریابی و برندسازی امروزی را از بین خواهد برد
دیروز سر کلاس دوره کمپین نویسی درباره یک فرضیه صحبت میکردم که خودم هم هنوز در حال فکر کردن به ابعاد آن هستم.
اگر به عقب برگردیم، مسیر خرید آدمها خیلی خطیتر بود. آدم نیاز پیدا میکرد، تبلیغ میدید، کمی جستوجو میکرد، یکی دو گزینه را میدید و خرید میکرد.
مدلهای کلاسیک بازاریابی هم برای توضیح همین مسیر شکل گرفتند. قیف خرید از Awareness و Consideration شروع میشد و به Purchase میرسید.
اما اینترنت، موتورهای جستوجو و شبکههای اجتماعی این مسیر را بههم ریختند.
مشتری میگشت، مقایسه میکرد، Review میخواند، قیمتها را بررسی میکرد و دوباره به جستوجو برمیگشت.
همان چیزی که گوگل بعدها از آن با عنوان Messy Middle یاد کرد.
❌ اما فکر میکنم اتفاق بعدی ممکن است از این هم مهمتر باشد.
شاید هوش مصنوعی دوباره مسیر خرید را خطی کند.
اما این بار نه به این دلیل که انتخابها کم شدهاند، بلکه چون انسان از بخش بزرگی از مسیر انتخاب کنار گذاشته میشود.
تصور کنید به Agent خود بگوییم:
«برای من یک لپتاپ مناسب پیدا کن، زیر این قیمت، با این مشخصات، گارانتی معتبر و تحویل سریع.»
بنابراینAgent جستوجو میکند، قیمتها و مشخصات را مقایسه میکند، Reviewها و اعتبار فروشنده را میسنجد، شرایط گارانتی و مرجوعی را بررسی میکند و در نهایت شاید خودش انتخاب و خرید کند.
💡اینجا یک اتفاق بنیادی رخ داده است.
دیگر فقط Customer Journey تغییر نکرده است.
خود Customer Journey را چه کسی طی میکند، تغییر کرده است.
تا امروز، بازاریاب تلاش میکرد انسان را متقاعد کند.
اما اگر Agent تصمیمگیرنده باشد، باید پرسید:
ما دقیقا داریم چه کسی را متقاعد میکنیم؟
همه میدانیم Agent احساس ندارد. با دیدن یک تبلیغ خلاقانه هیجانزده نمیشود. لوگو را دوست ندارد و به خاطر خاطره کودکی به یک برند وفادار نیست.
احتمالا به چیزهای دیگری نگاه میکند:
قیمت، کیفیت، عملکرد، اعتبار، Review، موجودی، سرعت تحویل، گارانتی، ریسک و تناسب محصول با نیاز.
و بعد ممکن است خیلی ساده بگوید:
این گزینه بهتر است.
⚠️اینجاست که یک سؤال جدی درباره آینده بازاریابی و برندینگ شکل میگیرد.
اگر انسان دیگر انتخابکننده اصلی نباشد، Brand Preference چه میشود؟
شاید در بعضی بازارها، چیزی که امروز Branding مینامیم به تدریج ضعیف شود.
البته همه بازارها یکسان نیستند. در Luxury، خود برند بخشی از ارزش خرید است.
اما برای خرید فیلتر آب، بیمه، لپتاپ، پرینتر، بلیت هواپیما، هتل یا نرمافزار، آیا واقعا مهم است برند چه شخصیت و داستانی در ذهن ما ساخته است؟
یا کافی است Agent تشخیص دهد کدام گزینه انتخاب بهتری است؟
و اینجا شاید یک تغییر رادیکال رخ دهد:
فضای Branding امروز تلاش میکند کاری کند که انسان یک برند را به برند دیگر ترجیح دهد.
اما در دنیای Agentها شاید Brand باید کاری کند که Agent نتواند آن را از فهرست گزینههای معتبر حذف کند.
این دو، یک چیز نیستند.
شاید Brand از یک دارایی روانشناختی در ذهن مصرفکننده، به یک دارایی اطلاعاتی و تصمیمگیری برای ماشین تبدیل شود.
بنابراین فعلا نمیخواهم بگویم AI «بازاریابی را بهتر میکند».
ممکن است اتفاق بسیار بزرگتری در راه باشد:
هوش مصنوعی میتواند بازاریابی و برندسازی امروزی را از بین ببرد.
نه با نابود کردن تبلیغات. بلکه با حذف تدریجی انسانی که تبلیغات برای متقاعد کردن او ساخته شده بود.
و شاید سؤال بزرگ بازاریابی در سالهای آینده دیگر این نباشد که:
«چطور مشتری را قانع کنیم؟»
بلکه این باشد:
«اگر مشتری دیگر انتخاب نکند، برند چه معنایی دارد؟»
✍ علیجاه شهربانویی
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
🦋 کمالگرایی فلجکنندهترین شکل ترس است که لباس غرور به تن کرده.
نوعی خودکشی پیشگیرانه از ترس جراحت و شکست است که در آن فرد ترجیح میدهد «نامرئی» بمیرد اما «نا کامل» دیده نشود.
کمالگرایی مسموم است چون با فروختن رویای بینقص بودن، فرصت «واقعی بودن» و زندگی کردن را از ما می گیرد.
🎀 با ما رویایتان را خلق کنید 👇
@GreatLadies1
💥 دنیل اِک، از بازنشستگی در ۲۲سالگی تا ساختن اسپاتیفای
هر هفته با دیوید سنرا | شماره ۴
دنیل اک (Daniel Ek) در سوئد بزرگ شد و در ۲۲سالگی، بعد از فروش کسبوکارش، به پولی رسید که برای بازنشستگی میخواست. اما زندگی بدون ساختن راضیش نکرد و دوباره سراغ کارآفرینی رفت. اسپاتیفای رو در ۲۰۰۶ با مارتین لورنتزون تاسیس کرد و سرویس در ۲۰۰۸ عرضه شد. Spotify موسیقی و پادکست رو با اشتراک یا تبلیغات پخش میکنه. در آوریل ۲۰۱۸ با عرضه مستقیم وارد بورس نیویورک شد و ارزش بازارش در ۶ اکتبر ۲۰۲۶ حدود ۱۰۰ میلیارد دلار بود.
یه جا میگه:
«اگر آنقدر به مسئلهای علاقه ندارم که ده سال برای حلش وقت بذارم، احتمالا ارزش دنبالکردن نداره.»
این ۱۰ نکته از صحبتهاش به نظرم مهم اومد:
۱. میگه حداقل ۱۵ سال اول، تقریبا همه تمرکزش روی اسپاتیفای بود. بعد از موفقیت، پیشنهاد سرمایهگذاری، ملاقات و پروژههای تازه زیاد میشه و همین فرصتهای ظاهرا خوب میتونن تمرکز روی کار اصلی رو از بین ببرن.
۲. اوایل سعی میکرد مثل استیو جابز یا جف بزوس مدیریت کنه، ولی هر بار میدید این روش با شخصیتش جور نیست. از اونها یاد گرفت، اما فهمید تقلید از رفتار یک مدیر موفق، لزوما همون نتیجه رو نمیسازه.
۳. برای یادگیری، یک هفته در جلسات مارک زاکربرگ حاضر شد و با مدیرهاش مصاحبه کرد. میخواست بفهمه جلسههای ۲۰ تا ۲۵نفره چطور نتیجه میدن، چیزی که با خواندن کتاب و شنیدن تعریف اون روش، براش روشن نشده بود.
۴. مدیر محصولش، گوستاو، بهش گفت تیم در جلسهها بیشتر درگیر راضیکردن او هست تا استفاده از کمکش. اول ناراحت شد، ولی سه ماه از جلسات کنار رفت و دید تصمیمها صاحب مشخصی پیدا کردن و تیم هم بهتر کار میکنه.
۵. بعد از واگذاری محصول، وقتش رو صرف شناخت هنرمندها و تولیدکنندههای محتوا کرد. فقط نمیپرسید چطور از اسپاتیفای استفاده میکنن، میخواست کل کسبوکار و مشکلاتشون رو بشناسه تا پیشنهادهاش پشتوانه واقعی داشته باشن.
۶. ظاهر اولیه محصول تا حد زیادی سلیقه خودش بود، اما با تغییر مخاطبها فهمید شناخت قبلیش کافی نیست. برای تصمیمهای بعدی، دریافت بازخورد رو جدیتر کرد تا قضاوتش همراه با شناخت نیاز کاربر بهتر بشه.
۷. پیشنهادهای خرید اسپاتیفای رو بررسی میکرد، اما سوالش این بود که خریدار میتونه هدف شرکت رو بهتر جلو ببره یا نه. میگه اگر چنین شرکتی پیدا میکرد، حاضر به فروش بود، ولی هیچوقت به این نتیجه نرسید.
۸. ترجیح میده کسی در یک ساعت فقط یک ایده درخشان داشته باشه، تا اینکه ده ایده قابلقبول ولی معمولی مطرح کنه. برای پیدا کردن اون ایده، حاضر هست حرفها و پیشنهادهای ضعیفتر هم بشنوه و زود طرف مقابل رو کنار نذاره.
۹. میگه شرکت بزرگ معمولا در بهترکردن کار فعلیش قوی میشه، ولی تلاش برای حذف همه اشتباهها میتونه ایدههای تازه رو هم حذف کنه. برای همین بخشی از نقش خودش رو محافظت از ایدههای اولیه میدونه تا فرصت رشد پیدا کنن.
۱۰. بیشتر از مدیریت زمان، انرژی خودش رو مدیریت میکنه. قبلا برای ورزش وقت نمیذاشت، اما فهمید به ادامه روزش انرژی میده و گاهی فاصلهگرفتن از کار، دو سه ایده تازه میسازه که با بیشتر کارکردن بهشون نمیرسید.
مصاحبه کامل در یوتیوب
منبع: InvestFund
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
💥مقتدرم یا لجباز؟
✍️ ايوب موحدزاده
مدتی است هر بار واژهی «مقتدر» به گوشم میخورد، واژهی «لجباز» نیز بیدعوت در ذهنم تداعی میشود؛ گویی این دو، دو نیمهی یک سیباند. شبیه یین و یانگ. نزدیک، درهمتنیده، و در عین حال متفاوت.
کسانی هستند که معتنابه در بوق و کرنا میدمند که اسوهی ارادهاند؛ مرد تصمیماند؛ اهل پس کشیدن نیستند. اما همین تصویر باشکوه، گاهی چهرهی دیگری هم دارد. آنجا که ایستادگی به خیرهسری بدل میشود، و اقتدار آهستهآهسته رنگ لجاجت میگیرد.
هر دو ظاهری یکرنگ دارند. هر دو تصمیم میگیرند و کوتاه نمیآیند. هر دو در برابر مخالفتها میایستند. گاه هردو بیآنکه گرم شوند آتش میگیرند. هر دو صدای مخالف را چندان خوش نمیدارند، اهل خطر و ضربالاجلند.
اما جایی در دل این شباهت، شکافی پنهان است.
یکی میایستد چون دلیلی دارد؛ دیگری میایستد چون نمیخواهد عقب بنشیند. یکی از فهمْ نیرو میگیرد؛ دیگری از سرسختی. در سرِ یکی اندیشهای صیقل خورده نهفته است و در سرِ دیگری شاخ نساییدهی جهلی پیداست. شاید اینجاست دوراهیِ بین آبادانی و ویرانی خود و دیگری.
گاهی آنکه مقتدر مینماید، در حقیقت لجوجی است که بیفکرِ مسیر، تشنه نتیجه است و گاهی آنکه لجباز دیده میشود، تنها به نیروی عقل و ادله ایستاده است.
تفاوتشان در چیست؟ در چشمه و ریشه. یکی از منبع فیاضی میجوشد و دیگری از منبع زور. یکی از فهم و مسئولیت، دیگری از نخوت و تکصدایی. و همین است آن جدال قدیمی میانِ:
- مغز و بیمغز
- منطق و زور
- اراده و یکدندگی
و باز همان پرسش نخست...
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
🎞 اون بعضیایی که میگن از صفر شروع کردیم ولی خب ؛ صفرِ شماها ، صدِ خیلیاس!
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
🎓 هوش مصنوعی فقط برای برنامهنویسها نیست؛ میتونه مسیر تحصیلی و شغلی شما رو هم تغییر بده.
فرقی نمیکنه چه رشتهای میخونین؛ اگه بتونین با AI یک مسئله واقعی رو حل کنین، پروژه بسازین و کارهای تکراری رو خودکار کنین، مهارتی دارین که توی دانشگاه، رزومه و محیط کار به دردتون میخوره.
در دوره AI Players & Solution Builders یاد میگیرین:
▫️ از ابزارهای هوش مصنوعی کاربردیتر استفاده کنین
▫️ کارهای تکراری رو خودکار کنین
▫️ با n8n فرایندهای چندمرحلهای رو اتوماتیک کنین
▫️ هوش مصنوعی رو به فایلها و دادهها وصل کنین
▫️ با Claude Code و Codex ایدهتون رو به یک ابزار یا MVP قابلارائه تبدیل کنین
این دوره کاملاً پروژهمحوره و برای شرکت در اون نیازی به دانش برنامهنویسی ندارین. در پایان هم یک خروجی واقعی دارین که میتونین در رزومه و نمونهکارتون ارائه بدین.
🟡 برای دانشجوها پلن تخفیف ویژه در نظر گرفته شده.
📍 امکان ثبتنام بهصورت حضوری و آنلاین وجود داره.
👇 جزئیات دوره و شرایط ثبتنام:
https://prodemy.ir/a-players-course
💬 مشاوره و پشتیبانی: @prodemy_admin
💥 نقش برنامهنویسها با هوش مصنوعی در حال تغییر است
گزارش «چشمانداز روندهای فناوری ۲۰۲۶» مککینزی (McKinsey) نشان میدهد هوش مصنوعی به سمت «توسعه نرمافزار عاملمحور» رفته است؛ جایی که عاملها میتوانند در نوشتن و اصلاح کد، آزمایش و رفع اشکال نیز مشارکت کنند. مککینزی این حوزه را برای نخستینبار یکی از ۱۴ روند مستقل فناوری معرفی کرده است.
مطالعهای روی بیش از ۱۰۰ هزار توسعهدهنده گیتهاب نشان میدهد استفاده از عاملهای هوش مصنوعی میتواند فعالیت کدنویسی را تا ۱۸۰ درصد افزایش دهد؛ اما در همان بررسی تعداد پروژهها حدود ۵۰ درصد و نسخههای منتشرشده تنها ۳۰ درصد بیشتر شدهاند.
مککینزی توسعه نرمافزار عاملمحور را همچنان در مرحله «اجرای آزمایشی» میداند.
💡 فعلاً هوش مصنوعی کد سریعتر تولید میکند اما بازبینی، آزمایش، امنیت و استقرار همچنان تعیینکنندهاند.
متن کامل گزارش در پیوست:
peivast.com/p/266753
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
💥چطور قیمت بگیم که مشتری فرار نکنه و بخره
بیشتر فروشندهها وقتی مشتری میپرسه «قیمتش چنده؟» مستقیم عدد میدن و تمام.
نتیجه؟ یا جواب نمیده یا میگه گرونه.
حرفهایها قیمت رو میفروشن**، نه فقط اعلام میکنن.
**۱. اول ارزش بساز، بعد قیمت بگو
هرگز اولین پیامت قیمت نباشه.
اول بفهم دقیقاً چی میخواد، بعد ارزش رو برجسته کن.
تکنیک طلایی: قبل از گفتن قیمت حداقل ۲–۳ جمله در مورد مزایا، نتیجه یا تفاوت محصولت بنویس.
> مثال:
> «این مدل دقیقاً برای پوستهای حساس طراحی شده و نتیجهش معمولاً تو ۱۰ روز دیده میشه. قیمتش با احتساب ارسال میشه...»
۲. قیمت رو تنها نذار
عدد لخت = شوک قیمتی
عدد + فایده = خرید آسانتر
همیشه قیمت رو با یک مزیت یا پکیج همراه کن.
راز فروشندههای تاپ: قیمت رو داخل یک جمله ارزشمند بذار، نه توی پیام جدا.
۳. گزینه بده، نه یک قیمت
به جای یک عدد، دو یا سه گزینه ارائه بده:
• پکیج پایه
• پکیج پیشنهادی (بهترین ارزش)
• پکیج کامل
مشتری احساس کنترل میکنه و معمولاً گزینه وسط رو انتخاب میکنه.
۴. از کلمات نرمکننده استفاده کن
بهجای «قیمتش ۵۰۰ تومنه» بگو:
«سرمایهگذاریش برای شما میشه حدود ۵۰۰ تومان»
یا
«با تخفیف فعلی میتونید با ۴۵۰ تومان داشته باشید»
این کلمات مقاومت ذهنی رو کم میکنن.
---
۵. بعد از گفتن قیمت، سکوت کن
قیمت رو بگو و دیگه توضیح اضافه نده.
بگذار مشتری واکنش نشون بده.
اگر سریع شروع به توجیه کنی، حس ضعف منتقل میشه.
نکته حرفهای: بعد از اعلام قیمت یک سوال باز بپرس:
«کدوم پکیج براتون مناسبتره؟»
---
۶. اعتراض «گرونه» رو اینطور مدیریت کن
اول تأیید کن، بعد ارزش رو یادآوری کن:
> «کاملاً حق دارید که دقت کنید.
> دقیقاً به خاطر همین کیفیت و دوامشه که خیلیها ترجیح میدن یهبار هزینه کنن...»
خلاصه سریع برای دایرکت:
• اول ارزش → بعد قیمت
• قیمت رو تنها نذار
• گزینه بده
• کلمات نرم استفاده کن
• بعد از قیمت سکوت کن
• اعتراض رو با تأیید + ارزش جواب بده
این ۶ تکنیک رو تو دایرکتهات پیاده کن، نرخ تبدیلت بهطور محسوسی بالا میره.
پویا ودایع
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
🎙️ مسیرهای بزرگ، آدمهای بزرگتری از ما میسازد و به زندگی ما معنا میبخشد.
روایت احمد توسلی نیا از گفتگو با دکتر حسین مرادی، کوفاندر استارتاپ یواسپیس (Uspace.ir)، پلتفرم خدمات بومگردی
مهمترین محورها
▫️ تجارب ورود به بازار و تثبیت بازار هدف
▫️ نقش پررنگ فروش در یادگیری استارتاپ ها
▫️ نحوه رقابت با رقبای دارای سرمایه سنگین
▫️ لزوم درک تفاوت بنیادین اقتصاد خرد و کلان در کسب و کار
▫️ ضرورت دریافت مشاوره دقیق در شرایط نامطلوب اقتصاد کلان
▫️ اهمیت شجاعت در تصمیمگیری
▫️ نقش انگیزه های درونی یک کارآفرین جهت کسب و کار در شرایط بحرانی
منبع
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
💥 تهدید اصلی بشر هوش مصنوعی نیست؛
حماقت طبیعی، تهدید به مراتب بزرگتری است...
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
💥 اقتدار یک معلم در ضعف اوست
✍️ سیدحسین رضوی خوسفی
سالها پیش، در سالهای نخست معلمیام، سخنی از دکتر عبدالعظیم کریمی شنیدم؛ سخن پارادوکسیکالی که برای من یکی از سخنان تأثیرگذار در مسیر زندگی معلمیام بوده است:
«اقتدار یک معلم در ضعف اوست.»
ایشان این سخن را به مدیریت هم تعمیم میدادند و میگفتند:
«اقتدار یک مدیر هم در ضعف اوست.»
من در آن زمان، بهعنوان یک معلم علوم، تمام تلاشم این بود که خودم را معلم مقتدری نشان دهم با سخت کار کردن، با طراحی و اجرای فعالیتهای فراوان، با حضور دائمی و پررنگ در کلاس و در یک جمله، با بازیگری در صحنه کلاس درس.
فکر میکردم معلم خوب کسی است که همهچیز را خودش مدیریت کند، مفاهیم درسی را توضیح دهد، به همه پرسشها خود پاسخ دهد، نظم کلاس را در دست داشته باشد.
خلاصه اینکه میخواستم بازیگر نقش اول صحنه کلاس باشم:
Sage on the Stage
اما این سخن دکتر کریمی، معنای دیگری از اقتدار را برایم آشکار کرد.
اقتدار معلم به این نیست که همه کارهای کلاس را خودش انجام دهد. این که معلم بخواهد از صفر تا صد فرایند یاددهی و یادگیری را بر عهده بگیرد و مانند «دایهٔ مهربانتر از مادر»، همه بار آموزش را به دوش بکشد، الزاماً نشانهٔ توانمندی او نیست.
گاهی لازم است معلم یک قدم کنار برود تا دانشآموزان خودشان کشف کنند، با یکدیگر گفتوگو کنند، راهحل پیشنهاد دهند، اشتباه کنند و بخشی از مسئولیت یادگیری را بر عهده بگیرند.
معلم مقتدر کسی است که فضایی میسازد تا دانشآموزان بتوانند با راهنمایی او، و گاهی بدون مداخلهٔ مستقیم او، یاد بگیرند. در اینجاست که نقش معلم از بازیگر صحنه به راهنمای مسیر تغییر میکند:
Guide on the Side
همین نگاه درباره مدیر هم صادق است.
اقتدار مدیر در این نیست که همه تصمیمها را خودش بگیرد، همه کارها را کنترل کند و دربارهٔ کوچکترین امور نیز شخصاً تصمیم بگیرد.
مدیر مقتدر کسی است که همکارانش را توانمند میکند، به آنان اعتماد دارد، مسئولیت میسپارد و اجازه میدهد ایدهها و تواناییهایشان در مدرسه دیده شود.
💡مدیر مقتدر گاهی باید از اجرای مستقیم امور و کنترل جزئیات فاصله بگیرد، برای اینکه دیگران فرصت مسئولیتپذیری، تجربه کردن و رشد کردن پیدا کنند. اقتدار واقعی در همهکاره بودن نیست، در این است که به دیگران فرصت بدهیم کاری را که توان انجامش را دارند، خودشان تجربه و انجام دهند.
راستش را بخواهید، در همه این سالها، مدیرانی را که در کنارشان کار کردهام با همین متر و معیاری سنجیدهام که از سخن استاد کریمی عزیز برای خود ساختهام:
آیا میتوانند به همکارانشان اعتماد کنند، مسئولیت بسپارند و بهموقع از کنترل جزئیات فاصله بگیرند؟
شاید به همین دلیل است که کمتر مدیری با چنین ویژگیهایی در ذهنم مانده است.
شما چطور؟ در مقام مدیر یا معلم تا جه اندازه این گونه مقتدر هستید؟ آیا تجربه کار با چنین معلمان و مدیران مقتدری داشتهاید؟
نوکیشانه
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯
💥برای سه سناریوی عادی، بد و بسیار بد برنامه داشته باشید
✍ «استراتژی بقا» طبقه متوسط در دوران تعلیق به روایت عبده تبریزی
همه پسانداز را پول نگه نداریم، اما همه آن را هم سرمایهگذاری بلندمدت نکنیم.
هدف درست این است که در این دوره الزاما قرار نیست ثروتمندتر شویم.
▫️راه بقای خانواده در دوران تعلیق
ایران در شرایط «تعلیق اقتصادی» قرار دارد و نمیتواند از حداکثر ظرفیت اقتصادی خود استفاده کند؛ وضعیتی که در یک سال گذشته، با قرار گرفتن گاهوبیگاه کشور در شرایط جنگی، دشوارتر نیز شده است.
هرچند به نظر نمیرسد طرفهای درگیر خواهان جنگی تمامعیار باشند، چشمانداز روشنی نیز برای رفع تنشها و محدودیتهای اقتصادی دیده نمیشود و به نظر میرسد این شرایط همچنان ادامه یابد.
خانواده نیز واحدی اقتصادی است و در چنین دورهای به استراتژی بقا نیاز دارد. هدف این استراتژی الزاما افزایش ثروت نیست؛
💡 هدف نخست باید جلوگیری از سقوط شدید سطح زندگی، حفظ سلامت، نگهداری قدرت خرید داراییها، جلوگیری از بدهکارشدن خطرناک و حفظ امکان بازگشت به شرایط بهتر در آینده باشد.
/دکتر کارآفرینی
📚 ایستارتاپس 👇
🆔 @eastartups 🎯