3550
@donyaeromannn https://t.me/+_Q_ZcZPst2s2MDg5
#رساله_گفتار_در_روش_راه_بردن_عقل
#رنه_دکارت
قسمت رساله دکارت به صورت جداگانه
🔻
@bookhapdf
لوگان زیلمر یک عکاس هنری موفق با تخیل زنده و یک چشم مشتاق برای ثبت جزئیات است.
او علاقه مند به عکاسی مفهومی سورئالیستی است او در مجلات و در وبلاگ ها در سراسر جهان برجسته شده است.
در سال 2014 او در وبسایت Tumblr در نقد و بررسی به عنوان اول را به دست آورد...
#عکاسی
#لوگان_زیلمر
@bookhapdf
📃صادق هدایت
صادق هدایت (زادهٔ ۲۸ بهمن ۱۲۸۱ برابر با ۱۷ فوریهٔ۱۹۰۳ در تهران - درگذشتهٔ ۱۹ فروردین ۱۳۳۰ برابر با۹ آوریل ۱۹۵۱ در آپارتمان اجارهای مکرر، خیابان شامپیونه، پاریس) نویسنده، داستاننویس، مترجمو روشنفکر ایرانی بود.
هدایت از پیشگامان داستاننویسی نوین ایران و روشنفکری برجسته بود. بسیاری از محققان، رمانِ «بوف کور» او را، مشهورترین و درخشانترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران دانستهاند.هرچند شهرت عام هدایت نویسندگی است، اما آثاری از نویسندگانی بزرگ را نظیر ژان پل سارتر،فرانتس کافکا و آنتون چخوف نیز ترجمه کردهاست. حجم آثار و مقالات نوشته شده دربارهٔ نوشتهها، نوع زندگی و خودکشی صادق هدایت بیانگر تأثیر ژرف او بر جریان روشنفکری ایران است.
صادق هدایت در ۱۹ فروردین سال ۱۳۳۰ در پاریس خودکشی کرد. آرامگاه وی در گورستان پرلاشز، قطعهٔ ۸۵، در پاریس واقع است.
#صادق_هدایت
#زندگینامه
@bookhapdf
زمان آن رسیده است
که دوست داشتن
صدای نغز ِ عاشقانه ای شود
که از گلوی گرم ِ تو طلوع می کند
بیا کنار ِ پنجره
و خضر ِ سبز پوش را که یک زمان
بلند وُ تابناک ایستاده بود در چمن
و آبشار ِ سبز ریش ِ او ز شیب ِ سرخ گونه هاش
رسیده بود تا به زیر ِ سینهءقدیم ِ این جهان
و کاسه ای ز آب ِ جاودانگی به دست داشت
به من نشان بده
بیا وُ قطره ای از آن پیاله را به حلق ِ من فروچکان
و آفتاب را نشان بده
که می لمد به روی سبزه های گرم
نسیم را نشان بده
که می وزد چنان خفیف وُ نرم
که گوییا نمی وزد
مرا به خواب ِ عشق ِ اوّل ِ جوانی ام رجوع داده ای
به من بگو چگونه این جهان جوان شود
بگو چگونه راز ِ عاشقان عیان شود
عطش برای دیدن ِ تو سوخته زبان ِ من
به من بگو،عطش
چگونه بی زبان،بیان شود
تو مهربان ِ من،بیا کنار ِ پنجره
و پیش از آن که قد ِ نیمه تیرسان ِ من کمان شود
بهار را به من نشان بده
بگو که سرو ِ سرفراز ِ ما دوباره در چمن، َچمان شود
به چهره ها و راه ها چنان نگاه می کنم که کور می شوم
چه مدّتی ست دلبرا،ندیده ام تو را؟
تو مهربان ِ من ،بیا کنار ِ پنجره
هلال ِ ابروان ِ خویش را
فراز ِ بدر ِ چهره ات،برابرم نشان
که خشکسال ِ شعر ِ من شکفته چون َجنان شود
شکسته بود کلك ِ من،ز یأس ِ بی امان ِ من
تو مهربان ِ من،بیا کنار ِ پنجره
که تا به جای آن که بوریا شود ِنیِ ِ زمانِ ِ من
خورَد تراشِ ِ عشق، ِنیستان ِ من
چو خامه ای شود که سر سپردگی ش
سپرده با بَنان شود
نگاهِ آخرینِ ِ من اگر همین روا بوَد
که لحظه ای،برای لحظه ای فقط
بهار،منظر ِ نگاه ِ من شود
تو مهربان ِ من،بیا کنار پنجره
بهار را به من نشان بده
و پیش از آن که شب فرا رسد
و عمر،مثل ِ آب ِ جاودانگی
به عمق ِآن محالِ ِ تیرگی نهان شود
تو مهربان ِ من،بیا کنار ِ پنجره
که آفتاب ِ روحِ ِ من عیان شود...
#رضا_براهنی
@bookhapdf
◽ناظم حکمت
📃زندگینامه
ناظم حکمت در شهر سالونیکا دومین شهر بزرگ یونان امروزی که در آن زمان جزو امپراتوری عثمانی بود، به دنیا آمد.
او دارای تباری لهستانی-گرجی-فرانسوی بود.
از سن ۱۴ سالگی به سرودن شعر پرداخت. او در سن ۱۹ سالگی در سفری که به شوروی داشت، از نزدیک با نسل جدید هنرمندان انقلابی آشنا شد و جسارتی بیشتر را در ایجاد تحول در شکل و محتوای شعر ترکیه یافت.
ناظم همواره از شاعرانی بود که فعالیت هنریاش را محدود نمیکرد. او با انتشار اشعار و مقالههای خود در میان جوانان محبوبیّت ویژهای داشت.
در سال ۱۹۲۰،به آناتولی سفر میکند. وی در راه این سفر است که اولین بار با زندگی نکبتبار زنان و کودکان گرسنه و برهنه و بیمار وطن خود آشنا میشود که آن را هرگز تا پایان عمر نمیتواند فراموش کند. از آن پس، همهٔ اشعارش از زندگی این مردم الهام گرفت. از برجستگیهای شعر ناظم حکمت سادگی وروانی آنست که تاثیر بسیاری از مایاکوفسکی دارد.
ناظم حکمت در آناتولی خواست در جنگ استقلال شرکت کند ولی پذیرفته نشد واز نیروی دریایی به خاطر افکار کمونیستی اش اخراج شد. سرانجام به عنوان معلم به یکی از روستاهای آناتولی فرستاده شد. معلّمی در آنجا او را بیشتر به مردم فقیر نزدیک کرد چنانکه محبوبیتش در میان مردم زنگ خطری برای خوان ها و متنفذان محلی محسوب میشد و آنان تصمیم به قتل او گرفتند. عرصه به روی او کاملاً تنگ شد و سرانجام ناگزیر به فرار به روسیّه گردید.
در سال ۱۹۲۵ که دیگر جنگ پایان یافته بود و مصطفی کمال رئیس جمهور ترکیه بود به وطن بازگشت و به انتشار اشعارش در مجله پرداخت. ولی بعد از چندی تحت تعقیب قرار گرفت و ناگزیر زندگی مخفی اختیار کرد. سپس غیاباً به پانزده سال حبس محکوم شد. ناظم دوباره به مسکو پناه برد. دوسال بعد پس از تصویب قانون عفو عمومی به ترکیه آمد. اما بهمحض آنکه قدم در خاک وطنش گذاشت دستگیر شد. این اقدام دولت ترکیه با انتقادهای شدید از داخل و خارج مواجه شد و سرانجام دولت مجبور گردید او را آزاد کند. در جهان شعر معاصر شاعری بود که روزگار زیستن اش را صرف رسیدن به هدفش می کند، او می نویسد برای آزادی و استقلال سرزمین اش.
استعمار و استبداد، سلطه فاشیسم، دیکتاتوری و فضای خفقان کشورش را اشغال کردهاند و ناظم حکمت نمیتواند از این پدیدهها به آسانی بگذرد و آن را نادیده بگیرد. پس می نویسد و این نوشتن حوصله زمامداران وقت سرزمین اش را سرمی برد. از این به بعد بارها او را به دلایل مختلف دستگیر می کنند.
ناظم حکمت ناظم ۲۷ ساله با دو حبس ۲۰ و ۱۵ ساله به ۳۵ سال زندان محکوم میشود در سال ۱۹۳۸ به ۱۵ سال زندان محکوم شد و ماهها را در یک سلول کوچک و ممنوعالملاقات سپری کرد. بعداً باوجود اینکه در زندان بسر میبرد در محاکمه دیگری به جرم عصیان علیه حکومت مرکزی به ۲۰ سال زندان محکوم شد و آخرین حکم محاکمه به ۲۸ سال و چند ماه رسید ناظم حکمت شاعر آزادی در زندان روزگار سختی را می گذراند .
از سال ۱۹۴۶ به بعد، اشعار او با وسایل مختلف از زندان خارج میشد و پس از ترجمه در مطبوعات فرانسه به چاپ میرسید. در آن زمان هیچکدام از مطبوعات ترکیه جرأت نداشتند نامی از او ببرند. اشعار وی در دنیا هیجان زیادی برانگیخت و آزادیخواهان و روشنفکران مبارز جهان به اعتراض برخاستند و در پاریس کمیته نجات ناظم حکمت تشکیل یافت. اعتراض به محکومیت او در سطح جهانی خشم چهرههای سرشناسی چون برتراند راسل، ژان پل سارتر، پابلو پیکاسو، برتولت برشت، لویی آراگون، و پابلو نرودا را برانگیخت اعتراضات شدید خود را به دولت ترکیه ابراز داشتند و آزادی وی را خواستار شدند. ناظم در سال ۱۹۵۰ در زندان بورسا دست به اعتصاب غذایی زد.. سرانجام با اتفاق هایی که در مجلس ترکیه رخ می دهد، لایحه ای تصویب میشود که به همه مجرمان عفو عمومی بخورد و واضح است که ناظم حکمت هم شامل این عفو خواهد شد، با این که دشمنان شوکه شده او مشکلاتی بر سر تصویب این لایحه ایجاد کردند اما سرانجام «ناظم حکمت» پس از ۱۳ سال از زندان آزاد شد همراه با بیماری قلبی و ذات الریه ای که سالها او را عذاب می داد. در این سالها ناظم حکمت شعر سرود، شعرهایی برای آزادی و انسانیت.
ناظم حکمت شاعری که فرهنگ سرزمین اش را با نگاه دقیق و موشکافانه و در عین حال متعهد بارورتر کرد پس از آزادی از حبس دانست که او را این گونه آزاد نخواهند گذاشت.
پس از آزادی اش به او گفتند باید به خدمت نظام وظیفه برود و او که حدود پنجاه سال داشت، دانست که این دسیسه ای است برای از بین بردنش و چون در آن سن و سال نه توان مقابله داشت نه حوصله درگیری، تصمیم گرفت از سرزمین اش کوچ کند. دسیسه دشمنانش این بود که او را به خدمت سربازی در منطقه ای بد آب و هوا ببرند و در آنجا او را از بین ببرند یا شاید او خود به خود به دلیل بیماری هایش از بین برود. ناظم حکمت که در پلیس دریایی ترکیه خدمت کرده بود و دیگر خدمت سر
📓مجموعه اشعار فروغ فرخزاد
197صفحه
فروغالزمان فرخزاد، (۸ دی ۱۳۱۳ تهران — ۲۴ بهمن ۱۳۴۵ تهران)، معروف به فروغ فرخزاد، شاعر معاصر ایرانی است. وی پنج دفتر شعر منتشر کرد که از نمونههای قابل توجه شعر معاصر فارسی هستند. فروغ فرخزاد در ۳۲ سالگی بر اثر تصادف اتومبیل درگذشت.
فروغ با مجموعههای اسیر، دیوار و عصیان در قالب شعر نیمایی کار خود را آغاز کرد. سپس آشنایی با ابراهیم گلستان نویسنده و فیلمساز سرشناس ایرانی و همکاری با او، موجب تحول فکری و ادبی در فروغ شد. وی در بازگشت دوباره به شعر، با انتشار مجموعهٔ تولدی دیگر تحسین گستردهای را برانگیخت، سپس مجموعهٔ ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد را منتشر کرد تا جایگاه خود را در شعر معاصر ایران بهعنوان شاعری بزرگ تثبیت نماید. آثار و اشعار فروغ به زبانهای انگلیسی، ترکی، عربی، چینی، فرانسوی، اسپانیایی، ژاپنی، آلمانی و عبری ترجمه شدهاند.
بعد از نیما یوشیج فروغ، در کنار احمد شاملو، مهدی اخوان ثالث و سهراب سپهری از پیشگامان شعر معاصر فارسی است. نمونههای برجسته و اوج شعر نوی فارسی در آثار فروغ و شاملو پدیدار گردید.
۱۳۳۱ - اسیر، شامل ۴۳ شعر
۱۳۳۵ - دیوار، شامل ۲۵ قطعه شعر
۱۳۳۶ - عصیان، شامل ۱۷ شعر
۱۳۴۱ - تولدی دیگر، شامل ۳۵ شعر
۱۳۴۲ - ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد، شامل ۷ شعر
#مجموعه_اشعار_فروغ
#فروغ_فرخزاد
@bookhapdf
جام میداد. اليده شيفتش که تمام میشد، مغازهها را يکیيکی میگشت؛ در انبوههی غيرمعمول مشتریها که از ويژگیهای محلههای مرکز شهر است و زنها هميشه میتوانند شبها از آنجا خريد کنند.
بالاخره صدای قدمهايش را روی پلهها میشنيد؛ اما حالا با طنينی يکسره متفاوت از صبحها که سر کار میرفت؛ قدمهايش از سنگينی يک روز کار و خريدهايی که کرده بود خشته مینمود. آرتورو به ايوان میآمد، بستهها را از او میگرفت. اليده روی يک صندلی روی آشپزخانه ولو میشد بدون اينکه حتی روپوشش را از تن دربياورد. آرتورو بستههايی را که اليده خريده بود از کيف درمیآورد. بالاخره اليده خود را جمع و جور میکرد و میگفت: «بگذار برای بعد!» برمیخاست روپوشش را میکند و پيراهن کهنهی بافتنیاش را میپوشيد و هر دو به آماده کردن غذايشان مشغول میشدند. شام برای هر دو. غذای سردستی آرتورو برای استراحت کوتاه ساعتِ يک او؛ صبحانه برای اليده که هميشه با خودش به سر کار میبرد؛ صبحانه برای آرتورو که بايد همينکه از سر کار برمیگشت آماده بود.
اليده ديگر حوصلهی هيچ کاری نداشت. روی کاناپه مینشست و کارهايی که بايد انجام میشد را به آرتورو میگفت. او برعکس اليده در اين ساعتها به حد کافی استراحت کرده بود. دور و بر خانه میپلکيد و سعی میکرد همه چيز را خودش مرتب کند. از طرفی تا حدی هم پکر به نظر میآمد؛ چون فکرش جای ديگری بود و در چنين موقعی مشاجرهی مختصری بين آن دو در میگرفت. گاه حرفهای تندی از دهانشان در میآمد؛ اليده عقيده داشت که آرتورو میتواند به کارهايی که انجام میدهد، توجه بيشتری کند. تا آنجا که از دستش برمیآيد تيمارش کند، پيشش بيايد و او را دلگرم نمايد. در عوض آرتورو درست پس از برگشتن اليده از سر کار، در فکر آنچه در طول شيفتش پيش رو داشت، بود و بايد عجله میکرد.
ميز غذا که چيده میشد، ديگر احتياج نبود يکی از آنها برای آوردن چيزی بلند شود. لحظهای پيش میآمد که دل هر دو به درد میآمد. برايشان مثل روز روشن بود که وقت کمی برای هم دارند و به ندرت پيش میآمد که قاشقی غذا به دهان هم بگذارند. از طرفی همهی اين پيشامدها دست خودشان بود.
آرتورو هنوز قهوهاش را تا ته ننوشيده، دنبال دوچرخهاش میگشت. همديگر را میبوسيدند و در همان حال درمیيافت که هرگز آنچنان که بايد گرمی و لطافت همسرش را حس نکرده است. تنهی دوچرخه را روی دوشش میگذاشت و با احتياط پلهها را يکیيکی پايين میرفت.
اليده ظرفها را میشست. سری به دور خانه میکشيد و از سر تأسف از کارهايی که شوهرش در خانه انجام داده بود، سری تکان میداد. حالا او با دوچرخهاش از خيابانهای تاريک میگذشت، از چراغی به چراغی در پی نور دينام دوچرخهاش حرکت میکرد. شايد به کارخانه رسيده بود. اليده به تختخواب میرفت. لامپ را خاموش میکرد. از بسترش يک پا به طرف جای خواب شوهرش دراز میکرد، تا گرمای او را پيدا کند؛ اما هر چه پايش را بيشتر جلو میبرد، به گرمی جای خودش مطمئنتر میشد و اين نشان میداد که آرتورو در جای او میخوابد و همين او را سرشار از عشقی بزرگ میکرد.
#داستان_کوتاه
#ایتالو_کالوینو
@bookhapdf
لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام،مستم
باز می لرزد،دلم،دستم
باز گويی در جهان ديگری هستم
های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تيغ!
های! نپريشی صفای زلفکم را، دست!
آبرويم را نريزی،دل!
ای نخورده مست!
لحظه ديدار نزديك است
#مهدی_اخوان_ثالث
@bookhapdf
تاریخچه مختصر روز جهانی زن
روز ۸ مارس ۱۸۷۵ زنان كارگر كارخانجات نساجی در شهر نیویورك برای بهبود شرایط كارشان و در اعتراض به پایین بودن سطح دستمزد شان ، دست به تظاهرات زدند. این حركت به درگیری قهر آمیز با پلیس آمريکا انجامید و پلیس بطور وحشیانه به تظاهرات حمله کرد و آنرا سركوب نمود. عده ای از زنان تظاهر كننده زخمی و دستگیر شدند. اين مسئله باعث شد که زنان کارگر ديگر هم کم کم به حقوق انسانی خود آگاهی پيدا کنند . و سعی کنند که راه آنها را ادامه بدهند . حركت اعتراضی هر سال به حالت آشكار و یا مخفی در کارخانه های مختلف ادامه پیدا کرد. روز ۸ مارس ۱۹۰۷ مجددا زنان نساج آمریكا با خواست ۱۰ ساعت كار روزانه دست به تظاهرات می زنند كه این بار هم تظاهرات آنها با سركوب پلیس روبرومی گردد و به دستگیری بسیاری از زنان منجر می شود. در این تظاهرات عده ی زیادی از مردان كارگر و زنان طبقات دیگر جامعه نیز شركت می كنند. در سال ۱۹۰۸ حزب سوسیالیست آمریكا به تشكیل كمیته ملی زنان برای كمپین حق رأی زنان در انتخابات اقدام می كند و در مارس همان سال كارگران زن بافنده سوزنی با خواست ممنوع كردن كار برای كودكان و كسب حق رأی زنان درنیویورك تظاهرات می كنند. رویدادهای ۸ مارس همان سال سبب گردید كه در سال بعد یعنی سال ۱۹۰۹ این روز بعنوان نخستین روز ملی زنان در آمریكا تثبیت شود.این روز كم كم به روز مخالفت زنان كارگر با دولت و كارفرمایان سرمایه دار ، برای بهبود شرایط كار و کسب حقوق اجتماعی برای كل زنان در سراسر دنیای صنعتی ، تبدیل می گردد.در کنگره ی بین المللی سوسیالیستها كهدر سال ۱۹۱۰ در كپنهاگ دانمارك برگزار گردید ،" كلارا زتكین " زن سوسیالیست از حزب سوسیال دموكرات آلمان ۸ مارس را بعنوان روز جهانی مبارزه زنان پیشنهاد می كند. کنگره این پیشنهاد را تصویب میكند. یك میلیون زن سوسیالیست و كارگر و دیگر اقشار اجتماعی همراه مردان خواهان حقوق سیاسی ـ اجتماعی برابر برای همه زنان و مردان شدند . آنها در ۸ مارس سا ل ۱۹۱۱ در كشورهای آلمان ، دانمارك ، سویس و استرا لیا تظاهراتی بر پا می کنند . و با جشن و سخنرانی ، خواهان حق رأی ، حق كار و آموزش حرفه ای برای زنان شدند. در همین سال در روسیه و چین هم تظاهراتی به مناسبت ۸ مارس بر گزار شد در مدتی كمتر از یك هفته از ۸ مارس در آتش سوزی " تریانكل" در شهر نیویورك به خاطر نبود دستگاههای امنیتی و بدی شرایط كار، ۱۴۹ زن كارگر جان باختند. همين موضوع باعث شد که تظاهرات ۸ مارس سال بعد به طور وسیعی در سراسر دنیای متمدن برگزار شود و بدی شرايط کار، مورد اعتراض قرار گيرد و محكوم گردد.با شروع جنگ جهانی اول ، ميليونها مرد به جبهه ها گسيل شدند . زنان سوسیالیست دراین سالها تظاهرات ۸ مارس را بر علیه جنگ و كشتار و خرابی ناشی از آ ن برگزار کردند.در ۸ مارس ۱۹۱۷ در روسیه زنان علیه افزایش قیمت ها، تعطیلی كارخانجات و اخراج كارگران دست به تظاهرات زدند. این تظاهرات در رویداد انقلاب فوریه همان سال در روسیه تأثیر زیادی داشت.در سالهای بعد از جنگ جهانی دوم تا اوایلدهه ۶۰ روز جهانی زن جلوه چندانی نداشت. چون زنان توانسته بودند به مقدار زيادی از خواستهای خود دست يابند. با رشد جنبش زنان در دهه ۶۰ این روز هم بار دیگر اهمیت یافت. سال ۱۹۷۵ از طرف سازمان ملل متحد ، سال بین المللی زنان اعلام شد و دو سال بعدتر یعنی سال ۱۹۷۷ یونسكو ۸ مارس را به عنوان روز جهانی زن، به رسمیت شناخت. از آن روز به بعد ، در چنين روزی مردان به زنان گل يا هديه تقديم می کنند و بدينوسيله از مبارزات انسانی زنان قدردانی می کنند.
گیاه حساس(یا حساسه یا درخت گل ابریشم)،نمادی از جشن روز زن در کشورهای ایتالیا و روسیه است. همچنین گل میموزا یکی از نمادهای این روز است.
#روز_جهانی_زنان
@bookhapdf
📷اولگ اپریسکو
در شهرستان کوچک لویو در غرب اوکراین متولد شد. از سن 16 سالگی او به عنوان یک اپراتور در یک آزمایشگاه عکس کار کرده است
در18 سالگی،به کیف جایی که شروع به کار حرفه ای عکاسی کرده است نقل مکان کردند
از سن 23 سالگی، اولگ به ضبط فیلم دیجیتال میپردازد...
اولگ،بجای استفاده از فتو شاپ،به دقت منتظر صحنه های سورئال باقی می ماند و آنها را روی فیلمش شات می کند.
#اولگ_اپریسکو
#عکاسی
@bookhapdf
#بابوک
#قهرمان_کوچولو
#داستایوفسکی
#داستان_کوتاه
🔽
@bookhapdf
📓روانکاوی و تحریم زناشویی با محارم
📝زیگموند فروید
56صفحه
این رساله نخستین اثر فروید محسوب میشد که از زبان آلمانی به فارسی ترجمه شد. ضمناً تحریم هراس از زنا با محارم نخستین رساله از چهار رسالهی کتاب توتم و تابو میباشد.
#روانکاوی_و_تحریم_زناشویی_با_محارم
#زیگموند_فروید
@bookhapdf
از روی دست خط قشنگش كه مانده بود
ديشب به احتمال قــوی شعر خوانده بود
اسمش بهار بود، ولــی موج انفـــجار
پروانه های روسری اش را پرانده بود
پرتاب ناگهانــــــــی خون روی صورتش
چندين گل شقايق كوچک نشانده بود
وقتــــی پليس وارد اين اتفاق شد
چيزی برای ثبت جنايت نمانده بود
گفتند: مرد نيمه شب با دوچرخه اش
خود را به كوچه گل مريم رسانده بود
می خواست اعتراف بزرگــی كند ولی
زن ماشه را دو ثانيه قبلش چكانده بود
شعر: کورش کیانی قلعه سردی
با صدای: یوسف بختیاری
#دکلمه
#شعر
کانال شعرخوانی های شبانه
.عاشقانه هائی شنیدنی.
@AzManBeTo
@bookhapdf
🔹حکایت بر دار کردن حسنک وزیر
از #تاریخ_بیهقی
خوانش:حمزه خوشبخت↙
@tajkhar
@bookhapdf
کیفر
احمد شاملو
در اینجا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب،
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد
در زنجیر...
از این زنجیریان،
یک تن، زنش را در تب تاریک بهتانی
به ضرب دشنه ای کشته است.
از این مردان،
یکی، در ظهر تابستان سوزان،
نان فرزندان خودرا،
بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد
آغشته است.
از اینان، چند کس،
در خلوت یک روز باران ریز،
بر راه ربا خواری نشسته اند
کسانی، در سکوت کوچه،
از دیوار کوتاهی به روی بام جستند
کسانی، نیم شب،
در گورهای تازه،
دندان طلای مردگان را می شکسته اند.
من اما هیچ کس را
در شبی تاریک و توفانی نکشتم
من اما راه بر مردی ربا خواری نبستم
من اما نیمه های شب ز بامی بر سر بامی نجستم .
در این جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب و
در هر نقب چندین حجره،
در هر حجره چندین مرد در زنجیر...
در این زنجیریان هستند مردانی
که مردار زنان را دوست می دارند.
در این زنجیریان هستند مردانی
که در رویایشان هر شب زنی
در وحشت مرگ از جگر بر می کشد فریاد.
من اما در زنان چیزی نمی یابم
- گر آن همزاد را روزی نیابم ناگهان، خاموش -
من اما در دل کهسار رویاهای خود،
جز انعکاس سرد آهنگ صبور این علف های بیابانی
که میرویند و می پوسند و می خشکند و می ریزند،
با چیزی ندارم گوش.
مرا گر خود نبود این بند،
شاید بامدادی همچو یادی دور و لغزان،
می گذشتم از تراز خاک سرد پست...
جرم این است
جرم این است
#کیفر
#شعر
#احمد_شاملو
#دکلمه
⬇
@bookhapdf
📄یوهان اگوست استریندبرگ
(به سوئدی: Johan August Strindberg) (زادهٔ ۲۲ ژانویه ۱۸۴۹ در استکهلم، سوئد، درگذشتهٔ ۱۴ مه ۱۹۱۲)
داستان کوتاه، رمان و نمایشنامه نویس پرکار سوئدی است که در کنار هنریک ایبسن، سورن کیرکگارد و هانس کریستین آندرسن از مهمترین و تأثیرگذارترین نویسندگان اسکاندیناوی بهشمار میآید. استریندبرگ یکی از بنیانگذاران تئاتر مدرن شمرده میشود و در وطنش به شکسپیر سوئد معروف بود. او استاد مسلم اکسپرسیونیسم در تئاتر است.
استریندبری در خانواده فقیری در استکهلم به دنیا آمد و در طول زندگی خود به حرفههای گوناگونی همچون معلمی، بازیگری، روزنامه نگاری و کتابداری پرداخت. استریندبری در سال ۱۸۷۷ ازدواج کرد، اما مشکلاتی که پس از آن برای او پیش آمد، به قدری مصیبت بار بود که برخی بدبینی نهفته در آثار او را ناشی از آن میدانند.
⬅آثار
استریندبری از پیشگامان نوگرایی در ادبیات سوئد بود. مجموعه آثارش در زبان سوئدی به ۵۵ اثر میرسد.
⬅رمان
۱۸۷۹ - اتاق سرخ
⬅مجموعه داستان کوتاه
۱۸۸۱ -ماجراها و تقدیرهای سوئدی
۱۸۸۴ -۱۸۸۶ -متأهل
⬅نمایشنامه
۱۸۸۳ سفر پیتر خوششانس
۱۸۸۷ پدر
۱۸۸۸ بانو جولیا
۱۸۸۹ طلبکارها
۱۸۹۸–۱۹۰۲ به سوی دمشق
۱۸۹۲ همراه با آتش
۱۸۹۲ تعهد
۱۸۹۹ همه جا جنایت است و جنایت
۱۸۹۹ اریک چهاردهم
۱۹۰۰ عید پاک
۱۹۰۰ رقص مرگ
۱۹۰۱ یک نمایش رؤیایی
۱۹۰۷ پلیکان
۱۹۰۷ طوفان
۱۹۰۷ خانه سوخته
۱۹۰۷ سونات اشباح
۱۹۰۹ - بزرگراه باشکوه
#زندگینامه
#آگوست_استریندبرگ
@bookhapdf
درحال مرگ
همچنان که سرما در بَرَم می گرفت
دانستم که از تمام زندگی،
تنها تو را
تنها تو را پشت سر،جا گذاشته ام
دهانت روز و شبم
و پوستت یک جمهوری
که دولتِ بوسه های من، بنیانش نهاد.
در حال مرگ، کتاب ها و قلم ها
چونان گنجینه هایی بودند که بی تابانه پایان می گرفتند
و آن خانه ای که ما
من و تو، دستادستِ هم ساخته بودیم
از میانه رفت و هر چیزی رنگ نابودی گرفت
مگر چشمانِ تو
تنها نگاه توست در برابر این همه پوچی
تنها تلألو توست در برابر این همه خاموشی
و تنها عشق توست که سایه ها را در پشت نگه می دارد.
#پابلو_نرودا
@bookhapdf
📄اسطوره
در فهم عامه و در برخی ازفرهنگ ها،اسطوره"اساطیر"معنیِ آنچه خیالی و غیر واقعی است و جنبه ی افسانه ای محض دارد یافته است؛ اما اسطوره را باید داستان و سرگذشتی مینَوی دانست که شرح عمل، عقیده، نهاد یا پدیده ای طبیعی است که دست کم بخشی از آنها از سنت ها و روایت ها گرفته شده و با آیین ها و عقاید دینی پیوندی ناگسستنی دارد. در اسطوره سخن از این است که چگونه هر چیزی پدید می آید و به هستی خود ادامه می دهد. علم اسطوره شناسی به بررسی اساطیر می پردازد.
سطوره واژه ای معرَّب است که از واژهٔ یونانی هیستوریا"historia" به معنی جستجو،آگاهی،داستان گرفته شده است. برای بیان مفهوم اسطوره در زبان های اروپایی از بازماندهٔ واژهٔ یونانی میتوس"mytos"به معنی شرح، خبر، قصه استفاده شده است. ارائه ی تعریف کاملی از اسطوره که در برگیرندهٔ همه ی مفاهیم آن باشد کار آسانی نیست. در اسطوره وقایع از دوران اولیه نقل می شود. به سخنِ دیگر، سخن از این است که چگونه هر چیزی پدید می آید و به هستی خود ادامه می دهد. شخصیت های اسطوره را موجودات مافوق طبیعی تشکیل می دهند و همواره هاله ای از تقدس قهرمان های مثبت آن را فراگرفته است. حوادثی که در اسطوره نقل می شود داستانِ واقعی تلقی می گردد، زیرا به واقعیت ها برگشت داده می شود و همیشه منطقی را دنبال می کند.
اسطوره گاهی به ظاهر حوادث تاریخی را روایت می کند، اما آنچه در این روایت ها مهم است صحت تاریخیِ آنها نیست بلکه مفهومی است که شرح این داستان ها برای معتقدان آنها در بر دارند، و همچنین از این جهت که دیدگاه های آدمی را نسبت به خویشتن و جهان و آفریدگار بیان می کند دارای اهمیت است...
#اسطوره
@bookhapdf
بازی برای او قانونی نبود.
دشمنان با طرح توطئهای خواستند او را سر به نیست کنند، ناظم بار دیگر مجبور شد وطن و مردمش را که به خاطر آنان زنده بود ترک کند وبه کمک دوستانش با قایقی از دریای سیاه به بلغارستان گریخت . او پس از اقامتی کوتاه در بلغارستان به شوروی رفت و ۱۳ سال باقیمانده از عمر خود را در غربت سپری کرد او در شوروی با زنی بنام ورا ولادیمیرونا تولیاکووا ازدواج کرد. ورا دو، سه هفته بعد از مرگ ناظم، در خفا، شروع به نوشتن گفتگوهای خود با ناظم می کند. بعدها همهٔ نوشته هایش به یک کتاب هزار صفحه ای تبدیل می شود. عزیز نسین برای عنوان کتاب «گفتگویی با ناظم پس از مرگ ناظم» را به او پیشنهاد می کند. اما این کتاب ۲۲ سال اجازهٔ چاپ نیافت و بین سالهای ۱۹۶۳-۱۹۷۰ هیچ کتابی در مورد ناظم منتشرنشد.
سرانجام ناظم حکمت شاعر آزادی سرزمین ترکیه در ژوئن ۱۹۶۳ در اثر حمله قلبی در مسکو جان سپرد و در گورستان نووودویچی به خاک سپرده شد.
ناظم حکمت در این ۱۳ سال به کشورهای زیادی رفت، شعر خواند و سخنرانی کرد در همین ایام بود که در فستیوال جوانان برلین با «پابلو نرودا» شاعر شیلیایی آشنا شد همان که پس از مرگ ناظم حکمت مرثیه ای دردناک برای او سرود...
#ناظم_حکمت
#زندگینامه
@bookhapdf
لحظه ها را درياب
چشم
فردا كور است
نه چراغيست در آن پايان
هر چه از دور نمايانست
شايد آن نقطه نوراني
چشم گرگان بيابانست
-فروغ فرخزاد
@bookhapdf
زمین می چرخد تا مردگان اش را هضم کند
و گورها به رویمان خمیازه می کشند
وحشت من
چیزی فراتر از مردن است
اینکه خاک همه را به یک شیوه در بر می گیرد
و ناپاکی هیچ انسانی
خاک را آلوده نمی کند...
#سابیر_هاکا
@bookhapdf
زن و شوهر کارگر
📝ايتالو کالوينو
ترجمه: علی عبداللهی
آرتورو ماسولاری شبکار بود، صبحها ساعت شش شيفت کاريش تمام میشد. راه خانهاش نسبتاً دور بود. در فصلهايی که هوا خوب بود آن را با دوچرخه طی میکرد و ماههای بارانی و سرد با تراموا. هر طور شده بين ساعت شش تا يک ربع به هفت به خانهاش میرسيد. بعضی وقتها اندکی زودتر و گاهی هم ديرتر از زمانی که ساعت زنگدار، اِليده را از خواب بيدار میکرد.
اين دو صدا با صدای زنگ ساعت و صدای قدمهای مرد، اغلب در احساس اِليده، همچون چيزی يگانه در ژرفای خوابش، با هم درمیآميخت. خواب شيرين صبحگاهی که سرت بر بالش جاخوش میکند، و میکوشی از آخرين ثانيههای آن هم لذت ببری. اِليده کورمال کورمال از روی تختخواب به طرف بلوز خانهاش دست دراز میکرد. درست در فاصلهای که آرتورو قمقمهی خالی را از کيفش در میآورد و روی ظرفشويی میگذاشت، بستهی نان و فلاسک را هم روی ميز. اِليده با موهای آشفته و ريخته روی چشمهايش، در آشپزخانه ظاهر میشد، قهوه را روی اجاقی که مدتی پيش از آن روشن کرده بود میگذاشت. همين که چشم آرتورو به او میافتاد، بیاختيار موهايش را از روی پيشانی کنار میزد و چشمهايش را به سختی از هم میگشود. گويی هر بار خجلتزدهتر از پيش، به شوهرش که پيش از بيدار شدن او به خانه آمده بود، نگاه میکرد، آن هم با سر و وضع نامرتب و چهرهای خوابآلود.
اگر دو نفر کنار هم خفته باشند مسلماً قضيه طور ديگری است؛ دوتايی با هم از خواب بلند میشوند و هيچ يک از ديگری توقعی ندارد.
گاهی هم میشد که آرتورو فنجان قهوه به دست کنار تختخوابش میآمد. درست دقايقی پيش از آنکه ساعت زنگ بزند، اِليده را بيدار میکرد. آن وقت طبيعی بود که تقلای بيدار شدن اِليده با شيرينی دردناکی میآميخت. ... بادگير آرتورو هنوز تنش بود و اِليده از لمس آن به هوای بيرون از خانه پی میبرد. با وجود اين از آرتورو میپرسيد: «هوا چطوره؟» آرتورو هم با غرولند و اندکی کنايه گزارش میداد: از مخالفتهايی که سر کار با او شده بود، از دوچرخه راندنش و از هوايی که هنگام بيرون آمدن از در کارخانه در انتظارش بود – هوايی يکسره متفاوت از عصر روز پيش، موقع شروع شيفتش – از جزئياتی دربارهی کار، سر و صدای کارگران موقع اتمام شيفت و چيزهايی ديگر... در چنين مواقعی از روز به ندرت خانه آن طوری که بايد گرم میشد. اِليده هم لرزان توی حمام کوچک میرفت و دوش میگرفت. ...
ناگهان فرياد میزد: «خدای من، چقدر دير شد...!» بلافاصله میدويد، گره جورابش را سفت میکرد، زيرپيراهنش را میپوشيد، شتابزده بُرسی به موهايش میکشيد. چهرهاش را در آينهی بالای کمد در حاليکه گيرههای مو در دهانش بود، میديد. آرتورو هم سيگار به دست پشت سرش میآمد به او نگاه میکرد. هر بار کلافهتر و دمقتر از پيش، از اينکه همينطوری زمان میگذشت و هيچ کاری از دستش بر نمیآمد. حالا اِليده آماده شده بود، روپوشش را در راهرو روی دوشش میانداخت بوسهای ردوبدل میکردند، و در را باز میکرد. آرتورو صدای پايش را میشنيد که پلهها را پايين میرفت. تنها میماند؛ صدای قدمهای اِليده قطع میشد، او را درافکارش دنبال میکرد. تصور میکرد، چگونه و با چه شتابی با قدمهای کوچکش حياط را طی میکرد، در طول پيادهرو تا ايستگاه تراموا میدويد. صدای خط آهن را به خوبی میشنيد که با سر و صدا توقف میکرد و نردههای آهنی موقع سوار شدن هر مسافر صدايی میکرد.
فکر میکرد: «حالا ديگه از ميلههای آهنی گذشته.» و زنش را ميان انبوه کارگران زن و مرد در هم فشرده میديد، روی صندلی تراموای خط پانزده که هر روز کارگران شيفت را به مقصد میرساند، نشسته است.
کليد لامپ را میچرخاند، لتههای پنجره را میبست، خانه تماماً تاريک میشد و به بستر میرفت.
تختخواب اِليده هنوز به همان وضعی بود که آن را ترک کرده بود. ولی جای آرتورو، دست نخورده باقی مانده بود، انگار آن را تازه مرتب کردهاند. مثل هميشه روی آن دراز میکشيد و تا خرخره زير لحاف میرفت. ولی بلافاصله يک پايش را به طرف جايی که از حرارت تن اليده هنوز گرم بود و فرورفتگی ظريفی از پيکرش درست شده بود، دراز میکرد. صورتش را به بالش او میفشرد، بالشی که بوی خوش او را در خود داشت و خوابش میبرد.
شبها که اليده به خانه میآمد آرتورو از مدتی پيش دستی به سر و روی اتاقها میکشيد، اجاق را دوباره روبهراه میکرد، چيزی هم برای شام روی آن میگذاشت. در فاصلهی جند ساعتی که تا آماده شدن شام وقت داشت، کارهای جزئی ديگری را انجام میداد: تختخواب را مرتب میکرد، جارويی سرسری میزد و لباسها را برای خيس شدن در آب میگذاشت. اليده همين که میرسيد پی میبرد که هيچ چيزی جای خودش نيست؛ البته آرتورو هم در انجام اين کارها جديت چندانی به خرج نمیداد.
در واقع آنچه انجام میداد نوعی تکليف از سر باز کنی بود که چون در خانه بود بايد ان
📖پیش درآمدی بر خودشیفتگی
📝زیگموند فروید
32صفحه
در روانشناسی خودشیفتگی یا نارسیسیسم بیانگر عشق افراطی به خود و تکیه بر خودانگاشتهای درونی است. نارسیسیسم از ریشه لغت یونانیشدهٔ نارسیس
(نرگس، اسطوره نارسیسیوس)
گرفته شدهاست.
نارسیس یا نرگس، مرد جوان خوب چهرهای بود که از عشق اخو دوری کرد و برای همین محکوم به عشق ورزیدن به تصویر چهره خود در یک استخر آب گردید. نام گل نرگس برگرفته از این افسانهاست. نارسیس وقتی به عشق خود
(چهره انعکاس یافته خود)
نمیرسد، آنقدر غمگین بر لب چشمه مینشیند تا تبدیل به گل میشود.
#پیش_درآمدی_بر_خودشیفتگی
#زیگموند_فروید
#bookhapdf
🎬
درخشش یا تلألو
(به انگلیسی: The Shining)
فیلمی در سبک ترسناک روانشناسانه محصول آمریکا و بریتانیا به کارگردانی و تهیهکنندگی استنلی کوبریک است که در سال ۱۹۸۰ منتشر شد. فیلمنامه این کار را کوبریک و دایان جانسون، رماننویس زاده آمریکا نوشتند. در این فیلم هنرپیشگانی همچون جک نیکلسون، شلی دووال و دنی لوید به ایفای نقش پرداختهاند.
درخشش تنها فیلم کوبریک در ژانر وحشت محسوب میشود. فیلم بر اساس داستانی به همین نام از استیون کینگ ساخته شد.
جک نیکلسون در معروفترین سکانس فیلم
برداشتهای مکرر کوبریک در حین این فیلم یکی از ضرب المثلهای صنعت فیلمسازی شدهاست. او ۱۲۷ مرتبه از شلی دووال برای یکی از سکانسهای فیلم فیلمبرداری کرد. عصبیت شلی دووال در فیلم به خوبی مشهود است اسکاتمن کوروترس به نقش آشپز سیاه پوست هتل مجبور شد ۴۰ بار صحنه درگیری با تبر را بازی کند و نهایتاً دچار فروپاشی عصبی شده و با گریه به کوبریک گفت: «آقای کوبریک آخه چی از جونم میخواین؟»
اما کوبریک سکانس خروج و فوران خون از درون آسانسور هتل اورلووک را تنها سه مرتبه تکرار کردو علت به سختی تکرار این صحنه بازمیگشت که هر بار آماده کردن آن ۹ ساعت طول میکشید! اما کوبریک پس از تماشای سکانس میگفت: «نه شبیه خون واقعی نشد». نکته جالب در مورد این صحنه این بود که اداره سانسور انگلستان از وفور این همه خون در یک سکانس به تنگ آمده و درجه فیلم را فقط برای بزرگسالان اعلام نموده بود اما گویا کوبریک با زیرکی آنها را قانع کرد که این مایع لزج، خون نبوده بلکه «فاضلاب» است. بازیگر نقش بچه فیلم تا ۱۲ سالگی نفهمید که در فیلمی ترسناک بازی کردهاست.
در صورتی که در ۷ سالگی این نقش را بازی کرده بود. کوبریک حس مسئولیت شدیدی در این خصوص احساس میکرد و بدین لحاظ این امر را از کودک هنرمند پنهان نگاهداشت.
داستان فیلم🔽🔽
مرد نویسندهای به همراه همسر و فرزندش در هتلی به عنوان سرایدار اقامت میگزیند تا در طول فصل زمستان و در آرامش فضای هتل داستانش را به پایان برد اما دچار اختلالات روانی و عصبی شده و قصد نابودی همسر و فرزندش میکند..
#فیلم
#سینما
@bookhapdf
📖حصار و سگ های پدرم
📝شیرزاد حسن
106صفحه
رمان « حصار و سگ های پدرم » ، به قلم " شیرزاد حسن "
از نویسندگان کُرد
ترجمه:مریوان حلبچه ای
" حلبچه ای " ، مترجم رمان « حصار و سگ های پدرم » ، درباره این اثر به مهر ، گفت:درونمایه این رمان ، موضوع " پدرسالاری " است و جدال دو نسل و دو فرهنگ است ، این رمان به نظر من نقش " بوف کور" در ادبیات کردی را دارد و در حیطه داستان کوتاه " شیرزاد حسن " را می توان نویسنده ای بی رقیب دانست .
وی افزود : شیرزاد حسن دو مجموعه داستان و چند رمان به رشته تحریر در آورده است ، که به گفته منتقدان ، بهترین رمان او « حصار و سگ های پدرم » ، است . این رمان برای نخستین بار در سال 1989 نوشته و در سال 1992 در سلیمانیه عراق منتشر شد و به زبان های دیگر نیز ترجمه شده است
" حلبچه ای " درباره هدف از ترجمه این کتاب ، گفت : مردم کرد و فارس ، ریشه های مشترک نژادی دارند و باید روابط فرهنگی میان فارسی زبان ها و کرد زبان ها را بیشتر گسترش داد ، با همین هدف من از چند سال گذشته ، کار ترجمه چندین رمان و مجموعه داستان به زبان فارسی را آغاز کرده ام که برخی از آنها مانند « لامارتین » و « حصار و سگ های پدرم » منتشر شده و همچنین ، رمان « سروان تحسین » از همین نویسنده را نیز ترجمه کرده ام که به زودی توسط نشر " ویستار " ، منتشر خواهد شد .
#شیرزاد_حسن
#حصار_و_سگهای_پدرم
@bookhapdf
📓پروین دختر ساسان
📝صادق هدایت
29صفحه
نگارش آذر ۱۳۰۷ اتمام ۱۳۰۹
نمایشنامهای در سه پرده از صادق هدایت است. مکان و زمان وقوع آن در ری و سدهٔ اول قمری است در پردهٔ اول اعراب تقریباً تمامی شهرهای ایران را تسخیر کرده و اینک به پشت دروازههای ری رسیدهاند. از نبردهای قبل و سرنوشت دهشت بار نواحی اشغال شده زیاد صحبت میشود. پایان پردهٔ اول به شکل یک ملودرام است و دو عاشق پروین و پرویز را در کنار یکدیگر نشان می دهد. پرویز که از افسران پادگان شهر است خداحافظی میکند و به قرارگاهش در سنگرهای دفاعی باز میگردد.
در پردهٔ دوم پدر پروین دچار بیماری مهلکی است که علت آن معلوم نیست و پس از آنکه چهار سرباز وارد خانه میشوند و نوکر را میکشند و پروین را با خود میبرند، جان میسپرد.
در پرده سوم فرمانده لشکر اعراب به پروین اطلاع میدهد که نامزدش در جنگ کشته شدهاست. سپس قصد دست درازی به او میکند. پروین خنجر او را میکشد و خود را به هلاکت میرساند.
#صادق_هدایت
#پروین_دختر_ساسان
@bookhapdf
@radio_bikh 📢 کانال
فرکانس 536
یادداشت :
ما حرکت لوکومتیو خودمون رو روی ساعت 2 تنظیم کردیم ... شاید چند ساعت زود تر همه چیز عوض میشد .
لطفا فرکانس های گوشی خودتون رو به تاریخ "بم" تنظیم کنید ...
خوانش :
" به ترتیب روایت "
-احسان معجونی
-امید شوندی
-میر احمدرضا موسوی
متن :
-احسان معجونی
تاریخ:
1382 وقتی که همه خواب بودیم ...
#دکلمه
@bookhapdf
📓ماتم ماخولیا
📝زیگموند فروید
13صفحه
زیگموند شلومو فروید یا
زیگیموند شلومو فروید
(به آلمانی: Sigmund Schlomo Freud)
(زادهٔ ۶ مهٔ ۱۸۵۶ - درگذشتهٔ ۲۳ سپتامبر ۱۹۳۹)
عصبشناس اتریشی است که پدر علم روانکاوی شناخته میشود. فروید در سال ۱۸۸۱ از دانشگاه وین پذیرش گرفت و سپس در زمینههای اختلالات مغزی و گفتاردرمانی و کالبدشناسی اعصاب میکروسکوپی در بیمارستان عمومی وین به تحقیق پرداخت. او به عنوان استاد دانشگاه در رشته نوروپاتولوژی در سال ۱۸۸۵ منصوب و در سال ۱۹۰۲ به عنوان پروفسور شناخته شد. در ایجاد روانکاوی و روشهای بالینی برای روبرو شدن با علم آسیبشناسی روانی از طریق گفتگو بین بیمار و روانکاو فروید تکنیکهایی را مثل استفاده از تداعی آزاد (به روشی گفته میشود که در آن بیمار هرآن چه را به ذهنش خطور میکند، بیان مینماید) و همچنین کشف انتقال (فرایندی که در آن بیمار و روانشناس خاطرات کودکی خود را با هم درمیان میگذارند) و همچنین فرایند تحلیلی روانشناسی را ارائه کرد. بازتعریف فروید از تمایلات جنسی که شامل اشکال نوزادی هم میشد به او اجازه داد که عقده ادیپ (احساسات جنسی بچه نسبت به والدین جنس مخالف خود) را به عنوان اصل مرکزی نظریّه روانکاوی درآورد. تجزیه و تحلیل او از خود و رویاهای بیمارانش به عنوان یک آرزوی تحقق یافته او را به یک مدل برای تجزیه و تحلیل علائم بالینی و سازکار سرکوب رسانید و همچنین برای بسط نظریه خود مبنی بر اینکه ناخودآگاه یک مرکز برای ایجاد اختلال در خودآگاه است از آن استفاده کرد. فروید وجود زیستمایه (لیبیدو) را قطعی میدانست (به نظر او لیبیدو انرژی روانی -جنسی است. منبع آن اروس یعنی مجموع غرایز زندگی است. لیبیدو با مرگ میجنگد و میکوشد انسان را در هر زمینه به پیروزی برساند. این نیرو را شهوت نیز مینامند. زیستمایه بیش از هر چیز معنای جنسی دارد
متأسفانه سوءتفاهم بسیاری در مورد اغلب مفاهیم فرویدی وجود دارد، از جمله مفهوم "لیبیدو" که با شهوت یکی دانسته شده است یعنی "به فروید این طور نسبت میدهند که گویی او همه چیز را بر اساس سکس میدانسته است در حالیکه فروید "به جای کلمه عرفانی و شاعرانه عشق، کلمه تکنیکی تر و حرفهای تر سکسوالیته را انتخاب کرد در حقیقت او بارها اعلام کرده که واژههای عشق، سکسوالیته، erotisme و Eros را معادل یکدیگر به کار میبرد. liebe فرویدی معنای عشق، اشتیاق و ژویی سانس را در یک کلمه داراست.
انتقال یکی دیگر از مفاهیمی است که مورد سوءتفاهم واقع شده است. "فروید کشف کرد که سمپتوم به کمک انتقال قابل روانکاوی میشود. او همچنین کشف کرد که انتقال موتور روانکاوی و در عین حال سدی برای آن است. انتقال یک عشق است، یک عشق واقعی و هیچ عشق واقعی در صدد دست یافتن به دانش نیست... کار انتقال این است که چیزی برای تعبیر روانکاو باقی بگذارد. اما تعبیر واقعاً به چه معناست؟....
#ماتم_ماخولیا
#زیگموند_فروید
@bookhapdf
مجموعه #داستان_کوتاه
#دریا_هنوز_آرام_است
#احمد_محمود
95صفحه
🔽🔽
@bookhapdf