3624
📚 Hodie veritas quasi est in luto necata (L. De Penna). ➖➖➖ ⬅️ آگاه باش که در روزهای آخر، دقائق عسرت در کار خواهد بود (رسالهٔ دوم به تیموتائوس، منسوب به پاؤلس رسول ۱:۳). ➖➖➖ 📚 فلسفه، تاریخ، حقوق، سیاست و اقتصاد ➖➖➖ 📚 لینک کانال @denkenfurdenken
👆... ادامه از بالا
■ نتیجه این وضعیت وخیم میتواند شکنندگی نظم سیاسی باشد؛ نظمی که یا به تمرکز وحشتناکی میانجامد که هیچ بخشی از زندگی مردم از آن در امان نیست یا در مواجهه با بحران به سرکوب وحشتناک منجر میشود و اگر نشود همه ساختار با هم فرو میریزد. تاریخ قرن بیستم بارها به ما نشان داده است که جوامع فاقد اشراف مستقل چگونه سریعتر به یک تمرکز قدرت وحشتناک (حتی در مردم) یا بیثباتی سیاسی دچار میشوند.
■ بنابراین مسئله اشراف، از طرف ما دفاع از امتیاز طبقاتی نیست و حذف عناوین نیز افتخاری در بر ندارد، بلکه فهم یک واقعیت نهادی است: آزادی و ثبات سیاسی نیازمند نیروهای میانجی است که هم قدرت را محدود کنند و هم نظم را حفظ نمایند. پادشاهی پایدار نه بر اطاعت مطلق، بلکه بر توازن قوا در عمل استوار است نه یک مشت الفاظ زیبا. در ولقع، در جایی که اشراف وجود دارند، قدرت توزیع میشود؛ و جایی که قدرت توزیع شود، امکان دوام دولت افزایش پیدا میکند. مسئله این است که حذف اشراف ممکن است در کوتاهمدت برابری ظاهری ایجاد کند، اما در بلندمدت یا راه را برای تمرکز خطرناک قدرت میگشاید یا جامعه را به سوی آشوب سیاسی و بیثباتی سوق میدهد که خروج از آن بسیار دشوار خواهد بود.
■ از اینرو، تاریخ سیاسی نشان میدهد که پادشاهی موفق، پادشاهیای است که فقط بر تاجوتخت تکیه نمیکند، بلکه روی شبکهای از قدرتهای تاریخی و مستقل سوار میشود. اشراف دقیقا همین شبکه بودند: سپری در برابر تیرانی و همزمان مانعی در برابر فروپاشی در حالی که خود به واسطه مثلا پادشاهی مهار میشدند. بدون اشراف به مثابه نیروی میانجی، اگر نگوییم هیچ چیز باقی نمیماند، دستکم میتوانیم اقرار کنیم که نظم سیاسی از درون تهی میشود.
/channel/RealmOfPolitics
میخوام یک متن رو که ماهها قبل در مورد اشراف و نقش مهم اونها نوشتم، بگذارم که خواه ناخواه به خاطر محدودیت تلگرام به دو بخش تقسیم شده؛ نمیدونم الان در وضعیتی هستیم که متونی رو که کمی طولانیتر هستند مطالعه کنیم یا نه؟ اما من میگذارم؛ هر وقت دوست داشتید میتونید بهش برگردید و کافیه واژه اشراف رو جستوجو کنید - مطمئن هستم برای ذهن بسیاری رهگشا خواهد بود.
Читать полностью…
■ بیجهت نبود که هگل در درسهای فلسفه تاریخ با صراحت میگفت آمریکا سرزمین آینده است؛ سرزمین اشتیاق و آرزوی همه آنان که زرادخانه تاریخی اروپا آنها را به ستوه آورده است. آنچنان در تکرار و انحطاط فرو رفته بودند و فرورفتهاند که ناپلئون دربارهاش گفت:
«Cette vieille Europe m’ennuie»
■ این اروپای کهنسال مرا به ستوه آورده است.
■ بله! این اروپای کهنسال و پیر، با استانداردهای دوگانهاش، با خطابههای پرطمطراق و دست لرزانش در تصمیمات اساسي، هر ناظری را به ستوه میآورد.
■ چگونه میتوانم حتی لحظهای تصور کنم که این قاره فرسوده بخواهد نقش پلیس جهان را ایفا کند؟
■ همان کسانی که «امپراتور»، آنها را با ژستی آمیخته به تحقیر دست به سینه در مقابل خودش مینشاند، در حالی که چپها کشورهایشان را بلعیدهاند، دستشان همچنان در جیب امپراطوری و نگاهشان به آنسوی اقیانوس دوخته، خیال میکنند میتوانند بدون تکیه بر قدرت و مشت آهنین آن سوی اقیانوس، از پس بحرانهای خودشان برآیند.
■ واقعیت این است که این وابستگیِ پنهان اروپا با شعار استقلال از میان نمیرود. اروپاییان پیش از آنکه از امپراطوری گله کنند و طلبکار باشند، باید از این تناقض بنیادین عبور کنند؛ در غیر این صورت، این نمایشهای مضحک استقلال قاره پیر، امپراطوری را هم به ستوه میآورد! - اگر تا کنون نیاورده باشد.
■ برای من عجیب است که آلمانیها، از آن جهت که به فرهنگ آلمان سده هجدهم و نوزدهم به شدت علاقه دارم، تصور میکنند که همچنان گوته، هگل، شلینگ، واگنر، بتهوون و...، به جهان تقدیم میکنند؛ نه نه؛ آلمان تمام شده و امروز فقط روی میراث گذشته ایستاده است؛ در بهترین حالت، برای آنها هگل و واگنر بسیار مهم هستند، اما مگر میشود حقوق انسانی لزبینها - گیها را به رسمیت نشناخت و قانونی نکرد، تا به بنیاد خانواده گَند زد؟!
☆ @RealmOfPolitics
در باب مهار قدرت مردم: واقعا شگفتزده هستم از این که کسانی تصور میکنند با دموکراسی (به عنوان آخرین دستاورد بشری و حوالتی تاریخی که گویا همه باید به آن برسند)، سرنوشت خود را به دست میگیرند! شما در یک دموکراسی، که رأيدادن فقط یکی از صُوَر آن است، سرنوشت زندگی خود را به دست نمیگیرید؛ بلکه دو دستی، سرنوشت زندگی خود را به دست کسانی دیگر میسپارید - آیا واقعا کسانی وجود دارند که فکر میکنید خیلی بهتر از شما میتوانند برای زندگی شما تصمیم بگیرند؟! در واقع، آیا آنها، شرایط زندگی شما را بهتر از خود شما تشخیص میدهند؟! منظورم اساس نیست، چون اساس، از نظر من هست، و فقط در آن شکاف افتاده است؛ این اساس که هست نیازمند به رسمیتشناختن نیست که بعدا به سادگی زیر پای آن خالی شود. علیرغم این که احساس میکنم طی این یک ماه اخیر کمرم خم شده و حتی احساس میکنم حجم فشار روحی آنقدر بالا بوده توان راهرفتن را هم دارم از دست میدهم، اما تا جایی که توان داشته باشم از این خطراتی که احساس میکنم، خواهم نوشت.
Читать полностью…
💠 پادشاه فقط سلطنت میکند؛ نه حکومت -[چرا گفته میشود پادشاه در یک پادشاهی مشروطه، مصون از خطا است؟]
✍ بهروز زواریان
■ عبارت :
«The King can do no wrong»
یکی از بنیادینترین اصول حقوق اساسی در قلمرو پادشاهی متحد بریتانیا است و ریشه در سنت حقوقی قرون میانه دارد. معنای تحتاللفظی آن، این است که «پادشاه خطا نمیکند» اما مقصود واقعی نه عصمت اخلاقی یا قدسی پادشاه، بلکه قاعده فنی ـ حقوقی در باب مسئولیت سیاسی و قضایی است که در بستر تحولات طولانی طی قرون وسطی شکل گرفت.
■ میدانیم در ساختار فئودالی قرون میانه، پادشاه در رأس سلسلهمراتب وفاداری قرار داشت. او نه فقط فرمانروا، بلکه «منبع عدالت» محسوب میشد. در واقع در سنت حقوقی انگلستان، عدالت از شخص شاه صادر میشد و دادگاهها به نام او تشکیل میگردید. بنابراین از لحاظ تئوریک، پادشاه نمیتوانست در برابر محاکمی پاسخگو باشد که اقتدارشان را از خود او میگرفتند. این منطق حقوقی بعدها در قالب اصل مصونیت پادشاه تثبیت شد.
■ ریشه الهیاتی این اندیشه نیز اهمیت داشت. در جهانبینی قرون وسطی، پادشاه «به لطف خدا»
(By the grace of God)
فرمانروا بود. نظریه حق الهی پادشاهان، به ویژه در سدههای میانه متأخر، تقویتکننده این تصور بود که اقتدار پادشاه منشأیی فراتر از اراده مردم دارد - اگرچه در انگلستان، این نظریه هرگز به شدت برخی از پادشاهیهای قاره اروپا نبود.
■ با این حال، حتی در قرون وسطی نیز اقتدار شاه مطلق و نامحدود نبود. منشور مگناکارتا در سال (۱۲۱۵) نشان داد که اشراف میتوانند پادشاه را مقید و پاسخگو کنند. اما نکته مهم این است که محدودکردن قدرت پادشاه، از طریق تعهدات سیاسی انجام میشد، نه از طریق تعقیب قضایی شخص او. شاه ممکن بود تعهداتش را نقض کند، اما در چارچوب حقوقی زمان، خود پادشاه ورای تعقیب قضایی قرار داشت.
■ در نظام کامنلا، پادشاه تجسم حاکمیت (یعنی تاج و تخت) تلقی میشد؛ به دیگر سخن، اقتدار در وجود او تمرکز نمادین داشت. به همین دلیل، این ایده شکل گرفت که «منبع قانون نمیتواند ناقض قانون باشد.» پس اگر تخلفی رخ میداد، مسئولیت متوجه کارگزاران شاه بود، نه شخص او.
■ تحول اساسی در سده هفدهم، به ویژه پس از انقلاب ( ۱۶۸۸) رخ داد. در این مقطع، توازن قوا به سود پارلمان تغییر کرد، پس اصل پادشاه خطا نمیکند، معنایی نو پیدا کرد: نه به معنای مصونیت ناشی از اقتدار مطلق، بلکه به معنای انتقال مسئولیت به کارگزاران پادشاه. از این پس هر اقدام باید با امضای یک وزیر مسئول همراه میبود، و همان وزیر در برابر پارلمان پاسخگو بود.
■ در نظام کنونی بریتانیا که یک پادشاهی مشروطه پارلمانی است، این اصل همچنان به صورت نمادین و حقوقی باقی مانده است. مثل امروز که پادشاه چارلز سوم بدون توصیه نخستوزیر و کابینه اقدام سیاسی مستقلی انجام نمیدهد و مسئولیت تصمیمات به عهده حکومت است.
■ بدینترتیب اصلی که در قرون وسطی بر پایه الهیات و ساختار فئودالی شکل گرفته بود، در دوران مدرن به ابزاری برای تضمین مسئولیت وزارت و حکومت در پارلمان تبدیل شد. «پادشاه خطا نمیکند»، بیانگر برتری مطلق نهاد یا شخص شاه نیست، بلکه نشاندهنده جدایی میان نهاد پادشاهی و مسئولیت اجرایی دولت است. به این میگویند یک پادشاهی مشروطه! شاه متولی امور اجرایی کشور نیست؛ بلکه مردم در پارلمان بر خودشان حکومت میکنند و چون بناءِ بر انتخاب خودشان گرفتار سیاستمداران فاسد شوند، پادشاه در لحظه بحرانی، عدالت را جاری میکند! در واقع، اون چون وابسته به هیچ حزب و متولی امور اجرا نیست، مقامی است که میتواند منشأ عدالت نلقی شود. در واقع، این را گفتم که استدلال کرده باشم، پادشاه تا زمانی که وارد امر حکومت نشود در امان است؛ به محض این که او را وارد امور اجرایی کنید، یعنی رئیس دولت متولی اموری شود که به عهده رئیس حکومت است، باید بدانید که فاتحه شاه را خواندهاید؛ زیرا او را مستقیما به عنوان رئیس حکومت در کنار نخستوزیر لحاظ میکنید که اساسا باید متولی امور دولت باشد! پس اساسا انگار نباید صدایی بشنویم که مثلا تورم همه را بیچاره کرده،پس شاه کجا است؟ مگر شاه نخستوزیر انتخاب میکند که پاسخگوی انحطاط عقل نخستوزیر و انتخابکنندگان سوسیالیست او باشد؟! باید ترسید از دموکراسی...
☆ تذکر: آنچه نوشتم به معنای دفاع من از شکل خاصی نیست؛ بالعکس، میخواهم تذکر دهم در دوره سلطه دموکراسی، در یک پادشاهی مشروطه پارلمانی هیچکسی نمیتواند یقه شاه را بگیرد که چرا مثلا تورم و گرانی بیداد میکند؟! با این استدلال که متولی امور حکومت، نخستوزیر است نه شاه! مثل پادشاهی مشروطه بریتانیای کبیر.
به علاوه در بالا به اشراف اشاره کردم؛ زیرا در یک پادشاهی مشروطه نمیتوان نقش اعیان را در کنار عوام برای مهار قدرت مجلس عوام نادیده گرفت - البته که اعیان تصنعی ساخته نمیشوند.
/channel/RealmOfPolitics
💠 نظم سیاسی بدون ریشه فرو میریزد -
[سلطنت بدون اشرافیت و جمهوری بدون فضیلت...]
☆ @RealmOfPolitics
✍ بهروز زواریان
☆ آن زمانی که پاؤل فون هیندنبورگ، قدرت را به آدولف هیتلر سپرد، آیا میدانست میراث رایش آلمان به زودی توسط جمهوری بلعیده خواهد شد؟! همان جمهوری که پیتر گی به درستی در وصف آن میگوید: این جمهوری [وایمار]، شکستخورده متولد شد، در آشفتگی زیست، و در فاجعه مُرد.
****
■ یکی از خطاهای رایج در فهم سیاست این است که گمان کنیم «شکل نظام سیاسی یک کشور» را میتوان همچون یک کالا وارد کرد؛ گویا همانطور که فناوری یا الگوهای اقتصادی وارد میشوند، ساختار قدرت نیز قابل انتقال مکانیکی است. اما نظم سیاسی، پیش از آنکه یک فرم حقوقی باشد، تجلی تاریخ مردم است. هر نظام سیاسی روی بستری از تجربه تاریخی، حافظه جمعی، سنتهای نهادی و الگوهای قدرت شکل میگیرد. اگر مردم در یک کشور این بستر را به هوای ماجراجوییهای جدید، نادیده بگیرند، شکل سیاسی - حتی اگر در ظاهر پیشرفته و عقلانی باشد - در عمل بیثبات خواهد بود.
■ در وافع، تاریخ هر کشور، صرفا مجموعهای از رویدادها نیست؛ بلکه شبکهای از عادات سیاسی، نوع رابطه دولت و جامعه، جایگاه دین، ساختار قدرت محلی و تجربههای بحران و ثبات است. این عناصر در طول زمان رسوب میکنند و نوعی «نظم تاریخی» میسازند. نظم سیاسی موفق، نظمی است که بتواند این رسوبات تاریخی را در خود هضم کند و اگر ایجاب شد، بتواند آنها را ضمن حفظکردن تغییر دهد، نه اینکه آنها را انکار یا حذف کند. توجه کنید که مضمون این استدلال این است که نظام سیاسی اگر بر ضد تاریخ خود بنا ء شود، ناچار است برای بقا ء به اجبار متوسل شود.
■ بسیاری از پروژههای سیاسی مدرن، با این پیشفرض آغاز شدند که میتوان الگویی موفق را از کشوری به کشور دیگر منتقل کرد. اما تجربه حدِّأقل همین باتلاق خاورمیانه نشان داده است که نهادها بدون زمینه اجتماعی و تاریخی، کارکرد اصلی خود را از دست میدهند. پارلمان، قانون اساسی، انتخابات یا حتی ساختار ریاستی و پارلمانی، زمانی معنا دارند که روی بستر تاریخی مشخصی قرار گرفته باشند یعنی (Prescription) یا حقانیت تاریخی، بر آنها اطلاق شود . در غیر این صورت، به پوستهای صوری تبدیل میشوند که در نخستین بحران یا با تداوم بحرانها در منجلاب فروپاشی فرو میروند و غرق میشوند.
■ نظم سیاسی، به تعبیر ادموند برک، مرد سیاسی و متفکر محافظهکار بریتانیا، حاصل فرآیند تدریجی انباشت تجربه است. حتی انقلابها نیز - آنگونه الکسی دوتوکویل فکر میکرد - کاملاً گسسته از گذشته نیستند؛ آنها عناصر پیشین را میگیرند و دوباره آن را ترکیب میکنند. تصور «شروع از صفر» در سیاست، البته توهمی خطرناک است. جامعهای که پیوند تاریخی خود را با ساختار قدرت قطع کند، وارد دورهای از بیثباتی مزمن میشود، زیرا مشروعیت سیاسی دیگر از حافظه جمعی تغذیه نمیکند.
■ همخوانی نظم سیاسی با تاریخ به معنای ایستایی یا تقدیس گذشته نیست. تاریخ، زندان نیست؛ اما ماده خام سیاست تلقی میشود. اصلاح و تغییر باید بر مبنای فهم دقیق همین ماده خام انجام شود. نظامی که بهطور کامل از بیرون وارد شود، فاقد ریشه در فرهنگ سیاسی جامعه است و در نخستین بحران عمیق، شکاف میان شکل رسمی و واقعیت اجتماعی آن آشکار میشود.
■ مشروعیت سیاسی نیز، صرفاً از متن قانون به دست نمیآید؛ بلکه از انطباق آن قانون با تجربه زیسته مردم ناشی میشود. اگر مردم نتوانند نظم سیاسی را امتداد طبیعی تاریخ خود قلمداد کنند، آن نظم به ساختاری تحمیلی بدل میشود. پس، حتی اگر در ظاهر مدرن باشد، در لایههای عمیق جامعه احساس بیگانگی ایجاد میکند.
■ این یعنی شکل نظام سیاسی باید با نوع پراکندگی قدرت در تاریخ آن کشور سازگار باشد. جامعهای با سنت تمرکز قوی، الگوی متفاوتی با جامعهای با تاریخ فدرالی یا قبیلهای خواهد داشت. بیتوجهی به این تفاوتها، تنشهای ساختاری تولید میکند. سیاست، مهندسی انتزاعی اجتماع نیست؛ بلکه مدیریت نیروهای تاریخی واقعی است.
■ همه آنچه میخوام برای آن استدلال کنم این است که سیاست بدون تاریخ، همچون ساختمانی بدون پِی است. ممکن است مدتی برپا بماند، اما در برابر زلزلههای بحران فرو خواهد ریخت. کشوری که میخواهد ثبات و دوام داشته باشد، باید نظم سیاسی خود را #فقط از دل تجربه تاریخی خویش استخراج کند. من همچنان اصرار میکنم که شما در هر شکلی قرار بگیرید، در نهایت مسئله گریبانگیر شما این است که بدانید در طول تاریخ خود چگونه حکمرانی کردهاید؟ و قدرت را چگونه مهار کردید؟ - این یعنی جز به مهار قدرت - حتی در درجه نخست شامل قدرت مردم - به چیزی فکر نمیکنم. و هنوز هم به این پرسش نتوانستم پاسخی درخور بدهم که چرا نیروهای حافظ سلطنت میبایست به خاطر ماجراجوییهای مدرن، از میان بروند؟
/channel/RealmOfPolitics
💠 سقوط قطعی حکومتها چه زمانی آغاز میشود؟! - اهمیت اصل اعتدال از نظر منتسکیو
☆ @RealmOfPolitics
بهروز زواریان ✍️
■ در قلمرو امر سیاسی این یک اصل قطعی است که هر نظمی اگر از حالت تعادل خارج شود، دیر یا زود فرو میریزد. همچنین، تاریخ و سیاست نیز نه با شعار که با رعایت اصل اعتدال حرکت میکنند. اما آنجا که قدرت مهار نشود، آنجا که قانون - (منظورم قانون پارلمانهای تهی مدرن نیست) - از روح جامعه فاصله بگیرد، و آنجا که سیاست از اعتدال عبور کند، نتیجه ثبات اقتدار نیست؛ بالعکس، نتبجه حاصلشده فرسایش خاموشی است که ناگهان به بحران بدل میشود، در حالی که همگان شگفتزده میپرسند پس چرا اینگونه شد؟ گویا هیچکسی نمیخواهد مسئولیت اعمال خود را بپذیرد - علیالخصوص روشنفکران که هیچوقت مسئولیت عواقب فاجعهبار ایدههای خود را نمیپذیرند.
■ در همین راستا، منتسکیو در کتاب سترگ «روحالقوانین» هشدار میدهد که هر شکل حکومت فقط زمانی پایدار میماند که از حد خود تجاوز نکند. در واقع، او میگوید حتی بهترین ساختارها اگر به سوی افراط بلغزند، به ضد خود تبدیل میشوند. جمهوری بدون #فضیلت به هرجومرج میرسد، سلطنت بدون شرف (و اشرافیت) به جبّاریت میلغزد. اما اعتدال، به معنای ضعف یا سازش نیست؛ اعتدال از نظر منتسکیو یعنی نیروهای سیاسی بناءِ بر اصل عدالت به گونهای سر جای خود قرار بگیرند که هیچکدام نتواند دیگری را ببلعد
■ امروز، مسئله بسیاری از کشورها که نظم طبیعی خود را نابود کردهاند دقطقا از دست رفتن توازن و اعتدال در ساختار قدرت سیاسی آنها است. در حالی که شما در عمل هیچ نیرویی باقی نگذاشتهاید، طبیعتا به تدریج این نیرو در همه جا رسوخ میکند. میخواهم بگویم صرف یک متن، نمیتواند کاری از پیش ببرد، در حالی که باید تأمل کنید در عمل چه راهکاری وجود دارد؟
■ اعتدال در حکومت یعنی ساختار قدرت را بشکنید، البته نه برای نمایش، بلکه برای مهار واقعی قدرت. آنچه من پس از مطالعه روحالقوانین منتسکیو دریافتم این است که در غیاب اصل اعتدال و توازن، سیاست به قلمرو یک صدای واحد تبدیل میشود؛ این صدای واحد، اگرچه در کوتاهمدت منظم به نظر میرسد، اما در بلندمدت گوش جامعه را کَر میکند.
■ از نظر منتسکیو، آزادی سیاسی نه در شعار، بلکه در سایه امنیت ناشی از این اعتدال ممکن میشود. آزادی یعنی این که مردم در عمل بداند هیچ مقام و نهادی نمیتواند خارج از قاعده عمل کند، زیرا نیروی قوی در مقابل او قرار گرفته است. وقتی با نابودکردن نیروها اعتدال از میان برود، آزادی امری تصادفی است، البته وابسته به میل اشخاص، نه قائم بر ساختار. چنین وضعی شاید برای مدتی با ابزارهای کنترل و سرکوب گسترده پایدار بماند، اما در سطح عمیق جامعه، شکاف میان حکومت و مردم را عمیقتر میکند.
■ نباید این اصل را به طاق نسیان سپرد که اعتدال یعنی پذیرش این حقیقت بنیادین که هیچ قدرتی - حتی با نیت خیر - نباید مطلق باشد. اساسا تجربه قرنها حکمرانی حکومتها در جهان نشان داده است که تمرکز قدرت، نه کارآمدی میآورد و نه مشروعیت پایدار. بالعکس، آنچه جوامع را از بحرانهای بزرگ عبور داده، وجود سازوکارهایی بوده است که در آنها قدرت مهار شده است.
■ اگر اعتدال وجود نداشته باشد، سیاست به دو قطب افراطی تقسیم میشود: سرکوب بیوقفه برای حفظ نظم، یا انفجار بیمهار برای تغییر آن. هر دو مسیر، نتیجه فقدان اصل اعتدال هستند. اعتدال در واقع همان مسیری است که اجازه میدهد اصلاح درون ساختار رخ دهد، پیش از آنکه جامعه به نقطه گسست برسد. منتسکیو به روشنی میگوید حکومتی که امکان اصلاح درونی را از دست بدهد، در برابر فشارهای بیرونی به شدت متزلزل میشود.
■ منتسکیو میخواهد به همه هشدار دهد زمانی که ساختار قدرت انعطاف نداشته باشد، و زمانی که توازن و اعتدال میان نهادها جای خود را به تمرکز قدرت بدهد، نتیجه چیزی جز انباشت نارضایتی نیست. سیاست بدون اصل اعتدال، حتی اگر ظاهراً مقتدر باشد، در واقع در حال تولید بحران برای آینده است.
■ اصل اعتدال به ما یادآوری میکند که نظم سیاسی نه با سرکوب ، بلکه با همان اعتدال پایدار میشود. پس حکومتی که قدرت را مهار میکند، ضمن حفظ اقتدار خود، بقای آینده را تضمین کرده است.
■ اگر این تحلیل جدی گرفته شود، روشن میشود که آینده فقط با میداندادن به اعتدال رقم میخورد. آنچه امروز بیش از هر چیز اهمیت دارد، فهم این نکته است که یک سیاست پایدار، نه با قرار دادن اشخاص در کانون سیاست، که با اصل اعتدال ممکن میشود. در واقع، منتسکیو به ما میآموزد که قدرت نباید متمرکز باشد. اساسا، بدون نظمدادن به ساختار سیاسی، نه اقتصاد خواهید داشت، نه فرهنگی میماند، و نه زندگی ممکن میشود! دستکم بر ما مبرهن است که اعتدال با وجود نیروها در عمل ممکن میشود، نه صرفا یک متن به نام قانون اساسی.
/channel/RealmOfPolitics
💠 شارلاتانهای روایت را خوب بشناسید؟ - چه کسانی شما را فریب میدهند؟
☆ @denkenfurdenken
✍️ بهروز زواریان
☆ همیشه کسانی هستند که داستان را از نیمه ماجرا برای شما مردم تعریف میکنند؛ نه از ابتدا، نه با یک تصویر کامل. آنها شما را ناچار میکنند که فقط بخشی از واقعیت را ببینید، و با همین دید محدود که به شما میدهند، برداشت شما را شکل میدهند تا به پشتوانه شما به اهداف خود در قدرت برسند. استدلال درباره یک واقعیت اما از نیمه، بزرگترین ابزار فریب است.
■ وقتی کسی فقط گوشهای از ماجرا را روایت میکند، ذهن شما مجبور است ناگفتههای او را پر کند. و این همان جایی است که تحریف رخ میدهد؛ جایی که شما احساس میکنید اطلاعات کامل دارید، اما در واقع، در بازی دامی قرار میگیرید که او پهن کرده است
■ نمونه روشن: شخصی به نام آق سید یاسر جبرائیلی است که مدعی است که «بازار آزاد» اقتصاد ایران را نابود کرده است.
■ اما واقعیت این است که اقتصاد ایران هیچگاه آزاد نبوده؛ همه مداخلات دولتی، یارانهها، قیمتگذاریها و انحصارات دولتی و...، مانع شکلگیری یک بازار واقعی شدهاند. بنابراین روایت او، فقط نیمه حقیقتی است که با جا انداختن بخشی از واقعیت، مخاطب خودش را به سمت نتیجهای نادرست هدایت میکند.
■ یاسر جبرائیلی (شارلاتان) و همپالکیهای او که مدعی اصلاح هستند، میگویند ببینید مردم: ایرانخودرو و سایپا به بخش خصوصی واگذار شده، و اولیگارش فاسدی شکل داده که پدر شما را درآورده است! عجب؟! بله، به طور اسمی واگذار کردهاید، اما به طور رسمی دولت همچنان سوبسید میدهد تا این دو شرکت زیانده به هر قیمتی، حتی با ایجاد تورم، سروپا بمانند.
■ در اینجا، این شارلاتان به شما نمیگوید در منطق بازار، اشتباه مساوی با شکست است! اما چرا این دو شرکت تعطیل نمیشوند؟ چون همچنان دولت مداخله میکند! از کدام بازار آزاد صحبت میکنید؟!
■ کل این جماعت دقیقا همان کسانی هستند که با ظاهری «علمی» و «تحلیلی» پشت سر قضایا میایستند، اما از حقایق حیاتی چشمپوشی میکنند، دقیقاً همان کاری را میکنند که شارلاتانها انجام میدهند: القای اعتماد کاذب و هدایت مخاطب به سمتی که خود میخواهند.
■ اساسا تعریف داستان از نیمه، ذهن شما را در قلاب نگاه میدارد. وقتی این استراتژی در شبکههای اجتماعی و رسانهها فراگیر شود، نه تنها درک شما از واقعیت تحریف میشود، بلکه تصمیمگیریهای اجتماعی و سیاسی شما نیز تحت تأثیر قرار میگیرد.
■ پیام واضح این است: هر اطلاعاتی که میشنوید یا میخوانید، حتی از منابع به ظاهر معتبر، باید با دقت و شک و تردید بررسی شود. دنبال تصویر کامل باشید، نه فقط بخش جذاب یا تکاندهنده آن.
■ توجه کنید که: حتی یک خطای جزئی یا کمتوجهی، وقتی به جمعیت بزرگ منتقل شود، اثرات فاجعهباری بر جا میگذارد: ایدهها پیامد دارند. بنابراین مسئولیت شما به عنوان مخاطب، پیگیری حقیقت کامل و پرسشگری دائم است، نه پذیرفتن روایتی ناقص.
☆ @denkenfurdenken
✍ بهروز زواریان
☆ @denkenfurdenken
■ اتحاد جماهیر شوروی سوسیالیستی تصور میکرد با بمب اتمی فوقسنگین تزار با وزن ۲۷ تُن میتواند در میان رابطه نیروها یا در میان قدرتهای بلامنازع جهان جایی داشته باشد!
■ البته شوروی سوسیالیستی بناءِ بر علل مختلف که جای اشاره به آن نیست، فروپاشید، زیرا آنچه در مناسباتاش دیده نمیشد و ایدئولوژی سوسیالیسم - کمونیسم اجازه نمیداد متوجه واقعیت مناسبات سیاسی شود، این بود که بمب اتمی تزار آخرین پله نردبان بازدارندگی شوروی بود، در حالی که یک عامل اصلی بازدارندگی، در میان پُرشُمار عوامل دیگر، این است که با به کار گرفتن عقل، #منافع_اقتصادی خودت را طی قراردادهای چفتوبستشده اقتصادی، به منافع اقتصادی اَبَرقدرتها گره بزنی (یعنی امتیاز بدهی و امتیاز بگیری)، طوری که بروز نزاع برای او هزینهبردار باشد؛ اگرچه به دلیل پیشپینیناپذیری وقایع، این امر نمیتواند به طور مطلق مانع از بروز نزاع باشد، اما دستکم قیدی ایجاد میکند تا بتوان سطح تنش را کنترل کرد.
☆ @denkenfurdenken
@denkenfurdenken
✍ بهروز زواریان
■ دو سه سال قبل، درسگفتارهای فلسفه تاریخ جهانی هگل را از روی نسخه اصلی آلمانی زورکامپ، که برای دانشجویانش ایراد کرده است، خواندم، و یک جمله بسیار عجیب در آنجا، هرگز ذهنم را رها نکرد، هگل (شاید به نقل از شیللر) میگوید: تاریخ جهانی، دادگاه جهانی است!
■ همیشه از خودم میپرسیدم آیا منظور او این است که طرحی الهی از بیرون تاریخ، ملتها را مجازات میکند؟ هرگز این نبود. و آیا نهادی وجود دارد که مردم و دولتها را مجازات میکند؟ هیچ وقت این گونه نیست.
● پس منظور او چه بود؟
■ بخشی از پاسخ را در ادموند برک و بخشی دیگر را در خود کتاب خطوط اساسی فلسفه حق پیدا کردم که در واقع مضمون مشابهی دارند: دولتهای که حامل اصل عقلانی (یا به اصطلاح واجد خصیصه #عقل_دولت) هستند دوام میآورند و دولتهایی که نمیتوانند با روح زمانه به سازش برسند، بلاتردید دچار انحطاط و سقوط میشوند.
■ با این حال نباید نادیده گرفت که هگل حکمی اخلاقی و مبنی بر وجدان فردی صادر نمیکند: ممکن است ستمکاران بمانند و افراد درستکار نابود شوند، زیرا فرآیند تاریخ، دفتر حسابوکتاب فضیلتهای فردی نیست؛ و اساسا وقایع تاریخ مبتنی بر تصادف نیست.
■ این جمله، معنای نهفته دیگری هم خطاب به مردم دارد که البته هگل نمیگوید بلکه فقط به نظر خودم میرسد و دستکم بناءِ بر صد سال ما درست به نظر میرسد: چرخدندههای تاریخ بسیار بیرحم است و چه انسانهایی که بیگناه لای چرخدندههای تاریخ له شدند؛ پیام واضح است: در صورت خطا، در صورت انتخاب نادرست مسیر و زیادهخواهی، در صورت داشتن توهمات عجیبوغریب در سیاست، و عدم دیدن واقعیت امور، و ماجراجویی برای برهمزدن نظم طبیعی امور و ساختن نهادهای جدید و عدم مسدودکردن راه نهادها و مسیرهایی که میدانید (یا نمیدانید اما باید میفهمیدید) خطا است اما اصرار میکنید به هرنحوممکن پابرجا بمانند، به هر حال خود تاریخ حکم میکند و خود تاریخ هم حکم را اجراء میکند، در واقع، خود ما تاریخ را با انتخابهای انجامشده، به علاوه سایر عوامل دخیل در جهتی که باید پیش برود هدایت میکنیم.
■ این یعنی در صورت کنونی، هرگونه انتخابی از سوی مردمان روی آینده تاریخ مؤثر خواهد بود، اگرچه به خاطر جهل به علل آینده نمیتوانیم جزء به جزء را پیشبینی کنیم، اما از صورت کلی یک نظم میتوان تا حدودی فرآیند آتی آن را دریافت- فراموش نکنیم که تاریخ بیرحم است و چهبسا انسانهای بیگناهی که به خاطر انتخاب مسیر نادرست توسط دیگران قربانی شدهاند. این یعنی، مسئولیت مستقیما روی دوش همان کسانی است که میخواهند انتخاب کنند؛ سیاست عرصه بازی و شوخیهای دموکراتیکِ دموکراسی، و بازی با ایدئولوژی نیست... ؛ سیاست، مرد سیاسی پخته، مرد سیاسی میخواهد که تجربه و زمان او را در کوره خود پخته باشد: مثل آقای لُرد چرچیل - در واقع میخواهم بگویم اگر آقای چرچیل نباشد، فضا برای کوتاهقامتانی (حتی شامل پرشمار تحلیلگران سیاسی) باز میشود که معلوم نیست از زیر کدام بوته به تعداد زیاد پیداشده و وارد سیاست شدهاند.
■ و مهمتر اینکه فراموش نکنید که ما با پدیدهای سخت تحت عنوان #قدرت_سیاسی مواجه هستیم که شناخت ذات آن به سادگی ممکن نیست!* لذا پرسش اصلی ما این است که ماهیت این قدرت سیاسی چیست؟ و ثانیا چگونه باید قدرت را مهار کرد؟ چه دولت، چه مردم. خواهش میکنم این کلمات را از سر دلسوزی جدی بگیرید، هیچ فرصتی برای هیچ آزمون و خطایی وجود ندارد - و تاریخ یعنی زمان صحت و یا کذب این گزاره را ثابت خواهد کرد.
====
* برای فهم بهتر این پدیده سلسله مقالاتی از برتران دووژونل در مجله قلمیاران چاپ شده است؛ این صرفا واقعا تبلیغ نیست، یک پیام واضح است که جز دلسوزی مرکز ثقل آن را تشکیل نمیدهد .
در صورت خطا، در صورت انتخاب نادرست مسیر و زیادهخواهی، در صورت داشتن توهمات عجیبوغریب در سیاست، و عدم دیدن واقعیت امور، و ماجراجویی برای برهمزدن نظم طبیعی امور و ساختن نهادهای جدید و عدم مسدودکردن راه نهادها و مسیرهایی که میدانید (یا نمیدانید اما باید میفهمیدید) خطا است اما اصرار میکنید به هرنحوممکن پابرجا بمانند، به هر حال خود تاریخ حکم میکند و خود تاریخ هم حکم را اجراء میکند، در واقع، خود ما تاریخ را با انتخابهای انجامشده، به علاوه سایر عوامل دخیل در جهتی که باید پیش برود هدایت میکنیم.☆ @denkenfurdenken
مهمتر اینکه فراموش نکنید که ما با پدیدهای سخت تحت عنوان #قدرت_سیاسی مواجه هستیم که شناخت ذات آن به سادگی ممکن نیست! لذا، پرسش اصلی ما این است که ماهیت این قدرت سیاسی چیست؟ و ثانیا چگونه باید قدرت را مهار کرد؟ چه دولت، چه مردم. خواهش میکنم این کلمات را از سر دلسوزی جدی بگیرید، هیچ فرصتی برای هیچ آزمون و خطایی وجود ندارد .☆ @denkenfurdenken Читать полностью…
تازه راه افتادهاند میگویند از دموکراسی بگویید!
تصویر گویا است؛ لزومی ندارد حتی یک کلمه بنویسم! ما بدهی خود به دموکراسی را پرداخت کردهایم.
☆ @denkenfurdenken
👇 ادامه مطلب از بالا (بخش دوم)
وقتی آزادی مطلق این واقعیت را انکار میکند، تنها راه باقیمانده برایش انکار خود جهان است؛ و این انکار، صورت سیاسی مرگباری به خود میگیرد.
■ در این افق، حتی عاملان ترور، که روزی چون فرشتههای معصوم از آزادی سخن میگفتند، در امان نیستند. علت این است که آزادی مطلق نمیتواند هیچ کسی را به طور پایدار نماینده خود بداند - درست به خلاف آزادی که به واسطه نیروهای میانجی محقق میشود. هر اتم، هر سلول، هر فرد، به واسطه آزادی مطلقی که دارد، خود را مُحق و غیر را که نمیتواند چون او باشد [نه این که نخواهد]، دشمن میداند، و بنابراین چنین فردی مستعد نفی غیر از خودش است. از اینرو، ترور به طور درونی خودش را ویران میکند: امروز به نام آزادی میکُشَد، و فردا خود به جرم همان خیانت به آزادی کشته میشود.** در واقعیت موجود، این منطق، منطق چرخش بیپایان نفی غیر است که هر از گاهی وزنه آن به یک سمت سنگینی میکند، عدهای میکُشَند، و همانها کشته میشوند و این سلسله بینهایت میتواند ادامه پیدا کند. اساسا این تحقق آزادی نیست که با وجود نیروهای میانجی ممکن میشود و شامل به رسمیتشناختن همراه با مسئولیتپذیری است.
■ تحلیل پدیدارشناختی این وضعیت، به نظر میرسد این است که مشکل نه در خواستن آزادی، بلکه در فهم انتزاعی از آزادی است. آزادیای که فقط «نه» میگوید، آزادیای که هنوز به «آری» عقلانی نرسیده است. آزادی حقیقی، آزادیای نیست که غیر را نفی کند، بلکه آزادیای است که خود را در غیری به رسمیت میشناسد که عقل محور اعمالش است. پس، آزادی بدون نیروهای میانجی به ترور ختم میشود؛ لحظهای که آزادی انتزاعی که هیچ ریشه ای در واقعیت و نسبتی با واقعیت آنگگونه که هست ندارد ، به بنبست خود میرسد و ناتوانیاش از ساختن جهان را در ویرانی آن جبران میکند. این لحظه، لحظه شکست آزادی نیست، بلکه شکست فهمی از آزادی است که گمان میکرد میتوان بدون تاریخ، بدون نهادهای تاریخی و بدون عقل، آزاد بود.
■ پدیدارشناسی روح، آن گونه که من فهمیدم، در اینجا نشان میدهد که آزادی اگر نخواهد و نتواند خود را به سطح عقلانی ارتقا ء دهد، لاجرم به سمت خشونت میلغزد - البته نه از آنرو که خشونت در ذات آزادی باشد، بلکه از آنرو که آزادی بدون نیروهای میانجی نمیتواند پایدار بماند. در حالی که ترور، فریاد ناتوانی آزادی انتزاعی از تحقق خویش است.
■ اجازه دهید صریحا بگویم آزادی اگر در سطح نفی غیر باقی بماند، خود را نابود میکند. آزادی نه در حذف جهان غیر، بلکه در آشتی با عقلانیت جهان اجتماعی آن گونه که هست، ممکن میشود. هر کجا آزادی از پذیرش تعیّن غیر امتناع کند، همانجا بذر ترور کاشته میشود؛ این در حالی است که آزادی جز در صورتهای عقلانی پایدار به رسمیت شناخته نمیشود و نخواهد شد.
=====
پانوشت :
* میدانیم که واژه انتزاع از ریشه عربی (ن-ز-ع) ناشی میشود و نَزَعَ به معنای بیرونکشیدن، جدا کردن و برکندن است. پس زمانی که میگوییم مثلا آزادی انتزاعی است مقصودمان به معنای خیالی نیست؛ در واقع انتزاع یعنی جداکردن یک حیثیت، یک خصیصه یا یک نسبت از یک کل عینی بدون این که در نسبت با همان کل عینی لحاظ شود. در مورد خاص آزادی انتزاعی، منظور این است که آزادی فقط به صورت یک اصل کلی، مطلق و تهی در نظر گرفته میشود، بدون این که به شرایط، روابط، نهادها و پیامدهای عینی تحقق آزادی توجهی صورت بگیرد، آن گونه که در انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه این گونه بود.
**☆ ماکسیمیلیان روبسپیر، رهبر ژاکوبنهای آزادیخواه انقلاب فرانسه - که تعداد زیادی را زیر تیغ گیوتن به جرم خیانت به عنوان دشمنان آزادی اعدام کرده بود - و همچنین متحدان او، در بیستوهفتم ژوئیه ۱۷۹۴ در پاریس دستگیر شدند و در همین راستا، حدود ۹۰ تَن آزادیخواه (و این گونه است!!!) از جمله خود روبسپیر اعدام شدند - چه قدر وحشتناک...
☆ @denkenfurdenken
با دیدن این تصویر باید از خود پرسش کنید، چرا در ایالات متحده و کشورهایی که با این کشور وارد مناسبات سیاسی شدهاند، شاهد چنین فاجعهای نیستیم که مردم برای بدیهیات زندگی خودشان اینگونه غمانگیز در صف بایستند؟
اما در نظامهای سوسیالیستی، اَعمِّ از شوروی فروپاشیده و اقمار بعدی آن، مردم باید برای بدیهیات زندگی بجنگند؟ اولین سوبسید، اولین مداخله دولت در گذار، به هر بهانهای حتی به نیت خیر، نتیجهای بهتر در پی نخواهد داشت.
کافی است یک بار دیگر فریب کسانی را بخورید که از مداخله دولت در بازار دفاع میکنند.
و کافی است این عبارت را در گوگل جستوجو کنید تا متوجه شوید چه داستان آشنایی است.
Queues for receiving rationed goods in the socialist Soviet Union
تفاوتی نمیکند؛ شکست در ذات سوسیالیسم است و اصلا خود ذات سوسیالیسم شکست است - در هر کجا، در هر زمان. قطعا به زودی یادداشتی مینویسم تا نشان دهم که چگونه زامبیهای سوسیالیست، البته فاسد و ذینفع، داستان را از نیمه ماجرا برای مردم تعریف میکنند تا نشان دهند در نتیجه آزادسازی قیمتها و تجارت و بازار داخلی، مردم هزینه میپردازند! بله مردم هزینه میدهند، اما هزینه خطاهایی را که روی هم انباشت شدهاند، تا زمانی که چرخه اقتصاد به حالت طبیعی خود بازگردد و در نتیجه آزادسازی، تولید و تجارت رونق بگیرد و کالاها به وفور در دسترس باشند.
مردم ایران: مراقب باشید؛ همگی یک بار تاوان باز کردن درب خانه را به روی سوسیالیسم پرداخت کردهایم. فعلا این نکته را به خاطر بسپارید که بازگشتن چرخه اقتصاد به حالت طبیعی اندکی زمانبر است. پس، در طی گذار و حتی طی چند سال، با این توهم که بگویند این گرانی هم نتیجه آزادسازی است، شما را فریب ندهند. بله این نتیجه آزادسازی است؛ زیرا این که کفگیر دولت/کشوری که به ته دیگ رسیده و همه چیز را مصرف کرده، نشان میدهد دیگر دولت در کار نیست که تفاوت قیمت را پرداخت کند و ضمنا تورّم را تصاعدی افزایش دهد. انتظار این است پسزدن نظم سوسیالیستی که غالب بوده و تولید و تجارت و بازار را نابود کرده است، باید طی یک شب نتیجه مثبت داشته باشد؟
مسئله این است که قیمتها تثبیت میشوند، در صورتی که در نتیجه آزادسازی تولید (تا مرز امکانات آن) و آزادسازی بازار و آزادسازی تجارت به تدریج کالاها وفور پیدا کنند.
💠 افسون قیمتگذاری دولتی - [در دفاع از بازار آزاد]
☆@denkenfurdenken
✍️ بهروز زواریان
☆ در همینجا باید به همه نیروهایی که تصور میکنند یک تغییر بنیادین میتواند برای بهبود اقتصاد کفایت کند پیام واضحی منتقل کرد: فرقی نمیکند X یا Y ملی، یا هر کس دیگری قدرت را قبضه کند؛ مسئله این است اگر در صورت تغییر بنیادین، به هر نامی و تحت هر عنوانی، در سازوکار بازار مداخله کنید، از همین لحظه باید بدانید در دامی گرفتار شدهاید که سعی میکنید از آن بگریزید. به عبارت دیگر، صریحا و بدون هیچ واهمهای میگویم کوچکترین خطاء، و تأكيد مؤكد ميكنم، كوچکترین خطاء و کوچکترین مداخله دولت در بازار حتی به قصد خیرخواهی برای عبور از شرایط فعلی، فقط رسیدن به نقطه اول روی خط دایرهای است که از آنجا شروع کردهاید. واقعا متأسفم که این استدلالها جدی گرفته نمیشوند. در متن زیر، علت را خیلی دقیق بر مبنای ایده هایک توضیح دادهام. این استدلالها به معنای ارائه راه حل شرایط کنونی نیست، زیرا در حال حاضر کار از اصلاح گذشته است؛ بلکه پیامی واضح به آن کسانی است که تصور میکنند بازار مانند دستگاهی است که میتوان آن را مهندسی کرد؛ این تصور خطا ء است، زیرا در اینجا نخستین مداخله، نخستین اقدام به قیمتگذاری از سوی دولت، مساوی با آغاز بازتولید تداوم فاجعه است. گویا هنوز به این درک نائل نشدهایم که فاجعه به شدت عمیقتر از چیزی است که فکر میکنیم، گذشته از این که فرصتی برای امتحان و آزمون و خطاء وجود ندارد. میتوان از کنار این واژگان سرسری عبور کرد، میتوان به سادگی آگاه نشد، اما میتوان به سادگی در دامی که پهن شده گرفتار شد.
---
■ قیمت در اقتصاد صرفا یک عدد روی برچسب کالاها نیست؛ «قیمت» حامل دانش پراکنده میان مردم است که هیچ نهاد متمرکزی نمیتواند آن را گردآوری کند. از منظر فریدریش آگوست فون هایک، قیمت کالاها زبان خاموش جامعه است: زبان کمیابی، ترجیحات، ریسک، زمان، و... . پس هر دخالت دستوری در قیمتگذاری روی کالاها به معنای خاموشکردن این زبان و جایگزینکردن آن با فرمانی کور است.
■ مسئله اصلی در قیمتگذاری دولتی، نه نیت سیاستگذار بلکه «مسئله دانش» است. هایک نشان میدهد که دانش اقتصادی به صورت پراکنده و محلی در میان میلیونها فعّال اقتصادی توزیع شده است. تولیدکننده از هزینه واقعی خود آگاه است، مصرفکننده از ترجیحاتش و... . دولت، حتی اکر با بهترین نیت اقدام کند، فاقد دسترسی همزمان به این دانش ذیحیات است. بنابراین قیمتگذاری دولتی، تصمیمگیری در تاریکی است.
■ وقتی دولت قیمتی «پایینتر از قیمت واقعی بازار» تعیین میکند، در ظاهر به نفع مصرفکننده عمل میکند؛ اما در واقع، سیگنال کمیابی را حذف میکند. و اما حذف این سیگنال یعنی افزایش تقاضا بدون افزایش عرضه. نتیجه روشن است: کمبود کالاها، صفهای دریافت کالای سهمیه، سهمیهبندی، بازار سیاه و در نهایت فساد و مردمی که مجددا به ستوه آمدهاند.
■ هایک میگوید بازار «نظم خودجوش» است نه طرح مهندسیشده. نظم بازار از تعامل آزاد میان افراد آزاد پدید میآید نه از فرمان اداری. و قیمتگذاری دولتی تلاش میکند نظم خودجوش را با نظمی تصنعی جایگزین کند؛ این جایگزینی هم ناکارآمد و هم ویرانگر است، زیرا قواعد درونی نظم بازار را میشکند بدون آنکه بتواند نظمی جایگزین با همان کارایی بسازد. یکی از پیامدهای قطعی قیمتگذاری، تخریب انگیزه تولید است. وقتی قیمت به صورت دستوری پایین نگه داشته میشود، تولیدکننده با انتخاب اخلاقی روبهرو نیست؛ بلکه با این واقعیت عینی مواجه است که اگر تولید کند، زیان میدهد.
■ دولت معمولا در پاسخ به پیامدهای قیمتگذاری، دخالتهای بیشتری را توجیه میکند: سوبسید، کنترل توزیع، مجوز، و نظارت - دقیقا همان مسائلی که باید از آنها حذر کنید. این زنجیره، همان «لغزش به سوی کنترل فراگیر» است که هایک نسبت به آن هشدار میدهد. در واقع، هر مداخله برای اصلاح پیامد مداخله قبلی، به مداخلهای عمیقتر میانجامد، تا جایی که اقتصاد به شبکهای از فرمانها و فروپاشی بدل میشود.
■ هایک هشدار میدهد خطر اصلی قیمتگذاری دولتی، فقر نیست؛ بلکه «توهم دانایی» است. این تصور که گروهی محدود میتوانند بهتر از جامعه تصمیم بگیرند، سرآغاز زنجیرهای از خطاها است که اقتصاد و حتی اخلاق عمومی را نیز فرسوده میکند.
■ اساسا میخواهم استدلال کنم نقد قیمتگذاری دولتی از منظر هایک هم مخالفت تکنیکی با یک ابزار سیاستگذاری است و همزمان نقدی بنیادین به «شیوه نگاه ما به انسان و جامعه» است. مسئله این نیست که دولت خیرخواه است یا بدخواه؛ مسئله آن است که دولت حتی در خیرخواهانهترین حالت، فاقد دانشی است که بتواند جایگزین سازوکار قیمت بازار شود. زیرا قیمت آزاد محصول فعالیت متقابل میلیونها تصمیم خُرد است است، و همین خُردبودن و پراکندگی، راز معقولبودن آن.
☆@denkenfurdenken
✍ بهروز زواریان
💠 شاهکار بودجه ۱۴۰۵ دولت ایران را ببینید - از این ستون تا ستون بعدی فرجی است.
■ تصور کنید دولت ایران در بودجه ۱۴۰۵ یک شاهکار منطقی ارائه کرده است؛ از آن شاهکارهایی که دولت همزمان هم میتواند آتشنشان باشد هم با یک دست ایستاده کنار پمپبنزین با آتش بازی کند.
■ من واقعا ماندهام آیا در جمجمه کسانی که به خود زحمت دادهاند که مثلا مردم را تحت عنوان کالابرگ دور بزنند، واقعا کاه و یونجه ریخته شده است؟ میپرسید چرا؟
■ زیرا از یک طرف، سخنگوی لیسانسه بدبخت فلکزدهاش که احتمالا به جای وقتگذرانی در لابی دانشکده با نردبان انجمن، پلههای ترقی را تا سِمَت خطیر طوطی دولت طی کرده است، با قیافهای جدی، طوری که گویا یک سروگردن از بقیه بالاتر است، میگوید:«ارز را تکنرخی کردهایم و به این علت قیمتها جهش میکند»؛ از طرف دیگر، دولت چون نفت نمیفروشد و درآمد واقعی ندارد، اسکناس را از دستگاه مثل دستمال کاغذی بیرون میکشد و میگوید:«نگران نباشید، کالابرگ میدهیم!»
■ یعنی اول پول و اعتبار را بیپشتوانه چاپ و خلق میکند، بعد با همان پول بیارزش ملیاش میخواهد گرانی را جبران کند؛ دقیقاً مثل کسی که خانه را آتش میزند و بعد با لیوان آب میدود دنبال خاموشکردنش و همزمان هم به خودش مدال مدیریت بحران میدهد.
■ تکنرخیکردن ارزی که با چاپ پول و خلق اعتبار تغذیه میشود، بیشتر شبیه تکنرخیکردن سرعت سقوط زندگی مردم است: همه با هم، یکدست، رو به پایین. کالابرگ هم در این میان نقش مُسَکِّن دارد؛ نه برای درمان تورم، بلکه برای اینکه بیمار موقع سقوط از لبه پرتگاه، کمتر جیغ بزند.
☆ @denkenfurdenken
💠 چرا در یک پادشاهی، همچنان نقش #اشراف مهم است؟!
☆ @RealmOfPolitics
✍ بهروز زواریان
■ یکی از بنیادیترین سوءِفهمهای جهان مدرن این است که تصور میکند پادشاهی صرفا رابطهای مستقیم میان تاجوتخت و مردم است؛ گویا تاج در رأس قرار میگیرد و جامعه در پایین آن. اما دستکم، تاریخ سیاسی اروپا نشان میدهد که چنین نظمی هرگز پایدار نبوده است. در واقع، آنچه پادشاهی را به یک نظم سیاسی قابل دوام تبدیل میکرد، وجود طبقه میانجی میان قدرت سیاسی و مردم بود: اشراف. از دید متفکرانی مانند منتسکیو، اشراف نه صرفا یک امتیاز اجتماعی، بلکه نهادی سیاسی بودند؛ نهادی که یکی از کارکردهای اصلی آن ، مهار قدرت پادشاهی از درون ساختار بود. سلطنت بدون اشراف، به تعبیر او، به سرعت به تیرانی میل میکند، زیرا هیچ نیروی مستقلی میان پادشاه و مردم باقی نمیماند.
■ در واقع میخواهم استدلال کنم در نظمهای پادشاهی کلاسیک، اشراف حامل «قدرت تاریخی» بودند، نه صرف ثروت. زمین، عناوین، سنت خانوادگی و استقلال اقتصادی آنها باعث میشد بقای سیاسی اشراف وابسته کامل به اراده شاه نباشد. همین استقلال، امکان مقاومت مشروع در برابر تمرکز قدرت را فراهم میکرد. نمونه کلاسیک این وضعیت را میتوان در تقابل بارونهای انگلستان با شاه جان که به تحمیل منشور مگناکارتا بر شاه جان انجانید، مشاهده کرد؛ یعنی لحظهای که در آن قدرت پادشاهی نه توسط شورش از پایین، بلکه توسط اشراف مهار شد. این رخداد به ما نشان داد آزادی سیاسی در آغاز نه از دموکراسی خطرناک و غیر قابل پیشبینی تودهای، بلکه از توازن قدرت میان شاه و اشراف متولد شد.
■ اهمیت اشراف نیز دقیقا در این بود که آنان رقیب دولت محسوب میشدند، اما رقیبی درون ساختار نظم مسلط، نه بیرون آن. در واقع، شما نمیبایست نظم پادشاهی را بر هم میزدید و پیشتر از آن نمیبایست نظم طبیعی را به هوای ماجراجوییهایی که جهان مدرن تحمیل میکرد، از بین میبردید (یعنی عناصر بخشی از اساس کشور را). ادموند برک، بعدها همین نکته را برجسته کرد: آزادی به معناي عام آن و آزادی سیاسی، زمانی پایدار است که نیروهای اجتماعی ریشهدار بتوانند هوسهای قدرت مرکزی را تعدیل کنند. و اشراف چنین نیرویی بودند؛ کسانی که از تداوم تاریخی در برابر شتاب تمرکز قدرت محافظت میکردند.
■ اما تصور کنید کسانی از راه میرسیدند و در حال و هوای فرانسه انقلابی، ستون اشراف را حذف میکردند: قطعا فقدان اشراف برای آنها پیامدی دوگانه و خطرناک داشت. نخست اینکه پادشاهی در غیاب نیروهای میانجی، مستقیما با جامعه مواجه میشود و برای اداره کشور ناگزیر به ایجاد بوروکراسی متمرکز و دائمی میگردد. در این وضعیت، پادشاه دیگر بر شبکهای از قدرتهای مستقل تکیه ندارد، بلکه بر دستگاه اداری وابسته به خود متکی میشود؛ و این همان نقطهای است که پادشاهی به دولت مطلقه تبدیل میشود. علت تاریخی آن هم واضح است : تجربه فرانسه پیش از انقلاب (۱۷۸۹) نشان داد که تضعیف اشراف محلی چگونه راه را برای تمرکز بیسابقه قدرت سلطنتی هموار کرد؛ تمرکزی که در نهایت خود سلطنت را نیز نابود نمود - اگرچه باز هم تمرکز در آن دوره اصلا قابل قیاس با تمرکز دولتهای پس از جنگ جهانی دوم نیست.
■ اما دومین پیامد فقدان اشراف، ظهور سیاست تودهای در دموکراسیهایی است که باز صندوق رأي در آنها میتواند هر نتیجهای در بر داشته باشد . هنگامی که طبقات میانجی از میان میرود، جامعه مستقیما در برابر دولت قرار میگیرد. در چنین شرایطی، یا دولت با سرکوب خشن نظم را حفظ میکند یا سیاست به پوپولیسم و انقلاب مداوم میل میکند.
■برای این هم علت تاریخی آشکار دارم: الکسی دوتوکویل نشان داد که نابودی اشراف سنتی کهن در فرانسه پیش از انقلاب، جامعهای ایجاد کرد که دیگر فاقد نهادهای میانجی بود؛ نتیجه آن نه آزادی پایدار، بلکه انفجار انقلابی و سپس تمرکز قدرت در قالب دولت مدرن شد.
■ اشراف در معنای تاریخی خودشان، شبکهای از مسئولیت، افتخار و محدودیت متقابل (میان دولت و مردم) ایجاد میکردند. آنان همزمان تابع تاجوتخت پادشاهی بودند و در عین حال قدرتی داشتند که تاجوتخت نمیتوانست نادیده بگیرد. این رابطه متقابل، همان چیزی بود که بعدها به اصل «توازن قوا» تبدیل شد. در حقیقت، پیش از آنکه نظریه تفکیک قوا تدوین شود، اشراف فیذاته به صورت طبیعی، نقش قوه مهارکننده قدرت را ایفا میکردند. اساسا آنها اجازه نمیدادند قدرت سیاسی در یک نقطه انباشته شود؛ زیرا خودشان حامل بخشی از آن بودند.
■ پس هنگامی که این طبقه حذف میشود، دولت مدرن، لاجرم جای آن را با نهادهای مصنوعی پر میکند که هیچ ریشهای در تاریخ ندارند: احزاب و بوروکراسی. اما این نهادها غالبا وابسته به مرکز قدرت هستند و استقلال تاریخی ندارند، و چون استقلال ندارند نمیتوانند ضامن و حافظ آزادی باشند.
☆ @RealmOfPolitics
👇 ادامه در پایین
💠 چرا ژان بُدَن، پادشاهی بریتانیا را یک جمهوری میدانست؟!
✍بهروز زواريان
■ ژان بُدَن هنگام تحلیل اَشکال حکومت تصریح میکند که معیار تمایز نظامهای سیاسی صرف وجود یا عدم وجود پادشاه نیست، بلکه محل استقرار «حاکمیت» است. بُدَن ميخواهد استدلال کند که در پادشاهی انگلستان، شاه بدون پارلمان قادر به وضع مالیات یا تغییر قوانین بنیادین نیست؛ بنابراین، قدرت و اقتدار سیاسی عملا میان تاجوتخت پادشاهی، مجلس اعیان و مجلس عوام تقسیم شده است. به همین دلیل بود که ، او این نظام را تحت عنوان حکومت مختلط میفهمد؛ نظمی که عناصر پادشاهی، #اشراف و عوام توأمان در آن جمع شده است. بنابراین، از منظر بُدَن، انگلستان صرفا یک پادشاهی خودسر نبود، بلکه، تحت شرایطی خاص به نوعی (Res Publica) محسوب میشد؛ در حالی که (Res Publica), آنطور که امروز به غلط صرفا جمهوری فهمیده میشود، در درجه نخست به معنای "مطلقِ نظام حکومتی" است که جمهوری فقط یکی از صُوَر آن است - حکومتی که قدرت در آن از طریق نهادها در عمل مهار میشود، نه اراده شخصی فرمانروا، یا پارلمان، یا اشراف. همین باید برای ما پرسش ایجاد کند که چرا انگلیسیها هیچ وقت سعی نکردند مانند فرانسویان به قانون اساسی مکتوب روی آورند؟ از این جهت که اساس هست؛ از این جهت که اساس امری وارداتی نیست، موقعیتی نیست که عناصر آن را به دلخواه کموزیاد کنید و با دستکاری در نظم طبیعی آن انتظار داشته باشید نتیجه مثبت بگیرید؛ حال اگر این اساس، یعنی آنچه در واقعیت وجود دارد، در یک سند مکتوب ظاهر شود، میگوییم قانون اساسی فقط بیان واضح اساس در عمل و یکی از صورتهای اساس است! بالعکس پرشمار کسانی که تصور میکنند قانون اساسی نوشته میشود تا اساس را شکل دهد - این دیدگاه پوزیتیو به قانون، یکی از خطرناکترین ایدههایی است که میتواند در ذهن مردم یک کشور ریشه داشته باشد، از این جهت که شما نمیتوانید اموری را وارد قانون اساسی کنید که اصلا ربطی به اساس ندارند.
■ بعدا سعی میکنم که استدلال کنم در این میان، چرا اشراف مهم هستند ؟ و فقدان آنها چه تبعاتی به دنبال دارد.
☆ @RealmOfPolitics
💠 انسانهایی که قربانی وحشت چپها شدند!
■ تردیدی نیست هیتلر به خاطر قتل عام یهودیان جز لکه ننگی بر پیشانی ملت آلمان نیست؛ اما لنین و استالین (در شوروی) نيز آدم کُشتند! انسانهایی که روحشان از کمونیسم و سوسیالیسم خبر نداشت، اما قربانی ایدئولوژی وحشی آقایان مارکس و انگلس، و غلبه پرولتاریا بر بورژوازی شدند!
■ طنز عجیب اینجا است که هرگونه دفاع از هیتلر و نازیها در کشورهای اروپایی (تا جایی که اطلاع دارم مثلا اتریش) میتواند مجازات حبس به همراه داشته باشد اما میتوانید پوسترهای لنین و استالین را سفارش دهید.
■ علت واضح است: به تعبیر متفکر محبوبم، آقای سِر راجر اسکروتن، چپها در تطهیر گذشته استعداد نحسی دارند! آنها میتوانند هر بار به شکل وحشتناک جنایت کنند و سپس خودشان را به گونهای غسل تعمید بدهند، انگار که تازه چون نوزاد قدم به جهان گذاشتهاند.
■ یکی از خطرات دموکراسی در کشورهایی که سپرهای محافظ آزادی در آنها هنوز ضعیف هستند، همین است که این کفتارهای وحشی سوسیالیست و کمونیست میتوانند از طریق صندوق رأي به قدرت برسند، جنایت و سپس غسل تعمید کنند! حتی میتوانند روی سبعیت خود را لعاب مسیحی بدهند!
■ مالیاتهای سنگین، از دست نورماندی، و برخی از سوءِاستفادههای پادشاه جان، باعث شد اشراف انگلیس در سال (۱۲۱۵ م)، پادشاه جان را وارد به عقبنشینی کنند!
■ در واقع در سال ( ۱۲۱۵) ، نه «مردم» که اشراف انگلستان بودند که با تکیه بر قدرت نظامی و اقتصادی، منشور را به شاه جان تحمیل کردند . اشراف با بسیج نیروهای مسلح خویش و اشغال لندن، توازن قوا را تغییر دادند، شاه جان را سر جایش نشاندند و او را ناگزیر کردند در رانیمید، منشور مگناکارتا را بپذیرد.
■ این یک نمونه بسیار مشهور از این قاعده است که میگوید: فقط قدرت است که در عمل، قدرت را مهار میکند - فرقی نمیکند، قدرت مردم، قدرت پارلمان، قدرت شاه، باید بناءِ بر سازوکارهای بسیار مستحکم مهار شود. این راز پایداری و تداوم شماست... اوکی، قوانین اساسی بسیار زیبا هستند و زیبا و آرمانی نوشته میشوند؛ اما اگر در عمل تدبیری برای مهار قدرت نکنید، باید زود یا دیر منتظر عواقب فاجعهبار آن باشید.
💠 تذکر: در صورتی که هیچ نیرویی در برابر دولتها باقی نماند، و همه چیز - اعمِّ از قانونگذاری پوزیتیو پارلمانی، در انحصار دولت باشد، دیگر چه چیزی قدرت را مهار میکند؟!
☆ @RealmOfPolitics
■ شیلی: از جهنم اقتصادی تا آزمون خطیر در پرتگاه دموکراسی
☆ @RealmOfPolitics
✍ بهروز زواریان
■ کشور شیلی پس از بحران عمیق اقتصادی و سیاسی دهه ۱۹۷۰، نشان داد که حتی کشوری که در قعر أسفلالسافلین «جهنم» فرو رفته، میتواند مسیر درست را تجربه کند، به آن شرط که بتواند ساختاری دقیق و کارآمد داشته باشد و از خطاهای خود درس گرفته باشد. میدانیم که سقوط دولت آلنده و روی کار آمدن حکومت نظامی در شیلی، در ابتدا وضعیتی خشونتآمیز و آشفته ایجاد کرد، اما همزمان، بستر اصلاحات ساختاری اقتصادی فراهم شد. این اصلاحات شامل کنترل تورم، آزادسازی بازار، خصوصیسازی صنایع دولتی و جذب سرمایه خارجی بود. این فرآیند باعث شد شیلی بتواند دورهای از رشد اقتصادی و ثبات نسبی را تجربه کند که نمونهای نادر در تاریخ بحران کشورهای آمریکای لاتین بود.
■ تجربه پیشرفت اقتصادی شیلی نشان داد که ایجاد یک ساختار کارآمد میتواند کشوری را از فروپاشی کامل برهاند. این موفقیت شیلی، همزمان با ایجاد اعتماد عمومی و سرمایهگذاری داخلی، امکان ارتقای رفاه و بهبود شاخصهای اجتماعی را فراهم آورد و اثبات کرد که بهبود امر اقتصاد بدون نظم ساختاری سیاسی و اقتصادی و مسدودکردن نهادهایی که میدانید ورشکسته هستند، ممکن نیست.
■ با این حال، بازگشت دموکراسی در دهه ۱۹۹۰، به تدریج برای این کشور چالش ایجاد کرد. دموکراسی بدون یک ساختار چفتوبست مستحکم، بدون مهار قدرت مردم، بستر ناکارآمدی و تنشهای اجتماعی میشود.
■ اینجا، قرار نیست به ریز جزئیات تجربه شیلی اشاره کنم؛ بالعکس ، ففط میخواهم توجهات را به تاریخی جلب کنم که پیش روی ما قرار گرفته است - البته اگر این احساس خطر جدی گرفته شود. تجربه مهم شیلی باید بر همگان ثابت کند که تجدید حیات یک کشور پس از بحران، فقط با شاخص رشد اقتصادی ارزیابی نمیشود، بلکه توازن و تعادل میان سیاست، تاریخ و ساختار اجتماعی از جمله مواردی هستند که نباید برای لحظهای از آنها غفلت کرد.
■ من اندازه سلول یک میکروب سر سوزن به دموکراسی هیچ اعتمادی ندارم، هیچ اعتمادی در هیچ دورهای و هیچ کجایی - حتی در ایالات متحده که دیدم چگونه دموکراسی، کشور را وارد بحران کرد، اگرچه سپرهای محافظ آزادی در ایالات متحده با هر بحرانی نمیشکنند. به دموکراسی هیچ اعتمادی ندارم؛ البته نه از این جهت که بخواهم مردم را ملامت کرده باشم؛ هرگز. بالعکس، احساس خطر میکنم از این جهت که میدانم شارلاتانها از چپ و راست، و زمین و زمان، سربرمیآورند و درست سر بزنگاه ظاهر میشوند تا تا برای رسیدن به نفع خود و ادعای سهمخواهی از قدرت، به هر حیله و فریب و وعدهای متوسل شوند، و مثلا پارلمان را به محل زدوبندها و وضع قوانین به سود خود تبدیل کنند: یعنی غیر قابل مهار شوند.
■ در این راستا، تاریخ کشور شیلی اساسا تجربهای آموزنده است: کشور میتواند از جهنم اقتصادی و سیاسی خارج شود، دورهای از پیشرفت را تجربه کند، اما اگر ساختارها به درستی سر جای خود چفتوبست نشوند یا امور ناقص اصلاح شوند، یا اگر تصور کنیم میتوان با اما و اگر کار پیش برد، و استدلال کنیم فعلا پیش برویم تا ببینیم چه خواهد شد، همان مسیر، دوباره باعث بازشدن زخم بحرانها و شکافهای عمیق میشود. نه تنها شیلی، بلکه آرژانتین، از جمله کشورهایی است که نشان داده میتوان از جهنم خارج شد، در حالی که باید منتظر بمانیم و مشاهده کنیم که آیا میراث خاور میلی در خاک اقتصاد آرژانتین به طور عمیق ریشه خواهد کرد؟ یا دوباره سوسیالیستهای دولت رفاهی، همه دستاوردهای میلی را به باد فناء خواهند سپرد؟ نمیدانم، منتظر باید بود - اگرچه یک استثنا ء، نفیکننده دائمی قاعده نیست.
■ به هر حال، میتوانم از این تمثیل ساده استفاده کنم که: اگر شخصی یک مرتبه، به اختیار، طعم نواختن چوب سخت بر بدنش را چشیده باشد، بر او عیبی نمیتوان گرفت؛ اما وای از آن روز که همان شخص بخواهد به اختیار، و دو مرتبه، طعم نواختن چوب سخت بر بدنش را تجربه کند: این مرتبه با این استدلال که این چوب همان چوب قبل نیست و فرق میکند؛ در واقع، چوب درخت گردو نیست، بلکه چوب درخت چنار است - پس باید آن را نیز تجربه کند. در این حالت، دیگر مسئله گفتن و نگفتن نیست، بلکه کار از آن گذشته است.
/channel/RealmOfPolitics
💠 آزمون فضیلت شهریار در امر خطیر سیاست
☆ @RealmOfPolitics
✍ بهروز زواریان
■ چندسال قبل، طبق برنامهای که برای مطالعات اندیشه سیاسی چیده بودم سعی کردم نسخه انگلیسی کتاب شهریار ماکیاولی را مطالعه کنم؛ همانجا در حین مطالعه، مفهومی بسیار اساسی توجهم را جلب کرد: مفهوم بخت! من دریافتم فضای فکری ماکیاوللی به گونهای است که در آن، «بخت»(fortuna)، نه حاشیهای در متن و نه یک شعار است؛بالعکس، یکی از دو مُهره اصلی فهم چینش ستون فقرات سیاست است؛ ستون دیگر، که در پیوند با بخت قرار میگیرد، «فضیلت»(virtù) است.
■ ماکیاوللی میگوید: شهریار اگر بخواهد دولت داشته باشد و مهمتر از آن دولت حفظ شود، لاجرم باید نسبت خود را با بخت روشن کند. رویآوردن بخت به شهریار در این چارچوب، نه هدیهای آسمانی و نه تصادفی کور است؛ بلکه لحظهای تاریخی است که در آن شرایط امکان یک فعل بزرگ پدید میآید. اما این امکان فقط برای آن کسی از قوّه به فعلیت میرسد که شخص، فضیلت لازم برای بیشترین بهرهگیری از بخت را داشته باشد.
■ از نظر ماکیاوللی، بخت، نیرویی سیال، متغیر و تاحدی مهارنشدنی است. او در فصلی از شهریار، بخت را به رودی خروشان تشبیه میکند که اگر مهار نشود، همه چیز را ویران میکند؛ اما انسان عاقل میتواند با ساختن سد و سیلبند، حدِّأقل شدت آن را کاهش دهد. این تمثیل نشان میدهد که بخت اگرچه قاهر است، اما مطلق نیست. رویآوردن بخت به شهریار یعنی فراهمشدن شرایطی تاریخی ـ اجتماعی که امکان صعود سیاسی را مهیاء میکند که خود مستلزم فراهمشدن شرایطی است که در صورتهای متفاوتی ظاهر میشود.
■ با این حال، مستحضر هستید که بسیاری از اشخاص در قلمرو امر سیاسی به تقدیر باور راسخ دارند؛ و آنچه ماکیاوللی را از آنها جدا میکند، تأکید او بر فضیلت است. اما فضیلت نزد ماکیاوللی به معنای معتقدبودن به اخلاق مسیحی یا تقوای فردی نیست، بلکه توانایی تصمیمگیری قاطع، شهامت، تدبیر و قدرت تطبیق با اوضاع متغیر است. اگر بخت درب فرصت را بگشاید، اما شهریار فاقد فضیلت باشد، این فرصت به سرعت از میان میرود - دقیقا همچون آهویی تیزپا که اگر لحظهای چشم بگردانید دیگر در همان جای قبلی نیست. از این رو، رویآوردن بخت به شهریار نه پایان کار، بلکه آغاز آزمون او است. نکته مهم این است که او نمونههایی تاریخی را برای توضیح این نسبت ذکر میکند. در طول تاریخ کسانی بودند که فقط صرفا به بخت تکیه کردند و از حمایت دیگران یا شرایط مساعد بهره بردند، اما فاقد فضیلت بودند، لذا با تغییر اوضاع و اموری که در امر سیاسی پیشبینیناپذیر هستند، سقوط کردند.
■و در مقابل این، کسانی که توانستند از فرصتهایی که میتوان گفت (سر سوزنی در ریگزار امر سیاسی هستند بهره گیرند) و ساختار قدرت را به سود خود تثبیت کنند، به پایداری دست پیدا کردند. بنابراین میتوانم بگویم بخت نزد ماکیاوللی همچون باد موافق است: باد موافق هرگز کشتی بیسکان را به مقصد نمیرساند، اما برای ناخدای ماهر، شرایط را فراهم میکند و پس از آن تجربه و پختگی است که نشان میدهد ناخدا چگونه میتواند کشتی را از تلاطمهای وحشتناک که دریای طوفانی تجربه میکند، موقتا به ساحل امن برساند -یعنی کشتی سیاست دائما در تلاطم است.
■ همچنین، رویآوردن بخت به معنای لحظه گسست از نظمی است که میخواهد حیاتش تجدید شود؛ در این شرایط، شهریار باید تشخیص دهد که آیا زمان، زمان جسارت است یا حزم و احتیاط؟! اگر زمان جسارت باشد و او حزم را پیشه کند، بخت از کف او میرود.
■ ماکیاوللی میخواهد بگوید بخت به سود جوانان جسورتر است تا پیران محتاط؛ زیرا زیرا جهان دائما در تغییر است و آنکه خود را با تغییر، یعنی با روح زمانه هماهنگ نکند، از میدان بیرون میرود. در این معنا، بخت به مردمی رو میآورد که همواره آمادگی تغییر را در خود پرورانده باشد - گذشته از اینکه جوانان جسورتر میتوانند افقی داشته باشند تا اصول را درست بچینند، که در غیر این صورت باز هم بنیاد سیاستشان بر باد فناء میرود.
■ آنچه من دریافتم و آن را بناءِ بر عادت در دفتری مکتوب کردم این است که توجه کنید که ، تأكيد مي كنم، بخت هرگر به طور دائمی در کنار کسی نمیماند؛ بخت هرگز آراموقرار ندارد، بلکه متغیر و بیثبات است. هنر شهریار این است که باید همواره آماده تغییر باشد، قدرت سامان یابد، خودش محدود شود، نیروها را سرکوب نکند و ساختار دولت چنان استوار شود که وقتی بخت کار را انجام داد، در فقدان شخص، ساختار پابرجا بماند.
■ دقیقا در لحظهای که روح در حال تجدید حیات خودش است و میخواهد خود را بازسازی کند، فقط آنان که شجاعت و تدبیر دارند، میتوانند شرایط را به سود خود پیش ببرند - روح با هیچکسی عهد نبسته، روح منتظر هیچکسی نمیماند، و روح یک تجربه را دو مرتبه پشت سر هم تکرار نمیکند.
/channel/RealmOfPolitics
💠 بخشی از یادداشت هگل خطاب به مردم وورتمبرگ در سال ۱۷۹۸:
💠 @RealmOfPolitics
✍ گئورگ فریدریش ویلهِلم هگل
■ «اين احساس كه این ساختمان عظيم، آنگونه كه امروزه وجود دارد، نمیتواند تداوم يابد، احساسی فراگير و ريشهدار است.
■ همچنين، اين نگرانی نيز نگرانیای فراگير [و همگانی] است كه ساختمان مزبور در حال فرو ریختن است و با فروريختنش ممکن است به همه صدمه بزند.
■با وجود باور ما به اين مسئله، آيا اين ترس آنچنان نيرومند میشود كه فرصتی برای اتخاذ تصميم در اين خصوص باقی نماند كه چهچيز میبايست ساقط شود؟ و چهچيز میبايست حفظ شود؟
■ و چهچيز میبايست بماند و چهچيز میبايست برافتد؟
■ آيا ما نمیبايست بكوشيم تا خودمان، [از پيش] آنچه را كه نمیتواند تداوم يابد، رها سازيم و با نگاهی بیطرفانه عاملی را بررسي کنيم كه آن را تداومنيافتنی میسازد؟
■ تنها ملاكِ [ما براي] چنين داوریای عدالت است و شهامت اجراي چنين عدالتی تنها نيرويی است كه ميتواند به نحوي شرافتمندانه و مسالمتجويانه اين ساختمان عظيم و ناپايدار را از ميان برداشته و وضعيتي مطمئن و استوار را جايگزين آن كند.
■ چهقدر كور هستند آنان كه نميخواهند باور كنند که نهادها، ساختارها و قوانينی كه ديگر هيچ تطابقی با آداب و رسوم، نيازها و ديدگاههای بشر ندارند و روح از آنها رخت بربسته است، میتوانند به حياتشان ادامه دهند...
💠 ... يا كسانی كه گمان میكنند آن صورتهایی كه احساس و فاهمه ديگر هيچ رغبتی به آنها ندارند، به ميزان كافی نيرومند هستند تا برای يك ملت پيوندی پايدار را فراهم آورند.
■ تمام تلاشهای فخرفروشانه و ناشيانه براي بازسازی اطمينان [ازدسترفته] نسبت به عناصر قانونی، و تمهيداتی كه ديگر هيچكس به آنها باور ندارد، و مخفيكردن #گوركنها پشت نقابی از واژگان فاخر و زيبا، نهتنها انگيزهها و اغراض حسابشده آنها را با شرمساری [موقتاً] مخفی میكند، بلكه همچنين راه را بر طغيانی بسيار عظيمتر میگشايد كه در آن [ميل به] #انتقام،ْ خود را با نياز به اصلاح همراه خواهد كرد و توده همواره فريبخورده و همواره سركوبشده، مجازات رياكاری و بیصداقتی را تعيين خواهدكرد.
■ اگر آنگاه كه زمينِ زير پای ما به لرزه میافتد، هيچ عملی انجام ندهيم، بلكه به طرزی كوركورانه و سرخوشانه در انتظار فروپاشی ساختمان قديمیای باشيم كه سرشار از شكاف، و تا عمق بنيادش پوسيده است، همچون زماني كه اجازه دهيم فردی زير الوارِ در حال سقوط له شود، نهتنها به خلاف شرافتمندی است، بلكه با عقل و حزم نيز منافات دارد.»
💠 @RealmOfPolitics
■اگر کسی از من بخواهد کتابی به او معرفی کنم که ریشه تنومند محافظهکاری در خاک آن قرار دارد، کتاب آقای ریجارد ا. ویور را معرفی میکنم.
■ عنوان کتاب را باید با آب الماس نوشت و بر سر درب هر خانهای نصب کرد: ایدهها پیامد دارند...
■ و «ایدهها پیامد دارند»، یعنی از سطح نظری فراتر میروند و به عمل اجتماعی بدل میشوند. مثلاً تفسیرهای علی شریعتی از تشیع و عدالت اجتماعی در دهه ۱۳۵۰ که مستقیما از داخل حسینیه به خیابان سرازیر میشد. اگرچه هرگز انکار نمیکنم که ساختار اجازه داده است که امثال علی شریعتی فرصت ظهور داشته باشند.
■ امروز کار علی شریعتی تمامشده و دفتر او بستهشده است؛ اما باید توجه کرد که کفتار ایدئولوژی هرگز نمیمیرد، بلکه هر بار لباس میش بر تَن میکند؛ و چون به مقصود رسید، انسان را تکهوپاره میکند.
■ کسانی که به جای گوش جان سپردن به ایدههای متفکران برجسته و سوقدادن ساختار به سمتی که فرصت ظهور این شیاطین را بگیرد، افرادی را به رسمیت میشناسند که کوچکترین درکی از مناسبات سیاسی و ساختار پیچیده قدرت سیاسی ندارند، هرگز نمیتوانند در آینده انتظار داشته باشند که درخت گَز و تاغ که کاشتهاند میوه بدهد!
✍ بهروز زواریان
☆ @denkenfurdenken
■ تنها مسئله واضح ما در مهار قدرت و تمرکز قدرت در یک شخص، اشخاص یا نهادها، این است که دوباره تعریف و معنای انسان را پیش چشمانمان قرار دهیم! و بفهمیم انسان خیر مطلق نیست، بلکه خیر و شر در وجود او در هم آمیخته هستند.
■ همان انسان - (منظورم هیچ شخص خاصی نیست)- که پیش چشم شما سرشار از خیر به نظر میرسد، میتواند سرشار از شر باشد و تجربه بر این گزاره مُهر تأييد ميکوبد.
■ آنچه مردم امروز باید هر دقیقهای که میگذرد درباره آن تأمل کنند ،این نیست که چه کسی سرشار از خیر است؛ بالعکس، باید بپرسیم این انسان که امکان بروز شر را دارد، نیازمند چه سازوکارهایی است که در ساختار قدرت، او را مهار کند؟!
■ آیا صرفا یک سند مکتوب چنین وظیفهای را انجام میدهد؟ واقعیت چنین چیزی را نشان نمیدهد.
☆ @denkenfurdenken
آمار قربانیان هولوکاست قتل عام حدود ۱۱ تا ۱۲ میلیون انسان به حکم هیتلر و واسطهگری اشخاصی مثل آیشمن و دستگاه پروپاگاندای نازیها به ریاست شخص گوبلز است.
همیشه فکر میکردم وحشتی بزرگتر از آنچه هیتلر و نازیها انجام دادند در تاریخ وجود ندارد.
اما استالین به تنهایی بیستمیلیون انسان را قتلعام کرد و حدود ۲۷ میلیون انسان هم جانشان را در جنگ از دست دادند.
کتاب جنایات تاریخ، گنجایش ذکر جنایتهای مارکسیسم-لنینیسم و کمونیسم را ندارد. با کودتای خونین اکتبر روسیه کتاب جدیدی در جنایات تاریخ آغاز شد، کتابی بیپایان از رنج میلیونها انسان و خانوادههایشان که به وحشیانهترین شکل ممکن قربانی ایدئولوژی مارکس، انگلس، لنین و استالین شدند.
فرق نمیکند: که هیتلر طی یک روال خیلی مشروع و قانونی از دل جمهوری وایمار از صندوق رأي بیرون آمده باشد یا استالین از تکحزب مسلط به قدرت رسیده باشد!
مسئله این است: اینکه مردم بیگناه قربانی ایدئولوژی کسانی شدند که میخواستند مردم را به سعادت و خوشبختی و بهشت برسانند؛ این فقط جنایتی است که کمونیسم رقم زد، و آیا مردم آنقدر فرصت دارند که هر بار یک ایدئولوژی و ایده را امتحان کنند؟
حسام سلامت، وابسته به طیف چپ، میگوید: ما یک روشنگری به خود بدهکاریم.
بله، یک سوسیالیسم هم به خود بدهکار بودیم!
---
چه کسی به شما اجازه داده است برای مردم نسخه میپیچید؟جالب اینجا است که همگی این جماعت به شعار روشنگری کانت مبنی بر "جرئت داشته باش" تمسک میکنند تا نیروهای میانجی را بزنند، اما در عین حال خودشان را مطلقترین مرجع برای مردم میدانند! چرا؟ چون میگویند: ما یک روشنگری به خود بدهکاریم؟ گویا فقط یک مسیر وجود دارد.
و آیا به خاطر دارید گفته بودم هر کسی از راه میرسد ذهن بخشی از مردم را به اسارت میگیرد و اجازه نمیدهد مردم بر مبنای #عقل_سلیم خودشان تصمیم بگیرند؟ چون : یکی با فمینیسم، دیگری با سوسیالیسم، یکی با کمونیسم و دیگری با لیبرالیسم، یکی با ووکیسم، یکی با رسانه X و دیگری با Y و... برای مردم نسخه میپیچد.
از صمیم قلبم عذرخواهم که مینویسم، علیرغم این که تاب نوشتن ندارم. فقط بر حذر باشید که فریب این جماعت را نخورید.
کسی که میگوید یک روشنگری به خود بدهکاریم، باید برای شما پرسش ایجاد کند آیا اعراب امارات متحده عربی با کانت و کندوروسه و دیدرو و رسو به این سطح رسیدند؟
💠 آزادی مطلق و آغاز دوره ترور [=وحشت] - [در باب لحظهای که آزادی زیر تیغ گیوتن آزادی مطلق، اعدام میشود.]
✍ بهروز زواریان
☆ @denkenfurdenken
-----
🔰 تنها فلسفه، و فقط فلسفه و صرفا فلسفه بود که توانست ذهنم را از پریشانی و افتادن در دامهای پنهانی نجات بدهد که اکنون پهن شدهاند و احتمال میدهم خیل عظیمی قربانی آن دامها خواهند بود. پس، متنی که در پایین مطالعه خواهید کرد به صورت رسمی به معنای تعیین تکلیف نهایی من با این امر است که من فقط قائل به آزادی هستم؛ نه آنچه که با نفی کثرات و غیر، در همان لحظه که به نام آزادی هر چیزی را مجاز تلقی میکند، در حال سلّاخی آزادی است. تنها یک ذهن کَیّاسِ سَیّاس است که میتواند در جایی و درست در لحظهای که آزادی هنوز شکلنگرفته نابود میشود، از تمامی سرزنشهایی در امان باشد که در صورت عدم تعیین تکلیف، در آینده همچون رگبار بر او خواهد بارید. بناءِبراین، نمیتوان در شرایط حسّاس، با آنچه روی میدهد تعیین تکلیف نکرد. نه! و هرگز قرار نیست برای آنچه آزادی نیست، به شعف بیایم. هر کسی مختار است ذهن خود را اسیر دامها کند، اما آن کسی که برای ذهن خود شأنی قائل است قطعا پیش از هر چیز واقعیت را به محک عقل میزند و سپس تعیین تکلیف را در دستور کار قرار میدهد... من به آنچه در متن زیر نوشتهام ایمان مطلق دارم، اگرچه کسانی را که به واقعیت موجود خوشآمد میگویند نه سرزنش میکنم و نه تحسین.
-----
■ گئورگ ویلهلم فریدریش هگل در کتاب پدیدارشناسی روح، در فصل آزادی مطلق و [دوره] ترور، دقیقا در لحظهای که در فرانسه، واقعیت موجود به صورت تمامعیار به «آزادی مطلق» خوشآمد میگفت، از آزادی به مثابه یک حق یا شعار سیاسی دفاع نمیکرد، بلکه لحظهای تاریخی - وجودی را توصیف میکرد که در آن "آگاهی جمعی" میپنداشت که میتواند خود را بیواسطه [ یعنی بدون نیروهای میانجی]، بیقید و شرط در جهان محقق کند، و معمار ساختمانهای جدید آن باشد. آزادی مطلق به این اعتبار همان ارادهای است که هیچ امر جزئی و هیچ تفاوت و هیچ تعیّن تاریخی دیگری را به رسمیت نمیشناسد و خود را تنها معیار حق میداند. این آزادی، آزادی «مایِ همگانی» است، در حالی که به صورت همزمان، آزادیای است که نتوانسته است صورتهای پایداری را محقق کند که عقل و حزم و تدبیر در مرکز ثقل آنها است.
■ و مسئله من دقیقاً از همینجا آغاز میشود: آزادیای که تعیّن ندارد [یعنی انتزاعی* است]، نمیتواند در جهان پایدار بماند. آزادی مطلق میخواهد همهچیز باشد، پس ناچار است با هر شکل خاصی از حیات اجتماع دشمنی کند. به دیگر سخن، هر تمایز واقعی، به مثابه خیانت به آزادی فهمیده میشود. از این رو آزادی مطلق به جای آن که به تحقق آزادی ختم شود به نفی پیوسته هر آنچه موجود است کشیده میشود.
■ قطعادر همین لحظه است که «فضیلت» جای قانون و عرف و سنت را میگیرد. اما فضیلت، از این جهت که فاقد معیار عینی است، میتواند خود را فقط در نفیکردن عیان کند و نتیجه این است که هر کسی میتواند مدعی تجسمبخشیدن به آزادی و فضیلت باشد و دیگری را دشمن آزادی اعلام کند. به عبارتی، آزادی مطلق، از آنجا که عقل را در مرکز ثقل خود ندارد، ناچار میشود خود را از طریق حذف فیزیکی آن چیزی حفظ کند که آن را «غیرآزاد یا دشمن آزادی» تلقی میکند. اینجا لحظه تولد وحشت است و ترور نه یک انحراف اتفاقی، بلکه پیامد درونی منطق آزادی است که "مایِ همگانی" به آن ارج مینهد و قطعا باید تبعات و عواقب آن را به دوش بکشد.
■ اما ترور، در این افق، از سر قساوت شخصی در حق غیر نیست، بلکه به مثابه فعل «ضروری» آزادی مطلق پدیدار میشود. آزادیای که تنها شکل عملش فقط نفی غیر است، برای باقیماندن چارهای جز این ندارد که دائما به نفی غیر بپردازد. او اعتقاد راسخ دارد که من حق هستم و چون هیچ تعیّن و به رسمیتشناختن غیر مجاز نیست، هر آن که غیر را به رسمیت بشناسد مرتکب جرم و خیانت به آزادی شده است؛ در نتیجه مرگ به سادهترین و «خالصترین» فعل آزادی در این معنا بدل میشود. مرگ در این وضعیت «سادهترین» و «بیمحتواترین» عمل است: عملی که نه اصلاح میکند، نه میسازد، بلکه فقط پاک میکند.
■ نکته بنیادین این است که ترور در اینجا نتیجه «بدخواهی» نیست، بلکه نتیجه فقدان میانجیگری است؛ میانجیگری نیروهایی که میتوانستند مهارکننده قدرت باشند اما با دستان خود، آنها را نابود کردهاید. آزادی مطلق که در این "ما" تجسد یافته است هرگز نمیخواهد از مسیر نهاد، قانون، تاریخ و تفاوتها عبور کند و تفاوتها را به رسمیت بشناسد؛ او میخواهد بیواسطه باشد. اما آزادی بیواسطه در جهان انسانی ممکن نیست، زیرا جهان انسان همواره جهان تفاوتها،و نقشهایی است که به صورت دستوری از پیش تعیین شده نبودهاند.
👇 ادامه مطلب در پایین...
☆ @denkenfurdenken
💠 ذات سوسیالیسم این است: کمبود، صف و سهمیهبندی. علت چیست؟
■ باز هم تاکید میکنم در صورت گذار، کوچکترین خطا ء مساوی با تداوم همین شرایط است.
■ آنچه مردم عزیز ایران باید نسبت به آن حتیالامکان آگاه شوند این است که کمبود کالاها نتیجه مستقیم مداخله دولت در سازوکار تولید و قیمتگذاری بوده است.
■ یعنی قیمتگذاری دستوری باعث شده تولیدکننده نتواند هزینههای واقعی را پوشش دهد، در نتیجه انگیزهای برای افزایش یا حتی تداوم تولید او باقی نمانده است.
■ از سوی دیگر، دولت زنجیره تأمین را شکننده کرده است. وقتی تولیدکننده داخلی را با بستن مالیاتهای سنگین از تولیدکردن متنفر میکنند، و واردات هم با دستور و سهمیه و سامانه تخصیص ارز مدیریت میشود، کمبود به صورت طبیعی پدید میآید.
■ وقتی دلار تکنرخی نیست و دولت در برابر قیمت بازار قیمتگذاری میکند، فاسدان نزدیک به دولت، از این تفاوت قیمت ذینفع هستند! واقعا مردم عادی که فقط یک زندگی نرمال میخواهند، ارز دولتی میگیرند؟ یا شبکه پیچیده فاسد نزدیکان به دولت؟
■ شبکه فسادی که ارز ۲۸ هزار تومانی را میگیرد و به قیمت در بازاری میفروشد که خود دولت نظم آن را نابود کرده است.
پانوشت :
■ حرفم به حاکمان کنونی بر ایران، واضح این است که وقتی (Reform) به درستی و درست در موعد آن صورت نگیرد، نهادها نمیتوانند با روح زمانه هماهنگ شوند تا جامعه به آرامش و تداوم برسد - البته اگر فرض کنیم فرصتهای تعامل و سازش با ایالات متحده مانند ابر پودر نشده باشند؛ باز صد رحمت به روان محمدعلی فروغی که میدانست و پذیرفته بود که دوران باشکوه امپراطوری ایران تمام شده و آن شکوه باستانی و وسعت امپراطوری پارسیان، و زمانی که دو امپراطوری پارسیان - ساسانیان و روم بر زمین حکمرانی میکردند، برای همیشه در تاریخ جهانی به سر رسیده است.
■ از این رو، فروغی به صرافت دریافته بود:"بر خلاف گذشته که نظر اهل دنیا به دولت ایران بوده... اما انقلابات زمان این وضع را تغییر داده و زمام اختیار زمین عجالتا در کف مردم اروپا [و امروز به تنهایی و با فاصله زیاد از همه کشورها در کف ایالات متحده] نهاده است؛ پس اگر خوب است و اگر بد، به نقد اینطور است! ... پول و زور و علم دارند و هرچه میخواهند میکنند. اکنون نیز هر مملکتی و ملتی که بخواهد در عالَم فرنگیها مستهلک نشود و از میان نرود و اسم و رسم او باقی بماند باید کمال عجله را در قبول تمدن وقت [سرمایهداری] نماید! زیرا عمده بهانه دستاندازی اروپاییها به ممالک، داخلکردن تمدن است در آنها. اگر به طیب خاطر متمدن نشوید، به زور خواهید شد."
■ و صد رحمت به محمدرضاشاه که دستکم در روزهای پایانی سلطنت تضمین کرد که به قانون اساسی عمل خواهد کرد؛ یعنی دستکم در ظاهر نشان داد که اگر وعده اصلاح میدهد، قوه در نظم سیاسی ایران وجود دارد. این که حکام کنونی ایران "صُمٌّ بُكمٌ عُميٌ فَهُم لا يَرجِعونَ، چون کران و گنگها و کوران هستند ، گویا نمیخواهند از راه خطا بازگردند"، پس زبان در کام گرفتهاند چنان که ذوالفقار علی در نیام است، و هیچ افقی در عمل قابل مشاهده نیست که نشان دهد به اختیار تغییرات صورت خواهد گرفت، از عجایب این دوره است.
■ به هر حال، اساسا این جمله فروغی باید همه را روشن کرده باشد که اکنون زمام اختیار زمین و جوِّ زمین و فضا و دریا و اقیانوس عجالتا در کف ایالات متحده است؛ اگر خوب است یا بد؛ مطابق قوانین بینالمللی هست یا نه؛ مطابق با حقوق بشر و انسانیت هست یا نه؛ به نقد همین است که هست - پول و زور و علم دارند، هرچه بخواهند میکنند و هیچ راه گریزی هم وجود ندارد، و هیچکسی هم هیچ کاری نمیتواند بکند، چون حق در لوله تانک است.
■ یعنی اگر اصلاح خطاهایی که نه طی چهار دهه طی حکومت جمهوری اسلامی، بلکه طی صدسال اخیر انباشته شده است صورت نگیرد که بر حسب آن، هزینه اصلاح سرسامآور شده است و هر روز که بگذرد و این نفهمی بر واقعیت چیره بماند تا هزینه اصلاح شدت بیشتری پیدا کند، جز به معنای این نیست که مسیر اصلاح مسدود شده است؛ و البته بناءِ بر تجربه تاریخ، دستکم بر ما مبرهن است که مردم از پایین اصلاح نمیکنند، بلکه انقلاب میکنند! یعنی انقلاب، نتیجه ناکامی مطلق در اصلاح اساسی امور است - اگرچه نمیتوان این فرض را نادیده گرفت که شرایط فروپاشی سیاسی و اقتصادی، ورود کشور به دوره اَبَرتورم ویرانگر، و سپس رکود تورمی، میتواند سالیان سال ادامه پیدا کند یا نکند؛ به هر حال، این که پس از آن ایران وارد چه فضایی خواهد شد و چه تحولاتی رخ خواهد داد، واقعا نمیدانم، پس نه ایجابی نه سلبی هیچ موضعی - تا زمانی که واقعهای رخ دهد - در برابر آن اتخاذ نمیکنم و نخواهم کرد.
💠 خود دانید...🤷♂
👆 ... ادامه مطلب از بالا
☆ @denkenfurdenken
■ به نظرم رسید آن انزوایی که فیلم «لبخند» بر آن بناء شده است، تصادفی یا صرفا روانشناختی نیست، بلکه ریشه در مبانی عمیق فلسفی و تاریخی جامعه مدرن دارد؛ جامعهای که از دل فروپاشی جهانهای معنایی متعالی مشترک شکل گرفت و هر انسان را به واحدی مستقل، قائم بر خود و در عین حال رهاشده بدل کرد.
■ این گفته اساسا زمانی بهتر درک میشود که بدانیم در سنت پیشامدرن، رنج وجود داشت و - حتی رنجهای شخصی - در افقهای جمعی فهم میشد: خانواده، دیانت، آیینهای سوگواری، روایتهای اسطورهای و الهیات، همگی سازوکارهایی بودند برای اینکه درد، گفته شود، معنا یابد و در «ما» حل شود. پس چگونه از دورهای که دیانت را در بهترین حالت کنار گذاشته است و در بدترین حالت آن را حفظ کرده اما از مبانی خود دیانت تهی کرده است، میتوان انتظار داشت که نسبتهای معنادار حفظ شوند؟
■ میدانیم که مدرنیته، از دکارت به بعد، انسان را به یک «سوژه تنها» تقلیل داد؛ سوژهای که میگفت میاندیشم پس هستم؛ و دقیقا انزوای انسان از همانجا آغاز شد. او در خانه است، اما فهمیده نمیشود، زیرا خانه تبدیل به مکانی برای استراحت و تجدید قواء برای کارهای فردا شده است تا این چرخه تا زمان مرگ ادامه یابد.
■ این فردگرایی در خانوادهای که دیگر وجود ندارد و فقط اسمی از آن باقی مانده است، در ساحت اجتماعی نیز بسط پیدا کرد و در ساحت اخلاقی به این ایده تبدیل شد که هر کس مسئول رنج خود است و باید آن را «مدیریت» کند. جامعه مدرن با عقلانیت تکنیکی، رنج را به مسئلهای تکنیکی تبدیل کرد و تصور کرد میتواند آن را با دارو، تشخیص و دستورالعمل درمان کرد، اما معنای رنج را از آن گرفت.
■ در چنین جهانی، درد، دیگر نباید «آزاردهنده» باشد، نباید نظم را مختل کند، نباید دیگران را ناراحت کند؛ پس شخص یا پنهان میشود یا به اتاق درمان تبعید میگردد. و این دقیقا همان فضایی است که فیلم ترسیم میکند: خانم رز روانپزشک است، و تصور میکند میتواند بدون پیوندهای عمیق انسانی، انسانها را درمان کند؛ یعنی فکر میکند نماینده نهاد مدرنی که قرار است رنج را بفهمد، اما خود همین رز در وضعیتی گرفتار میشود که تصور میکرد میتواند از طریق آن انسانها را مثلا درمان کند . او باید حرفهای، قوی و کارآمد بماند؛ و همین اجبار، او را از پیوند انسانی نجاتبخش محروم میکند.
■ به لحاظ مبانی فلسفی، میتوان این وضعیت کنونی را ادامه مشکلات وضعیت مدرنی دانست که خانواده، اساطیر، الهیات، خداوند، امر قدسی و معناهای متعالی را کنار زد، اما هرگز نتوانست و موفق نشد جایگزینی واقعی برای «تحمل رنج» بیافریند؛ تصور کرد گرفتن دیانت مردم از آنها افتخاری نصیبش کرده است در حالی که انسان را کشت. این به نظر من، این وضعیت بیمعنایی، همان وضعیتی است که نیچه هشدارش را داده بود؛ این سهمگینترین میهمانان پشت در ایستاده است: "جهانی که در آن درد هست، اما هیچ پاسخ روشنی برای علت و فهمیدهشدن وجود ندارد. دوره مدرن، دورهای است که انسان درد را نه به مثابه امکان اصیل بودن و قویشدن، بلکه به مثابه اختلالی در کارکرد روزمره تجربه میکند. در چنین جهانی، لبخند فیلم نماد همین اجبار به عادیبودن است: باید لبخند بزنی، حتی وقتی درونت فروپاشیده است: اگر نه همسر و خواهرت هم تو را طرد میکنند. فردگرایی مدرن، با شعار آزادی، انسان را از پیوندهای اصیل و متعالی آنها آزاد کرد، اما همزمان او را از پناه دیگری نیز محروم کرد. نتیجه این شد که ضربات رنجآفرین نه حل شود و نه متعالی، بلکه سرایت پیدا کند؛ به این علت که راه فهمیدهشدن، دیگر از بطن روابط معنادار برنمیخیزد.
● کافی است ماسک جامعه مدرن را بردارید تا ببینید خود چگونه به لبخندزدن ایستاده است.
☆ @denkenfurdenken