187
تنهاجنگیکهقشنگه،جنگیدن واسهآرزوهاست!🫧☘️
همه دوستت دارن،
فقط تا زمانی که نورت رو ببینن.
کافیه بخشِ تاریکتو نشونشون بدی، لحنشون عوض میشه.
دیگه نمیشناسنت.
توجهشون کم میشه.
منو اینجوری نبین، بخشِ نورانی هم دارم.
ولی وقتی میام اینجا، میذارمش توی قفسش تا بخوابه.
اینجا دیگه از نور خبری نیست.
تاریکی رو آزاد میکنم.
میذارم هر چی میخواد بگه، بذار لذت ببره.
سوار بر اسبِ سیاهش، اینجا با هر سرعتی که بخواد بتازه.
تو که مشکلی نداری، نه؟

اگه بخشِ نورانیمو میخوای... باید بگم اونم همینجاست.
تو میبینیش، میشناسیش، باهاش حرف میزنی.
اما الان اینجا نمیتونی تشخیص بدی کدومه،
چون توی قفسِ بینشان مچاله شده و دیدِ درستی بهش نداری.
میفهمی چی میگم؟
شایدم سخت صحبت کردم.
ولی مهم نیست...
اینجا حرفِ اول رو تاریکی میزنه، اونه که تشخیص میده چی بگه.
راستی، میدونستی آدما چندتا شخصیت دارن و بنا به صلاحدید یکیش رو آزاد میکنن؟
این موضوع خیلی برام جالبه.
الان که توی تاریکیام، نورِ منو تشخیص میدی؟
بی نشان 🎭Читать полностью…
به انرژی محیط باور داری؟
نمیخوام فکر کنی خرافاتیام، یا اعتقادات عجیبوغریب دارم.
حالا همچین فکری هم بکنی، اتفاق خاصی نمیافته.
چی میخواستم بگم؟
آها...
تازگی فکر میکنم توی خونه یه انرژی بد جریان داره.
اینکه من دائم مریض میشم، اینکه هی بدشانسی پشتِ بدشانسی میاد، یا اینکه پول میاد و فرار میکنه — حتماً یه دلیل ماورایی داره.
نمیشه که همهش تقصیر خودم باشه، نه؟
توروخدا نصیحتم نکن که «بیا مسئولیتپذیر باش، زندگی خودتو گردن بگیر».
اونقدر گردن گرفتم که الان گردنم خم شده.
باور نداری؟ اینم عکسش 👆🏻
حالا تازگی یه نفر گفته این خونه رو میخوام.
اهل خونه هم به این فکر افتادن که اینجا رو رد کنن بره.
اما میدونی من به چی فکر میکنم؟
به اینکه نکنه انرژیِ این محیط رو با خودم ببرم جای جدید، و انرژیِ اونجا هم بیاد رو انرژیِ اینجا، بشه بارِ اضافه رو دوشم.
اگه بیشتر از این کِش بیام چی؟
بی نشان🎭Читать полностью…
یه حسی دارم مثل ساییده شدن زانو
رو فرش، یا کشیده شدن کف دست رو
آسفالت، شایدم بریدن پوست با کاغذ؛
عمیق نیست ولی کلافم میکنه.
هر دوتا پستی که می ذارم یه نفر لفت می ده. 🤔😃
جریان چیه؟
حرف بزنم، گوش می دی؟
تصمیم گرفتم چشمامو ببندم و به هیچی فکر نکنم.
مثلاً به اینکه حس میکنم روی یه پل متحرکِ معلق موندم؛
معلق بین بودن و رفتن.
به این فکر نکنم که چقدر خستهام.
چقدر تنها شدم. آدم زیاده، اما من تنها شدم.
فکر نکن قصهی امروز و دیروزه، نه...
سالهاست دیگه کسی رو راه ندادم توی خلوتم.
بذار یهکم بیشتر فکر کنم.
آها، شایدم بقیه منو راه ندادن.
اصلاً دارم چی میگم؟ به کی میگم؟
بیخیال، بذار دوباره امتحان کنیم.
چشمامو میبندم، به هیچی فکر نمیکنم.
یه نفس عمیق میکشم، و یه بازدمِ طولانی...
آها، آفرین، دیدی شد؟
فکر نکردنم خودش یه فکره، نه؟
مثلاً میخوام ذهنم آروم بشه، هر بار هم امتحان میکنم، باز میبینم دارم فکر میکنم.
تا حالا هیچوقت موفق نشدم فکر نکنم.
وای جون مادرت، بیخیال، نمیشه آروم بگیری؟
باز داری فکر میکنی؟
هووف. من که موفق نمیشم.
حداقل بذار حرف بزنم.
حرف بزنم، گوش میدی؟
بی نشان 🎭Читать полностью…
بچه که بودم، وقتی دنیا زیادی سخت میگرفت، یک آرزوی خیلی ساده داشتم.
کاش یک اتاق جدا داشتم.
همین.
یک اتاق کوچک که مال خودم باشد.
درش را ببندم و دیگر صدای کسی را نشنوم.
جایی که بتوانم برای خودم کار کنم، پول دربیاورم و هیچکس نگوید:
«خرت به چند؟»
آن موقع فکر میکردم اگر فقط یک اتاق داشته باشم، همهچیز درست میشود.
بزرگتر که شدم، فهمیدم قرار نیست کسی آن اتاق را به من بدهد.
یک نگاه به خودم انداختم؛
نه پولی داشتم، نه راهی برای رفتن.
پس چه کار میکردم؟
آها...
فرار میکردم به دنیای رویا.
برای خودم یک خانه ساخته بودم.
یک خانهی واقعی، با پنجرههای بزرگ و اتاقهایی که هیچکس جز خودم کلیدشان را نداشت.
کار میکردم.
پول داشتم.
آزاد بودم.
هر کاری میخواستم میکردم.
اگر تصمیم اشتباهی میگرفتم، خودم مسئولش بودم.
اگر خراب میکردم، خودم درستش میکردم.
و اگر درست نمیشد؟
فدای سرم.
حداقل کسی نبود بالای سرم ایستاده باشد و بگوید:
«دیدی گفتم؟»
آنجا میتوانستم اشتباه کنم، بدون اینکه بابت اشتباهم کوچک شوم.
میتوانستم مسیرم را عوض کنم، بدون اینکه مجبور باشم برای تغییر عقیدهام به کسی توضیح بدهم.
میتوانستم فقط خودم باشم.
شبهایی که دلم میگرفت، بند و بساطم را جمع میکردم، چمدانم را میبستم و میرفتم.
نه هواپیما میخواستم، نه بلیت.
چشمهایم را میبستم و...
رسیده بودم.
دنیای رویا بهترین جای دنیا بود.
چون فقط متعلق به من بود.
هر وقت حالم خوب میشد، برمیگشتم.
به همین دنیا.
به همین خانه.
به همین زندگی.
و دوباره وانمود میکردم همهچیز روبهراه است.
تا اینکه بزرگ شدم.
زندگی شلوغتر شد.
کارها بیشتر شدند.
آدمها بیشتر شدند.
و من، کمتر و کمتر فرصت کردم چمدانم را بردارم و بروم.
اول چند روز نرفتم.
بعد چند هفته.
بعد چند ماه.
تا یک روز فهمیدم خورشید دنیای رویا دیگر مثل قبل نمیتابد.
دیوارهای خانهام تار عنکبوت بسته بود.
پنجرهها خاک گرفته بودند.
و بدتر از همه...
آدرسش را فراموش کرده بودم.
آن روز فهمیدم بعضی جاها را وقتی زیاد ترک کنی، دیگر راه برگشتشان را پیدا نمیکنی.
من ماندم و روزگار.
من بزرگ شده بودم.
ولی روزگار هم دستش سنگینتر شده بود.
گاهی با خودم فکر میکردم چرا باید آدم را با یک شکنجهگر به اسم زندگی بزرگ کنند؟
چرا هیچکس به ما یاد نمیدهد وقتی دیگر جایی برای فرار نداریم، کجا برویم؟
من دیگر دنیای رویا را نداشتم.
وقتی میترسیدم، باید میماندم.
وقتی میشکستم، باید جمعش میکردم.
وقتی زمین میخوردم، باید خودم بلند میشدم.
دیگر اتاقی نبود که درش را ببندم و بگویم:
«امروز نه.»
باید سینه سپر میکردم.
باید دوام میآوردم.
و دوام هم آوردم.
اما یک چیز را خیلی دیر فهمیدم.
من تمام آن سالها واقعا دنبال فرار نبودم.
من فقط دنبال جایی برای برگشتن بودم.
جایی که اگر دنیا خستهام کرد، بتوانم چند ساعت خودم باشم.
جایی که اشتباه کردن، جرم نباشد.
جایی که کسی بابت خسته بودنم از من توضیح نخواهد.
جایی که مجبور نباشم قوی باشم.
و شاید برای همین است که هنوز گاهی دلم میخواهد همهچیز را رها کنم و بروم.
نه اینکه از زندگی فرار کنم...
فقط برای یکبار هم که شده،
جایی بروم که هیچکس مرا نشناسد.
یک خانهی کوچک برای خودم بسازم.
درش را ببندم.
چمدانم را گوشهای بگذارم.
و بعد، آرامآرام...
دوباره خودم را از نو پیدا کنم.
شاید بزرگ شدن همین باشد.
اینکه یک روز میفهمی دیگر آن اتاق کوچک را نداری.
دیگر آن دنیای رویا را نداری.
و با این حال...
یک گوشه از همان بچه هنوز درونت نشسته،
زانوهایش را بغل کرده
و منتظر است یک نفر بالاخره به او بگوید:
«اشکالی ندارد.
امشب لازم نیست قوی باشی.»
آرزو 🍀Читать полностью…
جریان سیال ذهن
بیدار شو... بیدار شو.
وای نه، هنوز نه.
فقط یه دقیقه دیگه.
نور داره از لای پرده میاد تو. میدونم.
حسش میکنم روی صورتم؛ گرم، نرم... مثل یه دست آشنا.
درخته هنوز همونجاست؟
همون درخت بزرگه که از پنجره پیداست؟
آره، حتما هست. کجا میخواد بره؟
منم خنگم ها... درختها که جایی نمیرن.
صدای برگها رو میشنوی؟
یه خشخش آروم.
انگار دارن با باد پچپچ میکنن.
شایدم دارن دربارهی من حرف میزنن.
چه مسخره.
اصلا درختها که حرف نمیزنن.
یا شاید...
نه، بیخیال.
به نظرت بلند شم؟
نه بابا... هنوز زوده.
تخت رو ببین، چقدر راحته امروز...
این پتوی چهارخونه، بالشتهای گلدار... هر بار میام زیرشون انگار یکی بغلم کرده.
کاش همیشه همینقدر گرم بمونه.
زمستون که بشه کف اتاق یخ میزنه.
نه...نه، نباید به زمستون فکر کنم.
الان تابستونه.
تابستون خوبه.
راستی کتابها...
اونایی که روی قفسهان رو دیدی؟
ردیفشون کردم رنگیرنگی.
بعضیاشونو حتی نخوندم.
فقط قشنگن.
خب که چی؟
مگه قرار نیست بعضی چیزا فقط قشنگ باشن؟
آدم که نمیتونه همهچیز رو بخونه.
همهچیز رو تموم کنه.
همهچیز رو...
أه...بیخیال.
میز کارم رو ببین.
لپتاپم هنوز بازه.
فنجون قهوه هم همونجاست.
احتمالا سرد شده.
هر صبح میشینم پشتش، به درخت نگاه میکنم و میگم امروز دیگه حتما کار میکنم.
بعد یه ساعت میگذره.
دو ساعت.
گاهی بیشتر.
و من هنوز دارم به همون شاخه نگاه میکنم.
ولی مهم نیست.
منظره خوبه.
آره بابا...
وای گلدونها رو ببین...
چقدر سبزن امسال.
همه میگن چقدر با سلیقهای که اینهمه گیاه نگه داشتی.
آره خب.
فقط کسی نمیدونه هر شب گلوم از گردههاشون میسوزه.
صبحها هم عطسههام از گنجشکهای روی درخت بلندتره.
ولی مهم نیست.
مهم اینه که قشنگه.
ظاهرش قشنگه.
وایسا ببینم...این جمله رو کی گفته بود؟
«مهم ظاهرشه.»
نه... فکر کنم خودم گفتم.
یا شاید یکی دیگه بهم گفته بود.
نه، یادم نیست.
کفپوش چوبی رو حس کردی زیر پات؟
تابستونا خنکه.
هوووم...
زمستونا البته یخه.
ولی خب الان تابستونه.
ای بابا، هوا روشنتر شده.
بابابزرگم همیشه میگفت: صبحها زود بیدار شو؛ روزی آدمها رو اول صبح تقسیم میکنن.
ولی چرا من هنوز اینجام؟
یعنی سهم منو میذارن کنار؟
شایدم نه...!
ولش کن.
فقط یه دقیقه دیگه.توروخدا.
بعد بلند میشم.
قول می دم.
درخت که جایی نمیره.
کتابها هم همینجان.
حتی گلدونام.
همهچیز سر جاشه.
منم...
منم همینجام.
همین دختر با سلیقهای که اتاقش رو دوست داره، به درخت خیره میشه، کتابهایی میخره که بعضیهاشون رو نمیخونه، به گلدونهاش میرسه...
و هر شب قرصش رو میخوره.
بعد صبح...
صبح دوباره عاشق همین اتاق میشه.
فقط...
کاش صبحها کمی دیرتر شروع میشدن.
فقط همین.
آرزو🍀Читать полностью…
داستانی که هیچوقت تمومش نکردم
یک سال از عمرم را برایش گذاشتم.
یک سال؛ صبحها، شبهای دیروقت، یادداشتهای گوشی، جملههایی که ناگهان به ذهنم میرسیدند و باید خودم را به جایی میرساندم که قبل از فرار کردنشان، بنویسمشان.
شاید باورت نشود، اما شخصیتهایش را جوری میشناختم که بعضی آدمهای واقعی زندگیام را آنطور نمیشناختم.
میدانستم فلان کاراکتر وقتی عصبانی میشود، اولین کلمهای که به زبان میآورد چیست. میدانستم دستهایش را چطور تکان میدهد، چطور راه میرود، از چه چیزی میترسد.
میدانستم کدامشان از باران و خیس شدن بدش میآید و کدامشان دیوانهوار عاشق باران است.
برایشان ذوق داشتم.
برایشان بیخوابی کشیدم.
زندگیشان کردم.
و بعد، یک روز، گذاشتمشان کنار.
نه اتفاق خاصی افتاد.
نه تصمیم بزرگی گرفتم.
فقط یک روز ننوشتم.
بعد یک هفته گذشت و ننوشتم.
بعد یک ماه.
و هر بار که فایل داستان را باز میکردم، چیزی سنگین روی سینهام مینشست.
اما نه از سر دلتنگی.
از سر ترس.
ترس از اینکه شاید دیگر آن آدمی نباشم که این داستان را شروع کرده بود.
ترس از اینکه هر جملهای که حالا مینویسم، شبیه جملههای آن روزها نباشد.
ترس از اینکه برگردم و بفهمم چیزی که آنهمه دوستش داشتم، دیگر به اندازهی آن روزها برایم خوب نیست.
مدتی فکر میکردم مشکل از داستان است.
بعد فهمیدم شاید مشکل، خودم باشم.
این عادت همیشگیام به نصفه گذاشتن.
یک پوشه پر از فیلمهایی که هیچوقت تا آخر ندیدم.
یک آهنگ که بارها وسطش رهایش کردم.
کتابی که صفحهی صد و بیستمش ماههاست باز مانده.
و کتابهای دیگری که حتی یادم نیست چرا دیگر سراغشان نرفتم.
انگار شروع کردن را خوب بلدم.
شروع کردن همیشه هیجان دارد.
همهچیز ممکن است.
هنوز هیچچیز خراب نشده.
هنوز میتوانی تصور کنی چیزی که داری میسازی، قرار است فوقالعاده از آب دربیاید.
اما یک جایی از راه، تمام کردن ترسناک میشود.
چون وقتی تمامش میکنی، دیگر نمیتوانی پشت
«شاید» پنهان شوی.
دیگر آن داستان، همان چیزی است که نوشتهای؛
نه چیزی که در ذهنت میتوانست باشد.
اگر تمامش نکنی، همیشه میتوانی به خودت بگویی:
«یه روز برمیگردم سراغش و بهتر از چیزی که فکر میکردم درمیاد.»
و شاید همین، عجیبترین بخش ماجرا باشد.
گاهی ناتمام گذاشتن، فقط فرار کردن نیست.
یک جور محافظت کردن از خودت است.
تا وقتی تمام نکردهای، مجبور نیستی بفهمی واقعاً چقدر خوب بودهای.
مجبور نیستی با نتیجه روبهرو شوی.
مجبور نیستی ببینی آیا آن چیزی که در ذهنت ساخته بودی، در دنیای واقعی هم همانقدر زیبا از آب درمیآید یا نه.
اما این محافظت، بهایی دارد.
قیمتش این است که هیچوقت هم نمیفهمی واقعاً چهقدر میتوانستی خوب باشی.
آن داستان هنوز یک جایی هست.
توی یک پوشه.
لای فایلهای قدیمی.
و شاید بیشتر از آن، یک گوشهی ذهنم.
بعضی شبها که خوابم نمیبرد، به شخصیتهایش فکر میکنم.
به اینکه اگر رهایشان نمیکردم، الان کجا بودند.
چه اتفاقی برایشان افتاده بود.
آخر داستانشان چه میشد.
گاهی حتی دلم میخواهد فایل را باز کنم.
اما هنوز میترسم.
شاید یک روز برگردم.
شاید هم نه.
ولی فکر میکنم شاید لازم نیست برای برگشتن، اول مطمئن شوم همان آدم سابقم.
شاید قرار نیست ادامهی آن داستان را همان آدمی بنویسد که شروعش کرد.
شاید آدمها حق دارند وسط یک داستان تغییر کنند.
حق دارند عوض شوند، مکث کنند، گم شوند و دوباره برگردند.
و شاید نصفهماندن، همیشه شکست نیست.
گاهی فقط یک مکث طولانیست.
شاید تمام کردن، آنقدرها هم که فکر میکنیم سخت نیست.
شاید تمام کردن فقط همین باشد:
یک روز، بیترس از اینکه دیگر آن آدم سابق نیستی،
دوباره فایل را باز کنی،
به همان صفحهی نیمهکاره برگردی،
و این بار...
فقط یک جملهی دیگر بنویسی.
آرزو 🍀Читать полностью…
اینجا هیچ کس از من چیزی نمی خواهد.
نه توضیح؛ نه نقش، نه لبخند اجباری
آینهها همیشه حقیقت را میگویند، اما فقط به کسانی که جرأت دارند در چشمهای خودشان خیره شوند.
قبل از اینکه نقاب بزنم، قبل از اینکه شروع کنم به نقش بازی کردن برایِ جهانی که هرگز مرا کاملاً ندید…
من، اینجایم.
عریان از توقع، سرشار از سکوت
نشستهام میان نورِ گرمِ چراغها، بوی قهوه، ورقهای بازِ دفتر و سکوتی که از جنسِ آرامش است، نه تنهایی. بیرون، درختها با شکوفههایشان مثل یک رؤیای دور میلرزند و داخلِ این اتاق، زمان انگار کمی آهستهتر نفس میکشد.
Читать полностью…
یک جرعه آرامش، یک دل خوش، و خورشیدی که بیمنت بر شانههایم میتابد. همین کافیست… برای امشب، همین کافیست.
Читать полностью…
من، تنهایی، و این دفترچهیِ بیادعا… تنها داراییهای واقعی من در این جهانِ گذرا.
Читать полностью…
خستگی ما از کار کردن نیست
از بی معنی شدن تلاشه یه جوری
شده می خوابیم بلند میشیم،
شرمنده رویاهامون میشیم!
_ مامان، من سنگم؟
• وا... این چه حرفیه آخه؟ معلومه که نه. تو انسانی.
_ انسان چیه؟
• یعنی آدم دیگه. آدمها مغز دارن، فکر میکنن، حرف میزنن، سوال میپرسن... مثل تو.
_ مغز چیه؟
• وای خدایا... پسرکم، تو همش هفت سالتهها. این وقت شب چرا اینقدر سوالای فلسفی میپرسی؟
_ فلسفی چیه؟
• یعنی سوالایی که جوابش از قد خودمون بزرگتره. سوالایی که حتی آدمبزرگها هم همیشه جوابشونو نمیدونن.
_ آخه مامان...سنگها که نمیخوابن. خب منم خوابم نمیبره. میگم شاید منم یه سنگم که فقط حرف میزنه. نه؟
• عجب... ای وروجک! باشه، تو بردی. آقای سنگ سخنگو، ولی سنگهای سخنگو هم باید بخوابن، میدونستی؟
_ مامان، سنگها مامان دارن؟
• نه قربونت برم. سنگها مامان ندارن که شبها پتو بکشه روشون، بغلشون کنه و بگه بخواب. ولی تو داری. پس دیدی سنگ نیستی؟
_ خب باشه... پس من یه آدمم که... شبیه سنگها بیداره.
• آفرین، پسر فیلسوفم. حالا بخواب. فردا صبح اگه بازم سوال داشتی، قول میدم جوابتو بدم. باشه؟
_ باشه، مامان... دوستت دارم.
آرزو🍀Читать полностью…
الان این وضع گردن منه، تا زرافه شدن فاصلهای ندارم🙁
Читать полностью…
#چالش
به چت جی پی تی بگو
از تصوراتی که از من داری یه چهره ی انیمه ای بساز
هوووم... بالاخره.
عاشق بوی نسکافهام وقتی فنجون رو میگیرم زیر بینیم.
تلخ، شیرین...
همونجوری که دوست دارم.
وای، چه لذتی داره این نفس عمیق...
انگار تازه بعد از ساعتها یادم افتاده نفس بکشم.
بذار چشمامو ببندم.
خدای من...
صدای باد توی درختها رو میشنوی؟
چکچک قطرههای بارون...
بوی خاک خیس...
وای، بهبه.
مگه چند بار دیگه قراره اینا رو تجربه کنم؟
حتی چراغهای دوردست شهر رو هم میتونم از پشت پلکهام ببینم
یکییکی روشن میشن.
چقدر به این لحظه نیاز داشتم.
هوا داره تاریک میشه.
ولی من که عجلهای ندارم برای روشن کردن چراغ.
بیخیال دنیا...
من این نیمهتاریکی رو دوست دارم.
یه جور امنیت خاصی توشه.
آخ...
اصلا یادم نبود کتاب رو باز کرده بودم که بخونم.
ولی خب، راستش رو بخوای، کلمهها فقط از جلوی چشمام رد میشن.
هیچکدومشون وارد مغزم نمیشن.
برامم مهم نیست.
امروز قرار نیست چیزی یاد بگیرم.
امروز فقط میخوام همینجا باشم.
ای بابا...
امروز صبح موهامو جمع کردم، یادم رفت بازش کنم.
ولی الان که فکر میکنم...
دلم میخواد همینجوری بمونه.
ازش خوشم میاد.
شاید بعضی وقتها آدم باید یه چیزی رو همینجوری که هست دوست داشته باشه
بدون اینکه درستش کنه.
هعی...
فردا دوباره برمیگردم به همون هیاهو.
ایمیلها.
آدما.
کارها.
انتظارها.
پیامهایی که باید جواب بدم و کارهایی که باید انجام بدم.
ولی الان نه.
الان میخوام فقط من باشم.
همین فنجون.
همین کتاب.
همین صدای بارون.
همین سکوتی که خودم انتخابش کردم.
بذار یه قلپ دیگه بخورم...
این دفعه طعمشو نگه میدارم توی دهنم.
فقط یه لحظه بیشتر از معمول.
آروم...
هوووم.
نمیدونم.
شاید امشب زودتر بخوابم.
شایدم نه.
شایدم همینجا بمونم.
تا وقتی هوا کامل تاریک بشه.
تا وقتی چراغهای شهر بیشتر از ستارهها به چشم بیان.
تا وقتی دیگه نتونم صفحهی کتاب رو ببینم.
شاید هم...
فقط دلم میخواد چند ساعت،
هیچکس چیزی ازم نخواد.
نه جوابی.
نه توضیحی.
نه تصمیمی.
فقط همین.
من باشم و این فنجون نسکافه،
این کتاب باز
صدای بارون...
و این نیمهتاریکی امن.
فردا دوباره روشنش میکنم.
امشب نه.
آرزو🍀Читать полностью…
حالم اصلاً خوب نیست،
داغونم، میفهمی؟
هر شب تا خودِ صبح بیدارم…
میخوام حس کنم، ولی فقط دردِ که میاد سراغم.
فقط چشمایِ بیفروغ…
و یه حسِ کرختی که توی رگهام جریان داره.
حالم اصلاً خوب نیست،
بذار فرو بریزم، بذار بشکنم…
دیگه هیچی نمونده که بخوام براش بجنگم.
هنوز همینجام، جسمم اینجاست،
ولی روحم… روحم جای دیگهایه.
نفس میکشم، آره… ولی زندگی نمیکنم؛ یه مُردهی متحرکم.
Instagram: @nyctophile9271
نیاز دارم مرگمو جعل کنم برم یه
جای دیگه زندگیمو از نو بسازم.
✨🌱
درهی ایده
نمیدونم بقیه هم همینطورن یا نه، اما من این روزها بیشتر از قبل، به درههایی سقوط میکنم که تهشون معلوم نیست.
گاهی چند ساعت، گاهی چند روز، توی پایینترین نقطهی روحم میمونم. جایی که همهچیز سنگین میشه؛ حتی نفس کشیدن.
و وقتی به زحمت راه برگشت رو پیدا میکنم، تازه میفهمم شاید اون سقوط، بیدلیل نبوده.
یا شاید فقط دارم اینطوری برای خودم توجیهش میکنم.
نمیدونم.
شاید مهم هم نیست.
روزهایی هست که فقط بنبست میبینم. هر مسیری رو که نگاه میکنم، یه دیوار جلوشه.
اما بعد، یهو، بدون هیچ هشداری، یه موج از یه جایی سر میرسه و همون دیوار رو میشکنه.
من سوار اون موج میشم و بالا میام.
و عجیب اینجاست که گاهی درست وقتی فکر میکنم دیگه هیچ راهی نیست، چیزی پیدا میشه که اصلاً دنبالش نبودم.
بذار رک بگم.
حالم خیلی بد بود.
غمگین، خسته، بیحوصله.
حتی توان این رو نداشتم که بدنم رو تا باشگاه بکشم.
از جو باشگاه هم خوشم نمیاد، ولی رفتم. با هر سختیای که بود.
یک ساعت جنبوجوش، همین.
وقتی برگشتم خونه، چند ساعتی تنها موندم.
و توی همون سکوت، چند تا ایده اومد سراغم.
چند تا بنبست شکست.
چند تا چیزی که تا چند ساعت قبل به نظرم غیرممکن میاومد، یهو قابل امتحان شد.
با خودم گفتم به امتحانش میارزه؛ اگه هم نشه، چیزی از دست نمیدم.
همونجا بود که دوباره به این درهها فکر کردم.
شاید دیدم نسبت به فرودها عوض شده.
دیگه خودم رو برای حال بدم سرزنش نمیکنم.
اسمش رو گذاشتم «درهی ایده».
چون هر بار که از تهش بالا میام، دست خالی نمیام.
با خودم چند تا ایدهی تازه میارم.
چند تا نگاه جدید.
چند تا سؤال که قبلتر به ذهنم نرسیده بود.
چیزهایی که شاید اگر روزهایم معمولی و آرام میگذشتند، هیچوقت پیدایشان نمیکردم.
شاید ما همیشه در حال خوب، خلاق نیستیم.
گاهی بعضی از عمیقترین حرفها، بعضی از بهترین تصمیمها، از دل همان روزهایی بیرون میآیند که فکر میکردیم هیچ چیز خوبی قرار نیست ازشان بیرون بیاید.
نه اینکه تاریکی رو بخوایم.
نه اینکه بخوایم غمگین باشیم تا چیزی خلق کنیم.
فقط وقتی تاریکی اومد، شاید بد نباشه یاد بگیریم تمام چیزی که با خودش آورده، ممکنه تاریکی نباشه.
شاید بشه از توی اون همه آشفتگی، چیزی پیدا کرد.
یک ایده.
یک تصمیم.
یک جمله.
یا حتی فقط یک راه کوچک برای برگشتن.
پس شاید فرو رفتن، همیشه به معنی تمام شدن نیست.
شاید بعضی وقتها، فقط باید کمی پایینتر بروی تا چیزی را ببینی که از بالا دیده نمیشد.
و بعد، وقتی موج رسید، سوارش شوی.
من هنوز خیلی وقتها توی اون درهها گیر میکنم.
اما حالا، وقتی پایین میافتم، کمتر از قبل میترسم.
چون میدونم شاید وقتی برگردم بالا، چیزی با خودم آورده باشم.
چیزی که ارزشش را داشته باشد.
آرزو 🍀Читать полностью…
آوارهام، دیوانهام…
کولهای کهنه بر دوش دارم،
با خود به این سو و آن سو میکشمش.
هر بار که به مقصدی میرسم،
با خود میگویم:
«یعنی وقتش رسیده؟
باید این کوله را به اهلش بسپارم.»
هر روز سنگینتر از دیروز،
با تنی خسته و زخمی،
پاهای برهنه، نفسنفسزنان،
به چشمان عابران نگاه میکنم؛
مثل تشنهای که به آب رسیده،
و هر بار
تنها سراب میبیند.
ناامید و رنجیده،
قطرهای درخشان
روی گونهام سر میخورد؛
بیاعتنا
به کنارش میزنم.
میگویند هر بار که من، این آواره،
آن قطرهی درخشان وجودم را خاک میکنم،
پشت سرم
لالهای سرخ میروید،
گسترهای از لاله…
چه سود
وقتی هنوز
نمیتوانم او را بیابم؟
باد وزیدن میگیرد،
لالههای سرخ
در هوا میرقصند…
این بار فرق میکند،
میدانم…
من تنها نیستم؛
شاید این لالهها
راه را به من نشان دهند.
وقتی کوله را به دستم دادند،
اینقدر سنگین نبود؛
کولهای پر از خشم،
پر از غم و ناامیدی…
و شانههایی
که هر روز
کمطاقتتر میشوند.
آرزو🍀Читать полностью…
من، زنی هستم که یاد گرفته میانِ ویرانههایش هم، زیبا برقصد…
پیش از آنکه دوباره، به جنگِ دنیا بروم.
من همون قلکم
که سالها گذاشتی گوشهٔ کمد
و یادت رفته
چقدر توش پسانداز کردی.
هر بار که نگاهم میکنی
زیر لب میگی:
«واسهٔ روز مبادا…»
من همون لباسیم
که سالهاست آویزونِ کمدته؛
گاهی دست میکشی روی تنم
و میگی:
«واسهٔ یه مراسم مهم…»
من همون آینهٔ اتاقتم
که زیر گرد و غبار دفن شده؛
از کنارم رد میشی
و با خودت میگی:
«هنوزم خودمو میبینم…
باشه، واسه بعد.»
من همون دفتر خاطراتتم
که تهِ انبار جا مونده؛
جرأت نمیکنی برگردی و ورقم بزنی،
با خودت میگی:
«دیگه نمیخوام بهش فکر کنم…»
اما
تا حالا
به این فکر کردی
من چی میخوام؟
اگه روز مبادایی در کار نباشه؟
اگه اون مراسم مهم هیچوقت نیاد؟
اگه دیگه نخوای خودت رو
واضح ببینی؟
اگه گذشته
بیمرور
جا بمونه؟
اشکالی نداره.
من با تنهایی خو گرفتم؛
فراموشم بکنی یا نه،
کنار تو میمونم.
فقط
اگه یه روز
میان اینهمه روزمرگی
یادت افتاد مکث کنی،
برگرد
و غبار رو
از تنم پاک کن.
آرزو🍀Читать полностью…
#بی_کلام
همیشه فکر میکردم رستگاری در فریادهاست، در طوفانهای بزرگ یا در کشفِ حقیقتهای هولناک. اما امروز، اینجا، ایستاده پشتِ پیشخوانِ این کافه، فهمیدم که رستگاری شاید در همین لحظههایِ معمولی پنهان شده باشد؛ همین که نورِ طلاییِ عصرگاهی از میانِ شیشهها روی پوستِ دستم میرقصد، همین که بوی قهوه و گلهای وحشی توی کیفم در هم میآمیزد.
#بی_کلام
بیرون، پشت آن شیشههای بخارگرفته، دنیا با همان شتاب بیرحمانهاش در جریان است، اما اینجا… در این گوشهی دنج که انگار زمان فراموشش کرده، تنها صدای خشخش قلم من است و صدای ریز باران.
این خستگی که در استخوانهایم خانه کرده، از بیخوابیهای معمول نیست؛ سنگینیِ وزنِ هزاران زندگیای است که در کلماتم زیستهام. تنهایی، اینجا دیگر یک حفرهی خالی نیست؛ یک رداست که دورِ شانههایم پیچیدهام تا از هیاهویِ بیپایانِ جهان در امان بمانم. من این گوشه را، این میزِ چوبیِ ناهموار را، و این فنجانِ نیمهپرِ قهوه را، بیش از هر آغوشی به عنوانِ پناهگاهِ خودم پذیرفتهام.
Читать полностью…