daastaanak | Unsorted

Telegram-канал daastaanak - داستانک

3271

‎ ღداسٺانڪღ قصہ‌ها براے بیدارکردڹ ما نوشٺہ شدند اما ما یڪ عمر براے خوابیدڹ از آڹ‌ها اسٺفادہ کردیم. @daastaanak موضوع کانال:داستانک،بریده کتاب،شعر و متن ادبی،فیلم کوتاه،موسیقی فاخر و... https://t.me/+HxUqg_4m0A4xOTE0

Subscribe to a channel

داستانک

.فقط امشب | دسترسی رایگان به کانال‌های V.I.P
#مخصوص علاقه‌مندان به آموزش‌های کاربردی و تخصصی در زمینه‌های: #درسی_ادبی_کنکور_مشاوره و ...
⏳ فرصت محدود برای استفاده رایگان
کافیه روی لینک زیر زده و گزینه( add یا افزودن )رو بزنید تا منتخبی از بهترین کانالها رو داشته باشی👇⏬⏬⏬

/channel/addlist/EbALsD8PModhMDZk

کانال های ویژه امشب :👇
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
🚀ادبیات و فنون ادبی با یگانه
🆔@adabiat_yeganeh
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
🚀لومیکس آنلاین
🆔@lumixonline
🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺
ارتباط با ادمین⏬
🔻@Rahaii_moha

Читать полностью…

داستانک

سه تار
شور ریز
محمدرضا لطفی
آلبوم آوای شیدا

Читать полностью…

داستانک

سه تار
رضوی (شور)
محمدرضا لطفی
آلبوم آوای شیدا

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی
#صبورا
#قسمت_هشتم
ننه سری تکون داد و گفت انشالله..
خاله ادامه داد؛ صبورا دخترم، این خونه دوتا اتاق خواب داره، حمام و آشپزخانه و پذیرایی، یه انبارهم ته حياط...
با خنده ادامه داد؛ من هم که مثل ننه‌ات تنهام، میبینی که خونه خالیه، دوست داشتی این خونه اول و آخر برای مرتضی‌ست همینجا کنار هم بمونیم، دوست نداشتی براتون خونه اجاره میکنم، دوس دارم هرجور که با دخترام طی میشه با تو بشه عزیزم، ها خاله؟
نگاهی به ننه انداختم، من اصلا نمیدونستم زندگی متاهلی چی هست که بخام تصمیم بگیرم..
ننه گفت؛ نه خواهر، مرتضی بچم چی داره که بخاد اول زندگی پول اجاره بده؟ همینجا کنارت بمونه خیالم راحتتره، صبورای من خیلی مظلومه.. هنوز سرد و گرم دنیا رو نچشیده، خیلی چیزا باید ازت یاد بگیره.
خاله کمی ناراحت شد، سرش و پایین انداخت و گفت؛ میدونم خواهر تو دلم خیلی آرزوها براشون دارم، انشالله که بتونم یکمی شونو برآورده کنم..
مرتضی ساکت گوشه ای نشسته بود و به حرفای دو خواهر گوش میداد و خیره نگاهم میکرد.
با اومدن عباس آقا و اقا مجید، شوهر مرضیه، بحث رو تموم کردن و مشغول خوردن شام شدیم.
بعد از شام من و مرضیه ظرف هارو شستیم، و نرگس خونه رو مرتب کرد.
نرگس و مرضیه هر دو یک پسر داشتن. لباس بچه هاشون رو پوشیدن و عزم رفتن کردن.
ننه و بچه ها هم آماده شدن برن، حس عجیبی داشتم، اولین بار بود که میخواستم تنها خونه ی خاله بمونم...
صورت تکتم و نعمت رو بوسیدم و گفتم؛ تکتم، اگه فردا نیومدم کمک ننه باش، باشه آبجی؟
تکتم که انگار از ازدواجم خیلی خوشحال بود خیالمو راحت کرد و به همراه ننه راهی شدن.
نرگس و مرضیه هم خداحافظی کردن و رفتن. کارها انجام شده بود، تو پذیرایی نشسته بودیم.
خاله رو به من گفت؛ صبورا جان تشک و پتو تو اتاق مرتضی هست، پهن کنین زودتر بخوابین هردوتون خسته این. دخترم کاری داشتی صدام کن من تو اتاق بغلی‌ام.
روبه خاله گفتم؛ خب ... همه اینجا باهم میخوابیم.
خاله با صدای بلند خندید و گفت؛ نه دخترم، درسته خونه خالته اما منو میخای چکار آخه... من تنهایی راحتترم، بارک الله دخترم، برو بخواب عزیزم..
مرتضی قبل از من وارد اتاق شد و دیدم که تشک هارو کنارهم پهن کرده.
وارد اتاق شدم در رو باز گذاشتم و گوشه‌ای نشستم. مرتضی هم روی تشکش نشسته بود و نگام میکرد.
بعداز چنددقیقه گفت؛ صبورا...
نگاهی بهش انداختم و گفتم؛ بله؟
مرتضی گفت؛ میخای تا صبح همونجا بشینی؟
چیزی نگفتم، مرتضی از جاش بلند شد و در اتاق و بست اومد کنارم نشست و خیره نگاهم کرد........
ترسیدم کمی خودمو جابجا کردم.
مرتضی گفت؛ صبورا چرا انقدر سردی...سردته؟
از جاش بلند شد و شعله ی بخاری رو زیادتر کرد...
اومد نزدیکم و با صدای آرومی کنار گوشم گفت؛ صبورا ... من... من خیلی دوستت دارم، میدونم هفت سال ازم کوچیکتری، هنوز درک بعضی چیزا برات سخته، اما به حرفای دیگران توجه نکن... من تو رو برای خودت میخام دخترخاله.
سکوت کرده بودم و سرمو پایین انداختم.
مرتضی ادامه داد؛ نمیخای چیزی بگی؟
سرم رو بالا گرفتم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم؛ من هیچی نمیدونم مرتضی، فقط ...فقط تنها چیزی که میدونم اینه که بهم محرم شدیم...
مرتضی خندید و گفت؛ برا همینه که انقدر سفت و سخت روسری سرت کردی؟
چیزی نگفتم و خندیدم.
مرتضی دست برد و گره روسریم و باز کرد. موهای مشکیم بافته شده بود.
با تعجب و خجالت بهش نگاه کردم. تا الان مرتضی رو اینطوری ندیده بودم.
نمیدونم قیافه ام چه جوری شده بود که مرتضی با صدای بلند بهم خندید.
از ترس اینکه خاله منور صدای خنده‌اش رو نشنوه و بیدار نشه پریدم و بهش گفتم توروخدا ساکت باش،زشته.‌‌
گفتم؛ من خوابم میاد مرتضی..
کمی مکث کرد احساس کردم توقع نداشت ...
باشه ای گفت و بلند شد چراغ رو خاموش کرد.
تو تاریک و روشن اتاق دراز کشیده بودم به سقف خیره شده بودم و با خودم فکر میکردم که چطور شد که الان اینجام...
ننه و بچه ها چکار میکنن؟ یعنی خوابیدن الان؟ تكتم بدون من خوابش میبره؟
مرتضی گفت؛ صبورا ...
گفتم؛ بله؟
رو بهم چرخید و گفت؛ تولدت کی بود؟
من هم چرخیدم رو بهش و گفتم؛ دهم اسفند تو چی؟
مرتضی گفت؛ پنجم مرداد..
تو تاریکی نگاهم افتاد به موهاش ، مشکی پرکلاغی، همیشه موهاش برام جلب توجه میکرد.
مرتضی پرسید؛ تو هیچوقت بهم فکر میکردی؟ اصلا از اینکه باهام ازدواج کردی راضی هستی؟ .....

Читать полностью…

داستانک

سلام
آغاز تگ گیری برای تبادل پنجشنبه


♦️تبادل فولدری با ممبرگیری بالا

/channel/+vKWsBQ-E4HIyMWNk

Читать полностью…

داستانک

قدرت واقعی تو قلب انسانه؛
و هیچ‌چیزی قوی‌تر از اراده‌ی
یه آدم امیدوار نیست....

تو سوئیس قطارهایی هست که فقط
برای تماشا ساخته شدن! این قطارها
با پنجره‌های پانورامیک برای دیدن کوه، دریاچه و روستاهاست...

Читать полностью…

داستانک

باغ رویا
با صدای : پریسا
شعر : لعبت والا
آهنگ : عباس خوشدل


C᭄‌❁‌‎‌‌࿇༅═‎═‎═‎═‎═‎═‎┅─ ‌‌‎‌‌‌ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‎
     ღداسٺانڪღ
      @daastaanak
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅✿░⃟‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌♥️❃‎‌‌‎─═༅࿇࿇༅═─

Читать полностью…

داستانک

هرکجای ایران که دست می گذارم، درد می کند

#گروس_عبدالملکیان

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی
#صبورا
#قسمت_پنجم
خب خواهر، من که از بخت بدم بعد از اینکه محمد خدابیامرز از بالای خونه افتاد و اون بلا سرش اومد تنها شدم و بجز تو و بچه هام تو این محل کسی رو ندارم، توام که خواهرمی بیچاره تر از من.. اون برادرشوهر خدا نشناست که بجای اینکه مرهم دردت بشه نمک رو زخمته...پس خودمون باید باهم بسازیم زندگی این بچه هارو. درسته دستمون خاليه اما خدا كريمه... دوست داری برای بله برون کسی رو دعوت بگیری؟
ننه گفت؛ والا عمه های ناتنیشون که مارو جزء فامیلشون حساب نمیکنن، منم که دستم خالیه نمیخام غریبه بیاد و فردا نقل شب نشینی هاشون بشیم من از طرف خانواده قلی خدابیامرز دعوتی ندارم..
خاله سری تکون داد و گفت؛ فرداشب میایم که صحبت های آخر و کنیم اگه خدا راضی بود برن برای آزمایش..
ننه گفت؛ با کربلایی حرف میزنم بخاطر نداشتن شناسنامه ببینم چه خاکی تو سرم بریزم..
خاله آهی کشید و گفت؛ ناراحت نباش خواهر خدا راضی باشه صبورا رو میبرم پیش خودم، کوله بار تو کمی سبک تر میشه. من برم خونه ببینم دیگه چکارا باید کنم.
بعداز رفتن خاله ، دوباره بخاطر نداشتن سه جلد تموم خوشحالیم بادهوا شد... قرار بر این شد که ننه با کربلایی رجبعلی صحبت کنه.
تمام روز من و تكتم مشغول شستن تیر و تخته‌های کهنه خونه بودیم. درسته که خاله غریبه نبود و همیشه خونمون بودن اما اینبار فرق داشت.
غروب ننه، بلقیس با دست پر برگشت کمی میوه از خونه ی کربلایی آورده بود، به همراه بقچه ای کوچیک از لباس.
تکتم با عجله به سمت بقچه رفت، ننه گفت؛ اینو کربلایی خانم داده برای صبورا، دخترم برو ببین اندازه اته؟
بقچه رو باز کردم، پیراهن آبی کاربنی رنگ با گلهای سفید بود، پوشیدمش خدا رو شکر اندازه ام بود.
ننه با دیدنم خوشحال شد و گفت؛ این پیراهن دختر کوچیکش بوده، گفته یکبار بیشتر نپوشیدش. مبارکت باشه دخترم.. انشالله سفید بخت بشی..
تکتم صورتم رو بوسید. نتونستم نگرانیم رو بروز ندم، گوشه ای نشستم و گفتم؛ اما ننه... بدون سه جلد که نمیشه..
ننه اخماشو توهم کشید و گفت؛ الهی خدا جوابش رو بده جبار خیر ندیده.. با کربلایی صحبت کردم بهتره فعلا صیغه محرمیت بخونیم تا خودش کمک کنه بریم شهر دنبال کارای شناسنامه ... نگران نباش دخترم..
بعداز شام مختصری که خوردیم، منتظر نشستیم تا اومدن خاله...
صدای در زدن که اومد ننه بلقیس در رو باز کرد، عمو قربان، عموی بزرگ مرتضی به همراه زنش، خاله، و مرتضی و پشت سرش عمه زری و شوهرش وارد شدن.
فکر میکردم امشب تنها بيان. من داخل آشپزخونه منتظر نشستم.
بعداز حال و احوال همیشگی، عمو قربان سر صحبت و باز کرد رو به جمع گفت؛ اول صلوات بفرستیم بر محمد و آل محمد..
همونطور که پوست گوشه ی ناخنم رو میکندم تو دلم صلواتی فرستادم.
ادامه داد؛ خدا رحمت کنه برادرم محمد و صاحب خونه شما مشتی قلی آقا رو.‌. با اجازتون همینطور که خودتون میدونین امشب اومدیم در مورد وصلت این دوتا جوون باهاتون حرف بزنیم، مرتضی که پسر شماست و از وضع سلامتش و مالیش با خبرين.. شاگرد نانواست و این خونه ای که از پدرش به ارث رسیده به همراه یک تکه زمین قسمت پایین روستا، تموم داراییشه که انشالله با همت و پشتکاری که من از برادرزاده ام سراغ دارم زندگیش رو میگذرونه، اومدیم دختر گلتون صبورا خانم رو به خانمی خونه خاله اش بگیریم. شما که راضی هستین انشالله؟
ننه بلقیس گفت؛ کی بهتراز خواهرزاده ام آقا عمو..
عمو قربان ادامه داد؛ خیلی هم عالی، اینطور که منور خانم گفتن؛ شناسنامه صبیه از بین رفته، از شنیدنش خیلی ناراحت شدم حالا بماند که چرا و به چه علت فعلا شرايط عقد دائم محیا نیست، صیغه ی محرمیت موقتی میخونیم تا گرفتن شناسنامه المثنى..
ننه گفت؛ هرچی که شما صلاح میدونین آقاعمو..
بعد از صحبت شوهر عمه زری برای تعداد مهریه قرار بر این شد که فعلا دو سکه مهریه صیغه به مدت چهار سال باشه، تا شناسنامه بگیریم.
بعداز صیغه هم باید با خاله منور زندگی میکردیم و ازش نگهداری میکردیم چون مرتضی تنها پسرش بود.
بعد از تمام شدن حرفها، خاله منور صدام کرد؛ صبورا دخترم برامون چای بیار..
شیرینی هایی که باخودشون آوردن رو تو ظرف چیدم، چای هارو آماده کردم و بعداز سر کردن چادرم، رو به تکتم گفتم؛ پشت سرم شیرینی هارو بیار..
اضطراب تموم وجودم رو گرفته بود. با صدای لرزونی رو به جمع گفتم؛ سلام..
همه با خوشرویی جوابم رو دادن. نگاه خیره ی مرتضی رو روی خودم حس میکردم.
بعداز پخش کردن چای، خاله از تو کیفش انگشتری طلا در آورد و بعداز بوسیدن پیشونیم و اجازه جمع، دستم کرد...
همگی دست زدن و تبریک گفتن، عمه زری چادری از بقچه در آورد و زن عمو قربان برام برش زد.
بعداز حرفهای معمول قرار شد دوروز بعد صیغه ی محرمیت جاری بشه.....

Читать полностью…

داستانک

این‌بار حرف مردم، آزادی و حق انتخاب حجاب نیست! این‌بار مردم واقعا در نان شبشان مانده‌اند، این‌بار جوان‌ها آخرِ تمام راه‌ها را رفته‌اند و دست‌خالی و باهراس بی‌آیندگی بازگشته‌اند. این‌بار کارگرها و کارمندها و شغل‌آزادها همه باهم به پوچی و اندوه رسیده‌اند. این‌بار فرق دارد آقایان مدیر و مسئول! این‌بار حقوق هیچ‌کس جوابگوی اینهمه تورم نیست! این‌بار هرچقدر بدویم به هیچ چیز نمی‌رسیم! مردم میوه و آجیل و گوشت و برنج را گذاشتند کنار، بی‌خیالِ خرید خانه و ماشین و لباس و حتی وسایل ضروری شدند، بی‌خیالِ دلخوشی و تفریح، بی‌خیالِ آرزو و آینده... فرزندان خودتان هم به همین وضعند؟ دقیقا آن بالا دارید چه‌کار می‌کنید؟ که هرجا رفتیم و هرکس را در هر شغل و شرایطی دیدیم، دلمان برای هم سوخت، که هرکار کردیم نشد دلمان را به هیچ ادامه‌ای خوش کنیم و هرچقدر گشتیم هیچ نقطه‌ و دلیل روشنی نیافتیم! که هیچ راهی نمانده و جوان و پیر و دارا و ندار باهم می‌سوزیم. کدام قدم را برای مردم برداشتید و کدام مشکلی را حل کردید؟ چطور دق نمی‌کنید و نمی‌میرید از اینهمه آسیب و رنجی که باعثانش شما بودید؟ شما از کدام قماشید؟ چطور عذاب وجدان نمی‌گیرید؟ چطور هنوز به سرِ کاری می‌روید که برایش هیچ تلاشی نکرده‌اید و نمی‌کنید و دستمزدش را می‌گیرید؟ مگر چندسال می‌مانید و زنده می‌مانید که از پایان نمی‌ترسید؟! از آه و خشم و فریاد هشتاد و چند میلیون انسانی که چیزی برای از دست دادن برایشان نمانده و کاردها به استخوانشان رسیده و جان‌هایشان به لب؟؟؟ چطور نمی‌ترسید و چطور احساس مسئولیت و اندوه نمی‌کنید که کار را به اینجا رسانده‌اید و مثل گرگ، رفاه و آسایش و آینده‌ی این مردم را دریده‌اید و به دنبال گرگ‌های آن‌سوی مرز می‌گردید؟؟؟! چطور خجالت نمی‌کشید و شرم نمی‌کنید؟ چطور لقمه‌ از گلویتان می‌رود پایین؟! چطور نفس می‌کشید هنوز؟

#نرگس_صرافیان_طوفان

Читать полностью…

داستانک

ننه مکثی کرد و گفت؛ آخه ... بچم همش نه سالشه.....
مرتضی گفت؛ بعداز مدرسه عصرا بیاد ور دستم، اینطوری براش بهتره هم به بازیش میرسه، هم مدرسه اش هم یه کمک خرجی میشه براتون..
ننه سری تکون داد و گفت؛ خدا خیرت بده پسرم.. دلم نمیاد بچه ام از الان سختی بکشه اما چه کنم که مجبورم..
به در خونه رسیدیم، مرتضی گفت؛ خاله جان من که کار سخت بهش نمیسپرم همین که دوتا نون بده دست مردم کافیه شاطر رمضون بیشتر کارارو سپرده به من، نعمتم وردستم، خیالت راحت..
بعد از خداحافظی وارد حیاط شدیم و کنارهم با دلی پراز غم شب و سحر کردیم... جای خالی باباقلی خیلی احساس میشد.....
دوروزی به همین منوال گذشت ...
کربلایی رجبعلی همونطور که ننه بلقیس گفته بود مرد دلرحمی بود و قبول کرد که از صبح تا عصر ننه برای کلفتی خونشون بره و غروب‌ها برگرده تا ما تنها نباشیم.
نعمت به نونوایی رفته بود. بیشتر از ننه دلمون، به حال تنها برادرمون میسوخت که با این سن کمش مجبور به کار کردن شده بود‌.
بعد از تمیز کردن خونه، من و تکتم نشسته بودیم روی ایوون و چشم به راه ننه بودیم.
تکتم گفت؛ صبورا ... همه تو خونه اشون تلفن دارن، تلوزیون دارن، سرشون گرمه، آخه ما چرا انقدر بدبختیم؟ بخدا حوصله‌ام سررفته، مدرسه ام که ننه نمیزاره برم!
نگاهی بهش انداختم و گفتم؛ بابا قلی بیچاره تموم عمرشو سر زمینای خودش و عموجبار کار کرد، اما فقط مزد بخور نمیر کارگری میگرفت ازش... ما از اولم وضعیت‌مون خوب نبوده تکتم... حالا که نه بابایی هست و نه زمینی..
تکتم اخماش رو توهم کشید و گفت؛ به اندازه موهای سرم از عموجبار متنفرم...
هردو خیره به در مونده بودیم. نعمت با دو تا نون توی دستش وارد حیاط شد ...
تکتم با دیدنش خوشحال شد، من اما بغض توی گلوم رو قورت دادم...
ننه بلقیس دیرتر برگشته بود؛ همینطور که نون و چای رو به عنوان شام میخوردیم، از دلرحمی کربلایی رجبعلی و خانومی زنش برامون تعریف میکرد.
دو روزی میشد که حالمون بهتر شده بود و کار کردن ننه بلقیس و نعمت، کورسوی امیدی برا هممون شده بود.
همین که میدونستیم هرروز نونی برای خوردن داریم و لباس‌های کهنه دخترای کربلایی بهمون میرسه خوشحال بودیم.
شب موقع خواب چشمام رو بستم، ناخودآگاه چهره ی مرتضی به ذهنم اومد و خواب از سرم پرید...
نمیدونم چرا جدیدا خیلی بهش فکر میکردم، اما از اینکه کسی متوجه این حسم بشه میترسیدم.
روز بعد مشغول پختن سیب زمینی برای نهار نعمت بودم که از مدرسه میاد گرسنه نمونه، صدای در زدن اومد و پشت بندش خاله وارد شد، بعداز نشستن و کمی پرس و جو از عموجبار و بچه هاش، سراغ اومدن ننه بلقیس رو گرفت؛ گفتم که تا قبل از تاریکی میرسه.
خاله هم گفت که غروب دوباره بهمون سر میزنه و رفت.....
تكتم کنجکاوانه پرسید؛ صبورا به نظرت خاله امروز رفتارش طوری نبود؟
من هم شک کرده بودم اما از اون جایی خودمم نمیدونستم موضوع چیه شونه ای بالا انداختم و مشغول کارهام شدم.
دلم میخاست کاری برای خودم دست و پا کنم، دوس نداشتم تموم روز و بیکار تو خونه بشینم.
رو به تکتم گفتم ؛ دلت نمیخاد سرگرم کاری باشی؟ از بیکاری خسته نشدی؟
تكتم بلافاصله بعداز حرفم خودش رو انداخت روی من و خمیازه ای کشید و گفت؛ نه آبجی، من دوس دارم خانومی کنم و فقط بخورم و بخوابم، وقتی نتونستم درس بخونم کار هم نمیکنم...
طرز فكر من و تكتم کاملا متضاد هم بود، من آدم صبور و ساکتی و درون گرا... و تكتم دختر شلوغ و رک و اجتماعی...
با اومدن ننه بلقیس و نعمت، من نون رو از دستشون گرفتم و تکتم رفت سراغ بقچه‌ی لباس کهنه ی دخترای کربلایی..
انقدر لاغر و نحیف بودم که هیچکدوم از لباسا اندازه ام نمیشدن.
تکتم لباس ها رو برداشت و گفت بیا آبجی، باهم همه شون رو میشوریم بعد ننه برامون درستش میکنه..
همینطور که مشغول شستن رخت توی تشت بودم صدای در اومد، حدس میزدم خاله باشه.
خاله بعداز وارد شدنش با ننه نشستن گوشه ی ایوون و مشغول حرف زدن شدن. امروز خیلی آروم حرف میزدن و نمیخواستن که ما بشنویم....
تکتم گفت؛ صبورا به نظرت چی میگن بهم؟ چرا انقدر آروم حرف میزنن؟
سری تکون دادم و گفتم؛ حتما دوباره زن عمو حرفی پشت سرمون زده...
بعد از رفتن خاله، ننه صدامون کرد و گفت؛ هوا تاریک شده دخترا بیاین زودتر یه لقمه نون و پنیر بخوریم زودتر بخوابیم. من و نعمت خسته ایم..
بعد از شام همینطور که تو آشپزخونه ی کوچیکمون مشغول جمع کردن ظرف ها بودم، ننه بلقیس اومد کنارم و گفت؛ صبورا جان دخترم بشین کارت دارم..
همونجا روی موکت فرسوده‌ی آشپزخونه نشستیم، منتظر نگاهش کردم.
یه کمی خیره نگاهم کرد و گفت؛ دخترم تو میدونی ازدواج چیه دیگه هوم؟
متوجه منظورش نشدم و پرسشگرانه بهش خیره شدم.....

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی
#نویسنده ناشناس
#صبورا
#قسمت_اول


با صدای جیغ و داد مادرم از خواب پریدم.
نگاهی به اطرافم انداختم. تکتم و نعمت خواب بودن..
سریع به طرف حیاط دوئيدم، وسط حیاط آتشی به پا شده بود.
مادرم سراسیمه به سمت آتیش میرفت و خودش رو عقب میکشید...
عمو جبار اونطرف تر ایستاده بود و بهمون فحش و ناسزا میگفت، گیج شده بودم، از ترس پاهام سست شده بود، این وقت صبح، آتیش... عمو جبار... حتى توانش رو نداشتم که بپرسم چی شده.. فکم ... از ترس بهم کوبیده میشد...
عمو سنگی به سمت مادر پرتاپ کرد، سنگ با پیشونی مادر برخورد کرد و گوشه‌ی ابروش شکست.
در رو با لگد شکست و بیرون رفت، با رفتن عمو صدای جیغ و داد تکتم و نعمت از پشت پنجره نظرمو جلب کرد.
مادر با دیدنم با گوشه ی چارقدش خون گوشه ی پیشونیش رو پاک کرد و گفت؛ نترس دختر جان.. نترس دردت به جونم.. چیزی نشده..
با دیدن ترس و وحشت ما، نتونست خودش رو کنترل کنه رو به آسمون فریاد کشید؛ ای خدااا پس کی به فریادم میرسی... ذلیل شى جبار که خار و خفیفمون کردی...
بچه ها اومدن کنارمون و مادر هرسه‌تامون رو بغل کرد و گریه میکردیم. با چشمای اشکی که تارمیدید خیره، به دودی که وسط حیاط بلند شده بود، به بدبختی مون فکر میکردم.
داخل خونه شدیم و گوشه ای کز کرده نشستیم.
مادر بعد از صحبت با ننه حلیمه، همسایه‌مون، داخل شد.
پرسیدم؛ ننه... عمو چی میخاست ازت؟ آتیش وسط حیاط برای چی بود؟
ننه بلقیس اشک چشماش رو پاک کرد و گفت؛ گولم زد صبورا جان... گولم زد... صبح سحر اومد و گفت سه جلد (شناسنامه) بچه ها رو بده، منه گردن شکسته هم به هوای اینکه شاید دلش به رحم اومده بردم دادم دستش... نمیدونستم که میخواد آتیششون بزنه، هرچه سعی کردم جلوش رو بگیرم نشد که نشد... بهم گفت حالا بچه هات مرده به حساب میان، حالا هیچ ورثه ای نداری، دور اون زمین هارو خط بکش...
آهی کشیدم و گفتم؛ ننه از روزی که باباقلی مرده یه روز خوش ندیدیم، تو رو خدا پیگیر اون زمین ها نباش..اصلا ما نمیخایمش..
ننه اخمی کرد و گفت؛ دختر عقلت کجا رفته؟ آقات سر اون زمین جونش رو داده... اون زمین حق شماست، تو سیزده سالته... وقت شوهر کردنت شده چه جوری شکم تون رو سیر کنم؟
آهی کشیدم و گفتم؛ صبر میکنیم ننه، بالاخره که خدا صدای آه مون رو میشنوه...
ننه با حسرت نگاهی بهم انداخت و گفت؛ حقا که مثل اسمت صبوری دخترکم، چی بگم والله... خودم میدونم که کاری از دستم برنمیاد، تنها و بی کس بدون آقات چه کنم..
با صدای کوبیدن در حرفش قطع شد. چادرش رو محکمتر کرد و گفت؛ بشینین تو اتاق تا صداتون نکردم نیاین بیرون.....
از پشت پنجره چشم به در دوختم. با دیدن خاله منور نفسی از سر آسودگی کشیدم...
خاله تنها کس و کار مادریمون تو این روستا بود.
نگاهم به مرتضی افتاد، دستاشو مشت کرده بود و به حرفای مادر گوش میداد...
وارد خونه شدن، خاله اومد کنارمون و با اشک یکی یکی هممون رو بوسید.
تکتم یازده سالش بود و کمی خوددار تر، اما نعمت هنوز میترسید و گریه میکرد..
مرتضی نگاهی بهم انداخت و گفت؛ ساکتش کن صبورا تلف شد بچه بس که گریه کرده..
نعمت رو تو آغوشم فشردم و به حرفای خاله گوش میکردم.
خاله منور رو به مادر گفت؛ بلقیس به حرف من گوش کن، برو و از دستش شکایت کن بزار قانون کارت رو پیش ببره...
مادر آهی کشید و گفت؛ خواهر تا کار بخواد قانونی پیش بره من هفت تا کفن پوسوندم، سه جلد منو بچه هامو سوزونده بدون هیچ مدرکی دستم به کجا بنده؟ گیرمم که باشه من الان محتاج نون شب این بیچاره هام چه فایده ای داره برام؟
خاله منور از لای چادرش کمی پول درآورد و گفت؛ این فعلا پیشت باشه خواهر، تا ببینیم خدا چی میخاد..
مادر با ناراحتی پول رو گوشه ی قالی کهنه‌ی اتاق گذاشت و گفت؛ از بی‌کسیمونه که انقدر زیر دست و پاییم خواهر... از بی کسی...
مرتضی که رگ غیرتش باد کرده بود گفت؛ مگه من مرده باشم که شما بی کس و کار باشین خاله بلقيس... بزار برم دم خونه‌اش و حسابش رو بزارم کف دستش.. اسم خودشو گذاشته عمو..تف به غيرتش..
از حرفاش خوشحال شدم، نمیدونم چرا جديدا حس میکردم مرتضی میتونه مثل یه مرد پشتمون باشه...
نگاهمو خیره دوختم بهش مثل تموم خانواده مون پوست سبزه با موها و چشم و ابروی مشکی... قدی بلند و هیکلی چهارشونه و لاغر... بیست سالش بود و تازه از خدمت برگشته بود.
نگاهمو غافلگیر کرد و بهم خیره شد، سعی کردم حواسم رو بدم به حرف‌های خاله...
اون روز بعد از رفتن شون به مرتضی فکر میکردم، به اینکه میخاست ازمون دفاع کنه...
عصری ننه حلیمه اومد و با مادر مثل همیشه مشغول حرف زدن، ننه رو به مادر گفت؛ راستش بلقيس خیلی وقت بود میخواستم یه چیزی بهت بگم با اتفاقای امروز پاک یادم رفته بود...

Читать полностью…

داستانک

گروه دبیران ادبیات کشور در ایتا:
https://eitaa.com/joinchat/96665629Cc686e94fcc
آرشیو گروه:
https://eitaa.com/joinchat/1999044610Cd968b94933

گروه دبیران ادبیات فارسی کشور در سروش:
https://splus.ir/dabiraneadabiat

آرشیو گروه در سروش:
https://splus.ir/adabiatemotevaseteh2

Читать полностью…

داستانک

بدانند که مردمان همه یکسانند، و از تقلب روزگار است که برخی صدر می‌نشینند و برخی ذیل. و

بدان که دنیا به دست اوباش است و نیکان به گناه لیاقت می‌میرند.

طومار شیخ شرزین
آقا بهرامِ بیضایی

Читать полностью…

داستانک

📼 360p, 💾 231.7MB,

مرگ یزدگرد

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی
#صبورا
#قسمت_نهم
لبخندی رو صورتم نشست. با صدای آرومی گفتم؛ به ازدواج که نه، اما تو خانواده اتون فکر کنم بیشتر از همه به تو فکر میکردم..
مرتضی خندید و گفت؛ ای شیطون، رو نمیکردی خاطر خواهم بودی....
هردو به حرفش خندیدیم...
ادامه داد؛ اما من خیلی بهت فکر میکردم، اون دوماه خدمتی که رفتم تموم فکر و ذکرم تو بودی، وقتی بخاطر کفیل بودن معاف شدم خیالم راحت شد که حداقل کنارت هستم و از اوضاع تون باخبرم.. صبورا بهت قول میدم مرهم زخمای دلت باشم، نمیگم برات قصر میسازم اما تا جایی که بتونم تموم تلاشم رو میکنم..
رو بهش گفتم؛ تموم فکرم پیش ننه و بچه هاست.. پیش نعمت، از کارش راضیه؟
مرتضی خندید و گفت؛ آره ... خیلی راضیه، اوستا هم دوسش داره، نگران نباش نمیزارم بهش سخت بگذره.
شب بخیری گفتم و خوابیدیم...
نزدیک سحر خواب بودم که با صدایی بیدارشدم...
مرتضی گفت؛ صبورا جان من میرم نونوایی، تو بخواب..
تو جام نشستم و گفتم؛ هروز انقد زود میری؟
مرتضی خندید و گفت؛ آره، باید در مغازه رو باز کنم و خمیر آماده کنم تا اوستا بیاد.
صدای ظرف از آشپزخونه میومد، خاله بیدار بود.
مرتضی گفت؛ من رفتم خداحافظ..
لبخندی زدم و گفتم؛ خداحافظ...
بعداز رفتنش نتونستم بخوابم. پا شدم رختخواب ها رو جمع کردم، بعداز شستن دست و صورت به آشپزخونه رفتم و گفتم؛ سلام خاله ،خاله با دیدنم گفت؛ عه ... بیدار شدی خاله، سلام.
نگاهی بهم انداخت و مکث کرد بعد گفت؛ صبورا جان من یه نیم ساعتی چرت میزنم ،پا شدم سماور و روشن کنم دخترم تو راحت باش.. من خوابم..
باشه ای گفتم و رفتم گوشه‌ای پذیرایی و از پنجره به درختای تو حیاط که از سرما تموم برگاشون ریخته بود خیره شدم... دلم برای تکتم و نعمت تنگ شده بود... خنده دار بود با اینکه چندتا کوچه بیشتر باهاشون فاصله نداشتم...
خاله چرا خوابیده بود؟ حوصله ام سر رفته بود!
رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان چای برای خودم ریختم. فکر کنم باید صبر میکردیم تا مرتضی با نون داغ بیاد تا صبحونه بخوریم....
خاله از اتاقش اومد بیرون نگاهی بهم انداخت، باهم تو پذیرایی نشستیم رو بهم گفت؛ دیشب خوب خوابیدی دخترم؟ اتاقتون گرم بود؟
سری تکون دادم و گفتم؛ آره خاله ممنون.
صدای در اومد و مرتضی با نون تو دستش وارد شد.
بلند شدم نون و از دستش گرفتم و بردم تو آشپزخونه. سفره پهن کردیم و کنارهم مشغول خوردن صبحونه شدیم.
بعد از خوردن نهار از مرتضی خواستم تا من و به خونه ببره‌.
ظرفها رو شسته بودم و کارا رو انجام داده بودم، خاله هی میومد و نمیزاشت کار انجام بدم.
بعداز خداحافظی از خاله باهم پیاده راهی شدیم. اولین بار بود تو محل باهم میرفتیم، هرکی مارو میدید بهمون تبریک میگفت...
مرتضی گفت؛ صبورا، کاش بیشتر میموندی، دوباره کی بیام دنبالت؟
لبخندی زدم و گفتم؛ نمیدونم!
مرتضی گفت؛ آخر هفته‌ها میام دنبالت بیا خونمون بمون خوبه؟
سری تکون دادم و گفتم؛ آره...
به خونه رسیدیم، در زدم، تکتم در و باز کرد.
موقع خداحافظی مرتضی گفت؛ خوب خواهرتو دیدی منو یادت رفته‌ها.... یکی طلبت...
با صورت سرخ شده ازش خداحافظی کردم و راهی شد....
نعمت رفته بود بازی و تکتم تنها مونده بود.
نشستیم و به اندازه ی یک هفته برای یک روز ندیدن مون حرف زدیم...
روزها همینطور میگذشت. سه تا جمعه رفته بودم خونه ی خاله منور.
نزدیک عید شده بود، ننه بلقیس زودتر از خونه کربلایی رجبعلی برگشت.
بعد از چای خوردن گفت؛ صبورا، کربلایی یه مقدار پول جدا از حقوق بهم داده برای کمک جهیزیه ات، با خاله ات حرف زدم، گفته که گاز و یخچال و فرش نخریم. در حدی که هر چقدر دلت میخاد فراهم کنیم کافیه، یه روز مرخصی میگیرم ازش باهم بریم شهر، تو دفتر بنویس چه چیزایی لازمه، باشه ننه؟
چشمی گفتم و زود دفتر نعمت و آوردم و با کمک ننه و تکتم چندتا از وسایل ضروری رو نوشتم.
به گفته ی ننه بلقیس بقیه اش بمونه تا وقتی دایی‌ها کمک کردن.
همون موقع صدای در زدن اومد. مرتضی بود، بعداز سلام رو به ننه گفت؛ خاله جان اومدم اجازه ی صبورا رو ازتون بگیرم فردا ببرمش بازار..
ننه خندید و گفت؛ خیر باشه پسرم، زن خودته اجازه‌اش دست توعه، برین خوش باشین..
با تعجب پرسیدم؛ بازار برا چی؟
مرتضی خندید و گفت؛ ببرمت یه دوری بزنیم، یه چیزی بخوریم، مثلا نامزدیم..
کمی نشست و درباره اینکه عروسی تو چه تاریخی باشه حرف زدیم و قرار براین شد بعداز تعطیلات عید یه تاریخی رو بنویسیم تا هوا از این سردی بیرون بیاد......
صبح بعداز رفتن ننه و نعمت، کارای خونه رو انجام دادم برای نهار آبگوشت گذاشتم و به تکتم سپردم حواسش باشه تا من بیام.
حدودا ساعت ده بود که مرتضی اومد دنبالم.
مانتو و شلوار سیاه رنگم رو پوشیدم، به همراه شال سبز رنگی باهم راه افتادیم.....

Читать полностью…

داستانک

سه تار
رُهاب (شور)
محمدرضا لطفی
آلبوم آوای شیدا

Читать полностью…

داستانک

سه تار
شهناز (شور)
محمدرضا لطفی
آلبوم آوای شیدا

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی
#صبورا
#قسمت_هفتم
رسم نداشتیم کسی سر عقد یا صیغه کادوی طلا بده، اما عمو قربان برعکس عموی ما مرد مهربونی بود و دلش به حال برادرزاده هاش میسوخت...
درسته از طرف مادری فامیل هامون یکی بودن، اما از طرف پدری کسی رو نداشتم که بیاد.. تو یک روستا بودیم، اما باهامون رابطه ای نداشتن.
کربلایی رجبعلی هم به دعوت ننه بلقيس اومده بود.
خاله منور با چشمای پراز اشک، صورتم رو بوسید. گردنبند طلایی به گردنم انداخت و برام آرزوی خوشبختی کرد.
ننه گوشه ای ایستاده بود و شونه هاش از شدت گریه میلرزید... میشناختمش... این گریه از قلب پر از دردش بود، درد اول جوونی بیوه شدنش... درد فقیری.. تنهایی اینکه باباقلی نبود تا چنین روزی کنارمون باشه..
به تکتم اشاره زدم و رفت آرومش کرد.
مرضیه خواهر کوچکتر مرتضی، از تو کیفش حلقه های ازدواج رو در آورد و گفت؛ هروقت صداتون کردم دست هم کنید، اول مرتضى بعد صبورا...
بعدهم با دوربین کوچیکش مشغول فیلمبرداری شد.....
از گوشه ی چشمم نگاهم به نعمت افتاد... دلم براش سوخت، گوشه ای ایستاده بود و بهم نگاه میکرد‌.
صداش کردم، اومد سمتم؛ گفتم؛ داداشی نمیخای به آجی تبریک بگی؟
نعمت بوسه ای به گونم زد و گفت؛ مبارکه آجی ... دیگه خونه نمیای؟
مرتضی با حرفش زد زیر خنده و گفت؛ چرا نیاد نعمت جان، صبورا میاد پیش تو، تو و تکتم میاین پیش ما.. مثل همیشه، غصه نخور.
خاله منور با صدای بلند گفت؛ دست همگی درد نکنه، قدم رو چشم ما گذاشتین.. محضر شلوغ شده حاج آقام کار دارن وقتشونو نمیگیریم، همگی تشریف ببرين منزل ما نهار ناقابل در خدمت شما هستیم‌..
به سمت خونه ی خاله راه افتادیم. برام عجیب بود با اینکه تو یک محل بودیم و دائما در رفت و آمد اینبار حس میکردم همه چی فرق میکنه...
عمه زری خونه مونده بود و برامون نهار درست کرده بود.
بعد از نهار کربلایی رجبعلی و دوتا از مردای فامیل رفتن.
دایی نورعلی صدام کرد؛ رفتم کنارشون نشستم، بعداز کمی حرفای معمولی گفت؛ صبورا جان امروز از کربلایی شنیدیم که چی شده اگه میدونستم که قرار عموت چه برسر شما بیاره منو و دایی کاظم شمارو از این محله میبردیم، الانم غصه نخور دایی نمیزارم بیشتر از این بهتون سخت بگذره..
سرم رو پایین انداختم و گفتم؛ ممنونم دایی جان.
دایی کاظم گفت؛ با بلقیس حرف زدیم که بیاد پیش خودمون، حالا که از بابت تو خیالش راحته کوله بارش هم سبک تر شده، قبول نمیکنه میگه خونه ی خودم راحت ترم و نمیخام سربار کسی شم ... ماهم مجبورش نمیکنیم، دخترم از بابت جهیزیه خیالت راحت باشه، نمیزاریم مادرت دست تنها بمونه..
خجالت زده سرمو پایین انداختم و تشکر کردم.
مرتضی که منو خوب میشناخت و متوجه حالم شد صدام کرد و گفت نرگس کارم داره..
دایی ها از ننه و خاله منور خداحافظی کردن و رفتن....
همه رفته بودن و فقط ننه و بچه‌ها مونده بودن.
خاله با دیدنم لبخندی زدو گفت؛ خوشبخت بشی خاله..
تشکری کردم و رفتم به آشپزخونه تا به نرگس و مرضیه کمک کنم.
همونجا تو آشپزخونه نشستم. تکتم هم اومد کنارمون، نرگس گفت؛ باور نمیکنی اما اکثر وقتا ننه منور تو خونه تعریفتون رو میکرد، همیشه میگفت بچه‌های خواهرم خیلی مظلومن، تو این دوره و زمونه همچین دخترایی کم پیدا میشن، غافل از اینکه آقا داداشمون خاطرخواهت بوده و بروز نمیداده.. درسته که زود بود برات عزیزم اما به فال نیک میگیریمش.. خاله بلقیس هم کوله بارش سبک تر میشه، هم ننه از بابت مرتضی خیالش راحت.
گفتم؛ دلم برای ننه خیلی میسوزه، با رفتن من تنهاتر میشن... حالا کی به کارای خونه برسه.
تكتم سینه سپر کرد و گفت؛ کی؟ يعنى منو نمیبینین تو این جمع؟ خیالت راحت آبجی من هستم، دیگه بعداز تو نوبت منه ...
همگی به حرفش خندیدیم. هوا تقريبا تاریک شده بود.
خاله اومد تو آشپزخونه و با دیدنمون گفت؛ بیا بلقيس ... بیا تحویل بگیر، نه خانی اومده و نه خانی رفته.. نشستن اینجا به حرف، دخترا کاراتون و کردین بلند شین بیاین تو پذیرایی بشینین، تازه عروس و نشوندین کف مطبخ گرفتین به حرف؟!
مرتضی و نعمت از نانوایی برگشته بودن. نرگس صدام کرد؛ صبورا شوهرت اومده، برو نون و از دستش بگیر..
از شنیدن لفظ شوهر یه جوری شدم. نزدیکش شدم و آروم بهش خسته نباشیدی گفتم.
مرتضى لبخندی زد و گفت؛ سلامت باشی خانم..
ته دلم انگار قند آب کردن.. باورم نمیشد تموم اون خیالپردازی‌های دخترونه ی شبانه، فکرایی که حتی تو ذهنمم پنهانش میکردم حقیقت پیدا کرده.
قبل از شام خاله رو به ننه بلقیس گفت؛ خواهر امشب و با اجازت صبورا اینجا میمونه تا هروقت دلت خواست بعداز اونم عید نزدیکه، ما یه خانواده بودیم و هستیم هروقت تونستی دست و بالت و جمع کنی یه شب یه عروسی مختصری میگیریم تا خیالمون راحت شه...چی میگی خواهر موافقی؟.....

Читать полностью…

داستانک

مارها شکارچیانی هستند که از راه حسگرهای حساس خود (مانند زبان دوشاخه، گیرنده‌های گرما و بویایی قوی) طعمه‌ها را شناسایی و شکار می‌کنند. اما آن‌ها هم مانند دیگر حیوانات، اولویت را به «بقا» می‌دهند، نه صرفاً به خوردن.

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی
#صبورا
#قسمت_ششم
ننه با دیدنم خندید و گفت؛ چی شد صبورا از ذوقش سحرخیز شدی!
لبخندی زدم و گفتم؛ اضطراب دارم ننه، نمیدونم چرا عمو این ظلم و در حقمون کرد ... اما اگه سه جلد داشتم به مشکل بر نمیخوردیم..
ننه پیشونیمو بوسید و گفت؛ غصه نخور دخترم، خدا کریمه... امروز نمیرم برم سرکار، باید بریم خونه خاله ات برای نهار، توام یادت نره چیزی نخوری برای آزمایش..
چشمی گفتم و رفتم آماده شم.....
نیم ساعت بعد صدای در زدن اومد. در رو باز کردم مرتضی بود.
سلام کردم، با دیدنم لبخندی زد و گفت؛ سلام به روی ماهت صبورا جان آماده ای؟ گفتم؛ آره...
مرتضی با ننه بلقیس سلام و احوالپرسی کرد. ننه با دعای خیر بدرقه مون کرد.
نرگس اینبار به همراه شوهرش عباس آقا اومده بود.
راهی آزمایشگاه شدیم. بالاخره بعداز کلی استرس آزمایش دادیم.
عباس آقا با کلی زبون بازی جواب رو زودتر گرفت، جواب مثبت بود.
لحظه آخر دکتر آزمایشگاه صدامون کرد و گفت؛ آقای نیک نژاد یه لحظه لطفا..
با استرس خيره شدم بهش، دکتر اشاره کرد؛ عروس خانوم هم تشریف بیارن..
با قدم های لرزون به سمتش رفتم، یعنی چکار داشت؟
مرتضی گفت؛ بفرمایید آقای دکتر درخدمتم...
دکتر لبخندی زد و گفت؛ همراهتون گفتن که عجله دارین و نیازی به شرکت در کلاس زناشویی نیست این پک آموزشی خدمت شما، مطلب مهمتر اینکه خواستم حتما بهتون بگم این هست که حتما در آینده، زمانی که قصد بچه دار شدن داشتین، حتما حتما تاكيد میکنم حتما قبلش یک آزمایش ژنتیک بدین..
ترسیده پرسیدم؛ چرا آقای دکتر؟ مشکلی داشتیم؟
دکتر لبخندی زد و گفت؛ نه دخترم، امروز که خداروشکر مشکلی نبود، ما این مطلب رو به همه ی ازدواج‌های فامیلی تاکید میکنیم، علل الخصوص ازدواج هایی مثل دخترعمو پسرعمو و دختر خاله پسرخاله. اصلا نترسید من به وظیفه ام عمل کردم، بالاخره جوان هستین و عاشق، باید قبل از عمل به فکر بود..
مرتضی خجالت زده تشکری کرد و راهی قهوه خونه شدیم برای خوردن صبحانه....
کمی از اضطرابم کم شده بود. بعد از صبحانه نرگس رو به مرتضی گفت؛ داداش، ما همینجا میشینیم برو برا صبورا به آبمیوه بگیر رنگ به روش نمونده..
قرار شد با نرگس بریم خونه ی ما تا لباسم رو عوض کنم و ساعت ده و نیم محضر باشیم.
وقتی پیاده شدیم نرگس گفت؛ صبورا جان، از خاله اجازه گرفتیم که رو صورتت مختصر آرایشی انجام بدم چون فرصت کمه نشد بریم آرایشگاه دوست داری؟
سری تکون دادم و گفتم: آره... راستی نرگس، یادمه قبلا آرایشگری انجام میدادی درسته؟
نرگس خندید و گفت؛ آره یه نیمچه آرایشگری بودم، بخاطر بچه ها گذاشتم کنار دیگه نتونستم، حالا بعداز مدتها رو تو تمرین میکنم..
هردو به حرفش خندیدیم. ننه و بچه ها رفته بودن خونه ی خاله منور، مرتضی هم رفته بود تا لباسش رو عوض کنه بیاد دنبالمون.
نرگس از تو کیفش نخ نازکی در آورد، ابرویی بالا انداخت و گفت؛ ببین خواهرشوهرت فکر همه جاش رو کرده..
با شروع کردن به بندانداختن صورتم حسابی دردم گرفته بود، اشک از چشام جاری شدن، سبزه رو بودم و پشمالو.
نرگس حسابی با آب و تاب از تغییر رنگ پوستم میگفت.....
نگاهی اجمالی به صورتم انداخت و گفت؛ صبورا یه خط کوچیک بالای ابروت میندازم منظم تر شه.
گفتم؛ ننه دوس نداره نرگس..
نرگس خندید و گفت؛ این خواهرا خیلی چیزا دوس ندارن دختر خاله، تو باید به فکر دل شوهرت باشی، نترس یه ردیف از زیرش برمیدارم معلوم نمیکنه..
بعد از تموم شدن کارش، صورتم رو شستم. از داخل آینه ی شکسته ی دیوار نگاهی به خودم انداختم... این من بودم.. صبورا مثل همیشه تو همین آینه ی شکسته‌ی دیوار... اما اینبار کمی فرق کرده بودم .. کمی از غم چشمام کمتر شده بود!
رژ قرمز رنگم تنها آرایشم بود. مانتو و شلوار کرم رنگم رو تن کردم، روسری سفید و تمام..
مرتضی خیلی وقت بود تو حیاط منتظرمون بود... با دیدنم سرش رو بلند کرد، چشماش پر از ذوق و شوق خواستن بود و اینو هرکسی میتونست متوجه بشه.
نرگس خندید و گفت؛ ها چیه مرتضی ، میبینم خوشت اومده...
مرتضی به خودش اومد، لبخندی زد و گفت؛ دستت درد نکنه آبجی نشون دادی توام یه چیزایی بلدی... البته دختر خاله ام خودش قشنگ بوده...
نرگس هویی کشید و همه بهش خندیدیم.
راهی محضر شدیم وارد محضر شدیم. با دیدن دایی نورعلی و دایی کاظم خوشحال شدم، خیلی وقت بود ندیده بودمشون!
حاج آقا رو به بقیه گفت؛ جمع برادرا و خواهرا لطفا سکوت اختیار کنید، میخام خطبه رو جاری کنم. خب به میمنت و مبارکی انشالله..
بسم الله الرحمن الرحيم....
بالاخره بعداز کلی انتظار و اضطراب صیغه جاری شد، عمو قربان از طرف پدر خدابیامرز مرتضی پیشونیم رو بوسید و پلاک و زنجیری به عنوان هدیه بهمون داد.

Читать полностью…

داستانک

تصنیف #نگارا
با اجرای بانو پریسا
در دستگاه چهارگاه
بانوی هامون

C᭄‌❁‌‎‌‌࿇༅═‎═‎═‎═‎═‎═‎┅─ ‌‌‎‌‌‌ ‎‌‎‌‌‎‌‌‎‌‌‎‌‎‌‌‎‌‎‌‎
     ღداسٺانڪღ
      @daastaanak
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌┄┅✿░⃟‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌♥️❃‎‌‌‎─═༅࿇࿇༅═─

Читать полностью…

داستانک

گفت: بادهای زمستانی، برف می‌آورند و برف اگرچه سرد و استخوان‌سوز
اما نجات بخش است... برای رسیدن به بهار، باید مصیبت‌های زمستان را تحمل کنی...

#نرگس_صرافیان_طوفان

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی
#صبورا
#قسمت_چهارم
حرفی نزدم، مرتضی خودش رو بهم نزدیکتر کرد و گفت؛ دوس داری باهام زندگی کنی؟ به جان خودت که اگه الان بهم بگی نه ازت ناراحت نمیشم از نداشتنت ناراحت میشم اما از تو نه... دلم نمیخواد هیچوقت سختت بشه.. نترس نه فامیلی مون بهم میخوره و نه کسی ازت ناراحت میشه، خجالت نکش دخترخاله..
با صدای آرومی گفتم؛ با خاله صحبت کنین که بیاین خونمون..
مرتضی لبخندی به پهنای صورتش زد، دستش رو لابه لای موهای مشکیش کشید و گفت؛ ممنونم صبورا، بهت قول میدم خوشبختت کنم قول میدم...
صدای بسته شدن در مارو به خودمون آورد، نعمت از همون دم در کیفش رو انداخت تو حیاط و گفت؛ ناهار چی داریم صبورا؟ مردم از گشنگی...
هردو به حرفش خندیدیم، مرتضی گفت که میره تابا خاله بلقيس حرف بزنه..
بعداز رفتنش سر سفره ی نهار تکتم نیشگونی از پهلوم گرفت و گفت؛ چی میگفتین بهم که من نامحرم بودم ها؟ میگی یا برم همه رو کف دست ننه بزارم؟
بعد از نهار موقع شستن ظرف، داستان خواستگاری رو براش تعریف کردم و تکتم با چشمای ناباور به حرفام گوش میداد...
با دستای کفی دور حیاط میچرخی و دست میزد و جیغ میکشید از خوشحالی عروس شدن خواهرش...
از ذوق کردن تکتم، ذوق وصف ناپذیری تموم وجودم رو گرفته بود.
نعمت هم متوجه موضوع شده بود و به همراه تکتم خوشحالی میکرد.
تو روستای ما زود ازدواج کردن امری عادی بود.
بعد از رفتن نعمت، تا غروب به همراه تکتم خیال پردازی کردیم.. از دخترای روستا گفتیم و از لباس عروس شون..
تكتم گفت؛ میگم صبورا خیلی خوب که تو داری ازدواج میکنی، بعداز توهم نوبت منه..
با تعجب بهش نگاه کردم و با صدای بلند خندیدم...
ناباور گفتم؛ تکتم... دختر تو یازده سالته این حرفا چیه میزنی؟
تکتم اخم نامحسوسی کرد و گفت؛ خب مگه چیه؟ توام سیزده سالته همش دوسال ازم بزرگتری... مدرسه که نمیرم، نه خیاطی و نه کاری بلدم؟ بمونم خونه ور دل ننه چکار؟
با تموم شدن حرفش ننه بلقيس وارد خونه شد، بهش خسته نباشید گفتیم. امروز کمی زودتر برگشته بود.
رفتم سمتش، ظرف غذایی که از خونه کربلایی آورده بود و از دستش گرفتم و گفتم؛ امروز زود اومدی ننه؟
ننه همونجا روی ایوون دراز کشید و گفت آره خاله ات قراره بیاد جواب و بگیره ازمون کارام و زودتر رسیدم تموم کردم و اومدم... تکتم ننه یه چای برام بیار، گلوم خشک شده.
تکتم سری تکون داد و رفت تا براش چای بیاره.
ننه نگاهی بهم انداخت و گفت؛ خاله ات الانا میاد جوابت بله اس دختر؟ فکراتو کردی؟ از هیچی نترس، دوس نداشتی ام اتفاقی نمیفته.
سرم رو پایین انداختم و گفتم؛ سر ظهری مرتضی اومد..
ننه چشماشو ریز کرد و گفت؛ خب؟؟
ادامه دادم؛ اومده بود ببینه جوابم چیه..
ننه گفت؛ تو چی گفتی؟
سکوت کردم و حرفی نزدم. ننه اخم نامحسوسی کرد و گفت؛ خوبه والله ...! پس خالت برا چی میاد طفلکی، شما که حرفاتونو زدین.
گفتم؛ نه ننه ... فقط ازش پرسیدم که مبادا دلش به حالمون سوخته باشه که بخاد باهام ازدواج کنه...
ننه اینبار جدی تر گفت؛ دیگه این حرف و نزن صبورا... شاید فقیر باشیم اما شما سه تا مثل دسته گل میمونین، هیچیت کم نیس که بخاد دلش بسوزه.. درباره ی شرایط هم خودم باخاله ات حرف میزنم، جنگ اول به از صلح آخر...خودتو اذیت نکن دخترم، اگه ازمون کمتر نباشه وضع زندگیشون بیشترم نیست! خوبیش اینه که مرتضی پسر خوبیه و میشناسمش پیش چشم خودم بزرگ شده، خاله منورتم زن بدجنسی نیس که بخاد اذیتت کنه فردا روزی مادرشوهر بازی در بیاره برات..
تکتم با سینی چای اومد کنارمون نشست، ننه ادامه داد؛ صبورا تو دختر فهمیده ای هستی، الان خوب باید چشماتو باز کنی و تصمیم بگیری، بعداز ازدواج مجبوری بخاطر بچه هات چشمتو روی خیلی چیزا ببندی پس عاقلانه تموم حرفاتو بزن دخترم..
چشمی گفتم و به آسمون خیره شدم. چقدر زود باباقلی تنهامون گذاشت، هر دختری آرزو داره چنین روزایی پدرش ازش حمایت کنه و کنارش باشه......
صدای در زدن رو شنیدیم ننه گفت؛ تکتم برو در و باز کن خاله تون اومده برین داخل آشپزخونه تا صداتون نکردم نیاین..
بعد از سلام و احوالپرسی با خاله باهم رفتیم تو آشپزخونه، هردومون گوشه ای چمباته زده ساکت نشستیم و به حرفاشون گوش میکردیم.
خاله منور و ننه بعداز حرف زدن درباره کارهای خونه کربلایی و خوشبختی زن و بچه‌اش از بابت داشتن این چنین مرد بزرگی بالاسرشون، بحث رو کشیدن به خواستگاری...
خاله منور گفت؛ خواهر با صبورا حرف ث زدی؟
ننه گفت؛ آره، دیشب بهش گفتم، امروزم قبل اومدنت دوباره باهاش صحبت کردم..
خاله گفت؛ خب مزه‌ی دهنش تلخ یا شیرین؟
ننه خنده‌ای کرد و گفت؛ شیرین.. برعکس اون چیزی که فکرشو میکردم بی میل نبود!!
خاله با صدای بلند خداروشکر کرد و گفت؛

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی
#صبورا
#قسمت_سوم
ننه ادامه داد؛ ببین صبورا جان، شاید اگه تکتم الان بجای تو نشسته بود من این سوال و نمیپرسیدم اما تو دختر صبور و ساکت منی...میدونی که راضیه و تو باهم همسن هستین، اون الان یکسال که ازدواج کرده و از این محله رفته، یعنی باید یه خونه رو جدا اداره کنه، مثل من مثل خاله منور باید به حرف شوهرش باشه و بتونه از عهده ی پخت و پز و رفت و روب یه خونه بر بیاد. میدونم تو دختر عاقلی هستی اما اینا رو گفتم که بدونی عروسی کردن فقط لباس عروس پوشیدن و شهر رفتن برای خرید ماتیک نیست....
فکرم داشت به جاهای مختلفی میرفت، آب دهنمو قورت دادم و گفتم چی شده ننه؟ چرا اینارو به من میگی؟
ننه لبخندی زد و گفت؛ نترس دختر من... خاله منورت اومده و تورو برای... مرتضی خواستگاری کرده...
هجوم خون به صورتم رو احساس میکردم... چشمامو دزدیدم تا ننه متوجه ذوقی که سراسر وجودمو گرفته بود نشه...
سرم رو پایین انداختم، ننه ادامه داد؛ خاله گفته این سومین بارِ که مرتضی ازش میخاد تورو براش خواستگاری کنه... خاله گفته که میترسید مرتضی از روی ترحم و دلسوزی خواسته باشه اینکارو انجام بده اما مطمئنش کرده که اینطور نیست... با حرف خواستگاری نوه‌ی ننه حلیمه بیشتر رو خواسته اش پافشاری کرده.. حالا میخام بدونم که حرف تو چیه؟ دوس داری ازدواج کنی؟ اصلا دوس داری با پسرخاله‌ات ازدواج کنی؟
چیزی نگفتم، از خجالت نمیتونستم حرف بزنم.
ننه همچنان منتظر بهم خیره شده بود. دوباره پرسید؛ صبورا، تو اصلا مجبور نیستی به اینکار، جات توی این خونه بالای سرمه، من و آقای خدابیامرزت هیچ کاری نتونستیم براتون بکنیم، اینکه بی منت تا هروقت خواستی میتونی تواین کلبه خرابه دختر ما بمونی کمترین کار برات...
آروم زیر لب گفتم؛ اما... بدون شناسنامه که نمیشه ازدواج کرد..
ننه لبخندی زد، انگار متوجه منظورم شده بود. بوسه ای به پیشونیم زد و گفت؛ نگران نباش دخترم، خدا با ماست... پس به خاله ات خبر بدم؟
سری به معنی آره تکون دادم و از خجالت رفتم کنار تکتم دراز کشیدم...
چشم بستم و خودم رو کنار مرتضی تصور میکردم.
از ذوق زیاد تا نیمه‌های شب خوابم نبرده بود...
صبح شده بود، ننه و نعمت باهم راهی شدن.
تا ظهر همینطور که به حرف‌های تکتم گوش میکردم، تموم حواسم پی اومدن خاله بود. منتظر بودم هرچه زودتر بیاد، حس ذوق وصف نشدنی داشتم.
از طرفی غم سنگینی از این بی پدری و فقیری روی دلم بود... میترسیدم بخاطر نداشتن شناسنامه نتونم عقد کنم...
درسته تكتم دختر باهوشی بود اما نمیخواستم بهش حرفی بزنم فعلا....
هرطور شده بود تا ظهر خودم رو سرگرم کردم، که صدای در زدن اومد. از داخل خونه صدا کردم؛ تکتم برو در رو باز کن نعمت اومده.
همینطور که لباس‌هارو تو بقچه میزاشتم صدای تكتم اومد؛ صبورا صبورا ... بيا مرتضی کارت داره..
با شنیدن اسم مرتضی ضربان قلبم بالا رفت. دست و پامو گم کردم، آب دهنم رو به زور قورت دادم و با صدای خفه ای گفتم؛ اومدم..
دستی به لباس‌های کهنه ام کشیدم و با سری افتاده رفتم داخل حیاط.
مرتضى مثل همیشه با آرامش ایستاده بود. آروم سلام کردم، جواب داد؛ سلام صبورا جان حالت خوبه؟ ممنون خاله خوبه؟
مرتضی سری تکون داد، نگاهی به تکتم انداخت و گفت؛ تکتم، میخام با صبورا حرف بزنم میشه تنهامون بزاری دختر خاله؟
تکتم نگاه متعجبی به من انداخت و گفت؛ باشه و آروم ازمون دور شد.
مرتضی گفت؛ نگاش کن تو رو بخدا... از بس فضوله این دختر پاهاش همراهی نمیکنه..
با حرفش خنده ام گرفته بود. سعی کردم تو چشماش نگاه نکنم، گفتم؛ کارم داشتی؟
مرتضی گفت؛ خاله بلقيس باهات حرف زد؟
سری تکون دادم، مرتضی ادامه داد؛ خب ...خب جوابت چیه؟
سکوت کردم و چیزی نگفتم، مرتضی اینبار گفت؛ صبورا ... اصلا از من خوشت میاد؟
حرفی نزدم و فقط نگاش کردم، مرتضی انگار داشت ناامید میشد، سرش رو پایین انداخت.
فرصت رو غنیمت شمردم و با خجالت گفتم؛ چرا میخای با من ازدواج کنی؟
مرتضی چشماش رو بست، بعد از مکث کوتاهی نگاهش رو بهم دوخت و گفت؛ چون دوستت دارم....
در یک لحظه انگار تموم دنیارو بهم دادن، قلبم پرکشید براش، عشقش مثل یه پرنده‌ی کوچیک تو دلم لونه کرد و بذر علاقه جوونه زد...
مرتضى متوجه ذوقم شد پرسید؛ تو چی صبورا؟ تو هم دوسم داری؟
نتونستم جوابش رو بدم، اصلا نمیدونستم باید اینجور مواقع چه حرفی زد، بهتر بود حرفم رو میزدم.
پرسیدم؛ الان که شرایطمون اینطوری شده دلت برام سوخته؟
مرتضی اخمی کرد و گفت؛ این چه حرفیه دخترخوب، من از روزی که خودم رو شناختم تو رو کنار خودم تصور میکردم، تنها دختر صبور و ساکت فامیلمون چرا باید زن یه غریبه بشه؟ کی بهتر از من که بهت علاقه دارم، ها دخترخاله؟

Читать полностью…

داستانک

#داستان_زندگی
#صبورا
#قسمت_دوم
دخترم فاطمه ازم خواسته صبورا رو برای پسرش باقر خواستگاری کنم فکرات رو بكن اگه انشالله راضی بودین بیایم برای خواستگاری..
ننه بلقیس که انگار شوکه شده باشه گفت؛ آخه ... آخه تا جایی که یادم میاد باقر کمی عقلش... استغفر الله ننه حلیمه... چی بگم والله...
ننه حلیمه گفت؛ بلقیس جان، کمی به شرایطت فک کن زن، دخترت وقت شوهرش شده، توام که از صبح برای نون شبت عزاداری یه نون خور کمتر برات بهتره خیالتم راحت میشه درسته که باقر بچم ساده است اما عوضش فاطمه دستش به دهنش میرسه و میگیرتشون زیر پرو بالش........
بغض گلومو گرفته بود، نمیتونستم حرفاش رو هضم کنم. خودمون رو بیچاره ترین آدمای روستا میدیدم، همه فهمیده بودن بعداز باباقلی چقدر دست تنگ و محتاج شدیم...
نمیدونم ننه بلقیس چی به حلیمه گفت که پاشد رفت.
ننه حين جارو کردن حیاط مدام با خودش غر غر میزد و به عمو جبار بد و بیراه میگفت.
تكتم اومد کنارم و گفت؛ صبورا ...اینا چی میگن؟ میخان بدنت به باقر دیوونه؟
ته قلبم تیری کشید، صدام رو با آه بیرون دادم و گفتم؛ نه آبجی ... خیالت راحت ننه منو آتیشم نمیزنه مثل سه جلدامون....
نعمت از کوچه اومد و رو به مادر گفت؛ ننه، خاله منور دیدتم و گفته بگم امشب شام بریم خونه شون..
با آوردن اسم خاله یاد مرتضی افتادم، بعد از مطمئن شدن از رفتنمون به اتاق رفتم و به آینه ترک خورده‌ی روی دیوار گلی خیره شدم....
چقدر لاغرتر شده بودم، پوست سبزه و چشمای درشت مشکیم انگار با روسری سفیدی که سرکرده بودم، پوستم رو تیره تر جلوه میداد.
تکتم گفت؛ کاش میرفتیم گرمابه محل... امروز انقدر گریه کردم که خیلی بی‌حال شدم آب گرم سرحالمون میکرد.
سری تکون دادم و گفتم؛ فردا حتما میریم آبجی ، ناراحت نباش.
تكتم گفت؛ صبورا چرا انقد ساکتی؟ تو نمیترسی؟
سری تکون دادم و گفتم؛ میترسم اما باید صبر کنیم، از دست ما کاری برنمیاد خواهر.. به جز خدا کسی رو نداریم، ما توان رو در رو شدن با عمو جبار و نداریم، به جز درد یتیمی، درد فقیری و بی کسی و کاری رو هم باید بکشیم، تقدير ما اينه تكتم...
مسیر کوتاه بین خونه ی ما و خاله منور، به لطف سوال و جواب زنای کنجکاو محله، یک ساعتی طول کشید، همه از ظلمی که عموجبار در حقمون میکرد آگاه بودن و برامون دلسوزی میکردن، غریبه ها چه میدونستن که فقر مثل خوره افتاده به جون بچه های قلی خدا بیامرز...
نعمت هنوز بچه بود و نمیتونست نان آور خونه بشه، مادرم هم زن خانه داری بود که کاری از دستش بر نمیومد، اکثرا با کمک‌های خاله و صدقه های ننه حلیمه میگذروندیم.
به در آهنی و آبی رنگ خونه‌ی خاله رسیدیم. در از قبل باز بود.
با وارد شدنمون خاله بهمون خوش آمد گفت و نشستیم.
بعداز حرف‌های معمولی خاله گفت؛ بلقیس میخای چکار کنی؟ اینطوری که بچه‌ها سختشونه... ببین طفلکی هارو شدن پوست و استخون هم از درد بی‌پدری و هم از ... لا اله الا الله... لعنت خدا به دل سیاه شيطون، الهی خاله بمیره براتون. بخدا منم کاری از دستم برنمیاد، دخترا رو فرستادم خونه ی بخت خیالم راحته، حداقل اگه ندارمم شکم خودم گرسنه میمونه..
ننه بلقیس آهی کشید و گفت؛ سپردم به ننه حلیمه که از کربلایی رجبعلی بپرسه برا خونشون کلفت میخاد من برم، اینجوری حداقل از گرسنگی نمیمیریم!
_ انشالله که قبول کنه کربلایی مرد خوبیه رومون رو زمین نمیندازه..
صدای بستن در اومد و پشت بندش مرتضی از نانوایی برگشته بود، با چندتا نون تو دستش.
همگی بهش خسته نباشید گفتیم، از صبح زود میرفت نونوایی کار میکرد تا شب.
بعداز شام دوباره بحث کارهای عموجبار بالا گرفته بود که ننه بلقیس حرف خواستگاری باقر دیوونه رو پیش کشید.
خاله گوشه ی لبش رو گاز گرفت و با اخم شروع کرد به غر غر زدن، مرتضی نگاهی سنگین به ننه بلقیس انداخت و گفت؛ خاله جان، شما هم مقصری.. آسمون که به زمین نیومده، چندوقتی دندون رو جیگر بزارین تا ببینیم چی میشه، آخه چرا پیش هر ننه قمری آه و ناله میکنی که هرکسی به خودش اجازه چنین رفتاری رو بده؟
بعد هم با عصبانیت از در بیرون رفت... خاله منور که از رفتار مرتضی شوکه شده بود گفت؛ خواهر جلو این بچه اینا رو نگو به غیرتش بر میخوره..
ننه با تعجب شونه‌ای بالا انداخت و گفت؛ نمیدونم والله....
نزدیک نیمه شب شده بود و بر خلاف اصرار خاله منور عازم رفتن شدیم.
مرتضی بیرون در نشسته بود و با دیدنمون از جا بلند شد و گفت که تا خونه همراهی‌مون میکنه..
تکتم و نعمت جلوتر حرکت میکردن. مرتضی گفت؛ خاله جان انقدر غصه نخور، ته دل بچه هارو خالی میکنی، خدا کریمه اگه راضی باشی نعمت و ببرم نونوایی کنار دست خودم..

Читать полностью…

داستانک



خوش آمدید🍃🌼

گروه دانش‌آموزی دبیران ادبیات کشور
لطفا قبل از طرح پرسش، در گروه و کانال‌های مرتبط مطلب خود را جستجو کنید.

ساعات کار گروه:
16 _ 23


/channel/+3mxWOB2kEENmMTY8

Читать полностью…

داستانک

حرف دلم می‌ماند برای آن‌هایی که نگفته می‌شنوند.

بهرام بیضایی/

Читать полностью…

داستانک

.
در روزی که بهترین نبود، من به دنیا آمدم، گریان بر مرگِ امروزه‌ی خویش!
خون از زانو برگذشته و آتش در سینه‌ی من است. هرکس دیگری را سبب می‌داند و به راستی که ما همه سبب‌ایم!

— تاراج‌نامه
بهرام بیضایی، زاده و درگذشته به وقتِ پنجمِ دی‌ماه

🖤🕯

Читать полностью…

داستانک

سکانسی از تئاتر «مرگ یزدگرد» اثری از «بهرام بیضایی»

فرق من و تو یک شمشیر است که تو بر کمر بسته‌ای...

Читать полностью…
Subscribe to a channel