🇦🇿🇹🇷🇦🇿🇹🇷🇦🇿🇹🇷🇦🇿🇹🇷
یولا قارا گاش قارا گوزه😍❤️
/channel/addlist/xoUhp0C8JyMxMTk0
در سکوت صداییست
دلی باید تا دریابد.
مقالات شمس
شمس تبریزی
آن یکی میگفت در عهد شعیب
که خدا از من بسی دیدست عیب
چند دید از من گناه و جرمها
وز کرم یزدان نمیگیرد مرا
حق تعالی گفت در گوش شعیب
در جواب او فصیح از راه غیب
که بگفتی چند کردم من گناه
وز کرم نگرفت در جرمم اله
عکس میگویی و مقلوب ای سفیه
ای رها کرده ره و بگرفته تیه
چند چندت گیرم و تو بیخبر
در سلاسل ماندهای پا تا به سر
زنگِ توبرتوت ای دیگ سیاه
کرد سیمای درونت را تباه
بر دلت زنگار بر زنگارها
جمع شد تا کور شد ز اسرارها
گر زند آن دود بر دیگ نوی
آن اثر بنماید ار باشد جوی
زانک هر چیزی به ضد پیدا شود
بر سپیدی آن سیه رسوا شود
چون سیه شد دیگ پس تاثیر دود
بعد ازین بر وی که بیند زود زود
مرد آهنگر که او زنگی بود
دود را با روش همرنگی بود
مرد رومی کو کند آهنگری
رویش ابلق گردد از دودآوری
پس بداند زود تاثیر گناه
تا بنالد زود گوید ای اله
چون کند اصرار و بد پیشه کند
خاک اندر چشم اندیشه کند
توبه نندیشد دگر شیرین شود
بر دلش آن جرم تا بیدین شود
آن پشیمانی و یا رب رفت ازو
شست بر آیینه زنگ پنج تو
آهنش را زنگها خوردن گرفت
گوهرش را زنگ کم کردن گرفت
چون نویسی کاغذ اسپید بر
آن نبشته خوانده آید در نظر
چون نویسی بر سر بنوشته خط
فهم ناید خواندنش گردد غلط
کان سیاهی بر سیاهی اوفتاد
هر دو خط شد کور و معنیی نداد
ور سِیُم باره نویسی بر سرش
پس سیه کردی چو جان پر شرش
پس چه چاره جز پناه چارهگر
ناامیدی مس و اکسیرش نظر
ناامیدیها به پیش او نهید
تا ز درد بیدوا بیرون جهید
چون شعیب این نکتهها با وی بگفت
زان دم جان در دل او گل شکفت
جان او بشنید وحی آسمان
گفت اگر بگرفت ما را کو نشان
گفت یا رب دفع من میگوید او
آن گرفتن را نشان میجوید او
گفت ستارم نگویم رازهاش
جز یکی رمز از برای ابتلاش
یک نشان آنک میگیرم ورا
آنک طاعت دارد و صوم و دعا
وز نماز و از زکات و غیر آن
لیک یک ذره ندارد ذوق جان
میکند طاعات و افعال سنی
لیک یک ذره ندارد چاشنی
طاعتش نغزست و معنی نغز نی
جوزها بسیار و در وی مغز نی
ذوق باید تا دهد طاعات بر
مغز باید تا دهد دانه شجر
دانهٔ بیمغز کی گردد نهال
صورت بیجان نباشد جز خیال
مولانا
مثنوی-دفتر دوم
روم به جای دگر ، دل دهم به یار دگر
هوای یار دگر دارم و دیار دگر
به دیگری دهم این دل که خوار کردهٔ تست
چرا که عاشق تو دارد اعتبار دگر
میان ما و تو ناز و نیاز بر طرف است
به خود تو نیز بده بعد از این قرار دگر
خبر دهید به صیاد ما که ما رفتیم
به فکر صید دگر باشد و شکار دگر
خموش وحشی از انکار عشق او کاین حرف
حکایتیست که گفتی هزار بار دگر
وحشی بافقی
سال ها پرسیدم از خود کیستم
آتشم ، شوقم ، شرارم ، چیستم
دیدمش امروز و دانستم کنون
او به جز من ، من به جز او نیستم
خواجه عبد الله انصاری
بیعشق نشاط و طرب افزون نشود
بیعشق وجود خوب و موزون نشود
صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد
بیجنبش عشق در مکنون نشود
مولانا
من صید دیگری نشوم وحشی توأم
اما تو هم برون مرو از صیدگاه مـن...
#وحشی_بافقی
من به کسانی که از مذهب خود با دیگران
سخن میگویند و تبلیغ میکنند،
مخصوصا وقتی که منظورشان این است که
آنها را به دین خود در آورند،
هیچ اعتقادی ندارم....
مذهب و اعتقاد به دین با گفتار شکل نمیگیرد
بلکه در کردار و اعمال هر کسی آشکار است،
و در این صورت عمل هر کسی
عامل تبلیغ مذهبش خواهد بود ...
مهاتما گاندی
اگر چه عاشقیم و رند و قلاش
به نام زهد گشتیم در جهان فاش
زقید ننگ و ناموسیم آزاد
ز جام عشق سر مستیم و اوباش
سخن از عقل و هشیاری و تقوی
مگو با عاشقان مست و قلاش
اگر خواهی جمال یار بینی
ز لوح دل نقوش غیر بتراش
ز دیدار تو محروم است زاهد
ک شد بی بهره از خورشید خفاش
چو دیگ بی نمک مخروش واعظ
دل دانا به خار جهل مخراش
اسیری دین و دنیا چون حجاب است
بکوی عشق خوش بی این و آن باش
اسیری لاهیجی
"سخن" آدمی ، بوی آدمی است.
و از بوی نفس او ،(کلام او)
نفس او را می توان معلوم کردن !
مناقب العارفین.
هر که گوید :«مرا به الحان و اصوات و مزامیر خوش نیست»،یا دروغ می گوید یا نفاق می کند و یا حس ندارد؛
و از گروه مردمان و ستوران برون باشد.
کشف المحجوب۵۰۸-۹
ابوالحسن_هجویری
آدمی را خیال هر چیز با آن چیز می بَرد. خیال باغ به باغ می برد و خیال دکان به دکان.
فیه_ما_فیه
مولانا
فلک بازیگر همچون شب بازان
از پس این چادر خیالات استارگان
و لعبتان سیّارات،
بازیها بیرون میآرد
و ما چون هنگامه
برگرد این بازی مستغرق شدهایم
و شب عمر به پایان میبریم.
صبح مرگ برسد
و این هنگامۀ شب بازِ فلک سرد شود
و ما شب عمر به باد داده.
یارب!
پیشتر از آنک صبح مرگ بدمد،
این بازی را بر دل ما سرد گردان
تا به هنگام از این هنگامه بیرون آئیم
و از شب روان باز نمانیم.
چون صبح بدمد،
ما را به کوی قبول تو یابد.
#مجالس_سبعه
#مولانا
شب فرو می افتد
و من تازه می شوم
از اشتیاق بارش شبنم
نیلوفرانه
به آسمان دهان باز می کنم
ای آفریننده ی شبنم و ابر
آیا تشنگی مرا پایان می دهی؟
تقدیر چیست؟
می خواهم از تو سرشار باشم
نیایش واره
سلمان هراتی
دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است
میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است
مرا گشایش چندین دریچه کافی نیست
هزار عرصه برای پریدنم تنگ است
اسیر خاکم و پرواز سرنوشتم بود
فرو پریدن و در خاک بودنم ننگ است
چگونه سر کند اینجا ترانه ی خود را
دلی که با تپش عشق او هماهنگ است؟
هزار چشمه ی فریاد در دلم جوشید
چگونه راه بجوید که رو به رو سنگ است
مرا به زاویه ی باغ عشق مهمان کن
در این هزاره فقط عشق ، پاک و بی رنگ است
سلمان_هراتی
و گفت: خلق برسه قسمند و گروهی با خود بجنگ برای خدای تعالی و گروهی اند با خلق بجنگ برای خدای و گروهی با حق بجنگ برای خود. که چرا قضای تو برضای ما نیست؟
چرا مشیت تو بمشاورت ما نیست؟
«عطار»ذکر عارفان
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نیاز
تا تو را خود ز میان با که عنایت باشد
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاریست که موقوف هدایت باشد
حضرت حافظ
می خواهمت
که خواستنی تر ز هرکسی
کو واژه ای ؟
که ساده تر از اين بيان کنم ..
#سیمین_بهبهانی
نقاشی اثر
#Vicente_Garcia
وقتي كسي از تو كمك ميخواهد
به اين فكر كن كه اول از خدا خواسته
و خدا آدرس تو را به او داده...
در بزم ما
به باده و جام احتیاج نیست
ما را بس است
مستی ذکر مدام دوست
#صائب_تبریزی
شرح دلتنگی من
بی تو فقط یک جمله ست
تا جنون فاصله ای نیست
از اینجا که منم
مهدی_اخوان_ثالث
ایمان بی عشق ، اسارت در دیگران است ، و عشق بی ایمان ، اسارت در خود.
شریعتی /گفتگوهای تنهایی
ساقیا امشب، مخالف می نوازد تار تو
یا که من مست و خرابم یا که تارت تار نیست
#وحشی_بافقی
علامه حسن زاده :
نفس انسانی خو پذیر است ،
به هر چه رو کند آن میشود
چطور یک قطعه زغال
در اثرمجاورت با آتش
برافروخته میشود ،
انسان هم
بر اثر مراقبه و أنس با ملکوت،
الهی میشود
حکایت
نقلست که جنید گفت: یک روز دلم گم شده بود
گفتم :الهی دل من باز ده .
ندائی شنیدم که یا جنید!
ما دل بدان ربودهایم تا با ما بمانی ،
تو بازمیخواهی که با غیر مابمانی؟
تذكرة_الاولياء
کیست آن کش سر پیوند تو در خاطر نیست
یا نظر با تو ندارد مگرش ناظر نیست ...
#حضرت_سعدی
گفت چشم تنگ دنیا دوست را
یا قناعت پر کند یا خاک گور
#سعدی
ويدئو هشت ماه قبل
سلام بر آنان که در پنهان خویش
بهاری برای شکفتن دارند
سلمان هراتی
از روی مهر با من دلخسته یار شو
پاییز کوچههای دلم را بهار شو
پایان التهاب، شروع نگاه توست
من یک کویر تشنگیام، جویبار شو
سلمان_هراتی