بدان که حقیقت بهشت «موافقت» است
و حقیقت دوزخ «مخالفت» است
و حقیقت خوشی یافتن مراد است
و حقیقت ناخوشی نایافتن مراد است
و اگر کسی دیگر بعبارتی دیگر گفته باشد، یا بگوید معنی این همین باشد که ما گفتیم.
چون حقیقت بهشت و دوزخ را دانستی اکنون بدان که بهشت و دوزخ درهای بسیار دارند،
جمله اقوال و افعال پسندیده، و اخلاق حمیده درهای بهشت اند؛
و جملۀ اقوال وافعال ناپسندیده، و اخلاق ذمیمه درهای دوزخ اند
از جهت آن که هر رنج و ناخوشی که بآدمی میرسد از اقوال و افعال ناپسندیده، و اخلاق ذمیمه میرسد
و هر راحت و خوشی که بآدمی میرسد از اقوال و افعال پسندیده و اخلاق حمیده میرسد.
عزیزالدین نسفی
خداوندى که در ذات بى شریک است و در صفات بى شبیه و در قدر بى نظیر
در ذات لطیف تو حیران شده فکرتها
بر علم قدیم تو پیدا شده پنهانها
در بحر کمال تو ناقص شده کاملها
در عین قبول تو کامل شده نقصانها
علو و برترى اللَّه دو روى دارد: یکى علو و برترى صفت، یکى علو و برترى فعل، آنچه صفت است از لیست لم یزل کان عاریا علیّا، همیشه هست و بودنى، از همه چیزها برتر بکبریاء خود، وز همه نشانها برتر بقدر خود، وز همه اندازهها برتر بعز خود، و آنچه فعل است برترى ذات است و علو مکانست، خود کرد و از خود نشان داد، بعد از آفرینش آسمان و زمین، بارادت خود نه بحاجت، که اللَّه کار که کند بخواست کند نه بحاجت، که او را بکس و بچیز حاجت و نیاز نه، و او را شریک و انباز نه.
خداوندا دلهاى ما از بدعت و ضلالت معصوم دار! و از شور و حیرت رستهدار! بمنّک و فضلک.
کشف الاسرار
ای مسلمانان ندانم چارهٔ دل چون کنم
یا مگر سودای عشق او ز سر بیرون کنم
آتشی دارم درین دل گر شراری بر زنم
آب دریاها بسوزم عالمی هامون کنم
#سنایی
محو شد اجزای کل من ز هم
فارغم از خوف و شادی و ز غم
گنج پنهانم، درین جسم آمدم
سرو اعلانم، درین اسم آمدم
من وجود خویش را فانی کنم
در لقای حق، به حق باقی کنم
من به اسرار آورم این جسم را
پس به گفتار آورم این رسم را
تا بدانند عاشقان سوخته
اسم اعظم گشت در دین دوخته
من برای جمله عالم آمدم
لاجرم در نفس آدم آمدم
من برای راه عشاق آمدم
لاجرم در عشق، مشتاق آمدم
جسم خود را در ره حق باختم
سِرّ معنی را به جان بشناختم
اولین وآخرین من بودهام
طاهرین و باطنین من بودهام
من خدایم، من خدایم، من خدا
فارغم از کبر وکینه وز هوا
#عطار_نیشابوری
آفتابی تافته بر آینه
می نماید روی او هر آینه
روشنست آئینهٔ گیتی نما
حسن او پیدا شده در آینه
عشق در دورست از آن دوران او
دائماً باشد مدور آینه
آینه چون می نماید حسن او
مظهر ما او و مظهر آینه
دلبر سید بود آئینه ای
خود که دیده عین دلبر آینه
حضرت شاه نعمتالله ولی
هرکس خودش باید رنج خودش را به دوش بکشه...........
Читать полностью…
.
تسلای این جهان این است
که رنجِ مُدام و پیوسته
وجود ندارد!
. غمی می رود و شادی ای
باز زاده می شود
این ها همه در تعادل اند.
این جهان، جهانِ جبران هاست
#آلبر کامو
بزرگترین درس تاریخ
هگل(۱۷۷۰ - ۱۸۳۱م.) فیلسوف آلمانی:
بزرگترین درسی که تاریخ به ما میدهد این است که هیچکس از تاریخ، درسی نگرفته است!
و نمیخواهد بگیرد
وادی سرگشتگی هم خالی از همچشم نیست
گردباد از رشک مجنون خاک برسر میکند
سلیم طهرانی.
از مشرقِ دستِ گوهرِ آلِ نظام
ده ماهِ تمام را طلوع است مدام
اینک بنگر که آن خداوندِ کِرام
بفکند مهِ نوی ز هر ماهِ تمام
#انوری
در ناخنگرفتنِ ممدوحش گفته است
دشمنی با اهلِ عالم، خصمیِ خود کردن است
عالمی را دوست میدارم، برای خویشتن
میرزا صدرالدین
هر آنکه از سببِ وحشت غمی تنهاست
بدان که خصمِ دل است و مراقبِ تنهاست
به چنگ و تَنْتَنِ این تن نهادهای گوشی
تنِ تو تودۀ خاک است و دَمدَمهش چو هواست
هوایِ نَفْسِ تو همچون هوایِ گَردانگیز
عدوِّ دیده و بینایی است و خصمِ ضیاست
تویی مگر مگسِ این مَطاعِمِ عَسَلین
که ز اِمْقُلُوه تو را دَرد و ز اِنْقُلُوه عَناست؟
در آن زمان که در این دوغ میفُتی چو مگس
عجب که توبه و عقل و رَويَّتِ تو کجاست؟
به عهد و توبه چرا چون فَتیله میپیچی؟
که عهدِ تو چو چراغی رهینِ هر نَکْباست
بگو به یوسف، یعقوبِ هَجر را دریاب
که بی ز پیرهنِ نُصرتِ تو حبسِ عَماست
چو گوشتْپاره ضَریریست مانده بر جایی
چو مُردهای است ضریر و عَقیلۀ اِحیاست
به جایِ دارو او خاک میزند در چشم
بدان گمان که مگر سُرمه است خاک و دَواست
چو لاتُعافِ مِنَ الکافِرینَ دَیّاراً
دعایِ نوحِ نبیّ است و او مُجابْدعاست
همیشه کَشتیِ احمق غریقِ طوفان است
که زشتْصنعت و مبغوضْگوهر و رسواست
اگرچه بحرِ کَرَم موج میزند هرسو
به حُکمِ عدل خبیثات مَر خبیثین راست
قَفا همیخور و اندر مکَش کَلا گَردن
چنان گلو که تو داری سزای صَفْع و قَفاست
گلو گشاده چو فرجِ فراخِ مادهخران
که …ِ خر نرَهد زو، چو پیشِ او برخاست
بخور تو ای سگِ گَرگین شِکَنبه و سرگین
شِکَمبه و دهنِ سگ، بلی سزا به سزاست
بیا بخور خرِ مرده، سگِ شکار نهای
ز پوز و ز شْکَم و طلعتِ تو خود پیداست
سگِ محلّه و بازار، صید کی گیرد؟
مقامِ صید، سَرِ کوه و بیشه و صحراست
رها کن این همه را، نامِ یار و دلبر گو
که زشتها که بدو دررسد، همه زیباست
که کیمیاست پناهِ وی و تعلّقِ او
مُصَرِّفِ همه ذرّاتِ اَسفَل و اَعلاست
نهان کنَد دو جهان را درونِ یک ذرّه
که از تصرّفِ او عقل گول و نابیناست
بِدان که زیرکیِ عقل جمله دهلیزیست
اگر به علمِ فلاطون بُوَد برونِ سراست
جنونِ عشق بِهْ از صدهزار گردونْعقل
که عقل دعویِ سَر کرد و عشق بیسَر و پاست
هرآنکه سَر بُوَدش بیمِ سَر هَمَش باشد
حریفِ بیم نباشد هرآنکه شیرِ وَغاست
رَوَد درونۀ سَمُّالخِیاط، رشتۀ عشق
که سَر ندارد و بیسَر، مُجرّد و یکتاست
قلاوُزی کُنَدَش سوزن و روان کُنَدَش
که تا وصال ببخشد به پارهها که جداست
حدیثِ سوزن و رشته بِهِل که باریک است
حدیثِ موسیِ جان کُن که با یدِ بیضاست
حدیث و قصّۀ آن بحرِ خوشدلیها گو
که قطرهقطرۀ او مایۀ دوصد دریاست
چو کاسه بر سرِ بحری و بیخبر از بحر
ببین ز موجْ تو را هر نَفَس چه گردشهاست
دیوان شمس
علامت آنکه حق او را دوست دارد
آن است که سه خصلت بدو دهد؛
سخاوتی چون
سخاوت دریا ...
شفقتی چون
شفقت آفتاب ...
تواضعی چون
تواضع زمین ...
بایزید_بسطامی
قدر شادی ها و غم ها را بدان این لحظه ها
آخرین غمها و شادی هاست، بعضی وقتها
فاضلنظری
امروز اگر بزرگ شدیم به برکت کسانیست که در این آشوب روزگار سپر جوانیمان شدند و رنجهایمان را به دوش کشیدند
کسانیکه امروز صورتشان پر از چین و چروک شده...
قدر گنج های زندگیمان را بیشتر بدانیم.
#1اکتبر_روز_جهانی_سالمند_گرامی
می شود صیّاد، مرغان را شکار
تا کُند ناگاه، ایشان را شکار
به عنوان مثال، شکارچی برای به دام انداختن پرندگان خود را صید آنان نشان میدهد. یعنی چنین وانمود میکند که طعمهٔ آنان است. ولی همینکه آن پرندگان بدو نزدیک شوند آنها را صید میکند.
دلبران را دل، اسیرِ بیدلان
جمله معشوقان، شکارِ عاشقان
معشوق ها، عاشقان را می خواهند شکار دل عاشقان میشوند. پس هر عاشقی براستی، معشوق است، و هر معشوقی عاشق. [از این بیت تا بیت (۱۷۴۱) مولانا یکی از مبانی مکتب خود را بیان داشته است. او عشق را یک طرفه نمیداند. یعنی اینطور نیست که هماره عشق از سوی عاشق سرزند و معشوق را دنبال کند. و متقابلاً معشوق استغنا ورزد و بی نیازی نشان دهد و ناز بفروشد. بلکه او معتقد است که عشق در میان عاشق و معشوق جریانی دو سويه دارد به قول افلاطون عشق، طالب جمال است، ولی جمال نیز خواهان عشق است. چراکه تا عشق به جمال نباشد، فضیلت جمال نیز آشکار نمیشود. مثلاً هر زیبارویی نیاز به این دارد که خلق، دیده به جمال او گشایند و زیبایی او را بستایند. اینست که در مکتب مولانا، معشوق به اعتباری عاشق است و عاشق به اعتباری معشوق. این وجه را نیز گفتهاند: طبق عقیدهٔ اصحاب مذهب تجلّی، حق تعالی وجه معشوقیت دارد بدین اعتبار که بندگان عاشق او هستند، و در عین حال وجه عاشقیت هم دارد بدین اعتبار که تمام موجودات، مظاهر او هستند، و بر آنان عشق میورزد. این وجه در اینجا چندان مناسب نمیآید.
نیکلسون ابیات اخیر را بازگو کنندهٔ تعلیمات ابن عربی میداند. بدین معنی که اصطلاحات لازم و ملزومی همچون وجود و عدم، وحدت و کثرت، خالق و مخلوق، خداوندگار و بنده صرفاً نام هایی هستند بر صورت مختلف یک حقیقت واحد۱.]
۱. ر. ک. شرح مثنوی معنوی مولوی، دفتر اول، ص ۲۷۰.
هر که عاشق دیدیش، معشوق دان
کو به نسبت هست هم این و هم آن
هر کسی را که تو عاشق دیدی، در باطن باید او را معشوق نیز بدانی. زیرا آن شخص به نسبت، هم عاشق است و هم معشوق. [از آیهٔ ۵۴ سورهٔ مائده نیز این مفهوم مستفاد میشود:... يُحِبُّهُمْ وَيُحِبُّونَهُ. «... خدا ایشان را دوست دارد و آنان، خدا را.»
مثنوی معنوی
بارگاه عشق ، ایوان جان است
كه در ازل ارواح را داغ « الست بربكم» آنجا
باز نهاده است.
اگر پرده ها شفاف افتد، او نیز از درون حجب بيرون آید.!
و اینجا سرّی بزرگ است كه عشق این حدیث از درون بيرون آید، و عشق خلق از برون در درون رود.!
اما پیدا است كه تا كجا تواند رفت، نهایت او تا شغاف و شغاف پردة بيرونی دل است!
ْ
كه قرآن در حق زلیخا بیان كرد: « قد شغفها حُبّا»
و دل وسط ولایت است و منزل اشراق عشق، تا بدو بود. و اگر تمام
حجاب ها برخیزد و نفس نیز دركار آید.!
اما عمری باید در این حدیث تا نفس
در راه عشق آید.
مجال دنیا و خلق و شهوات در پرده های بيرونی دل بود،و نادر بودكه به دل رسد و خود هرگز نرسد. !!
سوانح العشق
دل مغز حقیقت است و تن پوست، ببین
در کسوت روح، صورت دوست ببین
هر چیز که آن نشان هستی دارد
یا سایهٔ نور اوست، یا اوست، ببین
#باباافضل_کاشانی
چه خوش است بوی عشـق از نفس نیازمندان
دل از انتظار خونین دهن از امید خندان
نظری مباح کردند و هـزار خون معطل
دل عارفان ببردند و قرار هوشــمندان
#حضرت_سعـدی
بدان که در اغاز، ذکر تمرینی است و به صبر و شکیبایی نیاز دارد
و در میان ان، لذت و انس و شادی است و پایانش فرود امدن در مقام میباشد
پس به کوبیدن در ادامه بده
و خودت را در برابر نسیم نفحات الهی قرار ده، هر چند کاملا به مقام قرب رسیده باشی.
#شیخ_عبدالقادر_گیلانی
ما به آزادی نیاز داریم تا بتوانیم از سوءاستفادهٔ حکومت از قدرت جلوگیری کنیم،
و به حکومت نیاز داریم تا از سوءاستفاده از آزادی جلوگیری بعمل آوریم
#محمد علی موحد
#اصلاحیه
دلبرمرم رفت ودلم رفت به دنبال دلش
اوبه دنبال رقیب ودل به دنبال دلش
دل بِڪَن اے دلڪم عشق بیهوده مخواه
یار بیگانه مشو دلبر بیگانه مخواه
#مولانا🚫🚫🚫🚫🚫🚫
روزتون خوش🌿🌿🌿🌿
.
جعلی
مولانا نیست
این شعر مولانا نیست به نام وبلاگر آرش در سال ۱۳۹۵نوشته شده است
و ما ابرئ نفسی و لا ازکیها
که هر چه نقل کنند از بشر در امکان است
عالیجناب سعدی
معنی مصرع اول: من خودم را از گناه مبری نمیدانم
این شاعر خواهر زاده شیخ بهاییست
در همین باب نیچه هم چنین گفته البته کمی منتقدانه
همپشتِ همه باش، تا همه همپشتِ تو باشند، این است ریشهی عشقِ به خویشاوند.
مه پاره به بام اگر برآید
که فرق کند ماه یا اوست
سعدی
گفت:
تتاران(مغولان) نیز حشر(روز قیامت) را مقرنّد و میگویند یرغوی* خواهد بودن،
فرمود: که دروغ میگویند می خواهند که خود را با مسلمانان مشارک کنند که یعنی ما نیز میدانیم و مقریّم، اشتر را گفتند که از کجا میآیی گفت از حماّم گفت از پاشنه ات پیداست اکنون اگر ایشان مقرحّشرند کو علامت ونشان آن؟
این معاصی و ظلم و بدی همچون یخها و برفهاست تو برتو جمع گشته چون آفتاب انابت و پشیمانی و خبر آن جهان و ترس خدای درآید آن برفهاء معاصی جمله بگدازند همچنانک آفتاب برفها و یخها را میگدازاند اگر برفی و یخی بگوید که من آفتاب را دیده ام و آفتاب تموز(تابستان) بر من تافت و او برقرار برف و یخست هیچ عاقل آن را باور نکند!
محالست که آفتاب تموز بیاید و برف و یخ بگذارد حق تعالی اگرچه وعده داده است که جزاهای نیک و بد در قیامت خواهد بودن اماّ انموذج(نمونه) آن دم بدم و لمحه بلمحه میرسد اگر آدمیی را شادیی در دل میاید جزای آنست که کسی را شاد کرده است و اگر غمگین میشود کسی را غمگین کرده است، این ارمغانیهای آن عالمست ونمودار روز جزاست تا بدین اندک آن بسیار را فهم کنند همچون که ازانبار گندم مشتی گندم بنمایند.
فیه ما فیه
غزل شمارهٔ ۳۱۶۵
حضرت مولانا
جان و جهان! دوش کجا بودهای؟
نی غلطم، در دل ما بودهای
دوش ز هجر تو جفا دیدهام
ای که تو سلطان وفا بودهای
آه که من دوش چه سان بودهام!
آه که تو دوش کرا بودهای!
رشک برم کاش قبا بودمی
چونک در آغوش قبا بودهای
زهره ندارم که بگویم ترا
بی من بیچاره چرا بودهای؟!
یار سبک روح! به وقت گریز
تیزتر از باد صبا بودهای
بیتو مرا رنج و بلا بند کرد
باش که تو بند بلا بودهای
رنگ رخ خوب تو آخر گواست
در حرم لطف خدا بودهای
رنگ تو داری، که ز رنگ جهان
پاکی، و همرنگ بقا بودهای
آینهٔ رنگ تو عکس کسیست
تو ز همه رنگ جدا بودهای
با نگاهی كه در آن شوق برآرد فرياد
با سلامی كه در آن نور ببارد لبخند
دست يك ديگر را
بفشاريم به مـهر
جام دل هامان را مالامال از ياری
غمخواری بسپاريم به هم
بسراييم به آواز بلند:
شـادی روی تـو
ای ديده به ديدار تـو شـاد
باغ جانت همه وقت
از اثر صحبت دوست تازه
عطر افشان گلباران باد
فریدون مشیری
پيري آن نيست كه از سر بزند موي سپيد
هر جواني كه به دل "عشق" ندارد "پير" است
#حمیده_حق_دوست
نهم مهر ماه (یکم اکتبر )
روز جهانی سالمند گرامی باد💚💜