caferavanshenasiii | Unsorted

Telegram-канал caferavanshenasiii - کافه روانشناسی

2442

Subscribe to a channel

کافه روانشناسی

ما انسان‌ها از لحاظ شناختی ممسک هستیم، بدین معنا که همواره می‌کوشیم انرژی شناختی خود را ذخیره کنیم.

با توجه به اینکه ظرفیت محدودی برای پردازش اطلاعات داریم، تلاش می‌کنیم راهبردهایی را بپذیریم که مسائل پیچیده را ساده می‌کنند. برای انجام این کار مهم ما بخشی از اطلاعات را به منظور کاهش بار شناختی خود نادیده می‌انگاریم، یا برای جلوگیری از جستجوی اطلاعات بیشتر، از اطلاعات دیگر بیش از اندازه استفاده می‌کنیم، یا آنکه ممکن است به پذیرش راه‌حلی ناکامل گرایش پیدا کنیم که ظاهرا به اندازه کافی مناسب به نظر می‌رسد.

راهبردهای کسی که امساک شناختی دارد ممکن است کارآمد باشند، یعنی چنین فردی، از ظرفیت شناختی محدود خود برای پردازش دنیای تقریبا نامحدودی از اطلاعات، استفاده نسبتا خوبی می‌کند، لیکن این راهبردها می‌توانند به خطاها و سوگیری‌های جدی نیز بینجامند، به ویژه هنگامی که یک راهبرد ساده نادرست را انتخاب کنیم یا در شتاب خود برای ادامه حرکت، جزءهای اطلاعات حیاتی را نادیده بگیریم.

الیوت ارونسون از کتاب روانشناسی اجتماعی ترجمه حسین شُکرکُن

Читать полностью…

کافه روانشناسی

پیدا کردن راهی در جهان بسیار دشوارتر است از پیدا کردن راهی به ورای آن.

در پایان تراژدی، قهرمان تژادیک درمی‌یابد تصویری نادرست از رضایتمندیش داشته است؛ یا، شاید بهتر بگوییم این چیزی است که در پایان یک تراژدی در مورد یک قهرمان تراژدیک عیان می‌شود، خواه خود متوجه آن باشد یا نه. او بر این باور بوده که فلان چیز می‌تواند برایش رضایت به ارمغان بیاورد- چیزی که او به اساسی‌ترین معنای کلمه آن را می‌خواسته یا باور داشته که می‌خواسته است- و در جستجوی آن خود را تباه می‌سازد، و موجب تباهی‌های وسیع دیگری می‌شود.

آدام فیلیپس از کتاب حسرت در ستایش زندگی نازیسته ترجمه میثم سامان‌پور

Читать полностью…

کافه روانشناسی

شاید ما همیشه خشمگینیم، همیشه در حال انتقام گرفتن از خودمان، چراکه برای خودمان کافی نیستیم؛ و همین‌طور مدام در حال انتقام گرفتن از دیگرانیم، چراکه هیچ وقت آن چیزی را که می‌خواهیم به ما نمی‌دهند. اما برای بیون این فرار از سرخوردگی است که فاجعه‌بار است. او این چنین ادامه می‌دهد که، فرار از سرخوردگی «متضمن این است که به جای اینکه به کمک اندیشه و تفکر از تجربه درس بگیرید، دانای کل بودن را انتخاب کنید». اگر نتوانید سرخوردگی را تحمل کنید، نتوانید وابستگی به دیگری و مشارکت دیگران را تحمل کنید، آن هم وقتی که رسیدن به رضایت مستلزم آنهاست، باید خود را در وضعیتی قرار دهید که انگار همه‌چیز را می‌دانید و دارای همه‌چیز هستید.

آدام فیلیپس از کتاب حسرت در ستایش زندگی نازیسته ترجمه میثم سامان‌پور

Читать полностью…

کافه روانشناسی

اولین گام در استفاده از وقت و زمان این است که بیاموزیم چگونه در واقعیت زمان حال زندگی کنیم. از دیدگاه روان‌شناختی لحظه و زمان حال تمام آن چیزی است که در اختیار داریم. گذشته و آینده از آن جهت که بخشی از زمان حال هستند معنی‌دار می‌باشند.

رویدادهای گذشته از دو جهت، در زمان حال، برای ما مهم و معنی‌دار می‌باشند: یکی اینکه ما در زمان حال به آنها می‌اندیشیم و دیگر اینکه باعث شده‌اند تا ما، به عنوان موجودی زنده، در زمان حال چنان باشیم که هستیم و با گذشته فرق داشته باشیم.

واقعیت گذشته در این است که انسان می‌تواند در زمان حال آن را به یاد بیاورد. گذشته در زمانی حال بوده است و آینده نیز در زمانی حال خواهد شد. به سر بردن در موقعیت گذشته يا آینده جدا کردن خود از واقعیت است و حالت مصنوعی دارد.

واقعیت این است که در هر لحظه و در هر زمان در موقعیت اکنون نفس می‌کشیم و به سر می‌بریم. گذشته تا حدی که «اکنون» را تبیین می‌کند، موجودیت دارد و آینده تا جایی که بتواند «اکنون» را هدف‌دار و معنی‌دار بسازد.

رولو می، از کتاب انسان در جستجوی خویشتن، ترجمه مهدی ثریا

Читать полностью…

کافه روانشناسی

⚠️🏴‍☠️📣🔥🔥🔥
🟡 تخفیف ویژه داریم‼️
آخرین جشنواره پاییزی و
پایین ترین قیمت
بدون تکرار و تمدید
از دستش ندین
‼️
بعد از این جشنواره تمامی دوره ها با قیمت اصلی ارائه خواهند شد
🟡

👑 دوره های استاد آرش نیا

*مقدماتی تا پیشرفته*
*به همراه کارت گارانتی طلایی*
*محتوای بسته VIP Plus*
👇
*١. دوره ی مکالمه تعاملی و گرامر ١*
*٢. دوره مکالمه تعاملی و گرامر ۲*
*٣.
دوره مکالمه تعاملی و گرامر ٣*
. دوره ی ۶۰۰ واژه آرش نیا*
. دوره جامع ۵۰۴ واژه با فیلم*



📗 09120882098
📷 Rezaarashnia
✈️ Rezaarashnia


جهت دریافت اطلاعات و مشاوره به آی دی زیر پیام بدید ⬇️
🔺/channel/Reza_Arashnia_admin
🔺/channel/Reza_Arashnia_admin

Читать полностью…

کافه روانشناسی

بلا معمولا چیز مشترکی است؛‌ اما وقتی که به‌طور ناگهانی بر سرتان فرود آید به زحمت آن را باور می‌کنید. در دنیا همان قدر که جنگ بوده طاعون هم بوده است. با وجود این، طاعون‌ها و جنگ‌ها پیوسته مردم را غافلگیر می‌کنند. وقتی که جنگی در می‌گیرد، مردم می‌گویند: « ادامه نخواهد یافت، ابلهانه است.» و بی‌شک جنگ بسیار ابلهانه است؛ اما این نکته مانع ادامه یافتن آن نمی‌شود.

بلاهت پیوسته پابرجاست و اگر انسان پیوسته به فکر خویشتن نبود آن را مشاهده می‌کرد. همشهریان ما نیز در برابر این وضع، مانند همه‌ مردم بودند، به خویشتن فکر می‌کردند یا به عبارت دیگر،‌ اومانیست (انسان‌گرا)‌ بودند:‌ بلاها را باور نداشتند. بلا مقیاس انسانی ندارد. از این رو انسان با خود می‌گوید که بلا حقیقت ندارد و خواب آشفته‌ای است که می‌گذرد؛ اما نمی‌گذرد و انسان‌ها هستند که از خواب آشفته‌ای به خواب آشفته‌ی دیگر دچار می‌شوند. قبل از همه‌، این خواب‌های آشفته گریبان اومانیست‌ها را می‌گیرد زیرا آن‌ها پیش‌بینی‌های لازم را نکرده‌اند.

همشهریان ما را نمی‌شد بیش از دیگران متهم ساخت. آنها فقط فراموش می‌کردند که متواضع باشند و هنوز گمان می‌کردند که همه چیز امکان ندارد و در نتیجه این تصور به وجود می‌آمد که بلا ناممکن است. به دادوستدها ادامه می‌دادند؛ آماده‌ سفر می‌شدند و عقایدی داشتند. چگونه می‌توانستند به طاعون فکر کنند که آینده را، سفرها را و بحث‌ها و مشاجرات را از میان می‌برد؟ خود را آزاد می‌شمردند ولی تا بلا وجود دارد هیچ کس آزاد نخواهد بود.

آلبر کامو از کتاب طاعون ترجمه رضا سیدحسینی

Читать полностью…

کافه روانشناسی

یافتن عشق بارور از دشوارترین دستاوردهای زندگی است. منظور از عشق «عاشق شدن» نیست. لازمه عشق تلاش فراوان است زیرا عشق بارور از چهار ویژگی مهم برخوردار است: توجه، احساس مسئولیت، احترام و شناخت.

همچنین فروم معتقد بود عشق ورزیدن به دیگران یعنی مهر ورزیدن به آنها (به معنی مواظبت و مراقبت از آنان)، یعنی علاقه‌مندی عمیق به حال و وضعیت‌شان و آسان کردن رشد و کمال‌شان. لازمه اینها داشتن احساس مسئولیت در پاسخگویی به نیازهای آنهاست. همچنین، عشق ورزیدن یعنی محترم شمردن و پذیرفتن فردیت آنها، یعنی مهر ورزیدن به آنها برای آنکه و آنچه هستند.

برای محترم شمردن آنها، باید آنها را درست و کامل شناخت. باید به‌طور عینی دانست که چیستند و کیستند. اکنون می‌توان فهمید چرا یافتن عشق بارور دشوار است. عشق بیش از آن که شور و هیجان باشد، فعالیت است.

دوآن شولتز، از کتاب روانشناسی کمال، ترجمه گیتی خوشدل

Читать полностью…

کافه روانشناسی

انسان نمی‌تواند طولانی‌مدت با احساس پوچی سر کند، اگر به سوی چیزی رشد نکند، کاملا راکد و منفعل نمی‌ماند؛ بلکه استعدادهای فروخورده‌اش، به ناخوشی، نومیدی و در نهایت فعالیت‌های ویرانگر تبدیل می‌شود. احساس پوچی یا خلا معمولا از این احساس افراد سرچشمه می‌گیرد که از انجام هر کار موثر در زندگی خود یا دنیایی که در آن زندگی می‌کنند، ناتوانند.

خلا درونی حاصل انباشتگی درازمدت این عقیده‌ خاص فرد درباره‌ خودش است که قادر نیست به عنوان یک موجود هستی‌مند زندگی خود را اداره کند یا نگرش ‌دیگران را نسبت به خود تغییر دهد یا تاثیر مفیدی بر دنیای اطرافش بگذارد. در نتیجه گرفتار همان حس عمیق نومیدی و بیهودگی‌ای می‌شود که بسیاری از مردم روزگار ما به آن دچارند؛ و از آنجا که خواست و احساسش تغییر مهمی ایجاد نمی‌کند، خیلی زود خواستن و احساس کردن را کنار می‌گذارد.

از سوی دیگر بی‌احساسی و فقدان عاطفه دفاع‌هایی هستند در برابر اضطراب. وقتی کسی مدام خود را با خطری مواجه می‌بیند که قادر نیست بر آن غلبه کند، آخرین دفاعش این است که حتی از حس کردن آن خطرات هم پرهیز کند.

رولو می از کتاب عشق و اراده ترجمه سپیده حبیب

Читать полностью…

کافه روانشناسی

کمی فکر کرد و حرفی را که برای مدت‌ها نزد خودش نگه داشته بود به زبان آورد. گفت تو نمی‌توانی همه بیماران خودت را نجات بدهی. این‌طور نیست؟! گفتم پس اجازه بده، نگاه خودم را با داستانی که سال‌ها پیش خوانده بودم برایت بازگو کنم. داستان برای مردی است که صبح زود تصمیم می‌گیرد کنار ساحل قدم بزند. او همان‌طور که در کنار اقیانوس به پیش می‌رفت، نگاهش از دور به پسربچه‌ای جلب می‌شود. پسربچه بارها کنار ساحل خم می‌شد، چیزی را از زمین برمی‌داشت و به اقیانوس پرتاب می‌کرد. کمی که به او نزدیک‌تر شدم، دیدم خورشید بالا آمده و مد پایین آب را در اقیانوس فرو می‌برد. و حالا ستاره‌های دریایی روی شن‌ها گیر افتاده‌اند. بیشتر که نزدیک‌ شدم، گفتم ای مرد جوان، هزاران ستاره‌ دریایی دیگر در سراسر ساحل وجود دارند و تو نمی‌توانی همه آنها را نجات بدهی. همان‌طور که به حرف‌هایم گوش می‌داد، دوباره خم شد، ستاره‌ دیگری را در دست گرفت و به اقیانوس پرتاب کرد. حالا رو‌ به من کرد و گفت «ولی برای این یکی واقعا فرق کرد.» می‌دانستم داستان اصلی را لورن آیزلی به‌گونه‌ای دیگری نوشته است، ولی برای من همیشه حرف آن روز در خاطرم باقی مانده است.

Читать полностью…

کافه روانشناسی

ما به‌طور مداوم این حس را -هرچند به‌صورت مبهم- داریم که زندگی‌هایی که پیش می‌بریم، متاثر از زندگی‌هایی هستند که از دستمان رفته یا از ما گریخته‌اند. این فقدان است که زندگی‌های ما را تعریف می‌کند، اما فقدان آن چیزی که می‌توانست وجود داشته باشد؛ یعنی فقدان چیزهایی که هیچ‌گاه تجربه نشده‌اند. زمانی که بناست زندگی‌ای دیگر -زندگی‌ای بهتر و کامل‌تر- در این زندگی باشد، وظیفه‌ای سنگین بر عهده ماست. در چنین شرایطی انگار که کسی از ما می‌خواهد نه‌تنها زنده بمانیم، که رشد کنیم و شکوفا شویم، نه‌تنها راحت زندگی کنیم، که بیشترین بهره را از آن ببریم. این خواسته‌ای کاملا متفاوت از زندگی است. داستان زندگی ما تبدیل می‌شود به داستان زندگی‌هایی که از زیستن‌شان منع شده‌ایم.

آدام فیلیپس از کتاب حسرت در ستایش زندگی نازیسته ترجمه میثم سامان‌پور

Читать полностью…

کافه روانشناسی

رنج از سه جهت ما را تهدید می‌کند. یکی از طرف جسم خودمان که محکوم به تلاش و اضمحلال است و حتی از درد و ترس که نشانه‌های خطرند، راه گریزی ندارد. دیگر از طرف جهان بیرون، که با نیرویی چیره، بی‌رحم و ویرانگر ما را مورد حمله قرار می‌دهد و سرانجام از طرف رابطه ما با دیگران. شاید رنجی که از این آخری ناشی می‌شود دردناک‌تر از هر رنج دیگر باشد.

زیگموند فروید از کتاب تمدن و ملالت‌های آن ترجمه محمد مبشری

Читать полностью…

کافه روانشناسی

ما در پاره‌ای روابط برای چیزی ماتم می‌گیریم که آرزویش را در دل می‌پرورانده‌ایم، اما هیچ‌گاه آن را نداشته‌ایم و هرگز نخواهیم داشت. این اواخر با زنی کار می‌کردم که مادرش از بیماری آلزایمر رنج می‌برد و نیاز به مراقبت در خانه داشت. این زن همچنان که شاهد وخامت بیماری مادر سلطه‌گرش بود، عمیقا دریافت که فرصت دوست داشته شدن و مراقبت شدن از سوی مادر را برای همیشه از دست داده است. پس از مرگ مادر، برای درمان افسردگیش مراجعه کرد. کار کردن روی ماتم او شامل کمک برای ماتم گرفتن به یاد مادر و برای از دست رفتن رویای عشق و پذیرشی بود که آرزو داشت از جانب او شامل حالش شود.

ویلیام وردن از کتاب رنج و التیام ترجمه محمد قائد

Читать полностью…

کافه روانشناسی

عشق و فقدان در زندگی اجتناب‌ناپذیرند و باشکوه‌ترین لذت‌ها و عمیق‌ترین اندوه‌هایمان را می‌سازند. هر رابطه‌ای را پایانی‌ست: بعضی‌ها ترکمان می‌کنند بعضی‌ها به راه خود می‌روند و برخی هم از دنیا می‌روند. فقدانْ بخش «همیشه حاضر» زندگی ماست، از اولین جدایی از بدن مادرمان گرفته تا بزرگ شدن و ترک خانه، شکست‌های عشقی، مرگ عزیزان و درنهایت آخرین فقدان، یعنی مرگ خودمان برای رشد و شکوفایی باید سوگواری را بیاموزیم و در عین حال که عزیز از دست رفته را در گوشه ذهنمان نگه می‌داریم، از او گذر کنیم. اگر نتوانیم این تعادل ظریف را حفظ کنیم، یا زندگی‌مان در رنجی بی‌پایان فرو می‌رود، یا موهبت برقراری ارتباطی عمیق و معنادار را با دیگران نخواهیم داشت.

لیندا شِربی از کتاب عشق و فقدان ترجمه مریم شفیع‌خانی

Читать полностью…

کافه روانشناسی

گفتم: جولیا (یکی از مراجعین)، اجازه بده سوال ساده‌ای ازت بکنم. چرا مرگ این‌قدر ترسناک است؟ چه چیز خاصی در مرگ هست که تو را می‌ترساند؟ فورا پاسخ داد: همه کارهایی که انجام نداده‌ام.

از بیشتر مراجعه‌کنندگان می‌پرسم: دقیقا از چه چیز مرگ می‌ترسید؟

پاسخ‌های مختلفی که به این پرسش می‌دهند، غالبا به درمان سرعت می‌بخشد. پاسخ جولیا «همه کارهایی که انجام ندادم» به جان‌مایه‌ای اشاره می‌کند که برای همه آنهایی که به مرگ می‌اندیشند یا با آن روبرو می‌شوند اهمیت دارد:

رابطه دوجانبه بین ترس از مرگ و حس زندگی نازیسته. به عبارت دیگر، هرچه از زندگی کمتر بهره برده باشید، اضطراب مرگ بیشتر است. در تجربه کامل زندگی هرچه بیشتر ناکام مانده باشید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید.

نیچه این عقیده را با قوت تمام در دو نکته کوتاه بیان کرده است «زندگیت را به کمال برسان و به موقع بمیر.» همان‌طور که زوربای یونانی با گفتن این حرف تاکید کرده است «برای مرگ چیزی جز قلعه‌ای ویران به جا نگذار.»

و سارتر در زندگی‌نامه‌اش آورده: «آرام آرام به آخر کارم نزدیک می‌شوم… و یقین داشتم که آخرین تپش‌های قلبم در آخرین صفحه‌های کارم ثبت می‌شود و مرگ فقط مردی مرده را درخواهد یافت.»

اروین یالوم از کتاب خیره به خورشید ترجمه مهدی غبرایی

Читать полностью…

کافه روانشناسی

طلب عشق همیشه نوعی تردید در عشق است، و تمام تردیدها به شکل تردیدی در عشق آغاز می‌شوند. تمام داستان‌های عاشقانه داستان‌های سرخوردگی‌اند. به ورطه عشق افتادن شما را به یاد سرخوردگی‌ای می‌اندازد که نمی‌دانستید پیش‌تر داشته‌اید؛ انگار کسی را می‌خواسته‌اید، یا احساس می‌کردید از چیزی محرومتان کرده‌اند، و به نظرتان می‌رسد که دوباره همان اتفاق افتاده است. و آنچه در این تجربه دوباره تکرار می‌شود، نوعی سرخوردگی شدید، و سپس نوعی رضایتمندی شدید است. گویی شما منتظر کسی بوده‌اید اما نمی‌دانستید منتظر چه کسی هستید تا اینکه او از راه می‌رسد.

آدام فیلیپس از کتاب حسرت در ستایش زندگی نازیسته ترجمه میثم سامان‌پور

Читать полностью…

کافه روانشناسی

گفتم: جولیا (یکی از مراجعین)، اجازه بده سوال ساده‌ای ازت بکنم. چرا مرگ این‌قدر ترسناک است؟ چه چیز خاصی در مرگ هست که تو را می‌ترساند؟ فورا پاسخ داد: همه کارهایی که انجام نداده‌ام.

از بیشتر مراجعه‌کنندگان می‌پرسم: دقیقا از چه چیز مرگ می‌ترسید؟

پاسخ‌های مختلفی که به این پرسش می‌دهند، غالبا به درمان سرعت می‌بخشد. پاسخ جولیا «همه کارهایی که انجام ندادم» به جان‌مایه‌ای اشاره می‌کند که برای همه آن‌هایی که به مرگ می‌اندیشند یا با آن روبرو می‌شوند اهمیت دارد:

رابطه دوجانبه بین ترس از مرگ و حس زندگی نازیسته. به عبارت دیگر، هرچه از زندگی کمتر بهره برده باشید، اضطراب مرگ بیشتر است. در تجربه کامل زندگی هرچه بیشتر ناکام مانده باشید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید.

نیچه این عقیده را با قوت تمام در دو نکته کوتاه بیان کرده است «زندگیت را به کمال برسان و به موقع بمیر». همان طور که زوربای یونانی با گفتن این حرف تاکید کرده است «برای مرگ چیزی جز قلعه‌ای ویران به جا نگذار».

و سارتر در زندگی‌نامه‌اش آورده: «آرام آرام به آخر کارم نزدیک می‌شوم … و یقین داشتم که آخرین تپش‌های قلبم در آخرین صفحه‌های کارم ثبت می‌شود و مرگ فقط مردی مرده را درخواهد یافت».

اروین یالوم از کتاب خیره به خورشید ترجمه مهدی غبرایی

Читать полностью…

کافه روانشناسی

انسان نمی‌تواند طولانی‌مدت با احساس پوچی سر کند، اگر به سوی چیزی رشد نکند، کاملا راکد و منفعل نمی‌ماند؛ بلکه استعدادهای فروخورده‌اش، به ناخوشی، نومیدی و در نهایت فعالیت‌های ویرانگر تبدیل می‌شود. احساس پوچی یا خلا معمولا از این احساس افراد سرچشمه می‌گیرد که از انجام هر کار موثر در زندگی خود یا دنیایی که در آن زندگی می‌کنند، ناتوانند.

خلا درونی حاصل انباشتگی درازمدت این عقیده‌ خاص فرد درباره‌ خودش است که قادر نیست به عنوان یک موجود هستی‌مند زندگی خود را اداره کند یا نگرش ‌دیگران را نسبت به خود تغییر دهد یا تاثیر مفیدی بر دنیای اطرافش بگذارد. در نتیجه گرفتار همان حس عمیق نومیدی و بیهودگی‌ای می‌شود که بسیاری از مردم روزگار ما به آن دچارند؛ و از آنجا که خواست و احساسش تغییر مهمی ایجاد نمی‌کند، خیلی زود خواستن و احساس کردن را کنار می‌گذارد.

از سوی دیگر بی‌احساسی و فقدان عاطفه دفاع‌هایی هستند در برابر اضطراب. وقتی کسی مدام خود را با خطری مواجه می‌بیند که قادر نیست بر آن غلبه کند، آخرین دفاعش این است که حتی از حس کردن آن خطرات هم پرهیز کند.

رولو می از کتاب عشق و اراده ترجمه سپیده حبیب

Читать полностью…

کافه روانشناسی

هنگامی که انسان اعتمادبه‌نفس یا احساس خودارزشمندی را از دست می‌دهد، به توانایی‌هایش شک می‌کند و زندگی و کار در نگاه او بی‌ارزش می‌شوند، آنگاه به این نتیجه می‌رسد که باید هدف زندگی خود را «داشتن»‌هایی چون تعطیلات دلپذیر، فرزندان مطیع، رابطه‌های خوب، تفکرات درخشان و برجسته، بحث‌های مهم‌تر و مفصل‌تر و امثال این‌ها قرار دهد.

کسی که هدف زندگیش را «داشتن‌های» گوناگون می‌داند، مانند آن انسان سالمی است که به جای استوار ایستادن بر پاهای خود، همیشه از چوب زیربغل استفاده می‌کند. چنین فردی برای زیستن، به یک شی خارجی چنگ می‌اندازد تا در نگاه دیگران، آن کسی جلوه کند که آرزو دارد باشد. او تا آنجا «کسی» محسوب می‌شود که بتواند چیزی داشته باشد. او تصمیم می‌گیرد بر اساس داشتن چیزهایی، کسی باشد و در واقع خودش در مالکیت اشیایی است که تصور می‌کند مالک آن‌هاست.

اریک فروم از کتاب هنر بودن ترجمه پروین قائمی

Читать полностью…

کافه روانشناسی

ما در پاره‌ای روابط برای چیزی ماتم می‌گیریم که آرزویش را در دل می‌پرورانده‌ایم، اما هیچ‌گاه آن را نداشته‌ایم و هرگز نخواهیم داشت. این اواخر با زنی کار می‌کردم که مادرش از بیماری آلزایمر رنج می‌برد و نیاز به مراقبت در خانه داشت. این زن همچنان که شاهد وخامت بیماری مادر سلطه‌گرش بود، عمیقا دریافت که فرصت دوست داشته شدن و مراقبت شدن از سوی مادر را برای همیشه از دست داده است. پس از مرگ مادر، برای درمان افسردگیش مراجعه کرد. کار کردن روی ماتم او شامل کمک برای ماتم گرفتن به یاد مادر و برای از دست رفتن رویای عشق و پذیرشی بود که آرزو داشت از جانب او شامل حالش شود.

ویلیام وردن، از کتاب رنج و التیام، ترجمه محمد قائد

Читать полностью…

کافه روانشناسی

اضطراب واکنش بیمناک ما به جهانی است که بنا نیست ژرف‌ترین نیازهای ما را برآورد؛ حاصل تحلیل اضطراب چشم‌اندازی تراژیک از هستی است. اضطراب سیر پیشروی زندگی ما را از یک ناکامی واقعی به ناکامی‌های فرضی دیگر رقم می‌زند، با به یاد آوردن تروماهای گذشته و فعال کردن ترس‌های قدیمی در این فرآیند.

اضطراب همچون خودشناسی بر ما ظاهر می‌شود، زیرا از طریق تجربه اضطراب است که ما حضور تعارض و کشمکش را در روانمان تشخیص می‌دهیم و می‌فهمیم که ما در خانه‌ای تکه‌تکه به سر می‌بریم نه در خانه‌ای یکپارچه؛ می‌فهمیم که سرکوب در درونمان به کمین نشسته است؛ می‌فهمیم که در سرگذشتمان ناکامی‌هایی را از سر گذرانده‌ایم که از تکرارشان در زندگی‌مان هراس داریم؛ و می‌فهمیم خطری آشنا و بااین‌حال دیرینه همواره زندگی‌مان را به شکلی پیشگویانه و رعب‌آور تهدید می‌کند.

اگر بتوانیم آن امنیت خیالی، امنیتی را که همچون خاطره‌ای تلخ به یاد می‌آوریم و جهان دیگر نمی‌تواند برایمان فراهمش کند، برای همیشه کنار بگذاریم، آنگاه دریافته‌ایم که چگونه از اضطراب‌هایمان در «خود»های در حال تکامل‌مان بهره بجوییم.

سمیر چوپرا، از کتاب اضطراب، ترجمه نصراله مرادیانی

Читать полностью…

کافه روانشناسی

داستایفسکی در یکی از نامه‌هایش می‌نویسد: «مهم خود بازی است. قسم می‌خورم که طمع پول اصلا درکار نیست. گرچه خدا می‌داند که سخت به پول نیازمندم.» او تا زمانی که داروندارش را نمی‌باخت، آرام نمی‌گرفت.

از نظر او، قمار همچنین روشی برای تنبیه خود بود. داستایفسکی مکررا به همسر جوانش قول شرف می‌داد که دیگر هرگز قمار نخواهد کرد؛ یا قول می‌داد که دست‌کم همان روز که قسم خورده است، قمار نکند. ولی همان طور که همسرش هم می‌گوید، تقریبا همیشه زیر قولش می‌زد. وقتی هم باختن در قمار، او و همسرش را به شدت تنگدست می‌کرد، احساس رضایتمندی بیمارگونه‌ای به داستایفسکی دست می‌داد.

آنگاه در حضور همسرش خود را سرزنش می‌کرد و خوار می‌شمرد و از او می‌خواست که تحقیرش کند و از ازدواج با مفسده جوی فرتوتی متاسف باشد.اما هنگامی که وجدانش را این گونه راحت می‌کرد، از روز بعد باز همان آش بود و همان کاسه.

همسر جوانش به این روال تکراری عادت کرد، چون متوجه شده بود تنها چیزی که واقعا مایه امید به نجات بود (داستان‌نویسی شوهرش)، هرگز بهتر از زمانی نمی‌شد که دار و ندارشان را از دست می‌دادند و باقی مانده را گرو می‌گذاشتند.

طبعا وی علت این امر را نمی‌دانست. هنگامی که داستایفسکی با اعمال مجازات بر خویشتن، احساس گنهکاریش را ارضا می‌کرد، از شدت بازداریِ کارش کاسته می‌شد و به خود اجازه می‌داد گام‌های معدودی در مسیر موفقیت بردارد.

زیگموند فروید، از کتاب داستایفسکی و پدرکشی

Читать полностью…

کافه روانشناسی

فروید: «وقتی وظیفه خود دانستم که هر چیزی را که انسان‌ها در درونشان پنهان می‌کنند نمایان کنم... این وظیفه را سخت‌تر از آنچه واقعا هست می‌پنداشتم. آنکه چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن دارد، چه بسا باید بپذیرد که هیچ میرنده‌ای را توان پرده‌پوشی نیست. آنکه بر لبانش مُهر سکوت می‌زند، با سرانگشتانش به سخن می‌آید؛ و با همه اطوار خود درونیاتش را فاش می‌کند.»

جاناتان لیر از کتاب فروید ترجمه مجتبی جعفری و علیرضا طهماسب

Читать полностью…

کافه روانشناسی

گفتم: جولیا (یکی از مراجعین)، اجازه بده سوال ساده‌ای ازت بکنم. چرا مرگ این‌قدر ترسناک است؟ چه چیز خاصی در مرگ هست که تو را می‌ترساند؟ فورا پاسخ داد: همه کارهایی که انجام نداده‌ام.

از بیشتر مراجعه‌کنندگان می‌پرسم: دقیقا از چه چیز مرگ می‌ترسید؟

پاسخ‌های مختلفی که به این پرسش می‌دهند، غالبا به درمان سرعت می‌بخشد. پاسخ جولیا «همه کارهایی که انجام ندادم» به جان‌مایه‌ای اشاره می‌کند که برای همه آنهایی که به مرگ می‌اندیشند یا با آن روبرو می‌شوند اهمیت دارد:

رابطه دوجانبه بین ترس از مرگ و حس زندگی نازیسته. به عبارت دیگر، هرچه از زندگی کمتر بهره برده باشید، اضطراب مرگ بیشتر است. در تجربه کامل زندگی هرچه بیشتر ناکام مانده باشید، بیشتر از مرگ خواهید ترسید.

نیچه این عقیده را با قوت تمام در دو نکته کوتاه بیان کرده است «زندگیت را به کمال برسان و به موقع بمیر.» همان‌طور که زوربای یونانی با گفتن این حرف تاکید کرده است «برای مرگ چیزی جز قلعه‌ای ویران به جا نگذار.»

و سارتر در زندگی‌نامه‌اش آورده: «آرام آرام به آخر کارم نزدیک می‌شوم… و یقین داشتم که آخرین تپش‌های قلبم در آخرین صفحه‌های کارم ثبت می‌شود و مرگ فقط مردی مرده را درخواهد یافت.»

اروین یالوم از کتاب خیره به خورشید ترجمه مهدی غبرایی

Читать полностью…

کافه روانشناسی

لازمه عشق ورزیدن خودآگاهی و خویشتن‌شناسی است، زیرا عشق همدلی و هم‌احساسی با آدمی دیگر را می‌طلبد و از اهمیت دادن به ارزش‌ها و توانایی‌های بالقوه آن آدم دیگر شکل می‌گیرد.

عشق، همچنین، باید آزادانه باشد و اگر نباشد عشق نیست. اگر کسی را بدان جهت دوست می‌داریم که در دوست داشتن آدمی دیگر آزاد نیستیم و یا صرفا به خاطر روابط خانوادگی دوستش می‌داریم، این عشق نیست.

علاوه بر این اگر کسی آدمی را دوست داشته باشد که بی‌وجود او نمی‌تواند زندگی کند، این دوست داشتن اختیاری نیست و چون اختیاری نیست نمی‌توان آن را عشق به حساب آورد.

نشانه عشقی که آزادانه نیست این است که شخص ویژگی‌های آدم مورد نظرش را تشخیص نمی‌دهد و او را مشخص و متمایز از دیگران احساس نمی‌کند.

رولو می از کتاب انسان در جستجوی خویشتن ترجمه مهدی ثریا

Читать полностью…

کافه روانشناسی

تمایل به زندگی معنی‌دار و سرشار از هستی، خصیصه آشکار کسانی است که به فرایند زندگی خوب دل‌بسته‌اند، به‌نحوی که حتی می‌توان گفت که این تمایل، مهم‌ترین کیفیت این فرایند است.

بر مبنای این تمایل است که کشف ساختار تجربه به مدد درک کامل تجربه و زندگی کردن با آن میسر می‌شود. اما از سوی دیگر، بیشتر ما تجارب خود را بر حسب ساختارها و ملاک‌های ارزشی از پیش‌پرداخته‌ای که به آنها خو کرده‌ایم و نمی‌خواهیم رهایشان کنیم، مورد تفسیر و ارزیابی قرار می‌دهیم و ما غالبا تجربه‌هایمان را به این منظور که با این ساختارها و ملاک‌ها انطباق یابند تحریف می‌کنیم و اجزا آن را به میل خود تغییر می‌دهیم. در نتیجه، وقتی که آنها را با چارچوب‌های محدود و دقیق مورد نظرمان منطبق نمی‌یابیم در عذابیم.

آگاه کردن فرد از آنچه اینک در این زمان، در حال وقوع است و کشف ساختارهایی که در فرایند حال و جاری زندگی و تجربه وجود دارد، از دیدگاه من یکی از بهترین کیفیت‌های زندگی خوب و معطوف به کمال است. و این همان کیفیتی است که من رشد مستمر آن را در مراجعانم شاهد بوده‌ام.

کارل راجرز از کتاب هنر انسان شدن ترجمه مهین میلانی

Читать полностью…

کافه روانشناسی

انسان‌ها از بیست سال پیش غمگین‌تر هستند. این یافته تحقیقات سازمان بهداشت جهانی درباره شادی در جهان است. چه شده که هرچه بیشتر به‌دنبال لذت می‌رویم، بیشتر درد می‌کشیم؟ چرا هرچه تلاش می‌کنیم بیچاره نباشیم، بیشتر احساس بیچارگی می‌کنیم؟ چرا افسردگی از ۱۹۹۰ به این سو پنجاه درصد افزایش یافته است؟

ما انسان‌های مدرن، هر صبح که چشم باز می‌کنیم، مشغول تزریق دوپامین می‌شویم، با قهوه صبحگاهی، مواد غذایی پُرکالری، گوشی‌های هوشمند یا انواع مواد مخدر. و برای هر لذتی که از آزاد شدن دوپامین تجربه می‌کنیم، بهایی می‌پردازیم. به زعم آنا لمبکی ما برای افزایش لذت و کاهش درد، دنیا را از محل کمبودها به محل فراوانی‌ها تبدیل کرده‌ایم، درحالی‌که مغزمان برای دنیای فراوانی تکامل نیافته است. مثل کاکتوس‌هایی شده‌ایم که در جنگلی بارانی روییده‌اند و می‌رود که در باران دوپامین غرق و نابود شوند، نابودی از جنس افسردگی، اضطراب و اعتیاد.

آنا لمبکی از کتاب ملت دوپامین یافتن تعادل در عصر لذت‌جویی ترجمه فهمیه‌سادات کمالی

Читать полностью…

کافه روانشناسی

سناتور ریچارد نوبرگر، کمی پیش از مرگ بر اثر سرطان، تحول زندگی خود را این‌گونه بیان می‌کند. تحولی در من به وجود آمد که معتقدم برگشت‌ناپذیر است.

دلواپسی برای شهرت، موفقیت سیاسی، وضعیت مالی، همه و همه ناگهان بی‌اهمیت شد. در آن ساعات اولیه که دریافتم سرطان دارم، هرگز به کرسیم در سنا، حساب بانکیم یا سرنوشت دنیای آزاد نیندیشیدم. از زمانی که بیماریم تشخیص داده شده، من و همسرم حتی یک بار باهم جروبحث نکرده‌ایم.

عادت داشتم وقتی خمیردندان را به جای انتهایش، از بالا می‌فشرد، وقتی غذا را مطابق سلیقه وسواسی و دیرپسند من نمی‌پخت، وقتی فهرست مهمانان را بدون مشورت با من تنظیم می‌کرد و وقتی برای خرید لباس پول زیادی می‌داد، به او پرخاش کنم. اما حالا اصلا متوجه این مسائل نمی‌شوم یا به نظرم بی‌ربط می‌آیند.

به‌جای آنها، سپاسگزار چیزهای هستم که زمانی به راحتی ازشان می‌گذشتم؛ ناهار خوردن با یک دوست، خاراندن گوش گربه‌ام و شنیدن صدای خرخر حاکی از رضایتش، مصاحبت همسرم، خواندن شبانه کتاب یا مجله در نور مخروطی و ملایم چراغ خوابم، شبیخون زدن به یخچال برای یک لیوان آب پرتقال یا یک برش کیک قهوه.

برای نخستین بار فکر می‌کنم واقعا دارم طعم زندگی را می‌چشم، بالاخره دریافتم فانیم. وقتی فرصت‌هایی را به یاد می‌آورم که حتی در بهترین وضعیت سلامتیم، به خاطر غرور بی‌جا، ارزش‌های ساختگی و خیالبافی‌های بی‌اهمیت از دست داده‌ام، به خود می‌لرزم.

اروین یالوم از کتاب روان‌درمانی اگزیستانسیال ترجمه سپیده حبیب

Читать полностью…

کافه روانشناسی

کمی فکر کرد و حرفی را که برای مدت‌ها نزد خودش نگه داشته بود به زبان آورد. گفت تو نمی‌توانی همه بیماران خودت را نجات بدهی. این‌طور نیست؟! گفتم پس اجازه بده، نگاه خودم را با داستانی که سال‌ها پیش خوانده بودم برایت بازگو کنم. داستان برای مردی است که صبح زود تصمیم می‌گیرد کنار ساحل قدم بزند. او همان‌طور که در کنار اقیانوس به پیش می‌رفت، نگاهش از دور به پسربچه‌ای جلب می‌شود. پسربچه بارها کنار ساحل خم می‌شد، چیزی را از زمین برمی‌داشت و به اقیانوس پرتاب می‌کرد. کمی که به او نزدیک‌تر شدم، دیدم خورشید بالا آمده و مد پایین آب را در اقیانوس فرو می‌برد. و حالا ستاره‌های دریایی روی شن‌ها گیر افتاده‌اند. بیشتر که نزدیک‌ شدم، گفتم ای مرد جوان، هزاران ستاره‌ دریایی دیگر در سراسر ساحل وجود دارند و تو نمی‌توانی همه آنها را نجات بدهی. همان‌طور که به حرف‌هایم گوش می‌داد، دوباره خم شد، ستاره‌ دیگری را در دست گرفت و به اقیانوس پرتاب کرد. حالا رو‌ به من کرد و گفت «ولی برای این یکی واقعا فرق کرد.» می‌دانستم داستان اصلی را لورن آیزلی به‌گونه‌ای دیگری نوشته است، ولی برای من همیشه حرف آن روز در خاطرم باقی مانده است.

Читать полностью…

کافه روانشناسی

فروید: «وقتی وظیفه خود دانستم که هر چیزی را که انسان‌ها در درونشان پنهان می‌کنند نمایان کنم... این وظیفه را سخت‌تر از آنچه واقعا هست می‌پنداشتم. آنکه چشمی برای دیدن و گوشی برای شنیدن دارد، چه بسا باید بپذیرد که هیچ میرنده‌ای را توان پرده‌پوشی نیست. آنکه بر لبانش مُهر سکوت می‌زند، با سرانگشتانش به سخن می‌آید؛ و با همه اطوار خود درونیاتش را فاش می‌کند.»

جاناتان لیر از کتاب فروید ترجمه مجتبی جعفری و علیرضا طهماسب

Читать полностью…

کافه روانشناسی

ترسِ بی‌نصیب ماندن یا جا ماندن از بقیه، نگرانی از اینکه ممکن است اتفاقی مهیج یا جالب در جایی دیگر در حال وقوع باشد، احساسی که اغلب از طریق مشاهده مطالب ارسال‌شده در رسانه‌های اجتماعی به وجود می‌آید.

برخی از افراد وقتی به هر دلیلی نتوانند با دیگران ارتباط برقرار کنند دچار اضطراب و افسردگی شدید و افکار وسواس‌گونه می‌شوند. ارتباط آشکاری با تنهایی و آن دسته از احساساتی دارد که ناشی از نبود حس تعلق، هویت اجتماعی و تایید دیگران است.

با در نظر گرفتن این نکته که در رسانه‌های اجتماعی افراد معمولا بهترین چهره از خودشان را به نمایش می‌گذارند، یکی از مشکلاتی که حضور مداوم در این رسانه‌ها به وجود می‌آورد این است که گاه زندگی دیگران بهتر و زیباتر از زندگی ما به نظر می‌رسد.

فی آلبرتی از کتاب سرگذشت تنهایی ترجمه اکرم رضایی

Читать полностью…
Subscribe to a channel