bookparadise | Unsorted

Telegram-канал bookparadise - بهشت کتاب

364

Subscribe to a channel

بهشت کتاب

برای آن‌هایی که به‌خاطر ایده‌آل‌های جامعه‌شان دچار بیشترین میزان اضطراب شده‌اند یا کامشان به‌شدت تلخ شده تاریخ منزلت اجتماعی، حتی اگر فقط تصویری کلی و خام از آن داشته باشیم، نشان‌دهنده‌ نکته‌ای اساسی و امیدبخش است: اینکه ایده‌آل‌ها از سنگ ساخته نشده‌اند که تغییرناپذیر باشند. ایده‌آل‌های منزلتی از زمان‌های دور در معرض تغییر بوده‌اند و ممکن است در آینده هم همچنان تغییر کنند. و واژه‌ای که می‌توانیم برای توصیف این فرایند تغییر استفاده کنیم سیاست است.
گروه‌های مختلف از طریق نبرد‌های سیاسی تلاش می‌کنند نظام شرافتی جوامع خود را شکل دهند تا در برابر آن‌هایی که با توافق قبلی جای خود را محکم کرده‌اند، برای خود شأنی کسب کنند. این گروه‌های مختلف با استفاده از صندوق رای، اسلحه، اعتصاب یا گاهی کتاب تلاش می‌کنند باور و تصور مردم جامعه‌شان را از اینکه چه کسی بحق صاحب مزایای منزلت است، از نو جهت‌دهی کنند.
ص160

اضطراب منزلت
آلن دو باتن
#زهرا_باختری
نشر چترنگ

#مهسا_امینی
#زن_زندگی_آزادی
#مرد_میهن_آبادی

Читать полностью…

بهشت کتاب

بار دگر فریاد کن

Читать полностью…

بهشت کتاب

اگر دروغی را صد بار تکرار کنید، حتی کسی هم که دروغ را ساخته در آخر آن را باور خواهد کرد.

#رهبر_عزیز
#جنگ_جین_سونگ

#مهسا_امینی
#زن_زندگی_آزادی
#مرد_میهن_آبادی

Читать полностью…

بهشت کتاب

بی‌مصرف

شرمگینم و افسرده و غمزده. شب سختی بود. خیلی سخت. از کجا بگویم، از که؟ از کدامیک از بچه‌هایم بگویم که چه بر آنها گذشت؟ از پسرم معین بگویم؟ قرار بود این ترم بهتر شروع کند و هفته به هفته با من پیش بیاید که عقب افتادگی ترم قبل را جبران کند. شروع کرد، چه شروعی! جلوی چشمش هم اتاقی‌هایش را زدند و خونین کردند و بردند. آن‌ها هم پسران من بودند، پسرانی که نمی‌شناختمشان. خون یکی‌شان روی زمین بود. درست جلوی در دانشگاه، همانجا. با چمن و برگ و خاک پوشاندندش ولی من که دیدم. ما که دیدیم. معینم آشفته و مضطرب بود. در آغوشش گرفتم ولی چه فایده؟ چه بی مصرفم، حتی ذره‌ای از آن چهره‌ی در هم فرو رفته باز نشد.

از دویست و خرده‌ای دانشجوی ورودی بگویم که همان ساعت برایشان کلاس فیزیک گذاشته بودیم؟ هنوز دو روز نشده بود که به دانشگاه آمده بودند. به داخل کلاسشان رفتم و گفتم ما نمی‌توانیم امنیتشان را تامین کنیم که بعد از کلاس به خانه‌ی‌شان بروند، پس کلاس را طولانی‌تر برگزار کنند. چگونه توانستم این حرف را بزنم و آب نشوم؟ بچه‌هایم را بکشانم دانشگاه و بعد به آن‌ها بگویم نمی‌توانم سالم و تندرست راهی خانه‌ی‌تان کنم؟ آن هم در دومین روز دانشگاهشان؟

زنجیری دفاعی درست کردیم که بچه‌ها را بتوانیم به دور از گزند از دانشگاه خارج کنیم. گزند! باورم نمی‌شود که چنین چیزی می‌نویسم. بچه‌هایم دست هم را گرفتند و از دانشگاه خارج شدند. شاید پانصد نفری بودند. کلاس ورودی‌ها را هم گفتیم که بیایند و بروند. وای بر من! هنوز چند دقیقه‌ای نگذشته بود که بچه‌هایم هرسناک و وحشت‌زده برگشتند. جیغ می‌زدند و بعضی گریه می‌کردند. کجا فرستاده بودیمشان؟ کجا؟ وای گلشن چه شد؟ دخترم با نگاه معصومانه‌اش از من پرسید بروم؟ و من گفتم برو. از کجا می‌دانستم چه می‌شود؟ محمد چه؟ پسرم پرسید بهتر نیست بمانم؟ دقیقا پرسید و من گفتم نه، بروی بهتر است. کجایند این دو؟ نکند بلایی سرشان آمده باشد. من به زبان خودم به این دو گفتم که بروند. وای! لای فوج فوج بچه‌هایم که می‌آمدند، دنبال این دو می‌گشتم. نگاه‌های بچه‌هایم وحشت زده بود. می‌دویدند. فرار می‌کردند. چه شده آن بالا؟ مگر چه کرده‌اند که این طور باید مورد تهاجم قرار بگیرند. محمد را دیدم. دنیا را به من دادند. ولی گلشن کو؟ با زحمت تلفنش را پیدا کردم و فهمیدم که دانشگاه است. کناری نشستم و های های گریه کردم. بی‌مصرفم. بی‌مصرف.

پسرم علیرضا، همیشه چهره‌اش سرشار از اعتماد به نفس و اطمینان است. امشب نگران بود. گفتم کنارم باش. ولی گمش کردم. جمعیت زیاد بود،‌ همه چیز در هم بود.

باز یادم افتاد که هانیه و سونیا هم بیرون رفته بودند و نیستند. باز نگرانی، باز اضطراب. زنگ زدم به هانیه. گفت با سونیا در خیابان هستند و به دنبال راه فرار. راه فرار! می‌خواستند به پارکینگ دانشگاه برگردند، گفتم نه، آخر شنیده بودیم که در پارکینگ هم بچه‌هایم را دنبال کرده بودند. قرار شد همان بیرون خودشان را به ماشین یکی از دوستانشان برسانند و بروند. بعد دوباره زنگ زد. خدا را شکر. این دخترانم به سلامت رفتند.

نفهمیدم آن دو پسرم چه شدند؟ نوورود بودند و اهل ورامین. آن موقع شب دیگر نمی‌توانستند خانه بروند. گفتم جور می‌کنم به خوابگاه بروند. صحبت کردم که راهشان بدهند. ولی دیگر هر چه گشتم آن دو را پیدا نکردم. نه اسمشان را می‌دانستم و نه شماره‌ای می‌توانستم ازشان پیدا کنم. نمی‌دانم چه شدند. امیدوارم مرا ببخشند که پیدایشان نکردم.

رییس دانشگاه و وزیر علوم آمدند. نمی‌دانم بخندم یا گریه کنم! کاری که وزیر و رییس می‌توانند بکنند این است که ون تهیه کند و بچه‌هایم را قاچاقی از دانشگاه بیرون بفرستد. پس این موجوداتی که بیرون مزاحم ما هستند از که دستور می‌گیرند؟ دیگر دولت که دولت همراه است و هر کار خواسته‌اند کرده‌اند تا دستگاه یک‌دست شود. نمی‌توانند یا نمی‌خواهند؟ بچه‌هایم گروه گروه سوار ون می‌شدند. گفتم به من زنگ بزنند که خیالم راحت باشد به سلامت رسیده‌اند. خدا را شکر این تاکتیک رییس و وزیر جواب داد.

اوضاع آرام‌تر شده بود. دوستان و همکاران مرا بردند. دوستان مهربانی هستند. مهربان! چه واژه‌ی قشنگی. ولی دلم هنوز آنجا بود. هنوز همه‌ی بچه‌ها نرفته بودند. نکند نتوانند بروند؟ نکند بلایی سرشان بیاید؟ تلفنی پیگیرشان بودم.

ولی شرمنده‌ام. از تو پسرم و دخترم شرمنده‌ام. نتوانستم امنیتت را تامین کنم. نتوانستم کاری بکنم. بی‌مصرفم و به دردنخور. چند وقت پیش هم باز فهمیده‌ بودم. بی‌مصرف و به درد نخور.

سامان مقیمی
دانشکده‌ی فیزیک.

Читать полностью…

بهشت کتاب

آه ، اگر آزادی سرودی می‌خواند کوچک
همچون گلوگاه پرنده‌ای
هیچ کجا دیواری فروریخته
برجای نمی‌ماند....

«شاملو»

Читать полностью…

بهشت کتاب

«با من از ایران بگو»

یاور از ره رسیده با من از ایران بگو
از فلات غوطه ور در خون بسیاران بگو
باد شبگرد سخن چین پشت گوش پرده هاست
تا جهان آگه شود بی پرده از یاران بگو با من از ایران بگو
شب سیاهی می زند بر خانه های سوگوار
از چراغ روشن اشک سیه‌پوشان بگو
پرسه یاس است در آباد این پتیاره‌گان
از زمین از زندگی از عشق از ایمان بگو
سوختم آتش گرفتم از رفیق و نارفیق
از غریب و آشنا یاران هم پیمان بگو
ضجه نام آوران زخمی به خاموشی نزد
از خروش نعره انبوه گمنامان بگو
قصه های قهرمانان قهر ویرانگر نداشت
از غم و خشم جهانساز تهی دستان بگو
با زمستانی که می تازد به قتل عام باغ
از گل خشمی که می روید در این گلدان بگو
یاور از ره رسیده با من از ایران بگو
از فلات غوطه ور در خون بسیاران بگو
باد شبگرد سخن چین پشت گوش پرده هاست
تا جهان آگه شود بی‌پرده از یاران بگو با من از ایران بگو

#ایرج_جنتی_عطایی
#داریوش

#مهسا_امینی
#نیکا_شاکرمی
#سارینا_اسماعیل‌زاده
#پیمان_منبری
#زاهدان
#زن_زندگی_آزادی
#مرد_میهن_آبادی
#وطن

Читать полностью…

بهشت کتاب

گفتی که شاهکار شما در زمانه چیست ؟
بالله که زنده بودن ما شاهکار ماست !

- فخرالدین مزارعی

Читать полностью…

بهشت کتاب

ملتی که از شناختن خودش وحشت دارد بیرون نمی‌آید، در خانه می‌ماند تا رادیو بهش بگوید، برای کدام طرف حنجره‌اش را پاره کند و چه کسانی را بر دستش بلند کند.
از تاریخ سر باز می‌زند، زیرا بوی خون، حالش را بهم می‌زند.
او فقط یک آرزو دارد؛ حافظه‌اش چیزی را بخاطر نیاورد.

📚 روزگار سپری شده مردم
👤 #محمود_دولت‌_آبادی

#مهسا_امینی
#نیکا_شاکرمی
#زاهدان
#زن_زندگی_آزادی
#مرد_میهن_آبادی

Читать полностью…

بهشت کتاب

گلدونا گل ندادن درختا بار ندادن گوسفند و گاو و میش ها ماست و پنیر ندادن

گندمهای بیابون یه لقمه نون ندادن چشمه های تو دالون یه چیکه آب ندادن

به هر کی هر چی گفتم به من جواب ندادن

مردای مست کوچه تو جیباشون کلوچه تلو تلو میرفتن از پیچ و تاب کوچه

آی آدمای مرده، ترس دلاتونو برده پس چرا ساکت هستین سگ دلاتونو خورده

به هر کی هر چی گفتم به من جواب ندادن

بسه ساکت نشستن در خونه ها رو بستن از همه دل بریدن دل به کسی نبستن

یالا پاشین بجنگین با این روزای ننگین چه فایده داره اینجا حتی نشه بخندیم

#مسعود_امینی
#فریدون_فروغی

#مهسا_امینی
#نیکا_شاکرمی
#زاهدان
#زن_زندگی_آزادی
#مرد_میهن_آبادی

Читать полностью…

بهشت کتاب

هنگامی که جامعه‌ای به دروغ‌ گوییِ سازمان یافته روی آورد و دروغ گفتن تبدیل به اصل کلّی شود و به دروغ گفتن در موارد استثنایی و جزئی اکتفا نکند

"صداقت" به خودی خود تبدیل به یک عمل سیاسی می شود و گوینده‌ حقیقت ، حتی اگر به دنبال کسب قدرت یا هیچ منفعتی دیگر هم نباشد یک کنشگر سیاسی محسوب می شود !
در چنین شرایطی شما نمی توانید از سیاست کناره بگیرید و راه خود را بروید ، شما ناچارید یکی از این دو راه را انتخاب کنید :

یا به تشکیلات دروغ می پیوندید
یا یک مخالف سیاسی محسوب می شوید !

هانا آرنت 📖حقیقت و سیاست

Читать полностью…

بهشت کتاب

✅ هنگامه عزیمت سپاه اسلام برای فتح مکه، رسول الله (ص) در مسیر، سگی ماده را دیدند که عوعو می‌کرد و به توله‌هایش شیر می‌داد. به یکی از اصحابشان (جعیل بن سراقه) دستور دادند تا از اسب پیاده شود و مانند سپر در برابر آن سگ بنشیند تا عبور جمعیت باعث ترس سگ و توله‌هایش نشود و کسی از سپاهیان نیز آزاری به آنان نرساند.

📝المغازی للواقدی: ج۲، ص۸۰۴

Читать полностью…

بهشت کتاب

از سانسور پستان‌های گرگ باشگاه رم تا ...

✍️مصطفی داننده

🔹چندی پیش روزنامه جوان در پاسخ به این سوال که « چرا رفتار حکومت با زنانی که آنان را بدحجاب می‌خواند در زمان انتخابات یا راهپیمایی‌های حکومتی فرق دارد؟» نوشت:« آن خانمی که در راهپیمایی ملی شرکت می کند و با رأی خود در انتخابات علاقه‌اش را به میهنش نشان می‌دهد، در واقع نشان می‌دهد که به هنجار ها و ارزش‌های عمومی این جامعه علاقه‌مند است و حتی اگر در عمل با برخی از آنها موافق نباشد، به دنبال برهم زدن آنها و مبارزه با این هنجار ها نیست.»

🔹به زبان ساده این روزنامه به مردم گفته است که بدحجاب طرفدار نظام که در راهپیمایی می‌آید، با بقیه بدحجاب‌ها فرق دارد.

🔹بعد از این استدلال شاذ ما با پدیده‌ای دیگری به نام صداوسیما روبرو هستیم که برای رسیدن به اهداف خبری خود، تصویر زن ایرانی که در خارج از کشور و در اعتراضات برهنه شده بود را نشان می‌دهد!

🔹تصاویری که مخاطبان را به دهه 70 برد و آنها را به یاد کنفرانس برلین و نشان دادن مرد برهنه و رقص در صداوسیما انداخت. زمانی که علی لاریجانی رییس صداوسیما بود و سید محمد خاتمی رئیس جمهور.

🔹این دو رفتار نشان می‌دهد که برای صداوسیما و رسانه‌هایی مثل روزنامه جوان رسیدن به هدف وسیله را توجیه می‌کند. این اصل آموزه ماکیاولی دولتمرد و نظریه‌پرداز عصر رنسانس است که توسط برخی از رسانه‌های داخلی به خوبی اجاره می‌شود.

🔹صداوسیما در حالی تصویر برهنه این زن را نشان می‌دهد که پستان‌های گرگ لوگوی باشگاه رُم ایتالیا را در یکی از برنامه‌های ورزشی خود سانسور کرده است. یا با قدرت تمام توسط ساترا به جان شبکه نمایش خانگی افتاده است و با سانسور جلوی پخش سکانس‌های فیلم‌ها را می‌گیرد.

🔹احتمالا همه شما بیلبوردهای سطح شهرتان را دیده‌اید که چگونه بازیگران فیلم‌های سینمایی یا سریال‌های شبکه نمایش خانگی با حجاب شده‌اند.

🔹بالاخره مردم کدام را باور کنند؛ دم خروس یا قسم حضرت عباس را؟

🔹در یادداشتی به خاطره‌ای از شهید بهشتی اشاره کردم و دوست دارم دوباره در این نوشتار آن را یادآوری و اشاره کنم که تفاوت بین برخی تفکرها از کجا تا کجاست.

🔹برخی انقلابی‌ها به سراغ آیت‌الله بهشتی آمدند و گفتند: «حالا که «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است.» (بهشتی) آشفته شده بود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید.»

🔹امر ناپسند همیشه ناپسند است. اگر نشان دادن زنان برهنه یا کم حجاب نزد صداوسیما یا دیگران امری قبیح است، نمی‌شود در برهه‌ای خاص مرام اخلاقی و دینی خود را کنار زد و تصاویری را نشان داد که شاخ روی سرمخاطب سبز می‌کند.

🔹حتی صداوسیما به مخاطبش هشدار نمی‌دهد که ممکن است این تصاویر زمینه ساز آزار آنها شود.

🔹فکر می‌کنم دیگر این سوال که چرا بداخلاقی در جامعه ایران نهادینه شده است؟ بی معنی باشد. وقتی در رده‌های بالای جامعه کسانی که حاکمان بر مردم هستند به همین راحتی اخلاق مورد نظر خود را زیر پا می‌گذارند و رسیدن به هدف برای‌شان مهم است، دیگر چه انتظاری از می‌شود از مردم داشت؟

🔹هرکسی این تصاویر را در تلویزیون دید یا آن مقاله روزنامه جوان را خواند، می‌تواند این برداشت را کند که هر وقت به دنبال رسیدن به هدفی بود، می‌تواند اخلاق را زیرپا بگذارد و به آنچه می‌خواهد برسد.

🔹اما سعی کنیم مثل صداوسیما نباشیم و برای رسیدن به آنچه می‌خواهیم، اخلاق را به مسلخ نبریم و اجازه ندهیم بی‌اخلاقی رواج پیدا کند .

Читать полностью…

بهشت کتاب

استاد شفیعی کدکنی اونطور که من دیدمش آدم خیلی آرومیه
ببین دیگه چقدر اعصابش خط خطی شده که شروع کرده اینطوری فحش دادن :))



-Minion-

@uttweet

Читать полностью…

بهشت کتاب

برخورد با دادستان سازمان امنیت و دفاع از دانش‌آموز دبیرستان البرز

[سال] ۱۳۳۲ بود زمان [نخست‌وزیری] آقای سپهبد زاهدی که آن کودتایی که مصدق را گرفتار کرد و آقای زاهدی آمد. اول مهر کلاس‌های دبیرستان [البرز] تشکیل شد. یک دفعه تو اتاقم بودم سوم یا چهارم مهر بود، یک سرهنگی وارد اتاقم شد، اسمش [از] یادم رفته، تصور می‌کنم قربانی بود، نه، یا یک اسم دیگری داشت.

این جناب سرهنگ آمد نشست [در اتاق من و] گفت که، من فلان، اسم یک شاگردی را برد، گفت «من می‌خواهم این [دانش‌آموز] را ببینم.» گفتم: «شما پدرش هستید؟» گفت:«نه.» کسانی که پدرشان در تهران نبودند برای اسم‌نویسی در دبیرستان البرز می‌بایستی یک نماینده تعیین کنند. گفتم: «نماینده پدرش هستید؟» گفت: «خیر.» گفتم: «پس چه کار دارید؟» گفت: «من دادستان...»، حالا [این زمانی است که] آقای [تیمور] بختیار رئیس سازمان امنیت است، گفت «من دادستان سازمان امنیتم و این جوان را کار دارم.» گفتم «چه کار دارید؟» گفت: «این جوان در پشت آن تخته [کلاس] بر علیه ما چیز نوشته.» گفتم «این تنبیهش با من است نه با شما. من مسئول دبیرستانم تنبیهش با من است.» گفت که «من می‌خواهم این جوان را باهاش صحبت کنم.» گفتم «شما نمی‌توانید با این جوان صحبت کنید. هر حرفی دارید به من بزنید. شما هیچ وابستگی به این جوان ندارید.» گفت که «همین‌طور؟» گفتم «بله.»

گفت: «من دادستانم، به شما گفتم [گویا] توجه نکردید.» به من گفت «توجه نکردید، من دادستان سازمان امنیت هستم.» گفتم «من شنیدم آقای سرهنگ. من شنیدم شما دادستان هستید. بنده را می‌توانید جلب کنید همین حالا. من در خدمتم، ولی هیچ‌کدام از این شاگردهای دبیرستان البرز را شما نمی‌توانید ببرید. من به شما معرفی نمی‌کنم.» گفت، «همین‌طور؟» گفتم «بله همین‌طور.»

البته این حرف [را که زدم] پیه [این] را مالیده بودم به [تن] خودم که همین حالا برای من ابلاغ بیاید [که] برو پی کارت. خب من می‌روم پی کارم. بهتر این [است] که من بروم پی کارم تا مطابق فکر من عمل نشود. پدر این طفلی که این آقا[ی سرهنگ] خواسته، این پسر را آورده به من سپرده. اگر پولش را به من می‌سپرد من می‌خوردم یا خرج می‌کردم یا دزد می‌زد، [به او] می‌گفتم «آقا بیا. منفعت چقدر می‌دهند تو بازار؟ بکش رویش. من نقد ندارم به شما بدهم، به اقساط به شما می‌پردازم.» ولی اگر این جوان معیوب بشود من چه کار کنم؟ چه خاکی به سر بریزم؟ هیچ راهی ندارم. این طرز فکرم بود.

این [سرهنگ] بلند شد و پا شد رفت بیرون. در را زد بهم و رفت بیرون. [با خودم] گفتم همین حالا برای من ابلاغ [عزل از مدیریت دبیرستان البرز] می‌آید. اتفاقاً نیامد. وقتی این رفت بیرون من آن جوان را به ناظمش گفتم آمد اتاق من. گفتم که «تو چیزی نوشته بودی پای تخته بر علیه این آقایان کنونی؟» با من راست بودند. گفت، «بله نوشتم.» گفتم «اینجا آمده بودند عقبت. پاشو برو، در خانه خودت هم نرو. پاشو برو منزل قوم و خویش‌هایت و از این در هم بیرون نرو، از [در] جلوی حظیرة القدس از آن طرف برو.» او را فرستادم رفت.
آها، این سرهنگه از من پرسید گفت که «پس آدرسش را به من بدهید.» گفتم «مگر اینجا ثبت احوال است؟ اینجا شهربانی است؟ اینجا مدرسه است. آدرس [می‌خواهید؟] شما که آدرس همه دست شماست. شما خودتان همه آدرس‌ها را دارید. پاشید بروید پیدا کنیدش. من به شما آدرس پسرم را بدهم که کجا هست؟ آقا این غیر ممکن است.»
بخشی از مصاحبه محمدعلی مجتهدی (۱۲۸۷-۱۳۷۶) با پروژه تاریخ شفاهی ایران در دانشگاه هاروارد، نوار هفتم
تاریخ مصاحبه: ۱۳ اردیبهشت ۱۳۶۵
مصاحبه کننده: حبیب لاجوردی

Читать полностью…

بهشت کتاب

واذا الوحوش حُشِرَت

Читать полностью…

بهشت کتاب

«زبان آهن و آتش»

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی‌ابزار بنیان‌کن
ندارم جز زبانِ دل
دلی لبریزِ از مهر تو ای با دوستی دشمن

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خون‌ریزی است
زبان قهر چنگیزی است
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می‌خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان‌کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می‌دانی؟
اگر جان را خدا داده است
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلتانی؟

گرفتم در همه احوال حق گویی و حق جویی
و حق با توست
ولی حق را ـ برادر جان ـ
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست...

اگر این بار شد وجدان خواب‌آلوده‌ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار...

#فریدون_مشیری
#محمدرضا_شجریان

#مهسا_امینی
#زن_زندگی_آزادی
#مرد_میهن_آبادی

Читать полностью…

بهشت کتاب

💠😉💠 طنز مدیریتی

‏طرفو تو شوروی دستگیر کرده بودن چون شعار مرگ بر دیکتاتور می‌داده.

تو محاکمه یا زیر شکنجه گفت منظورم هیتلر بوده.
آزادش کردن.

وقت رفتن برگشت نگاشون کردگفت

من منظورم از دیکتاتور هیتلر بوده، منظور شما کی بوده که منو دستگیر کردید!؟‏

Читать полностью…

بهشت کتاب

تنها کاری که ازم بر می‌آمد این بود که مشت گره کرده‌ام را تکان بدهم و به این حقیقت فکر کنم که میل آدم‌ها به بردگی قابل باور نیست.
خدایا بعضی وقت‌ها چنان آزادی‌شان را پرت می‌کنند کنار انگار داغ است و دست شان را می‌سوزاند...

✍استیو تولتز

Читать полностью…

بهشت کتاب

#روح_خسرو_آواز_ایران_شاد

کلیپی بسیار زیبا از هم‌نوایی مردم و هنرمندان با «ایران ای سرای امید»

شعر: #هوشنگ_ابتهاج

Читать полностью…

بهشت کتاب

⚡️ در ایران روزهای پر از خشم و اندوه و سوگواری ، جایتان خالیست استاد عزیز 💔🖤

۱۷ مهر دومین سالروز درگذشت استاد محمدرضا #شجریان


🍁 «خانه‌ی شجریان»
🆔 @Shajarian_Home

Читать полностью…

بهشت کتاب

حق

Читать полностью…

بهشت کتاب

جاناتان از چیزهای بسیار ساده‌ای سخن می‌گفت؛
این‌که پرواز، حق هر مرغ دریایی است، اینکه آزادی در ذاتش است و هرچه جلوی آن آزادی را بگیرد، باید کنار گذاشت، در هر شکلی که باشد، خواه آیین باشد یا خرافه یا محدودیت ...
صدایی از جمعیت به گوش رسید:
کنارش بگذاریم؟
حتی اگر قانون دسته‌ی پرندگان باشد؟
جاناتان گفت: تنها قانون حقیقی آن است که شما را به آزادی هدایت کند و دیگر هیچ قانونی وجود ندارد.

✍ریچارد باخ
📚جاناتان مرغ دریایی

Читать полностью…

بهشت کتاب

اگر جنگی دربگیرد، هیچ رئیس جمهوری در آن کشته نخواهد شد.

اگر اقتصاد کشوری فرو بپاشد،
رئیس جمهور آن ورشکسته نخواهد شد و بانک کاخ ریاست جمهوری را مصادره نخواهد کرد.

اگر کشوری به ورطۀ قحطی و تورم شدید بیافتد، رئیس جمهور از فکر گرسنگی زن و بچه اش دیوانه نخواهد شد.

رئیس جمهورها از راه انداختن هیچ دعوایی
ترس ندارند، چون کتک ها را کسان دیگری میخورند.

✍آبراهام لینکلن

Читать полностью…

بهشت کتاب

گاردین 50 کتاب برتر تاریخ دنیا را معرفی کرده که در این میان، «بوستان #سعدی» و «مثنوی #مولانا» در رتبه 13 و 14 قرار دارند.

Читать полностью…

بهشت کتاب

خورشید تو این کشورا روشنی عجیبی داره. نورش سفیده و پاک بنظر میاد. اما اکثر زنا هیچوقت این نور رو نمی بینن و حس نمیکنن. چشمای اونا به تاریکی و سیاهی عادت کرده. به تاریکی توی شکم مادر، بعدش تاریکی خونه پدری، بعد ازاون تاریکی خونه شوهر و... آخر از همه تاریکی قبر! تو اینهمه تاریکی هیچکس اونا رو نمی بینه. کمتر مردی از ته دل راضی میشه درباره زن، یا زنای خودش حرف بزنه.
یادم نمیره که یه روز پیش مدیر روزنامه‌ای تو کراچی رفتم و بهش گفتم:
-اومدم درباره مسئله زن در پاکستان باهاتون حرف بزنم!
اخماشو توهم کشید و جواب داد:
-چه مسئله‌ای؟ مسئله‌ای به اسم زن پاکستانی وجود نداره!

👤 اوریانا فالاچی
📚 جنس ضعیف

#مهسا_امینی
#نیکا_شاکرمی
#زاهدان
#زن_زندگی_آزادی
#مرد_میهن_آبادی

Читать полностью…

بهشت کتاب

"پست‌ترین جای دوزخ برای افرادی است که در بحران‌های اخلاقی، بی‌طرفی را انتخاب می‌کنند."

📘کمدی الهی

✍دانته

Читать полностью…

بهشت کتاب

١٣۵٧/١٢/١٩


اساسا امروز زن ها خیلی تنها مانده بودند و همین مظلومی آنها را بیشتر می کرد. بعد از ظهر چهارراه قوام السلطنه پر از جمعیت بود. من حدود ساعت دو رسیدم آنجا . گیتا و (گ - ل) رفته بودند. بیست دقیقه ای ایستادم. شلوغ بود و تیراندازی هوایی و غوغا و آشوب. پاسداران تقلای عجیبی می کردند که نظم را برقرار کنند. صـف دخترانی که از دانشگاه راه افتاده بود از جمله در اینجا به مقاومت برخورد کرد ، یکی دو تا را چاقو زده بودند و چندتایی را هم كتك. بالاخره صف راه افتاد. چریک های فدایی با تفنگ و عده‌ای هم با دست خالی دو طرف صف را می پاییدند، خط زنجیر کشیده بودند. صف ناچار نظمی نداشت و تمام عرض قوام السلطنه را پر کرده بود، به طرف پایین می رفت، بیشترشان دختران دبیرستانی بودند. از دو طرف هوشان می کردند. يك گروه دویست نفری هم پشت سرشان راه افتاده بود و يك بند با صدای بلند و با عصبانیت شعار می دادند که: "حجاب زن به لخت شدن نیست". چنان پشت سر هم شعار می دادند که انگار همین حالا زن ها می خواهند لخت بشوند و آنها دستپاچه شده‌اند. طبیعی است که از شعار کم مایه زنان چیزی به گوش نمی رسید. شنیدم که بیشترین عده از شاهرضا به طرف دادگستری حرکت می کردند.


📕 روزها در راه
🖊 شاهرخ مسکوب

Читать полностью…

بهشت کتاب

«نترسون»

نترسون باغو از گل، نترسون سنگو از برف
نترسون ماهو از ابر، نترسون کوهو از حرف
نترسون بیدو از باد، نترسون خاکو از برگ
نترسون عشقو از رنج، نترسون ما رو از مرگ

نه تیر و دشنه، نه دار و زندون
ستاره ها رو از شب نترسون

چه ترسی داره بوسه بر لب خونین آزادی
چرا وحشت کنم از عشق، چرا برگردم از شادی
از این خاموش تا خورشید، چه ترسی داره پل بستن
از این سرچشمه تا دریا، خوشا شکفتن و رستن

نترسون عاشقا رو از این کولاک تاراج
به خاک افتادن از عشق، پر و بال به معراج

نه تیر و دشنه، نه دار و زندون
ستاره ها رو از شب نترسون

کجا پروانه ترسید از حریر شعله پوشیدن
کجا شبنم هراسید از شراب نور نوشیدن
از این شب گوشه خاموش، از این تکرار بی رویا
سلام ای صبح آزادی، سلام ای روشن فردا

نترسون باغو از گل، نترسون سنگو از برف
نترسون ماهو از ابر، نترسون کوهو از حرف
نترسون بیدو از باد، نترسون خاکو از برگ
نترسون عشقو از رنج، نترسون ما رو از مرگ

نه تیر و دشنه، نه دار و زندون
ستاره ها رو از شب نترسون
نه تیر و دشنه، نه دار و زندون
ستاره ها رو از شب نترسون

#ایرج_جنتی_عطایی
#داریوش

#مهسا_امینی
#زن_زندگی_آزادی
#مرد_میهن_آبادی

Читать полностью…

بهشت کتاب

ای سرزمین!
کدام فرزندها، در کدام نسل، تو را آزاد، آباد و سربلند؛ با چشمان باور خود خواهند دید؟
ای مادر ما، ایران
جان زخم تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟
چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد؛
ای ما نثار عافیت تو!


👤 محمود دولت آبادی

Читать полностью…

بهشت کتاب


‍ گریه نمی‌کنی، مبارزه ست.

‌"من، دختربچه‌ای بودم که با مادرم در خیابان‌ها راه می‌رفتیم و مردم به ما سنگ‌ریزه پرت می‌کردند. مادرم روزنامه‌نگار بود. برای حق و حقوقِ زن‌ها می‌نوشت. مبارز بود. فعالِ اجتماعی بود. در دوره‌ی قاجار، زمانی که زنان با چادر بلندِ سیاه و روبنده‌ی سفید از خانه بیرون می‌آمدند، چادر نداشت و با پوششی رفت و آمد می‌کرد که شبیهِ آن‌ها نبود. لباسِ ساده و راحتش را خودش دوخته بود تا دست‌هایش آزاد باشند. من و مادرم در کوچه‌ها راه می‌رفتیم و سنگ می‌خوردیم و درد می‌کشیدیم، ولی مادرم به من می‌گفت:
"گریه نکن! این مبارزه است. یادت باشد مثلِ آن‌ها نبودن، یک مبارزه است. پس گریه نکن."



📖 "زنان پیشگامِ ایرانی؛ افضل وزیری دختر بی‌بی‌خانمِ استرآبادی"،
✍ مهرانگیز ملاح


 

Читать полностью…
Subscribe to a channel