-
شعر، داستان، متن های ادبی و نقیضه پردازی و......
.فقط امشب | دسترسی رایگان به کانالهای V.I.P
#مخصوص علاقهمندان به آموزشهای کاربردی و تخصصی در زمینههای: #درسی_ادبی_کنکور_مشاوره و ...
⏳ فرصت محدود برای استفاده رایگان
کافیه روی لینک زیر زده و گزینه( add یا افزودن )رو بزنید تا منتخبی از بهترین کانالها رو داشته باشی👇⏬⏬⏬
/channel/addlist/EbALsD8PModhMDZk
کانال های ویژه امشب :👇
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
🚀ادبیات و فنون ادبی با یگانه
🆔@adabiat_yeganeh
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
🚀لومیکس آنلاین
🆔@lumixonline
🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺
ارتباط با ادمین⏬
🔻@Rahaii_moha
همه ی عیب هایت را دوست دارم
جز نبودنت...
#محمود_درویش
#داستان_زندگی
#صبورا
#قسمت_هشتم
ننه سری تکون داد و گفت انشالله..
خاله ادامه داد؛ صبورا دخترم، این خونه دوتا اتاق خواب داره، حمام و آشپزخانه و پذیرایی، یه انبارهم ته حياط...
با خنده ادامه داد؛ من هم که مثل ننهات تنهام، میبینی که خونه خالیه، دوست داشتی این خونه اول و آخر برای مرتضیست همینجا کنار هم بمونیم، دوست نداشتی براتون خونه اجاره میکنم، دوس دارم هرجور که با دخترام طی میشه با تو بشه عزیزم، ها خاله؟
نگاهی به ننه انداختم، من اصلا نمیدونستم زندگی متاهلی چی هست که بخام تصمیم بگیرم..
ننه گفت؛ نه خواهر، مرتضی بچم چی داره که بخاد اول زندگی پول اجاره بده؟ همینجا کنارت بمونه خیالم راحتتره، صبورای من خیلی مظلومه.. هنوز سرد و گرم دنیا رو نچشیده، خیلی چیزا باید ازت یاد بگیره.
خاله کمی ناراحت شد، سرش و پایین انداخت و گفت؛ میدونم خواهر تو دلم خیلی آرزوها براشون دارم، انشالله که بتونم یکمی شونو برآورده کنم..
مرتضی ساکت گوشه ای نشسته بود و به حرفای دو خواهر گوش میداد و خیره نگاهم میکرد.
با اومدن عباس آقا و اقا مجید، شوهر مرضیه، بحث رو تموم کردن و مشغول خوردن شام شدیم.
بعد از شام من و مرضیه ظرف هارو شستیم، و نرگس خونه رو مرتب کرد.
نرگس و مرضیه هر دو یک پسر داشتن. لباس بچه هاشون رو پوشیدن و عزم رفتن کردن.
ننه و بچه ها هم آماده شدن برن، حس عجیبی داشتم، اولین بار بود که میخواستم تنها خونه ی خاله بمونم...
صورت تکتم و نعمت رو بوسیدم و گفتم؛ تکتم، اگه فردا نیومدم کمک ننه باش، باشه آبجی؟
تکتم که انگار از ازدواجم خیلی خوشحال بود خیالمو راحت کرد و به همراه ننه راهی شدن.
نرگس و مرضیه هم خداحافظی کردن و رفتن. کارها انجام شده بود، تو پذیرایی نشسته بودیم.
خاله رو به من گفت؛ صبورا جان تشک و پتو تو اتاق مرتضی هست، پهن کنین زودتر بخوابین هردوتون خسته این. دخترم کاری داشتی صدام کن من تو اتاق بغلیام.
روبه خاله گفتم؛ خب ... همه اینجا باهم میخوابیم.
خاله با صدای بلند خندید و گفت؛ نه دخترم، درسته خونه خالته اما منو میخای چکار آخه... من تنهایی راحتترم، بارک الله دخترم، برو بخواب عزیزم..
مرتضی قبل از من وارد اتاق شد و دیدم که تشک هارو کنارهم پهن کرده.
وارد اتاق شدم در رو باز گذاشتم و گوشهای نشستم. مرتضی هم روی تشکش نشسته بود و نگام میکرد.
بعداز چنددقیقه گفت؛ صبورا...
نگاهی بهش انداختم و گفتم؛ بله؟
مرتضی گفت؛ میخای تا صبح همونجا بشینی؟
چیزی نگفتم، مرتضی از جاش بلند شد و در اتاق و بست اومد کنارم نشست و خیره نگاهم کرد........
ترسیدم کمی خودمو جابجا کردم.
مرتضی گفت؛ صبورا چرا انقدر سردی...سردته؟
از جاش بلند شد و شعله ی بخاری رو زیادتر کرد...
اومد نزدیکم و با صدای آرومی کنار گوشم گفت؛ صبورا ... من... من خیلی دوستت دارم، میدونم هفت سال ازم کوچیکتری، هنوز درک بعضی چیزا برات سخته، اما به حرفای دیگران توجه نکن... من تو رو برای خودت میخام دخترخاله.
سکوت کرده بودم و سرمو پایین انداختم.
مرتضی ادامه داد؛ نمیخای چیزی بگی؟
سرم رو بالا گرفتم و تو چشماش نگاه کردم و گفتم؛ من هیچی نمیدونم مرتضی، فقط ...فقط تنها چیزی که میدونم اینه که بهم محرم شدیم...
مرتضی خندید و گفت؛ برا همینه که انقدر سفت و سخت روسری سرت کردی؟
چیزی نگفتم و خندیدم.
مرتضی دست برد و گره روسریم و باز کرد. موهای مشکیم بافته شده بود.
با تعجب و خجالت بهش نگاه کردم. تا الان مرتضی رو اینطوری ندیده بودم.
نمیدونم قیافه ام چه جوری شده بود که مرتضی با صدای بلند بهم خندید.
از ترس اینکه خاله منور صدای خندهاش رو نشنوه و بیدار نشه پریدم و بهش گفتم توروخدا ساکت باش،زشته.
گفتم؛ من خوابم میاد مرتضی..
کمی مکث کرد احساس کردم توقع نداشت ...
باشه ای گفت و بلند شد چراغ رو خاموش کرد.
تو تاریک و روشن اتاق دراز کشیده بودم به سقف خیره شده بودم و با خودم فکر میکردم که چطور شد که الان اینجام...
ننه و بچه ها چکار میکنن؟ یعنی خوابیدن الان؟ تكتم بدون من خوابش میبره؟
مرتضی گفت؛ صبورا ...
گفتم؛ بله؟
رو بهم چرخید و گفت؛ تولدت کی بود؟
من هم چرخیدم رو بهش و گفتم؛ دهم اسفند تو چی؟
مرتضی گفت؛ پنجم مرداد..
تو تاریکی نگاهم افتاد به موهاش ، مشکی پرکلاغی، همیشه موهاش برام جلب توجه میکرد.
مرتضی پرسید؛ تو هیچوقت بهم فکر میکردی؟ اصلا از اینکه باهام ازدواج کردی راضی هستی؟ .....
.
👤بلا تار درگذشت! (۲۰۲۶-۱۹۹۵)
▪️فیلمهای بلا تار جهان زیست انسانهایی است که وعدههای نجات در آنها یا دروغاند یا توهم. و سیاست، مذهب، علم، و حتی شورش، همگی به اشکالی از تکرار بدل میشوند.
چهار فیلم مهم او:
The Turin Horse (2011)
Sátántangó (1994)
Werckmeister Harmonies (2000)
Almanac of the Fall (1984)
📌برترین کانالهای Vip درتلگرام
👈🏻 ادبیات 👉🏻
👈🏻 قانون جذب 👉🏻
👈🏻 آموزش زبان👉🏻
👈🏻علمی👉🏻
👈🏻 موسیقی👉🏻
👈🏻 حقوقی 👉🏻
👈🏻 روانشناسی 👉🏻
👈🏻 درمانی 👉🏻
👈🏻موفقیت👉🏻
پیشنهاد ویژه امشب😍👇🏻👇🏻
شیک پوشی👈🏻 بیا اینجا
🔺مسیرموفقیترابا ما طیکنید🔻
#داستان_زندگی
#صبورا
#قسمت_هفتم
رسم نداشتیم کسی سر عقد یا صیغه کادوی طلا بده، اما عمو قربان برعکس عموی ما مرد مهربونی بود و دلش به حال برادرزاده هاش میسوخت...
درسته از طرف مادری فامیل هامون یکی بودن، اما از طرف پدری کسی رو نداشتم که بیاد.. تو یک روستا بودیم، اما باهامون رابطه ای نداشتن.
کربلایی رجبعلی هم به دعوت ننه بلقيس اومده بود.
خاله منور با چشمای پراز اشک، صورتم رو بوسید. گردنبند طلایی به گردنم انداخت و برام آرزوی خوشبختی کرد.
ننه گوشه ای ایستاده بود و شونه هاش از شدت گریه میلرزید... میشناختمش... این گریه از قلب پر از دردش بود، درد اول جوونی بیوه شدنش... درد فقیری.. تنهایی اینکه باباقلی نبود تا چنین روزی کنارمون باشه..
به تکتم اشاره زدم و رفت آرومش کرد.
مرضیه خواهر کوچکتر مرتضی، از تو کیفش حلقه های ازدواج رو در آورد و گفت؛ هروقت صداتون کردم دست هم کنید، اول مرتضى بعد صبورا...
بعدهم با دوربین کوچیکش مشغول فیلمبرداری شد.....
از گوشه ی چشمم نگاهم به نعمت افتاد... دلم براش سوخت، گوشه ای ایستاده بود و بهم نگاه میکرد.
صداش کردم، اومد سمتم؛ گفتم؛ داداشی نمیخای به آجی تبریک بگی؟
نعمت بوسه ای به گونم زد و گفت؛ مبارکه آجی ... دیگه خونه نمیای؟
مرتضی با حرفش زد زیر خنده و گفت؛ چرا نیاد نعمت جان، صبورا میاد پیش تو، تو و تکتم میاین پیش ما.. مثل همیشه، غصه نخور.
خاله منور با صدای بلند گفت؛ دست همگی درد نکنه، قدم رو چشم ما گذاشتین.. محضر شلوغ شده حاج آقام کار دارن وقتشونو نمیگیریم، همگی تشریف ببرين منزل ما نهار ناقابل در خدمت شما هستیم..
به سمت خونه ی خاله راه افتادیم. برام عجیب بود با اینکه تو یک محل بودیم و دائما در رفت و آمد اینبار حس میکردم همه چی فرق میکنه...
عمه زری خونه مونده بود و برامون نهار درست کرده بود.
بعد از نهار کربلایی رجبعلی و دوتا از مردای فامیل رفتن.
دایی نورعلی صدام کرد؛ رفتم کنارشون نشستم، بعداز کمی حرفای معمولی گفت؛ صبورا جان امروز از کربلایی شنیدیم که چی شده اگه میدونستم که قرار عموت چه برسر شما بیاره منو و دایی کاظم شمارو از این محله میبردیم، الانم غصه نخور دایی نمیزارم بیشتر از این بهتون سخت بگذره..
سرم رو پایین انداختم و گفتم؛ ممنونم دایی جان.
دایی کاظم گفت؛ با بلقیس حرف زدیم که بیاد پیش خودمون، حالا که از بابت تو خیالش راحته کوله بارش هم سبک تر شده، قبول نمیکنه میگه خونه ی خودم راحت ترم و نمیخام سربار کسی شم ... ماهم مجبورش نمیکنیم، دخترم از بابت جهیزیه خیالت راحت باشه، نمیزاریم مادرت دست تنها بمونه..
خجالت زده سرمو پایین انداختم و تشکر کردم.
مرتضی که منو خوب میشناخت و متوجه حالم شد صدام کرد و گفت نرگس کارم داره..
دایی ها از ننه و خاله منور خداحافظی کردن و رفتن....
همه رفته بودن و فقط ننه و بچهها مونده بودن.
خاله با دیدنم لبخندی زدو گفت؛ خوشبخت بشی خاله..
تشکری کردم و رفتم به آشپزخونه تا به نرگس و مرضیه کمک کنم.
همونجا تو آشپزخونه نشستم. تکتم هم اومد کنارمون، نرگس گفت؛ باور نمیکنی اما اکثر وقتا ننه منور تو خونه تعریفتون رو میکرد، همیشه میگفت بچههای خواهرم خیلی مظلومن، تو این دوره و زمونه همچین دخترایی کم پیدا میشن، غافل از اینکه آقا داداشمون خاطرخواهت بوده و بروز نمیداده.. درسته که زود بود برات عزیزم اما به فال نیک میگیریمش.. خاله بلقیس هم کوله بارش سبک تر میشه، هم ننه از بابت مرتضی خیالش راحت.
گفتم؛ دلم برای ننه خیلی میسوزه، با رفتن من تنهاتر میشن... حالا کی به کارای خونه برسه.
تكتم سینه سپر کرد و گفت؛ کی؟ يعنى منو نمیبینین تو این جمع؟ خیالت راحت آبجی من هستم، دیگه بعداز تو نوبت منه ...
همگی به حرفش خندیدیم. هوا تقريبا تاریک شده بود.
خاله اومد تو آشپزخونه و با دیدنمون گفت؛ بیا بلقيس ... بیا تحویل بگیر، نه خانی اومده و نه خانی رفته.. نشستن اینجا به حرف، دخترا کاراتون و کردین بلند شین بیاین تو پذیرایی بشینین، تازه عروس و نشوندین کف مطبخ گرفتین به حرف؟!
مرتضی و نعمت از نانوایی برگشته بودن. نرگس صدام کرد؛ صبورا شوهرت اومده، برو نون و از دستش بگیر..
از شنیدن لفظ شوهر یه جوری شدم. نزدیکش شدم و آروم بهش خسته نباشیدی گفتم.
مرتضى لبخندی زد و گفت؛ سلامت باشی خانم..
ته دلم انگار قند آب کردن.. باورم نمیشد تموم اون خیالپردازیهای دخترونه ی شبانه، فکرایی که حتی تو ذهنمم پنهانش میکردم حقیقت پیدا کرده.
قبل از شام خاله رو به ننه بلقیس گفت؛ خواهر امشب و با اجازت صبورا اینجا میمونه تا هروقت دلت خواست بعداز اونم عید نزدیکه، ما یه خانواده بودیم و هستیم هروقت تونستی دست و بالت و جمع کنی یه شب یه عروسی مختصری میگیریم تا خیالمون راحت شه...چی میگی خواهر موافقی؟.....
سه شعر کوتاه
از استاد #بهرام_بیضایی
با شما از زخمی سخن میگویم
برآمده از نیزههای نادانی
و ما همه قربانی آنیم
کسی دوستدار حقیقت نیست
همه دوستدار مصلحتاند
خرد تا به زنان میرسد،
نامش مکر میشود
و مکر تا به مردان میرسد
نام عقل میگیرد ..
درخواست توجه به زنان میرسد،
نامش حسادت میشود
و حسادت تا به مردان میرسد،
میشود غیرت ...
ما از عروسک کمتریم.
آنها مُرده بودند
و زندگی میکردند؛
ما زندگی میکنیم
و مُردهایم...
.
چنان دوست بدار
که دل از تپش بایستد
که هر نفس
مثل نخستین دمِ عاشقی باشد
چنان دوست بدار
که جان فقط
در گرمای چشمهای محبوب
یخِ سالها را آب کند
چنان دوست بدار
که برای یک دقیقه خوشبختی
بتوانی تمام زندگیات را بدهی
و با همهٔ طوفانها
باز هم امیدوار بمانی
و منتظر
که هر نگاه
مکاشفهای تازه باشد
هر بوسه
هدیهای الهی
که حتی لمسِ یک تار مو
آتشی در دل بیفروزد.
چنان دوست بدار
که هر آرزو
جان بگیرد و زندگی شود
و بیشمار باشد
و هر روز
مثل وردی مقدس
تکرار کنی
سپاس که هستی ...
#بوریس_پاسترناک
قدرت واقعی تو قلب انسانه؛
و هیچچیزی قویتر از ارادهی
یه آدم امیدوار نیست....
تو سوئیس قطارهایی هست که فقطЧитать полностью…
برای تماشا ساخته شدن! این قطارها
با پنجرههای پانورامیک برای دیدن کوه، دریاچه و روستاهاست...
هنر ایرانی، دوری سیمین زراندود، دوره ساسانی با نقش بز کوهی بر سر کوهی در حال چریدن گیاه، نگهداری در موزه هنرهای زیبای بوستون
گفت: بادهای زمستانی، برف میآورند و برف اگرچه سرد و استخوانسوز
اما نجات بخش است... برای رسیدن به بهار، باید مصیبتهای زمستان را تحمل کنی...
#نرگس_صرافیان_طوفان
#داستان_زندگی
#صبورا
#قسمت_چهارم
حرفی نزدم، مرتضی خودش رو بهم نزدیکتر کرد و گفت؛ دوس داری باهام زندگی کنی؟ به جان خودت که اگه الان بهم بگی نه ازت ناراحت نمیشم از نداشتنت ناراحت میشم اما از تو نه... دلم نمیخواد هیچوقت سختت بشه.. نترس نه فامیلی مون بهم میخوره و نه کسی ازت ناراحت میشه، خجالت نکش دخترخاله..
با صدای آرومی گفتم؛ با خاله صحبت کنین که بیاین خونمون..
مرتضی لبخندی به پهنای صورتش زد، دستش رو لابه لای موهای مشکیش کشید و گفت؛ ممنونم صبورا، بهت قول میدم خوشبختت کنم قول میدم...
صدای بسته شدن در مارو به خودمون آورد، نعمت از همون دم در کیفش رو انداخت تو حیاط و گفت؛ ناهار چی داریم صبورا؟ مردم از گشنگی...
هردو به حرفش خندیدیم، مرتضی گفت که میره تابا خاله بلقيس حرف بزنه..
بعداز رفتنش سر سفره ی نهار تکتم نیشگونی از پهلوم گرفت و گفت؛ چی میگفتین بهم که من نامحرم بودم ها؟ میگی یا برم همه رو کف دست ننه بزارم؟
بعد از نهار موقع شستن ظرف، داستان خواستگاری رو براش تعریف کردم و تکتم با چشمای ناباور به حرفام گوش میداد...
با دستای کفی دور حیاط میچرخی و دست میزد و جیغ میکشید از خوشحالی عروس شدن خواهرش...
از ذوق کردن تکتم، ذوق وصف ناپذیری تموم وجودم رو گرفته بود.
نعمت هم متوجه موضوع شده بود و به همراه تکتم خوشحالی میکرد.
تو روستای ما زود ازدواج کردن امری عادی بود.
بعد از رفتن نعمت، تا غروب به همراه تکتم خیال پردازی کردیم.. از دخترای روستا گفتیم و از لباس عروس شون..
تكتم گفت؛ میگم صبورا خیلی خوب که تو داری ازدواج میکنی، بعداز توهم نوبت منه..
با تعجب بهش نگاه کردم و با صدای بلند خندیدم...
ناباور گفتم؛ تکتم... دختر تو یازده سالته این حرفا چیه میزنی؟
تکتم اخم نامحسوسی کرد و گفت؛ خب مگه چیه؟ توام سیزده سالته همش دوسال ازم بزرگتری... مدرسه که نمیرم، نه خیاطی و نه کاری بلدم؟ بمونم خونه ور دل ننه چکار؟
با تموم شدن حرفش ننه بلقيس وارد خونه شد، بهش خسته نباشید گفتیم. امروز کمی زودتر برگشته بود.
رفتم سمتش، ظرف غذایی که از خونه کربلایی آورده بود و از دستش گرفتم و گفتم؛ امروز زود اومدی ننه؟
ننه همونجا روی ایوون دراز کشید و گفت آره خاله ات قراره بیاد جواب و بگیره ازمون کارام و زودتر رسیدم تموم کردم و اومدم... تکتم ننه یه چای برام بیار، گلوم خشک شده.
تکتم سری تکون داد و رفت تا براش چای بیاره.
ننه نگاهی بهم انداخت و گفت؛ خاله ات الانا میاد جوابت بله اس دختر؟ فکراتو کردی؟ از هیچی نترس، دوس نداشتی ام اتفاقی نمیفته.
سرم رو پایین انداختم و گفتم؛ سر ظهری مرتضی اومد..
ننه چشماشو ریز کرد و گفت؛ خب؟؟
ادامه دادم؛ اومده بود ببینه جوابم چیه..
ننه گفت؛ تو چی گفتی؟
سکوت کردم و حرفی نزدم. ننه اخم نامحسوسی کرد و گفت؛ خوبه والله ...! پس خالت برا چی میاد طفلکی، شما که حرفاتونو زدین.
گفتم؛ نه ننه ... فقط ازش پرسیدم که مبادا دلش به حالمون سوخته باشه که بخاد باهام ازدواج کنه...
ننه اینبار جدی تر گفت؛ دیگه این حرف و نزن صبورا... شاید فقیر باشیم اما شما سه تا مثل دسته گل میمونین، هیچیت کم نیس که بخاد دلش بسوزه.. درباره ی شرایط هم خودم باخاله ات حرف میزنم، جنگ اول به از صلح آخر...خودتو اذیت نکن دخترم، اگه ازمون کمتر نباشه وضع زندگیشون بیشترم نیست! خوبیش اینه که مرتضی پسر خوبیه و میشناسمش پیش چشم خودم بزرگ شده، خاله منورتم زن بدجنسی نیس که بخاد اذیتت کنه فردا روزی مادرشوهر بازی در بیاره برات..
تکتم با سینی چای اومد کنارمون نشست، ننه ادامه داد؛ صبورا تو دختر فهمیده ای هستی، الان خوب باید چشماتو باز کنی و تصمیم بگیری، بعداز ازدواج مجبوری بخاطر بچه هات چشمتو روی خیلی چیزا ببندی پس عاقلانه تموم حرفاتو بزن دخترم..
چشمی گفتم و به آسمون خیره شدم. چقدر زود باباقلی تنهامون گذاشت، هر دختری آرزو داره چنین روزایی پدرش ازش حمایت کنه و کنارش باشه......
صدای در زدن رو شنیدیم ننه گفت؛ تکتم برو در و باز کن خاله تون اومده برین داخل آشپزخونه تا صداتون نکردم نیاین..
بعد از سلام و احوالپرسی با خاله باهم رفتیم تو آشپزخونه، هردومون گوشه ای چمباته زده ساکت نشستیم و به حرفاشون گوش میکردیم.
خاله منور و ننه بعداز حرف زدن درباره کارهای خونه کربلایی و خوشبختی زن و بچهاش از بابت داشتن این چنین مرد بزرگی بالاسرشون، بحث رو کشیدن به خواستگاری...
خاله منور گفت؛ خواهر با صبورا حرف ث زدی؟
ننه گفت؛ آره، دیشب بهش گفتم، امروزم قبل اومدنت دوباره باهاش صحبت کردم..
خاله گفت؛ خب مزهی دهنش تلخ یا شیرین؟
ننه خندهای کرد و گفت؛ شیرین.. برعکس اون چیزی که فکرشو میکردم بی میل نبود!!
خاله با صدای بلند خداروشکر کرد و گفت؛
شکرگزاری در آینهی رنجِ دیگران
این جملهها را بارها شنیدهایم، آنقدر تکرار شدهاند که دیگر درنگی در آنها نمیکنیم: خداروشکر مثل فلانی فلج نیستی، مثل فلانی مریض نیستی، فقیر نیستی، بیکار نیستی، قرضدار نیستی و غیره. جملههایی که معمولاً با حس آرامش تمام میشوند و ما آن حس را شکرگزاری مینامیم. اما اگر لحظهای مکث کنیم و دقیقتر نگاه کنیم، پرسشی جدی پیش میآید: این آسودگی از کجا میآید و بر چه چیزی استوار است؟
البته این حسی است که من درگیر آن هستم، در اغلب موارد، این احساس نه از فهم عمیقِ داشتهها بلکه از مقایسه زاده میشود. حالِ ما خوب است، چون حالِ دیگری بدتر است. آرامش ما بهطور پنهان به وجود کسی وابسته میشود که پایینتر ایستاده است. اینجا شکرگزاری دیگر رابطهای صادقانه با نعمت نیست، تبدیل میشود به نوعی سنجش جایگاه، که بدون “دیگریِ رنجکشیده” معنایی ندارد. شادیای که بر رنج دیگری بنا شود، هرچند ناخودآگاه، برای من حامل یک مسئلهی اخلاقی است.
آنجاست که جملهی داستایوفسکی در جنایت و مکافات معنا پیدا میکند، آنجا که از کسانی بیزاری میجوید که با تماشای بدبختی دیگران، شکرگزار وضعیت خود میشوند. این نفرت از سر احساسات سطحی نیست بلکه داوریای فلسفی است. چنین انسانی نه در پی تعالی خویش است و نه در پی فهم جهان، او از رنج دیگری استفاده میکند تا کمبودهای درونی خود را پنهان کند، تنهایی، نارضایتی، یا ناتوانی در روبهرو شدن با حقیقت خویش. وقتی رنج دیگری ابزار آرامش من میشود، من ناخواسته دست به تحقیر میزنم، حتی اگر زبانم آراسته و نیتام به ظاهر خیرخواهانه باشد. این نوع شکرگزاری، تلاشی است برای فاصله گرفتن از حقیقتی نگرانکننده، اینکه آنچه دارم، نه نشانهی برتری اخلاقی من است و نه نتیجهی شایستگی مطلقم. سلامت، امنیت، کار و رفاه، وضعیتهایی شکنندهاند که تصادفی، موقتی و قابلِ زوالاند. هیچکدام ضمانت همیشگی ندارند.
برای من شکرگزاریِ اصیل از جایی دیگر آغاز میشود. نه از مقایسه بلکه از آگاهی. از فهم اینکه رنج، استثنا نیست، قاعدهی پنهان زندگی انسانی است. رنج دیگری بیگانه با ما نیست، فقط هنوز سهم ما نشده است. هر دردی که امروز در بدن، ذهن یا زندگی کسی دیگر میبینیم، بالقوه میتواند فردای ما باشد. نادیده گرفتن این حقیقت، به معنای چشمپوشی از پیوند انسانیمان است.
دیدن بدبختی دیگران و خوشحال شدن از اینکه “من جای او نیستم”، شاید تسکینی سریع و ارزان بدهد اما ما را انسانتر نمیکند. انسان زمانی رشد میکند که بهجای سبک شدن با سقوط دیگری، سنگین شود از فهم، مسئولیت و همدلی. شکرگزاری اگر به همدردی نرسد، تنها خودفریبیای است که لباس کلمات مقدس به تن کرده است.
در نهایت، انتخاب با ماست، یا آرامش خود را بر فاصله گرفتن از دردِ دیگران بنا کنیم، یا بر درک این حقیقت ساده و دشوار که رنج، میراث مشترک ماست و انسانبودن، یعنی ایستادن کنار آن، نه بالای آن.
زهرا ناظمی
#داستان_زندگی
#صبورا
#قسمت_نهم
لبخندی رو صورتم نشست. با صدای آرومی گفتم؛ به ازدواج که نه، اما تو خانواده اتون فکر کنم بیشتر از همه به تو فکر میکردم..
مرتضی خندید و گفت؛ ای شیطون، رو نمیکردی خاطر خواهم بودی....
هردو به حرفش خندیدیم...
ادامه داد؛ اما من خیلی بهت فکر میکردم، اون دوماه خدمتی که رفتم تموم فکر و ذکرم تو بودی، وقتی بخاطر کفیل بودن معاف شدم خیالم راحت شد که حداقل کنارت هستم و از اوضاع تون باخبرم.. صبورا بهت قول میدم مرهم زخمای دلت باشم، نمیگم برات قصر میسازم اما تا جایی که بتونم تموم تلاشم رو میکنم..
رو بهش گفتم؛ تموم فکرم پیش ننه و بچه هاست.. پیش نعمت، از کارش راضیه؟
مرتضی خندید و گفت؛ آره ... خیلی راضیه، اوستا هم دوسش داره، نگران نباش نمیزارم بهش سخت بگذره.
شب بخیری گفتم و خوابیدیم...
نزدیک سحر خواب بودم که با صدایی بیدارشدم...
مرتضی گفت؛ صبورا جان من میرم نونوایی، تو بخواب..
تو جام نشستم و گفتم؛ هروز انقد زود میری؟
مرتضی خندید و گفت؛ آره، باید در مغازه رو باز کنم و خمیر آماده کنم تا اوستا بیاد.
صدای ظرف از آشپزخونه میومد، خاله بیدار بود.
مرتضی گفت؛ من رفتم خداحافظ..
لبخندی زدم و گفتم؛ خداحافظ...
بعداز رفتنش نتونستم بخوابم. پا شدم رختخواب ها رو جمع کردم، بعداز شستن دست و صورت به آشپزخونه رفتم و گفتم؛ سلام خاله ،خاله با دیدنم گفت؛ عه ... بیدار شدی خاله، سلام.
نگاهی بهم انداخت و مکث کرد بعد گفت؛ صبورا جان من یه نیم ساعتی چرت میزنم ،پا شدم سماور و روشن کنم دخترم تو راحت باش.. من خوابم..
باشه ای گفتم و رفتم گوشهای پذیرایی و از پنجره به درختای تو حیاط که از سرما تموم برگاشون ریخته بود خیره شدم... دلم برای تکتم و نعمت تنگ شده بود... خنده دار بود با اینکه چندتا کوچه بیشتر باهاشون فاصله نداشتم...
خاله چرا خوابیده بود؟ حوصله ام سر رفته بود!
رفتم تو آشپزخونه و یه لیوان چای برای خودم ریختم. فکر کنم باید صبر میکردیم تا مرتضی با نون داغ بیاد تا صبحونه بخوریم....
خاله از اتاقش اومد بیرون نگاهی بهم انداخت، باهم تو پذیرایی نشستیم رو بهم گفت؛ دیشب خوب خوابیدی دخترم؟ اتاقتون گرم بود؟
سری تکون دادم و گفتم؛ آره خاله ممنون.
صدای در اومد و مرتضی با نون تو دستش وارد شد.
بلند شدم نون و از دستش گرفتم و بردم تو آشپزخونه. سفره پهن کردیم و کنارهم مشغول خوردن صبحونه شدیم.
بعد از خوردن نهار از مرتضی خواستم تا من و به خونه ببره.
ظرفها رو شسته بودم و کارا رو انجام داده بودم، خاله هی میومد و نمیزاشت کار انجام بدم.
بعداز خداحافظی از خاله باهم پیاده راهی شدیم. اولین بار بود تو محل باهم میرفتیم، هرکی مارو میدید بهمون تبریک میگفت...
مرتضی گفت؛ صبورا، کاش بیشتر میموندی، دوباره کی بیام دنبالت؟
لبخندی زدم و گفتم؛ نمیدونم!
مرتضی گفت؛ آخر هفتهها میام دنبالت بیا خونمون بمون خوبه؟
سری تکون دادم و گفتم؛ آره...
به خونه رسیدیم، در زدم، تکتم در و باز کرد.
موقع خداحافظی مرتضی گفت؛ خوب خواهرتو دیدی منو یادت رفتهها.... یکی طلبت...
با صورت سرخ شده ازش خداحافظی کردم و راهی شد....
نعمت رفته بود بازی و تکتم تنها مونده بود.
نشستیم و به اندازه ی یک هفته برای یک روز ندیدن مون حرف زدیم...
روزها همینطور میگذشت. سه تا جمعه رفته بودم خونه ی خاله منور.
نزدیک عید شده بود، ننه بلقیس زودتر از خونه کربلایی رجبعلی برگشت.
بعد از چای خوردن گفت؛ صبورا، کربلایی یه مقدار پول جدا از حقوق بهم داده برای کمک جهیزیه ات، با خاله ات حرف زدم، گفته که گاز و یخچال و فرش نخریم. در حدی که هر چقدر دلت میخاد فراهم کنیم کافیه، یه روز مرخصی میگیرم ازش باهم بریم شهر، تو دفتر بنویس چه چیزایی لازمه، باشه ننه؟
چشمی گفتم و زود دفتر نعمت و آوردم و با کمک ننه و تکتم چندتا از وسایل ضروری رو نوشتم.
به گفته ی ننه بلقیس بقیه اش بمونه تا وقتی داییها کمک کردن.
همون موقع صدای در زدن اومد. مرتضی بود، بعداز سلام رو به ننه گفت؛ خاله جان اومدم اجازه ی صبورا رو ازتون بگیرم فردا ببرمش بازار..
ننه خندید و گفت؛ خیر باشه پسرم، زن خودته اجازهاش دست توعه، برین خوش باشین..
با تعجب پرسیدم؛ بازار برا چی؟
مرتضی خندید و گفت؛ ببرمت یه دوری بزنیم، یه چیزی بخوریم، مثلا نامزدیم..
کمی نشست و درباره اینکه عروسی تو چه تاریخی باشه حرف زدیم و قرار براین شد بعداز تعطیلات عید یه تاریخی رو بنویسیم تا هوا از این سردی بیرون بیاد......
صبح بعداز رفتن ننه و نعمت، کارای خونه رو انجام دادم برای نهار آبگوشت گذاشتم و به تکتم سپردم حواسش باشه تا من بیام.
حدودا ساعت ده بود که مرتضی اومد دنبالم.
مانتو و شلوار سیاه رنگم رو پوشیدم، به همراه شال سبز رنگی باهم راه افتادیم.....
حس میکند با زنده بودنِ خود، راه را بر خود سَد کرده است، از سوی دیگر سَدِ راهِ خود شدن را دلیلِ زنده بودنِ خود میداند. استخوان پیشانیاش راهش را منحرف میکند و با کوبیدن بر پیشانیِ خود، پیشانیاش را خونآلود میکند، حس میکند در این جهان به اسارت گرفته شده است، دچارِ تنگیِ جاست، اندوه، ضعف، بیماری، توهمِ اسیران از درونش غلیان میکند، هیچ تسلایی تسلابخشِ خاطرِ او نیست، چرا که جز تسلا چیزی نیست، تسلایی ملایم و مایهی سردرد در برابر واقعیتِ بزرگِ اسارت، ولی اگر از او بپرسی خواستارِ چیست، نمیتواند جوابی بدهد، چرا که تصوری از آزادی ندارد و این یکی از محکمترین بَراهینِ اوست، برخی با اشاره به خورشید، فلاکت و بدبختی را انکار میکنند و او با اشاره به فلاکت و بدبختی، خورشید را انکار میکند...
"فرانتس_کافکا"
گفتا تو از کجایی کآشفته مینمایی
گفتم منم غریبی از شهر آشنایی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدایی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوشنوایی از باغ بینوایی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم به مِیپرستی جُستم ز خود رهایی
گفتا جوی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسایی
گفتا به دلربایی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربایی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نایی
گفتا چرا چو ذرّه با مهر عشق بازی
گفتم از آن که هستم سرگشتهای هوایی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سرّی بود خدایی
- خواجوی کرمانی
🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽
/channel/addlist/_-zdSGrZMIk0MWU0
تو به من خندیدی
و نمیدانستی
من به چه دلهره از باغچۀ همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پیِ من تند دوید
سیب را دستِ تو دید
غضبآلوده به من کرد نگاه
سیبِ دندانزده از دستِ تو افتاد به خاک
و تو رفتیّ و هنوز
سالها هست که در گوش من آرامآرام
خشخشِ گامِ تو تکرارکنان
میدهد آزارم
و من اندیشهکنان
غرق این پندارم
که چرا
خانۀ کوچک ما سیب نداشت؟
حمید_مصدق
۱) وقتی کسی بدرفتاری میکنه، اون رفتار
از «درونِ خودش» میاد، نه از ارزش یا لیاقت تو
این جملهی بودا یک اصل عمیقِ روانشناختی و معنوی را توضیح میدهد؛ چیزی که اگر واقعاً درک شود، میزان زیادی از دردهای احساسی ما کم میشود.
بودا میگه:
آدمی که آسیب دیده، زخمیه، ناآگاهه، یا ذهنش درگیر ترسهاشه… نمیتونه مهربانانه برخورد کنه.
مثل لیوانیه که داخلش زهر ریخته شده؛ هر چقدر هم تکونش بدی، ازش آب شیرین بیرون نمیاد.
یعنی اگر کسی:
تحقیرت کرد
بیاحترامی کرد
پشتت حرف زد
بیوفایی کرد
قضاوتت کرد
خشونت کلامی داشت
اینها «تعریف تو نیستند».
اینها «تعریفِ دردهای او هستند».
رفتار اون از زخمهاش بیرون میآد، نه از ارزش تو.
۲) آدمهای سالم نمیکُشند، نمیشکنند، نابود نمیکنند
بودا این را بهوضوح میگوید:
انسانی که ذهن سالم، قلب آرام و هویت قوی دارد، نیازی ندارد کسی را له کند.
آدمهای سالم:
از ارزش بقیه نمیترسند.
از شادی دیگران احساس تهدید نمیکنند.
برای احساس قدرت، دیگری را کوچک نمیکنند.
از کنترل، تحقیر یا بیمهری برای تثبیت خود استفاده نمیکنند.
پس اگر کسی تو را نابود کرد، کوچک کرد، یا شکاند
بیشتر از اینکه نشان بدهد «تو کم بودی»، نشان میدهد «او کمبود دارد».
۳) چرا ما رفتار دیگران را سریع «به خودمان ربط میدهیم»؟
چون:
ذهن انسان دنبال دلیل میگرده
چون ما از rejection میترسیم
چون ناخودآگاهمون از کودکی فکر میکنه «اگر کسی ازم ناراضی است، یعنی من بد هستم»
چون احساس ارزشمندیمون رو به دیگران وصل کردیم
اما حقیقت اینه:
آدمها با ما طوری رفتار میکنن که با «درون خودشون» درگیرن، نه با ما.
۴) نشانههای آدمِ ناسالم که رفتار بد نشان میدهد
اینها معمولاً ریشه در این موارد دارند:
زخمهای کودکی
اضطراب
ضعف شخصیت
حسادت
ترس از ترک شدن
عقدههای حل نشده
نیاز به احساس برتری
نبود آگاهی و بلوغ عاطفی
ناتوانی در مدیریت احساسات
وقتی کسی چنین وضعیت درونی دارد، هر کسی را که نزدیکش شود، زخمی میکند—چه تو باشی، چه هر آدم دیگر.
۵) معنای واقعی این جمله برای تو چیست؟
این جمله یک دعوت است.
دعوت به اینکه:
رفتار بد را شخصی نگیری
خودت را متهم نکنی
چرخهی سرزنش خودت را قطع کنی
قدرت خودت را پس بگیری
فهمی عمیقتر پیدا کنی: او ناسالم بود، تو مقصر نیستی
وقتی این را بفهمی، یه آزادی عجیب اتفاق میافتد:
وزن اشتباهی را که سالها داشتی میکشیدی، زمین میگذاری.
۶) یک مثال واقعی
اگر کسی دائم تو را نقد میکند، شکایت میکند، حسودی میکند، عصبی میشود یا تو را کوچک میکند…
شاید فکر کنی:
«من کافی نیستم… من اشتباه کردم… من مشکل دارم…»
اما حقیقت این است:
او دارد روایتِ درونی خودش را روی تو خالی میکند.
تو فقط آینهای هستی که حقیقت او را نشان دادهای—و او از دیدنش ترسیده.
.
عشق،
تصادفها را دوست دارد
سرنوشت
جداییها را
سالها
عبور را دوست دارند
انسان
جستوجوها را
گُلها
شکفتگی را دوست دارند
زمان
پژمردهگی را
دستها
پیوستگی را دوست دارند
راهها
گسستگی را
هر کسی تاوان گذشته را پس میدهد،
در یک دو راهی
اگر میخواهی آغاز کنی
زندگی تازهای را
سایهات را یدک بگذار پشت سرت
زندگی
تکرارها را دوست دارد
آغازِ دوباره را
پرندگان
شاخهها را دوست دارند
بالها
پرواز را ...
#موراتهان_مونگان
مارها شکارچیانی هستند که از راه حسگرهای حساس خود (مانند زبان دوشاخه، گیرندههای گرما و بویایی قوی) طعمهها را شناسایی و شکار میکنند. اما آنها هم مانند دیگر حیوانات، اولویت را به «بقا» میدهند، نه صرفاً به خوردن.
Читать полностью…
#داستان_زندگی
#صبورا
#قسمت_ششم
ننه با دیدنم خندید و گفت؛ چی شد صبورا از ذوقش سحرخیز شدی!
لبخندی زدم و گفتم؛ اضطراب دارم ننه، نمیدونم چرا عمو این ظلم و در حقمون کرد ... اما اگه سه جلد داشتم به مشکل بر نمیخوردیم..
ننه پیشونیمو بوسید و گفت؛ غصه نخور دخترم، خدا کریمه... امروز نمیرم برم سرکار، باید بریم خونه خاله ات برای نهار، توام یادت نره چیزی نخوری برای آزمایش..
چشمی گفتم و رفتم آماده شم.....
نیم ساعت بعد صدای در زدن اومد. در رو باز کردم مرتضی بود.
سلام کردم، با دیدنم لبخندی زد و گفت؛ سلام به روی ماهت صبورا جان آماده ای؟ گفتم؛ آره...
مرتضی با ننه بلقیس سلام و احوالپرسی کرد. ننه با دعای خیر بدرقه مون کرد.
نرگس اینبار به همراه شوهرش عباس آقا اومده بود.
راهی آزمایشگاه شدیم. بالاخره بعداز کلی استرس آزمایش دادیم.
عباس آقا با کلی زبون بازی جواب رو زودتر گرفت، جواب مثبت بود.
لحظه آخر دکتر آزمایشگاه صدامون کرد و گفت؛ آقای نیک نژاد یه لحظه لطفا..
با استرس خيره شدم بهش، دکتر اشاره کرد؛ عروس خانوم هم تشریف بیارن..
با قدم های لرزون به سمتش رفتم، یعنی چکار داشت؟
مرتضی گفت؛ بفرمایید آقای دکتر درخدمتم...
دکتر لبخندی زد و گفت؛ همراهتون گفتن که عجله دارین و نیازی به شرکت در کلاس زناشویی نیست این پک آموزشی خدمت شما، مطلب مهمتر اینکه خواستم حتما بهتون بگم این هست که حتما در آینده، زمانی که قصد بچه دار شدن داشتین، حتما حتما تاكيد میکنم حتما قبلش یک آزمایش ژنتیک بدین..
ترسیده پرسیدم؛ چرا آقای دکتر؟ مشکلی داشتیم؟
دکتر لبخندی زد و گفت؛ نه دخترم، امروز که خداروشکر مشکلی نبود، ما این مطلب رو به همه ی ازدواجهای فامیلی تاکید میکنیم، علل الخصوص ازدواج هایی مثل دخترعمو پسرعمو و دختر خاله پسرخاله. اصلا نترسید من به وظیفه ام عمل کردم، بالاخره جوان هستین و عاشق، باید قبل از عمل به فکر بود..
مرتضی خجالت زده تشکری کرد و راهی قهوه خونه شدیم برای خوردن صبحانه....
کمی از اضطرابم کم شده بود. بعد از صبحانه نرگس رو به مرتضی گفت؛ داداش، ما همینجا میشینیم برو برا صبورا به آبمیوه بگیر رنگ به روش نمونده..
قرار شد با نرگس بریم خونه ی ما تا لباسم رو عوض کنم و ساعت ده و نیم محضر باشیم.
وقتی پیاده شدیم نرگس گفت؛ صبورا جان، از خاله اجازه گرفتیم که رو صورتت مختصر آرایشی انجام بدم چون فرصت کمه نشد بریم آرایشگاه دوست داری؟
سری تکون دادم و گفتم: آره... راستی نرگس، یادمه قبلا آرایشگری انجام میدادی درسته؟
نرگس خندید و گفت؛ آره یه نیمچه آرایشگری بودم، بخاطر بچه ها گذاشتم کنار دیگه نتونستم، حالا بعداز مدتها رو تو تمرین میکنم..
هردو به حرفش خندیدیم. ننه و بچه ها رفته بودن خونه ی خاله منور، مرتضی هم رفته بود تا لباسش رو عوض کنه بیاد دنبالمون.
نرگس از تو کیفش نخ نازکی در آورد، ابرویی بالا انداخت و گفت؛ ببین خواهرشوهرت فکر همه جاش رو کرده..
با شروع کردن به بندانداختن صورتم حسابی دردم گرفته بود، اشک از چشام جاری شدن، سبزه رو بودم و پشمالو.
نرگس حسابی با آب و تاب از تغییر رنگ پوستم میگفت.....
نگاهی اجمالی به صورتم انداخت و گفت؛ صبورا یه خط کوچیک بالای ابروت میندازم منظم تر شه.
گفتم؛ ننه دوس نداره نرگس..
نرگس خندید و گفت؛ این خواهرا خیلی چیزا دوس ندارن دختر خاله، تو باید به فکر دل شوهرت باشی، نترس یه ردیف از زیرش برمیدارم معلوم نمیکنه..
بعد از تموم شدن کارش، صورتم رو شستم. از داخل آینه ی شکسته ی دیوار نگاهی به خودم انداختم... این من بودم.. صبورا مثل همیشه تو همین آینه ی شکستهی دیوار... اما اینبار کمی فرق کرده بودم .. کمی از غم چشمام کمتر شده بود!
رژ قرمز رنگم تنها آرایشم بود. مانتو و شلوار کرم رنگم رو تن کردم، روسری سفید و تمام..
مرتضی خیلی وقت بود تو حیاط منتظرمون بود... با دیدنم سرش رو بلند کرد، چشماش پر از ذوق و شوق خواستن بود و اینو هرکسی میتونست متوجه بشه.
نرگس خندید و گفت؛ ها چیه مرتضی ، میبینم خوشت اومده...
مرتضی به خودش اومد، لبخندی زد و گفت؛ دستت درد نکنه آبجی نشون دادی توام یه چیزایی بلدی... البته دختر خاله ام خودش قشنگ بوده...
نرگس هویی کشید و همه بهش خندیدیم.
راهی محضر شدیم وارد محضر شدیم. با دیدن دایی نورعلی و دایی کاظم خوشحال شدم، خیلی وقت بود ندیده بودمشون!
حاج آقا رو به بقیه گفت؛ جمع برادرا و خواهرا لطفا سکوت اختیار کنید، میخام خطبه رو جاری کنم. خب به میمنت و مبارکی انشالله..
بسم الله الرحمن الرحيم....
بالاخره بعداز کلی انتظار و اضطراب صیغه جاری شد، عمو قربان از طرف پدر خدابیامرز مرتضی پیشونیم رو بوسید و پلاک و زنجیری به عنوان هدیه بهمون داد.
.
«به کدامین سوی میروند مردگان وطن»
۱
وطنِ ما/
سرزمینیست مرثیهسرای وُ
میگسترد در میانهی گریستن وُ گریستن
سرزمینیست/
تمامِ شهرهایش،
کربلا!
۲
سرزمینیست بی وطن
کنون
شعر را کدامین جایگه است/
در میانهی حصار وُ حصار؟
پنداری
خودکشیست/
از شعر گفتن
در شهرهای نمک!
۳
سرزمینیست
نومیدانه
به جستجویِ جوازِ سفرند/
درختانش!
۴
به جستجویِ آن وطنم
که نمیآید هرگز وُ
در آرزوی آنم/
سکنی گزینم در زبانی بیحصار!
۵
سرزمینیست آنجا ترسد بر خویش/
از شعر وُ
از ماه/
به گاهِ شانهزدنِ گیسوانِ زنان
و ترسد بر امنیّت خویش/
از نامههای عاشقانه وُ
چشمانِ زنان!
.
نزار_قبانی
سفال و لعاب فیروزه ای
دوره سلجوقی، قرن ششم ه ق
کاشان
هرکجای ایران که دست می گذارم، درد می کند
#گروس_عبدالملکیان
#داستان_زندگی
#صبورا
#قسمت_پنجم
خب خواهر، من که از بخت بدم بعد از اینکه محمد خدابیامرز از بالای خونه افتاد و اون بلا سرش اومد تنها شدم و بجز تو و بچه هام تو این محل کسی رو ندارم، توام که خواهرمی بیچاره تر از من.. اون برادرشوهر خدا نشناست که بجای اینکه مرهم دردت بشه نمک رو زخمته...پس خودمون باید باهم بسازیم زندگی این بچه هارو. درسته دستمون خاليه اما خدا كريمه... دوست داری برای بله برون کسی رو دعوت بگیری؟
ننه گفت؛ والا عمه های ناتنیشون که مارو جزء فامیلشون حساب نمیکنن، منم که دستم خالیه نمیخام غریبه بیاد و فردا نقل شب نشینی هاشون بشیم من از طرف خانواده قلی خدابیامرز دعوتی ندارم..
خاله سری تکون داد و گفت؛ فرداشب میایم که صحبت های آخر و کنیم اگه خدا راضی بود برن برای آزمایش..
ننه گفت؛ با کربلایی حرف میزنم بخاطر نداشتن شناسنامه ببینم چه خاکی تو سرم بریزم..
خاله آهی کشید و گفت؛ ناراحت نباش خواهر خدا راضی باشه صبورا رو میبرم پیش خودم، کوله بار تو کمی سبک تر میشه. من برم خونه ببینم دیگه چکارا باید کنم.
بعداز رفتن خاله ، دوباره بخاطر نداشتن سه جلد تموم خوشحالیم بادهوا شد... قرار بر این شد که ننه با کربلایی رجبعلی صحبت کنه.
تمام روز من و تكتم مشغول شستن تیر و تختههای کهنه خونه بودیم. درسته که خاله غریبه نبود و همیشه خونمون بودن اما اینبار فرق داشت.
غروب ننه، بلقیس با دست پر برگشت کمی میوه از خونه ی کربلایی آورده بود، به همراه بقچه ای کوچیک از لباس.
تکتم با عجله به سمت بقچه رفت، ننه گفت؛ اینو کربلایی خانم داده برای صبورا، دخترم برو ببین اندازه اته؟
بقچه رو باز کردم، پیراهن آبی کاربنی رنگ با گلهای سفید بود، پوشیدمش خدا رو شکر اندازه ام بود.
ننه با دیدنم خوشحال شد و گفت؛ این پیراهن دختر کوچیکش بوده، گفته یکبار بیشتر نپوشیدش. مبارکت باشه دخترم.. انشالله سفید بخت بشی..
تکتم صورتم رو بوسید. نتونستم نگرانیم رو بروز ندم، گوشه ای نشستم و گفتم؛ اما ننه... بدون سه جلد که نمیشه..
ننه اخماشو توهم کشید و گفت؛ الهی خدا جوابش رو بده جبار خیر ندیده.. با کربلایی صحبت کردم بهتره فعلا صیغه محرمیت بخونیم تا خودش کمک کنه بریم شهر دنبال کارای شناسنامه ... نگران نباش دخترم..
بعداز شام مختصری که خوردیم، منتظر نشستیم تا اومدن خاله...
صدای در زدن که اومد ننه بلقیس در رو باز کرد، عمو قربان، عموی بزرگ مرتضی به همراه زنش، خاله، و مرتضی و پشت سرش عمه زری و شوهرش وارد شدن.
فکر میکردم امشب تنها بيان. من داخل آشپزخونه منتظر نشستم.
بعداز حال و احوال همیشگی، عمو قربان سر صحبت و باز کرد رو به جمع گفت؛ اول صلوات بفرستیم بر محمد و آل محمد..
همونطور که پوست گوشه ی ناخنم رو میکندم تو دلم صلواتی فرستادم.
ادامه داد؛ خدا رحمت کنه برادرم محمد و صاحب خونه شما مشتی قلی آقا رو.. با اجازتون همینطور که خودتون میدونین امشب اومدیم در مورد وصلت این دوتا جوون باهاتون حرف بزنیم، مرتضی که پسر شماست و از وضع سلامتش و مالیش با خبرين.. شاگرد نانواست و این خونه ای که از پدرش به ارث رسیده به همراه یک تکه زمین قسمت پایین روستا، تموم داراییشه که انشالله با همت و پشتکاری که من از برادرزاده ام سراغ دارم زندگیش رو میگذرونه، اومدیم دختر گلتون صبورا خانم رو به خانمی خونه خاله اش بگیریم. شما که راضی هستین انشالله؟
ننه بلقیس گفت؛ کی بهتراز خواهرزاده ام آقا عمو..
عمو قربان ادامه داد؛ خیلی هم عالی، اینطور که منور خانم گفتن؛ شناسنامه صبیه از بین رفته، از شنیدنش خیلی ناراحت شدم حالا بماند که چرا و به چه علت فعلا شرايط عقد دائم محیا نیست، صیغه ی محرمیت موقتی میخونیم تا گرفتن شناسنامه المثنى..
ننه گفت؛ هرچی که شما صلاح میدونین آقاعمو..
بعد از صحبت شوهر عمه زری برای تعداد مهریه قرار بر این شد که فعلا دو سکه مهریه صیغه به مدت چهار سال باشه، تا شناسنامه بگیریم.
بعداز صیغه هم باید با خاله منور زندگی میکردیم و ازش نگهداری میکردیم چون مرتضی تنها پسرش بود.
بعد از تمام شدن حرفها، خاله منور صدام کرد؛ صبورا دخترم برامون چای بیار..
شیرینی هایی که باخودشون آوردن رو تو ظرف چیدم، چای هارو آماده کردم و بعداز سر کردن چادرم، رو به تکتم گفتم؛ پشت سرم شیرینی هارو بیار..
اضطراب تموم وجودم رو گرفته بود. با صدای لرزونی رو به جمع گفتم؛ سلام..
همه با خوشرویی جوابم رو دادن. نگاه خیره ی مرتضی رو روی خودم حس میکردم.
بعداز پخش کردن چای، خاله از تو کیفش انگشتری طلا در آورد و بعداز بوسیدن پیشونیم و اجازه جمع، دستم کرد...
همگی دست زدن و تبریک گفتن، عمه زری چادری از بقچه در آورد و زن عمو قربان برام برش زد.
بعداز حرفهای معمول قرار شد دوروز بعد صیغه ی محرمیت جاری بشه.....
Somtimes we don't want to see the facts, we just want to see things in the way we want them to be.
بعضی اوقات ما نمیخوایم حقیقت را ببینیم، ما فقط می خواهیم همه چیز رو اونجوری که میخوایم باشه ببینیم.
🍃🦋
بگفت از دل شدی
عاشق بدینسان؟
بگفت از دل تو میگويی
من از جان
#نظامی