apjmn | Unsorted

Telegram-канал apjmn - عباس پژمان

3152

یادداشت‌ها و مقالاتی علمی به زبان ساده و روشن درباره‌ی مغز و تولیدات آن لینک اولین پست کانال ؛ https://t.me/apjmn/3 کانال مخصوص تئوری کوآنتوم به زبان ساده ؛ t.me/Quantum_by_Abbas_Pejman نوشته هایم در اینستاگرام ؛ Instagram.com/pejman_abbas

Subscribe to a channel

عباس پژمان

جان‌های زیبای هگل در شازده کوچولو

من فقط در خودم ظهور کردم- در بخش یادداشت‌های ترجمه‌ام از شازده کوچولو نشانه‌‌هایی را در آن داستان شرح داده‌ام که آشکارا می‌گویند آنتوان دوسنت‌اگزوپری شازده کوچولو را تحت تأثیر نادیای آندره برتون نوشته است. آندره برتون در سرتاسر عمرش وارستگی و آزادی مطلق در تفکر و تخیل را تبلیغ کرد. مخصوصاً برای نویسندگان و هنرمندان. خودش هم یک چنین شخصی بود. رها از هر تعلق مادی و معنوی و با تخیلی کاملاً آزاد. به‌خاطر همین بود که خود را شخص منحصربه‌فرد و تنهایی می‌دید. اما او وقتی سی سالش است یک روز تصادفاً دختری به نام نادیا را در خیابان می‌بیند. با هم به صحبت می‌نشینند. برتون می‌بیند این دختر انگار تجسم همان وارستگی ‌و آزادی مطلق در تفکر و تخیل است که او به تیلیغش برخاسته است. برایش مثل این بود که خود اوست که در قالب این دختر ظهور کرده است.

آنتوان دوسنت‌اگزوپری شازده کوچولو را در دوران اقامتش در آمریکا نوشت. در دورانی که آندره برتون هم در آمریکا ساکن شده بود. باری، راوی شازده‌کوچولوی او هم، که خلبان و در واقع خود اوست، خود را شخصی معرفی می‌کند که وارسته از دنیای دیگران است و از مدد تخیل نیرومندش چیزهایی می‌تواند ببیند که دیگران نمی‌توانند ببینند. بنابراین او هم خود را تنها و منحصربه‌فرد احساس می‌کند. آن‌وقت یک شب هواپیمایش نقص فنی پیدا می‌کند و او مجبور می‌شود در قلب صحرای کبیر فرود اضطراری ‌کند. خلاصه، شب را می‌خوابد و صبح که می‌شود ناگهان کودکی بر او «ظهور» می‌کند. واژه‌ای که خود سنت اگزوپری به کار برده apparition است، که معنی اصلی‌اش همان «ظهور» می‌شود. «این بود که مات مات آن ظهور را نگاه می‌کردم و چشم‌هایم از تعجب گرد شده بود.» شازده‌کوچولو کتابی است که کم‌تر کسی هست آن را نخوانده باشد! پس حتماً می‌دانید که شازده کوچولو هم چقدر موجود وارسته‌ای است و تخیل نیرومند و کاملاً آزادی دارد. باری، خلبان آن کتاب هم خودش را در شازده‌کوچولو می‌بیند. یا به قول هگل در قالب شازده کوچولو ظهور می‌کند.

اما نکته‌ای هم اینجا هست. نشانه‌های دیگری در خود کتاب شازده کوچولو و در شرح حال سنت اگزوپری هستند که آشکارا می‌گویند شازده کوچولو هم خود سنت اگزوپری است. او کودکیِ سنت اگزوپری است. بنابراین سنت اگزوپری در واقع خودش را در خودش پیدا می‌کند! مثل اینکه او مغرورتر از آندره برتون بوده است! چون که ظاهراً هیچ کس را پیدا نکرد که شبیه او باشد. این بود که فقط در خودش توانست ظهور کند. خودش را دوباره در تخیلش خلق کرد و در او ظهور کرد. عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

زندگی را بردار

زندگی را بردار، به جای آن منشورهای بی‌عمق؛ حتی اگر رنگ‌هایشان ناب‌تر باشند،
و به جای این ساعتِ همواره پنهان،
به جای این مرکب‌های هول‌انگیزِ شعلهٔ سرد،
به جای این سنگ‌های بیش از حد رسیده.
این قلب ضامن‌دار را بردار،
به جای آن برکهٔ زمزمه‌کن
و آن پارچهٔ سپیدی که در آنِ واحد هم در هوا می‌خواند هم بر زمین،
به جای آن دعای عقدی که پیشانی مرا با پوچیِ مطلق پیوند می‌دهد...

از شعر Plutôt la vie
آندره برتون
ترجمهٔ عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

یک چیزی مثل بالای نردبان رفتن و از آنجا افتادن
 
یک ماه پیش وقتی کتاب‌های رانترهٔ فرانسه آمدند، و جایزهٔ گنکور و دیگر جایزه‌های معتبر آن کشور فهرست‌های اولیهٔ کاندیداهای خود را منتشر کردند، چند روزی بیشتر طول نکشید که یکی از رمان‌های رانتره و نویسندهٔ آن واقعاً به پدیده تبدیل شدند! واقعاً پدیده شدند! این رمان را نویسندهٔ سیاهپوستی از مهاجران هائیتیایی کانادا نوشته است و اولین رمان اوست؛ اسمش تِلی‌سون اورِلیان و اسم رمانش «یا آن بود یا مردن» است. یا آن بود یا مردن علاوه بر فهرست اولیهٔ گنکور در فهرست چندین جایزهٔ دیگر هم آمده بود. حتی تا آنجا که من می‌دانم تا کنون در یکی دو تا از آن‌ها برنده هم شده است. مثلاً در جایزهٔ کتابفروشی مشهور فِنَک برندهٔ اول شناخته شده. از رمان‌هایی است که من خودم هم وقتی دو فصل اولش را خواندم تصمیم گرفتم آن را حتماً تا آخر بخوانم. فقط منتظر فرصت بودم بقیه‌اش را بخوانم.  واقعاً قوی به نظر می‌رسید. اما امروز خبر آمد که آکادمی گنکور، که جایزه‌اش بیش از یک قرن قدمت دارد و معتبرترین جایزهٔ ادبی فرانسه محسوب می‌شود، یا آن بود یا مردن را از فهرست کاندیداهایش خارج کرد! ظاهراً نشانه‌هایی پیدا کرده است که این رمان به کمک هوش مصنوعی نوشته شده!
 
فکر می‌کنم امروز نقطهٔ عطف مهمی در تاریخ رمان باشد! از این پس دیگر واقعاً سخت خواهد بود تشخیص دهی کدام رمان را انسان به تنهایی نوشته است و کدام یک  با شرکت او و هوش مصنوعی تولید شده!
 
دیگر اینکه خوب نیست کسانی که چندان چیزی بارشان نیست این‌قدر از «راه‌های مصنوعی» دنبال شهرت بدوند! شهرت‌های کاذب ماندگار نیستند، «بزرگان»! دیر یا زود بالأخره از بین می‌روند. گاهی حتی ممکن است صاحبشان را به روز تلی‌سون اورلیان بیندازند. خلاصه خیلی سعی نکنید بالا بنشینید و برای خودتان رزومه‌های قلابی و پرفروشی‌های ساختگی و شهرت‌های گوگوشی و از این چیزهای کاذب درست کنید. ممکن است یک روز شما هم به روز تلی‌سون اورلیان بیفتید.
 
قصد داشتم سلسله‌یادداشت‌هایی دربارهٔ شهرت‌های کاذب بنویسم. نمی‌دانم بنویسم یا نه. عباس پژمان

C’était_ça_ou_mourir
#جایزه_گنکور
#تلیسون_اورلیان
#یا_آن_یا_مردن
#عباس_پژمان

Читать полностью…

عباس پژمان

تقدیم به تابستانی که رفت
 
سپیده

سپیدهٔ تابستان را در آغوش کشیدم.

هنوز هیچ چیزی بر پیشانیِ قصرها نمی‌جنبید. آب‌ها مرده بودند. لشکرِ سایه‌‏ها جادهٔ جنگل را ترک نکرده بود. من نفس‌‏های زنده و گرم را بیدارکنان می‌‏رفتم. سنگ‌‏ها نگاه می‏‌کردند. بال‏‌ها بی‌صدا به هوا برمی‌‏خاستند.

نخستین اتفاق این شد که در کوره‌‏راهی که حالا دیگر مملو از درخشش‏‌های خُنَک و کمرنگ بود گُلی اسمش را به من گفت.

به آبشارِ سفیدی که موهایش را میانِ صنوبرها شانه می‌‏کرد خنده کردم: ایزدبانو را بر قله به‌جای آوردم.

آنگاه پرده‌‏ها را یک‌ یک بر داشتم.  دست‏‌افشان راه را در پیش گرفتم. در دشت، او را به خروس لو دادم.

در کلان شهر، او از میان برج‌‏های ناقوس و گنبدها می‌‏گریخت، و من، مثل گدایی که در باراندازهای مرمری دَوان است، به دنبالش می‌‏دویدم.

 بالای جاده، آنجا که به جنگلی از درخت‏‌های برگِ بو می‏‌رسد، او را پیچیده در جامه‏‌هایِ جمع‌‏کرده‌‏اش در آغوش کشیدم. اندکی قدِ بلندش را احساس کردم. سپیده و کودک در پای جنگل بر زمین افتادند.

بیدار که شدم ظهر بود.

آرتور رمبو
ترجمهٔ عباس پژمان
منبع: سلاوی
 
شرحی کوتاه- معجزهٔ شعرهای رمبو این است که حتی اگر معنی‌هایشان را هم نفهمی احساساتی را که او در آن‌ها باقی گذاشته است تجربه خواهی کرد. من خودم اول بار که این شعر را خواندم، تقریباً چیزی از معنایش نفهمیدم. اما یادم است سخت تحت تأثیرش قرار گرفتم! البته صحبت چهل سال پیش است! بعد که با سوررئالیسم و شعرهای او بیشتر آشنا شدم فهمیدم چه می‌گفته. در واقع صحبت از یک شبِ بدخوابی در تابستان است. تا دم‌دمای سپیده خوابش نمی‌برد. آن وقت تا سپیده می‌آید خوابش می‌برد. و تا ظهر می‌خوابد. آن که می‌گوید او را به خروس لو دادم، در واقع دیده است دارد سپیده می‌شود و در این هنگام خروس هم شروع به خواندن کرده. اما برایش مثل این بوده است که او به خروس گفته سپیده آمد، و خروس شروع به خواندن کرده است. در طی بی‌خوابی‌اش خیال‌های اروتیک هم از سرش می‌گذشته‌اند. اما همهٔ این‌ها با تکنیک جابه‌جایی به تصویرهایی مثل آبشار و غیره تبدیل می‌شوند. حتی آخرین فکر پیش از خواب‌‌‌افتادنش هم اروتیک بوده است. «او را پیچیده در جامه‏‌هایِ جمع‌‏کرده‌‏اش در آغوش کشیدم»، آشکار است که خیال یک دختر و سپیدهٔ تابستان با تکنیکی به نام ادغام یکی شده‌اند. جامه‌های جمع‌کرده، تصویری از تاریکی شب است، که وقتی سپیده شد مثل این است که از همه جا جمع می‌شوند. رمبو آن‌ها را مثل جامه‌های سپیده دیده است. «اندکی از قد بلندش را احساس کردم»، یعنی فقط لحظه‌هایی از سپیده را بیدار بودم؛ بعد دیگر خوابم برد. رمبو تقریباً کودک بود که شعرهایش را سرود.  آن کودک که می‌گوید با سپیده در پای جنگل بر زمین افتادند در واقع خودش است. عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

به شهنامه هم حملهٔ حیدری؟

دکتر سینا جهاندیده مطلبی در کانال تلگرامی‌اش دربارهٔ شاهنامه نوشته بود که وقتی آن را خواندم یاد احمد شاملو و «حملهٔ حیدری»‌اش به شاهنامه افتادم. دکتر جهاندیده نوشته بود: «به گزارش یکی از ناشران و کتاب‌فروشی‌های شناخته‌شده، پرفروش‌ترین کتاب در کتاب‌فروشی‌های تهران طی چند ماه اخیر شاهنامه‌ی فردوسی بوده است. کسانی که استطاعت مالی بیشتری داشته‌اند، تصحیح چندجلدی جلال خالقی‌مطلق را خریده‌اند و کسانی که درآمد کمتری داشته‌اند، به شاهنامه‌ی یک‌جلدیِ چاپ مسکو بسنده کرده‌اند...»

وقتی این را خواندم با خودم گفتم اگر شاملو الآن زنده بود چه احساسی دربارهٔ این اتفاق یا پدیده به او دست می‌داد. خوب نیست آدم کتابی را صرفاً به دلایل سیاسی یا اغراض شخصی بکوید! مخصوصاً که اگر قبلاً هم یکی از بزرگ‌ترین تعریف‌ها را از هنر خالق آن کتاب کرده باشد. شاملو قبلاً در یکی از مجله‌ها از هنر فردوسی در شاهنامه تعریف کرده بود. نمی‌دانم آن مقاله هم در این مجموعهٔ تازه چاپ شدهٔ مقاله‌های او هست یا نه. اما واقعاً او یک زمانی از هنر فردوسی ستایش کرده بود. بعداً در واقع جوگیر شد و آن «حملهٔ حیدری» را به شهنامه کرد.

و اما «به شهنامه هم حملهٔ حیدری». این مصرع از اخوان ثالث است. یادم است این را در یکی از نوشته‌هایش خوانده بودم. البته دربارهٔ شاملو نگفته بود. حملهٔ حیدری در واقع منظومه‌ای از چند تا شعر حماسی است که چند تا شاعر شیعهٔ عهد صفویه و قاجار آن‌ها را به تقلید از شاهنامه دربارهٔ ‌رشادت‌های علی سروده‌اند. اسمش هم به این خاطر حملهٔ حیدری است که حیدر در واقع اسم جنگی امام اول شیعیان است. حیدر یعنی شیر، و پیروانش این اسم را به او داده‌اند. اخوان در مصراع «به شهنامه هم حملهٔ حیدری» به آن منظومهٔ حملهٔ حیدری اشاره می‌کند، و خود آن منظومه را هم حمله‌ای به شاهنامه می‌دادند. جالب است که اسم پدر بزرگوار احمد شاملو هم حیدر بود؛ سرهنگ حیدر شاملو. عباس پژمان

@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

امسال هم رمان‌های رانتره آمدند. من هم یک دو هفته‌ای است هر وقت فرصتی پیدا می‌کنم شروع به خواندن بعضی از آن‌ها می‌کنم. یکی از آن‌ها را چند روز پیش خواندم تمام شد. چند تای دیگر را هم از هر کدام یک دو فصل خوانده‌ام. عجول که باشی معمولاً این مکافات را داری! دلت می‌خواهد همهٔ کتاب‌های جدید را با هم بخوانی. خلاصه، زمانی بود که فرانسوی‌ها دیگر هیچ اهمیتی به داستان‌گویی در رمان‌هایشان نمی‌دادند. همه‌اش در حال سبک‌پردازی، تولید تکنیک، خلق صدای جدید و لحن خاص و این چیزها بودند. اما به نظر می‌رسد کم‌کم دارند دوباره داستان را به رمان برمی‌گردانند. عباس پژمان ۲۸ شهریور ۱۴۰۵

شرح تصویر: عکسی از نویسندگانی که امسال رمان‌هایشان رانترهٔ انتشارات گالیمار را تشکیل می‌دهند. عکس ظاهراً در انتشارات گالیمار گرفته شده است.
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

داستان را با زبان نوشتار باید نوشت یا گفتار
 
۲- نقش پنهان

زبان نوشتار برای این اختراع شد تا بتواند فکرها و ایده‌ها را به شکل تقریباً تغییر ناپذیری ماندگار کند. برای این کار لازم بود برای هر واژه‌ای تلفظ واحدی انتخاب شود و این تلفظ با یک تصویر یا شکل مشخصی نشان داده شود. همچنان که می‌دانیم واژه‌ها در زبان گفتار تلفظ چندان مشخصی ندارند. اما در زبان نوشتار تلفظ و شکل مشخصی پیدا می‌کنند. خلاصه زبان نوشتار برای این بود که به وجود آمد. اما خودبه‌خود چیزی از هنر را هم در خودش داشت. برگردیم یک بار دیگر حرف ژوزه ساراماگو را بخوانیم. « هنر یعنی روایت واقعیتی موجود با خلق واقعیتی دیگر.» زبان نوشتار در واقع روایتی است که «خلق می‌شود» تا واقعیتی موجود را، که همان زبان گفتار است «به شکل دیگری» روایت کند. در واقع مسئله خیلی جالب‌تر و عمیق‌تر از این حرف‌ها هست. این چیزی که ساراماگو می‌گوید، و پیش از او خیلی‌های دیگر هم گفته‌اند، ریشه در ساختار شناختی مغز دارد! وقتی زبان گفتار به زبان نوشتار تبدیل می‌شود، در واقع تغییری اتفاق می‌فتد. در واقع استعارهٔ زبان گفتاری می‌شود. چون هم دو چیز مختلف هستند، هم شباهت مهمی با هم دارند. استعاره هم از تغییراتی است که صدها هزار سال پیش  ساختار شناختی مغز را به وجود آوردند. برای همین است که مغز آن را زیبا می‌بیند. همهٔ این‌جور تغییرها را، که تعدادشان تقریباً ده تاست، در کتاب دوم از مجموعهٔ «مغز وقتی رازهایش را آشکار می‌کند» شرح داده‌ام.»
 
 کسانی که در داستان‌ها و رمان‌هایشان به جای زبان نوشتار از زبان گفتار استفاده می‌کنند، در واقع  یکی از نقش‌های مهم زبان را از آن می‌گیرند و داستان را از یک استعارهٔ خاص محروم می‌کنند. حتی در شکل افراطی‌اش چیزی از تقلیدی را هم وارد داستان می‌کنند [در پست بعدی شرح خواهم داد]. واقعیت های داستان باید با واقعیت‌های زندگی فرق داشته باشند تا برای مغز زیبا باشند. زبان گفتار  هم در واقع یکی از واقعیت های زندگی است، آن را نباید عیناً وارد داستان کرد.  و اما به آن دسته از مترجم‌ها چه باید گفت که زبان نوشتاری نویسندگان بزرگ را در فارسی به زبان گفتار تبدیل می‌کنند!  «کمپین»ی که با امثال شاملو و دریابندری راه افتاد و اکنون دارد شدت هم می‌گیرد. عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

دلم برایش تنگ می‌شود

مرگ‌های بسیاری دیده‌ام. در بیمارستان‌ها. در جبهه‌های جنگ. مرگ وابستگان،‌ آشنایان، ظالمان، مظلومان، مرگ قهرمان‌ها، شخصیت‌های داستانی ... اما معنی مرگ را آن چنان که در یک خواب فهمیدم با هیچ مرگی نفهمیده بودم.

بیست ماه بعد از مرگ پدرم بود که یک شب او به خوابم آمد. در حیاط خانه‌مان که از او مانده است باغچهٔ کوچکی  درست کرده بودم.  یک درخت گردو با چند بوتۀ مو در حیاط بودند. وسط آن‌ها چند تا کرت کوچک درست کرده بودم. آن وقت او در شب ۸ خرداد ۱۳۹۶ به خوابم آمد. مکان صحنه همان باغچه‌مان بود. اما از کنار باغچه جاده‌ای می‌گذشت که تقریباً بالای سرم بود. او با دو مرد دیگر آمد تا  از آنجا رد شود. آن دو مرد دوستانش بودند، اما من نمی‌شناختمشان. کت‌شلوار و پالتویی پوشیده بود و کلاه شاپویی به سر داشت. چند لحظه‌ای با دوستانش بالای سرم ایستادند و او با من حرف زد. نمی‌دانم چه حرف‌هایی بودند که به هم گفتیم. اما حرفی که در لحظۀ رفتن گفت یادم ماند. این حرفش را به دوستانش گفت و راجع به من بود. گفت: دلم برایش تنگ می‌شود.

در عمرم کم‌تر جمله‌ای شنیده‌ام که آن‌قدر دلتنگم کرده باشد، و آن‌قدر معنی مرگ دهد! یکی از شگردهای اصلی خواب‌ها اغراق است. شاید به خاطر این بود که آن جمله آن‌قدر دلتنگم کرد. حتی هنوز هم هر وقت به یادم می‌آید سخت احساس دلتنگی می‌کنم. از وقتی که آن خواب را دیده‌ام، و آن جمله را از او در آن خواب شنیده‌ام،‌ انگار مرگ هم برایم چیزی مثل آن جمله شده است. عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

دوزخ، دیگرانند

«دروزخ، دیگرانند»، سخن مشهور سارتر در نمایشنامهٔ Huis Clos یا «بدون راه فرار» اوست. این به نظر من درست‌ترین و عمیق‌ترین سخنی است که او گفته است.

قدرت تخیل به انسان این امکان را می‌دهد تا تصویر دلخواهی از خودش در ذهنش بسازد. خود را تبدیل به شخصی کند که دوست دارد باشد. شخصی که تنش‌های کم‌تری با دنیا دارد. می‌تواند هر نوع آزادی برای خودش داشته باشد. هر جور دلش خواست عمل کند، انتخاب کند، زندگی کند. اما تا نگاه  شخصی دیگر به او بیفتد فوراً احساس خواهد کرد این اما او را آن‌طور نخواهد دید که او خودش دوست دارد باشد. با خودش خواهد گفت این دیگر حتماُ من را همان‌طور خواهد دید که هستم. حتی ممکن است من را بدتر از آنچه هستم ببیند. همچنان‌که در واقعیت هم زیاد اتفاق می‌افتد. در واقع کم نیستند نگاه‌هایی که ما را بدتر از آنچه هستیم می‌بینند. این است که نگاه‌های دیگران در واقع شکنجه‌ای در ذات خود برایمان دارند. این‌ها انگار همان چیزی هستند که آن را دوزخ می‌گوییم. ژان پل سارتر در نمایشنامه‌اش چنین جهنمی را برای سه تا مُرده می‌سازد. آن‌ها را به جای اینکه به جهنم ادیان بفرستد در اتاقی قرار می‌دهد که درش برای همیشه بسته است و آن‌ها محکوم‌اند تا ابد آنجا در معرض نگاه‌های همدیگر باشند. تا ابد همدیگر را قضاوت کنند.

آرتور رمبو زودتر از سارتر این دوزخ را شناخته بود. « واقعاً دوزخی بود زندگانی‌‏ام. همان دوزخ کهن که پسر آدم درهایش را گشود.» عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

ماه و شش‌پنی

ماه و شش‌پنی یعنی چه؟ ماه و شش‌پنی که اصل انگلیسی‌اش The Moon and Sixpence است، در واقع اصطلاح نیست. ظاهراً هفته‌نامهٔ تایمز معرفی‌ای برای رمان «از اسارت‌های انسانی» موآم می‌نویسد که چنین جمله‌ای در آن بوده:

Like so many young men he [Philip] was so busy yearning for the moon that he never saw the sixpence at his feet.

فیلیپ هم، مثل بسیاری از مردان جوان،  چنان سودای ماهی در سر داشت که هیچ وقت نتوانست سکهٔ شش‌پنی را که زیر پایش افتاده بود ببیند.

بعداً که موآم رمانی دربارهٔ نقاش قرن نوزدهٔ فرانسه پل گوگن نوشت، اسم رمانش را ماه و شش‌پنی گذاشت. ظاهراً توضیحی هم دربارهٔ آن نوشته بود که قرار بود در کتاب چاپ شود، اما نشد! شاید هم خودش از چاپش پشیمان شد. شاید باخودش گفت بهتر است بگذارد خود خواننده‌ها معنی‌اش را استنباط کنند. آخر پل گوگن هم، مخصوصاً در رمان موآم، از همان اشخاصی است که سودای ماه در سر دارند. این بود که هیچ دشتی از زندگی نکرد! اصلاً طوری شد که آخر سر زندگی را حتی ول کرد! در اواخر عمرش رفت در جزیرهٔ دورافتاده‌ای در اقیانوس آرام در تنهایی و تنگدستی درگذشت. عباس پژمان

@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

پزشکان وقتی که می‌نویسند

تعدادی از بزرگ‌ترین نویسندگان و شاعرانِ دنیا پزشک بوده‌اند. یکی از آن‌ها آنتون چخوفِ روسی بود، که در قرنِ نوزدهم می‌زیست. چخوف در طیِ عمرِ کوتاهِ خود، که ۴۴ سال بیشتر نبود، هم طبابت می‌کرد هم می ‌نوشت. او صدها داستانِ کوتاه و بیش از بیست نمایشنامه نوشت که بسیاری از آن‌ها به راستی از شاهکارهایِ ژانر خود هستند. نویسندۀ دیگری که پزشک بود آرتور کانُن دویْلِ انگلیسی و خالق شِرلوک هُلْمزْ بود. دویْل در نیمۀ دومِ قرنِ نوزدهم و نیمۀ اولِ قرن بیستم می‌زیست. آن وقت چندتا از غول‌هایِ ادبی که پزشک بودند در قرن بیستم ظهور کردند. یکی از این‌ها جیمز جویْس است که چنان ادبیات و دنیایِ رمان را زیر و رو کرد که حالا دیگر کلِ ادبیات دنیا را به دو دورۀ قبل از جویس و بعد از جویس تقسیم می‌کنند. او رمانی دارد به نام فینِگانْز وِیْک که البته چون با سبکِ خاصی نوشته شده است خواندنش خیلی سخت است، و ترجمه اش حتی شاید غیر ممکن باشد. جویس در این کتاب خواسته است کتابِ مقدسِ دنیایِ رمان یا کتاب مقدس خودش را بنویسد. برای همین است که اشاره‌ها و تلمیحاتِ زیادی به تمام کتاب‌های مقدس دنیا هم در آن هست. اشارات و نقل قول‌های قرآنی‌اش ظاهراً یک صد و چهارده مورد است. حتی یکی از ابیاتِ شاهنامه هم در آن هست. جویس طبابت را رها کرده بود و فقط می‌نوشت. یکی دیگر از غول‌های ادبیِ قرن بیستم، که تا آخرِ عمرش طبابت هم می‌کرد، لوئی-فردینان سلینِ فرانسوی است. او خالق رمانِ سفر به انتهای شب است، که بدون شک یکی از بزرگ‌ترین رمان‌های دنیاست. سلین که طرفدارِ هیتلر هم بود، بعد از جنگ جهانیِ دوم چندین سال در زندانِ متفقین به سر برد. نثرِ بسیار زیبا و در عین حال بسیار تند و گزنده‌ای دارد. به‌خاطرِ همین است که دشمنانِ بسیاری در میان نویسندگان و روشنفکران فرانسوی داشت. یکی دیگر از این نوع فرانسوی‌ها هم آندره برتون است، که بنیانگذارِ مکتبِ سوررئالیسم و رهبرِ جنبشِ آن بود.  او هم درس پزشکی خوانده بود. اما طبابت چندانی نکرد. برُتون دانشجوی پرفسور بابَنْسْکیِ مشهور بوده است. بابَنْسْکی آیندۀ درخشانی برای او در دنیایِ طب پیش‌بینی کرده بود. با این حال طب را اصلاً رها کرد و نویسندگی و شاعری را انتخاب کرد. او خالقِ رمانِ مشهورِ نادیا است، که من آن را ترجمه کرده ام. در ایرانِ خودمان هم کم نبوده‌اند نویسندگان و شاعرانی که پزشک بوده‌اند.

از برکت وجود فضای مجازی گاهی با بعضی از این نوع پزشک‌ها می‌توانم آشنا شوم. پزشکانی که هرچند معلوم است وقت چندانی برای نوشتن ندارند، اما همان یادداشت‌های عجولانه‌ای که گاهی می‌نویسند، یا شعرهایی که می‌گویند، یا حتی علاقه‌ای که به شعر و داستان دارند، نشان از این دارد که اگر بنویسند یا شعر بگویند، نویسنده و شاعر خوبی هستند.

عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

زیبایی و مخصوصاً ابرها را دوست دارم

آلبر کامو رمان بیگانه‌اش را از روی یکی از شعرهای شارل بودلر نوشت! اسم شعر هم بیگانه بود. بیگانه در واقع اسم شعر بودلر بود که کامو آن را هم روی رمانش گذاشت. شعر بودلر این است:

_بگو چه کس را بیشتر دوست داری، ای مرد مرموز! پدر، مادر، خواهر، برادر؟ کدام را؟
_ من نه پدر دارم، نه مادر، نه خواهر، نه برادر.
_ دوستانت را؟
_ کلمه‌ای به کار می‌بری که تا امروز معنی‌اش را ندانسته‌ام.
_ میهنت را؟
_ اصلاً نمی‌دانم در کدام اقلیم واقع شده است.
_ زیبایی را؟
_ این را با کمال میل حاضرم دوست بدارم، این الاهه و نامیرا را.
_ طلا را چی؟
_ متنفرم ازش. کلاً نفرت دارم بندهٔ چیزی شوم.
_ پس چه شد ای بیگانهٔ ورای خلق؟ تو چه دوست داری؟
_ ابرها را دوست دارم، ابرهایی که می‌گذرند، آن‌ها، آنجا... آن شگفت ابرها را دوست دارم.

بودلر از مردی می‌گوید که تمام آن چیزهایی که هر کدامشان از معناهای اصلی زندگی هر کس هستند برای او بی‌معنی شده‌اند؛ پدر، مادر، خواهر برادر، همچنین میهن. اینکه می‌گوید نه پدر دارم، نه مادر، نه خواهر، نه برادر، منظورش همین است. یعنی این‌ها برای من آن معنی را ندارند که برای دیگران دارند. اما دو چیز هست که هنوز برایش معنی دارند: زیبایی و وارستگی. در مورد زیبایی می‌گوید این را حاضر است دوست بدارد. می‌گوید این نامیراست. یعنی این هیچ وقت برایش نخواهد مرد؛ یا این برایش نمرده است، بی‌معنی نشده است. اما وارستگی را از زیبایی هم بالاتر می‌گذارد. می‌گوید آن را دوست دارد. و به صورت ابرهایی تصویرش می‌کند که رها از هر تعلقی دارند از آن بالاها می‌گذرند.

_ پس چه شد ای بیگانهٔ ورای خلق؟ تو چه دوست داری؟
_ ابرها را دوست دارم، ابرهایی که می‌گذرند، آن‌‏ها، آنجا... آن شگفت ابرها را دوست دارم.

کل رمان کامو در واقع تصویری از این وارستگی است، که برای شخصیت اصلی رمان که اسمش مورسو است، اتفاق افتاده است. روایتش هم با شرح بی‌معنی شدن مرگ مادر برای مورسو آغاز می‌شود، تا در آخر به مذهب می‌رسد. در شبی که قرار است در صبحش مورسو اعدام شود، کشیش برای چندمین بار به دیدنش می‌آید تا بلکه ایمانش را نجات دهد. در ضمن این گفت‌وگوست که معلوم می‌شود راوی زیبایی را همچنان می‌تواند دوست بدارد. و زیبایی در این صحنه در تاری از موهای زن تصویر می‌شود:

[کشیش] پرسید چرا من او را «آقا» صدا می‌کنم . چرا «پدر» صدا نمی‌کنم. پاک از کوره دررفتم. گفتم برای این که پدرِ من نیست. حتی طرفِ من هم نیست. طرفِ آن بقیه است.

دستش را بر شانه‌ام گذاشت و گفت: «نه، فرزندم. من طرفِ تو هستم. اما تو نمی‌بینی. چون دلت کور است. برایت دعا می‌کنم.»

آن وقت، نمی‌دانم چرا، چیزی در درونم ترکید. با تمامِ نیرو فریاد زدم. فحش دادم. گفتم لازم نکرده برایم دعا کند. یقۀ ردایش را چسبیدم و در فورانی از خشم و شادی هر چه در دلم بود و در گلویم گیر کرده بود بیرون ریختم. چه مطمئن بود از هر چیزی که می‌گفت! در حالی که هیچ چیزی در این اطمینانش نبود که به یک مویِ زن بیرزد.

عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

زیبایی تا تنت را نلرزاند زیبایی نیست

آندره برتون:
«قبلاً دو یا سه بار اینجا دیده بودمش. هر بار هم یک لرزش وصف‌ناپذیر آمدنش را اعلام می‌کرد، که از هر جفت شانه به جفت بعدی منتقل می‌شد تا از درِ کافه به شانه‌های من می‌رسید. این لرزش برای من، چه خود زندگی آن را ایجاد کند چه هنر، همیشه نشان از حضور زیبایی داشته است.»

برتون این را در کتاب عشق دیوانه L'amour fou دربارهٔ همسرش ژاکلین لامبا می‌گوید. او قبلاً دربارهٔ زیبایی سوزان موزار هم این را گفته بود. او رمان نادیا را، که فصل سومش دربارهٔ همین سوزان موزار است، با چنین جمله‌ای تمام کرد: زیبایی متشنج خواهد بود یا وجود نخواهد داشت. برتون نادیا را ده سال پیش از عشق دیوانه نوشته بود. و اما این زیبایی متشنج، یا زیبایی لرزان، در واقع در رد یکی از سخنان شارل بودلر دربارهٔ زیبایی هم بود. بودلر در هفدهمین شعر گل‌های درد زیبایی را چیزی مثل رویا یا خوابی تصویر می‌کند که از جنس سنگ است؛ یا مثل رویایی که سنگ آن را می‌بیند:

من زیبایم، ای میرندگان!
مثل خوابِ سنگ هستم...
نفرت دارم از حرکت که خط‌ها را ایجاد می‌کند.

تشبیه زیبایی به سنگ، یا به رویای سنگ، ظاهراً  به این خاطر است که زیبایی هم مثل سنگ می‌تواند زخم‌هایی به انسان بزند. گذشته، از این، انسان فانی است، اما سنگ در مقایسه با انسان می‌تواند جاودانی به حساب بیاید. اما برتون فقط آن مفهوم بی‌حرکت بودنی که در سنگ هست مورد نظرش است.

[توضیح- اسم کتاب برتون، عشق دیوانه، «صنعت تشخیص» در خود دارد. دیوانه در واقع صفت عشق است‌. عشق، در اسم آن کتاب، نقش یک موجود زنده را بازی می‌کند که دیوانه هم هست.]

@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

۲- بیا با من بازی کن، خیلی غمگینم
 
تکنیک دوم خواب‌ها تکنیک ادغام است. در این تکنیک دو یا چند چیز در یک تصویر مشترک نشان داده می‌شوند. بنابراین ادغام در واقع عکس آن ترانسپوزیسیونی است که  یک چیز را در قالب چند چیز ظاهر می‌کرد. به نظر می‌رسد گُلِ شازده کوچولو هم ادغام باشد؛ یعنی اینکه تصویری از دو یا حتی چند زن باشد! آخر آنتوان دو سنت اگزوپری هم مثل بعضی از نوابغ دیگر عشق‌های رمانتیک متعددی را تجربه کرد.
 
وقتی شازده کوچولو چاپ شد، دوستان و اطرافیان سنت اگزوپری فوراً اشخاص و اتفاقاتی از زندگی او و بعضی اطرافیانش را شناسایی کردند که با تغییر شکل‌هایی به این کتاب انتقال پیدا کرده بودند. مثلاً همان سیلویا همیلتون، که علاوه براینکه برای نقاشی‌های روباه مدل می‌شد، یکی از تکیه کلام‌هایش هم از زبان روباه گفته می‌شود: «آدم تا با دل نبیند خوب نمی‌بیند.» یا خود سنت اگزوپری، که شناسایی‌اش در قالب راوی و شازده کوچولو کار سختی برای دوستانش نبود. حتی مثلاً آن گنجی که خلبان صحبتی ازش می‌کند از واقعیت به این کتاب منتقل شده بود. گویا خانوادهٔ سنت اگزوپری اعتقاد داشتند در یکی از خانه‌های قدیمی‌شان گنجی هست که از اجدادشان باقی مانده. و خیلی چیزهای دیگر.
 
اما در مورد گل اختلاف نظرهایی بروز کرد. بعضی کانتکست‌ها می‌گفتند گل باید کونسوئلو باشد. کونسوئلو همسر آنتوان دو سنت اگزوپری بود. حتی یک بار یکی از دوستانشان از آنتوان پرسید گلِ شازده کوچولو کونسوئلو است دیگر؟ آنتوان گفت: بله. اما مسئله اینجاست که چنان سؤالی، حتی اگر جواب واقعی‌اش «نه» باشد، معمولاً باز هم با «بله» جواب داده می‌شود. البته آنتوان در یکی از نامه‌هایش هم دوباره اشاراتی به کونسوئلو بودن آن گل کرده است. اما همچنان که گفتم کانتکست‌هایی هست که نمی‌گذارند این گل فقط کونسوئلو باشد. مثلاً همان شروع آشنایی شازده با روباه را بخوانید:
 
صدا گفت: «من اینجا هستم. زیر درخت سیب.»
شازده کوچولو گفت تو کی هستی؟ چقدر خوشگلی!»
روباه گفت: «من روباهم.»
شازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن... من خیلی غمگینم.»
 
من اینجا هستم. زیر درخت سیب... سیب در فرهنگ مسیحیت و یونان و روم قدیم نماد عشق رمانتیک است. در دو سال اول پناهندگی آنتوان به آمریکا زنش با او نبود. در این مدت نرد عشقش را با سیلویا می‌باخت. وقتی هم که شازده کوچولو در آمریکا چاپ شد، و آنتوان داشت به مأموریتی می‌رفت که از قضا آخرین مأموریتش شد، نسخهٔ دست‌نویس کتاب و نقاشی‌هایش را به سیلویا داد. سیلویا هم آن‌ها را ۲۵ سال با خودش نگه داشت و آن وقت به موزه تحویلشان داد. عباس پژمان [ادامه دارد]
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

هدف وسیله را توجیه می‌کند

یک چیزی در مورد شهریار هست که آن را واقعاً کتابی علمی می‌کند. ماکیاولی در این کتابش برای هر رهنمودی که به شهریار لورنتسو می‌دهد دو تا اتفاق تاریخی هم مثال می‌آورد: یک مثال از تاریخ گذشته و یکی دیگر از تاریخ عصر خود لورنتسو و ماکیاولی. در واقع این مثال‌ها نقش اول را در این کتاب بازی می‌کنند. به‌طوری که می‌توان گفت در واقع بر اساس اتفاقات این مثال‌هاست که او رهنمودها یا نظریاتش را  بنا می‌کند. بنابراین نه خیال‌پردازی در کارش هست، نه آرزوها و آرمان‌هایش را در قالب نظریه‌های شیک، و دزانفاکته، به خورد لورنتسو می‌دهد. حتی اخلاق را که از قدیم‌الایام رسم بود پایهٔ سیاست باشد بالکل کنار می‌گذارد. آن  کسی که گفته است هدف وسیله را توجیه می‌کند همین ماکیاولی است نه مارکس. منتها مارکسیست‌ها هم به آن عمل کرده‌اند. هرچند باید منصف باشیم. فقط هم مارکسیست‌ها نبوده‌اند که «هدف»شان تمام «وسایلشان» را  توجیه کرده است! مگر اهداف رژیم‌های اومانیستی، و مخصوصاً حکومت‌های مذهبی، کم وسایلشان را توجیه کرده است؟! جالب است که از همان زمان‌ها که علم سیاست پایه‌گذاری شد اصلاً قرار بر این بوده است سیاست شاخه‌ای از اخلاق باشد! اما این شاخه خیلی کم از تنه‌اش تغذیه می‌کند، یا فرمان می‌برد. در هر حال، ماکیاولی بدون هیچ احساس شرم و خجالتی، و در کمال صداقت، به شهریار لورنتسو توصیه می‌کند شهریار باید هم شیر باشد هم روباه! در واقع می‌گوید شهریار باید مثل شیر درنده و بیرحم باشد. یعنی تمام دشمنانش را در کمال قساوت بدرد و نابود کند. همچنین مثل روباه حیله‌گر باشد. هر دروغی را مصلحت دید بگوید، هر کس را که صلاح دید فریب دهد، و غیره. و مثال‌های بسیاری را هم از شرح حال حاکمان می‌آورد که در هر کدام از آن‌ها که حاکم اخلاق را کنار گذاشته است به دشمنانش غلبه یافته است، و در هر کدامشان که خواسته است اخلاقی عمل کند شکست خورده است.

یکی از توصیه‌های اساسی یا ساختار‌ی‌اش هم در این کتاب این است که می‌گوید حاکم باید به ترس رعیت بیشتر از عشق او اهمیت دهد. منظورش ترس رعیت از حاکم و عشق آن‌ها به اوست. می‌گوید ترس هیجان مهم‌تری از عشق است. این را هم راست می‌گوید! مردم خیلی راحت معشوقه‌هایشان را عوض می‌کنند. اما خیلی به سختی می‌توانند بر ترس‌هایشان غلبه کنند. اصلاً در مجموعهٔ هیجان‌هایی که در طی تکامل برایمان ایجاد شده‌اند، ترس مقام بسیار مهم‌تری از عشق دارد. این را در یک جستار جداگانه بیشتر توضیح خواهم داد. عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

جان‌های زیبا در بوف کور

در یک قرن اخیر رمان‌های بسیاری بوده‌اند که تحت تأثیر نادیای برتون نوشته شدند! یکی از آن‌ها بوف کور صادق هدایت، دیگری شازده کوچولو و سومی تولد اشباح ماری داریوسک است. در مورد هر سهٔ این‌ها من این تأثیرات را نشان داده‌ام؛ برای بوف کور در من و بوف کور، برای شازده کوچولو در بخش یاداشت‌ها و توضیحات ترجمهٔ خودم از این کتاب، برای تولد اشباح هم در مقدمهٔ ترجمه‌ام از آن. در پست‌ «جان‌های زیبای هگل» نوشتم نادیا دربارهٔ چیست. حالا بد نیست نگاه هدایت و آنتوان دو سنت اگزوپری به این موضوع را هم بنویسم.

نادیا از سه بخش تشکیل شده است؛‌ مقدمه و دو بخش اصلی. مقدمه مربوط به اتفاقات سوررئال در زندگی برتون است، و از دو بخش اصلی یکی مربوط به زنی به نام نادیا و دیگری مربوط به زنی دیگر به نام سوزان. گفتم برتون این دو زن را در آن کتاب چیزی مثل جان‌های زیبای هگل می‌بیند، و خودش را در آن‌ها می‌شناسد. یا به قول هگل در قالب آن‌ها ظاهر می‌شود. بنابراین، نادیا و سوزان در آن کتاب انگار یک زن با دو صورت هستند. چون هر دو انگار چیزی مثل برتون هستند. جان‌های زیبای هگل هم در واقع همین معنی را دارد. جان‌های زیبا همه‌شان نسخه‌هایی از روح مطلق هستند. هگل در پدیدارشناسی روح در واقع سرگذشت روح مطلق را می‌نویسد. بوف کور هم یک مقدمه و دو بخش دارد. مقدمهٔ این هم باز صحبتی دربارهٔ سوررئال‌های زندگی راوی است، و از دو بخش اصلی یکی دربارهٔ زن اثیری است و دیگری دربارهٔ زن لکاته! هم‌چنان که می‌دانیم این‌ها هم در حالی که دو تا هستند اما در واقع یکی هستند!

بوف کور در واقع نقد هدایت بر عقاید برتون دربارهٔ زن  و مخصوصاً ازدواج است. برتون برعکس هدایت زن‌های بسیاری در زندگی‌اش «ظاهر شدند». سه بار با سه زن زیبا ازدواج کرد. ظاهراً معشوقه‌های بسیاری داشت. مهم‌ترین اثرش را هم دربارهٔ دو زن نوشت، و در آن اثر با آن‌ها همانندی کرد. اما هدایت زن را آن‌طور نمی‌دید که برتون می‌دید. او بعد از آنکه در دوران بلوغش شکست عشقی سختی را تجربه کرد دیگر برای همیشه دور زن و مخصوصاً ازدواج خط کشید.

راوی بوف کور هم، که شباهت‌های زیادی به خود هدایت دارد، در واقع ظاهرشدنی از نوع  برتونی‌اش را تجربه می‌کند. اما او در قالب پیرمرد خنزرپنزری «ظاهر می‌شود»! برتون یک بار در قالب یک زن نابغه و بار دوم در قالب زنی با زیبایی خیره‌کننده ظاهر می‌شود، اما راوی رمان هدایت بعد از وصلت با زن در قالب پیرمرد خنزرپنزری ظاهر می‌شود. «رفتم جلوی آینه، ولی از شدت ترس دست‌‌هایم را جلوی صورتم گرفتم. دیدم شبیه، نه، اصلاً پیرمرد خنزرپنزری شده بودم.» ضمناً آن دو تا پیرمرد قبرکن و پیرمرد خنزرپنزری هم که در عین حال هم دو تا هستند هم یکی، چیزی مثل روح مطلق هگل هستند. عباس پژمان

@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

جان‌های زیبای هگل

دو تن از نویسندگان رمانتیک همیشه برایم از بهترین‌ها بوده‌اند؛ اسکات فیتزجرالد و آندره برتون. البته جویس هم در بعضی آثارش برایم این چنین است. امروز، ۲۸ سپتامبر، روز درگذشت آندره برتون است. خواستم ادای احترامی به او کرده باشم.

هگل نظریۀ زیبایی دارد به نام فلسفۀ تاریخ، که می‌گوید روح وقتی به آخرین مرحلۀ تکامل می‌رسد در قالبِ انسان‌هایی ظاهر خواهد شد که یا زیباییِ مطلق هستند یا فلسفۀ مطلق یا مذهبِ مطلق، که به جان‌های زیبای هگل هم مشهور هستند. برتون فلسفۀ تاریخ هگل را قبول داشت اما آن قسمتِ مذهبش را قبول نداشت. در کتاب نادیا هم او نادیا را چیزی مثل همان فلسفۀ مطلقِ هگل می‌بیند و سوزان را مثل زیباییِ مطلقِ هگل. ظاهراً این دو زن طوری بر او ظاهر شده بودند که گویی جان‌های زیبای هگل بوده اند که به تحقق می پیوستند. او رمان نادیا را با این دو پرسش هگلی آغاز می‌کند:

«کی هستم من؟ اگر استثنائاً به ضرب‌المثل اعتماد کنم واقعا چرا همه‌اش به این برنگردد که بدانم در قالب چه کس ظاهر می‌شوم.»

آن‌وقت روایت می‌کند که دو بار در زندگی‌اش برای این پرسش‌ها جواب پیدا می‌کند. یک بار زنی به نام نادیا در زندگی‌اش ظهور می‌کند، که انگار تجسمی از تفکر سوررئالیستی است، و برتون خودش را در او می‌بیند. کمی بعد از نادیا هم زن بسیار زیبایی به نام سوزان موزار برایش ظهور می‌کند. او هم در مورد عشق و زیبایی طوری فکر می‌کند که انگار خود برتون است. باز هم برتون خودش را در او می‌بیند. بخش اول نادیا مربوط به ظهور نادیا و بخش دومش مربوط به ظهور سوزان موزار است. او در پایان رمان نقل قولی هم از هگل خواهد کرد و در واقع رمان خودش را بهترین بیان از دنیای خودش خواهد دانست: هر کس می‌خواهد بهترین فرد در دنیای خودش باشد، و گمان هم دارد که هست، اما آن کس واقعاً بهتر است که بهتر از دیگران دنیا را به بیان درمی‌آورد.» عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

آنگاه دیدم غروب‌های زیادی رفته‌اند

دیروز، وقت غروب، از دشت آرامی می‌گذشتم. آفتاب شروع کرد غروب کردن. جاده خلوت بود. سرعت ماشین را کم کردم تا غروبش را تماشا بکنم. تماشا کردم. مثل همیشه غم زیبای رنگینی ساخت و در سرتاسر آسمان و دشت پاشید. آن وقت کم کم پشت تپه‌ای پایین رفت و ناپدید شد. همه جا رنگ غم زیبایی به خود گرفت. دوباره آن رفتنِ بزرگ را در خود مجسم کرده بود. برای همین بود که غمگین و زیبا بود. غمگینی‌اش از این بود که هر رفتن و ناپدید شدنی می‌تواند ناخودآگاه آن رفتن نهایی را به یادت بیاورد. هر خداحافظی چیزی از مرگ در خود دارد. و زیبایی‌اش در آن خاطره‌ای بود که هر رفتنی از خود بر جای می‌گذارد. آنگاه دیدم غروب‌های زیادی آمده‌ و رفته‌اند، و من آن‌ها را تماشا نکرده‌ام. نمی‌دانم وقتی آن‌ها آمدند و رفتند، من مشغول چه کار بهتری بودم! [۳۱ شهریور ۱۳۹۸]
عباس پژمان

اکنون دیگر مدتی است هر وقت فصلی می‌رود تا فصلی دیگر بیاید بیشتر آن رفتن را می‌بینم تا آن آمدن را. حتی انگار رفتن هر فصلی حالتی زنده و فیزیکی پیدا می‌کند. هر کدام انگار شخصی هستند که می‌روند. همه‌شان شبیه هم و غمگین هستند وقتی می‌روند. ۳۱ شهریور ۱۴۰۵

Читать полностью…

عباس پژمان

شاهنامه و شاملویی دیگر
 
احمد شاملو طی سخنرانی‌ای در هشتمین کنفرانس مرکز پژوهش و تحلیل مسائل ایران، که در فروردین ۱۳۶۹در دانشگاه برکلی برگزار شد،  فردوسی را حرامزاده خواند! گفت فردوسی از سر حرامزدگی تاریخ را تغییر داده است! گفت من از شاهنامه حالم به‌هم می‌خورد؛ حتی یک صفحه‌اش را نمی‌توانم بخوانم! از ضحاک چهره‌ای انقلابی و کمونیستی ترسیم کرد، کاوه را لمپنی قلمداد کرد که مردم را علیه ضحاک ‌شوراند و انقلاب را از او دزدید و به فریدون داد! فیلم سخنرانی شاملو در فضای مجازی هست. اما اخیراً خانوادهٔ شاملو تصویر مقاله‌ای از او را در صفحهٔ اینستاگرامش منتشر کرده‌اند که در مهر ماه ۱۳۴۷ در شمارهٔ ۲۹ مجلهٔ خوشه چاپ شده است. یعنی دو دهه پیش از سخنرانی او در برکلی. این مقاله سرتاسر ستایش از هنر فردوسی و شاهنامه است، و به خوبی نشان می‌دهد اصلاً نمی‌توانسته است این‌طور باشد که او حالش از شاهنامه به‌هم می‌خورده است! چون کسی که حالش از کتابی به‌هم بخورد نمی‌تواند چنان ستایش‌هایی از آن بکند. اسم مقاله «راز بزرگ شاهنامهٔ فردوسی: موسیقی کلمات» است و با این پاراگراف شروع می‌شود:
 
شاهنامه نظمی است از شاعری بالفطره. راز درخشش شاهنامه در همین است که این نظم به دست یک «شاعر» صورت پذیرفته. شاهنامه بزرگ‌ترین اثر منظوم فارسی است و در آن، تکنیک در اوج خود ارائه می‌شود. در واقع باید گفت که فردوسی «می‌دانسته است چه می‌خواهد بگوید»، می‌توانسته است بیندیشد «چه ابزاری را به کار می‌باید ببرد» و توانسته است این ابزار را استادانه «به کار برد»… و این همه، او را تا مرحلهٔ استادی ترفیع می‌دهد. او استاد مسلّم نظم است.

آن وقت می‌گوید از آنجا که فردوسی مجبور بوده از «قواعد شاعری زمانه»‌اش تبعیت کند، این او را از پاره‌ای خلاقیت‌ها بازداشته است. اما از این مسئله آگاه بوده و توانسته آن را به صورتی دیگر جبران کند. وزن عروضی شاهنامه را مثال می‌آورد. می‌گوید وزن شاهنامه، که فعولن فعولن فعولن فعل است، بهترین وزنی است که فردوسی مي‌توانسته برای مضامین رزمی انتخاب کند، اما این وزن برای مضامین بزمی مناسب نیست. با این حال فردوسی توانسته است با موسیقی درونی کلماتی که برای بیان مضامین بزمی انتخاب کرده است این نقص را هم جبران کند. چند تا مثال هم برای موسیقی کلمات شاهنامه می‌آورد که جالب هستند. یکی از آن‌ها این مصراع است: همی بوی مشک آید از موی او.  می‌گوید:  «آنچه احساس زیبایی را قابل لمس‌تر می‌کند، این است که در سراسر مصراع یک حرف خشن حلقی (ق، غ، ع مجذوم و جز آن‌ها) یافت نمی‌شود. گویی شاعر، هم‌چنان که به مدد «معانی کلمات» عطر نگارینی را وصف می‌کند، چیز غیرقابل وصفی از لطافت و ظرافت او را نیز به مدد موسیقی الفاظ باز می‌گوید.» عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

رانْتْرِه لیتِرِر

ناشرهای فرانسوی رسم قشنگی دارند که اسمش را رانْتْرِه لیتِرِر گذاشته‌اند. ترجمهٔ تحت‌اللفظی رانتره لیترر می‌شود بازگشت ادبی، اما منظور آن‌ها چیزی مثل فصل کتاب است. وقتی سپتامبر شروع می‌شود، که ماه آخر تابستان است، ناگهان هر ناشری کتاب‌های جدید بسیاری روانهٔ بازار می‌کند که معمولاً هم مهم‌ترین کتاب‌های سالش هستند. به‌طوری که بیشتر کتاب‌هایی که برای جوایز انتخاب می‌شوند از میان این کتاب‌ها هستند. وقتی کتاب‌های رانتره در ویترین‌های کتابفروشی‌ها ظاهر شدند اولین فهرست جوایز هم منتشر می‌شوند. صفحه‌های ادبی و فرهنگی ماهنامه‌ها و هفته‌نامه‌ها و روزنامه‌ها پر می‌شوند از صحبت دربارهٔ کتاب‌های جدید رانتره، و عکس‌ها و مصاحبه‌ها با نویسندگان آن‌ها. من با ماهنامهٔ مگزین لیترر و دو هفته‌نامهٔ کنزن لیترر با رانتره آشنا شدم. در سال‌های دههٔ هفتاد بود که چند سالی این دو مجله را آبونمان بودم. بعداً هم که اینترنت آمد، و دیگر احتیاجی به مجلهٔ کاغذی نبود تا اخبار کتاب را پی‌گیری کنم. حالا دیگر با اینترنت در رانتره‌ها شرکت می‌کنم. و هنوز هم رانتره چیزی مثل باز شدن مدرسه‌ها در آن سال‌های دور است برای من. هر رانتره‌ای برایم احساس‌های دوران کودکی و نوجوانی در هنگام باز شدن مدرسه‌ّ‌ها را ایجاد می‌کند.

امسال هم رمان‌های رانتره آمدند. من هم یک دو هفته‌ای است هر وقت فرصتی پیدا می‌کنم شروع به خواندن بعضی از آن‌ها می‌کنم. یکی از آن‌ها را چند روز پیش خواندم تمام شد. چند تای دیگر را هم از هر کدام یک دو فصل خوانده‌ام. عجول که باشی معمولاً این مکافات را داری! دلت می‌خواهد همهٔ کتاب‌های جدید را با هم بخوانی. خلاصه، زمانی بود که فرانسوی‌ها دیگر هیچ اهمیتی به داستان‌گویی در رمان‌هایشان نمی‌دادند. همه‌اش در حال سبک‌پردازی، تولید تکنیک، خلق صدای جدید و لحن خاص و این چیزها بودند. اما به نظر می‌رسد کم‌کم دارند دوباره داستان را به رمان برمی‌گردانند. عباس پژمان ۲۸ شهریور ۱۴۰۵

شرح تصویر: عکسی از نویسندگانی که امسال رمان‌هایشان رانترهٔ انتشارات گالیمار را تشکیل می‌دهند. عکس ظاهراً در انتشارات گالیمار گرفته شده است.
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

داستان را با زبان نوشتار باید نوشت یا گفتار
 
۳- رمان جای کپی‌برداری نیست
 
هنر نباید به سوی تقلید برود، نویسنده اشتباه بزرگی کرده که نمایشنامه‌اش را به لهجهٔ نازاره یا لهجه‌‏ای که قرار است نازاره باشد نوشته است، فراموش کرده واقعیت نمی‏‌تواند تصویر خودش را تحمل ‏کند، آن را پس می‌‏زند، فقط واقعیتی از نوع دیگر، که نوعش هم مهم نیست، می‏‌تواند به عنوان جانشین واقعیتی عمل کند که قصد بیان آن را داریم ... [ژوزه ساراماگو / سال مرگ ریکاردو ریش]
 
بحث زبان نوشتار و زبان گفتار می‌تواند زیرمجموعه‌ای از مبحث میمه‌زیس هم باشد. میمه‌زیس یعنی روایت را طوری بنویسی که واقعیت را برای مخاطب مجسم کند. ممکن است این‌طور به نظر برسد که می‌شود این کار را با توصیف دقیق واقعیت و شخصیت‌ها انجام داد. همان کاری که آثار رئالیستی می‌کنند. حتی، در بعضی از آن‌ها، وقتی شخصیت‌ها حرف می‌زنند درست با واژه‌ها و لهجه‌های مخصوص خودشان حرف می‌زنند. با تلفظ‌های گفتاری و گرامرهای مخصوص تیپ و شخصیت خودشان. حتی گاهی توصیف‌های راوی هم به زبان گفتار صورت می‌گیرند. این مخصوصاً در رمان‌های رئالیسم سوسیالیستی خیلی رایج بود. اما مسئله اینجاست که این در واقع تقلید است نه میمه‌زیس! میمه‌زیس یک شگرد  هنری است، نه کپی‌برداری از واقعیت. اصلاً هنر بودنش به خاطر این است که واقعیت را به شکل‌های غیر مستقیم جلوی چشم خواننده می‌آورد، نه با کپی‌برداری از جزئیات گوناگون آن. میمه‌زیس واقعی آن است که جویس می‌گفت و در آثارش اجرا کرد، یا همینگ‌وی اجرا کرده است، نه آن میمه‌زیسی که گئورگ لوکاچ، تئوریسین ادبیات کمونیستی، می‌گفت. حتی بعضی مارکسیست‌ها هم به شدت مخالف آن رئالیسمی بودند که لوکاچ مدافعش بود. یکی از آن‌ها همین ژوزه ساراماگوست. او تا آخر عمرش مارکسیست و عضو حزب کمونیست باقی ماند. یکی دیگر از این کمونیست‌ها هم برتولد برشت بود. برشت در دههٔ ۱۹۳۰ مقالهٔ مشهوری علیه لوکاچ و میمه‌زیس او نوشت که آنجا خطاب به لوکاچ می‌گفت: تقلید از واقعیت حوصلهٔ خواننده را سر می‌برد. آن‌ها چیزی می‌خواهند که آن‌ها را تکان دهد. عباس پژمان [ادامه دارد]
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

داستان را با زبان نوشتار باید نوشت یا گفتار
 
۱- راز تغییر
 
معمولاً هیچ اثر داستانی نیست که روایتی از زندگی نباشد. حتی تخیلی‌ترین داستان‌ها را هم که در نظر بگیری چیزهایی از زندگی را در آن‌ها احساس خواهی کرد. حتی همان احساس‌هایی که هر داستان آن‌ها را روایت می‌کند اجزایی از زندگی هستند؛ غم شادی، امید، یأس، عشق، نفرت و غیره، همگی اجزای زندگی هستند. در واقع هر داستانی زندگی جدید یا واقعیت جدیدی است که نویسنده آن را می‌سازد تا قسمتی از زندگی یا واقعیتی موجود را روایت کند. و اما این ساختن بر اساس تغییری صورت می‌گیرد که در زندگی یا واقعیتی موجود اتفاق می‌افتد تا داستان خلق شود. اصلاً هر زیبایی‌ای که از نوع هنر یا آفریدهٔ انسان باشد به همین شکل خلق می‌شود. مثلاً همهٔ آرایش‌ها، که برای زیبا کردن چهره‌ها و غیره صورت می‌گیرند، با ایجاد تغییراتی در چهره یا جاهای دیگر بدن آن‌ها را زیبا می‌کنند. همین‌طور هستند عمل‌های جراحی زیبایی. همهٔ تزیینات خانه که آن را زیبا می‌کنند با ایجاد تغییراتی صورت می‌گیرند. البته بدیهی است که هر تغییری لزوماً ایجاد زیبایی نمی‌کند. مثلاًبعضی بینی‌هایی که عمل می‌شوند حتی چهره را زشت‌تر می‌کنند. اما هیچ زیبایی از نوع هنر نیست که بر اساس تغییری در واقعیتی موجود اتفاق نیفتد! و اکنون علم کم‌وبیش می‌تواند بگوید این تغییراتی که می‌توانند ایجاد زیبایی کنند در واقع چه نوع تغییراتی هستند. عباس پژمان
 
پی‌نوشت- ژوزه ساراماگو هم در سال مرگ ریکاردو ریش به این مسئله که هنر یعنی روایت واقعیتی موجود با خلق واقعیتی دیگر اشاره می‌کند. از میان همهٔ نویسندگانی که آن ها را شناخته‌ام او یکی از علمی‌ترین ذهن‌ها را داشته است.
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

هنوز هم لاله‌های قدیمش را دارد آن باغ

زمان‌های گذشته است و من دلبستهٔ کلارا دلبوز نامی هستم،
دختری که در مدرسهٔ شبانه‌روزی است،
و در عصرهای گرم می‌رود تا در زیر درخت‌های نمدار
مجله‌های آن زمان‌ها را بخواند.

تنها او را دوست می‌دارم.
درخشش آبی‌فامی که از گلوگاه سپیدش می‌تابد قلبم را به لرزه درمی‌آورد.
حالا کجاست او؟ در کدام خانه بود آن خوشبختی؟
شاخه‌هایی به اتاق روشنش می‌آمدند.

شاید او هنوز نمرده باشد.
یا شاید هر دومان حالا دیگر فقط دو تا مرده هستیم.
در روزهای پایانیِ آن تابستان‌های دوردست،
باد سردی می‌آمد و
برگ‌های خشکیده‌ای به حیاط مدرسه می‌آمدند.

آن پرهای طاووس را یادت هست، کلارا؟
در گلدانی کنار صدف‌ها بودند.
یاد گرفته بودیم می‌گفتیم آنجا کشتی درهم‌شکسته ای هست.
نیوفانْدْلَند را می‌گفتیم: ساحل.

بیا، بیا، کلارا دلبوز عزیز،
اگر هنوز هستی بیا همچنان همدیگر را دوست بداریم.
آن باغ قدیم [هنوز هم] لاله‌های قدیمش را دارد.
بیا ...

فرانسیس ژام
برگردان عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

زندگی چیست؟ چیزی مثل فرش ایران است

از وقتی که زندگی در ایران خراب شد، فکر کردن به معنای زندگی هم در میان ایرانیان قوّت گرفت. این  ظاهراً  پدیده‌ای طبیعی است. بعد از هر اتفاق ویرانگر تاریخی فکر کردن به معنای زندگی هم در میان کسانی که مشمول آن ویرانی شده‌اند قوّت می‌گیرد. و از آنجا که اتفاقات ویرانگر در دنیا زیاد بوده است، یکی از مشغولیات ذهنی انسان‌ها هم همین فکر کردن به معنای زندگی بوده است. هرچند که انگار معنایی هم در کار نیست. واقعاً چیزی مثل فرش ایران است.

کرانشاو شاعر: «هیچ‌وقت به کلونی رفته‌ای؟ ‌موزه را می‌گویم. آنجا فرش‌هایی ایرانی با رنگ‌هایی بی‌نظیر و نقش‌هایی با چنان پیچیدگی‌های زیبا خواهی دید که چشمت را خیره خواهند کرد. وقتی که چشمت به آن‌ها افتاد اول رازآلودگی و زیبایی شورانگیز شرق را خواهی دید، گل‌های سرخ حافظ را، جام شراب خیام را. اما طولی نخواهد کشید که چیزی فراتر از این‌ها می‌بینی. همین چند لحظه پیش داشتی از من می‌پرسیدی معنای زندگی چیست.  برو آن فرش‌های ایرانی را ببین. آن‌وقت در یکی از همین روزها جوابت را خواهی گرفت.»

فیلیپ: «حرف‌هاتان معماگونه است.»

«مست هستم.»

[مدتی می‌گذرد، و در این ضمن کرانشاو یک قالیچهٔ ایرانی هم به فیلیپ کادو داده است.]

فیلیپ پرسید: «آن قالیچهٔ ایرانی یادت هست که به من دادی؟»

کرانشاو همان لبخندِ قدیمی‌اش را که آهسته بر لبش می‌آمد بر لب نشاند. «وقتی تو از من پرسیدی معنای زندگی چیست، من گفتم آن فرش می‌تواند جواب سؤالت را بدهد. خب؟ جوابت را  کشف کردی؟»

فیلیپ لبخند زد. «نه! نمی‌خواهی بگویی؟»

«نه، نه! من نمی‌توانم بگویم. جواب من برای تو بی‌معنی خواهد بود. باید جوابت را خودت کشف کنی.»

از اسارت انسانی
سامرست موآم
عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

بیهودگی تأسف خوردن

تأثیر داستان‌ها و اندیشه‌ها در ذهنی که هنوز چندان چیزی از دنیا نیاموخته است خیلی عمیق‌تر از تأثیرات آن‌ها در  ذهن‌هایی است که تجربه‌های فراوانی از زندگی اندوخته‌اند. بعضی از رمان‌هایی که در دوران نوجوانی خوانده‌ام هنوز هم تأثیرشان از ذهنم نرفته است.  در واقع آن‌ها سهم زیادی در شکل‌گیری ساختار ذهنم داشته‌اند. دو تا از رمان‌های سامرست موآم، لبهٔ تیغ و ماه و شش پشیز، چنین تأثیری در ذهنم گذاشتند.  همین‌طور رمان اسارت‌های انسان که آن را ده سال بعد از آن ها خواندم. در واقع یکی از تلخ‌ترین درس‌های زندگی‌ام را از موآم و از این کتابش آموحته‌ام. درسی که خود او اسمش را بیهودگی تأسف خوردن می‌گذارم.

موآم در واقع فقط پزشک نبود. او دانشمندی هم بود که شناخت عمیقی از زندگی و روح انسانی داشت. در فروردین ۶۸، که به عنوان پزشک‌‌وظیفه دوران سربازی‌ام را در ارتش می‌گذراندم، با خیل عظیمی از پزشکان و کادر درمان ارتش به سنندج اعزام شدم. آنجا منتظر عملیات بزرگی بودیم که قرار بود نیروی زمینی ارتش برای بازپس‌گیری بلندی‌های مرزی مریوان انجام دهد. عملیات شکست خورد، و ما در واقع در‌آن یک ماه هیچ کاری نکردیم. اما فرصتی ایجاد شد که رمان اسارت‌های انسان را خواندم. با آنکه تقریباً ده سال از آشنایی اولم با موآم می‌گذشت، و حالا دیگر زندگی را خیلی بیشتر از ده سال پیش از آن می‌شناختم، اما موآم همچنان ویران‌کننده بود! مخصوصاً گفت‌وگویی در این کتابش بود که مثل یک پیشگویی عمیق علمی ارادهٔ آزاد را رد می‌کرد:

«از جانب دیگران چیزی نمی‌توانم بگویم. فقط از جانب خودم می‌گویم. فکرِ ارادهٔ آزاد آن‌چنان در سرم قوی است که نمی‌توانم از دستش خلاص شوم. اما فکر می‌کنم فقط توهم باشد. منتها توهمی که یکی از قوی‌ترین انگیزه‌های کنش‌هایم است. پیش از انجام هر کاری احساس می‌کنم دارم با انتخاب خودم آن را انجام می‌دهم و این باعث می‌شود آن را با جدیت انجام دهم. اما وقتی انجام شد برایم مثل این است که از بینهایت سال پیش تقدیر این بوده که این کار انجام شود.»

هیوارد گفت: «چه نتیجه‌ای از این می‌گیری؟»

«فقط بیهودگی تأسف خوردن را. برای شیری که به زمین ریخت آه‌وناله سردادن چه فایده می‌کند وقتی همه‌ی نیروهای دنیا دست به دست هم داده بودند تا آن را بر زمین بریزند.»

تقریباً بیست سال دیگر گذشت. این بار ناگهان خبر آمد که دانشمندی به نام بنجامین لیبت آزمایشی در مغز انجام داده است که می‌گوید ارادهٔ آزاد توهم است.  وحشتناک بود. هم توهم ارادهٔ آزاد وحشتناک بود، هم درجهٔ اسارت‌های انسان، هم شناختی که موآم از این اسارت‌ها داشت! عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

دنیایی خود را درون تیرگی می‌افکند

دنیایی خود را کوچ‌کنان درون تیرگی می‌افکنَد
درختان در سرزمین شب‌زده سرگردان می‌شوند
شراب زرگون خود را [از شاخه‌ها] به سوی انگورها بالا می‌کشد
ستاره‌ها دوردورکنان از این خانه به آن خانه می‌روند
نهرها برمی‌گردند و رو به عقب می‌گریزند
و من دلم می‌خواهد سرم را بر سینهٔ تو بگذارم و بخوابم

مارینا تْسْوِتایِوا
برگردان عباس پژمان

مارینا تسوتایوا از بزرگ‌ترین شاعران روسیهٔ دوران کمونیسم است. او در ۱۸۹۲ به دنیا آمده بود و در سوربن پاریس تحصیل کرده بود، و در ۳۱ اوت ۱۹۴۱، مدتی پس از آنکه همسرش به جرم خیانت به انقلاب تیرباران شد، با حلق‌آویز کردن خود از درختی خودکشی کرد. قبلاً دخترش ایرینا هم در دوران قحطی پس از انقلاب کمونیستی روسیه از گرسنگی مرده بود.
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

زندگی من هم مثل ماهی تو بود سانتیاگو

نمی‌دانم باید حرف سانتیاگوی پیرِ ماهیگیر دربارهٔ شکست را بپذیرم یا نپذیرم. سانتیاگو که در نبردِ سختش با کوسه‌ها شکست خورده است و آن‌ها صیدش را خورده‌اند، حالا دارد خسته، بیخواب، درب‌وداغان، و صید از دست داده، از دریا بر می‌گردد. در این هنگام با خودش می‌گوید: «وقتی شکست خوردی دیگر آن‌قدرها هم سخت نیست. هیچ نمی‌دانستم این‌قدر آسان باشد.»

نمی‌دانم! اما من شکست‌هایم هیچ گاه برایم آسان نشد، سانتیاگو! زندگی من هم مثل ماهی تو بود، که کوسه‌ها خوردندش.

عباس پژمان
۱۹ مرداد ۱۴۰۵
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

۳- داستان واقعی

آثار چاپ نشدهٔ سنت-اگزوپری را هم بعد از مرگش یک زن دیگر برایش چاپ کرد، و بهترین بیوگرافی را برایش نوشت. البته این زن ماهیت واقعی‌اش را در این کتاب‌ها پنهان کرد. اسم واقعی‌اش اِلِن [نلی] ماری آنری‌یت دو وّگوئه بود، اما هم در آن بیوگرافی اسمش را پی‌یر شُوْری‌یه نوشت، هم در آثار خود سنت-اگزوپری. الن قبلاً هم، وقتی که آنتوان هنوز زنده بود، رمان عاشقانهٔ زیبایی چاپ کرده بود که می‌شد تشخیص داد شخصیت‌های اصلی‌اش آنتوان دو سنت-اگزوپری و خود الن هستند. اما با با اسم‌های دیگری در رمان ظاهر می‌شدند. سنت-اگزوپری با اسم بارنار و الن با اسم بئاتریس.

اینکه خانم دو وُگوئه در هیچ کدام از کتاب‌هایش که به سنت-اگزوپری مربوط می‌شدند با اسم خودش ظاهر نشد، علتش حتماً این بود که راز عشقشان در سال ۱۹۳۸ از پرده بیرون افتاده بود. و این باعث شده بود سه چهار سالی زندگی آنتوان و کونسوئلو از هم بپاشد. آن‌ها در این مدت حتی جدا از هم زندگی کردند. شاید آن بگومگویی که شازده کوچولو با گل می‌کند ترانسپوزیسیونِ بگومگویی باشد که آنتوان و کونسوئلو بعد از لو رفتن خیانت آنتوان با هم کردند. اما نامه‌ای هم از آنتوان هست که او در آن به یک بگومگوی دیگر اشاره می‌کند که این بار بین او و الن اتفاق افتاده بود.

شروع آشنایی آنتوان و الن در سال ۱۹۲۷ بود. در همان سالی که الن با ژان دو وُگوئه از اشراف پاریس و رهبر آیندهٔ مقاومت فرانسه در جنگ جهانی دوم ازدواج کرد. آنتوان و کونسوئلو چهار سال بعد، در سال ۱۹۳۱، با هم ازدواج کردند. کونسوئلو آرژانتینی بود، و سنت-اگزوپری شوهر دومش بود. شوهر اول کونسوئلو از دیپلمات‌های سفارت آرژانتین در پاریس بوده است.

کونسوئلو و شوهر اولش در ۱۹۲۷ از هم جدا شدند. و تصادف، در همان سال، رقیب و شوهر آینده‌اش را هم با هم آشنا کرد. عین یک داستان می‌ماند. سوررئالیست‌ها فقط داستان‌هایی از این نوع را، که تصادف‌ها آن‌ها را خلق می‌کنند، قبول داشتند، و آن‌ها را «داستان‌های واقعی» می‌گفتند. آندره برتون این را با تأکید تمام در بیانیهٔ سوررئالیسم و نادیا اعلام می‌کند. سنت-اگزوپری هم جملهٔ اول شازده کوچولو را به این صورت می‌نویسد:

وقتی که شش سالم بود، یک بار تصویر خیلی زیبایی دیدم که در کتابی دربارهٔ جنگل استوایی و به اسم «داستان‌های واقعی» بود.

کانتکست‌های فراوانی در شازده کوچولو هست که نشان می‌دهد سنت-اگزوپری این کتابش را برای ادای احترام به آندره برتون و نادیا می‌نویسد. بنابراین، این «داستان‌های واقعی» هم، که سنت-اگزوپری آن را داخل گیومه هم می‌گذارد، احتمالاً می‌گوید او هم در این کتابش یک داستان واقعی را به زبان سوررئالیست‌ها نوشته است؛ داستان خودش و معشوقه‌هایش. عباس پژمان ۳۰ جولای ۲۰۲۶
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

۱- داستان یک هذیان زیبا

گفته می‌شود آنتوان دو سنت اگزوپری شازده کوچولو را در ضمن یک هذیان، که در صحرای کبیر از سر گذراند، دیده بود. در سال ۱۹۳۵ هواپیمایش در آسمان آفریقا نقص پیدا کرد و او مجبور شد در صحرای کبیر فرود اضطراری کند. اما طولی نکشید که ذخیرهٔ آب آشامیدنی‌اش تمام شد. آن وقت خودش و خلبان همراهش بر اثر کم آبیِ بدن بی‌هوش شدند. منتها شانس آوردند مردی بومی با شترش از آن طرف‌ها رد می‌شد. این مرد هواپیما را از دور دید و آمد نجاتشان داد. گویا داستان شازده کوچولو بازنویسیِ هذیانی است که در عالمِ آن بیهوشی از ذهنش گذشت. نمی‌دانیم چه چیزهایی در آن هذیان دید و چه چیزهایی را بعداً از خودش به آن افزود تا به شکل این داستان درآمد. اما هر چه هست همه چیزِ داستان دقیقاً با تکنیک‌های خواب‌ها و هذیان‌ها اتفاق می‌افتند. در زمانی که او این داستان را می‌نوشت خیلی وقت بود که زیگموند فروید این تکنیک‌ها را شرح داده بود، و بیش از دو دهه بود که سوررئالیست‌ها آثار خود را با این تکنیک‌ها خلق می‌کردند. فروید معتقد بود بسیاری از تصویرهایی که در خواب‌ها و هذیان‌ها می‌بینیم نمادهایی از اتفاقات و اشخاص واقعی هستند که تغییر شکل داده‌اند تا شناخته نشوند؛ و این تغییر‌شکل‌ها همیشه با چند تا تکنیک مهم و ثابت صورت می‌گیرند.

یکی از این تکنیک‌ها، در نظریهٔ خواب‌های فروید، ترانسپوزیسیون یا جابه‌جایی است. طبق این نظریه، خواب‌ها بسیاری چیزها را با چیزهایی شبیه آن‌ها نشان می‌دهند؛ یا جابه‌جا می‌کنند. مثلاً ممکن است زنی به شکل گل در خواب عاشقش ظاهر شود. برای اینکه خیلی اتفاق می‌افتد که زن‌ها در عالم بیداری به گل تشبیه شوند. یا مثلاً ممکن است خواب‌ها یک شخص باهوش و دانا را به روباه تبدیل کنند. یا با روباه جابه‌جا کنند. برای اینکه روباه حیوان باهوش و دانایی است. در شازده کوچولو هم ظاهراً سیلویا همیلتونِ دانا و کاردان است که به روباه تبدیل می‌شود. سیلویا صاحبخانهٔ آمریکایی آنتوان دو سنت-اگزوپری و آخرین معشوقه‌اش بود. برای نقاشی‌های روباهِ شازده کوچولو هم همین سیلویا برای آنتوان مدل می‌نشسته است.

اما ترانسپوزیسیون یک شکل دیگر هم دارد. در این شکل یک چیز ممکن است با چند چیز جابه‌جا شود. این هم باز در شازده کوچولو هست. خود سنت‌-اگزوپری در این داستان در قالب دو تا شخصیت ظاهر می‌شود؛ یکی در قالب راوی، دیگری در قالب شازده کوچولو. در قالب راوی به خاطر خلبان بودنشان ظاهر می‌شود، در قالب شازده به خاطر شاهزاده بودنشان. برای اینکه هم مثل راوی خلبان بود، هم مثل شازده کوچولو شاهزاده بود. عباس پژمان [ادامه دارد]
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

ویترین شعورها

«شعور بر سه قِسم است:
یکی از آن‌ها شعوری است که خودش می‌تواند بفهمد،
دومی شعوری که باید شعورهای دیگر برایش بگویند تا بفهمد،
سومی نه خودش می‌تواند بفهمد نه به کمک شعورهای دیگر می‌تواند بفهمد.»

این‌ها را نیکولو ماکیاولی در کتاب مشهورش شهریار می‌گوید. او این کتاب را نوشت تا شاهان و رؤسای جمهور بخوانند. می‌خواست آن‌ها بدانند چطور باید رفتار کنند که ریاست یا پادشاهی خود را حفظ کنند. اما کسانی هم که شاه یا رئیس جمهور نیستند می‌توانند این کتاب را بخوانند، و چیزهای بسیار جالبی ازش یاد بگیرند. در یادداشت بعدی درباره‌اش بیشتر خواهم نوشت. در واقع خیلی وقت بود می‌خواستم چیزی دربارهٔ این کتاب بنویسم. مخصوصاً هر وقت که گشتی در اینستاگرام، یا تردز و ایکس می‌زنم یاد این حرف ماکیاولی می‌افتم. حقیقت این است که کم‌تر صاحب حسابی در این شبکه‌ها هست که مصداق شعوری باشد که خودش می‌تواند بفهمد! آن‌هایی که به کمک شعور و شرح آن دستهٔ اول می‌توانند بفهمند قدری بیشتر هستند. اما بدنهٔ اصلی جمعیت در هر کدام از این شبکه‌ها را صاحبان آن‌ شعورهایی تشکیل می‌دهند که نه خودشان می‌توانند بفهمند، نه به کمک‌ شعورهای دیگر و شرح های آن‌ها می‌توانند بفهمند. جالب اینکه همه نوع آدم هم در میانشان هست! از افراد معمولی بگیر تا حتی استاد دانشگاه، عالم، تحلیلگر، شاعر، نویسنده، مترجم، منتقد، فیلسوف و غیره. این در واقع یک فکت یا حقیقت علمی و آماری هم هست. الآن آمارهای علمی می‌گویند فقط پنج درصد آدم‌ها باهوش به دنیا می‌آیند. و این‌ها اگر درست آموزش ببینند معمولاً جزو آن دستهٔ اول می‌شوند. اما بقیه حتی در بهترین دانشگاه‌ها هم که درس بخوانند، یا صاحب ده‌‌ها جلد تألیف، ترجمه، اقتباس، تصحیح، مصاحبه و غیره شوند، فوقش در آن دستهٔ دوم قرار می‌گیرند، وگرنه جزو دستهٔ سوم هستند. این را واقعاً در هر کدام از این شبکه‌های مجازی که هر روز هزارها گفت‌وگو در آن‌ها صورت می‌گیرد، و هزاران نفر می‌آیند و شعور خود را به معرض نمایش می‌گذارند، به روشنی می‌شود مشاهده کرد. همچنان‌که گفتم شاید در یادداشت یا یادداشت‌های بعدی باز هم دربارهٔ این کتاب بنویسم. اما به نظر من همهٔ کسانی که کتاب می‌خوانند بهتر است خود این کتاب را یک دور بخوانند. ضرر نمی‌کنند. ترجمه‌های فارسی را هیچ کدام را نخوانده‌ام تا بگویم بهتر است کدام را بخوانند. اما با توجه به شناختی که از داریوش آشوری عزیز و بزرگ دارم، فکر می‌کنم ترجمه‌اش از این کتاب هم مثل ترجمه‌های دیگرش باید ترجمهٔ خوبی باشد. عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…
Subscribe to a channel