apjmn | Unsorted

Telegram-канал apjmn - عباس پژمان

3152

یادداشت‌ها و مقالاتی علمی به زبان ساده و روشن درباره‌ی مغز و تولیدات آن لینک اولین پست کانال ؛ https://t.me/apjmn/3 کانال مخصوص تئوری کوآنتوم به زبان ساده ؛ t.me/Quantum_by_Abbas_Pejman نوشته هایم در اینستاگرام ؛ Instagram.com/pejman_abbas

Subscribe to a channel

عباس پژمان

۳- داستان واقعی

آثار چاپ نشدهٔ سنت-اگزوپری را هم بعد از مرگش یک زن دیگر برایش چاپ کرد، و بهترین بیوگرافی را برایش نوشت. البته این زن ماهیت واقعی‌اش را در این کتاب‌ها پنهان کرد. اسم واقعی‌اش اِلِن [نلی] ماری آنری‌یت دو وّگوئه بود، اما هم در آن بیوگرافی اسمش را پی‌یر شُوْری‌یه نوشت، هم در آثار خود سنت-اگزوپری. الن قبلاً هم، وقتی که آنتوان هنوز زنده بود، رمان عاشقانهٔ زیبایی چاپ کرده بود که می‌شد تشخیص داد شخصیت‌های اصلی‌اش آنتوان دو سنت-اگزوپری و خود الن هستند. اما با با اسم‌های دیگری در رمان ظاهر می‌شدند. سنت-اگزوپری با اسم بارنار و الن با اسم بئاتریس.

اینکه خانم دو وُگوئه در هیچ کدام از کتاب‌هایش که به سنت-اگزوپری مربوط می‌شدند با اسم خودش ظاهر نشد، علتش حتماً این بود که راز عشقشان در سال ۱۹۳۸ از پرده بیرون افتاده بود. و این باعث شده بود سه چهار سالی زندگی آنتوان و کونسوئلو از هم بپاشد. آن‌ها در این مدت حتی جدا از هم زندگی کردند. شاید آن بگومگویی که شازده کوچولو با گل می‌کند ترانسپوزیسیونِ بگومگویی باشد که آنتوان و کونسوئلو بعد از لو رفتن خیانت آنتوان با هم کردند. اما نامه‌ای هم از آنتوان هست که او در آن به یک بگومگوی دیگر اشاره می‌کند که این بار بین او و الن اتفاق افتاده بود.

شروع آشنایی آنتوان و الن در سال ۱۹۲۷ بود. در همان سالی که الن با ژان دو وُگوئه از اشراف پاریس و رهبر آیندهٔ مقاومت فرانسه در جنگ جهانی دوم ازدواج کرد. آنتوان و کونسوئلو چهار سال بعد، در سال ۱۹۳۱، با هم ازدواج کردند. کونسوئلو آرژانتینی بود، و سنت-اگزوپری شوهر دومش بود. شوهر اول کونسوئلو از دیپلمات‌های سفارت آرژانتین در پاریس بوده است.

کونسوئلو و شوهر اولش در ۱۹۲۷ از هم جدا شدند. و تصادف، در همان سال، رقیب و شوهر آینده‌اش را هم با هم آشنا کرد. عین یک داستان می‌ماند. سوررئالیست‌ها فقط داستان‌هایی از این نوع را، که تصادف‌ها آن‌ها را خلق می‌کنند، قبول داشتند، و آن‌ها را «داستان‌های واقعی» می‌گفتند. آندره برتون این را با تأکید تمام در بیانیهٔ سوررئالیسم و نادیا اعلام می‌کند. سنت-اگزوپری هم جملهٔ اول شازده کوچولو را به این صورت می‌نویسد:

وقتی که شش سالم بود، یک بار تصویر خیلی زیبایی دیدم که در کتابی دربارهٔ جنگل استوایی و به اسم «داستان‌های واقعی» بود.

کانتکست‌های فراوانی در شازده کوچولو هست که نشان می‌دهد سنت-اگزوپری این کتابش را برای ادای احترام به آندره برتون و نادیا می‌نویسد. بنابراین، این «داستان‌های واقعی» هم، که سنت-اگزوپری آن را داخل گیومه هم می‌گذارد، احتمالاً می‌گوید او هم در این کتابش یک داستان واقعی را به زبان سوررئالیست‌ها نوشته است؛ داستان خودش و معشوقه‌هایش. عباس پژمان ۳۰ جولای ۲۰۲۶
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

۱- داستان یک هذیان زیبا

گفته می‌شود آنتوان دو سنت اگزوپری شازده کوچولو را در ضمن یک هذیان، که در صحرای کبیر از سر گذراند، دیده بود. در سال ۱۹۳۵ هواپیمایش در آسمان آفریقا نقص پیدا کرد و او مجبور شد در صحرای کبیر فرود اضطراری کند. اما طولی نکشید که ذخیرهٔ آب آشامیدنی‌اش تمام شد. آن وقت خودش و خلبان همراهش بر اثر کم آبیِ بدن بی‌هوش شدند. منتها شانس آوردند مردی بومی با شترش از آن طرف‌ها رد می‌شد. این مرد هواپیما را از دور دید و آمد نجاتشان داد. گویا داستان شازده کوچولو بازنویسیِ هذیانی است که در عالمِ آن بیهوشی از ذهنش گذشت. نمی‌دانیم چه چیزهایی در آن هذیان دید و چه چیزهایی را بعداً از خودش به آن افزود تا به شکل این داستان درآمد. اما هر چه هست همه چیزِ داستان دقیقاً با تکنیک‌های خواب‌ها و هذیان‌ها اتفاق می‌افتند. در زمانی که او این داستان را می‌نوشت خیلی وقت بود که زیگموند فروید این تکنیک‌ها را شرح داده بود، و بیش از دو دهه بود که سوررئالیست‌ها آثار خود را با این تکنیک‌ها خلق می‌کردند. فروید معتقد بود بسیاری از تصویرهایی که در خواب‌ها و هذیان‌ها می‌بینیم نمادهایی از اتفاقات و اشخاص واقعی هستند که تغییر شکل داده‌اند تا شناخته نشوند؛ و این تغییر‌شکل‌ها همیشه با چند تا تکنیک مهم و ثابت صورت می‌گیرند.

یکی از این تکنیک‌ها، در نظریهٔ خواب‌های فروید، ترانسپوزیسیون یا جابه‌جایی است. طبق این نظریه، خواب‌ها بسیاری چیزها را با چیزهایی شبیه آن‌ها نشان می‌دهند؛ یا جابه‌جا می‌کنند. مثلاً ممکن است زنی به شکل گل در خواب عاشقش ظاهر شود. برای اینکه خیلی اتفاق می‌افتد که زن‌ها در عالم بیداری به گل تشبیه شوند. یا مثلاً ممکن است خواب‌ها یک شخص باهوش و دانا را به روباه تبدیل کنند. یا با روباه جابه‌جا کنند. برای اینکه روباه حیوان باهوش و دانایی است. در شازده کوچولو هم ظاهراً سیلویا همیلتونِ دانا و کاردان است که به روباه تبدیل می‌شود. سیلویا صاحبخانهٔ آمریکایی آنتوان دو سنت-اگزوپری و آخرین معشوقه‌اش بود. برای نقاشی‌های روباهِ شازده کوچولو هم همین سیلویا برای آنتوان مدل می‌نشسته است.

اما ترانسپوزیسیون یک شکل دیگر هم دارد. در این شکل یک چیز ممکن است با چند چیز جابه‌جا شود. این هم باز در شازده کوچولو هست. خود سنت‌-اگزوپری در این داستان در قالب دو تا شخصیت ظاهر می‌شود؛ یکی در قالب راوی، دیگری در قالب شازده کوچولو. در قالب راوی به خاطر خلبان بودنشان ظاهر می‌شود، در قالب شازده به خاطر شاهزاده بودنشان. برای اینکه هم مثل راوی خلبان بود، هم مثل شازده کوچولو شاهزاده بود. عباس پژمان [ادامه دارد]
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

ویترین شعورها

«شعور بر سه قِسم است:
یکی از آن‌ها شعوری است که خودش می‌تواند بفهمد،
دومی شعوری که باید شعورهای دیگر برایش بگویند تا بفهمد،
سومی نه خودش می‌تواند بفهمد نه به کمک شعورهای دیگر می‌تواند بفهمد.»

این‌ها را نیکولو ماکیاولی در کتاب مشهورش شهریار می‌گوید. او این کتاب را نوشت تا شاهان و رؤسای جمهور بخوانند. می‌خواست آن‌ها بدانند چطور باید رفتار کنند که ریاست یا پادشاهی خود را حفظ کنند. اما کسانی هم که شاه یا رئیس جمهور نیستند می‌توانند این کتاب را بخوانند، و چیزهای بسیار جالبی ازش یاد بگیرند. در یادداشت بعدی درباره‌اش بیشتر خواهم نوشت. در واقع خیلی وقت بود می‌خواستم چیزی دربارهٔ این کتاب بنویسم. مخصوصاً هر وقت که گشتی در اینستاگرام، یا تردز و ایکس می‌زنم یاد این حرف ماکیاولی می‌افتم. حقیقت این است که کم‌تر صاحب حسابی در این شبکه‌ها هست که مصداق شعوری باشد که خودش می‌تواند بفهمد! آن‌هایی که به کمک شعور و شرح آن دستهٔ اول می‌توانند بفهمند قدری بیشتر هستند. اما بدنهٔ اصلی جمعیت در هر کدام از این شبکه‌ها را صاحبان آن‌ شعورهایی تشکیل می‌دهند که نه خودشان می‌توانند بفهمند، نه به کمک‌ شعورهای دیگر و شرح های آن‌ها می‌توانند بفهمند. جالب اینکه همه نوع آدم هم در میانشان هست! از افراد معمولی بگیر تا حتی استاد دانشگاه، عالم، تحلیلگر، شاعر، نویسنده، مترجم، منتقد، فیلسوف و غیره. این در واقع یک فکت یا حقیقت علمی و آماری هم هست. الآن آمارهای علمی می‌گویند فقط پنج درصد آدم‌ها باهوش به دنیا می‌آیند. و این‌ها اگر درست آموزش ببینند معمولاً جزو آن دستهٔ اول می‌شوند. اما بقیه حتی در بهترین دانشگاه‌ها هم که درس بخوانند، یا صاحب ده‌‌ها جلد تألیف، ترجمه، اقتباس، تصحیح، مصاحبه و غیره شوند، فوقش در آن دستهٔ دوم قرار می‌گیرند، وگرنه جزو دستهٔ سوم هستند. این را واقعاً در هر کدام از این شبکه‌های مجازی که هر روز هزارها گفت‌وگو در آن‌ها صورت می‌گیرد، و هزاران نفر می‌آیند و شعور خود را به معرض نمایش می‌گذارند، به روشنی می‌شود مشاهده کرد. همچنان‌که گفتم شاید در یادداشت یا یادداشت‌های بعدی باز هم دربارهٔ این کتاب بنویسم. اما به نظر من همهٔ کسانی که کتاب می‌خوانند بهتر است خود این کتاب را یک دور بخوانند. ضرر نمی‌کنند. ترجمه‌های فارسی را هیچ کدام را نخوانده‌ام تا بگویم بهتر است کدام را بخوانند. اما با توجه به شناختی که از داریوش آشوری عزیز و بزرگ دارم، فکر می‌کنم ترجمه‌اش از این کتاب هم مثل ترجمه‌های دیگرش باید ترجمهٔ خوبی باشد. عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

بعضی از پست‌های امسالم

داستان‌ها با دو زبان مختلف برای مغز حرف می‌زنند ( ۱ ، ۲ )

یافته‌های علم مغز و اعصاب دربارهٔ همذات‌پنداری در داستان‌ها و فیلم‌ها ( ۱ ، ۲ ، ۳‌)

مغزهای ایدئولوژیک ( ۱ ، ۲ ، ۳ )

یافته‌های علم مغز و اعصاب دربارهٔ فحش ( ۱ ، ۲ ، ۳ )

مغز نسل Z

تفکر پرآرزو wishful thinking: یافته‌های علمی می‌گویند تحلیل‌های سیاسی فقط آرزوهای نویسندگانشان هستند

در فرار از دی و بهمن

Читать полностью…

عباس پژمان

به تماشای خواب‌هایم بیا
 
می‌دانیم که خواب‌ها پدیده‌هایی کاملاً سابجکتیو یا ذهنی هستند. هر خوابی فقط برای بیننده‌اش و در مغز او اتفاق می‌افتد. فقط خود او آن را می‌بیند. هیچ کس دیگر نمی‌تواند ببیند. این جور پدیده‌ها موضوعات آسانی برای پژوهش‌های علمی نیستند. علم فقط چیزهایی را می‌تواند مطالعه کند که قابل مشاهده یا حس کردن باشند. اما اکنون وقتی کسی خوابیده است و دارد خواب می‌بیند دانشمندان می‌توانند بگویند چه خوابی می‌بیند! چون مشخص شده است دیدن هر چیزی در خواب تقریباً همان الگویی از فعالیت‌های مغز را ایجاد می‌کند که فکر کردن به آن یا دیدن آن در بیداری ایجاد می‌کند. مشخص کردن الگوی مغز برای دیدن هر چیزی هم کار سختی نیست. اکنون برای خیلی چیزها این الگوها را مشخص کرده‌اند. مثلاً برای بازی بسکتبال، پرواز، حیوانات، چهره‌ی انسان، عشقبازی‌ها و غیره. منظور از الگو هم این است که مثلاً وقتی داریم شیئی را نگاه می‌کنیم چه نورون‌هایی در مغز و با چه نظم و ترتیبی فعال می‌شوند.

اساس کار از این قرار است که دستگاه اف‌ام‌آرآی، که دستگاه کوانتومی پیشرفته‌ای است که می‌تواند از فعالیت‌های مغز عکس‌های بسیار دقیق بگیرد، مغز شخص خوابیده را به ۵۰۰۰ قسمت تقسیم می‌کند. هر قسمت به شکل مکعبی که هر ضلعش یک دهم اینچ است. اسم هر کدام از این قسمت‌ها را وُکسل گذاشته‌اند. وُکسل چیزی مثل پیکسل است، منتهی پیکسل دو بُعدی است، وُکسل سه بعدی. با پیکسل کم‌وبیش آشنا هستیم. هر عکس دیجیتال از کنار هم چیده شدن نقطه‌هایی ساخته می‌شود که هر کدامشان را یک پیکسل می‌گویند. این نقطه‌ها، که می‌توانند به شکل مربع، مستطیل، دایره یا بیضی باشند، هر کدام جزء بسیار کوچکی از شکل و رنگ آن عکس را تشکیل می‌دهند. وُکسل‌ها هم چنین چیزی هستند. منتهی خیلی پیچیده‌تر. این‌ها مکعب‌های ریزی هستند که فعالیت هر کدامشان می‌تواند شکل، رنگ و حرکتی را نمایش دهد. شکل، رنگ و حرکتی که جزئی از تصویر سه بعدی هر چیزی خواهد بود که شخص آن را در خوابش می‌بیند. همچنان‌که گفتم، اکنون دانشمندان الگوهای خیلی چیزها را هم مشخص کرده‌اند. مسئله از این قرار است که وقتی شخصی در خواب است اف‌ام‌آرآی از مغزش عکسبرداری می‌کند. سپس با پیدا کردن الگوهایی که هنگام خوابش ظاهر شده بودند مشخص می‌کند آن شخص خواب چه چیزهایی را دید.
 
منبع: مغز وقتی رازهایش را آشکار می‌کند، کتاب اول
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

مرگ اسفندیار

چنین گفت سیمرغ کز راهِ مهر
بگویم همی با تو رازِ سپهر،
هر آن کس که او خونِ اسفندیار
بریزد وُرا بِشْکَرَد روزگار
همان نیز تا زنده باشد ز رنج
رهایی نیابد، نمانَدْش گنج

وقتی رستم با تنی پر از تیرهای اسفندیار از میدان گریخت، و در پای کوهی از رخش به زمین افتاد و از حال رفت، زال چاره را در این دید که از سیمرغ کمک بخواهد. نیمه‌شب یکی از پرهای سیمرغ را آتش زد. سیمرغ آمد و تیرهای اسفندیار را از تن رخش و رستم بیرون کشید. سپس زخم‌هایشان را یکی یکی، با کشیدن پرهایش روی آن ها، محو ساخت. آنگاه سیمرغ به رستم گفت اسفندیار هر چه می‌خواهد بپذیر! او را زرتشت روئین تن کرده است. نمی‌توانی هیچ زخمی به او بزنی. اگر دوباره با او جنگ کنی کشته می‌شوی. رستم گفت اسفندیار می‌خواهد مرا دست‌بسته پیش گُشتاسپ ببرد. نمی‌توانم چنین ننگی را بپذیرم. کاری کن بلکه من هم بتوانم به او زخم بزنم. سیمرغ گفت می‌توانم این کار را بکنم، اما یک چیز دیگر هم هست. هر کس اسفندیار را بکشد عمر چندانی بعد از او نخواهد داشت. رستم گفت فقط می‌خواهم در این نبرد پیروز شوم.

رستم در واقع در نبردش با اسفندیار فقط اسفندیار را نکشت. خودش را هم کشت. شکوه پهلوانی ایران را هم کشت. شکوهی که خودش آن را برای ایران ساخته بود. داستان رستم و اسفندیار غمبارترین داستان شاهنامه است. فردوسی معتقد بوده است این غم تا دنیا دنیاست برای ایران باقی خواهد ماند. هر بلبلی که در هر سحرگاهی آوازی بخواند، و هر ابری که در شب تیره‌ای به غرش درآید، داستان مرگ اسفندیار را خواهند گفت.

نگه کن سحرگاه تا بشنوی
ز بلبل سخن گفتن پهلوی
همی نالد از مرگ اسفندیار
ندارد جز از ناله زو یادگار
چو آواز رستم، شبِ تیره ابر
بدرّد دل و گوش غُرّان هُژَبر

عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

یاس‌‏ها و رُزها [۱]

آه ای ماهِ شکوفایی، ماهِ دگردیسی
ماه می‌ای که بی‌ابر بود و ژوئنی که خنجر خورد
هیچ‌گاه فراموشم نخواهد شد آن یاس‌ها یا آن رُزها
یا گل‌هایی که بهاران در چین‌های لباسش نگه داشت
 
هیچ‌گاه فراموشم نخواهد شد آن توهّم مصیبت‌بار
مشایعین، گریه‌ها، جمعیت، خورشید
تانک‌هایی با بارهای عشق، هدیه‌هایی از بلژیک
هوایی که می‌لرزد، جاده با آن وزوز زنبورها
حسی شتابناک از پیروزی که پیش از جنگ داری
بوسه‌ای که از خون خبر می‌دهد با قرمزی‌اش
و آن‌هایی که قرار است ایستاده بمیرند در برجک‌ها
گرداگردشان یاس‌های بنفش که جمعیتی سرمست می‌ریزد
 
هیچ‌گاه فراموشم نخواهد شد باغ‌های فرانسه
که به کتاب‌های دعا در قرن‌هایی می‌مانند که گذشته و رفته‌اند
یا دردسرهای شامگاهان، معمای سکوت
گل‌هایی که در طول راه‌های طی شده رسته‌اند
یا آن انکارِ گل‌ها بادِ وحشت را
و سربازهایی را که می‌گذرند بر بال ترس
دوچرخه‌های هذیانی را، توپ های طعنه‌زن را،
کَمپِرهای قلابی با جامه‌های رقت‌بار را
 
اما نمی‌دانم چرا این طوفان تصویرها
مرا همیشه به یک نقطه‌ی توقف بازمی‌گرداند
‏همیشه برم می‌گرداند به سنت-مارت، یک تیمسار، شاخه‌های سیاه،[۲]
ویلایی نُرماندی در لبه‌ی جنگل
همه چیز ساکت، دشمن در حال استراحت در سایه
آن شب به ما گفته‌اند پاریس تسلیم شده است
هیچ‌گاه فراموشم نخواهد شد یاس‌ها، یا رُزها
و نه آن دو عشق که از دستشان داده‌ایم [۳]
 
ای دسته‌گل‌های روز اول، یاس‌ها، یاس‌های فلاندر
ای لطافت سایه‌ای که مرگ‏ گونه‌هایت را سرخاب می‌زند
و شما دسته‌گل‌های عقب‌نشینی، گل‌های لطیف،
رنگ آتش‌سوزی در دوردست، گل‌های سرخ آنژو[۴]
 
لوئی آراگون
 
۱- آراگون این شعر را در سال ۱۹۴۰ در فردای شکست فرانسه از آلمان و  تسلیم پاریس سرود. م.
۲- شاخه‌های سیاه، در متن فرانسه‌ی شعر، یک معنی دیگر هم می‌دهد: نغمه‌های سیاه پرندگان. م.
۳- دو عشق، منظورش فرانسه و پاریس است. آن زمان آهنگ مشهوری بوده است که فرانسوی‌ها می‌خوانده‌اند. ترجیع‌بندش این بوده: دو تا عشق دارم من / یکی سرزمینم / دیگری پاریس. م.
۴- آنژو، ناحیه‌ی غربی فرانسه. م.

سلاوی
عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

مردگان

آه، ای مردگان! ای مردگان!
ما شما را با نوری می‌شناسیم که از چشمان سرد و درخشانتان می‌تابد،
هرچند که خود مانند انسان‌های زنده حرکت می‌کنید!
مردگان! چرا در آن دشت‌ها و دریاهای دوردست
که فقط مورها و مرغان دریایی آن‌ها را می‌شناسند،
منزل‌های خود را این گونه رها می‌کنید
تا به جایی بازگردید که تمام آن چشم‌ها که آنجا برایتان گریستند،
و قلب‌هایی که برایتان ناله کردند،
اکنون دیگر مانند چشم‌ها و قلب‌های خودتان مرده هستند!

[مردگان:]
درست است، درست است، ما سایه‌هایی سرد و کم‌رنگ هستیم؛
و خوش‌رویان و زیبایانی که در زمین دوستشان داشتیم همگی رفته‌اند،
اما در همین حال هم که مرده‌ایم،
نفس‌های زندهٔ آن دشت‌ها و گل‌هایی که قبلاً بر آن‌ها می‌گذشتیم
همچنان برایمان شیرین هستند.
این است که پیش از آنکه برف هکلان بیاید و ما را در خود منعقد کند،
می‌آییم مدتی آن نفس را بچشیم
تا فکر کنیم که دوباره زنده شده‌ایم.

تامس مور
[شاعر قرن نوزدهم انگلیس]
ترجمه: عباس پژمان

[هکلان آتشفشانی در ایسلند است.]
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

فقط آمدم سری بزنم

پیش از هر چیز بگویم که با اینترنت پرو نیست که آمده‌ام! فقط هم آمده‌ام سری بزنم و بروم. حالا دیگر سخت است هر روز به این فضا سر زدن. خیلی غم‌انگیز است! حالا دیگر مثل بعضی زندانیان آشویتس فقط غرورمان برایمان مانده است. بیایید لااقل این را حفظ کنیم. ۳ خرداد ۱۴۰۵

بعدالتحریر- اواخر پاییز گذشته، آلبوم خاطرات که چاپ اول شد ۵۰۰ هزار تومان قیمت خورد. حالا که تجدید چاپ شده است ۷۰۰ هزار تومان قیمت خورده است!  ۴۰ ٪ تورم، برای ۵ ماه.
                 https://www.instagram.com/p/DYt5SqEjg-n/?igsh=MWYxc3l1Y2FhY2RrZA==

Читать полностью…

عباس پژمان

مغز نسل زد

پیر مغان حکایتِ معقول می‌کند
معذورم ار مُحالِ تو باور نمی‌کنم

اوضاعی که اکنون [بر مغز] حاکم است از این قرار است که آمیگدال [هسته‌ای که احساس‌ها را تولید می‌کند] بر قشر خاکستری [که تفکر را تولید می‌کند] بیشتر تأثیر می‌گذارد تا قشر خاکستری بر آمیگدال، و در چنین اوضاعی انگیزه‌های احساسی است که بر تفکر غلبه خواهند داشت و آن را کنترل خواهند کرد. در همهٔ پستانداران اطلاعاتی که از آمیگدال برای قشر مغز می‌آید بیشتر از اطلاعاتی است که از قشر مغز برای آمیگدال می‌رود. در واقع هرچند که تفکر می‌تواند آمیگدال را فعال سازد و احساس تولید کند، اما برعکسش را نمی‌تواند اجرا کند! یعنی تفکر نمی‌تواند آمیگدال را خاموش کند و نگذارد احساسات تولید شود! [منبع: مغز عاطفی / دکتر جوزف لُدوز]

و در این میان، بعضی فکرها هم خیلی بیشتر از فکرهای دیگر می‌توانند آمیگدال را فعال نگه دارند و احساس‌های مربوط به خودشان را تولید کنند. این‌ها فکرهایی هستند که به مرگ و زندگی، مخصوصاً مرگ‌های مظلومانهٔ عزیزان، ظلم و تبعیض سیستماتیک، احساس غبن و گول‌خوردگی، احساس محرومیت از حقوق و آزادی‌های انسانی مربوط می‌شوند. در واقع این‌جور فکرها و احساس‌های مربوط به آن‌ها بای‌دیفالت در مغز تولید می‌شوند. کار تحلیل‌های صد تا یک غاز و آبکی نیست که این فکرهای بای‌دیفالت را خاموش کنند، و فکرهایی دیگر را در مغز به جای آن‌ها بنشانند! ظلم و تبعیض و نابود شدن زندگی را با هر تحلیلی نمی‌شود توجیه کرد! مخصوصاً با تحلیل‌هایی که همچنان می‌خواهند ایدئولوژی‌هایی را به خورد مغز بدهند که در ذات خود ضد انسان و خوشبختی او هستند. این‌جور تحلیل‌ها در نهایت فقط به درد چند تا از هم‌فکران نویسندگان آن‌ها خواهند خورد که بردارند استوری از آن‌ها درست کنند! مغز ملت، و مخصوصاً مغز نسل زدش، به تنظیمات اصیل کارخانه‌اش برگشته است! عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

شاهسوار یعنی سوارکار ماهر و دلیر

شاه در زبان فارسی علاوه بر معنی اصلی یا حقیقی‌اش، که می‌شود فرمانروای یک کشور یا سرزمین، بعضی معناهای مجازی یا استعاری رایج هم دارد؛ در واقع بسته به این که در چه کانتکستی به کار رفته باشد معناهایی از قبیل بزرگ، بزرگ‌ترین، سر، سرترین، والا، ماهر، ماهرترین، و معناهایی از این قبیل می‌دهد. بعضی از واژه‌هایی که شاه در آن‌ها معنی استعاری می‌دهد این‌ها هستند: شاهراه، شاهکار، شاهباز یا شهباز، شهیاد، شهسوار، شاه استاد، شاه داماد (شا دوماد) و شاهنامه. مثلاً شاهراه یعنی بزرگراه. شهیاد یعنی یادبود والا. شاهنامه یعنی شاهِ نامه‌ها، سرترینِ همهٔ کتاب‌ها، سرور همهٔ کتاب‌ها. هرچند معنی کتابِ شاهان یا داستان و سرگذشت شاهان هم می‌دهد؛ یعنی در واقع ایهام دارد.

این را هم بد نیست بگویم که در شاهنامه در هیچ جا واژهٔ شاهسوار یا شهسواری به کار نرفته است! و این به‌خاطر این است که آهنگ هیچ کدام از این‌ها با وزن عروضی شاهنامه هم‌آهنگ نیست. یک دو بار فقط به صورت «شاهِ سواران» به کار رفته است:

بیاراست لشکرْش را همچنین
پس ارجاسپ، شاهِ سوارانِ چین

باری. اما شهسوار، یا شاهسوار، در شعر شاعران دیگر زیاد به کار رفته است و معنی‌اش هم دقیقا این است: سوارکار ماهر و دلیر. مثلا در این بیت حافظ:

خيالِ شهسواری پخت و شد ناگه دلِ مسکين!
خداوندا نگه دارش! که بر قلب سواران زد.

و اما فیلمی در فضای مجازی هست که نشان می‌دهد محمدرضا شریفی نیا، بازیگر مشهور، در اجرای مراسمی دولتی در حضور مقامات دولت شوخی‌ای با واژهٔ شهسوار می‌کنند. ایشان در آن مراسم شهسوار را در واقع «شخصِ سوار بر شاه» و یک چنین چیزی معنی می‌کنند تا جمع را بخندانند. خطاب به مقامات می‌گویند نکته‌ای را به آقای شاهسواری «اشاره کردم» که می‌خواهم شما هم در جریان باشید. بعد هم توضیح می‌دهند که به آقای شاهسواری چنین چیزی «اشاره کرده‌اند»: «من نمی‌دانم چه‌جوری در زمان شاه به شما اجازه دادند چنین فامیلی را انتخاب کنید تا شب‌ها سوار شاه بشوید!» و فیلم جلسه نشان می‌دهد که مقامات می‌خندند و جماعت سوت می‌کشند و شادی می‌کنند.

نمی‌دانم شریفی‌نیا و هیچ کدام از آن جمع هنرمند و ادیب و غیره متوجه نبودند که فقط خود آن آقای شهسواری نیست که آن فامیل را دارد؟! برای این که اگر آقای شهسواری خواهر و دختری داشته باشد آن‌ها هم احتمالاً اسم فامیلشان همین خواهد بود، و مطمئناً بسیاری از دختران و زن‌های  دیگر هم در این مملکت هستند که این اسم فامیل را دارند!  و ای بسا که بعضی از آن‌ها از بستگان خود آن جماعت باشند. همین. عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

نوروساینس فحش

بخش ۳- تا حالا معمولاً تصور براین بود که فحاشی باید نشانهٔ کم‌هوشی باشد. اما مطالعاتی که در این یک دو دههٔ اخیر صورت گرفته است نه فقط این را تأیید نکرده‌اند، بلکه حتی عکس این را نشان می‌دهند. در این مطالعات، بیشترِ آن‌هایی که راحت از فحش استفاده می‌کرده‌اند ضریب هوشی بالایی داشته‌اند. همچنان‌که گفتم فحش کلاً به سیستم لیمبیک مغز مربوط می‌شود. سیستمی که اخلاق و اتیکت و این چیزها حالی‌ش نیست. به خاطر همین است که حتی آدم‌های باهوش و با اتیکت هم ممکن است گاهی تابوهایی را بشکنند. حتی اگر سعدی یا اخوان ثالث باشند. سعدی غزلی دارد در یازده بیت که در آن با زنی حرف می‌زند و از اول تا آخرش در مورد آن زن تابو می‌شکند! زن هم ظاهراً زنی است که وقتی دختر بوده است سعدی او را سخت دوست داشته است، و خواستگارش بوده. منتهی مشخص است که دختر با مرد دیگری ازدواج کرده است. «ای خضر حلالت نکنم چشمهٔ حیوان / دانی که سِکندر به چه مِحنت طلبیده‌ست!» خلاصه چنین چیزهایی به آن زن می‌گوید:

در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتی
کشتی رَود اکنون که تَتَر جِسر بریده‌ست
سعدی درِ بستانِ هوای دگری زن
این کِشت رها کن که در او گَلّه چریده‌ست

اخوان را هم با آن‌که خیلی مقرون به حیا هم بود یک بار شاملو وادار می‌کند تا تابویی را بشکند. اخوان سخت طرفدار ایران باستان بود. به‌خاطر همین بود که گاه‌به‌گاهی مَزدُشت تخلص می‌کرد؛ مَز را از مزدک و دُشت را از زردشت گرفته بود. شاملو هم که کلاً از هر چیزی که بوی ایران می‌داد متنفر بود. یک روز در مجلسی پشت سر اخوان گفته بود بهتر نبود زر را از زردشت می‌گرفت و دک را از مزدک تا بشود زردک؟ چون آن وقت استفادهٔ دیگر هم می‌توانست ازش بکند. خلاصه این را به گوش اخوان رسانده بودند. آن وقت او هم یک شعری سرود اما چاپش نکرد. خود شاملو تا مدت‌ها شعرهایش را با اسم مستعار «الف بامداد» امضا مي‌کرد؛ الفش حرف اول اسم کوچکش بود. اخوان با اشاره به این اسم چیزی در آن شعرش گفت که باعث شد شاملو دیگر هیچ وقت از آن اسم استفاده نکند. دو بیت آخر آن شعر این است:

ترک کنم چَرس و باده و افیون
وسوسهٔ آعماد اگر بگُذارد
وارهم از دست این نُعوظِ سحرگاه
این الفِ بامداد اگر بگُذارد

آعماد (=آقا عماد)، همان عماد خراسانی شاعر و ترانه‌سرا است، که یار غار و هم‌پیالهٔ اخوان بود. هوشنگ ابتهاج، در مصاحبه‌اش، مال شاملو را نقل می‌کند و از ذوقش هم کلی تعریف می‌کند، اما از مال اخوان چیزی نمی‌گوید!

عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

نوروساینس فحش

بخش ۱- این مقاله فقط نگاهی علمی به فحش و پدیدهٔ فحش‌های تابوشکنانه است که مخصوصاً در این چند سال گذشته در فضای مجازی و واقعی رواج پیدا کرده‌اند. خلاصه قصد هیچ قضاوت اخلاقی در میان نیست. قضاوت اخلاقی‌اش با خود شما خواهد بود.

در سال ۱۸۶۱، پل بروکا بیماری را دید که قدرت تکلمش را از دست داده بود. یعنی دیگر نمی‌توانسته حرف بزند. اما همین بیمار فحش می‌توانسته بدهد. یا نفرین می‌توانسته بکند. پل بروکا یکی از دانشمندان بزرگ مغز و اعصاب است و ناحیه‌ای در قشر خاکستری مغز را که به تکلم اختصاص دارد او کشف کرده است. الآن هم این ناحیه به افتخار او  ناحیهٔ بروکا یا مرکز بروکا نامیده می‌شود.  در اواخر دههٔ هشتاد هم یک متخصص زبان‌شناسی عصبی، به نام خانم دایانا وَن لانْکِر سی‌دیتْس، یک چنین چیزی را در یک کشاورز اهل داکوتای شمالی دید. این کشاورز هم به دنبال سکته‌ای مغزی، قدرت تکلمش را  از دست داده بود و به سؤال‌هایی که ازش می‌شد نمی‌توانست جواب دهد، اما در جواب بعضی سؤال‌های سیاسی فحش می‌توانست بدهد. خانم سی‌دیتْس می‌گوید هر وقت که در راهرو روی صندلی چرخدارش نشسته بود و من از کنارش رد می‌شدم در گوشش زمزمه می‌کردم «رونالد ریگان»، و او لبخند می‌زد و می‌گفت: «لعنتی!»

کشف بروکا و سی‌دیتس حکایت از وجود شبکه‌ای مخصوص در مغز برای تولید فحش می‌کند؛ شبکه‌ای که مستقل از شبکهٔ تولید تکلم عادی است. به‌طوری که وقتی شبکهٔ تولید تکلم از کار می‌افتد، ممکن است آن شبکه همچنان فعال باشد.

تا همین اواخر تصور بر این بود که زبان کلاً در نیمکرهٔ چپ تولید می‌شود. اما اکنون مشخص شده است نیمکرهٔ راست هم  نقش‌هایی در تولید آن دارد. مخصوصاً گفتن بعضی واژه‌ها کار نیمکرهٔ راست است. فحش‌ها هم جزو این واژه‌ها هستند. شبکه‌های دیگر هم که در فحش دادن نقش دارند عبارتند از آمیگدال، عقده‌های قاعده‌ای و سینگولیت. این سه تای اخیر از تشکیلات قدیمی‌تر مغز هستند.  در واقع خیلی قدیمی‌تر از ناحیهٔ بروکا و ورنیکه هستند که در قشر خاکستری نیمکرهٔ چپ قرار دارند و مرکز زبان محسوب می‌شوند.  اما جالب این که این تشکیلات قدیمی در حیوانات هم در تولید نعره‌ها و غرش‌های آن‌ها نقش دارند. به خاطر همین است که الان گفته می‌شود فحش‌هایی که ما می‌دهیم در واقع شکل آپ‌گرید همان غرش‌ها  و نعره‌های اجداد فرگشتی‌مان است. آن‌ها وقتی این صداها را از خودشان درمی‌آورند که احساس کنند با خطر روبه‌رو شده‌اند. در واقع با این کارشان هم احساس ترس خود را تخلیه می‌کنند، هم دشمن را می‌ترسانند و تحقیر می‌کنند، هم نفرت خود از دشمن را بیان می‌کنند. عباس پژمان [ادامه دارد]
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

مغزهای ایدئولوژیک

[بخش سوم] بسیاری از ما نام دوپامین را شنیده‌ایم. دپامین یکی از انتقال‌دهنده‌های عصبی است که نقش‌های بسیاری در مغز به عهده دارد. در واقع هنگام تجربهٔ هر پاداش یا لذتی و هر هیجانی پایش در میان است. همچنین در یادگیری‌ها و ایجاد عادت‌ها و اعتیادهایمان نقش اصلی بازی می‌کند. بنابراین در ایجاد اعتقاد و انعطاف‌پذیر بودن یا نبودن آن هم باید نقش داشته باشد. برای این که اولاً هر اعتقادی را اول یاد می‌گیری. بنابراین هر اعتقاد در درجهٔ اول یک نوع یادگیری است. بعد هم بسیاری از اعتقادها تبدیل به عادت و حتی اعتیاد می‌شوند! و مهم‌تر این که اعتقادهایمان با هیجان و تجربهٔ لذت هم همراه هستند. و دپامین در همهٔ این‌ها نقش دارد.

دکتر لیور زمیگراد هم در مرحلهٔ دوم مطالعه‌اش به سراغ دپامین مغز می‌رود. اول هم به سراغ ژن‌هایی می‌رود که در متابولیسم دپامین نقش دارند، و روی کروموزوم ۲۲ هستند. واقعاً می‌بیند که این ژن‌ها در افراد جزم اندیش و آزاد اندیش اندکی با هم فرق دارند. و همین تفاوت اندک باعث می‌شود دو بخش مهم در مغز افراد جزم اندیش از لحاظ مقدار دپامینی که همیشه در سیناپس‌هایشان هست با مغز افراد آزاداندیش فرق داشته باشد. از آنجا که این موضوع قدری تخصصی هست و توضیح دقیق آن احتیاج به مقدمات طولانی دارد مجبورم آن را خیلی خلاصه بگویم.

دو بخش در مغز هستند که در مسئلهٔ اعتقادات نقش دارند. یکی از این‌ها شبکه‌ای از مغز است به نام استریاتوم، که در مغز میانی است، و دیگری قشر پیشاپیشانی است. استریاتوم از لحاظ تکاملی خیلی قدیمی‌تر از قشر پیشانی است. در واقع استریاتوم تولید کنندهٔ واکنش‌ها و تصمیم‌های آنی است، و از روی غرایز و اعتقادات جاافتاده عمل می‌کند. اما قشر پیشاپیشانی شبکهٔ تولید تصمیم‌های سطح بالاست. یعنی تصمیم هایی که از روی تفکر و تعقل اتخاذ می‌شوند. مطالعهٔ دکتر زمیگراد نشان داد اشخاصی که اعتقادات خلل‌ناپذیر دارند سطح دپامین استرایاتومشان همیشه بالا و سطح دپامین قشر پیشاپیشانی‌شان همیشه پایین است. در حالی که مغز اشخاص آزاداندیش برعکس است. دپامین استریاتومشان همیشه پایین و دپامین قشر پیشاپیشانی‌شان همیشه بالاست.

اینجا یک سؤال هم پیش می‌آید. آیا اشخاصی که اعتقادات جزمی دارند هیچ وقت می‌توانند از اعتقادات خود دست بکشند؟ از آنجا که مغز یک سیستم تغییرپذیر هست، بنابراین می‌تواند در شبکه‌های استریاتوم و پیشاپیشانی خود هم تغییر کند. واقعاً هم گاهی عوامل اپی‌ژنتیک، یعنی محیط، بعضی تجربه‌ها و اتفاق‌ها، آموزش و مطالعهٔ مناسب می‌توانند در عقاید جزمی تغییر ایجاد کنند. اما نه در همهٔ موارد. در هر حال به ژن‌ها هم بستگی دارد؛ این‌که چقدر قوی و فعال باشند. عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

مغز‌های ایدئولوژیک

می‌دانیم که محیط در شکل‌گیری عقاید مذهبی و سیاسی افراد نقش مهمی دارد. این را در واقع از روی آمار می‌فهمیم که این‌جور است. مثلاً فرزندانی که در خانواده‌ای مذهبی به دنیا می‌آیند و رشد می‌کنند، اکثراً مذهبی می‌شوند. این را در سطح‌های بالاتر از خانواده هم می‌شود دید. کودکانی که در محله‌ها و شهرهای مذهبی رشد کنند، اکثراً مذهبی بار می‌آیند. بنابراین نقش محیط زندگی در شکل‌گیری عقاید سیاسی و مذهبی افراد تقریباً بدیهی به نظر می‌رسد. اما این را هم شاید همه‌مان دیده‌ایم که گاهی مثلا دو فرزند یک خانواده، که هر دو دقیقاً یک‌جور تربیت شده‌اند، یکی‌شان فردی با عقاید دینی یا سیاسی خلل‌ناپذیر از کار درمی‌آید، در حالی که دیگری آدم کاملاً آزاداندیشی می‌شود. بنابراین، علاوه بر محیط و تربیت یک عامل دیگر هم باید در این وسط در کار باشد. الآن که علم خیلی چیزها را در مورد شخصیت و رفتار اشخاص برایمان مشخص کرده است، در مورد این مسئله هم خیلی چیزها مشخص شده است. حقیقت این است که مغزها دو جور هستند! بعضی مغزها اگر فکری به حالشان نشود، ساختارشان طوری است که صاحبش به سختی می‌تواند عقیده‌اش را تغییر دهد. این‌ها اکثراً با همان عقاید مذهبی و سیاسی بزرگ می‌شوند و می‌میرند که در کودکی و نوجوانی خود پیدا می‌کنند! من اشخاص بسیاری از این نوع را در میان هم‌نسلان خودم می‌شناسم. همان‌هایی که اسمشان را «پنجاه و هفتی‌ها» گذاشته‌اید. بسیاری از این‌ها افراد تحصیل‌کرده‌ای هم هستند. اما عملاً هیچ تغییری در عقاید سیاسی یا مذهبی آن‌ها اتفاق نیفتاده است. حتی آن‌هایی که مرارت‌های بسیاری هم به‌خاطر همین عقایدشان کشیدند، هنوز هم آن عقاید را با خودشان دارند. هنوز هم همهٔ مسائل را همان‌طور می‌بینند که ایدئولوژی‌شان می‌گوید باید دید.

یک خانم دانشمند جوانی از فارغ‌التحصیلان کمبریج، که در استنفورد و هاروارد پژوهش‌هایش را انجام می‌دهد، اخیراً رشته‌ای از نوروساینس را بنیان گذاشته است که به همین مغزهای ایدئولوژیک مربوط می‌شود. مغزهایی که کارشان تولید عقیده‌های محکم و خلل‌ناپذیر است. اسم این رشته را هم نوروساینس سیاست، یا نوروساینس سیاسی، گذاشته است. او اخیراً کشف جالبی هم صورت داده است که به تفاوت ساختاری مغزها مربوط می‌شود. یعنی تفاوت مغزهایی که عقاید خلل‌ناپذیر می‌سازند و مغزهایی که هیچ گاه عقاید خلل‌ناپذیر نمی‌توانند بسازند. بقیهٔ مبحث را در یادداشت‌های بعدی ادامه می‌دهم. عباس پژمان ۱۴ دی ۱۴۰۴
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

۲- بیا با من بازی کن، خیلی غمگینم
 
تکنیک دوم خواب‌ها تکنیک ادغام است. در این تکنیک دو یا چند چیز در یک تصویر مشترک نشان داده می‌شوند. بنابراین ادغام در واقع عکس آن ترانسپوزیسیونی است که  یک چیز را در قالب چند چیز ظاهر می‌کرد. به نظر می‌رسد گُلِ شازده کوچولو هم ادغام باشد؛ یعنی اینکه تصویری از دو یا حتی چند زن باشد! آخر آنتوان دو سنت اگزوپری هم مثل بعضی از نوابغ دیگر عشق‌های رمانتیک متعددی را تجربه کرد.
 
وقتی شازده کوچولو چاپ شد، دوستان و اطرافیان سنت اگزوپری فوراً اشخاص و اتفاقاتی از زندگی او و بعضی اطرافیانش را شناسایی کردند که با تغییر شکل‌هایی به این کتاب انتقال پیدا کرده بودند. مثلاً همان سیلویا همیلتون، که علاوه براینکه برای نقاشی‌های روباه مدل می‌شد، یکی از تکیه کلام‌هایش هم از زبان روباه گفته می‌شود: «آدم تا با دل نبیند خوب نمی‌بیند.» یا خود سنت اگزوپری، که شناسایی‌اش در قالب راوی و شازده کوچولو کار سختی برای دوستانش نبود. حتی مثلاً آن گنجی که خلبان صحبتی ازش می‌کند از واقعیت به این کتاب منتقل شده بود. گویا خانوادهٔ سنت اگزوپری اعتقاد داشتند در یکی از خانه‌های قدیمی‌شان گنجی هست که از اجدادشان باقی مانده. و خیلی چیزهای دیگر.
 
اما در مورد گل اختلاف نظرهایی بروز کرد. بعضی کانتکست‌ها می‌گفتند گل باید کونسوئلو باشد. کونسوئلو همسر آنتوان دو سنت اگزوپری بود. حتی یک بار یکی از دوستانشان از آنتوان پرسید گلِ شازده کوچولو کونسوئلو است دیگر؟ آنتوان گفت: بله. اما مسئله اینجاست که چنان سؤالی، حتی اگر جواب واقعی‌اش «نه» باشد، معمولاً باز هم با «بله» جواب داده می‌شود. البته آنتوان در یکی از نامه‌هایش هم دوباره اشاراتی به کونسوئلو بودن آن گل کرده است. اما همچنان که گفتم کانتکست‌هایی هست که نمی‌گذارند این گل فقط کونسوئلو باشد. مثلاً همان شروع آشنایی شازده با روباه را بخوانید:
 
صدا گفت: «من اینجا هستم. زیر درخت سیب.»
شازده کوچولو گفت تو کی هستی؟ چقدر خوشگلی!»
روباه گفت: «من روباهم.»
شازده کوچولو گفت: بیا با من بازی کن... من خیلی غمگینم.»
 
من اینجا هستم. زیر درخت سیب... سیب در فرهنگ مسیحیت و یونان و روم قدیم نماد عشق رمانتیک است. در دو سال اول پناهندگی آنتوان به آمریکا زنش با او نبود. در این مدت نرد عشقش را با سیلویا می‌باخت. وقتی هم که شازده کوچولو در آمریکا چاپ شد، و آنتوان داشت به مأموریتی می‌رفت که از قضا آخرین مأموریتش شد، نسخهٔ دست‌نویس کتاب و نقاشی‌هایش را به سیلویا داد. سیلویا هم آن‌ها را ۲۵ سال با خودش نگه داشت و آن وقت به موزه تحویلشان داد. عباس پژمان [ادامه دارد]
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

هدف وسیله را توجیه می‌کند

یک چیزی در مورد شهریار هست که آن را واقعاً کتابی علمی می‌کند. ماکیاولی در این کتابش برای هر رهنمودی که به شهریار لورنتسو می‌دهد دو تا اتفاق تاریخی هم مثال می‌آورد: یک مثال از تاریخ گذشته و یکی دیگر از تاریخ عصر خود لورنتسو و ماکیاولی. در واقع این مثال‌ها نقش اول را در این کتاب بازی می‌کنند. به‌طوری که می‌توان گفت در واقع بر اساس اتفاقات این مثال‌هاست که او رهنمودها یا نظریاتش را  بنا می‌کند. بنابراین نه خیال‌پردازی در کارش هست، نه آرزوها و آرمان‌هایش را در قالب نظریه‌های شیک، و دزانفاکته، به خورد لورنتسو می‌دهد. حتی اخلاق را که از قدیم‌الایام رسم بود پایهٔ سیاست باشد بالکل کنار می‌گذارد. آن  کسی که گفته است هدف وسیله را توجیه می‌کند همین ماکیاولی است نه مارکس. منتها مارکسیست‌ها هم به آن عمل کرده‌اند. هرچند باید منصف باشیم. فقط هم مارکسیست‌ها نبوده‌اند که «هدف»شان تمام «وسایلشان» را  توجیه کرده است! مگر اهداف رژیم‌های اومانیستی، و مخصوصاً حکومت‌های مذهبی، کم وسایلشان را توجیه کرده است؟! جالب است که از همان زمان‌ها که علم سیاست پایه‌گذاری شد اصلاً قرار بر این بوده است سیاست شاخه‌ای از اخلاق باشد! اما این شاخه خیلی کم از تنه‌اش تغذیه می‌کند، یا فرمان می‌برد. در هر حال، ماکیاولی بدون هیچ احساس شرم و خجالتی، و در کمال صداقت، به شهریار لورنتسو توصیه می‌کند شهریار باید هم شیر باشد هم روباه! در واقع می‌گوید شهریار باید مثل شیر درنده و بیرحم باشد. یعنی تمام دشمنانش را در کمال قساوت بدرد و نابود کند. همچنین مثل روباه حیله‌گر باشد. هر دروغی را مصلحت دید بگوید، هر کس را که صلاح دید فریب دهد، و غیره. و مثال‌های بسیاری را هم از شرح حال حاکمان می‌آورد که در هر کدام از آن‌ها که حاکم اخلاق را کنار گذاشته است به دشمنانش غلبه یافته است، و در هر کدامشان که خواسته است اخلاقی عمل کند شکست خورده است.

یکی از توصیه‌های اساسی یا ساختار‌ی‌اش هم در این کتاب این است که می‌گوید حاکم باید به ترس رعیت بیشتر از عشق او اهمیت دهد. منظورش ترس رعیت از حاکم و عشق آن‌ها به اوست. می‌گوید ترس هیجان مهم‌تری از عشق است. این را هم راست می‌گوید! مردم خیلی راحت معشوقه‌هایشان را عوض می‌کنند. اما خیلی به سختی می‌توانند بر ترس‌هایشان غلبه کنند. اصلاً در مجموعهٔ هیجان‌هایی که در طی تکامل برایمان ایجاد شده‌اند، ترس مقام بسیار مهم‌تری از عشق دارد. این را در یک جستار جداگانه بیشتر توضیح خواهم داد. عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

شانهٔ زخم‌بندی شده

خودش می‌گفت از جایی افتاده یا به دیوار خورده است.
اما شاید علتی دیگر در کار بود
برای زخم برداشتن و زخم‌بندی شدنِ شانه‌اش.

وقتی که دستش را به سختی بالا برد تا چیزی را از قفسه بردارد- عکس‌هایی که می‌خواست از فاصلهٔ نزدیک ببیندشان-
پانسمان باز شد و کمی خون [از شانه] آمد.

من دوباره شانه را زخم‌بندی کردم،
و کمی طول دادم تا کارم را تمام کنم.
زیرا او درد نداشت و من خوش داشتم دیدنِ آن خون را.
جزوی از تن عشقم بود آن خون.

وقتی که رفت، دیدم کنار میز
گاز خون‌آلودی افتاده است،
چیزی که باید فوراً به سطل آشغال می‌رفت.
آن را برداشتم و به لب‌هایم بردم،
و مدتی طولانی آنجا نگه داشتم،
خون عشقم را روی لب‌هایم.

کنستانتین کاوافی
برگردان عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

سخن‌های دروازهٔ دوزخ

در کمدی الاهی دانته، که شرح سفر خیالی او به دنیای دیگر است، او سطرهایی را بر سردر دوزخ می‌خواند که از زبان دروازه گفته می‌شوند:

از من به شهرستان درد می‌روند
از من به رنج جاودان گذر می‌کنند
از من به جمعِ از یادرفتگان جاودان  می‌پیوندند

عدالت بود که صانع والایم را [به ساختنم] برانگیخت
قدرت ملکوتی، فرزانگی مطلق و عشق‌الاولین بودند
که دست در دست هم دادند و مرا ساختند

پیش از من هیچ آفریده‌ای نبود که جاودانی نباشد
و من خود هم تا جاودان خواهم بود
ای همهٔ درون آیندگان، دست از همهٔ امّیدها شسته باشید
[ترجمهٔ عباس پژمان]

دیشب ناگاهان برق رفت و من نمی‌دانم چرا یاد این سطرها افتادم.

توضیح- بند دوم  بر اساس تثلیث مسیحیت سروده شده است، و قدرت ملکوتی اسمِ دیگرِ پدر، فرزانگی مطلق اسمِ دیگرِ پسر، و عشق‌الاولین اسمِ دیگرِ روحُ‌القُدُس هستند، که مجموعشان همان صانع یا آفرینندهٔ والا می‌شود.
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

غزل غزل‌ها

دختر، خطاب به سلیمان [بر اساس ترجمهٔ کینگ جیمز]:
بگذار او مرا غرق در بوسه‌های دهانش کند:
آخر، آغوشت مستی‌بخش‌تر از شراب است؛
بوی عطر تنت چنان خوش است
که از نامت بوی عطر می‌آید.
از همین روست که باکره‌گان دوستت دارند.
مرا بکَش به دنبالت ببر. ما [دخترها] به دنبالت می‌دویم.
اینک شاه مرا به حجله‌گاهش آورده است...

دختر، خطاب به سلیمان [بر اساس ترجمهٔ بیبل دو ژُروزالم]:
کاش او مرا غرق در بوسه‌های دهانش می‌کرد.
آخر، آغوشت مستی‌بخش‌تر از شراب است؛
بویِ به‌غایت خوشی دارند عطرهای تنت؛
نامت که بیاید بوی عطر می‌آید.
از همین روست که باکره‌گان دوستت دارند.
مرا بکَش به دنبالت ببر. بدویم [دخترها]!
اینک شاه مرا به حجله‌گاهش آورده است...

چند توضیح

- غزلِ غزل‌ها، یعنی زیباترینِ همهٔ غزل‌ها، شاهِ غزل‌ها. غزلِ غزل‌ها از کهن ترین و زیباترین شعرهای عرفانی است. غزلِ غزل‌ها منسوب به سلیمان نبی است و یکی از کتاب‌های عهد عتیق یا تورات را تشکیل می‌دهد. این چند سطر را، که آغاز غزلِ غزل‌ها هستند، یکی از دخترهای اورشلیم خطاب به سلیمان می‌گوید.

- بگذار او مرا غرق در بوسه‌های دهانش کند [کینگ جیمز]، کاش او مرا غرق در بوسه‌های دهانش می‌کرد[ژُروزالِم]؛ در این سطر از صنعتی بلاغی به نام التفات استفاده شده است. دختر این را خطاب به سلیمان می‌گوید، اما منظورش از «او» هم همان خود سلیمان است. در صنعت التفات، گوینده به جای اینکه از ضمیر یا فعل دوم شخص مفرد برای مخاطبش استفاده کند، از ضمیر یا فعل سوم شخص مفرد استفاده می‌کند. به جای اینکه بگوید بیا مرا غرق در بوسه‌های دهانت بکن، می‌گوید: بگذار او مرا غرق در بوسه‌های دهانش کند. یا به جای اینکه بگوید ای کاش مرا غرق در بوسه‌های دهانت کنی، می‌گوید کاش او مرا غرق در بوسه‌های دهانش می‌کرد.

- آغوشت...؛‌ آغوش از استعاره‌های جهانی محبت است.

-ما [دخترها] به دنبالت می‌دویم [کینگ جیمز]، بدویم [دخترها] [ژُروزالِم]؛ این را معمولاً طوری ترجمه می‌کنند که گویی دختر به خود سلیمان می‌گوید «بدویم»! در حالی که سطرهای بعدی می‌گویند این را به دخترهای دیگر گفته است. چون سطرهای بعدی را دیگر این دختر نیست که می‌گوید، بلکه همهٔ دخترها می‌گویند. همچنان که بعضی ترجمه‌ها، مثلاً ترجمهٔ English Standard Version این را مشخص هم کرده است.

عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

سر و ته کردن دونالد هگل را

کارل مارکس کتابی دارد به نام «هیجدهم برومرِ لوئی بناپارت»، که تحلیلی است دربارهٔ وقایعی که به کودتای لوئی بناپارت و شکست انقلاب کبیر فرانسه منجر شدند. کتاب را به این شکل شروع می‌کند: «هگل در جایی گفته است اتفاقات مهم و شخصیت‌های بزرگ تاریخی دو بار در تاریخ ظاهر می‌شوند. اما هگل فراموش کرد بگوید بار اول تراژدی می‌سازند و بار دوم کمدی.»

مارکس به عنوان مثال به چند مورد از این‌جور اتفاقات و شخصیت‌ها هم اشاره می‌کند، که کودتاهای ناپلئون بناپارت و لوئی بناپارت، همچنین خود آن‌ها، از جملهٔ آن‌ها هستند.

البته بدیهی است که نمی‌شود برای همهٔ اتفاقات مهم و شخصیت‌های تاریخی که تراژدی ساخته‌اند یک مشابه کمیک هم در دوران‌های بعد پیدا کرد. هگل در واقع کمی غلو هم کرده است که هیچ اتفاق مهم و شخصیت بزرگ تاریخی را از تکرار کمیک آن‌ها استثنا نکرده است. اما گاهی هم حرفش می‌تواند درست دربیاید. و راز درست درآمدنش شاید این است که انسان‌ها وقتی می‌خواهند کار بزرگی انجام دهند، تا به شخصیت‌های بزرگی تبدیل شوند، آن را معمولاً از روی بعضی الگوها انجام می‌دهند. الگوها هم معمولاً از کارهای بزرگِ شخصیت‌های بزرگ تاریخی انتخاب می‌شوند. این در واقع مثل این خواهد بود که آن شخصیت‌های تاریخی و کارهایشان دوباره در تاریخ ظاهر می‌شوند. اما فقط خود انسان نیست که کار بزرگ را انجام می‌دهد. در واقع شرایط هم در هر کار بزرگی نقش دارند. شرایط دوران ناپلئون بناپارت و شرایط دوران لوئی بناپارت خیلی با هم فرق داشتند. این بود که کودتای اولی به دورانِ استبداد فرانسه پایان داد، اما کودتای دومی انقلابِ آن کشور را به پایان آورد! در واقع هر چه اولی رشته بود دومی پنبه کرد.

دیروز که ترامپ لشکرکشی به ایران را هم بالاخره به خیروخوشی به اتمام رساند، من یاد این حرف هگل و صحبت‌های مارکس دربارهٔ آن افتادم. چون بالاخره معلوم شد که با لشکرکشی‌اش به ایران هم در واقع می‌خواست همان چیزی را در تاریخ تکرار کند که در لشکرکشی‌اش به ونزوئلا انجام داده بود. منتها مثل اینکه استاد درس هگل را سر و ته خوانده بود. به جای اینکه از اولی تراژدی بسازد و از دومی کمدی، از اولی کمدی ساخت و از دومی تراژدی. به جای اینکه ونزوئلا را چهل روز و شب بکوید و ملتش را به خاک سیاه بنشاند، در عرض فقط چهل‌وهشت دقیقه رژیم را ساقط کرد و ملت را نجات داد. خب، این بیشتر به کمدی می‌خورد تا تراژدی. اما در ایران که آمده بود رژیم را ساقط کند و ملت را نجات دهد، آخرسر ملت را پیاده کرد و رژیم را نجات داد. عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

در فرار از دی و بهمن

مدتی است شروع کرده‌ام بعضی از کتاب‌هایی را که اول بار در سال‌های اول دانشکده خوانده بودم یک بار دیگر می‌خوانم. در آن سال‌ها، که سال‌های پایانی دههٔ پنجاه بودند، نه فقط خود دانشگاه دنیای جدیدی بود که با آن آشنا می‌شدم، آشنایی با نویسندگان بزرگ دنیا و آثارشان هم واقعاً دنیای دیگری بود که کم کم کشفش می‌کردم. آن سال‌ها دانشگاه و کتابفروشی‌های جلوی آن کم کم در هم ادغام شدند و دنیای جدیدی ساختند که هنوز هم که هنوز است گاه‌به‌گاهی آرزوی برگشتن به آن را می‌کنم. در آن دوران بود که مخصوصاً با جویس و اسکات فیتزجرالد آشنا شدم. اگر از این‌ها اسم می‌برم به خاطر این است که تأثیری که جادوی این‌ها در آن سال‌ها بر من گذاشت از هر تأثیری قوی‌تر بود. اما این بار که شروع کردم دوباره آن‌ها را خواندن چیزی نزدیک پنجاه سال از آن اولین آشنایی‌ام با آن‌ها می‌گذشت! این است که فکر می‌کردم بعد از گذشت این همه سال آن جادو هم باید دیگر از تأثیر افتاده باشد، یا تغییر ماهیت داده باشد. در واقع فقط برای پناه بردن به خود آن دوران بود که زمستان گذشته شروع کردم دوباره جویس و فیتزجرالد را خواندن، نه برای تجربهٔ دوبارهٔ آن جادو. برای فرار از دی و بهمن بود. اما با کمال حیرت دیدم آن جادو نه فقط از تأثیر نیفتاده است بلکه حتی با شدت بیشتری عمل کرد. شاید به‌خاطر یاد آوردن دوران خوشبختی در دوران بدبختی بود که این بار با چنان شدتی تأثیر کرد. یا شاید هم ذهنم بود که این بار چنان آشوب‌زده بود که آن جادو را بهتر می‌توانست جذب کند. هر چه بود هنوز هم از تأثیرش بیرون نیامده‌ام. ۲۰ خرداد ۱۴۰۵
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

فقط همین

به من هیچی نگو
من به مرگ اعتقاد ندارم
نه اینکه خبری ازش نداشته باشم
اتفاقا خوب می‌شناسمش
اما چشم‌هایم را بهش نخواهم بخشید
امروز وقتی که داشتم از کنار یکی از باغ‌های محله می‌گذشتم
زندگی را دیدم
نشسته بود بر تَرک طلایی یک درخت لیمو و می‌تاخت
و دور دست را می‌نگریست
فقط همین را می‌توانم به تو بگویم

یانیس ریتسوس
برگردان عباس پژمان
۷ خرداد ۱۴۰۵
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

حدیث آرزومندی

۱- تفکر پرآرزو wishful thinking

ویش‌فول ثینکینگ اصطلاحی در زبان انگلیسی است که معنی تحت اللفظی‌اش می‌شود تفکر پرآرزو، و مفهومش این است:

باور به این که آنچه تو می‌خواهی اتفاق بیفتد دارد اتفاق می‌افتد یا بالاخره اتفاق خواهد افتاد.

و اگر می‌خواهید مصداقی هم برایش پیدا کنید، هر کدام از این تحلیل‌های مربوط به احتمال توافق یا جنگ بین جمهوری اسلامی و آمریکا می‌تواند مصداق عالی برایتان باشد. البته منظورم تحلیل‌هایی است که به قلم «کارشناسان» وطنی نوشته شده‌‌اند! معمولاً همهٔ این تحلیل‌ها را کسانی می‌نویسند که دسته‌ای از آن‌ها دلشان می‌خواهد اتفاقی برای جمهوری اسلامی نیفتد، دسته‌ای دیگر هم دلشان می‌خواهد اتفاق برایش بیفتد. اگر از دستهٔ اول باشند تحلیلشان حتماً حمله را منتفی اعلام خواهد کرد! و از دستهٔ دوم باشند حمله حتماً یک چیز قطعی خواهد بود!

حقیقت این است که ما قضاوت‌هایمان را چندان از روی تجربه‌ها و اطلاعاتمان انجام نمی‌دهیم، بلکه یک بخش از مغزمان هم که اسمش سیستم پاداش است تأثیر عمیقی در آن‌ها می‌گذارد. حتی می‌شود گفت هر قضاوتی را در نهایت طبق فرمودهٔ سیستم پاداشمان انجام می‌دهیم! حالا در نظر بگیرید که کارشناس محترمی هست که منافع حیاتی در جمهوری اسلامی دارد! این شخص وقتی مشغول نوشتن تحلیلی دربارهٔ احتمال جنگ یا توافق بین جمهوری اسلامی و آمریکاست، هر وقت که موضوع توافق از فکرش می‌گذرد سیستم پاداش مغزش به فعالیت درمی‌آید، چون توافق برایش پاداش است. و وقتی سیستم پاداش به فعالیت درمی‌آید بخش شکمی-میانی قشر پیشا‌پیشانی مغز آن شخص را، که کارش ایجاد قضاوت است، زیر رگبار شلیک‌هایش می‌گیرد تا به نفع توافق عمل کند.  و آخرسر هم کاری می‌کند که بخش شکمی-میانی به توافق رأی می‌دهد. و آن کارشناس اصلا از این اتفاق آگاه نمی‌شود.

این را گروهی از دانشمندان مؤسسهٔ ماکس پلانک آلمان، به سرپرستی دکتر مارک تیت‌گِمِیِر، در سال ۲۰۱۸ کشف کردند. در واقع مسئله از این قرار است که همهٔ قضاوت‌های ما در مورد موضوعاتی که در آن‌ها ذینفع باشیم، همین وضع را دارند! مخصوصاً اگر اطلاعات و نشانه‌های کافی هم دربارهٔ آن‌ها موجود نباشد. موضوع توافق یا جنگ بین جمهوری اسلامی و آمریکا هم در واقع فعلا یک چنین موضوعی است. نه برای توافق  نشانه‌های کافی موجود است، نه برای جنگ. حتی نشانه‌ها حکایت از این دارند که هنوز نه این طرف تصمیمی برای توافق یا جنگ گرفته است نه آن طرف! آن وقت آن‌هایی که با قطعیت از توافق یا جنگ می‌گویند از کجا به این دانش رسیده‌اند؟! این یکی از خطاهای شناختی مغز است، که از ساختارش سرچشمه می‌گیرد. عباس پژمان [ادامه دارد]
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

مرا مامِ من نامْ «مرگِ تو» کرد

داستان رستم و اشکبوس برای من زیباترین و باشکوه‌ترین حماسهٔ شاهنامه است. وقتی ایرانی‌ها پس از مرگ سیاوش به خونخواهی او به توران لشکرکشی می‌کنند، خاقان چین هم با لشکرش به کمک تورانیان می‌آید. رستم هم در این لشکرکشی نیست.  این است که ایرانی‌ها پی در پی از تورانی‌ها شکست می‌خورند و کشته می‌دهند. آخر سر هم در کوه هماون به محاصره درمی‌آیند. کیخسرو ناچار می‌شود رستم را خبر کند. آن وقت رستم می‌آید. وقتی رستم می‌آید رخشش خسته است. پس رخش را می‌گذارد تا استراحت کند، و خودش پیاده به میان لشکر می‌رود. در این هنگام پهلوان گردن‌کلفتی به نام اشکبوس هم از لشکر چین به میدان آمده است و هم‌نبرد می‌طلبد. رُهّام، پسر گودرز، که به نبرد او رفته است حریفش نمی‌شود و از میدان می‌گریزد تا کشته نشود. توس، فرمانده لشکر ایران، وقتی این صحنه را می‌بیند برآشفته می‌شود. به اسبش هی می‌زند تا خودش به نبرد اشکبوس برود. اما رستم سرش داد می‌کشد: تو همین‌جا باش و نگذار نظم لشکر به‌هم بریزد! من پیاده به جنگ این می‌روم.

آن وقت رستم بدون رخش و فقط با یک کمان و چند تا تیر به سمت میدان به راه می‌افتد. اشکبوس که سوار بر اسبش دارد در میدان جولان می‌دهد وقتی می‌بیند او پیاده به میدان می‌آید، می‌خندد. می‌گوید نامت چیست؟ چه کسی قرار است برای تن بی‌سرت گریه کند؟ رستم می‌گوید نام برای چه می‌پرسی وقتی به آرزویت نخواهی رسید؟ مادرم نام مرا «مرگِ تو» گذاشته است. قرار است پتگی باشم که به سر تو خواهد خورد. اشکبوس می‌گوید بدون اسب، خودت را به کشتن می‌دهی ها! رستم می‌گوید این‌قدر لاف نزن! تو هیچ پیاده‌ای ندیده‌ای که بجنگد و سرکش‌هایی مثل تو را به گور بفرستد؟ در شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ همه‌شان سوار بر اسب به جنگ می‌آیند؟ پس همین الآن، ای جنگاور سواره، پیاده جنگیدن را به تو یاد می‌دهم. آن وقت رستم دست به کمان می‌برد و با نخستین تیرش اسب اشکبوس را از پا در می‌آورد، و با دومی خودش را به خاک می‌اندازد.

خاقان چین، که در میان لشکر توران بود، این صحنه را با حیرت تماشا کرد. آن وقت سواری فرستاد تا تیر رستم را از تن اشکبوس بیرون کشید و برایش برد. وقتی تیر را به دستش گرفت به پیران ویسه گفت: « پس شما می‌گفتید این‌ها ملت حقیری هستند! غیر از این‌ها چه کسی می‌تواند تیری به بلندی نیزه به تن دشمن فرو کند؟ عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

عکسی از شهر آزادگان

در داستان بیژن و منیژهٔ شاهنامه، وقتی بیژن به نزدیکی خیمهٔ منیژه رسیده است، منیژه دایهٔ خود را می‌فرستد تا ببیند او کیست و چه جوری آنجا آمده است. می‌گوید ازش بپرس چه جوری اینجا آمدی؛ نمی‌خواهی به جشنگاه بیایی؟ پری‌زادی تو، یا [روح] سیاوش هستی، که دل‌ها را [این‌‌جور] با مهر خودت می‌بری:

بپرسش که چون آمدی ایدرا؟
نیایی بدین جشنگاه اندرا؟
پری زاده‌یی گر سیاوَخشیا ؟
که دل‌ها به مهرت همی بخشیا؟

و بیژن [در جواب دایه] می‌گوید: نه سیاوش هستم، نه از پریزادگانم. از ایران می‌آیم، از شهر آزادگان. بیژن هستم، پسرِ گیو. برای جنگ به اینجا آمده‌ام. الآن هم آمدم گراز زدم تا دندان‌هایشان را برای شاه ببرم:

سیاوش نی‌اَم، نز پریزادگان.
از ایرانم، از شهر آزادگان.
منم بیژن گیو، از ایران به جنگ.
به زخم گراز آمدم تیز چنگ.
سران‌شان بریدم فگندم به راه
که دندان‌هاشان برم نزد شاه.

شرح عکس: امشب این عکس را در یک کانال تلگرامی به نام آقای فرزاد زرین دیدم. در شرح عکس نوشته بود: «این عکس نه فتوشاپه نه هوش مصنوعی، این عکس زیبا امروز تو بندر شاهپور گرفته شده».

هر چه باشد خیلی زیباست.
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

نوروساینس فحش

بخش ۲- در هر کدام از کارهای مغز که آمیگدال با توان بالایی وارد عمل شود شبکهٔ تعقل یا ریزنینگ reasoning که جایش در قشر پیشانی است کار چندانی از دستش برنمی‌آید، و در نهایت تسلیم آمیگدال می‌شود. همچنان که گفتم آمیگدال مرکز اصلی تولید احساس‌ها و هیجان‌هاست و در فحاشی هم نقش اصلی را بازی می‌کند. خلاصه، به خاطر همین است که حتی مؤدب‌ترین آدم‌ها هم وقتی سخت عصبانی می‌شوند یا احساس نفرت می‌کنند معمولاً نمی‌توانند خود را کنترل کنند و فحشی ندهند. شبکهٔ آمیگدال و شُرَکا خیلی قوی تر از شبکهٔ ریزنینگ است.

فحاشی در واقع نوعی دفاع از زندگی است که طبیعت در مغز تعبیه کرده است. هر کس که احساس کند زندگی‌اش به هر شکلی مورد تعرض قرار گرفته است، یا به هر شکلی از زندگی و آزادی محرومش کرده‌اند، مغزش خود به خود این را مسئلهٔ مهمی تشخیص می‌دهد. بنابراین هر وقت که آن شخص به یاد این محرومیت یا تعرض بیفتد آمیگدالش احساس‌های نیرومندی برایش تولید می‌کند، که همان نفرت و خشم هستند. اما هر نوع احساس یا هیجانی، مخصوصاً اگر خیلی شدید باشد، تعادل مغز را به‌هم می‌زند، و مغز نمی‌تواند هیچ عدم تعادلی را به مدتی طولانی تحمل کند. این است که باید کاری کند تا دوباره به حال تعادل برگردد. فحش دادن یکی از آن چیزهایی است که طبیعت در مغز تعبیه کرده است تا تعادل را به مغز برگردانند! فحش دادن در واقع یک نوع رها شدن از آن محرومیتی است که باعث خشم یا نفرت شده است. وقتی فحش می دهیم در واقع لحظه‌هایی آزادی تجربه می‌کنیم. الآن می‌گویم چرا!

هر فحشی که می‌دهیم در واقع تابویی را نفی یا تحقیر می کنیم! تابو یک جور رسم یا سنتی است که به تو اجازه نمی‌دهد به بعضی چیزها بی احترامی کنی، یا اسم بعضی چیزها را ببری. تابوهای نوع اول معمولاً مذهبی هستند. هرچند تابوهای ایدئولوژیک و سیاسی‌یی از این نوع هم کم نیستند! تابوهای نوع دوم هم تابوهای مربوط به آلات تناسلی هستند. هر فحشی در واقع یک بی‌احترامی به یک تابو است! اتفاقاً مطالعات مغز نشان می‌دهند که کارهای مربوط به تابوها را هم، مثل فحش‌ها، همان آمیگدال و عقده‌های قاعده‌ای و سینگولیت انجام می‌دهند!

و اما نکته این است که همهٔ رژیم‌ها، عقاید، ایدئولوژی‌ها و نهادهای گوناگونی که آزادی‌هایی را از انسان‌ها سلب می‌کنند، این سلب‌ها را با توسل به تعدادی تابو انجام می‌دهند. این است که هر فحشی، که در واقع با نفی یا تحقیر یک تابو صورت می‌گیرد، تجربهٔ لحظه‌هایی از آزادی هم هست. عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

پس از طوفان

تا خیال طوفان در سرم آرام گرفت، خرگوشی میان شبدرها و گل‌های لرزان [از دویدن] بازایستاد و نمازش را، از خلال تارهای عنکبوت، رو به رنگین کمان به جا آورد.
آه از آن جواهرها که روی خود پنهان ساختند و گل‌هایی که شروع کرده بودند نگاه می‌کردند.
در خیابان بزرگ کثیف، پیشخوان‌های قصابان برپا شدند، و [قایقبانان] قایق‌ها را به سوی دریایی که لایه لایه، همچون کَنده‌کاری، بالا رفته بود کشاندند و بردند.
سیل خون به راه افتاد، در خانهٔ ریش‌آبی، درکشتارگاه‌ها، در سیرک‌ها، که در آن‌ها مُهر خدا بر پنجره‌ها می‌خورْد و رنگشان را می‌پرانْد. خون و شیر به راه افتاد...

آرتور رمبو
برگردان عباس پژمان
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

مغزهای ایدئولوژیک
[بخش دوم] این خانم دانشمند جوان، که اسمش لیور زمیگراد و سی ساله است، تا حالا مسئلهٔ ایدئولوژی افراطی را روی ۵۰۰۰ نفر مطالعه کرده است. گفته است می‌خواستم ببینم چرا بعضی مغزها برای ایدئولوژی‌های افراطی مستعدتر هستند.

مطالعهٔ خانم دکتر زمیگراد دو مرحله داشته است. برای مرحلهٔ اول آزمایشی به نام دسته‌بندی کارت ویسکانسین طراحی می‌کند که به شکل یک بازی آنلاین است. در این بازی تعداد نسبتاً زیادی ورق، شبیه ورق‌های قمار، هست. روی هر کارتی شکل‌هایی هستند که رنگ‌های مختلفی دارند. کسانی که در این بازی شرکت می‌کنند از هیچ چیز اطلاعی ندارند. فقط به آن‌ها گفته می‌شود کارت‌هایی را که فکر می‌کنید از لحاظ شکل یا رنگ یا هر چیزی شباهت‌هایی به‌هم دارند جدا کنید. این شباهت‌ها در واقع از یک قانون پیروی می‌کنند. و شرکت کننده یک مقدار که جلو برود به راحتی می‌تواند این قانون را کشف کند. آن وقت با شور و شوق شروع می‌کند کارت‌ها را جدا کردن و کیف کردن. اما بعد از مدتی که با این قانون جلو رفت، این قانون دیگر کنار می‌رود.

دکتر زمیگراد ‌دید از اینجا به بعد آزمایش‌شونده‌ها دو دسته می‌شوند. عده‌ای از آن‌ها وقتی دیدند دیگر خبری از آن قانون قبلی نیست، به‌راحتی از آن دست بر می‌دارند تا بلکه قانون دیگری کشف کنند. اما گروه دیگر همچنان به آن قانون اول پایبند می‌مانند، و تا آخر سعی می‌کنند بلکه باز هم کارت‌هایی پیدا کنند که از آن قانون پیروی می‌کنند.

خانم دکتر با شرکت کنندگان که صحبت می‌کند، می‌بیند این گروه دوم در عقایدشان هم همین طور هستند. همیشه بر یک عقیده بوده‌اند و کم‌تر پیش می‌آید که در درستی عقاید خودشان شک کنند. در حالی که گروه دوم در مورد هیچ یک از عقاید خودشان تعصب به خرج نمی‌دهند، و کلاً تغییر را در زندگی راحت می‌پذیرند.

آن وقت او مرحلهٔ دوم مطالعه‌اش را اجرا می‌کند. در واقع می‌رود سراغ مغز این‌ها. می‌خواهد ببیند در مغز هر کدام از این‌ها چه خبرهایی هست. اینجاست که کشف جالبی در مغز می‌کند. می‌بیند مغز آن‌ها هم فرق جالبی با هم دارند. یعنی مغز آن‌هایی که به گروه دوم تعلق داشتند و مغز آن‌هایی که از گروه اول بودند. در واقع پای دپامین هم یک‌جورهایی در میان است. عباس پژمان [ادامه دارد]
@apjmn

Читать полностью…

عباس پژمان

چقدر شبیه ایرانِ باستان بودی!

فقط یک بار با تلفن با او صحبت کرده بودم، و یک بار هم، در سالی که داور جایزهٔ گلشیری بودم، خودش را دیدم. در روز اعطای جایزه‌ها وقتی ازش دعوت شد تا روی سن بیاید و یکی از جایزه‌ها به دست او به نویسنده داده شود، لحظه‌ای از نزدیک دیدمش. خودش هم مثل همهٔ عکس‌هایش بود! با وقار، باهوش، با شخصیت. و در آن لحظه ناگهان فکر عجیبی از سرم گذشت. با خودم گفتم چقدر شبیه تاریخ ایران باستان هستی! واقعاً برایم مثل این بود که ایران باستان است که لحظه‌ای روی سن آمده است. گفت «به نام هوشنگ گلشیری این جایزه را تقدیم می‌کنم به...»، و جایزه را داد و رفت. و از آن روز آن صحنه بیش از هر چیزی در یاد من ماند.

دیشب وقتی خبر آمد که بهرام بیضایی درگذشته است، دوباره آن تصویرش آمد. این بار غم بزرگی هم با خودش برایم آورد. تصویرش یک لحظه از سرم بیرون نمی‌رود. ۷ دی ۱۴۰۴عباس پژمان

@apjmn

Читать полностью…
Subscribe to a channel