westerosir | Unsorted

Telegram-канал westerosir - Westeros #GOT

16103

اولین وبسایت تخصصی دنیای نغمه‌ی یخ و آتش: westeros.ir آدرس فیس بوک ما: facebook.com/Game.Of.Thrones.Persian.FanPage آدرس پیج اینستاگرام ما: instagram.com/westeros.ir آدرس توئیتر ما: twitter.com/Westerosir ادمین : @sis311

Subscribe to a channel

Westeros #GOT

رینیرا تارگرین:

[دیمون] هر آن چیزی بود که من می‌خواستم باشم : بی‌خیال و خطرناک ... یک مرد.

سرگذشت کامل ملکه‌ #رینیرا_تارگرین را در ویکی‌وستروس بخوانید.

#خاندان_اژدها
#Rhaenyra_Targaryen
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

از رینیرا تا ایریون؛ وقتی تارگرین‌ها باور دارند برای چیزی بزرگ‌تر زاده شده‌اند.

رینیرا تارگرین و ایریون «شعله درخشان» شاید در نگاه اول هیچ شباهتی به هم نداشته باشند؛ یکی قهرمان اصلی داستان «رقص اژدهایان» است و دیگری یکی از تاریک‌ترین و بی‌رحم‌ترین تارگرین‌های تاریخ. اما شباهت جالب‌ آن‌ها نه در رفتار، بلکه در نوع نگاهشان به خودشان و سرنوشتشان است.

هر دو باور داشتند برای چیزی بزرگ‌تر انتخاب شده‌اند. رینیرا در پایان فصل سوم خودش را با پیشگویی اگان فاتح و «شاهزاده‌ای که وعده داده شده» پیوند می‌دهد و ایریون هم باور داشت که در واقع یک اژدهاست که در بدن انسان گرفتار شده و می‌تواند دوباره به شکل اژدها برگردد؛ باوری که در نهایت به مرگ وحشتناکش منجر شد.

حتی اسم فرزندانشان هم جالب است. ایریون پسرش را «میگور» نامید؛ همان میگور بی‌رحم، یکی از منفورترین پادشاهان تارگرین. رینیرا هم در کتاب نام دخترش را «ویسینیا» گذاشت؛ نام یکی از فاتحان وستروس که بعدها تصویری خشن و جادوگرگونه از او ساخته شد. این اسم‌ها نشان می‌دهند تارگرین‌ها چقدر به گذشته و میراث خاندانشان وابسته بودند.

اما بخش مهم‌تر ماجرا اینجاست: شاید «دیوانگی تارگرین‌ها» آن‌قدر ساده نباشد که بگوییم فلانی دیوانه بود چون تارگرین بود.

رینیرا و ایریون هر دو در خانواده‌ای بزرگ شدند که اعضایش دائماً رقیب یکدیگر بودند. رینیرا از همان ابتدا با این تصور روبه‌رو بود که چون زن است، نمی‌تواند وارث واقعی باشد. ایریون هم پسر دوم خانواده بود و دائماً خودش را در رقابت با اعضای خانواده‌اش می‌دید و احساس می‌کرد دیگران تهدیدی برای جایگاه او هستند.

در واقع یکی از تراژدی‌های اصلی تارگرین‌ها همین است: قدرت بیش از حد، وقتی با خانواده‌ای پر از رقابت، پیشگویی، اژدها و ادعای حقانیت ترکیب شود، می‌تواند آدم‌ها را به جایی برساند که دیگر مرز بین «چیزی که واقعاً هستند» و «چیزی که فکر می‌کنند باید باشند» را نبینند.

ایریون فکر می‌کرد اژدهاست. رینیرا فکر می‌کند سرنوشت او را برای نقشی بزرگ‌تر انتخاب کرده است. این دو یکی نیستند، اما هر دو نشان می‌دهند یک باور شخصی، وقتی با قدرت و تقدیرگرایی ترکیب شود، چقدر می‌تواند خطرناک شود.

و به همین دلیل مارتین همیشه با مفهوم «تارگرین دیوانه» بازی می‌کند. تاریخ وستروس خیلی راحت آدم‌ها را در یک کلمه خلاصه می‌کند: دیوانه، ظالم، غاصب، خائن. اما ما به‌عنوان خواننده می‌دانیم پشت این برچسب‌ها معمولاً ترس، فشار، قدرت، خانواده، پیشگویی و انتخاب‌های اشتباه هم وجود دارد.

تارگرین‌ها وقتی به قدرتی فراتر از حد معمول دست پیدا می‌کنند، کم‌کم باور می‌کنند سرنوشتشان با بقیه انسان‌ها فرق دارد.

و اینجاست که یک سؤال جالب درباره رینیرا، ایریون، اریس و حتی دنریس شکل می‌گیرد:

اگر یک تارگرین واقعاً باور داشته باشد که سرنوشت خاصی دارد، از کجا به بعد «باور به سرنوشت» تبدیل به «جنون» می‌شود؟

#خاندان_اژدها
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون

🐉 پست پایانی فصل سوم — جمع‌بندیِ فصل

👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و کلِ فصل سوم

👋 خب، بعد از روی هم ۵۰ پستِ تحلیلی و نزدیکِ ۳۷ هزار کلمه (چیزی حدودِ یه کتابِ صد و بیست صفحه‌ای) در مورد یک فصل هشت قسمتی از سریال، توی این پست می‌خوام این فصل رو ببندم. البته هنوز حس می‌کنم کلی حرفِ نگفته مونده! اول از همه ممنون که این چند ماه پای این متن‌ها موندید، آدمایی که همه‌ی تحلیل‌ها رو خوندید! شما هیچ‌وقت آدم سابق نمی‌شید! بریم پکیجمون رو بسته‌بندی کنیم!

#️⃣ اول از همه بریم سراغِ نمره، چون خیلیاتون پرسیدید. من از یه جایی به بعد به هیچ قسمتی نمره‌ ندادم. چون از یه جایی به یه نتیجه‌ی مهم رسیدم و الان هم قرار نیست به این فصل نمره بدم!

🤷 ما یه فصل کامل نشستیم درباره‌ی این حرف زدیم که چرا اُلف انتخاب کرد، چرا دیرون به سوگندش عمل کرد، چرا سریال آلیس گذشته‌ی جدیدی از الیس برای ما رو کرد. حالا آخرش بیام بگم «۷ از ۱۰»؟ اون عدد هیچ‌کدوم از این حرف‌ها رو توی خودش نگه نمی‌داره. بعد از اینکه قسمت سوم تحلیل رو نوشتم دیدم که من برای هر قسمت معیار‌ها وتحلیل‌هایی دارم، که ارزششون در یک عدد ساده قابل بیان نیست.

📉 خب حالا بدونِ عدد: این فصل چطور بود؟

⌛️ قبل از هر قضاوتی، باید یه چیزی رو بدونید که نصفِ ایرادهای این فصل و فصل دو رو توضیح می‌ده. فصلِ دو قرار بود ده قسمت باشه و شد هشت قسمت. اون دو قسمتِ حذف‌شده کجا رفتن؟ شدن قسمتِ یک و دوی همین فصل سه. یعنی فصلِ سه عملاً با شش قسمت باید یه فصلِ کامل رو تعریف می‌کرد.

😬 حالا بیشتر منطقی به نظر میآد که چرا این فصل انقدر شلوغ بود و چرا فینال فصل حس یه قسمتِ وسط (مثلا قسمت ۴) رو می‌داد؟ چون واقعاً بود. و بدترش اینه که فصلِ چهار قراره فصلِ آخر باشه؛ یعنی همین بدهیِ داستانی داره منتقل می‌شه به فصلی که باید همه‌چی رو تموم کنه.

🎬 یه نکته‌ی دیگه هم درباره‌ی فصلِ دو هست! اون فصل وسطِ اعتصابِ نویسنده‌ها ساخته شد و اجازه نداشتن سرِ صحنه فیلم‌نامه رو تغییر بدن. برای همین بعضی دیالوگ‌هاش خشک بود. فصلِ سه این محدودیت رو نداشت و این کاملاً معلومه که بازیگرها این فصل دستشون بازتر بود. گفتم بازیگرا، اینو بگم که تیم بازیگری این سریال توی این فصل بی‌نظیر بودن! به شخصه نه تنها بازی بد ندیدم، که یکی از یکی دیگه بهتر بود! تام، اما، مت، الیویا، جیمز نورتون، همه خوب بودن!

🥇 و اما رتبه‌بندی. به‌نظرِ من (و خیلی‌های دیگه) فصلِ یک هنوز بهترین فصلِ این سریاله. دلیلش هم جاه‌طلبی‌شه، یه فصل نشست و چند دهه و چند نسل رو، با تعویضِ بازیگر و همه‌ی دردسرهاش، به شکلِ فشرده تعریف کرد و از پسش براومد. هرچند همون فصل هم اشتباه‌های خودش رو داشت (مرگِ الکیِ لینور، هنوز هم برام قابلِ هضم نیست).

📈 ولی بینِ فصلِ دو و سه، فصلِ سه سر و گردن بالاتره. فصلِ دو دو تا قسمتِ واقعاً ضعیف داشت (پنج و شش) که صحنه‌هاش خوب بود ولی خودِ قسمت‌ها جمع نمی‌شدن، و فینالش هم اصلاً فینال نبود. از اون طرف این فصل کامل‌تر و منسجم‌تر بود.

🏷 یه صحبت کوچیک در مورد اسمِ قسمت‌ها داشته باشم.

😤 «مردانِ بی‌چهره» برای قسمتِ ششم، صادقانه بگم، یه شوخیِ بی‌مزه با ما بود. کلِ فصل داشتیم دنبالِ قاتلِ ردا طلایی‌ها می‌گشتیم، اسمِ یه قسمت رو گذاشتن اسمِ فرقه‌ی آدم‌کش‌های جادویی، و هیچ‌کس هم نیومد.

👏 ولی بقیه‌شون واقعاً خوب بودن. «رینیرای پیروزمند» اسمِ یکی از فصل‌های خودِ کتابه. حالا توی کتاب واقعاً یه‌کم حسِ پیروزی داره ولی توی سریال یه ذره هم نداشت. «فرودِ ملکه» یا کویینزلندینگ هم که شاهکار بود: هم بازیِ کلمه با کینگزلندینگ (فرودِ پادشاه)، هم اشاره به اگانِ فاتح، هم کلِ بحثِ جنسیت توی یه اسم.

🧩 «خم‌نشده و شکسته‌نشده»، که شعارِ خاندانِ مارتله: خم نمی‌شویم، نمی‌شکنیم، از پا درنمی‌آییم. اون تیکه‌ی حذف‌شده رو هم علتش رو توی پست توضیح دادم.

حالا بریم سراغِ چیزهایی که این فصل جواب نداد و مونده برای فصلِ بعد:
۱. قاتلِ ردا طلایی‌ها کی بود و اون مردِ دوچشم‌رنگی چی می‌گفت؟
۲. دیرون زنده‌ست یا نه، و تساریون بالاخره کِی پرواز می‌کنه؟
۳. ویگار کجاست و چرا ایموند رو ول کرد؟
۴. مردمِ کینگزلندینگ رینیرا رو قبول می‌کنن یا نه، و ولاریون‌ها چی کار می‌کنن؟
۵. تایلند لنیستر اصلاً کجاست؟ (این چرا یهو غیبش زد)
۶. رینا و شیپ‌استیلر چی می‌شن؟

🖤💚 اگه واقع‌گرا باشیم، چه خوشمون بیاد چه خوشمون نیاد، یه کارهایی این سریال کرد که «بازی تاج و تخت» هیچ‌وقت نکرد.

🛡 اول: بهمون نشون داد هر منطقه‌ی وستروس فرهنگِ خودش رو داره. شمالی‌ها با طبل و سپر می‌آن، ریورلندی‌ها جور دیگه‌ای می‌جنگن، اولدتاون یه جورِ دیگه حرف می‌زنه. توی گات همه‌شون یه‌جور بودن.

🏳 دوم: پرچم‌ها. توی همین قسمتِ آخر روی دژکوبِ اسکار تالی نشانِ ونس و براکن و پایپر بود. یادتونه فصلِ آخرِ گات، ارتشِ دنریس کینگزلندینگ رو فتح کرد و حتی یه پرچمِ تارگرین هم توش نبود؟

👑 سوم: تاج. توی گات معمولاً کسی تاج سرش نبود، در حالی که تاج مهم‌ترین نمادِ این دنیاست. اینجا تاجِ جیهیریس یه شخصیتِ مستقله، تاج اگان فاتح، یه نشانه‌ی بارز برای مردمه که اگان پادشاه باید باشه!

🔗 و چهارم، که برای من از همه مهم‌تره اینه که سریال تارگرین‌ها رو توی تاریخِ خودشون نشونده، داره به معنای واقعی تاریخ رو می‌بافه. ویسنیا، میگور، جیهیریس، دنیسِ رویابین، نابودیِ والریا، تخم‌های ملکه رینا. توی گات انگار تارگرین‌ها از آسمون افتاده بودن!

✍️ و حالا سوالِ اصلی: این هنوز داستانِ جورج مارتینه؟

📚 مارتین توی وبلاگش از سه تا تغییر شکایت کرده بود: شرایطِ مرگِ هلینا، حذفِ میلور، و اینکه رینا شیپ‌استیلر رو گرفت. و راستش حق با اونه. این فصل، فصلِ جورج نبود. ماجرای اُرموند و دیرون و بچه‌های روی بارو توی کتاب نیست. سفرِ الیسنت به هرن‌هال برای کشتنِ پسرش توی کتاب نیست. اینا نقشه‌ی جورج نیستن.

🦋 ولی یه چیزی هست. استدلالِ مارتین این بود که چون میلور رو حذف کردید، مرگِ هلینا دیگه دلیل نداره. ولی این فصل، به‌نظرِ من، جوابِ اون حرف رو داد؛ ما دقیقاً دیدیم چرا هلینا اون تصمیم رو گرفت، و به نظرم یکی از محکم‌ترین خطوط روایی رو هلینا داشت. اسمِ اون یادداشتِ مارتین «پروانه‌های سمی» بود، و فصل با الیسنت وسطِ یه مشت پروانه‌ی آروم تموم می‌شه. انگار سریال داره یواشکی جواب می‌ده: تغییراتِ ما سمی نیست.

📚 حرفِ آخرم که مهم‌ترین چیزیه که این فصل بهم یادآوری کرد. «شوالیه‌ی هفت پادشاهی» یه داستانِ کوتاهِ سی‌هزار کلمه‌ای رو برداشت و بازش کرد؛ کارِ سختی نبود، چون متن سرِ جاش بود. ولی «آتش و خون» یه رمان نیست. یه کتابِ تاریخِ خشکه که صد سال بعد از ماجرا نوشته شده، و بیشترش از جای خالی ساخته شده.

📚 همین نکته‌ی اصلیه. هر بار که من نوشتم «کتاب می‌گه»، دقیق‌ترش اینه که «یکی از این سه نفر می‌گه». آرک‌میستر گیلداین (که نویسنده‌ی کتاب آتش و خون هست و خودش شاهدِ هیچ‌کدومِ این اتفاقات نبوده و سال‌ها پس از اتفاقات اون رو نوشته) داره سه تا روایتِ متناقض رو کنار هم می‌ذاره:

🔖 یک، ماشروم؛ دلقکِ رینیرا، که روایتش پر از سکس و اغراقه و گیلداین مدام می‌گه این یکی بوی چرندیات می‌ده.
🔖 دو، سپتون یوستاس؛ که توی رد کیپ بوده ولی گیلداین صریح می‌نویسه که از رینیرا خوشش نمی‌اومد و همین اون رو منبع ناموثقی می‌کنه.
🔖 سه، گرندمیستر مانکن و کتابِ «روایتِ راستین»، که معتبرترین منبعِ این جنگ حساب می‌شه. جالب کجاست؟ «روایتِ راستین» عمدتاً بر اساسِ نوشته‌های گرندمیستر اوروایل نوشته شده. همون اوروایلی که سال‌ها به دستور رینیرا توی سیاه‌چال بوده!

😯 این یعنی معتبرترین تاریخِ رقصِ اژدهایان، بازنویسیِ یه میسترِ متأخر از خاطراتِ یه زندانیه. و همون زندانی خودش خیلی از اطلاعاتش رو از دهنِ لریسِ لنگ شنیده بود. ماشروم درباره‌ی لریس می‌گه کلمات مثلِ عسل از دهنش می‌چکید، و هیچ زهری به این شیرینی نبود.

🎯 برای همینه که کتاب مدام می‌گه «حقیقت را احتمالاً هرگز نخواهیم دانست». سپتونِ اعظمی که شبانه مُرد و پنج تا مظنون داشت. آلیس ریورز که «ظاهراً» حرام‌زاده‌ی استرانگ‌هاست. و هلینا، که سه تا نظریه و یه شایعه دربارش هست.

💡 و این جوابِ نهاییِ منه به سوالِ «سریال به کتاب وفادار بوده یا نه؟» — کتاب یه متنِ ثابت نیست که بشه بهش وفادار بود. کتاب دعوای سه تا آدمِ مُرده‌ست که یه نفرِ چهارم داره داوری‌شون می‌کنه و مدام می‌گه نمی‌دونم. سریال هم دقیقاً همون کاری رو کرده که کتاب از خوانندش می‌خواد: جای خالی‌ها رو پر کرده. فقط با نسخه‌ای که لزوماً نسخه‌ی ما نیست، و حق داریم غر بزنیم.

🙏 و حرفِ آخر: امسال بهترین سالِ وستروس بود. «شوالیه‌ی هفت پادشاهی»، فصلِ سومِ «خاندان اژدها»، و نمایشِ «پادشاهِ دیوانه»، همه توی یک سال. تا حالا هیچ‌وقت سه تا اثرِ بزرگ توی یه سال نداشتیم. هرچند هیچ‌کدومشون کتاب نیستن، و ته دلمون همه یه چیز می‌خوایم: «بادهای زمستان».

✍️ فصلِ چهارم فصلِ آخره. هرچی این فصل قرض گرفت، اونجا باید پس داده بشه؛ و هرچی من این فصل گفتم «بذارید برای بعد»، اونجا می‌آد. تا اون‌موقع، هوای همدیگه رو داشته باشید.

#بررسی_فصل
#خاندان_اژدها
#کتاب_در_برابر_سریال
#HOTD
@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

ویسریس رینیرا را وارث تاج کرد؛ اما آیا فرمان یک پادشاه می‌توانست سنتی را شکست دهد که مردان را بر زنان مقدم می‌دانست؟

رینیس تارگرین:

«مردان قلمرو انتظار خواهند داشت او وارث باشد، نه تو؛ چون این نظم امور است.»

رینیرا اما جواب دیگری داشت:

«وقتی ملکه شوم، نظم جدیدی ایجاد می‌کنم.»

و شاید تمام رقص اژدهایان را بتوان در همین دو جمله خلاصه کرد؛ نبرد میان «نظم موجود» و زنی که می‌خواست آن را تغییر دهد. چون برخلاف شورش بلک‌فایر، که دو مدعی مرد برای تخت آهنین در برابر یکدیگر قرار گرفتند، رقص اژدهایان یک زن را مستقیماً مقابل یک مرد قرار داد.

در نخستین شورش بلک‌فایر، دو مدعی اصلی تاج مرد بودند؛ دیرون دوم، پادشاه مشروع، و دیمون بلک‌فایر، پسر مشروع‌شده‌ی اگان چهارم. اختلاف میان آن‌ها فقط «مشروع در برابر حرام‌زاده» نبود؛ شایعات درباره‌ی نسب دیرون، کاریزما و محبوبیت دیمون، مخالفت با سیاست‌های دیرون و حتی شمشیر بلک‌فایر، همگی به شکل‌گیری این بحران کمک کردند. در نهایت دیمون شکست خورد و سلطنت تارگرین‌ها پابرجا ماند.

اما در رقص اژدهایان، جنسیت یکی از عوامل اصلی بحران جانشینی بود؛ با وجود این، نمی‌توان جنگ را صرفاً به زن بودن رینیرا نسبت داد. اختلافات بر سر جانشینی، ازدواج او با دیمون و نگرانی بخشی از اشراف از این اتحاد، در کنار تصمیم‌ها و اختلافات سیاسی درون خاندان تارگرین، همگی در شعله‌ور شدن جنگ نقش داشتند.

البته یک واقعیت را نمی‌شود نادیده گرفت:

زن بودن رینیرا خودش به یک استدلال سیاسی علیه ادعای تاج تبدیل شد. او در برابر سنتی ایستاده بود که مردان را در جانشینی بر زنان مقدم می‌دانست.

ویسریس اول پیش از تولد پسرانش، رینیرا را وارث خود معرفی کرده بود و لردهای زیادی برای او سوگند وفاداری خورده بودند. حتی بعد از تولد اگان، ویسریس این تصمیم را تغییر نداد.

اما پشت ادعای اگان فقط «پسر بودن» قرار نداشت؛ شورای بزرگ سال ۱۰۱ و سنتی وجود داشت که در آن مردان در جانشینی بر زنان مقدم بودند. بنابراین وقتی ویسریس مرد، سبزها استدلال کردند که اگان به‌عنوان پسر پادشاه باید بر رینیرا مقدم باشد.

در رقص، خود خاندان سلطنتی وارد جنگ با خودش شد. جنگی که بخش بزرگی از قدرت خاندان تارگرین را درگیر کرد و هزینه‌ای بسیار سنگین روی دست این خاندان گذاشت. شدت درگیری به حدی بود که آثارش فقط به نتیجه‌ی جنگ محدود نماند و برای سال‌ها بر آینده‌ی تارگرین‌ها و جایگاه اژدهایان در وستروس سایه انداخت.

پس رقص را نمی‌توان صرفاً داستان «رینیرا در برابر آگان» دانست. این جنگ هم‌زمان درباره‌ی حق جانشینی، قدرت سنت، اختیار پادشاه در تعیین وارث و این سؤال بود که آیا یک زن می‌تواند بر یک مرد در صف جانشینی مقدم باشد.

مهم‌ترین پیامدش بعد از پایان جنگ دیده شد(اسپویل وقایع بعد از پایان رقص اژدهایان ⚠️)

در سال ۱۷۱، پس از مرگ دیرون اول و بیلور اول، دو پسر اگان سوم، هر دو بدون فرزند، مسئله‌ی جانشینی دوباره مطرح شد. دختران اگان سوم، یعنی دینا، رینا و الینا، ادعاهایی برای تاج داشتند؛ اما این ادعاها کنار گذاشته شد و تاج به برادر اگان سوم، ویسریس دوم، رسید.

خاطره‌ی رقص هم در این تصمیم بی‌تأثیر نبود و به یکی از دلایل تقویت جایگاه مردان در جانشینی تبدیل شد. و تراژدی ماجرا اینجاست که رینیرا برای اثبات حق یک زن به تاج جنگید، اما شکستش بعدها به تقویت همان سنت کمک کرد و جایگاه زنان را در جانشینی تارگرین‌ها ضعیف‌تر کرد.

جورج آر. آر. مارتین درباره‌ی ریشه‌های این داستان گفته که از تاریخ الهام می‌گیرد، اما عناصر تاریخی را بسیار بزرگ‌تر و دراماتیک‌تر می‌کند. او برای توضیح رقص اژدهایان به «آنارشی» انگلستان اشاره کرده؛ جنگی که پس از مرگ هنری اول، میان دخترش ماتیلدا و استفان بر سر تاج شکل گرفت، با اینکه هنری پیش از مرگ، ماتیلدا را وارث خود تعیین کرده و لردها به او سوگند وفاداری داده بودند.

مارتین در واقع می‌گوید بسیاری از محدودیت‌هایی که زنان در وستروس با آن روبه‌رو هستند، ریشه در تاریخ واقعی دارند؛ تاریخی که در آن زنان هم برای رسیدن به قدرت سیاسی با موانع جدی روبه‌رو بودند.

شورش بلک‌فایر جنگی میان دو مدعی مرد برای تاج بود؛ اما رقص اژدهایان جنگی بود که در آن جنسیت یکی از دلایل اصلی تعیین حق جانشینی شد. و شکست رینیرا بعدها خودش به بخشی از حافظه‌ی سیاسی وستروس درباره‌ی حکومت زنان تبدیل شد.


#خاندان_اژدها
#مقاله
#تحلیل
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

حذف میلور تارگرین و بررسی فاجعه‌ی قتل او در کتاب

«بخش سوم» بخش پایانی

«مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.»

نگهبانان حاضر در این سوی پل با شنیدن فریادها به سر ریکارد دستور توقف دادند. او نه‌ایستاد و سعی کرد تا از آن‌ها عبور کند. اما یکی از آن‌ها افسار اسبش را کشید، تورن دستش را قطع کرد و به راهش ادامه داد.اما در کرانه‌ی جنوبی نیز نگهبانانی بودند و دیواری علیهش تشکیل دادند. از دو طرف به او نزدیک شدند و با چهره‌هایی سرخ و فریادزنان، شمشیرها و تبرهایشان را تکان می‌دادند و نیزه‌های بلندشان را در هوا می‌چرخاندند، در حالی که تورن به این سو و آن‌ سو می‌رفت و اسب دزدی‌اش را می‌چرخاند و به دنبال راهی در میان صفوف آنان می‌گشت. پرنس میلور به او چسبیده بود و از ترس جیغ می‌کشید.

سرانجام این کمان‌های زنبورکی بودند که او را از پا درآوردند. یک تیر به دستش خورد، دیگری در گلویش فرو رفت. سر ریکارد از زین به پایین افتاد و بر روی پل در گذشت، در حالی که خون از دهانش بیرون می‌زد و سخنان آخرش را نامفهوم می‌کرد. سر ریکارد تا آخرین لحظه پسرک را که قسم خورده بود تا از او محافظت کند را رها نکرده بود تا آن‌که زن رخت‌شویی به نام ویلو پاوند-استون پرنس گریان را از میان بازوانش بیرون کشید.

هر چند با کشتن شوالیه و گرفتن پسرک، مردم نمی‌دانستند با جایزه‌شان چه کنند. ملکه رینیرا پاداش بسیاری برای بازگشت او قرار داده بود، اما کینگزلندینگ فرسنگ‌ها دورتر بود. ارتش لرد های‌تاور نزدیک بود. شاید آن‌ها حتی پول بیشتری پرداخت می‌کردند. وقتی یکی پرسید که اگر جایزه‌ی پسر زنده و مرده یکی‌ بود چه، ویلو پانداستون میلور را محکم تر در آغوش گرفت و گفت هیچ‌کس حق ندارد به پسر جدید او آسیب بزند (ماشروم می‌گوید که آن زن هیولایی بود که اندازه‌ی سی سنگ وزن داشت، ساده‌لوح و نیمه‌دیوانه بود و نامش را با کوباندن لباس‌هایی که در رودخانه می‌شست به دست آورده بود.) سپس اسلای آمد و از میان جمعیت عبور کرد، او در حالی که در خون اربابش غرق شده بود، مدعی شد که پرنس متعلق به اوست، زیرا او تخم اژدها را پیدا کرده بود.

کمانداری که تیرش سر ریکارد تورن را از پای درآورده بود نیز مدعی چنین چیزی شد. سپس آن‌ها با هم بحث کردند، بر سر یکدیگر فریاد زدند و بر بالای جسد شوالیه یکدیگر را هل دادند. با حضور افراد بسیاری بر روی پل، غافلگیرکننده نیست که روایات متعددی از سرنوشت میلور تارگرین به دستمان رسیده است. ماشروم می‌گوید که ویلو پاند_استون پسر را آن‌قدر محکم به خود فشرد که کمرش را شکست و او را له کرد. سپتون یوستاس به ویلو اشاره نمی‌کند. در روایت او، قصاب شهر پرنس را با ساطور به شش تکه تقسیم کرد تا تمامی کسانی که بر سرش دعوا می‌کردند یک تکه از او را بگیرند. داستان راستین استاد اعظم مونکان می‌گوید که پسر به دست مردم تکه تکه شد، اما نام و نشانی از آنان به میان نمی‌آورد.

تمام چیزی که با قطعیت می‌دانیم این است که زمانی که بانو کسول و شوالیه‌هایش سر می‌رسند و جمعیت را متفرق می‌کنند، پرنس مرده بود. ماشروم به ما می‌گوید که بانو به محض دیدن او رنگ از رخسارش می‌پرد و می‌گوید: « خدایان ما را به خاطر این نفرین خواهند کرد.» به دستور او اسلای و ویلو پاوند_استون و پسرک اصطبل‌بان از بخش میانی پل قدیمی به دار آویخته شدند، به همراه آنان مردی که صاحب اسبی بود که سر ریکارد از مهمان‌خانه دزدیده بود نیز اعدام شد. زیرا (به اشتباه) تصور شده بود که او به فرار تورن کمک کرده است. بانو کسول، جسد سر ریکارد را پوشیده در ردای سفیدش به همراه سر پرنس میلور به کینگزلندینگ فرستاد. تخم اژدها نیز به لرد های‌تاور در لانگ تیبل فرستاده شد، به امید آن‌که این تخم کمی از خشمش بکاهد.

ماشروم که ملکه را دوست داشت، به ما می‌گوید وقتی سر کوچک میلور در مقابل رینیرا قرار گرفت، در حالی که بر روی تخت‌آهنین نشسته بود، به گریه افتاد. سپتون یوستاس که علاقه‌ی زیادی نداشت، در عوض می‌گوید که او لبخند زد و دستور به سوزاندن سر داد، زیرا او از خون اژدها بود. با این‌که برای مرگ پسر اعلامیه‌ای رسمی صادر نشد، اما خبر مرگ او در شهر پیچید. و در عرض مدت زمانی کوتاه، داستان دیگری روایت شد، داستانی که در آن ملکه رینیرا دستور داده بود تا سر شاهزاده را داخل یک لگن توالت به مادرش، ملکه هلینا بدهند. با این‌که این داستان واقعیت نداشت، به سرعت ورد زبان تمامی ساکنین کینگزلندینگ شد. ماشروم این داستان را کار کلاب فوت می‌داند: «مردی که زمزمه‌ها را ساکت می‌کند، می‌تواند آن‌ها را نیز پخش کند.»

پایان.

کتاب آتش و خون


#خاندان_اژدها
#کتاب
#سریال
#HOTD

@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

معرفی جان راکستون دلیر

«بخش اول»

«مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.»


جان راکستون، که به جان بی‌باک نیز مشهور بود، شوالیه و لرد خاندان راکستون در دوره‌ی رقص اژدهایان بود.

شخصیت:
در مورد جان بی‌باک گفته شده است، به همان اندازه که شمشیر سیاهش، شمشیر والریایی که یتیم‌ساز نامیده‌ می‌شد، مورد واهمه بود، مزاج تند و سیاهش نیز هراسناک بود.

تاریخچه:

سر جان در جریان رقص اژدهایان، جنگ داخلی میان پادشاه اگان تارگرین دوم و خواهر ناتنی‌اش، ملکه رینیرا تارگرین، بر سر تخت آهنین وستروس، در جناح پادشاه اگان دوم و سبزها جنگید.

در نبرد هانی‌واین، لرد اوون کاستاین به دست جان راکستون و با شمشیر والریایی او اورفن‌میکر «یتیم‌ساز» زخمی مرگبار برداشت.
پس از نبرد، جان، تایتوس پیک، وارث لرد آنوین پیک، را شوالیه‌ کرد؛ اما سر تایتوس تنها شش روز بعد و در جریان یک درگیری کوچک کشته شد.

پس از کشته شدن لرد اورموند های‌تاور در نخستین نبرد تامبلتون، جان از جمله کسانی بود که خواستار فرماندهی ارتش‌‌شان شد.

همچنین جان راکستون بی‌باک شیفته‌ی بانو شاریس فوتلی زیبا، همسر لرد تامبلتون، شد و او را به عنوان «غنیمت جنگی» از آن خود کرد. هنگامی که همسرش اعتراض کرد، سر جان او را با یتیم‌ساز چنان از هم شکافت که چیزی نمانده بود به دو نیم شود، و گفت: «او می‌تواند بیوه هم بسازد.» و پیراهن بانو شاریس گریان را از تنش پاره کرد.

کتاب آتش و خون

ادامه دارد...



#خاندان_اژدها
#فکت
#تاریخ
#کتاب
#سریال
#houseofthedragon
#HOTD
#fact

@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

قسمت هشتم خاندان اژدها با عبور از یک میلیون بیننده، رکورد جدیدی در پخش زنده ثبت کرد!

قسمت ششم فصل سوم سریال خاندان اژدها با ۹۸۰ هزار بیننده پخش زنده، رکورددار این فصل بود؛ اما این رکورد در قسمت هفتم شکسته نشد و آمار بینندگان به ۷۹۰ هزار نفر کاهش یافت. با این حال، قسمت هشتم با جهشی چشمگیر به ۱.۱۴ میلیون بیننده رسید و به پربیننده‌ترین قسمت فصل سوم در پخش زنده شبکه اچ‌بی‌او تبدیل شد.

آمار بینندگان پخش زنده فصل سوم به ترتیب:

قسمت اول: ۸۶۰ هزار نفر
قسمت دوم: ۹۷۰ هزار نفر
قسمت سوم: ۸۹۰ هزار نفر
قسمت چهارم: ۹۲۰ هزار نفر
قسمت پنجم: ۹۵۰ هزار نفر
قسمت ششم: ۹۸۰ هزار نفر
قسمت هفتم: ۷۹۰ هزار نفر
قسمت هشتم: ۱.۱۴ میلیون نفر

قسمت هشتم با ثبت ۱.۱۴ میلیون بیننده، حدود ۴۴ درصد بیشتر از قسمت هفتم و حدود ۱۶ درصد بیشتر از رکورد قبلی فصل یعنی قسمت ششم بیننده داشته است. این آمار همچنین نشان می‌دهد فصل سوم در مجموع روندی صعودی را در جذب مخاطبان پخش زنده تجربه کرده، هرچند قسمت هفتم افت محسوسی داشته است.

این آمار تنها مربوط به بینندگان پخش زنده شبکه اچ‌بی‌او در ایالات متحده است و بینندگان استریم، پخش با تاخیر و مخاطبان خارج از آمریکا را شامل نمی‌شود.

#آمار
#خاندان_اژدها
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

پایان فیلم‌برداری فصل دوم «شوالیه هفت پادشاهی» پس از چالش‌های بی‌سابقه

با پخش قسمت پایانی فصل سوم سریال «خاندان اژدها» و تأیید فیلم‌برداری فصل چهارم آن برای اوایل ۲۰۲۷، جهان دنیای «بازی تاج و تخت» شاهد یک خبر مسرت‌بخش دیگر بود، مراحل فیلم‌برداری فصل دوم سریال «شوالیه‌ای از هفت پادشاهی» به طور کامل به پایان رسید.

پیتر کلافی با انتشار استوری از هدیه پایان کار خود (یک چوب بازی سنتی ایرلندی یا همان هرلینگ با حکاکی طرح دانک و اگ) پایان بازی خود در این فصل را اعلام کرد. پیش از او نیز دکستر سول آنسل فیلم‌برداری خود را به پایان رسانده بود. از آنجا که ساختار روایت این سریال کاملاً وابسته به این دو شخصیت است، اتمام بازی آن‌ها به معنای پایان یافتن کل مراحل فیلم‌برداری فصل دوم است.

فصل اول سریال با اقتباس از رمان کوتاه «شوالیه پرچین» ساخته شد و توانست با لحنی سبک‌تر و مفرح‌تر در عین حفظ غافل‌گیری‌های داستانی، محبوبیت زیادی کسب کند. فصل دوم قرار است کتاب بعدی این مجموعه یعنی «شمشیر سوگندخورده» را به تصویر بکشد. ماجرای این فصل حدود یک سال و نیم بعد رخ می‌دهد؛ زمانی که خشکسالی شدیدی منطقه «ریچ» را فرا گرفته و دانک و اگ درگیر نزاع ملکی دو نجیب‌زاده بر سر مالکیت یک رودخانه می‌شوند.

به سرانجام رسیدن فیلم‌برداری این فصل یک موفقیت بزرگ محسوب می‌شود، چرا که تیم تولید با بحران‌های غیرمنتظره‌ای دست‌وپنجه نرم کرد. برای بازسازی فضای خشکسالی داستان، تیم تولید لوکیشن خود را از ایرلند شمالی به جزایر قناری در اسپانیا منتقل کرد. اما وقوع یک طوفان و سیل تاریخی ۱۰۰ ساله، لوکیشن‌ها را زیر آب برد و بارها پروژه را به تعطیلی کشاند. ایرا پارکر، سازنده سریال، روند ساخت این فصل را بسیار طاقت‌فرسا خواند و تأکید کرد هماهنگی و آمادگی بالای بازیگران اصلی مانع از طولانی‌تر شدن روند تولید و در نتیجه ایجاد تعویق‌ها شد.

با اتمام فیلم‌برداری، پروژه وارد مراحل پس از تولید (تدوین و جلوه‌های ویژه) شده است. برخلاف فاصله‌های طولانی میان فصل‌های «خاندان اژدها»، روند آماده‌سازی «شوالیه‌ای از هفت پادشاهی» سریع‌تر پیش می‌رود و فصل دوم این سریال همچنان برای پخش در اوایل سال ۲۰۲۷ برنامه‌ریزی شده است.

#اخبار
#شوالیه‌ای_از_هفت_پادشاهی
#AKOTSK

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

حذف میلور تارگرین و بررسی فاجعه‌ی قتل او در کتاب

«بخش دوم»

«مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.»

با محاصره‌ی لانگ‌تیبل توسط اورموند های‌تاور، حدود سی فرسخ به سوی جنوب غرب، بیتربریج از زنان و مردان گریزان از ارتش های‌تاور پر بود. بانو کسول، پس از بیوه شدن زمام قلعه را در دست داشت، زیرا همسر لردش به فرمان اگان دوم در کینگز لندینگ گردن زده شده بود، چون او حاضر نشده بود از ملکه روی برگرداند. او دروازه‌های قلعه را بسته بود، و حتی شوالیه‌ها و لردهایی که به دنبال سرپناه برای خود بودند را پس می‌زد.

جنوب رودخانه آتش غذای، افرادی که همه‌چیز خود را از دست داده بودند، در شب و از میان درختان قابل مشاهده بود. در حالی که سپت شهر صدها زخمی را در خود پناه داده بود. هر مهمان‌خانه‌ای نیز پر بود، حتی هاگزهد، خوک‌دانی ملال‌انگیزی که مهمان‌سرا نام داشت. بنابراین وقتی مردی از شمال با عصا در یک دست و پسری بر پشتش ظاهر شد، صاحب مهمان‌خانه گفت جایی برای او ندارد... تا این‌که مسافر یک گوزن نقره‌ای از کیسه‌ی پولش بیرون آورد. سپس صاحب مهمان‌خانه اجازه داد که او و پسرش شاید بتوانند در طویله شب را سپری کنند، اگر او ابتدا آن‌جا را تمیز کند. مسافر پذیرفت، شنل و توشه‌اش را کنار گذاشت و مشغول کار با تیشه و بیل در میان اسب‌ها شد.

آزمندی صاحبان مسافرخانه‌ها، لردهای زمین‌دار و جماعتی از این‌ دست، زبانزد خاص و عام است. مالک هاگز‌هد که مردی رذل به نام بن باتر کیکز بود، با خود فکر کرد که شاید گوزن‌های نقره‌ای بیشتری در کار باشد. در همان حال که مسافر عرق می‌ریخت، باتر کیکز به او پیشنهاد کرد تا عطشش را با پیاله‌ای آبجو برطرف کند. مرد پذیرفت و مهمان‌خانه‌دار را به اتاق اصلی هاگزهد همراهی کرد، بی‌خبر از آن‌که میزبان به اصطبل‌دارش که ما او را تنها با نام اسلای (ناقلا) می‌شناسیم، دستور داده بود تا وسایلش را به دنبال نقره‌ی بیشتر بگردد. اسلای سکه‌ی دیگری پیدا نکرد، اما چیزی که یافت ارزشش بسیار بیشتر بود. ردایی از پشم سفید مرغوب دور دوزی شده با ساتن سفید مانند برف که درون آن تخم اژدهایی به رنگ سبز روشن و خطوط مارپیچی نقره‌ای پیچیده شده بود. چرا که پسر آن مسافر، میلور تارگرین، پسر کوچک شاه اگان دوم بود و آن مسافر نیز کسی نبود جز سر ریکارد تورن از گاردشاهی، سپر سوگندخورده و محافظ او.
زمانی که اسلای با ردا و تخم‌اژدها در دستش به داخل اتاق شتافت و از اکتشافش فریاد سر داد، مسافر باقی‌مانده‌ی آبجو را به صورت مهمان‌خانه دار پاشید، شمشیر بلندش را از غلاف بیرون کشید و باتر کیکز را از گلو تا زیر شکم با شمشیر پاره کرد.

تعداد اندکی از سایر مسافرین شمشیرها و خنجرهایشان را بیرون کشیدند، اما هیچ‌کدام‌شان شوالیه نبودند و سر ریکارد راهش را با شمشیر از میانشان باز کرد. با رها کردن گنجینه‌های دزدیده شده، او «پسرش» را برداشت و به اصطبل فرار کرد، اسبی را دزدید و از مهمان‌خانه گریخت و به سوی پل قدیمی سنگی و بخش جنوبی مندر تاخت. او تا آن‌جا خود را رسانده بود و به یقین می‌دانست که امنیت تنها سی‌ فرسخ (۱۸۰ کیلومتر) با او فاصله دارد، جایی که لرد اورموند های‌تاور در زیر دیوارهای لانگ‌تیبل اردو زده بود.

سی فرسخ مانند سی هزار فرسخ به نظر می‌رسید، چرا که جاده‌ای که از مندر می‌گذشت، مسدود بود و بیتربریج به ملکه رینیرا تعلق داشت. صدای فریادی به گوش رسید، مردانی که در تعقیب سر ریکارد تورن بودند، فریاد می‌زدند: « قتل، خیانت، قتل».

کتاب آتش و خون

ادامه دارد...

#خاندان_اژدها
#کتاب
#سریال
#HOTD

@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

رایان کندال، الیسنت را انتخاب خود برای نشستن بر روی تخت آهنین می‌داند.

رایان کندال، شورانر  سریال «خاندان اژدها»، می‌گوید اگر انتخاب با او بود، الیسنت های‌تاور را برای نشستن بر روی تخت آهنین انتخاب می‌کرد.
او در این باره گفت:

«هیچ شخصیتی در سریال نیست که به اندازهٔ الیسنت فراز و فرود قدرت را تجربه کرده باشد؛ از اوج قدرت گرفته تا از دست دادن قدرت، او همه‌چیز را تجربه کرده است. الیسنت تجربه و آموزش لازم را داشته تا بتواند تصمیم‌های درستی بگیرد.»

#اخبار
#مصاحبه
#خاندان_اژدها
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

سایراکس حالا در دنیای واقعی هم وجود دارد!

گونه‌ای جدید از مارمولک اژدها که در جنگل‌های کوهستانی غرب تایلند کشف شده، Acanthosaura syrax نام گرفته است؛ این نام ادای احترامی به سایراکس اژدهای ملکه رینیرا تارگرین در سریال خاندان اژدها است.


#اخبار
#سریال
#خاندان_اژدها
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

اندر احوالات پشت صحنه‌ی خاندان اژدها؛
تو گروه واتساپ‌ بازیگرها چی می‌گذره؟

با حضور بازیگران نقش‌های: اگان دوم، لاریس استرانگ، ایموند و هلینا.

#فان
#مصاحبه
#HOTD

@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

اورموند های‌تاور و سپر انسانی‌ او در کتاب

یکی از صحنه‌هایی که بینندگان سریال را خیلی آزرده کرد و احساسات آن‌ها را جریحه دارد کرد، سپر انسانی لرد اورموند از کودکان کم سن و سال بود.

او دستور داده بود آن‌ها را دم دروازه‌ها و روی بارو‌ها بگمارند و دست آن‌ها سلاح دهند تا بجنگند تا شاید این کار باعث دلرحمی ارتش سیاه، خصوصا شاهزاده دیمون تارگرین و لرد رودریک‌ داستین شود، که البته این کار نتیجه‌ای در پی نداشت.

جالب است بدانید، صحنه‌ی سپر انسانی قرار دادن کودکان در کتاب وجود ندارد. اورموند های‌تاور شخصیت مثبتی در کتاب‌ها نیست ولی سپر انسانی قرار دادن کودکان هم کاری نیست که هر شخصی قادر به انجام آن باشد، مشخص نیست سازندگان سریال با چه هدفی این سناریو را برای اورموند و خاندان های‌تاور و جناح سبز نوشتند.

#خاندان_اژدها
#کتاب
#سریال
#HOTD

@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

حذف میلور تارگرین و بررسی فاجعه‌ی قتل او در کتاب

«بخش اول»

«مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.»

اگر به خاطر داشته باشید رایان کندال بارها در مصاحبه‌هایش تایید کرده بود که میلور تارگرین حذف نشده است و فقط در این برهه‌ی زمانی حضور ندارد و برای او برنامه دارد. البته برنامه‌ی او را هم دیدیم و در داستان کندال اصلا میلور به دنیا نمی‌آید و هلینا نیز به خاطر یک دلیل بسیار کوچک‌تر خودکشی می‌کند.

لازم به ذکر است که میلور در هنگام قتلش در کتاب سه سال سن دارد. در این پست به تراژدی کشته شدن میلور در کتاب و شایعات و مسائلی که در تاریخ و توسط تاریخ‌نگاران ذکر شده است می‌پردازیم.

در کتاب، پس از آن‌که ملکه هلینا نام فرزند کوچک‌ترش یعنی میلور را به خون و پنیر گفته بود و بعد  آن‌ها جیهیریس را به قتل رساندند و میلور را زنده گذاشتند، دیگر نمی‌توانست به صورت پسرش نگاه کند، آن‌هم وقتی او را قربانی کرده بود. پادشاه اگان تارگرین دوم، چاره‌ای جز گرفتن پسر کوچک از همسرش و دادن او به مادرش ملکه الیسنت نداشت، تا او را مانند فرزند خودش بزرگ کند. هنگامی که پایتخت به دست جناح سیاه سقوط کرد، مردان رینیرا همسر رقیبش، ملکه‌ی دیوانه هلینا، را حبس شده در اتاقش یافتند...

اما وقتی درب اقامتگاه شاه را شکستند، با  «تخت خالی و لگن پر» او مواجه شدند. شاه اگان دوم پرواز کرده بود؛ همچنین فرزندانش، پرنسس جیهیرا و پرنس میلور به همراه فیلیس فل و ریکارد تورن، دو گارد پادشاه. به نظر می‌رسید حتی ملکه‌ی بیوه الیسنت های‌تاور نیز نمی‌دانست آن‌ها به کجا گریخته‌اند. لوتور لارجنت هم قسم می‌خورد که کسی از دروازه‌ها عبور نکرده است.

در سریال دیدیم که پرنسس جیهیرا در کنار مادرش و ملکه الیسنت مانده بود. لرد لاریس استرانگ بود که مقرر کرد فراری ها باید از هم جدا شوند، تا اگر کسی دستگیر شد، مابقی بتوانند خود را نجات دهند. به سر ریکارد تورن دستور دادند تا پرنس میلور دو ساله را به لرد اورموند های‌تاور برساند. پرنسس جیهیرا که یک دختر شیرین و ساده‌ی شش ساله، به دست سر ویلیس فل داده شد، که سوگند خورد او را سالم به استورمزاند ببرد. هیچ‌کدام نمی‌دانستند که آن شوالیه دیگر به کجا خواهد رفت و در نتیجه هیچ‌کدام در صورت دستگیر شدن نمی‌توانست به دیگری خیانت کند‌.

ادامه دارد...

کتاب آتش و خون

کتاب پرنسس و ملکه

#خاندان_اژدها
#کتاب
#سریال
#HOTD

@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

خب به نظر می‌رسه مسئول نگهداری ردکیپ، هر چه سریع‌تر باید این پنجره رو پلمپ کنه، تا کس دیگه‌ای خودش رو پرت نکرده پایین!
البته یه دریچه‌ای، شکافی، چیزی هم برای اگان بذارن بد نیست!


#فان
#خاندان_اژدها
#سریال
#Fun
#Meme
#HOTD
@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

معرفی جان راکستون دلیر

«بخش دوم»

«مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.»

پس از هجوم به دراگون‌پیت و فرار ملکه رینیرا از پایتخت، سر جان راکستون، سر راجر کورن و لرد آنوین پیک، از کسانی بود که می‌خواستند بی‌درنگ به سوی کینگز لندینگ پیشروی کنند.
دیگر فرمانده سبز، سر هوبرت های‌تاور محتاط‌تر بود و به آن‌ها توصیه کرد احتیاط کنند دو خائن یعنی هیو همر و اولف‌ وایت، تنها به شرط گرفتن فرماندهی کل نیروها، حاضر شدند به آن‌ها بپیوندند. اولف وایت خواستار قلعه‌ی هایگاردن به همراه تمام زمین‌ها و درآمدش بود، در حالی که هیو همر، به کمتر از تاج و تخت رضایت نمی‌داد.

به هر شکل ارتش همچنان در تامبلتون ماند و جان به توطئه‌ی کالتراپ‌ها پیوست؛ توطئه‌ای که هدفش کشتن دو اژدها سوار یعنی هیوهمر و اولف وایت بود.

در دومین نبرد تامبلتون، «جان دلیر» هنگامی که هیو همر را دید فرصت را غنیمت شمرد و گفت: «لرد همر، تسلیت می‌گویم.» همر اخم کرد و پرسید: «برای چه؟» راکستون جواب داد: « شما در جنگ کشته شدید.» و سپس یتیم‌ساز را از غلاف بیرون کشید و در شکم همر فرو کرد و با شمشیر از کشاله‌ی ران تا گلوی‌ او را پاره کرد.

دوازده نفر از افراد همر شاهد مرگش بودند و حتی با فولاد والریایی مثل یتیم‌ساز نمی‌توان در برابر ده شمشیرزن مقاومت کرد.
جان راکستون پیش از مرگش، سه نفر از دشمنانش را کشت. گفته می‌شود راکستون در اثر قرار گرفتن پایش بر روی احشا همر، تعادلش را از دست داده و کشته شد، اما ممکن است این بیشتر حالت کنایه داشته باشد تا آن‌که حقیقت داشته باشد.


  شش ماه بعد از جنگ دوم تامبلتون، بانو شاریس فوتلی، پسری تیره‌مو و نیرومند به دنیا آورد و ادعا کرد که کودک، فرزند شوهر فقیدش، لرد فوتلی، است؛ اما بسیاری بر این باور بودند که پدر واقعی پسر، جان دلیر بوده است.

در مورد سرنوشت شمشیر جان راکستون یعنی یتیم‌ساز نیز باید بگوییم، آنوین پیک بعدها، هنگامی که در دوران نیابت سلطنت اگان سوم تارگرین به مقام دست شاه رسید، آشکار کرد که یتیم‌ساز در اختیار اوست.

پایان

کتاب آتش و خون


#خاندان_اژدها
#تاریخ
#کتاب

#houseofthedragon
#HOTD


@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

تفاوت سه واقعه‌ی رخ داده، در کتاب و سریال


«مطلب زیر حاوی اسپویل کتاب و سریال است.»

تغییر پیشنهاد دهنده، تجزیه وستروس

در قسمت هشتم و آخر فصل سوم سریال خاندان اژدها دیدیم که سر گواین های‌تاور با گروگانش به سوی شاهزاده دیمون می‌آید و به او صلح را پیشنهاد می‌دهد و می‌گوید به پیشنهاد دیرون تارگرین قلمرو را تقسیم کنند. ملکه رینیرا به کرون‌لندز، شمال، ویل و همه‌ی زمین‌هایی که با رود ترایدنت آبیاری می‌شود حکومت کند و دیرون از اولدتاون حکومت کند. لرد کورلیس ولاریون نیز از این پیشنهاد حمایت می‌کند اما دیمون از این پیشنهاد عصبانی می‌شود و تا آستانه‌ی خفه کردن گواین پیش می‌رود‌. جالب است بدانید که در واقع این پیشنهاد توسط ملکه الیسنت های‌تاور به ملکه رینیرا تارگرین داده می‌شود.

دستور قتل دیرون در کتاب

هنگامی که رینیرا اولف وایت و هیوهمر را به تامبلتون می‌فرستد تا از آن‌جا دفاع کنند و دیرون را از میان بردارند، لرد کورلیس پیشنهاد کرد که شاید بتوان پرنس دیرون را زنده دستگیر کرد و به عنوان گروگان نگه‌ داشت. اما ملکه رینیرا تزلزل‌ناپذیر بود: «او تا ابد نوجوان باقی نمی‌ماند. اگر اجازه دهیم به بلوغ برسد، دیر یا زود به دنبال انتقام از پسرانم می‌رود.»
در سریال دیدیم که رینیرا بر خلاف کتاب مخالف قتل دیرون بود و عقیده داشت او در خیانت برادرانش نقشی ندارد و تصمیم گرفته بود دیرون دروغین را به دیوار بفرستد.


ماجرای ملکه‌های فاحشه‌خانه

حالا به کتاب بر می‌گردیم. خبر این نقشه‌ها به سرعت به گوش ملکه‌‌ی بیوه رسید و وحشت او را فرا گرفت. ملکه الیسنت نگران جان فرزندانش به اتاق تخت آهنین رفت تا زانو بزند و طلب صلح کند. این‌بار ملکه‌ی در زنجیر ایده‌ی تجزیه‌ی وستروس را پیش کشید. کینگزلندینگ و کراون لندز، شمال، ویل و تمامی سرزمین‌هایی که توسط ترایدنت آبیاری می‌شدند و همچنین جزایر به رینیرا تعلق می‌گرفت. به اگان دوم استورم‌لندز، وسترلندز و ریچ می‌رسید و او از اولدتاون حکم‌رانی می‌کرد.
رینیرا پیشنهاد مادر خوانده‌اش را با تمسخر رد کرد. ملکه اعلام کرد: «پسرانت شاید در دربارم جایی می‌داشتند، تنها اگر وفادار می‌ماندند. اما آنان سعی کردند تا مرا از حق طبیعی‌ام محروم کنند و خون پسران شیرینم پای آنان است.»

الیسنت پاسخ داد: «خون حرام‌زادگان بود که در نبرد ریخته شد. پسرانِ فرزند من کودکانی بی‌گناه بودند که بی‌رحمانه به قتل رسیدند. چند نفر دیگر باید کشته شوند تا عطش انتقامت فروکش کند؟»
سخنان ملکه‌ی بیوه تنها آتش خشم رینیرا را شعله‌ور تر کرد. او هشدار داد: «من حاضر نیستم بیش از این دروغی بشنوم. یک بار دیگر درباره‌ی حرام‌زادگی صحبت کن تا بدهم زبانت را در بیاورند.»
یا سپتون یوستاس داستان را این‌گونه روایت می‌کند. مونکان نیز روایت مشابهی را در روایت راستین خود می‌گوید.

در این‌جا باز هم روایت ماشروم متفاوت است. کوتوله می‌گوید که رینیرا به جای تهدید به بریدن زبان، دستور داد تا زبان مادرخوانده‌اش بریده شود. به گفته‌ی آن دلقک تنها به خاطر حرفی از جانب بانو میساریا بود که منصرف شد. کرم سفید مجازاتی ظالمانه‌تر پیشنهاد کرد. همسر شاه اگان و مادرش، در غل و زنجیر به فاحشه‌خانه‌ای خاص برده شدند و در آن‌جا به هر مردی که می‌خواست از آنان لذت ببرد، فروخته شدند. قیمت بالا بود؛ یک اژدهای طلایی برای ملکه الیسنت و سه اژدهای طلایی برای ملکه هلینا که جوان‌تر و زیباتر بود. با این حال ماشروم می‌گوید که بسیاری در شهر بر این باور بودند که این بها برای هم‌بستر شدن با یک ملکه ناچیز است. گفته می‌شود، میساریا گفته است: «بگذارید آن‌قدر آن‌جا بمانند تا آبستن شوند. آن‌ها این‌همه از حرام‌زادگان آزادانه سخن می‌گویند؛ بگذارید هر کدام یک حرام‌زاده‌ای برای خود داشته باشند.»

در سریال دیدیم که  به طور کلی این روایت یا شایعه ماشروم از داستان حذف شد و سازندگان تصمیم گرفتند آن‌ را به روی صفحه‌ی تلویزیون نیاورند.

کتاب آتش و خون


#خاندان_اژدها
#فکت
#تاریخ
#کتاب
#سریال
#houseofthedragon
#HOTD
#fact

@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

اسکرین‌تایم فصل ۲ و ۳ شخصیت‌های خاندان اژدها

👑 رینیرا: ۱:۴۴:۲۰ ⬅️ ۱:۵۵:۳۷
🔺۱۱ دقیقه
🐉 دیمون: ۱:۰۵:۱۰ ⬅️ ۱:۱۸:۰۷
🔺۱۳ دقیقه
👸 آلیسنت: ۱:۰۹:۱۰ ⬅️ ۴۹:۲۷
🔻۲۰ دقیقه
🔥 اگان: ۳۹:۰۰ ⬅️ ۲۹:۰۹
🔻۱۰ دقیقه
⚔️ ایموند: ۲۷:۲۰ ⬅️ ۳۵:۲۶
🔺۸ دقیقه

در فصل سوم، کریستون کول بیشترین افت را داشت و از ۳۸ دقیقه و ۲۰ ثانیه به ۱۷ دقیقه و ۴۵ ثانیه رسید. در مقابل، هلینا از ۱۵ دقیقه و ۲۰ ثانیه به ۲۵ دقیقه و ۸ ثانیه افزایش حضور داشت. کورلیس، میساریا و لاریس هم کمی کاهش پیدا کردند.

اورموند با ۳۲:۴۳، بعد از او گوین با ۲۷:۰۰، آلین با ۲۵:۳۶ و دیرون با ۲۲:۱۱ قرار می‌گیرند. آلیس ریورز هم ۱۹:۵۳ حضور دارد. جیس با ۹:۱۳ و تای‌لند لنیستر با ۱۱:۲۳، در مقایسه با این شخصیت‌ها حضور کمتری دارند.

رینیرا همچنان بیشترین حضور رو داره، دیمون پررنگ‌تر شد و آلیسنت و اگان عقب رفتن. در عوض، شخصیت‌هایی مثل اورموند، گوین، آلین و دیرون وارد مرکز روایت فصل سوم شدن. فصل دوم بر رینیرا، دیمون و آلیسنت متمرکز بود و فصل سوم بدون کنار گذاشتن آن‌ها، داستان را گسترده‌تر کرد و شخصیت‌ها، جبهه‌ها و درگیری‌های بیشتری را وارد روایت کرد.

#خاندان_اژدها
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

داستان شورش مدعیان بلک‌فایر را از زبان مارتین بشنوید:

تمام اتفاقات بعد دوره‌ای بود که اژدهایان از بین رفته بودند. اگر اژدها بود تارگرین‌ها احتمالا می‌توانستند راحت‌تر با این قضیه کنار بیایند.


برای مشاهده کامل ویدیو به وستروس مدیا مراجعه کنید.

#مصاحبه
#مارتین

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

الهام ایرانی در ظاهر رینیرا ⚔️

«زره و زنجیرزره‌های ایرانی، الهام‌بخش ظاهر رینیرا بودن!»

تیم طراحی لباس درباره ایده پشت این زره توضیح داده:

«برای اینکه بیشتر حس یک زره واقعی رو داشته باشه، ما این زنجیرزرهِ صفحه‌دار رو ساختیم؛ این نوع طراحی رو می‌شه در زره‌های زنجیر‌دار ایرانی پیدا کرد.»


سارا گان هم جزئیاتی درباره نحوه ساخت صفحات فلزی گفته:
«بله، این‌ها صفحات فلزیِ چکش‌خورده هستن. بعضی‌هاشون با مهر و قالب نقش داده شدن، بعضی‌ها حکاکی شدن و بعضی‌ها هم با دست چکش‌کاری شدن.»


#تشابهات_تاریخی
#خاندان_اژدها
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون

🐉 پست هفتم — بدرود پیامبر خاندان!

👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت هشتم از فصل سوم سریال

👋 رسیدیم به پستِ آخرِ این قسمت، و مثل قسمتِ قبل، دوباره مالِ هلیناست. فقط این‌بار دیگه قرار نیست درباره‌ی آینده حرف بزنیم. آخرین باری که ازش نوشتم، گفتم هلینا هر سه تا آینده‌ای که دید بد تموم می‌شد. حالا فهمیدیم خودش هم همین رو فهمیده بود.

🍲 بریم سراغِ صحنه‌ای که خیلیا رو اذیت کرد: رینیرا به زور به هلینا غذا می‌ده. و یه چیزِ عجیب؛ من از این صحنه خوشحال شدم. نه از اتفاقش، از اینکه بالاخره سریال نشون داد رینیرا چه کارهایی می‌تونه بکنه. کل فصل غر زدم که سریال داره رینیرای کتاب رو سفیدشویی می‌کنه؛ این صحنه اولین باریه که رینیرای سریال یه کارِ واقعاً غیرقابل‌دفاع کرد. (جالب اینه که داره سعی می‌کنه هلینا رو زنده نگه داره. تمامِ ظلم‌های رینیرا با یه توجیهِ خوب اومدن.)

😠 ولی چرا این کار رو می‌کنه؟ به‌نظرم به‌خاطرِ اون جمله است که هلینا می‌گه: هر چیزی که دوست داری زشته. این‌جا زشته. تو زشتی. رینیرا تازه فهمیده هلینا رویابینه، یعنی یه پیشگو، یعنی کسی که حرفش وزن داره. و از یه پیشگو چی خواست؟ فقط یه دلگرمی. بهم بگو قراره خوب بشه. و چی گرفت؟ «تو زشتی». حالا فکر کنید تنها آدمی که توی خانواده‌تون آینده رو می‌بینه، بهتون بگه تو زشتی. این دیگه توهین نیست، این یه فاله. و رینیرا برای اینکه ایمانش نریزه، مجبوره اون پیشگو رو بی‌اعتبار کنه.

🌙 حالا هلینا چیا دوست داره؟ سوسک، طبیعت، ماه، یه سوسکی که سرِ تابستون درمی‌آد و رنگارنگه. وسطِ یه سریالی که همه دارن درباره‌ی تخت و مالیات و ارتش حرف می‌زنن، یه نفر هست که می‌گه من حشره دوست دارم. و رینیرا می‌گه باشه، تابستون که شد نشونم بده. و هلینا جواب می‌ده تو به هیچی توی این دنیا اهمیت نمی‌دی، جز اینکه چطور می‌تونه بهت قدرت بده.

⚖️ حالا کدومشون درست می‌گن؟ راستش هر دوشون. یه نفر بالاخره باید حکومت کنه، باید مالیات بگیره، باید شکم مردم رو سیر کنه؛ از این نظر حق با رینیراست. ولی سوالِ هلینا هم سرِ جاشه: قدرت به چه دردی می‌خوره اگه چشمت روی زندگی و زیبایی بسته باشه؟

🐢 پیش خودتون فکر کردین چرا هلینا از یه سوسکِ خاص حرف زد: سوسکی که شبیهِ لاک‌پشته، رنگارنگه، و از پس‌مانده‌ی بقیه‌ی موجودات تغذیه می‌کنه؟ جورج آر آر مارتین سال‌هاست می‌گه نمادِ شخصی‌اش لاک‌پشته و روی کلاهِ معروفش هم یه سنجاقِ لاک‌پشت داره. و خودش بارها گفته که داستان‌هاش بازآفرینیِ تاریخِ واقعی و رمان‌های دیگه‌ست؛ از شکسپیر تا روم باستان، از مورکاک تا استن لی. رقصِ اژدهایان هم که عملاً روی جنگِ داخلیِ انگلستان سواره.

🙃 سریال می‌گه نویسنده‌ی ما یه موجودِ زیبا و رنگارنگیه که کتابی نوشته از پس مانده‌های بزرگان. هم بی‌ادبانه‌ست، هم عاشقانه. و اگه فکر می‌کنید دارم زیادی تحلیل می‌کنم، جوابم اینه: چه لزومی داشت هلینا بگه که سوسکه «شبیهِ لاک‌پشته»؟

🐴 بعد یه لحظه‌ی کوچیک ولی بسیار مهم داریم. هلینا گاری‌ای رو می‌بینه که یه اسبِ سفید. همون اسبی که قسمتِ قبل ازش نوشتم. یادتونه گفتم اسبِ رنگ‌پریده توی دنیای مارتین یعنی مرگ، ولی هلینا داشت بهش لبخند می‌زد؟ حالا دوباره دیدش. به نظرم اینجاست که هلینا مرگ خودش رو انتخاب می‌کنه. و بعدش میساریا موقعِ رفتن به هلینا می‌گه به رینیرا اعتماد نکن، هیچ‌وقت آزادت نمی‌کنه.

🧵 اما هلینا آخرین حرفش رو با نخ و سوزن زد. اون پارچه‌ی گلدوزی جلوی پنجره افتاده و رینیرا بالاخره چیزی رو می‌بینه که هلینا می‌دید: مرگِ خودش، دوخته‌شده. و کنارش رینیرا روی تختِ آهنین، با دست‌های اهریمنی، آتش و اژدها بالای سرش، و خون که ازش می‌ریزه پایین. این تصویر توی کتاب هم هست؛ رینیرا و تختی که ازش خون می‌گیره. یعنی هلینا فقط آینده رو ندوخته، تاریخ رو دوخته، شاید هلینا تیتراژ سریال رو هم دوخته!

🤨 حالا اینجا بحث کلیشه‌ای در مورد پیشگوها پیش میآد! هلینا داشت این پرده رو قسمتِ قبل می‌دوخت، وسطِ همون گفت‌وگو با رینیرا. پس آیا مرگش رو دید و انجامش داد، یا دیدش و نتونست جلوش رو بگیره؟ به‌نظرِ من گزینه‌ی سوم: دید، و انتخاب کرد.

🦋 و دو تا پلانِ آخر که کلِ فصل رو جمع می‌کنن. اول: درِ قفسِ حشره‌ی هلینا بازه. دوم: رینیرا پنجره رو می‌بنده. هلینا از سیاست و وحشت آزاد شد؛ رینیرا خودش رو توی قفسِ قدرت حبس کرد.

📚 حالا بریم کتاب، مرگ هلینا در سریال تقریباً مو به مو از روی کتاب بود، ولی یه چیزی رو جا انداخته که از خودِ مرگ مهم‌تره.

📚 توی «آتش و خون» هم، هلینا خودش رو از پنجره‌ی قلعه‌ی میگور می‌ندازه پایین، روی میله‌های آهنیِ کفِ خندقِ. بیست‌ویک سالش بوده و شش ماه بود که اسیر بود. و کتاب میگه یکی از میله‌ها از گلوش رد شد و بدونِ اینکه صدایی ازش دربیاد مُرد.

📚 حالا چرا اون شب؟ کتاب نمی‌دونه و سه تا حدس می‌زنه. ماشروم می‌گه باردار بوده (که گیلداین کاملاً ردش می‌کنه). مانکن می‌گه دیدنِ اعدامِ دو تا شوالیه توی همون روز داغونش کرده. اما روایت سپتون یوستاس از همه جالب‌تره: میساریا همون شب رفت و خبرِ مرگِ میلور و شکلِ وحشتناکِ مردنش رو بهش داد. گیلداین اضافه می‌کنه که هیچ انگیزه‌ای به جز کینه‌ی محض در این کار میساریا پیدا نمی‌کنه!

📚 حالا مقایسه کنید که توی سریال هم آخرین حرفی که هلینا قبل از مرگش می‌شنوه، از دهنِ میساریاست. فقط توی کتاب اون حرف هزار برابر بی‌رحم‌تره.

📚 اون چیزی که سریال حذفش کرد چیه؟ البته شاید هم حذفش نکرده و فصل بعد ببینیم. همون شب، توی می‌خونه‌ها و روسپی‌خونه‌ها و حتی سپت‌های کینگزلندینگ، یه شایعه پیچید: ملکه هلینا رو کشتن. می‌گفتن رینیرا نمی‌خواسته خواهرِ ناتنی‌اش زنده بمونه و سقوطش رو تماشا کنه، پس سر لوتور لارجنت رو فرستاده که با اون دست‌های گنده‌اش هلینا رو بگیره و از پنجره پرت کنه روی میله‌ها.

📚 اما کتاب با عصبانیت ردش می‌کنه: هلینا یه موجودِ شکسته بود و هیچ خطری برای رینیرا نداشت؛ هیچ دشمنیِ خاصی بینشون ثبت نشده؛ اگه رینیرا می‌خواست کسی رو از پنجره پرت کنه، الیسنت رو پرت می‌کرد؛ و از همه مهم‌تر، دقیقاً همون ساعت، لوتور لارجنت با سیصد نفر از ردا طلایی‌هاش داشت توی پادگان شام می‌خورد.

📚 ولی مهم نبود. چون کتاب دلیلِ باور شدنِ این دروغ رو با یه جمله می‌ده:

رینیرا منفور بود؛ هلینا محبوب بود.

📚 دو تا جزئیاتِ آخر. دقیقاً لحظه‌ای که هلینا مُرد، اون‌طرفِ شهر، دریم‌فایر یه‌دفعه بلند شد و نعره‌ای کشید که کلِ دراگون‌پیت لرزید، و دو تا از زنجیرهاش رو پاره کرد. سریال این رو بهمون نداد و کاش می‌داد؛ یه نعره‌ی عزا از یه اژدها می‌تونست تاثیر این صحنه رو ده برابر کنه.

📚 وقتی خبر رو به الیسنت دادن، لباسش رو جِر داد و یه نفرینِ سنگین نثارِ رینیرا کرد.

📚 بعد کتاب می‌نویسه همون شب کینگزلندینگ به خون نشست. ولی این دیگه مالِ فصلِ بعده و بهش دست نمی‌زنم.

✍️ بریم جمع‌بندیِ این قسمت. «خیانت‌های تامبلتون» درباره‌ی انتخابه، و درباره‌ی اینکه کی حق داره انتخاب کنه. رینیرا انتخاب کرد که دیگه منتظرِ اجازه‌ی خدایان نمونه. دیمن جلوی دروازه انتخاب کرد. دیرون انتخاب کرد به سوگندی عمل کنه که یه دروغگو ازش گرفته بود. اُلف انتخاب کرد هر دو طرف رو بسوزونه. و اگان، برای اولین بار توی عمرش، انتخاب کرد یه نفر رو نکشه.

✍️ در کنار همه یه زن هست که این فصل حتی اجازه نداشت انتخاب کنه که کی یا چی بخوره. همه ازش پرسیدن آینده چی می‌شه، ولی هیچ‌کس نپرسید خودت چی می‌خوای. همون آدم، آخرِ قسمت، تنها انتخابی که براش مونده بود رو کرد. این قسمت درباره‌ی قدرته: قدرت آدمِ قدرتمند رو عوض می‌کنه، و آدمِ بی‌قدرت باید بجنگه که فقط آدم بمونه.

✍️ و نقدِ منصفانه به این قسمت اینه که به‌عنوانِ فینال فصل یه‌کم کم‌جونه. جز اُرموند کسی نمرد، تساریون پرواز نکرد، و نصفِ خط‌های داستانی نصفه موندن. ولی مسیرِ اُلف، هیو، رینیرا، دیرون و گواین کاملاً عوض شد. این قسمت پایان یک فصل نبود؛ میتونست مثلا قسمت چهارم یه فصل باشه!

📍 یه کارِ کوچیک برای فردا د اریم. پستِ بعدی جمع‌بندیِ کلِ فصلِ سومه. اگه نظری، غُری، یا نمره‌ای دارید، بگید تا توی همون پست بیارمش و در موردش حرف بزنم

🤩 برای خواندن متن کامل و دیدن عکس‌ها instant view را باز کنید
🔜 منتظر قسمت نهایی باشید...

#بررسی_اپیزود
#خاندان_اژدها
#کتاب_در_برابر_سریال
#HOTD
@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون

🐉 پست ششم — حرومزاده‌ها! ما زنده‌ایم!

👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت هشتم از فصل سوم سریال

👋 درود بر شما! همونجور که سریال تموم شد، تحلیل‌ها هم داره تموم می‌شه، اما ساده نباشین! این قسمت آخر نیست!
بریم به هرن‌هال. قلعه‌ای که هدف از ساختش مقاومت در برابر آتش اژدها بود، توی این سریال شد کلینیک روان درمانی الیس ریورز! این قسمت هم بزرگ‌ترین جوابِ فصل رو گرفتیم، هم بهترین دو دقیقه‌ی کمدیِ کلِ سریال رو.

😳 با اگان شروع کنیم. سوارِ سان‌فایر می‌آد، از اژدها می‌آد پایین، یه چک افسری می‌زنه تو گوش ایموند و می‌گه: من زنده‌ام. هر چی از بازی تام گلین‌کارنی بگیم کمه! این فصل واقعا چندین صحنه‌ی درخشان داشت و این صحنه هم یکیش بود.

👻 حالا از زاویه‌ی ایموند نگاه کنید. این پسر توی چند قسمتِ اخیر، یه رویا از مادرش دید خوشحال شد بعدش که معلوم شد مادرش نبود، بعد مادرِ واقعی‌اش اومد و بهش زهر داد، و حالا برادری که مطمئن بود خودش کشتتش، از آسمون می‌آد پایین و می‌زنه توی گوشش. این آدم اگه سالم بود دیوونه می‌شد، چه برسه به ایموند که از همون اول پر از عقده‌های اُدیپی‌ه.

🤝 اما هیچ‌کدوم اون یکی رو نمی‌کشه. و این تصادفی نیست. اگان اول فصل گفت می‌رم برادرم رو می‌کشم؛ حالا به داداشش رسیده و نمی‌تونه کار رو تموم کنه. چون این اگانِ فصلِ سه دیگه اون احمقِ بی‌فکری نیست که تقصیرِ همه‌چی رو گردنِ بقیه بندازه، و از همه مهم‌تر: نمی‌خواد خویشاوندکُش (Kinslayer) باشه. (پستِ سوم گفتم این لقب توی کتاب مالِ کیه؟ بله. اگان نمی‌خواد ایموند بشه.) و ایموند هم بعد از یه فصل تراپی با آلیس، اون‌قدری با گناهش کنار اومده که دستش بالا نره.

🏞 حالا ما چه تصویر زیبایی رو می‌بینیم: یه پادشاهِ نصفه، روی یه اژدهای نصفه، توی یه قلعه‌ی نصفه، روبه‌روی یه برادرِ نصفه. سه تا خرابه و یه بچه، وسطِ قلبِ وستروس، تصمیم می‌گیرن همدیگه رو نکشن.

😨 و این بدترین خبرِ ممکن برای رینیراست. کابوسِ رینیرا این نیست که برادرهاش قوی باشن؛ اینه که با هم متحد بشن به‌جای اینکه همدیگه رو پاره کنن. آخرِ قسمتِ قبل فکر می‌کرد اگان مُرده و ایموند داره می‌میره. حالا هر دو زنده‌ن و کنارِ همن.

🐐 حالا بریم سراغِ جوابِ بزرگِ فصل. آلیس ریورز کیه؟

🕯 جواب: بیوه‌ی هرنِ سیاه. یکی از بچه‌هاش، بچه‌ای که از هرن داشت، توی آتشِ بالریون سوخت. و آلیس هر کاری کرد که نجاتش بده؛ از هر گوشه‌ی قلمرو میستر آورد، به هر نیروی جادوییِ شفابخشی که سراغ داشت متوسل شد. (یاد استنیس و شیرین افتادید؟ من که افتادم.)

⛓ الیس با نیروهای جنگل معامله کرد، یعنی با همون خدایانِ کهن و مردانِ سبزی که کلِ فصل دورش می‌پلکیدن. و بهاش؟ نامیرایی، از قلمروِ پادشاهانِ کهنِ رودخانه نمی‌تونه بیرون بره، و گرسنگی‌اش هیچ‌وقت سیر نمی‌شه. حالا چه گرسنگی‌ای؟

🤔 این دقیقاً همون کاریه که کتاب‌های مارتین همیشه با جادو می‌کنن. جادو یعنی استفاده از قدرت به یه شکلِ غیرطبیعی و غلط، و همیشه هم برمی‌گرده توی صورتِ خودت. آلیس خواست جلوی مرگ بایسته و مرگ ازش گرفته شد. این بدترین اتفاقیه که می‌تونست براش بیفته.

🧐 واقعیت اینکه بک‌گراند الیس تا الان مرموز و این قسمت بهش جواب داد، اما آیا جوابِ خوبی بود؟ به‌نظرِ من آره، به یه شرط. جوابِ بد جوابیه که فکر کردن رو تموم می‌کنه؛ جوابِ خوب جوابیه که سوالِ تازه می‌سازه. و این یکی کلی سوالِ تازه ساخت: آلیس آهن‌زاد (Iron Born) بود یا خودش غنیمتِ جنگیِ هرن بود؟ با کاری که هرن با ریورلندز کرد موافق بود؟ و بعد از صد سال زندگی بینِ همون مردم، نظرش عوض شد؟

📚 شبی که هرن‌هال سوخت، توی «آتش و خون» کلمه‌به‌کلمه ثبت شده.

📚 توی کتاب اگان بیرونِ دیوار به هرن سیاه پیشنهاد می‌ده تسلیم شو تا هم خودت هرن‌هال بمونی هم پسرات بعدت حکومت کنن. هرن جواب می‌ده چیزی که بیرونِ دیوارهای منه به من ربطی نداره، این دیوارها بلند و کلفتن. اگان می‌گه ولی نه اون‌قدر بلند که جلوی اژدها رو بگیره؛ اژدهایان پرواز می‌کنن. و هرن اون جمله‌ی معروف رو می‌گه:

من با سنگ ساختم. سنگ نمی‌سوزد.

📚 و جوابِ اگان:
وقتی خورشید غروب کند، دودمانِ تو به پایان می‌رسد.

📚 و بعد؟ اگان بالریون رو می‌بره بالا، از لای ابرها، اون‌قدر بالا که کتاب می‌نویسه اژدها به اندازه‌ی یه مگس روی ماه شده بود. و بعد شیرجه می‌زنه، ولی نه از بیرون؛ می‌آد پایین داخلِ دیوارها. آتشِ سیاه با رگه‌های سرخ. و کتاب جوابِ هرن رو می‌ده: قلعه‌ات فقط از سنگ ساخته نشده بود. چوب و پشم و کنف و کاه و نان و گوشتِ نمک‌سود و غله، همه آتیش گرفتن. آدماش هم که اصلاً از سنگ نبودن.

📚 و ریورلردهایی که بیرون وایساده بودن بعدها تعریف کردن که پنج تا برجِ هرن‌هال مثلِ پنج تا شمعِ غول‌پیکر توی شب می‌سوختن، و مثلِ شمع هم شروع کردن به پیچ‌خوردن و آب‌شدن.

📚 جمله‌ی آخرِ این ماجرا توی کتاب اینه که، هرن و آخرین پسرانش در آتش مردند و خاندانِ هور با او مُرد.

📚 حالا یه نکته که سریال رو به چالش می‌کشه. همون شب، هرن بالای بارو به آدماش وعده می‌ده هرکی اژدها رو بزنه زمین، زمین و ثروت می‌گیره، و اضافه می‌کنه: اگر دختری داشتم، اژدهاکُش می‌توانست دستش را هم بگیرد. یعنی خودِ هرن، شبِ آخرِ عمرش، می‌گه دختر ندارم. و توی کلِ اون فصل هیچ اسمی از همسرِ هرن نیست. یه پیرمردِ خاکستری‌مو که چهل ساله داره یه قلعه می‌سازه و شبِ آخر با پسرای باقی‌مونده‌اش شام می‌خوره.

📚 و حالا بهترین قسمتش. کتاب اسمِ خاندان‌هایی که علیهِ هرن شوریدن و اومدن هرن‌هال رو محاصره کردن، یکی‌یکی می‌آره: بلک‌وودها، مالیسترها، ونس‌ها، براکن‌ها، پایپرها، فری‌ها… و استرانگ‌ها.

📚 گرفتید؟ آلیس ریورزِ کتاب حرام‌زاده‌ی خاندانِ استرانگه. یعنی توی کتاب، خانواده‌ی آلیس جزوِ کسانی بودن که اون شب بیرونِ دیوار وایساده بودن و سوختنِ هرن‌هال رو تماشا می‌کردن. سریال آلیس رو از سمتِ آتش‌افروزها برداشته و گذاشته اون‌طرفِ دیوار، وسطِ آتش. این دیگه یه تغییرِ کوچیک نیست؛ این یعنی جای این زن توی معروف‌ترین جنایتِ تاریخِ وستروس صد و هشتاد درجه عوض شده.

📚 و یه چیزِ دیگه که توی کتاب نیست: بیشه‌ی ویروودی که هرن قطع کرد. کتاب هرن رو به این چیزها متهم می‌کنه که هزاران نفر رو سرِ ساختِ قلعه به کشتن داد، ریورلندز رو برای مصالح غارت کرد، و لرد و رعیت رو با ولخرجی‌اش به خاک سیاه نشوند. ولی از جنایتِ مذهبی خبری نیست. سریال این یکی رو اضافه کرده، و خب معلومه چرا: اگه قراره خدایانِ کهن با یه زن از اون خانواده معامله کنن، باید یه طلبی ازشون داشته باشن.

📚 ودر نهایت، ایموند. توی کتاب ایموند این‌جوری گوشه‌ی قلعه نمی‌شینه. کتاب صداش می‌کنه «وحشتِ تراِیدنت»: با ویگار از آسمون می‌آد پایین و خاندانِ دری رو می‌سوزونه، بعد شهرِ لرد هارووی، بعد لردزمیل و بلک‌باکل و کلی‌پول و اسپایدروود، تا جایی که کتاب می‌نویسه نصفِ ریورلندز شعله‌ور بود. توی مریداون دِل سی نفر آدم و سیصد تا گوسفند توی آتشِ اژدها مردن.

📚 و یادتونه قسمتِ قبل گفتم سابیتا فِری خودش هرن‌هال رو برداشت و اون قلعه کم مونده بود به کشتنش بده؟ همین‌جاست: ایموند یهو برمی‌گرده هرن‌هال و هر چیزِ چوبی توی قلعه رو می‌سوزونه. شش تا شوالیه و چهل نفر سرباز موقعِ تلاش برای کشتنِ ویگار می‌میرن، و بانو سابیتا فقط با قایم‌شدن توی مستراح جونش رو نجات می‌ده. و زندانیِ باارزشش، آلیس ریورز، با ایموند فرار می‌کنه.

✍️ الیسنت سریال رو هم یادمون نره، سالم از هرن‌هال زد بیرون، بدونِ اینکه مطمئن بشه پسرش مُرده یا نه، و بدونِ اینکه بدونه همون موقع داشت دخترش رو از دست می‌داد. پستِ بعد، پستِ آخرِ این قسمت، می‌ریم سراغِ هلینا.

🤩 برای خواندن متن کامل و دیدن عکس‌ها instant view را باز کنید
🔜 منتظر قسمت بعد باشید....

#بررسی_اپیزود
#خاندان_اژدها
#کتاب_در_برابر_سریال
#HOTD
@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

رینیرا تارگرین، در هفت سالگی با اژدهایش سایرکس پیوند برقرار کرد و جوان‌ترین اژدهاسوار خاندان تارگرین شد. وقتی در هشت سالگی پدرش او را جانشین خود و شاهدخت دراگون‌استون نامید، انتظار می‌رفت او روزی نخستین ملکه‌ی فرمانروای وستروس شود. اما سرنوشت شاهدخت زیبا و مغرور آن طور که انتظار می‌رفت نبود.
سرگذشت کامل ملکه‌ #رینیرا_تارگرین را در ویکی‌وستروس بخوانید.

#خاندان_اژدها
#Rhaenyra_Targaryen
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

مارتین پیش از نوشتن «رقص»، دست خودش را برای پایان بسته بود.

یکی از نکات جالب درباره‌ی «رقص اژدهایان» این است که مارتین وقتی جزئیات این جنگ را می‌نوشت، پایان کلی تاریخ تارگرین‌ها برایش کاملاً ناشناخته نبود. او سال‌ها قبل، در «بازی تاج و تخت»، بخش‌هایی از تاریخ خاندان تارگرین را نوشته بود؛ بنابراین وقتی بعدها به سراغ نوشتن «آتش و خون» رفت، قرار نبود از صفر تصمیم بگیرد که این جنگ در نهایت به کجا برسد. اما همین موضوع یک سؤال جالب ایجاد می‌کند:

اگه مارتین از همون اول می‌دونه آخر این داستان قراره به کجا برسه، پس اصلاً خودِ جنگ برای چیه؟ قراره توی این مسیر چی رو به ما نشون بده؟

پاسخ این است که جذابیت «رقص اژدهایان» فقط در این نیست که چه کسی تاج را به دست می‌آورد؛ مسئله‌ی اصلی این است که مارتین باید زنجیره‌ای از فاجعه‌ها، تصمیم‌ها و جنگ‌ها را می‌ساخت که شخصیت‌ها و جنگ داخلی را قدم‌به‌قدم به آن پایان می‌رساند و در عین حال، رسیدن به آن را باورپذیر می‌کرد.

این جنگ درباره‌ی فرسوده‌شدن قدرت، نابودی نسل‌ها و هزینه‌ای بود که جنگ داخلی بر خاندان تارگرین و کل پادشاهی تحمیل می‌کرد.

⚠️ هشدار: این بخش حاوی اسپویل‌های مهمی از پایان «رقص اژدهایان» و سرنوشت تارگرین‌هاست. ⚠️

مارتین سال ۱۹۹۶، در همان «بازی تاج و تخت»، تاریخ پادشاهان تارگرین را ثبت کرده بود. بنابراین وقتی بعدها «رقص اژدهایان» را به‌عنوان بخشی از تاریخ «آتش و خون» نوشت، دیگر آزادی کامل نداشت که پایان سیاسی این جنگ را هرطور که می‌خواهد تغییر دهد. او از قبل می‌دانست که بعد از اگان دوم، اگان سوم به تخت می‌رسد.

پس مسئله‌ی اصلی دیگر این نبود که رینیرا برنده می‌شود یا اگان؛ نتیجه از قبل مشخص بود. مسئله این بود که چه جنگی و چه اتفاقاتی باید رخ دهد تا در نهایت اگان سوم به تخت برسد.

به همین دلیل، مارتین باید جنگی می‌ساخت که در آن پیروزی‌های نظامی لزوماً به پیروزی سیاسی تبدیل نشوند. تصرف پایتخت به معنای حفظ قدرت نباشد و هیچ‌کدام از دو جناح نتوانند بدون پرداخت هزینه‌ای سنگین، جنگ را ادامه دهند. قدرت مدام دست‌به‌دست می‌شود، اما هر پیروزی بخشی از توان پیروز را هم از بین می‌برد. در نهایت، اگان سوم به‌عنوان یک فاتح بزرگ جنگ را به پایان نمی‌رساند. او محصول نسلی است که جنگ تقریباً آن را نابود کرده است. این نکته مهم است، چون نشان می‌دهد «رقص اژدهایان» صرفاً داستان رقابت دو نفر برای تاج نیست. جنگ به‌تدریج هر دو طرف را فرسوده می‌کند تا جایی که آینده‌ی سیاسی وستروس دیگر نمی‌تواند مثل گذشته ادامه پیدا کند.

جنگ همان مسیری است که مارتین باید می‌ساخت تا تاریخ را به پایانی برساند که سال‌ها قبل از نوشتن جزئیات، از آن خبر داشت.

#خاندان_اژدها
#مقاله
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

🤩🤩 نقد و بررسیِ خاندان اژدها | همراه با آتش و خون

🐉 پست پنجم — اثرات کارمند ناراضی

👁 هشدار لو رفتن داستان: کتاب و قسمت هشتم از فصل سوم سریال

👋 درود بر شما، دیروز نتونستم پست بزارم، درِ دایرکت مارو سوراخ کردین! (چی؟ هیشکی پیام نداد؟ تکذیب می‌کنم، خودم ۷ ساعت دایرکت جواب دادم!)، امروز دو تا پست می‌زارم چشاتون به مقاله خوندن عادت کنه!

🤩این پست می‌ریم سراغ دو تا شازده‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ای که فصل قبل، وسط بدبختیای زندگیشون با باسن افتادن تو دبه‌ی عسل و توی Red Sowing صاحب دوتا اژدها شدن. بعدِ یه فصل داریم می‌بینیم که برای این دو نفر وفاداری معنای چندانی نداره! حالا همین اول بگم: جوابِ اینکه چرا این یکی از این دو نفر خیانت کرد و یکی دیگه داره پتانسیل نشون می‌ده که مستقلا گند بزنه تو وستروس رو توی پستِ قبل گفتم! اینجا براتون می‌پزمش!

🚽 با اُلف شروع کنیم. مردی که قرار بود ناجیِ این نبرد برای سبزها باشه، وسطِ جنگ روی مستراح از حال رفته. و اُرموند و جان راکستون دارن شهر رو زیر و رو می‌کنن که پیداش کنن. من واقعاً نمی‌دونم چند بار این صحنه رو دیدم، تام بنت کار رو درآورده، شخصیت اُلف علیرغم آنتاگونیست و رو مخ بودنش توی کتاب، توی سریال بانمک‌ه!

🪶 اون پرِ سفیدِ روی کلاه‌خودش، یه متلک خیلی ظریف به کتابه: اُلفِ کتاب موی سفید داره و همین موی سفیده که مدرکِ خونِ تارگرینی‌شه. اُلفِ سریال موهاش تیره‌ست و فصلِ دو رفقاش همین رو مسخره‌اش می‌کردن. میشه گفت «اُلفِ سفید» از اول یه لقبِ قلابی بوده، و حالا این آقا یه پَرِ سفید زده به کلاهش که سیاهی موهاش رو جبران کنه. (تازه هنوز معلوم نیست اصلاً تارگرین باشه؛ کلِ سندش اینه که یه کاهن سرخ مثل توروس بهش گفته.)

🔥 سِراُلفِ قصه‌ی ما این وسط یهو میزنه به سیم آخر، «گور بابای هر دوتون»-کُنان، شهر رو می‌سوزونه. نه به سیاه رحم می‌کنه و نه به سبز!

🥸 اینجاست که می‌شه شخصیت اُلف رو تحلیل کرد. اُلف یه انتخاب داره، یه تصادف نیست. بزرگ‌ترین ایرادی که من به این سریال داشتم اینه که دائما داره تصمیم‌های کتاب رو تبدیل به سوءتفاهم‌های ناخواسته می‌کنه؛ ایموند لوک رو تصادفی می‌کشه، الیسنت حرفِ آخرِ ویسریس رو اشتباه می‌فهمه! هر بار که یه کار «تصادفی» می‌شه، اختیار از شخصیت گرفته می‌شه. و من واقعاً می‌ترسیدم اُلف هم یه‌جوری تصادفی شهر رو بسوزونه. ولی نه. اُلف نشست (در یه جای مناسب)، فکر کرد، و تصمیم گرفت.

😐 من خیلی دوست داشتم صورت اُلف رو قبل از تصمیمش برای سوزوندن شهر بیشتر ببینم، کاش چند ثانیه بیشتر روی صورتش می‌موندیم. این آدم داره هزاران نفر رو می‌کشه و ما فقط یه لبخندِ مست ازش می‌بینیم. یه‌کم بیشتر مکث، این صحنه رو می‌کرد یکی از بهترین صحنه‌های کلِ سریال.

😎 می‌خوام بهتون یه جزئیاتی رو نشون بدم که ببینید من تا تهش رو درآوردم! اُلف این قسمت دستش به زن‌ها می‌خوره. یادتونه فصلِ دو رفیقِ اُلف به دیانا دست‌درازی کرد و خودِ اُلف نکرد؟ چون اون‌موقع اژدها نداشت. حالا داره. سریال فقط به یه حرکتِ دو ثانیه‌ای نیاز داره تا به بفهمونه که قدرت چه تغییری در آدما ایجاد می‌کنه.

🔨 حالا بریم سراغِ هیو، که برعکسِ اُلف، این قسمت هیچ‌چیزی برای خودش نمی‌خواست. رینیرا بهش گفته بود کینگزلندینگ رو نگه دار؛ هیو خان ملکه رو بی بیضتین گرفت و پیاده، با یه پتک توی دست، رفت توی شهری که داشت می‌سوخت. برای نجات زنش.

😢 و کت مُرد. سریال عمداً نمی‌گه کی کشتش. ما سربازهای ریورلندی رو می‌بینیم که می‌ریزن توی خونه‌اش، و می‌دونیم های‌تاورها ازش به‌عنوانِ سپر استفاده کرده بودن. یعنی ممکنه کت یا به دست های‌تاورها، یا به دست ریوری‌ها و یا با وحشی‌بازی اُلف کشته شده باشه. و این سوال برای فصلِ بعد می‌مونه: هیو قراره تقصیر رو گردنِ کی بندازه؟

🤬 هیو نعره‌ای رو بعد از مرگ زنش می‌زنه، که توی صورت ورمیتور زد. اون نعره‌، اولِ فصل جدید از زندگیِ هیو بود، این یکی آخرش. اون‌موقع تازه داشت خونوادش رو از دست می‌داد، این‌جا کامل از دستشون داده. تا امروز هیو به خودش می‌گفت همه‌ی این کارها رو برای کت می‌کنم. از این به بعد دیگه نمی‌تونه این رو بگه. هیو الان چی داره جز یه اژدها؟؟ ترسناک نیست؟

🐉 ورمیتور عزیز، خشم برنزی، اژدهای جیهیریس، کلِ نبرد هیچ غلطی نکرد و آخرش هم بدونِ سوار پرواز کرد و رفت. یه‌کم گیج‌کننده‌ست، ولی به‌نظرم عمدیه؛ سریال داره برای فصلِ بعد دست خودش رو باز نگه می‌داره.

📚 بریم با کتاب بازی کنیم! و سرِ سوال اولِ پست. چرا این دو نفر از نقطه‌ی قوت تبدیل شدن به پاشنه آشیلِ نه تنها جناح سیاه، که کل وستروس؟ جوابش طمع‌ه!

📚 بعد از نبردِ گالت، ماشروم می‌گه این دو نفر توی یه می‌خونه‌ی دودگرفته زیرِ دراگون‌استون نشستن و تا خرخره مست کردن.
هیو گفت:

حالا دیگه واقعاً شوالیه‌ایم.

و اُلف خندید و گفت:
شوالیه چیه؟ ما باید لرد بشیم.

📚 بعد گالت شانسِ لرد شدنشون رسید. رینیرا لردهای رازبی و استوکورث رو اعدام کرد و زمین‌هاشون بی‌صاحب موند. هر کدومشون یه دختر داشتن؛ دخترِ رازبی دوازده‌ساله بود، دخترِ استوکورث شش‌ساله. دیمن پیشنهاد می‌ده که این دو تا دختر رو بدن به هیو و اُلف. اینطوری هم قلعه‌ها سیاه می‌مونن، هم پاداشِ این دو نفر داده می‌شه.

📚 فکر می‌کنین کی مخالفت کرد؟ کورلیس ولاریون. دلیلش هم کاملاً منطقی بود: هر دو دختر برادرای کوچک‌تر داشتن. در حالی که ادعای رینیرا برای ملکه شدن یه مورد خاص بود چون پدرش خودش اون رو وارث اعلام کرده بود، در وستروس مرسوم نبود که اگر پسری وجود داشت دختری به حکومت برسه! حالا اگه پسرها رو به نفعِ دخترها از ارث محروم کنن، قرن‌ها قانون و سنت زیر و رو می‌شه و ادعای ده‌ها لردِ دیگه‌ی وستروس زیرِ سوال می‌ره.

📚 این‌جا رینیرا بین شوهرش و دستش، دستش رو انتخاب کرد. قلعه‌ها داده شد به پسرهای اون دو تا لردِ اعدامی، و اُلف و هیو شدن شوالیه با «چند تا ملکِ کوچک توی دریفت‌مارک».

📚 شاید فکر کنین کورلیس فقط یه بار جلوی لرد شدن این دو تا رو گرفته! اما در ادامه... توی شورای سیاه، دیمن پیشنهاد داد لنیسترها و باراتیون‌ها رو نابود کنن و استورمزاند رو بدن به اُلف و کسترلی راک رو به هیو. و کتاب می‌نویسه این پیشنهاد «مارِ دریا رو وحشت‌زده کرد». مار دریا چیه؟ منم وحشت‌زده کرد! کورلیس گفت اگه این دو خاندانِ کهن رو نابود کنیم، نصفِ لردهای وستروس علیهِ ما می‌شن. و باز هم رینیرا راهِ وسط رو رفت، و باز هم این دو نفر هیچی نگرفتن.

📚 حالا این تصویر رو ببینید: دو بار جلوی چشمِ این دو نفر یه قلعه گرفتن، و هر دو بار همون پیرمردِ عاقل و صلح‌طلبی که پستِ قبل ازش تعریف کردیم، ملکه رو منصرف کرد. البته که هر دو بارش هم حق با کورلیس بود. و دقیقا تامبلتون رو همین تصمیم‌های درست سوزوند.

📚 ماشروم توی کتاب درباره‌ی اینکه این دو نفر چه‌جور شوالیه‌هایی بودن هم داستان داره: هیو یکی از شوالیه‌های خودِ ملکه رو توی یه فاحشه‌خونه‌ی خیابانِ ابریشم سرِ یه دختر تا حد مرگ کتک زد، و اُلف لخت و مست، فقط با چکمه‌های طلایی‌ش، توی کوچه‌های فلی‌باتم اسب می‌روند. گیلداین می‌گه معلوم نیست این‌ها راست باشه، ولی این رو قطعی می‌دونه که مردمِ کینگزلندینگ خیلی زود از هر دوی این شوالیه‌های تازه متنفر شدن.

📚 یه توصیف از هیو که دلم می‌خواد ببینم سریال یه پوستر ازش بسازه: پسرِ یه آهنگرِ معمولی، مردی غول‌پیکر با دست‌هایی آن‌قدر قوی که می‌گفتن میله‌ی آهنی رو مثلِ سیم دورِ گردن می‌پیچونه. هیو جنگیدنِ درست‌وحسابی بلد نبود، ولی هیکل و زورش ازش یه دشمنِ ترسناک می‌ساخت، و سلاحش پتک بود. و اژدهاش ورمیتور بود، اژدهای خودِ پادشاهِ پیر؛ توی کلِ وستروس فقط ویگار ازش پیرتر و بزرگ‌تر بود.

✍️ پس این شد داستانِ دو مردی که هیچ‌کس هیچ‌وقت چیزی بهشون نداد. قسمت بعد میریم توی هرن‌‌هال. راستی قسمت بعد همین امشب میآد. می‌دونم منتظرید! :دی

🤩 برای خواندن متن کامل و دیدن عکس‌ها instant view را باز کنید
🔜 منتظر قسمت بعد باشید....

#بررسی_اپیزود
#خاندان_اژدها
#کتاب_در_برابر_سریال
#HOTD
@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

دنیای «بازی تاج‌وتخت» چند تا شخصیت فوق‌العاده بهمون معرفی کرده که فقط یک فصل توی سریال بودن: ند استارک و اوبرین مارتل در «بازی تاج‌وتخت»، ویسریس تارگرین و اورموند های‌تاور در «خاندان اژدها»، و بیلور تارگرین در «شوالیه هفت پادشاهی».

شما کدومشون رو بیشتر دوست داشتید؟ اگه بخواید رتبه‌بندی‌شون کنید، چه ترتیبی بهشون می‌دید؟

#نظرسنجی
#گات
#خاندان_اژدها
#شوالیه‌ای_از_هفت_پادشاهی
#Got
#HOTD
#AKOTSK

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

فیلم‌برداری فصل چهارم «خاندان اژدها» دقیقاً همان زمانی که امید می‌رفت آغاز می‌شود.

قسمت پایانی و اوج‌گیرنده فصل سوم «خاندان اژدها» هفته گذشته پخش شد، اما برای رایان کندال این ماراتن گویا هرگز متوقف نمی‌شود. کار روی فصل چهارم و پایانی این پیش‌درآمد «بازی تاج و تخت» از هم‌اکنون در حال انجام است؛ تصاویری که قرار است داستان تلخ و تراژیک خاندان تارگرین را در زمانی در سال ۲۰۲۸ به پایانی تلخ برساند.

وقفه دو ساله بین فصل‌ها، در فضای رسانه‌ای امروز به یک روند ناخوشایند اما عادی برای تلویزیون‌های پرهزینه و فاخر تبدیل شده است، اما برای «خاندان اژدها»، این فاصله از هر سریال دیگری ضروری‌تر است. زنده کردن هیولاهای شگفت‌انگیزی مانند کارکسیس و ویگار روی پرده، زمان‌بر است؛ چه رسد به تمام کارهای گسترده دیگری که برای ساخت این سریال انجام می‌شود. خوشبختانه، کندال تأیید کرده است که فصل چهارم درست طبق «برنامه» پیش می‌رود، که این امر باید به رسیدن سریال به زمان پخش حیاتی ۲۰۲۸ کمک کند. علاوه بر این، او جدول زمانی تولید آینده سریال را فاش کرد که سرتاسر خبرهای خوبی است.

کندال به مجله Empire گفت:

«تمام این فصل، زمانِ به ثمر نشستن و نتیجه‌گیری است. همه چیز طبق برنامه پیش می‌رود؛ پیش‌تولید از پاییز آغاز می‌شود. بنابراین دوباره به سراغ فیلم‌نامه‌ها می‌رویم تا آن‌ها را بازنویسی کنیم، دکورها را برنامه‌ریزی کنیم و مکان‌یابی‌ها در طول تابستان در حال انجام است تا جا‌های جدیدی را که قرار است به آنجا برویم پیدا کنیم. و پیش از آنکه متوجه شوید، صدای چکش‌ها بلند می‌شود و ۳.۴ میلیون پیچ در استودیو لیوزدن به هم متصل می‌شوند.»

او افزود:

«ما فیلم‌برداری را دوباره در اوایل سال ۲۰۲۷ آغاز خواهیم کرد و من واقعاً منتظر "آخرین رقص" (لقبی که خودمان روی آن گذاشته‌ایم) هستم. قطعاً اژدهایان بیشتری در کار خواهند بود، این را می‌توانم به شما قول دهم.»

فیلم‌برداری فصل چهارم «خاندان اژدها» چقدر طول خواهد کشید؟

به‌روزرسانی کندال به چند دلیل مختلف هیجان‌انگیز است. اولین و مشهودترین دلیل، قول او برای اژدهایان بیشتر و یک فصل پر از نتیجه‌گیری و به ثمر نشستن اتفاقات است؛ موضوعی که برای فصل پایانی این حماسه کاملاً به‌جا به نظر می‌رسد. اگر کتاب «آتش و خون» را خوانده باشید، می‌دانید که رویدادهای مهم زیادی در پیش است؛ از نبردهایی در ابعاد نبرد «تامبلتون» در قسمت پایانی فصل سوم گرفته تا دوئل‌های اژدها و لحظات شوکه‌کننده و شخصی‌تر شخصیت‌ها. با توجه به تعداد رویدادهای بزرگ باقی‌مانده و فصل‌های هشت قسمتی سریال، «خاندان اژدها» باید تمام توان خود را به کار گیرد تا به یک پایان مناسب برسد.

دومین دلیلی که سخنان کندال درباره فصل چهارم را دلگرم‌کننده می‌کند، جدول زمانی است. تولید فصل سوم «خاندان اژدها» از اواخر مارس تا اوایل اکتبر ۲۰۲۵ به طول انجامید. پس از پایان آن شش ماه فیلم‌برداری، مراحل پس از تولید و بازاریابی سریال هشت ماه دیگر طول کشید تا اینکه در ۲۱ ژوئن ۲۰۲۶ پخش شد.

اگرچه همیشه این احتمال وجود دارد که فیلم‌برداری فصل پایانی سریال بیشتر طول بکشد، اما احتمال زیادی وجود دارد که اگر فیلم‌برداری در اوایل سال ۲۰۲۷ آغاز شود، برنامه‌ای کم و بیش مشابه را دنبال کند. این بدان معناست که مگر در صورت بروز اتفاقات غیرمنتظره، باید در تابستان ۲۰۲۸ به تماشای پایان بزرگ سریال بنشینیم. همان‌طور که طرفداران «بازی تاج و تخت» خوب می‌دانند، پایان‌ها بسیار مهم هستند! فصل سوم «خاندان اژدها» با تمام فراز و نشیب‌هایش، با لحنی بسیار قوی به پایان رسید. پس بهتر است سریال زمان کافی بگذارد تا همین کار را برای فصل چهارم هم انجام دهد؛ به‌ویژه با توجه به این‌که چه تعداد از شخصیت‌های اصلی و اژدهایان پیش از پایین آمدن پرده بر این دوران تراژیک از خاندان تارگرین، به سرنوشت شوم خود دچار خواهند شد.

خوشبختانه در این میان، فصل دوم سریال «شوالیه‌ای از هفت پادشاهی» را خواهیم داشت تا ما را سرگرم نگه دارد که انتظار می‌رود در اوایل سال ۲۰۲۷ پخش شود. پس از آن، می‌توانید تجدید دیداری با «خاندان اژدها» داشته باشید و خود را برای این آماده کنید که نبرد نهایی اگان دوم و رنیرا بر سر تخت آهنین در سال ۲۰۲۸ قلبتان را به درد آورد.

#اخبار
#مصاحبه
#خاندان_اژدها
#HOTD

@westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

آن‌ها به او می‌گویند «رینیرای بی‌رحم»، اما اگر بخواهیم داستان رینیرا را درست بفهمیم، نباید او را نه یک هیولای ذاتی بدانیم و نه زنی که تمام رفتارهایش فقط نتیجه‌ی شرایط بوده است.

رینیرا وارثی بود که ویسریس برایش تاج را تعیین کرده بود، اما بعد از مرگ او اگان بر تخت نشست. پیش از شروع جنگ، پیشنهادی برای پایان بحران به رینیرا داده شد: زانو بزند، دراگون‌استون و حق وراثت پسرانش را حفظ کند و طرفدارانش هم عفو شوند. رینیرا نپذیرفت، چون تاج را حق خودش می‌دانست. پس از همان ابتدا نمی‌توان داستان را به «رینیرا صلح‌طلب و سبزها جنگ‌طلب» خلاصه کرد؛ هر دو طرف برای ادعای خود حاضر بودند بجنگند.

با کشته شدن لوک به دست ایموند و ویگار، جنگ وارد مرحله‌ی انتقام شد. دیمون در واکنش ماجرای خون و پنیر را ترتیب داد که به قتل جهریس، پسر اگان، انجامید. رینیرا دستور این قتل را نداده بود و مسئولیت مستقیم با دیمون و افرادش بود؛ اما دیمون همسر و یکی از مهم‌ترین افراد جناح او بود و این اتفاق را نمی‌توان کاملاً جدا از جناح سیاه دانست.

از اینجا به بعد، جنگ دیگر فقط دعوایی بر سر تاج نبود؛ هر مرگ، دلیل تازه‌ای برای انتقام می‌شد و هر انتقام، مرگ بعدی را به دنبال داشت.

وقتی رینیرا کینگزلندینگ را در اختیار گرفت، برخلاف تصویری که او را زنی تشنه‌ی خون نشان می‌دهد، همه‌ی دشمنانش را نکشت. اتو های‌تاور و برخی دیگر مجازات شدند، اما آلیسنت زنده ماند و به برادران ناتنی رینیرا هم در صورت زانو زدن وعده‌ی زندگی داده شد.

اما بعدتر، وقتی آلیسنت برای پایان دادن به جنگ و تقسیم قدرت میان رینیرا و اگان پیش‌قدم شد، رینیرا این پیشنهاد را نپذیرفت. اینجا یک شباهت مهم میان دو طرف دیده می‌شود:

هر دو وقتی قدرت بیشتری داشتند، تسلیم طرف مقابل را می‌خواستند؛ اما وقتی خودشان در موضع ضعیف‌تر بودند، از طرف مقابل انتظار سازش داشتند.

رینیرا در طول جنگ تغییر کرد. مرگ نزدیکان، شکست‌ها و فشار برای حفظ تاج، او را به حاکمی خشن‌تر تبدیل کرد؛ اما این فقط داستان رینیرا نبود. اگان، ایموند، دیمون و دیگر شخصیت‌های دو جناح هم در چرخه‌ای از قدرت، ترس، انتقام و خشونت گرفتار شدند و برای چیزی که حق خود می‌دانستند جنگیدند.

رینیرا نه از ابتدا یک هیولا بود و نه کاملاً بی‌گناه. او قربانی جنگ بود، اما خودش هم در ادامه تصمیم‌های خشونت‌آمیز گرفت و مسئول انتخاب‌هایش بود.

البته برای فهم این تغییر، نمی‌شود رنج‌هایش را حذف کرد؛ او در فاصله‌ای کوتاه پدرش، دخترش ویسینیا و پسرانش لوک و جیس را از دست داد.

وقتی خبر تاج‌گذاری اگان به دراگون‌استون رسید، رینیرا در حال زایمان بود. فشار و خشم ناشی از این خبر، زایمانش رو سخت‌تر کرد و در نهایت دختری مرده به دنیا آورد.

این دختر ویسینیا نام گرفت؛ نامی که رینیرا روز بعد اعلام کرد، وقتی اثر شیر خشخاش کمی از شدت دردش کم کرده بود.

جمله‌ایه که رینیرا بعد از مرگ دخترش گفت:

«اون تنها دختر من بود، و اونا کشتنش. تاجم رو ازم دزدیدن و دخترم رو به قتل رسوندن؛ و باید تاوانش رو پس بدن.»

از دست دادن دخترش و ربوده شدن تاجی که حق خود می‌دانست، برای رینیرا دو اتفاق جدا از هم نبودند؛ هر دو را بخشی از یک فقدان بزرگ می‌دید، انگار در یک سوی ماجرا دخترش را از او گرفته بودند و در سوی دیگر، تاج و جایگاهش را. همین‌جا خشم شخصی رینیرا با بحران جانشینی گره می‌خورد و مرز میان سوگ، خشم و جنگ کم‌کم از بین می‌رود. کمی بعد، او در دراگون‌استون شورای خودش را تشکیل می‌دهد و و عملاً وارد مرحله‌ای می‌شود که بعدها به «رقص اژدهایان» معروف شد.

رنج، خشونت‌های بعدی رینیرا را توجیه نمی‌کند، اما توضیح می‌دهد چرا در پایان جنگ دیگر همان زن ابتدای داستان نبود. رینیرا می‌توانست هم‌زمان قربانی جنگ باشد و خودش هم به خشونت روی بیاورد؛ این دو واقعیت یکدیگر را حذف نمی‌کنند. اگر فقط بی‌رحمی‌اش را ببینیم، بخشی از شخصیتش را از دست می‌دهیم و اگر فقط رنج‌هایش را ببینیم، مسئولیتش در انتخاب‌هایی که داشته را نادیده می‌گیریم.

#خاندان_اژدها
#مقاله
#تحلیل
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

اولین کاری که هلینا بعد از مرگش انجام داد… این بود که مادرش رو پیدا کنه.
بعد از مرگ تراژیک هلینا در قلعه سرخ، سریال کات می‌زنه به الیسنت که در جنگله.
بعد… پروانه‌های آبی ظاهر می‌شن. 🦋💙
و ناگهان، این صحنه دیگه فقط یک تصویر زیبا به نظر نمیاد؛ انگار چیزی فراتر از یک قاب زیباست.
انگار هلینا برای آخرین بار داره دستش رو به سمت مادرش دراز می‌کنه.
هلینا همیشه بین دو دنیا زندگی می‌کرد؛ بین واقعیت و پیشگویی، زندگی و رویاها، کلمات و نشانه‌های خاموش. ارتباط خاصش با حشرات و خواب‌ها باعث می‌شد حضور پروانه‌ها معنایی عمیقن شخصی پیدا کنه.
الیسنت نتونست از هلینا در برابر وحشت‌های «رقص اژدهایان» محافظت کنه. نتونست جلوی جنگ رو بگیره. نتونست دخترش رو نجات بده.
اما شاید هلینا در آخرین لحظات زندگی‌اش دیگه نیازی به نجات نداشت.
چون بالاخره آزاد شده بود.
آزاد از تاج.
آزاد از پیشگویی.
آزاد از جنگ.
آزاد از رنج.
و پروانه‌های آبی که اطراف الیسنت ظاهر می‌شن، انگار صدای هلینا هستن.

برای زنی که تمام عمرش چیزهایی رو می‌دید که دیگران قادر به دیدنشون نبودن، خداحافظی نهایی هلینا شاید ساکت‌ترین و زیباترین رویایی بود که از همه‌‌ی رویاهاش داشت.
اون زندگی‌اش رو از دست داد…
اما شاید بالاخره به آرامش رسید.

#خاندان_اژدها
#تحلیل
#HOTD
@Westerosir

Читать полностью…

Westeros #GOT

بدون زنان تارگرین، اژدهایان هم نیستند؟

وقتی تاریخ تارگرین‌ها رو کنار هم می‌ذاریم، یک الگوی جالب دیده می‌شه:

شاید اژدهایان فقط با خون تارگرین‌ها پیوند نداشتن؛ شاید زنان تارگرین نقش مهم‌تری در این رابطه داشتن.

در تاریخ جانشینی، زنان این خاندان بارها از مرکز قدرت کنار گذاشته شدن. رینیس در شورای بزرگ سال ۱۰۱ از ویسریس شکست خورد و چند نسل بعد، رینیرا با وجود معرفی شدن به عنوان وارث، در برابر اِگان دوم قرار گرفت. در نسل‌های بعد هم زنانی مثل دینا، رینا و الینا‌ از مسیر مستقیم جانشینی کنار رفتن.

جالب اینجاست که در نخستین نسل‌های حکومت تارگرین‌ها، ویسنیا و رینیس فقط همسران اِگان فاتح نبودن؛ هر دو اژدهاسوار و از پایه‌های اصلی قدرت او بودن. ویسنیا با ویگار و رینیس با مِراکسس در فتح وستروس نقش مستقیم داشتن. بعدها هم زنانی مثل رینا، آلیسان و رینیرا در پیوند نزدیک با اژدهایان قرار گرفتن.

این تکرارها این تصور رو ایجاد می‌کنن که رابطه‌ی زنان تارگرین و اژدهایان عمیق‌تر از یک پیوند خونی ساده‌ست؛ انگار حضور زنان این خاندان با تولد، بازگشت و قدرت گرفتن اژدهایان گره خورده. در دوره‌هایی که زنان تارگرین در مرکز قدرت و داستان قرار می‌گیرن، اژدهایان هم دوباره به مهم‌ترین نیروی جهان تبدیل می‌شن.


شاید حتی مسئله فقط زنان نباشه؛ شاید مسئله تعادل قدرت باشه.

اِگان فاتح به‌تنهایی حکومت نمی‌کرد؛ ویسنیا و رینیس هم اژدها و قدرت سیاسی خودشون رو داشتن. اما هرچه تارگرین‌ها بیشتر با ساختار آندالی و مردسالارانه وستروس درآمیختن، نقش زنان در جانشینی محدودتر شد.

بعد می‌رسیم به رقص اژدهایان؛ دوره‌ای که اژدهایان دوباره به مرکز درگیری‌های تارگرین‌ها برمی‌گردن و رابطه‌ی این خاندان با اژدهایان وارد مرحله مهمی می‌شه. بدون اینکه وارد جزئیات و اسپویل بشیم، همین‌قدر مهمه که بعد از این دوره، اژدهایان کم‌کم از تاریخ تارگرین‌ها فاصله می‌گیرن.

قرن‌ها بعد، وقتی همه فکر می‌کردن دوران اژدهایان برای همیشه تموم شده، دوباره یک زن تارگرین وارد داستان شد: دنریس. سه تخم سنگ‌شده، آتش و جادویی که انگار قرن‌ها خاموش شده بود؛ و ناگهان اژدهایان دوباره به دنیا برگشتن.

انگار در تاریخ تارگرین‌ها، زن فقط بخشی از قدرت خاندان نیست؛

نقطه‌ایه که تعادل رو دوباره برقرار می‌کنه.

وقتی اژدهایان‌ از جهان ناپدید شدن، بازگشتشون هم از مسیر یک زن تارگرین اتفاق افتاد. شاید به همین دلیله که باید رابطه زنان تارگرین و اژدهایان رو جدی‌تر نگاه کنیم؛ شاید چیزی که تارگرین‌ها قرن‌ها تصور می‌کردن صرفاً میراث خونی و ابزار قدرت خودشونه، در واقع به حضور زنان این خاندان و تعادلی که ایجاد می‌کنن وابسته باشه.

و یک پا فراتر برداشت این هست انگار در منطق این جهان، تعادل زمانی شکل می‌گیره که زن و مرد کنار هم قرار بگیرن، نه وقتی یکی جای دیگری رو بگیره.

از ویسنیا و رینیس در کنار اِگان فاتح گرفته تا رینیرا و دنریس، هر بار که این تعادل به هم می‌خوره، چیزی در نظم تارگرین‌ها هم فرو می‌ریزه.

قدرت نه در حذف زن از مرد است و نه در حذف مرد از زن؛ قدرت واقعی زمانی شکل می‌گیرد که این دو در کنار یکدیگر قرار بگیرند و هرکدام جایگاه خود را پیدا کنند. اژدهایان هم می‌توانند نماد همین تعادل باشند؛ نیرویی که زمانی به اوج می‌رسد که زن و مرد، نه در برابر یکدیگر، بلکه در کنار هم قرار بگیرند.

#خاندان_اژدها
#مقاله
#تحلیل
#HOTD

@Westerosir

Читать полностью…
Subscribe to a channel