729
روزنوشتهای احمد شهدادی: تفکر و زندگی رواقی در جهان معاصر انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز است @Deuterosplous ابتدای کانال https://t.me/Truestoiclife/13 اینستاگرام https://www.instagram.com/truestoiclife ارتباط با ادمین @Saba_ehtesham
بتهای ذهنی ما و داستان فیل در تاریکی مولانا
سوگیریهای شناختی
#بتهای_ذهن
#فرانسیس_بیکن
#فیل_در_تاریکی
#احمد_شهدادی
@Truestoiclife
@Deuterosplous
تسلیت فیلسوف
وقتی همسر جویس کارول اوتس، نویسندۀ آمریکایی، از دنیا رفت، درک پارفیت، فیلسوف انگلیسی، پیام تسلیتی کوتاه به او نوشت. این پیام در اول خاطرات خودنوشت جویس کارول اوتس آمده. مضمون پیام این است:
«خیلی متأسفم که فهمیدم رِی چند هفته پیش فوت کرده. وقتی کسی که دوستش دارم بمیرد، به خودم یادآوری میکنم که این آدم که مرده، چون الان دیگر حاضر نیست، واقعیتش کمتر نشده. درست مثل مردم نیوزلند که چون الان اینجا حاضر نیستند واقعیتشان کمتر نمیشود.»
هواشناسی
پیشبینیهای هواشناسی یکی از یکی دقیقتر است. باز هم از ایهام دراماتیک این پیشبینی به وجد میآییم:
گول گرمای این روزها را نخورید، هوای سرد در راه است!
فروپاشی اخلاقی
عمیقترین مایه تأسف در وقت نظر به فرد و جامعه، فروپاشی اخلاقی است. اخلاق تازیانه تنبیه و تربیت نیست، آینه انسان بودن و انسان ماندن است. اگر میخواهیم بین خودمان و دیگری مرزی بکشیم، بهترین و موجهترین مرز، مرز اخلاقی است. مرزها و خطکشیهای سیاسی، دینی، نژادی، فرهنگی مهماند اما تعیینکننده نیستند.
ما آدمها با هر فاصلهای میتوانیم در کنار هم زندگی کنیم. با هر فاصلهای. اما فاصله اخلاقی حجت را تمام میکند. با کسی که دچار فروپاشی اخلاقی شده، نمیتوان ساخت، نمیتوان زندگی کرد. مقصران فروپاشی اخلاقی جامعه هم هیچ عذر موجهی ندارند. عذرشان هرگز پذیرفته نیست.
حال فروپاشی اخلاقی چیست؟ مهمترین نشانههایش اینها هستند:
- هدف بهکارگیری هر وسیلهای را توجیه میکند.
- خشم و خشونت مقدس است.
- برای جنگ با اهریمن باید اهریمن شد.
- جان انسان ارزشی ندارد.
- لذت من در رنج دیگری است.
- زنده ماندن به هزینه مرگ دیگری خوب است.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
لذتها و رنجها
نیچه فیلسوف عجیبی است. با اینکه دشمن سرسخت سقراط است، از شاگردان اوست. حرفهای ضد و نقیض هم زیاد میزند. حتی خیلی وقتها با خودش هم مخالفت میکند. به قول درک پارفیت، فیلسوف تحلیلی، «از کسی که با خودش هم توافق ندارد، چطور میتوان انتظار داشت با ما توافق داشته باشد!»
نیچه جملهای دارد یادآور سخنی از سقراط در آغازین صحنههای درام فلسفی فایدون. عمق این جمله به ژرفای حکمتهای دیروز و امروز است. کسی که معنای این جمله را درک و هضم کند، آسانتر و معنادار زندگی خواهد کرد.
«هرگز آیا به یک لذت آری گفتهاید؟ پس، دوستان من، به همه رنجها نیز آری گفتهاید!»
فرستۀ پریروز
فرستۀ پریروزم دربارۀ نوشتهای از فیلسوفی مهم و جهانی بود. اما گمانم توجه درخور نیافت. چرا؟ معمولاً فرستههای این کانال چیزی حدود ده تا بیست لایک میگیرند. فرستۀ قبلی دویست بیننده داشت اما فقط چهار لایک گرفت. آیا من بد نوشتهام؟ ممکن است. آیا به این معناست که کسی مفهوم «عشق سیاسی» را تأیید و تصدیق نمیکند؟ شاید هم اینطور باشد. در اوضاع و احوال آشفتۀ امروز ایران، سخن از مفهوم فلسفی «عشق سیاسی» گفتن، بدسلیقگی و ندیدن گسست و تباهی ساختارها و زمینههاست؟ شاید.
یکی از مسئلههای واقعی عمر من در امر سیاست، که مثل هر آدم زندۀ دیگری درگیر آن بودهام، همین درک خشونتبار از امر سیاسی است. هیچوقت نتوانستم بفهمم و بپذیرم که خشونت میتواند به عدالت، آزادی، دموکراسی، و در یک کلمه «حق» کمک کند. از قضا در همۀ تاریخ سیاسی کشور و حتی جهان، آنچه دیده و شناختهام خشونت محض بوده است. خونریزی، سلب آزادی، غل و زنجیر، تهمت و برچسب، فحش و ناسزا، نفرت عمیق و خشم غریب. اینها چیزهایی است که در تاریخ سیاسی دیده میشود.
خانم مارتا نوسباوم میگوید: خیال خام نپزید. بدون عشق به انسان، کسی نمیتواند به عدالت و آزادی و مسئلۀ «حق» قائل باشد و به تحقق اینها کمک کند. شما اگر برای من بهمثابۀ «انسان»، «حقی»ی قائل نباشید، و مرا مطیع و برده و قربانی ببینید، چگونه میتوانید دربارۀ من عدالت را اجرا کنید، به من آزادی بدهید، به فکر کرامت و عزت و رضایت من از زندگی باشید؟ نخستین قدم برای آغاز هر راه مربوط به شکوفایی انسان، عشق به اوست. بدون خشونت. بدون خشم. بدون نفرت.
و نفرت بزرگترین سد راه عشق و آزادی است. طوفان نفرت به هیچچیز رحم نمیکند. همهچیز را در هم میشکند و نابود میکند. نفرت نه به تفکر اهمیت میدهد نه به حق، نه به آزادی، نه به کرامت انسان. نفرت فقط میخواهد قلعوقمع کند. از ریشه بکند. ویران کند.
به گمانم ماحصل تفکر فلسفی اندیشمندی مهم و مؤثر، آنقدر باارزش باشد که دمی و کمی به آن بیندیشیم و کتاب تاریخ خود را ورق بزنیم و به فکر تجدیدنظر در دستکم بنمایههای اندیشۀ خود باشیم. اگر میدان عمل سیاسی بسته باشد، عرصۀ اندیشۀ سیاسی که باز است.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
هوپولیپسیس در فلسفه رواقی
این اصطلاح در فلسفه رواقی، مفهومی محوری در روانشناسی اخلاقی و کنترل هیجانات است. در کاربرد فلسفی، معنایش قضاوت ارزشی، تفسیر ذهنی، نظر یا ارزشگذاری یک پدیده است. رواقیون تمایز دقیقی میان مراحل پردازش ذهنی قائل بودند: در مرحلۀ اولیه یعنی مرحله حسی-ذهنی، تصویر خامی به ذهن میرسد که ما بر آن کنترل نداریم. مفاهیم پایهای مانند «خیر»، «عدالت» یا «خدا» نیز در ما کاشته شده است. اما قضاوت ارزشی فعالِ ما لایهای است که ما به واقعیت اضافه میکنیم (خوب/بد، ترسناک/بیاهمیت، مفید/مضر). هوپولیپسیس دقیقاً همان جایی است که آزادی اراده وارد میشود. اپیکتتوس میگوید:
«از میان موجودات، برخی چیزها در اختیار ماست و برخی نیست. هوپولیپسیس، انگیزش (hormê)، خواست (orexis)، اجتناب (ekklisis) و خلاصه هر آنچه کار خود ماست، در اختیار ماست.»
«زندگیِ تو کیفیت هوپولیپسیسهایت است.» (تقریباً در چندین جای کتاب)
«همه چیز هوپولیپسیس است.» (۴.۳، ۱۲.۸) یعنی حتی مفهوم «خود» یا «جهان» تا حدی محصول تفسیر ماست.
«تو قدرت داری که هوپولیپسیس را دور بیندازی.» (بارها)
«هوپولیپسیسهایت تو را خرد میکنند؛ پس آنها را بیرون کن.»
هرگاه چیزی ناراحتکننده رخ داد، آن را تجزیه کن (به اجزای مادّیاش) تا هوپولیپسیس ارزشی («این وحشتناک است») فرو بریزد.
استراتژیِ ندیدن
یکی از فریبهای ذهن استراتژیِ ندیدن است. ذهن دلش نمیخواهد آرامشش را از دست بدهد یا وادار به تغییر شود. پس وقتی مثلاً خطر یا تهدید یا چالشی هست، خود را به ندیدن میزند. آن را میبیند، اما طوری رفتار میکند که گویی آن را ندیده. بعد هم ندیدن را علتِ نبودن فرض میکند. ذهن با خودش زمزمه میکند: خطری نمیبینم. پس خطری در کار نیست.
این فریبکاری آغاز گرفتاریهای بعدی است. جهان و واقعیت کاری به ذهن ما ندارد و از برنامه خود عقبنشینی نمیکند. آن وقت ناگهان میبینیم که تا گردن در باتلاق خطر فرورفتهایم. خطرها و تهدیدها را باید دید و فکری به حالشان کرد. پیش از آنکه دیگر فرصتها سوخته و عمرها بر باد رفته باشد.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
فلسفه رواقی و مدیریت بحران
در میان همه بحرانهای پیچیده زندگی، آدم خودش را میبازد، ناتوان میشود، دست و دلش به هیچ کاری نمیرود، از پا میافتد، زمینگیر میشود، و پر میشود از بغض و خشم و اندوه. سایه سیاه بحران روی ذهن آدم چنبره میزند و تمام نور بینایی و دانایی را از آدم میگیرد.
فیلسوف رواقی معلم درس ایستادگی در میان بحرانهاست. وقتی غلبه بر بحران و حل آن از اراده من و تو خارج است، عاقلانهترین کار مقاومت ذهنی در برابر آن است. ذهن لهشده و ویرانشده، درمان هیچ دردی نیست. پس اگر برای حل و رفع بحران کاری از دستمان برمیآید در انجام آن درنگ نکنیم. اگر هم کاری نمیتوانیم بکنیم، ذهنمان را آماده نگه داریم.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
کتاب بالینی
هرکسی با هر مقدار اطلاعات و سواد و سن و مشغله خوب است کتابی بالینی داشته باشد. کتابی که همیشه در کنار صندلیاش و تختش باشد و هر روز یا شب بخشی از آن را بخواند.
کتاب زندگی را تحملپذیرتر میکند و هرچه زندگی سختتر، نیاز به کتابی آرامشبخش بیشتر. کتاب خواندن صرفاً برای کسب اطلاعات در یک زمینه یا باسواد شدن در یک عرصه نیست. کتاب پنجرهای به هوای تازه است. پنجره ای تا نفس بکشیم و از خستگی و ملالت جان بکاهیم.
حال حتماً میپرسید: کدام کتاب؟ جواب دمدست است. بفرمایید: بوستان سعدی. کتاب بالینی شفابخش. مرهم زخمهای جان. ایران هیچ نداشته باشد کتاب بالینی فراوان دارد. آیا میشود تا آخر سال بوستان سعدی را دستکم یکدور روخوانی کنیم؟
#خواندن_و_آموختن
@Truestoiclife
@Deuterosplous
گذشتهگرایی
یک نکته مهم در وضع سیاسی و اجتماعی ایران امروز هست که بدیهی است اما مثل خیلی از بدیهیات دیگر مغفول مانده است. انسان وقتی از «اکنون» ناامید میشود، به گذشته پناه میبرد. گذشته پناهگاه امنی میشود، زیرا هم صورت نوستالژیک دارد و هم از دستبرد ناامیدی معاصر در امان است.
گذشته جایی است که ما آدمها به آن پناهنده میشویم، چون نمیتوانیم فلاکت حال امروز خود را تاب بیاوریم. شخص یا ملتی که گذشته برایش امیدبخش و شورآفرین باشد، امروز بدی دارد و از شورمندی زندگی تهی است.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
اندیشههای رقیب
یک درس مهم فلسفه این است که ممکن است برای هر باوری باورهای رقیب و برای هر تفسیری تفسیرهای رقیب وجود داشته باشد. مثلاً شما مسیحی هستید و معتقدید دین نجاتبخش مسیحیت است، اما مسلمانی در بنگلادش هم معتقد است دین اسلام، آنطور که او میفهمد، نجاتبخش است. یک نفر هم در ایران فکر میکند ادیان ساختۀ دست بشرند و بیفایدهاند، و رستگاری در علم و اخلاق است. سه باور رقیب.
یا مثلاً یک نفر فکر میکند بهترین نوع حکومت، نظام سلطنت است. فرد دیگری فکر میکند بهترین نوع حکمرانی، دموکراسی است. یک نفر هم در لیبی هست که دلش برای سرهنگ قذافی تنگ شده. این هم سه نوع باور رقیب درباره حکومت.
فلسفه به ما یاد میدهد معرفت امری جمعی و بینالاذهانی است. به ما میآموزد به رقبا احترام بگذاریم و اندیشههای خود را در قیاس و سنجش با اندیشههای رقیب وزنکشی کنیم. آن وقت معلوم میشود که چندمرده حلاجیم.
#فلسفه_چیست
@Truestoiclife
@Deuterosplous
ذهنآگاهی
ریچارد جونز در کتاب فلسفه عرفان میگوید: ذهنآگاهی یعنی نقطه مقابل ادراکی که زبان برای ما صورتبندی کرده است. ذهن تحلیلی ما میکوشد به کمک زبان، حواس ما را از آنچه در لحظه دارد اتفاق میافتد پرت کند. اما ذهنآگاهی نقطه مقابل این کار است. یعنی گریختن از دست مفاهیم، از دست معناهایی که خود ساختهایم. و غوطهور شدن در تجربههای حسی.
ذهنآگاهی یعنی از افکار، امیال، اعمال و احساساتت مراقبت کن که به تفسیرهای ذهنی آلوده نشوند و تجربههایی خالص و بدون تفسیر باشند. به عبارت بهتر، ذهنآگاهی یعنی تمرکز بر لحظه حال، بیهیچ تفسیر، بیهیچ داوری. و این لحظه حال، خوشایند یا ناخوشایند، را تجربه کردن. تمرین کردن و رسیدن به ذهنآگاهی دو روش خیلی موفق دارد:
یک. غرق شدن در یک کار یا تجربه، بدون توجه به گذشته و آینده. مثلاً در کارهایی مثل گلکاری یا خطاطی چنان غرق شویم که نه زمین را بفهمیم نه زمان را. این را میگویند تجربه اوج یا رفتن به منطقه امن ذهن.
دو. مراقبه. به هر شکل و با هر دستور.
هرچقدر میتوانیم این دو کار را انجام دهیم. با ذهنآگاهی کمی از دست هجوم افکار بیسر و ته خلاص میشویم.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
فال قهوه
بعضی از دوستان درباره فلسفه و فایده آن پرسیدهاند. فلسفه علم نظریهبافی نیست که نظریههایش صرفاً لفاظی و بازی با کلمات باشد. فلسفه زیربنای تفکر و کنش است. در چندین فرسته خواهم کوشید بعضی از فواید و کاربردهای فلسفه را توضیح دهم.
یکی از آموزههای فلسفه این است که لازم است باورها مستند به ادله باشند. تامس نیگل، یکی از فیلسوفان معاصر، مثال خوبی دارد. میگوید: فرض کنید شما برای انجام کار یا گرفتن تصمیمی فال قهوه میگیرید. دوستی به شما میگوید از کجا به درستی فال قهوه باور دارید، و شما برای اثبات اینکه فال قهوه روش درستی است، باز هم فال قهوه بگیرید و به او بگویید: ببین، فال قهوه خودش میگوید که فال قهوه روش درستی برای انجام کارهاست. در این صورت شما کاری پوچ انجام دادهاید. چون فال قهوه نمیتواند خودش را توجیه کند یعنی دلیل صحت خودش باشد.
فلسفه به آدم یاد میدهد باورها هم همینطورند. شما نمیتوانید بگویید ایرانیها خیلی باهوشاند، چون خود ایرانیها چنین میگویند. دلیل و توجیه، همواره امری بیرون از خود باور است که البته درجه توجیه و اثباتگری آن امورِ بیرون از باور هم متفاوت است.
#فلسفه_چیست
@Truestoiclife
@Deuterosplous
الهیات پول
نگاه الهیاتی شما به پول هرطور باشد، معنای پول در نظر شما هم همانطور میشود. اگر پول را عامل بیعدالتی، دام شیطان و علت انحطاط اخلاقی بشر بدانید، نظامهای سیاسی و اقتصادی شما فقر را سیستماتیک میکنند. اما اگر بر آن باشید که پول عامل گسترش عدالت، افزایش رفاه انسانی و بسط اخلاق بشر است، ماشین اراده شما تولید ثروت میکند و با فقر میجنگد. بخش مهمی از مشکل، نوع نگاه الهیاتی است که فقرطلب میشود.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
ذهنهای فیلتردار
ذهن بعضی آدمها انگار فیلتر دارد و هر چیزی را عبور نمیدهد. فیلتر ذهنشان هم بسیار سفتوسخت و معمولاً منفیگرا، دفاعی یا ایدئولوژیک است و تقریباً همه ورودیها (حرفها، رفتارها، شواهد، حتی نیتهای خوب) را از همان صافی رد میکنند. نتیجهاش این میشود که فقط آنچه با باور قبلیشان همخوانی دارد، از ذهنشان عبور میکند و پذیرفته یا تقویت میشود. بقیه فکرها هم یا حذف میشوند، یا تحریف میشوند، یا بهعنوان «دروغ»، «نفوذی»، «سادهلوحی» یا «دشمن» برچسب میخورند.
انواع و اقسام تعصب میتواند فیلتر ذهن باشد. مثلاً تعصبات نژادی، دینی، فرهنگی، قومیتی، طبقهای و ... . فیلترِ نگهبانِ ذهن این آدمها اینطور عمل میکند: اگر متعلق به فلان قوم هستی وارد شو. اگر دینت فلان است وارد شو. اگر طبقهات چنان است وارد شو. اگر فرهنگت اینطور است وارد شو. و به این شکل به فکرها و نظرها و دیدهای دیگر اجازه ورود نمیدهد.
این فیلتر ذهنی (mental filter) یکی از خطاهای شناختی است. فرد فقط جنبههای منفی یا تأییدکننده تعصب خودش را میبیند و بقیه واقعیت را مثل نویز دور میریزد. مثلاً همه انتقادها را «حسادت» یا «توطئه» میبیند؛ هر تعریف یا محبتی را «منفعتطلبی» یا «حقه» تفسیر میکند؛ هر موفقیت دیگران را حاصل «شانس» یا «پارتی» میداند و هیچوقت استعداد یا تلاش را نمیپذیرد؛ هر خبر یا اطلاعاتی را که جهانبینیاش را به چالش بکشد، فوراً «دشمن» تلقی میکند. خوب، معلوم است که در این حالت شناخت واقعی تقریباً غیرممکن میشود، چون ذهن دیگر در حال دیدن نیست؛ در حال تأیید پیشفرضهای خودش است.
حال چرا این فیلتر اینقدر قوی است؟ چون برداشتن این فیلترها اغلب هزینه روانی سنگین دارد. اگر فیلتر را برداریم، باید با احساس گناه، شرم، خشم سرکوبشده، یا تغییر هویت روبهرو شویم. برای خیلیها این هزینه از تحمل واقعیت سنگینتر و تلختر است. پس با همان فیلترها به زندگی ادامه میدهند.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
جامعه مونولوگ
مونولوگ یعنی یک نفر حرف بزند بقیه گوش باشند. جامعه مونولوگ چندین و چند اشکال دارد.
۱. مخاطب فقط گوش است. ابزار عمل به دستورات. بردهای خاموش.
۲. مخاطب انتخابی ندارد و نمیتواند کنشگر باشد.
۳. پیام مهم میشود نه مخاطب. تعامل با مخاطب اهمیتی ندارد.
۴. مخاطب شیء میشود نه انسان صاحب اراده و زبان و کنش.
۵. صداقت مخاطب از بین میرود. نه حرف میتواند بزند نه حرف صادقانه میتواند بزند.
۶. شنونده ابزار گوینده است. او را به بازی میگیرد.
۷. گوینده خودمحور میشود. دیگر نه نقد میپذیرد نه اصلاح.
۸. انسداد فکر و عمل در جامعه پیش میآید. آدمها مردههای عمودی میشوند.
۹. هدف تفاهم و همفکری تبدیل میشود به سلطه و استیلا.
۱۰. روابط انسانی میخشکند و خشونت به بار میآید.
جامعه مونولوگ جهنم روابط انسانی است. حمله به این پروژه را از خودمان و خانواده و دوستانمان شروع کنیم. به دیالوگ روی بیاوریم. تحمل شنیدن صداهای مختلف را تمرین کنیم. رشد در دیالوگ است.
۲ اسفند ۱۴۰۴
@Truestoiclife
@Deuterosplous
مرگاندیشی
یکی از نقدهای جدی به فرهنگ ما، مرگاندیشی آن است. مرگ و حواریون مرگ سایهای بلند بر سر ما انداختهاند که زندگی زیر آن پنهان شده و از یادها رفته. در نگاهی پویا مرگ اتفاقاً باید موتور پیشرانِ زندگی باشد. چون میمیریم باید زندگی کنیم و خوب هم زندگی کنیم. زندگی در اوجِ افقهای زیستن.
اما مرگاندیشی فرصت زندگی را از ما گرفته است. از زندگی غافل شدهایم. فلسفههای اگزیستانس میگویند مرگآگاهی موجب زندگی اصیل و عمیق میشود ولی مرگاندیشی، ما را ذلیل مرگ کرده است.
شعار جهان امروز زندگی است. بسیاری از بیتابیهای انسان معاصر این است که نمیخواهد زیر سلطه ذلتبار مرگ برود. میخواهد زندگی کند. این دغدغه محترم، افق رؤیاهای انسان امروز است. ایستادن در برابر زندگیِ مردم آنها را عصبانی و عاصی میکند. بهگمان، هر فکر و ارادهای که بخواهد در مقابل ایده زندگی بایستد، محکوم به فناست. چگونه باید گفت تا بشنوند که طعم زندگی کردن را از آدمها دریغ نکنید. مرگ باید امید معیشت باشد نه سایه ذلت و خفت.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
کفشهای مستعمل
به کفشهایی که در طی عمر پوشیدهام فکر میکردم. از کودکی تا حال. به هر کدامشان که یادم بود فکر کردم. آنچه در خاطرم مانده، زیاد نبود.
با آن کفشها چه راههایی را رفتم. و چه نرسیدنهایی که در پایان راهها منتظر بودند. و رسیدنهایی که منتظر نمانده و رفته بودند.
آخرین جفت کفشهای زندگیام را چه وقت میپوشم؟ دوستشان دارم. دلم تنگشان میشود.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
جامعه امن: معنای امنیت
امنیت فقط نظامی و انتظامی نیست. انواع و اقسام دارد و هرکدام هم اهمیت خاص خود را دارد. بدون هرکدام از این ابعاد، جامعه امن نیست و امنیت هم بیمعناست.
امنیت اقتصادی یعنی توان کار کردن و با کار نیازهای زندگی را به کفایت برطرف کردن. نبودن امنیت اقتصادی جامعه را ناامن میکند.
امنیت سیاسی یعنی مردم بتوانند تصمیمسازی بکنند و دخالتشان در اداره جامعه آزاد و مجاز باشد. جامعه ای را که ازمابهتران اداره کنند، مردم از آن خود نمیدانند.
امنیت اجتماعی یعنی ساختارهای اجتماعی اضطرابآور، دردسرساز، تبعیضآلود، وناعادلانه نباشند. وقتی ساختارهای اجتماعی اجازه رشد و ترقی طبیعی و بیدغدغه را از مردم بگیرند، حس بدِ بدبینی و بیاعتمادی جای اعتماد را میگیرد.
امنیت آموزشی یعنی آموزش غنی، مفید، بیتبعیض، بیسهمیه، بیرانت و جدی و فراگیر و عادلانه. نقض عدالت آموزشی مردم را مضطرب و خشمگین میکند.
امنیت فرهنگی و هنری یعنی آزادی بیان، رشد و گسترش هنر، ارتقای سطح درک زیباییشناسی مردم، ایدئولوژیک نساختن هنر و فرهنگ. اگر اینها نباشد، خفقان فرهنگی امنیت را از مردم میستاند.
امنیت روانی یعنی نبودن فضای تعلیق و ابهام، فقدان تشنج و هراس، داشتن امید بالا و فزاینده، افق روشن برای زندگی و آینده، قابلیت پیشبینی امور زندگی. بدون اینها روان جامعه زخمی میشود.
پس امنیت یک معنای محدود ندارد. برای داشتن جامعه امن و زندگی امن باید به همه ابعاد امنیت توجه کرد.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
احساسات سیاسی
مارتا نوسباوم، فیلسوف برجستۀ آمریکایی، کتابی دارد با عنوان: احساسات سیاسی: چرا عشق برای عدالت اهمیت دارد؟ چکیده ایدۀ مرکزی کتاب این است: عدالت (اصول برابری، کرامت انسانی، فرصت برابر) برای پایداری و تحقق واقعی به پشتیبانی عاطفی قوی نیاز دارد؛ صرف پذیرش عقلانی اصول کافی نیست. این پشتیبانی عمدتاً از طریق پرورش «عشق سیاسی» (political love) و احساسات مرتبط با آن (همدلی، میهندوستی، قدردانی از نهادها) فراهم میشود. نوسباوم میگوید: احساسات بخشی از هوش انسانیاند. او به نظریه شناختی-ارزشی توجه دارد. قضاوتهای ارزشی درباره چیزهای مهم برای شکوفایی ما لازماند. احساسات منفی (انزجار، حسادت، ترس، شرم، خشم) اصول عدالت را تهدید و نابود میکنند.
احساسات مثبت اجتماعی، مثل همدلی، بخشندگی، شفقت، ریشه در عشق دارند یعنی دلبستگی شدید به چیزهایی خارج از کنترل خود ما (افراد، آرمانها، پروژه مشترک جامعه). بدون این عشق، احترام به انسانیت فقط یک پوسته خشک و بیجان میماند. این عشق باید شامل (همه شهروندان، بدون تبعیض نژادی/مذهبی/طبقاتی) باشد. انتقادی باشد یعنی همراه با نقد نابرابریها، با آزادی سیاسی سازگار باشد. البته دولت هم باید شرایط امکان آن را از طریق آموزش، هنر، ادبیات، موسیقی، مراسم عمومی، معماری پارکها و یادمانها، گفتمان سیاسی فراهم کند.
نوسباوم با اشاره به لینکلن، گاندی، تاگور، میل، روسو و جنبش حقوق مدنی نشان میدهد که رهبران بزرگ همیشه از زبان و نمادهای عاطفی برای ایجاد همبستگی استفاده کردهاند. خلاصه، جامعه آزاد بدون پرورش عمومی احساسات ریشهدار در عشق، در برابر نیروهای تخریبگر (خودمحوری، نفرت، انزجار) آسیبپذیر است و نمیتواند پایدار بماند یا هزینههای عدالت (فداکاری، همبستگی) را تأمین کند.
ماحصل نسخۀ سیاسی نوسباوم این است: نفرت، خشونت، خشم، و احساسات مخربی مانند اینها، راهی برای عدالت باز نمیکنند. این احساسات ویرانگرند. برای اینکه بتوانیم عدالت را در جامعهای محقق کنیم، نیازمندیم فارغ از نژاد و طبقه و جنس و رنگ و قومیت و همه اینها، به انسانها و زندگی بهتر آنها عشق بورزیم. فقط فکر سیاسی کافی نیست، احساسات سیاسیِ برآمده از شفقت و عشق هم لازم است.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
تغییر نکنیم دیر میشود
«هیچکس شراب تازه را در مشکهای کهنه نمیریزد؛ چه شراب تازه مشکها را خواهد ترکاند و شراب بر زمین خواهد ریخت و مشکها هدر خواهد رفت، بلکه شراب تازه را در مشکهای نو باید ریخت.»جهان مدام در روند نو شدن است. نو شدن راز ماندن است. فرم و محتوا هر دو باید نو شوند. پیشرفت را بخواهیم، لازم است دست از کهنهپرستی برداریم. خیلی روشن است که قالب کهنه در همان جهان کهن توقف کرده و جلوتر نیامده.
لوقا: ۵: ۳۷-۳۹. ترجمه پیروز سیّار
راههای بیبازگشت
خیلی راهها در زندگی هست که میتوان از آنها برگشت. نهایتاً ضرری میکنیم یا تاوانی میدهیم یا به شکلی مجازات میشویم. اما بسیاری راهها هم هست که بیبازگشت است. برگشت از آنها ممکن نیست. فرقی هم نمیکند جامعه به این راهها برود یا فرد یا حکومت. ترس از پا گذاشتن در چنین راههایی عاقلانه است.
خیلی کارها و حرفها و تصمیمها و کنشها، تیر رهاشده از چلۀ کماناند. دیگر به جای خود برنمیگردند. پیشبینی ممکن نیست، اما پیشگیری ممکن است. عاقل پیش از هر کنش، هرچه کم و کوتاه، درنگ میکند و به عواقب آن میاندیشد. هیچ فرصت مهمی با اندیشیدن و درنگ کردن از دست نمیرود. گاهی مقاومت در برابر تغییر، پا گذاشتن در راهی بیبازگشت است.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
از چشم رواقی: ترومای جمعی
نگاهی به اوضاع و احوال این روزهای جامعه از منظر فلسفۀ رواقی، دستکم برای عدهای سودمند است. وقتی جامعه در گرداب سیلابها و تندباد طوفانها گرفتار میشود، نوعی ترومای جمعی رخ میدهد. تروما یعنی زخم. آسیبی که به آدمها در این حال و روز میرسد کم نیست. حتی کسانی هم که دور از خبر و خطر و اثرند، میبینند و میشوند و ناخواسته درگیر میشوند. روان آدمها در این اوقات زخمی میشود. بهخصوص کسانی که جوانترند یا حساسترند آسیب جدی روانی میبینند.
ما معمولاً ترومای جمعی را نادیده و بیاهمیت میگیریم. اما زخم جمعی شاید بسی بیشتر از زخم فردی و شخصی آسیب به بار میآورد. روان زخمی جامعه هم مصیبتهای جدید درست میکند. خوب است بزرگترها، آنها که تاب و تحمل بیشتری دارند و دنیادیدهاند، پناهگاه غمدیدهها و زخمیها باشند و با شنیدن حرفها و رنجهای آنها بهقدری که میتوانند از دردهای آنان کم کنند. گاهی لازم نیست چیزی بگوییم، بهخصوص وقتی حرفی برای گفتن باقی نمانده. در اینطور مواقع بشنویم و گوش نیوشایی برای غصهها و نگرانیهای دوستان و بستگان باشیم.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
تقلید در معرفت؟
بدترین اتفاق در معرفت، شناخت غلط و خطا نیست. یعنی عیب چندانی ندارد که ما دچار اشتباه شویم و نخست چیزی را درست بدانیم و بعد بفهمیم دلایل کافی نداشته و یا غلط بوده. بدترین و زشتترین اتفاق در معرفت تقلید است. یعنی آدم از روی ذهن و زبان یک نفر دیگر حرف یا ایده یا باوری را کپی کند. معرفت باید همراه با دلیل و تجزیه و تحلیل شخصی باشد. حرفی که خود من به آن رسیده باشم. نه حرفی که دیگری بر زبان من بگذارد.
«من مرغم، بلبلم، طوطیام. اگر مرا گويند كه بانگ ديگرگون كن نتوانم، چون زبان من همين است، غير آن نتوانم گفتن. به خلاف آنكه او آوازِ مرغ آموخته باشد، او مرغ نيست، دشمن و صياد مرغان است. بانگ و صفير میكند تا او را مرغ دانند. اگر او را حكم كنند كه جز اين آوازْ آوازِ ديگرگون كن تواند كردن، چون آن آواز بر او عاريت است و از آنِ او نيست، تواند كه آوازِ ديگر كند. چون آموخته است كه كالای مردمان دزدد از هر خانه قماشی نماید.»
فیه ما فیه
خودکاوی و خودسازی از طریق نوشتن
انتشارات کمبریج در ۲۰۲۵ کتاب راهنما یا دانشنامهای منتشر کرده دربارۀ کتاب «تأملات» مارکوس اورلیوس. این کتاب راهنما یازده فصل دارد که هرکدام را یکی از متخصصان حوزۀ مطالعات رواقی نوشتهاند. کتاب تأملات آنقدر مهم است که تقریباً پایۀ هرگونه مطالعه دربارۀ رواقیان است. یکی از مباحث این کتاب راهنما این است که مارکوس کتاب تأملات را برای انتشار، یعنی برای دیگران، ننوشته است. تأملات کتاب خاطرات شخصی و دفتر برنامهریزی فردی برای «خودسازی» است. مارکوس اصول نظری و عملی سلوک اخلاقی خود را در این کتاب فقط برای خودش نوشته تا همیشه دم دست داشته باشد و بتواند دربارۀ آنها تأمل کند.
مارکوس اورلیوس، امپراتور روم، در این کتاب خودش را نصیحت میکند، تجربههای عملی و کوششهای فکری خود را یادداشت میکند و اصول زندگی اخلاقی را به خودش یادآور میشود. این کتاب نوشته شد تا راهنمایی برای خودسازی شخص مارکوس باشد. کتاب ایجاز بسیار دارد، عصارۀ اندیشههای مختلف دربارۀ زندگی است و میتوان آن را «دفتر خاطرات معنوی» نامید. مخاطب او در این نوشتهها کسی نیست جز خود او. او مدام به خودش خطاب میکند و «باید»ها را برای خودش تکرار میکند. پیر آدو، فیلسوف فرانسوی، فلسفۀ باستان را «تمرین معنوی»خوانده است. فلسفۀ رواقی یکی از مهمترین نمونههای این معنویت فکری و فلسفی است.
اگر تاکنون کتاب تأملات را نخواندهاید یکی از مهمترین کتابهای تاریخ بشری را نخواندهاید. تأملات عصارۀ نگاه انسان عقلانی به جهان و زندگی است. البته هم کتابی نیست که بخوانیم و رد شویم. کتابی است که باید با آن زندگی کنیم. مدام بندهای مختلف آن را بخوانیم، به آنها فکر کنیم و در عمل پیادهشان کنیم. تأملات کتاب زندگی است و برای نشان دادن سواد یا جدل و بحث با دیگران نوشته نشده است. دفتر خاطرات معنوی سالکی است که در جادۀ عقل راه میپیماید. ایجاز کتاب نباید آن را ساده جلوه دهد. هر جملۀ تأملات نیاز به تفکر و تأمل به معنای دقیق کلمه دارد. تأملات مراقبههای مارکوس اورلیوس است، نه درس اخلاق و نه پندنامۀ نویسندهای مزدبگیر. تأملات کتاب زندگی است.
#فلسفه_چیست
@Truestoiclife
@Deuterosplous
رنج کارهای نکرده
شکلی از رنج هم هست که گریبانگیر همه ماست. آن هم کارهایی است که نکردهایم. کارهایی که باید انجام میدادیم، اما حالا جایشان خالی است. هر کاری که ما آدمها انجام میدهیم، به ابدیت پیوند میخورد و همیشگی میشود. تا ابد ثابت است و دیگر نمیتوان آن را تغییر داد. اما همیشه وقتی به سراغ کارهایی که انجام دادهایم میرویم، میبینیم کاری هم بوده که نکردهایم و اکنون از فقدان آن رنج میبریم. یکی از فیلسوفان میگوید: احساس گناه بیشتر به کارهای نکرده مربوط است تا کارهای کرده. چون به کارهایمان که فکر میکنیم میبینیم جای بعضی کارها خالی است و از آن جای خالی احساس گناه میکنیم. مثلاً بر اثر خشم به کسی ناسزا گفتهایم. آن فحش نیست که از آن احساس گناه میکنیم، بلکه بیشتر این است که چرا ساکت نبودهایم، چرا حلم و صبر به خرج ندادهایم. این دومی است که عذابمان میدهد. آری، کارهایی که انجام میدهیم ابدی میشوند و دیگر نمیشود با کارهای نکرده عوضشان کرد.
شیمبورسکا، شاعر لهستانی، سروده است:
«هرکاری که انجام میدهم، برای همیشه به همان چیزی تبدیل خواهد شد که انجام دادهام.»
Wislawa Szymborska, Life while-you-wait.
۱۰ دی ۱۴۰۴
@Truestoiclife
@Deuterosplous
چگونه کتاب بخوانیم؟
روزگاری که کتابخانهنشین بودم و ساعتها در کتابخانه کتاب میخواندم، آدمها هم مثل کتابها به من چیزهای زیادی میآموختند. یک نفر را میدیدم، شاید چند سال، که فقط یک کتاب میگرفت: یک دایرة المعارف. فقط و فقط آن دایرة المعارف را میخواند و یادداشت برمیداشت. دایرة المعارف ترتیب الفبایی دارد. مثلاً دایرة المعارف بزرگ اسلامی را در نظر بگیرید. جلد اول آن، با «آب» همین مایع حیاتبخش شروع میشود، بعد میرسیم به کلمه «آب» به معنای ماه پنجم در تقویم سریانی، و بعد به «آبا»، جزیرهای در کشور سودان، و بعد به «آبادان» شهر جنوب کشور خودمان. شما بین این چهار مدخل دانشنامه ربطی میبینید؟ چهار جزیرهاند. دایرة المعارف را نمیتوان از اول گرفت و خواند. چون در آن صورت، مطالبی که یاد میگیریم، عمومی است و بعد هم هیچ نظم و نظام و انسجامی ندارد. آن آدم را الان هم میشناسم، کار و منش و روش علمیاش را میدانم و از سرنوشتش خبر دارم.
سارتر در رمان تهوع آدمی را معرفی میکند و صفتش را میگذارد: Autodidacte، به ترجمه جلالالدین اعلم «دانشاندوز». این آقای دانشاندوز کتابها را بر اساس ترتیب الفبایی اسم نویسندگان میخواند و به حرف L رسیده: لامبر، لانگلووا، لاستکس، لاورنی.
با یک جور تحسین نظارهاش میکنم چه ارادهای باید داشته باشد تا چنین طرح عریض و طویلی را آهستهآهسته و سرسختانه اجرا کند! هفت سال پیش (به من گفت که هفت سال است مطالعه میکند) روزی با طمطراق وارد این تالار شد. کتابهای بیشماری را که دیوارها را پوشانده بود برانداز کرد و لابد تقریباً مانند راستینیاک گفت: دانش بشر میان ما دو نفر است. بعد رفت اولین کتاب رف اول را از منتهیالیه سمت راست برداشت؛ با احساس احترام و بیم آمیخته به عزمی خللناپذیر صفحه اولش را باز کرد. امروز به حرف L رسیده است. K بعد از J ، L بعد از K .
یکباره از مطالعه نیام بالان سروقت مطالعه نظریه کوانتوم رفته است و از نوشتهای در باب امیرتیمور به سراغ رسالهای کاتولیکی در ردّ داروینیسم آمده است یک لحظه هم وانزده است همه چیز خوانده است. نیمی از دانستههای راجع به بکرزایی و نیمی از برهانهای مخالف تشریح موجود زنده را در کله انبار کرده است. پشت سر و پیش رویش جهانی گسترده است. و روزی میرسد که با بستن آخرین کتاب رف آخر در منتهیالیه سمت چپ به خودش می گوید: «خوب حالا چه؟»
مردهها هیچ کجا نمیروند
حرکت مال آدم زنده است. رفتن، ایستادن، تأمل کردن، دوباره رفتن، گاهی برگشتن. حرکت نشانه زندگی است. مردهها در گورهاشان خوابیدهاند. مردهها خیلی خستهاند. خستهتر از آنکه جایی بروند یا کاری بکنند.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
دولت
دولت (state) در جایی تشکیل میشود که خرد جمعی حاکم باشد. هرجا امور دیگر، هرچه باشند، حاکم باشند، دولت در کار نیست. شاید حکومت، اقتدار، نظام سلسلهمراتبی یا هرچیز دیگری حاکم باشد، اما دولت به معنای مدرن کلمه نخواهد بود. پس بیدولتی گویی یک وضع تاریخی است.
@Truestoiclife
@Deuterosplous