729
روزنوشتهای احمد شهدادی: تفکر و زندگی رواقی در جهان معاصر انتشار مطالب با ذکر منبع مجاز است @Deuterosplous ابتدای کانال https://t.me/Truestoiclife/13 اینستاگرام https://www.instagram.com/truestoiclife ارتباط با ادمین @Saba_ehtesham
ترانه مرگ
دیروز با چند تن از دوستان مهربان و باصفا رفتیم به تختفولادگردی. یکی دو ساعتی در میان بقعهها و مزارها و تکیهها گشتوگذار یا بهتر بگویم سیر و سلوکی روحی و معنوی داشتیم. در یکی از بقعهها دختر جوانی در فضای کمنور اتاقکی بالای سر مزار عارفی نشسته بود، تسبیح به دست و ذکرگویان و اشکریزان. چهرهای بسی غمگین و دلی گویا بسیار شکسته. آنطرفتر چند زن سر به سنگ مزاری گذاشته بودند و حاجت میطلبیدند. در گوشه دیوار، دستی لرزان به رنگ قرمز نوشته بود: شغل برای پسرم.
دردهای مردم در مزار عارفان بهنام و گمنام، حتی مزار کسانی که تاریخ زندگیشان را نمیدانند، به زبان و بیان میآیند و حالتی از تضرع و انابه برایشان پیدا میشود. بشر همواره حاجتمند است و البته در باغ معنا بسته نیست.
بعد آمدیم و جلو بقعهای بساط پهن کردیم به گپ و گفت، و بیشتر البته به اقتضا و تقاضای محیط درباره مرگ و جهان پس از مرگ و روایت سنت و گاه نقد آن و بازگویی حرفهای دل.
تختفولاد از آن گورستانهای تقریباً کمنظیر ایران است که به قول راجر اسکروتن، فیلسوف انگلیسی، نوعی چشمانداز زیباییشناختی پدیدار میکند. منظر است و باغمزار. مرگ گویا آنجا خشونت تیز و برنده خود را از دست میدهد و مقبولتر جلوه میکند. آنجا در آن حالوهوای غروب، ترانه به گور خفتگان گویی زمزمه شعر مولانا بود:
ز خاک من اگر گندم برآید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانبا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید
اگر بر گور من آیی زیارت
تو را خرپشتهام رقصان نماید
میا بیدف به گور من برادر
که در بزم خدا غمگین نشاید
مرا حق از می عشق آفریدهست
همان عشقم اگر مرگم بساید
منم مستی و اصل من می عشق
بگو از می بهجز مستی چه آید
فوتبال زیباست
حاکمان، عالمان دینی، معلمان، والدین، مربیان، و همه کسانی که در چگونگی زندگی مردم نقش مهم دارند، اگر فوتبال نبینند و نفهمند، چیزهای مهمی را از زندگی و تجربه انسانی نفهمیدهاند.
فوتبال زیباست، چون
۱. در آن آزادی هست.
۲. امکان برنامهریزی و آیندهسازی دارد.
۳. امری دراماتیک است، هیجان، شور، فریاد، فحش، اشک و لبخند دارد.
۴. ایدئولوژیک نیست.
۵. در آن امکان خطا وجود دارد.
۶. ریتم و رقص و حرکت دارد. موسیقی دارد.
۷. وحدت و هماهنگی در آن هست.
۸. رؤیای پیروزی را ممکن میکند.
۹. با تخیل آزاد دشمنی ندارد.
۱۰. خلاقیتهای فردی را مجاز میداند و تشویق میکند.
۱۱. از آدمهای بینام و نشان ستاره میسازد.
۱۲. حزب نیست.
۱۳. باخت در آن، احساس گناه به آدم نمیدهد.
۱۴. آدمها دلبخواه و داوطلبانه به جرگه هواداران ملحق میشوند.
۱۵. در آن داوری سختگیرانه هست.
۱۶. عدالت بنیاد آن است.
۱۷. از رنجهای بشر میکاهد.
۱۸. نظم ساختاری و حسابشده دارد.
۱۹. هماهنگی و همکاری در آن مهم است
۲۰. معمولی معمولی معمولی است. ساده مثل خود زندگی.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
سه بیت رواقی
این سه بیت از مولوی را میتوان بهویژه با آموزهای بنیادین در رواقیگری تطبیق داد که در آثار رواقیان بارها تکرار شده است: تمرینِ «فقدان» و نیز اصلِ «عدم وابستگی به امور بیرونی».
مولوی میگوید:
هرچه از وی شاد گردی در جهان
از فراق او بیندیش آن زمان
ز آنچه گشتی شاد بس کس شاد شد
آخر از وی جست و همچون باد شد
:
از تو هم بجهد تو دل بر وی منه
پیش از آن کو بجهد، از وی تو بجه
مرجانِ من
جاودانه گمم در دل آن كوچهباغهای عصرگاه
كه نگاه چشمها را به زلال جویبار خود میشست
باران را به کاهگل دیوارهای خویش میكشید و بوی كبوتران را میدانست
رنگ زاغ مردمكی شیطان در دقیقۀ تلاقی
صندل و سنگ
و پشت بامِ غروب در خنكای شمدهای شبِ خمار میغلتید
كجایی ای مرجان بیصدا و خسته
با آن چشمها كه در شب میدرخشیدند
و روز ما را به انتظار خود تمام میكردی
مرجان تنت در خاك بالغ شده است
۲۰ خرداد ۱۴۰۵
@Truestoiclife
@Deuterosplous
استدلال علیه معرفت تکمنبعی
از کسی که فقط یک کتاب خوانده بترس
اکنون پس از سه ماه ...
بعد از سه ماه تعلیق نوشتن، از خودم پرسیدم این بیرغبتی به نوشتنِ دوباره از کجا میآید. علل بیرغبتی آنقدر هست که هر دستی را سرد کند. اما بعد دیدم طور دیگر هم میتوانم نگاهش کنم.
ننوشتن با دست و قلمِ ناامید یک خلأ رفتاری نیست، یک نحو بودن-در-جهان است که در آن امکان خطاب کردن فرو میریزد. نوشتن ذاتاً کنشی است افقی: چیزی را به آینده میسپارد، برای دیگری میگذارد، و امید دارد که معنا جایی بنشیند، فرود آید، آرامگیرد. ناامیدی این افق را از درون تهی میکند. بنابراین، سکوت، صورت بیرونیِ فروبستگیِ امکان است. در این سکوت، آدم دلش نمیخواهد دیگر در این بازی شرکت کند. نه از سرِ لجاجت، بلکه چون جهان به هیئتِ جهانی بیپاسخ پدیدار شده است. اگر نوشتن مثل انداختنِ پیام در خلأ است، ننوشتن، نوعی امتناع از مشارکت در مناسباتی است که بیاعتبار شدهاند.
ناامیدی پیوندِ نوشتن با آینده را قطع میکند. متن معمولاً نوعی سرمایهگذاری زمانی است: اکنون را خرج میکنم تا بعداً چیزی رخ دهد (اثر، گفتوگو، تغییر). در ناامیدی، «بعداً» از اعتبار میافتد. بنابراین، ننوشتن، شکلِ زیستهٔ تجربهای است که میگوید: «هیچ آیندهای نیست که ارزشِ این خرج کردن را داشته باشد.» این همان معنای وجودیِ تعلیقِ پروژههاست: نه بیحوصلگی، بلکه فروپاشیِ افقِ پروژهمندی.
نیز ننوشتن میتواند نشانهٔ شکاف در امکانِ «خود-گفتن» باشد. نوشتن نوعی تثبیت روایت خویشتن است: من اینگونه میفهمم، اینگونه میایستم. ناامیدی این توان را میفرساید: آدم احساس میکند هر روایت، یا جعلی است یا بیاثر. پس سکوت گاهی اعتراف بیکلام به این است که «دیگر نمیتوانم به اثرگذاری روایتِ خودم اعتماد کنم».
در نهایت، ننوشتن در ناامیدی را میشود بهمثابه «کنشِ منفی» فهمید؛ کنشی که ترک فعل است، اما چیزی را اظهار میکند: اظهار وضعیت جهان بهمثابه جهان بیپاسخ. سکوت اینجا پیام است: نه پیام درباره یک موضوع، بلکه پیام درباره امکان پیامرسانی.
«ننوشتن»، «ناتوانی از نوشتن»، یا «بیاعتبارشدن زبان» یکی از مضمونهای مهم ادبیات مدرن است. برای بکت در نامناپذیر، نوشتن و ناتوانی از نوشتن همزماناند. زبان شکست خورده، اما سکوت هم ممکن نیست. تعلیق در مرز گفتن و نگفتن. بکت مینویسد:
"Il faut continuer, je ne peux pas continuer, je vais continuer."
«باید ادامه داد. نمیتوانم ادامه دهم. ادامه خواهم داد.»
۱۱ خرداد ۱۴۰۵
@Truestoiclife
@Deuterosplous
ذهنهای فیلتردار
ذهن بعضی آدمها انگار فیلتر دارد و هر چیزی را عبور نمیدهد. فیلتر ذهنشان هم بسیار سفتوسخت و معمولاً منفیگرا، دفاعی یا ایدئولوژیک است و تقریباً همه ورودیها (حرفها، رفتارها، شواهد، حتی نیتهای خوب) را از همان صافی رد میکنند. نتیجهاش این میشود که فقط آنچه با باور قبلیشان همخوانی دارد، از ذهنشان عبور میکند و پذیرفته یا تقویت میشود. بقیه فکرها هم یا حذف میشوند، یا تحریف میشوند، یا بهعنوان «دروغ»، «نفوذی»، «سادهلوحی» یا «دشمن» برچسب میخورند.
انواع و اقسام تعصب میتواند فیلتر ذهن باشد. مثلاً تعصبات نژادی، دینی، فرهنگی، قومیتی، طبقهای و ... . فیلترِ نگهبانِ ذهن این آدمها اینطور عمل میکند: اگر متعلق به فلان قوم هستی وارد شو. اگر دینت فلان است وارد شو. اگر طبقهات چنان است وارد شو. اگر فرهنگت اینطور است وارد شو. و به این شکل به فکرها و نظرها و دیدهای دیگر اجازه ورود نمیدهد.
این فیلتر ذهنی (mental filter) یکی از خطاهای شناختی است. فرد فقط جنبههای منفی یا تأییدکننده تعصب خودش را میبیند و بقیه واقعیت را مثل نویز دور میریزد. مثلاً همه انتقادها را «حسادت» یا «توطئه» میبیند؛ هر تعریف یا محبتی را «منفعتطلبی» یا «حقه» تفسیر میکند؛ هر موفقیت دیگران را حاصل «شانس» یا «پارتی» میداند و هیچوقت استعداد یا تلاش را نمیپذیرد؛ هر خبر یا اطلاعاتی را که جهانبینیاش را به چالش بکشد، فوراً «دشمن» تلقی میکند. خوب، معلوم است که در این حالت شناخت واقعی تقریباً غیرممکن میشود، چون ذهن دیگر در حال دیدن نیست؛ در حال تأیید پیشفرضهای خودش است.
حال چرا این فیلتر اینقدر قوی است؟ چون برداشتن این فیلترها اغلب هزینه روانی سنگین دارد. اگر فیلتر را برداریم، باید با احساس گناه، شرم، خشم سرکوبشده، یا تغییر هویت روبهرو شویم. برای خیلیها این هزینه از تحمل واقعیت سنگینتر و تلختر است. پس با همان فیلترها به زندگی ادامه میدهند.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
جامعه مونولوگ
مونولوگ یعنی یک نفر حرف بزند بقیه گوش باشند. جامعه مونولوگ چندین و چند اشکال دارد.
۱. مخاطب فقط گوش است. ابزار عمل به دستورات. بردهای خاموش.
۲. مخاطب انتخابی ندارد و نمیتواند کنشگر باشد.
۳. پیام مهم میشود نه مخاطب. تعامل با مخاطب اهمیتی ندارد.
۴. مخاطب شیء میشود نه انسان صاحب اراده و زبان و کنش.
۵. صداقت مخاطب از بین میرود. نه حرف میتواند بزند نه حرف صادقانه میتواند بزند.
۶. شنونده ابزار گوینده است. او را به بازی میگیرد.
۷. گوینده خودمحور میشود. دیگر نه نقد میپذیرد نه اصلاح.
۸. انسداد فکر و عمل در جامعه پیش میآید. آدمها مردههای عمودی میشوند.
۹. هدف تفاهم و همفکری تبدیل میشود به سلطه و استیلا.
۱۰. روابط انسانی میخشکند و خشونت به بار میآید.
جامعه مونولوگ جهنم روابط انسانی است. حمله به این پروژه را از خودمان و خانواده و دوستانمان شروع کنیم. به دیالوگ روی بیاوریم. تحمل شنیدن صداهای مختلف را تمرین کنیم. رشد در دیالوگ است.
۲ اسفند ۱۴۰۴
@Truestoiclife
@Deuterosplous
مرگاندیشی
یکی از نقدهای جدی به فرهنگ ما، مرگاندیشی آن است. مرگ و حواریون مرگ سایهای بلند بر سر ما انداختهاند که زندگی زیر آن پنهان شده و از یادها رفته. در نگاهی پویا مرگ اتفاقاً باید موتور پیشرانِ زندگی باشد. چون میمیریم باید زندگی کنیم و خوب هم زندگی کنیم. زندگی در اوجِ افقهای زیستن.
اما مرگاندیشی فرصت زندگی را از ما گرفته است. از زندگی غافل شدهایم. فلسفههای اگزیستانس میگویند مرگآگاهی موجب زندگی اصیل و عمیق میشود ولی مرگاندیشی، ما را ذلیل مرگ کرده است.
شعار جهان امروز زندگی است. بسیاری از بیتابیهای انسان معاصر این است که نمیخواهد زیر سلطه ذلتبار مرگ برود. میخواهد زندگی کند. این دغدغه محترم، افق رؤیاهای انسان امروز است. ایستادن در برابر زندگیِ مردم آنها را عصبانی و عاصی میکند. بهگمان، هر فکر و ارادهای که بخواهد در مقابل ایده زندگی بایستد، محکوم به فناست. چگونه باید گفت تا بشنوند که طعم زندگی کردن را از آدمها دریغ نکنید. مرگ باید امید معیشت باشد نه سایه ذلت و خفت.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
کفشهای مستعمل
به کفشهایی که در طی عمر پوشیدهام فکر میکردم. از کودکی تا حال. به هر کدامشان که یادم بود فکر کردم. آنچه در خاطرم مانده، زیاد نبود.
با آن کفشها چه راههایی را رفتم. و چه نرسیدنهایی که در پایان راهها منتظر بودند. و رسیدنهایی که منتظر نمانده و رفته بودند.
آخرین جفت کفشهای زندگیام را چه وقت میپوشم؟ دوستشان دارم. دلم تنگشان میشود.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
جامعه امن: معنای امنیت
امنیت فقط نظامی و انتظامی نیست. انواع و اقسام دارد و هرکدام هم اهمیت خاص خود را دارد. بدون هرکدام از این ابعاد، جامعه امن نیست و امنیت هم بیمعناست.
امنیت اقتصادی یعنی توان کار کردن و با کار نیازهای زندگی را به کفایت برطرف کردن. نبودن امنیت اقتصادی جامعه را ناامن میکند.
امنیت سیاسی یعنی مردم بتوانند تصمیمسازی بکنند و دخالتشان در اداره جامعه آزاد و مجاز باشد. جامعه ای را که ازمابهتران اداره کنند، مردم از آن خود نمیدانند.
امنیت اجتماعی یعنی ساختارهای اجتماعی اضطرابآور، دردسرساز، تبعیضآلود، وناعادلانه نباشند. وقتی ساختارهای اجتماعی اجازه رشد و ترقی طبیعی و بیدغدغه را از مردم بگیرند، حس بدِ بدبینی و بیاعتمادی جای اعتماد را میگیرد.
امنیت آموزشی یعنی آموزش غنی، مفید، بیتبعیض، بیسهمیه، بیرانت و جدی و فراگیر و عادلانه. نقض عدالت آموزشی مردم را مضطرب و خشمگین میکند.
امنیت فرهنگی و هنری یعنی آزادی بیان، رشد و گسترش هنر، ارتقای سطح درک زیباییشناسی مردم، ایدئولوژیک نساختن هنر و فرهنگ. اگر اینها نباشد، خفقان فرهنگی امنیت را از مردم میستاند.
امنیت روانی یعنی نبودن فضای تعلیق و ابهام، فقدان تشنج و هراس، داشتن امید بالا و فزاینده، افق روشن برای زندگی و آینده، قابلیت پیشبینی امور زندگی. بدون اینها روان جامعه زخمی میشود.
پس امنیت یک معنای محدود ندارد. برای داشتن جامعه امن و زندگی امن باید به همه ابعاد امنیت توجه کرد.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
احساسات سیاسی
مارتا نوسباوم، فیلسوف برجستۀ آمریکایی، کتابی دارد با عنوان: احساسات سیاسی: چرا عشق برای عدالت اهمیت دارد؟ چکیده ایدۀ مرکزی کتاب این است: عدالت (اصول برابری، کرامت انسانی، فرصت برابر) برای پایداری و تحقق واقعی به پشتیبانی عاطفی قوی نیاز دارد؛ صرف پذیرش عقلانی اصول کافی نیست. این پشتیبانی عمدتاً از طریق پرورش «عشق سیاسی» (political love) و احساسات مرتبط با آن (همدلی، میهندوستی، قدردانی از نهادها) فراهم میشود. نوسباوم میگوید: احساسات بخشی از هوش انسانیاند. او به نظریه شناختی-ارزشی توجه دارد. قضاوتهای ارزشی درباره چیزهای مهم برای شکوفایی ما لازماند. احساسات منفی (انزجار، حسادت، ترس، شرم، خشم) اصول عدالت را تهدید و نابود میکنند.
احساسات مثبت اجتماعی، مثل همدلی، بخشندگی، شفقت، ریشه در عشق دارند یعنی دلبستگی شدید به چیزهایی خارج از کنترل خود ما (افراد، آرمانها، پروژه مشترک جامعه). بدون این عشق، احترام به انسانیت فقط یک پوسته خشک و بیجان میماند. این عشق باید شامل (همه شهروندان، بدون تبعیض نژادی/مذهبی/طبقاتی) باشد. انتقادی باشد یعنی همراه با نقد نابرابریها، با آزادی سیاسی سازگار باشد. البته دولت هم باید شرایط امکان آن را از طریق آموزش، هنر، ادبیات، موسیقی، مراسم عمومی، معماری پارکها و یادمانها، گفتمان سیاسی فراهم کند.
نوسباوم با اشاره به لینکلن، گاندی، تاگور، میل، روسو و جنبش حقوق مدنی نشان میدهد که رهبران بزرگ همیشه از زبان و نمادهای عاطفی برای ایجاد همبستگی استفاده کردهاند. خلاصه، جامعه آزاد بدون پرورش عمومی احساسات ریشهدار در عشق، در برابر نیروهای تخریبگر (خودمحوری، نفرت، انزجار) آسیبپذیر است و نمیتواند پایدار بماند یا هزینههای عدالت (فداکاری، همبستگی) را تأمین کند.
ماحصل نسخۀ سیاسی نوسباوم این است: نفرت، خشونت، خشم، و احساسات مخربی مانند اینها، راهی برای عدالت باز نمیکنند. این احساسات ویرانگرند. برای اینکه بتوانیم عدالت را در جامعهای محقق کنیم، نیازمندیم فارغ از نژاد و طبقه و جنس و رنگ و قومیت و همه اینها، به انسانها و زندگی بهتر آنها عشق بورزیم. فقط فکر سیاسی کافی نیست، احساسات سیاسیِ برآمده از شفقت و عشق هم لازم است.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
تغییر نکنیم دیر میشود
«هیچکس شراب تازه را در مشکهای کهنه نمیریزد؛ چه شراب تازه مشکها را خواهد ترکاند و شراب بر زمین خواهد ریخت و مشکها هدر خواهد رفت، بلکه شراب تازه را در مشکهای نو باید ریخت.»جهان مدام در روند نو شدن است. نو شدن راز ماندن است. فرم و محتوا هر دو باید نو شوند. پیشرفت را بخواهیم، لازم است دست از کهنهپرستی برداریم. خیلی روشن است که قالب کهنه در همان جهان کهن توقف کرده و جلوتر نیامده.
لوقا: ۵: ۳۷-۳۹. ترجمه پیروز سیّار
راههای بیبازگشت
خیلی راهها در زندگی هست که میتوان از آنها برگشت. نهایتاً ضرری میکنیم یا تاوانی میدهیم یا به شکلی مجازات میشویم. اما بسیاری راهها هم هست که بیبازگشت است. برگشت از آنها ممکن نیست. فرقی هم نمیکند جامعه به این راهها برود یا فرد یا حکومت. ترس از پا گذاشتن در چنین راههایی عاقلانه است.
خیلی کارها و حرفها و تصمیمها و کنشها، تیر رهاشده از چلۀ کماناند. دیگر به جای خود برنمیگردند. پیشبینی ممکن نیست، اما پیشگیری ممکن است. عاقل پیش از هر کنش، هرچه کم و کوتاه، درنگ میکند و به عواقب آن میاندیشد. هیچ فرصت مهمی با اندیشیدن و درنگ کردن از دست نمیرود. گاهی مقاومت در برابر تغییر، پا گذاشتن در راهی بیبازگشت است.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
از چشم رواقی: ترومای جمعی
نگاهی به اوضاع و احوال این روزهای جامعه از منظر فلسفۀ رواقی، دستکم برای عدهای سودمند است. وقتی جامعه در گرداب سیلابها و تندباد طوفانها گرفتار میشود، نوعی ترومای جمعی رخ میدهد. تروما یعنی زخم. آسیبی که به آدمها در این حال و روز میرسد کم نیست. حتی کسانی هم که دور از خبر و خطر و اثرند، میبینند و میشوند و ناخواسته درگیر میشوند. روان آدمها در این اوقات زخمی میشود. بهخصوص کسانی که جوانترند یا حساسترند آسیب جدی روانی میبینند.
ما معمولاً ترومای جمعی را نادیده و بیاهمیت میگیریم. اما زخم جمعی شاید بسی بیشتر از زخم فردی و شخصی آسیب به بار میآورد. روان زخمی جامعه هم مصیبتهای جدید درست میکند. خوب است بزرگترها، آنها که تاب و تحمل بیشتری دارند و دنیادیدهاند، پناهگاه غمدیدهها و زخمیها باشند و با شنیدن حرفها و رنجهای آنها بهقدری که میتوانند از دردهای آنان کم کنند. گاهی لازم نیست چیزی بگوییم، بهخصوص وقتی حرفی برای گفتن باقی نمانده. در اینطور مواقع بشنویم و گوش نیوشایی برای غصهها و نگرانیهای دوستان و بستگان باشیم.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
ما
ایدۀ بنیادین کتاب «ما»، اثر یوگنی زامیاتین، هشدار در برابر خطر از دست دادن فردیت در سایهٔ یک سیستم تمامیتخواه است که به نام عقل و نظم، به دنبال «خوشبختی» اجباری و نابودی هرگونه تفکر و احساس مستقل است. این رمان که نخستین اثر شاخص در ژانر پادآرمانشهر (dystopia) محسوب میشود، منبع الهام آثاری همچون «۱۹۸۴» جورج اورول بوده است.
زامیاتین با الهام از انقلاب روسیه، جامعهای به نام «دولت یگانه» را تصویر میکند که در آن شهروندان با اعداد شناخته میشوند و در خانههای شیشهای زندگی میکنند تا زیر نظر کامل «نگهبانان» باشند. راوی داستان، دی-۵۰۳، مهندس سفینه «انتگرال» است که وظیفه دارد نظم این جامعه را به سایر جهانها ببرد.
در این جهان، زندگی بر پایه «منطق» و «ریاضیات» است و هرگونه احساس، تخیل و عشق به عنوان تهدیدی برای نظم محسوب میشود. ملاقات دی-۵۰۳ با زنی مرموز به نام آی-۳۳۰، او را با احساساتی ناشناخته و دنیایی از «روح» و فردیت آشنا میکند که نظم خشک و بیروح جامعه را به چالش میکشد. در این دنیا، «خوشبختی» در نبود تفکر و احساس تعریف میشود و انسانها باید مانند چرخدندههای یک ماشین بینقص عمل کنند.
خاصیت ادبیات این است که مرگ ندارد. کتاب زامیاتین امروز هم برای ما درسهای مهمی دارد. داستان خانههای شیشهای، استعارهای است برای دنیایی که حریم خصوصی در آن رنگ میبازد. این هشدار در عصر دادههای کلان و نظارت دیجیتال، صدچندان ملموس است.
«خوشبختی» بهاجبار ایجاد نمیشود. «خوشبختی» تحمیلی، پوچ و سرکوبگر است. مردم را با زنجیر نمیتوان به سوی بهشت آرمانی برد. خوشبختی اجباری جهنم است.
زامیاتین نشان میدهد فردیت، تخیل و عشق چقدر برای نفس کشیدن انسان مهم است. عشق، تخیل و تفکر مستقل، نیروهای شورشیاند که میتوانند در برابر هر سیستم خشکی ایستادگی کنند. این پیامی است برای حفظ اصالت و انسانیت خود در جهانی که مدام ما را به سمت یکنواختی سوق میدهد.
در جامعه «دولت یگانه»، برابری به قیمت نابودی هرگونه زیبایی و خلاقیت تمام میشود. تنوع و تفاوت، سرمایهای ارزشمند برای هر جامعهای است.
نقد داروی درد جزماندیشی است. زامیاتین معتقد بود انقلاب نباید پایانی داشته باشد و هر سیستم قدرتمندی برای جلوگیری از فساد، نیازمند نقد و چالش است. بدون نقد و انتقاد، فضای زندگی و جامعه خفقانآور میشود.
ادبیات واقعی فقط آنجایی بهوجود میآید که خالقانش نه حقوقبگیران سختکوش و قابلاعتماد بلکه دیوانگان، عزلتگزیدگان، ملحدان، خیالبافان، نافرمانان و شکاندیشان باشند.
فاصلهها
و عشق
صدای فاصلههاست
صدای فاصلههایی که
مثل نقره تمیزند
و با شنیدن یک هیچ میشوند کدر
همیشه عاشق تنهاست
انسان موقعیتمند است
۱. انسان هیچگاه از نقطهای خنثی، مطلق، بیتاریخ و بیبدن با جهان روبهرو نمیشود.
۲. هر فهم، داوری، انتخاب و کنش انسانی درون مجموعهای از شرایط تاریخی، زبانی، بدنی، اجتماعی، فرهنگی و عاطفی رخ میدهد.
۳. بنابراین، انسان نه «سوژهٔ ناب و منزوی» است و نه آگاهیای که بتواند جهان را از بیرون و بیواسطه تماشا کند.
۴. ما همواره در جهانی از پیش معنادار پرتاب شدهایم؛ جهانی که زبان، سنت، نهادها و روابط انسانی پیشاپیش افق فهم ما را شکل دادهاند.
5. انسان موجود «محاط» است؛ در احاطۀ بیشمار نسبتها و رابطهها. این یعنی انسان موقعیتمند است.
۶. وجود انسان بنیادشده بر رابطه، تاریخی و درگیر با امکانات عملی جهان است.
۷. انسان ابتدا یک ذهن نظری جدا از جهان نیست که بعداً با جهان ارتباط برقرار کند؛ بلکه از آغاز در شبکهای از کارها، دغدغهها، ابزارها و نسبتها زندگی میکند.
۸. آزادی انسان هرگز آزادی انتزاعی و بیقید نیست، بلکه همیشه درون یک وضعیت مشخص تحقق مییابد.
۹. من آزادانه انتخاب میکنم، اما این انتخاب در خلأ صورت نمیگیرد؛ بلکه در متن بدن، گذشته، طبقه، زبان، جنسیت، روابط، محدودیتها و امکانات من انجام میشود.
۱۰. بنابراین موقعیتمندی نفی آزادی نیست، بلکه شرط عینیِ ظهور آزادی است؛ آزادی فقط در برابر موانع، امکانات و دادههای مشخص معنا پیدا میکند.
۱۱. موقعیتمندی یعنی هر فهمی از دل یک افق تاریخی و زبانی پدید میآید.
۱۲. ما هیچگاه بدون پیشفرض نمیفهمیم؛ بلکه با پیشفهمها، سنتها، انتظارات و مفاهیمی وارد فهم جهان و متن میشویم.
۱۳. در عین حال، انسان میتواند به موقعیت خود آگاه شود، آن را نقد کند و افق فهم خود را گسترش دهد.
۱۴. در سطح بدنمندی، موقعیتمندی یعنی ادراک ما نیز از جایگاه بدنی ما جدا نیست.
۱۵. ما جهان را نه همچون یک عقل بیبدن، بلکه از طریق بدن، حیات زیسته، جهتمندی حسی، تواناییهای حرکتی و آسیبپذیری جسمانی تجربه میکنیم.
۱۶. از این رو، دیدن، فهمیدن، خواستن و عمل کردن همواره از یک «اینجا» و «اکنون» خاص آغاز میشود.
۱۷. هویت و آگاهی انسان درون ساختارهای قدرت، اقتصاد، فرهنگ، نهادها و روابط اجتماعی شکل میگیرد.
۱۸. انسان محصول صرف این ساختارها نیست، اما بیرون از آنها نیز وجود ندارد؛ او هم شکلگرفتهٔ موقعیت است و هم قادر به دگرگون کردن آن.
۱۹. پس «موقعیتمند بودن» به معنای پیوند بنیادین میان آزادی و محدودیت، خودآگاهی و تاریخ، بدن و جهان، فرد و جامعه است.
۲۰. نتیجه آنکه انسان همیشه از جایی معین میفهمد، انتخاب میکند و عمل میکند؛ و همین «از جایی بودن» شرط امکان انسان بودن اوست، نه نقصی در برابر یک عقل مطلق و بیمکان.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
استدلال علیه معرفت تکمنبعی: بخش ۲
دوست من دکتر عباس حقایقی، در ذیل فرستۀ قبلی، یک نظر تکخطی گذاشت همراه با لحنی طنزآمیز. همین بهانۀ خوبی است برای پاسخی که مطلب قبلیام را روشنتر میکند.
نقد تکخطی این است: «خود این مطلب رو از روی یک منبع نوشتین؟»
این نقد مختصر ظاهراً یک اشکال خطابی است، نه یک اشکال معرفتشناختی. چون حتی اگر بهفرض متن من یک منبع داشته باشد، باز هم لزوماً مدعای من نقض نمیشود. من نگفتم: «هیچ گزارهای را حتی در مقام نقل یا طرح اولیه نباید از یک منبع گرفت.» مدعای من چیز دیگری است: «اتکای نهایی، موجه و تثبیتشده به یک منبع معرفت نامعقول است.»
استدلال من ناظر به این نیست که هر جمله یا هر متن الزاماً باید از چند منبع نقل شده باشد، بلکه ناظر به این است که توجیه معرفتیِ یک باور نباید منحصراً بر یک منبع تکیه کند، بیآنکه امکان سنجش، تصحیح، مقایسه و کنترل خطا وجود داشته باشد. حتی اگر کسی یک ایده را نخست از یک منبع بگیرد، عقلانی بودن پذیرش آن وابسته به بررسی دلایل، مقایسه با شواهد دیگر، امکان نقد، و سازگاری آن با سایر باورهای موجه است. پس پرسشِ «آیا این را از یک منبع نوشتهای؟» مدعای من را رد نمیکند؛ فقط دربارهٔ فرایند نگارش بهمطایبه نقدی میکند.
میان دو چیز باید فرق گذاشت: ۱. منبعِ پیدایش یک باور؛ ۲. منبعِ توجیه یک باور.
ممکن است یک باور، ایده یا استدلال نخست از یک کتاب، یک استاد، یک مقاله یا حتی یک جملۀ مادربزرگ نودساله پدید آمده باشد. این میشود منبعِ پیدایش. اما پرسش معرفتشناختی اصلی این نیست که ایده از کجا آغاز شده، بلکه این است که آیا پس از طرح، با دلایل مستقل، شواهد کافی، انسجام با دیگر باورها، امکان نقد، و کنترل سوگیریها پشتیبانی میشود یا نه. بنابراین، اگر حتی متن من از یک منبع الهام گرفته باشد، باز هم این امر استدلال مرا نقض نمیکند؛ چون من علیهِ «پیدایش تکمنبعی» بحث نکردهام، بلکه علیهِ «توجیه نهاییِ تکمنبعی» بحث کردهام.
در اینجا یک نکتهٔ فلسفی مهم وجود دارد: خلط میان پیدایش و توجیه. در فلسفه علم و معرفتشناسی، تمایز معروفی هست میان: مقام گردآوری (context of discovery)، یعنی زمینهٔ کشف یا پیدایش ایده؛ و مقام داوری (context of justification)، یعنی زمینهٔ توجیه یا اعتباربخشی به ایده. قبلاً هم بهمناسبتی به این دو مقام پرداختهام. نقد منتقد این دو را خلط میکند. اینکه یک ایده از کجا آمده، لزوماً تعیین نمیکند که آیا آن ایده موجه است یا نه. مثلاً نیوتن ممکن است با دیدن افتادن سیب به ایدهای برسد؛ اما اعتبار نظریهٔ او به سیب وابسته نیست، بلکه به استدلال، ریاضیات، مشاهده و قدرت تبیینی نظریه وابسته است. به همین ترتیب، حتی اگر کسی ایدهٔ «نقد معرفت تکمنبعی» را نخست از یک منبع گرفته باشد، اعتبار آن ایده به آن یک منبع وابسته نیست، بلکه به کیفیت دلایلش وابسته است.
من نگفتهام هر متن باید حاصل جمع مکانیکی چند منبع باشد. گفتهام اعتماد معرفتیِ نهایی به یک منبع، بدون امکان ارزیابی و تصحیح، نامعقول است. نیز در متن از خطاپذیری، انسجامگرایی، قرینهگرایی، سوگیریهای شناختی، معرفتشناسی فضیلت، نسبیت مفهومی و تاریخ معرفت سخن گفتهام. هرکدام از اینها خودْ دلیلی مستقل بر ضرورتِ تکثر منابع در مقام توجیهاند. پرسش شما فقط میپرسد که «آیا متن از یک منبع گرفته شده؟»، اما این پرسش هیچکدام از آن دلایل را رد نمیکند. برای نقد متن باید نشان داد یکی از این مقدمات نادرست است یا نتیجه از آنها به دست نمیآید.
مدعای من این است:
۱. هر منبع معرفتی خطاپذیر است.
۲. منابع منفرد در معرض سوگیری، محدودیت مفهومی، خطای تاریخی و ضعف قرینهایاند.
۳. تکثر منابع امکان مقایسه، تصحیح، تکمیل و ارزیابی انتقادی را فراهم میکند.
۴. پس اتکای نهایی و انحصاری به یک منبع معرفت نامعقول است.
نقد هم این است: « آیا خودت این مطلب را از یک منبع نوشتهای؟»
این نقد، حتی اگر درست باشد، فقط این را نشان میدهد: منشأ نگارش متن شاید یک منبع بوده است. اما از این گزاره نتیجه نمیشود که استدلال علیه معرفت تکمنبعی باطل است. پس نقد بهاصطلاح «نان ـ سکویتور» (non sequitur) است؛ یعنی نتیجهای که میخواهد بگیرد از مقدمهاش درنمیآید. گاهی این اصطلاح لاتین را «مغالطۀ عدم تلازم» میتوان ترجمه کرد، گاهی «نتیجهگیری بیربط»، گاهی «استدلال نچسب». پس باز هم تکرار میکنم که بر اساس دلایل فرسته پیش، اکتفا کردن به یک منبع در معرفت، در مقام باور و توجیه، نامعقول است.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
چشم عاشق
«مردی را زنی بود و بر آن زن عاشق بود و يک چشم آن زنْ سپيد بود و شوی را از آن عيب خبر نبود.
چون روزگار برآمد و مراد خويش بسيار از او بيافت و عشق کم گشت، سپيدی بديد.
زن را گفت: آن سپيدی در چشم تو کِی پديد آمد؟ گفت: آنگه که محبت ما در دل تو نقصان گرفت.»
(مستملی بخاری، شرحالتعرف)
Love looks not with the eyes, but with the mind.
عشق با چشم نمینگرد، بلکه با ذهن/خیال مینگرد.
بتهای ذهنی ما و داستان فیل در تاریکی مولانا
سوگیریهای شناختی
#بتهای_ذهن
#فرانسیس_بیکن
#فیل_در_تاریکی
#احمد_شهدادی
@Truestoiclife
@Deuterosplous
تسلیت فیلسوف
وقتی همسر جویس کارول اوتس، نویسندۀ آمریکایی، از دنیا رفت، درک پارفیت، فیلسوف انگلیسی، پیام تسلیتی کوتاه به او نوشت. این پیام در اول خاطرات خودنوشت جویس کارول اوتس آمده. مضمون پیام این است:
«خیلی متأسفم که فهمیدم رِی چند هفته پیش فوت کرده. وقتی کسی که دوستش دارم بمیرد، به خودم یادآوری میکنم که این آدم که مرده، چون الان دیگر حاضر نیست، واقعیتش کمتر نشده. درست مثل مردم نیوزلند که چون الان اینجا حاضر نیستند واقعیتشان کمتر نمیشود.»
هواشناسی
پیشبینیهای هواشناسی یکی از یکی دقیقتر است. باز هم از ایهام دراماتیک این پیشبینی به وجد میآییم:
گول گرمای این روزها را نخورید، هوای سرد در راه است!
فروپاشی اخلاقی
عمیقترین مایه تأسف در وقت نظر به فرد و جامعه، فروپاشی اخلاقی است. اخلاق تازیانه تنبیه و تربیت نیست، آینه انسان بودن و انسان ماندن است. اگر میخواهیم بین خودمان و دیگری مرزی بکشیم، بهترین و موجهترین مرز، مرز اخلاقی است. مرزها و خطکشیهای سیاسی، دینی، نژادی، فرهنگی مهماند اما تعیینکننده نیستند.
ما آدمها با هر فاصلهای میتوانیم در کنار هم زندگی کنیم. با هر فاصلهای. اما فاصله اخلاقی حجت را تمام میکند. با کسی که دچار فروپاشی اخلاقی شده، نمیتوان ساخت، نمیتوان زندگی کرد. مقصران فروپاشی اخلاقی جامعه هم هیچ عذر موجهی ندارند. عذرشان هرگز پذیرفته نیست.
حال فروپاشی اخلاقی چیست؟ مهمترین نشانههایش اینها هستند:
- هدف بهکارگیری هر وسیلهای را توجیه میکند.
- خشم و خشونت مقدس است.
- برای جنگ با اهریمن باید اهریمن شد.
- جان انسان ارزشی ندارد.
- لذت من در رنج دیگری است.
- زنده ماندن به هزینه مرگ دیگری خوب است.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
لذتها و رنجها
نیچه فیلسوف عجیبی است. با اینکه دشمن سرسخت سقراط است، از شاگردان اوست. حرفهای ضد و نقیض هم زیاد میزند. حتی خیلی وقتها با خودش هم مخالفت میکند. به قول درک پارفیت، فیلسوف تحلیلی، «از کسی که با خودش هم توافق ندارد، چطور میتوان انتظار داشت با ما توافق داشته باشد!»
نیچه جملهای دارد یادآور سخنی از سقراط در آغازین صحنههای درام فلسفی فایدون. عمق این جمله به ژرفای حکمتهای دیروز و امروز است. کسی که معنای این جمله را درک و هضم کند، آسانتر و معنادار زندگی خواهد کرد.
«هرگز آیا به یک لذت آری گفتهاید؟ پس، دوستان من، به همه رنجها نیز آری گفتهاید!»
فرستۀ پریروز
فرستۀ پریروزم دربارۀ نوشتهای از فیلسوفی مهم و جهانی بود. اما گمانم توجه درخور نیافت. چرا؟ معمولاً فرستههای این کانال چیزی حدود ده تا بیست لایک میگیرند. فرستۀ قبلی دویست بیننده داشت اما فقط چهار لایک گرفت. آیا من بد نوشتهام؟ ممکن است. آیا به این معناست که کسی مفهوم «عشق سیاسی» را تأیید و تصدیق نمیکند؟ شاید هم اینطور باشد. در اوضاع و احوال آشفتۀ امروز ایران، سخن از مفهوم فلسفی «عشق سیاسی» گفتن، بدسلیقگی و ندیدن گسست و تباهی ساختارها و زمینههاست؟ شاید.
یکی از مسئلههای واقعی عمر من در امر سیاست، که مثل هر آدم زندۀ دیگری درگیر آن بودهام، همین درک خشونتبار از امر سیاسی است. هیچوقت نتوانستم بفهمم و بپذیرم که خشونت میتواند به عدالت، آزادی، دموکراسی، و در یک کلمه «حق» کمک کند. از قضا در همۀ تاریخ سیاسی کشور و حتی جهان، آنچه دیده و شناختهام خشونت محض بوده است. خونریزی، سلب آزادی، غل و زنجیر، تهمت و برچسب، فحش و ناسزا، نفرت عمیق و خشم غریب. اینها چیزهایی است که در تاریخ سیاسی دیده میشود.
خانم مارتا نوسباوم میگوید: خیال خام نپزید. بدون عشق به انسان، کسی نمیتواند به عدالت و آزادی و مسئلۀ «حق» قائل باشد و به تحقق اینها کمک کند. شما اگر برای من بهمثابۀ «انسان»، «حقی»ی قائل نباشید، و مرا مطیع و برده و قربانی ببینید، چگونه میتوانید دربارۀ من عدالت را اجرا کنید، به من آزادی بدهید، به فکر کرامت و عزت و رضایت من از زندگی باشید؟ نخستین قدم برای آغاز هر راه مربوط به شکوفایی انسان، عشق به اوست. بدون خشونت. بدون خشم. بدون نفرت.
و نفرت بزرگترین سد راه عشق و آزادی است. طوفان نفرت به هیچچیز رحم نمیکند. همهچیز را در هم میشکند و نابود میکند. نفرت نه به تفکر اهمیت میدهد نه به حق، نه به آزادی، نه به کرامت انسان. نفرت فقط میخواهد قلعوقمع کند. از ریشه بکند. ویران کند.
به گمانم ماحصل تفکر فلسفی اندیشمندی مهم و مؤثر، آنقدر باارزش باشد که دمی و کمی به آن بیندیشیم و کتاب تاریخ خود را ورق بزنیم و به فکر تجدیدنظر در دستکم بنمایههای اندیشۀ خود باشیم. اگر میدان عمل سیاسی بسته باشد، عرصۀ اندیشۀ سیاسی که باز است.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
هوپولیپسیس در فلسفه رواقی
این اصطلاح در فلسفه رواقی، مفهومی محوری در روانشناسی اخلاقی و کنترل هیجانات است. در کاربرد فلسفی، معنایش قضاوت ارزشی، تفسیر ذهنی، نظر یا ارزشگذاری یک پدیده است. رواقیون تمایز دقیقی میان مراحل پردازش ذهنی قائل بودند: در مرحلۀ اولیه یعنی مرحله حسی-ذهنی، تصویر خامی به ذهن میرسد که ما بر آن کنترل نداریم. مفاهیم پایهای مانند «خیر»، «عدالت» یا «خدا» نیز در ما کاشته شده است. اما قضاوت ارزشی فعالِ ما لایهای است که ما به واقعیت اضافه میکنیم (خوب/بد، ترسناک/بیاهمیت، مفید/مضر). هوپولیپسیس دقیقاً همان جایی است که آزادی اراده وارد میشود. اپیکتتوس میگوید:
«از میان موجودات، برخی چیزها در اختیار ماست و برخی نیست. هوپولیپسیس، انگیزش (hormê)، خواست (orexis)، اجتناب (ekklisis) و خلاصه هر آنچه کار خود ماست، در اختیار ماست.»
«زندگیِ تو کیفیت هوپولیپسیسهایت است.» (تقریباً در چندین جای کتاب)
«همه چیز هوپولیپسیس است.» (۴.۳، ۱۲.۸) یعنی حتی مفهوم «خود» یا «جهان» تا حدی محصول تفسیر ماست.
«تو قدرت داری که هوپولیپسیس را دور بیندازی.» (بارها)
«هوپولیپسیسهایت تو را خرد میکنند؛ پس آنها را بیرون کن.»
هرگاه چیزی ناراحتکننده رخ داد، آن را تجزیه کن (به اجزای مادّیاش) تا هوپولیپسیس ارزشی («این وحشتناک است») فرو بریزد.
استراتژیِ ندیدن
یکی از فریبهای ذهن استراتژیِ ندیدن است. ذهن دلش نمیخواهد آرامشش را از دست بدهد یا وادار به تغییر شود. پس وقتی مثلاً خطر یا تهدید یا چالشی هست، خود را به ندیدن میزند. آن را میبیند، اما طوری رفتار میکند که گویی آن را ندیده. بعد هم ندیدن را علتِ نبودن فرض میکند. ذهن با خودش زمزمه میکند: خطری نمیبینم. پس خطری در کار نیست.
این فریبکاری آغاز گرفتاریهای بعدی است. جهان و واقعیت کاری به ذهن ما ندارد و از برنامه خود عقبنشینی نمیکند. آن وقت ناگهان میبینیم که تا گردن در باتلاق خطر فرورفتهایم. خطرها و تهدیدها را باید دید و فکری به حالشان کرد. پیش از آنکه دیگر فرصتها سوخته و عمرها بر باد رفته باشد.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
فلسفه رواقی و مدیریت بحران
در میان همه بحرانهای پیچیده زندگی، آدم خودش را میبازد، ناتوان میشود، دست و دلش به هیچ کاری نمیرود، از پا میافتد، زمینگیر میشود، و پر میشود از بغض و خشم و اندوه. سایه سیاه بحران روی ذهن آدم چنبره میزند و تمام نور بینایی و دانایی را از آدم میگیرد.
فیلسوف رواقی معلم درس ایستادگی در میان بحرانهاست. وقتی غلبه بر بحران و حل آن از اراده من و تو خارج است، عاقلانهترین کار مقاومت ذهنی در برابر آن است. ذهن لهشده و ویرانشده، درمان هیچ دردی نیست. پس اگر برای حل و رفع بحران کاری از دستمان برمیآید در انجام آن درنگ نکنیم. اگر هم کاری نمیتوانیم بکنیم، ذهنمان را آماده نگه داریم.
@Truestoiclife
@Deuterosplous
کتاب بالینی
هرکسی با هر مقدار اطلاعات و سواد و سن و مشغله خوب است کتابی بالینی داشته باشد. کتابی که همیشه در کنار صندلیاش و تختش باشد و هر روز یا شب بخشی از آن را بخواند.
کتاب زندگی را تحملپذیرتر میکند و هرچه زندگی سختتر، نیاز به کتابی آرامشبخش بیشتر. کتاب خواندن صرفاً برای کسب اطلاعات در یک زمینه یا باسواد شدن در یک عرصه نیست. کتاب پنجرهای به هوای تازه است. پنجره ای تا نفس بکشیم و از خستگی و ملالت جان بکاهیم.
حال حتماً میپرسید: کدام کتاب؟ جواب دمدست است. بفرمایید: بوستان سعدی. کتاب بالینی شفابخش. مرهم زخمهای جان. ایران هیچ نداشته باشد کتاب بالینی فراوان دارد. آیا میشود تا آخر سال بوستان سعدی را دستکم یکدور روخوانی کنیم؟
#خواندن_و_آموختن
@Truestoiclife
@Deuterosplous