-
کانالیست ساختِ دستِ بشر ؛ برای هضمِ دلتنگیها ، خستگیها و تنهاییهایش...!
.
ربط داده چشمهایت بخت من را با عزا
با مدد از عشق بود این یا قدر بود و قضا؟
دل به خوبان بستنم کاری عبث بود و عبث
دل به مال دیگران بستن خطا بود و خطا
من چه دانستم که افسونی جنونی ماتمی
من چه دانستم چه هستی ای به حسرت مبتلا
بینصیبی بین، که من در بند عشق افتادم و
ای عجب حتی اسیری میکند من را رها!
هیچکس دیگر نمیخواهد مرا از این کسان
هیچکس گردن نمیگیرد مرا حتی خدا
بیتو من از شش جهت تحتِ هجوم وحشتم
مثل کرمِ طعمهیِ قلابِ در بحر بلا
آی مردم عشق و آتش هر دو از یک ریشهاند
سوختم از من فقط خاکستری مانده به جا
#احمد_جم
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
زندگیِ سگی و صبرِ عظیمِ شتری...
یک نفر آدمم و چند نفر غمگینم...!
#طاهره_خنیا
#حضرت_شعر
.
.
.
حالِ ابری شدن و میل به باران دارم
دستِ من نیست اگر بغض فراوان دارم
مثلِ موجی که به طوفان بخورد عاقبتش
بخت و اقبالِ کمی بیسر و سامان دارم
سرطانی شدهام روح خودم را خوردم
باز با این همه امیدِ به درمان دارم
#اسدالله_خندان_املشی
#حضرت_شعر
.
.
.
این بیت فاضل رو خوندم
یاد این بیت انوری افتادم گفتم ریپلی کنم واسه شما که بخونید...❤️
.
اگر شادی سراغ از من بگیرد جای حیرت نیست!
نشان میجوید از من تا نیاید اشتباه اینجا...!
#فاضل_نظری
#حضرت_شعر
.
.
.
.
عشق - آن سنگ گرانمایه که بیهمتا بود -
شده تسبیحی و در دست هوس میچرخد...
#امین_شیرزادی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
نه که از بوسهی معشوق بترسم هرگز!
از گناهی که پشیمان نکند میترسم!
#یاسر_قنبرلو
#حضرت_شعر
.
.
.
.
پنجشنبه ست بوی کفن میدهد تنم...
با ذکرِ حمد و سورهای من را دعا کنید...!
#ناشناس
#حضرت_شعر
.
.
.
میان ما سه نفر هیچکس برنده نشد
شبانه روز در آغوشِ او به یاد منی...
#علی_قائدی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
بوسههایت مثل آتش، گونهام انبار نفت...
تا حسودان را بسوزانیم محکمتر ببوس!
#سعید_شفیعی_نوید
#حضرت_شعر
.
.
.
جدا ز ما، دلِ ما را به زیرِ خاک کنید...
به این ستمزده در یک مزار نتوان خفت...!
#نسبتی_تهانیسری
#حضرت_شعر
.
.
بر کمر تابی بده، بگذار حالم بد شود
دکمهها را پاره کن، آب از سر من رد شود
در بغل محکم بگیر و بوسه بر لبها بزن
تا که این مؤمن دمی هم کافر و مرتد شود
#مسعود_محمدپور
#حضرت_شعر
.
.
.
از صد هزار وعده یکی را وفا نکرد
خامی نگر که باز دو چشمم به راهِ اوست
#عندلیب_کاشانی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
دلِ تمام جهان نرم میشود با شعر...
دل تو را چه کنم؟ این همیشه آهن را...
#اصغر_عظیمی_مهر
#حضرت_شعر
.
.
.
.
آنقَدَر بار ندامت به وجودم جمع است
که اگر پایم از این پیچوخم آید بیرون
لنگلنگان درِ دروازهی هستی گیرم
نگذارم که کسی از عدم آید بیرون!
#مسیح_کاشانی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
چقدر قشنگ...💔
خاکم به سر که رفتی و هنگام رفتنت...
اشکم به دیده آمد و من تار دیدمت...!
#محمدرضا_قرقانی
#حضرت_شعر
.
.
.
.
بس که این زندگیِ تلخ مرا داد عذاب...
به خدا... ای اجل از حسرتِ مُردن، مُردم...!
#ابوالقاسم_حالت
#حضرت_شعر
.
.
"أنا بخیر" تقال للغرباء فقط
أما الأحبة فنعانقهم ونبکي...
...
« خوبم » را فقط به غریبهها میگوییم.
آنانی را که دوست میداریم
در « آغوش » میگیریم و گریه میکنیم.
#ناشناس
#حضرت_شعر
.
#آه_بکشیم
.
میدونه که محتاج دستاشم
دستاشو قایم کرده از دستام
این چندمین ساله که بیبرگم
این چندمین پاییزه که تنهام
سر میکنم با لاک تنهاییم
تاریکی محضه شب و روزم
این چندمین قبره که میخوابم
این چندمین کورهس که میسوزم
دلگرمیامو پیشکش کردم
پاییز اما سرد و بیرحمه
میسوزم و هیشکی حواسش نیس
میمیرم و هیشکی نمیفهمه
میگن که فصل آرزوهاته
از حرفحرفِ آرزو سیرم
نفرینِ کی بخت منو بسته
جون میکنم اما نمیمیرم
تنهاییام با برگ پاییزی
رنگی نمیگیره، حناتون کو
ای برگهای خستهی تقویم
پس پادشاه فصلهاتون کو
دیگه به یاری اعتباری نیس
تنها به تنهاییم دلم قرصه
حال تموم شهرو پرسیدم
حال منو هیشکی نمیپرسه
ای رهگذر، ای آشنا، ای دوست
ای سایهی افتاده رو دیوار
دیگه به درد من نخواهد خورد
زنگِ درِ این خونه رو بردار
#مرتضی_لطفی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
جان من بودی و رفتی ز تنم، میبینی...؟
بی تو غربتزدهای در وطنم، میبینی...!؟
#مهین_رضوانی_فرد
#حضرت_شعر
برای زخمهایی که مداواپذیر نیستند...
به سرنوشت، به رفتن، به ناپدید شدن
به رفتن از حال و ماضی بعید شدن
به بوی مردهی سیگار بین انگشتت
به خنجری که فرو کرده عشق در پشتت
به ریش و موی بلند و به اینکه حوصله نیست
به هر که زخم زد و رد شد از تو و گله نیست
به این زمانهی گُه با هزار چاه خلا
به هر دقیقه که از راه میرسید بلا
به فکر جنگ، به خاورمیانه، دور و برت
فرود مضطرب چند بمب روی سرت
به روزگار جوانی که رفته بر باد است
به هر که مثل تو یک گوشه رفته از یاد است
به خستگیّ دو تا پا بدون یک ماشین
به پول اسنپ و نرخ دلار یا بنزین
به رفتن برق و روزهای تکراری
به اینکه حبس شدی توی چار دیواری
به جیغ آخر یک سوسک زیر دمپایی
به جیب خالی و شبگریهها و تنهایی
به شغل دولتی و خانهی اجارهایات
به آسمان درندشت و بیستارهایات
به خانوادهی پاشیده از همی که نبود
به زخمهای گذشته، به مرهمی که نبود
به فکر مرگ، شبی که نمیبَرد خوابت
پناه بردن به قرصهای اعصابت
به شرطبندی جام جهانی و به قمار
به کشوری که نداری، به راههای فرار
مسیرها شده بنبست - فکر میکنی و -
به چیزهایی از این دست فکر میکنی و
به وقت گفتن این شعر اشک میریزی...
#علی_کاملی
#حضرت_شعر
#غزل
.
هی پشت هم سیگار و موسیقی
تا بگذره روزای دلگیرت
تو گریه میکردی و میخندید
عکس کسی رو میز تحریرت!
دیوونگی، تنها شدن، مردن
اینها کنار خستگیت هیچه
هر نیمهشب وقتی که را میری
تو خونه بوی مرده میپیچه
توو آینه هرباری که میافتی
پُرتر شده برفی که رو موته
هر لحظه داری منفجر میشی
وقتی سرت انبار باروته
تنها شدی، راه فراری نیست
تو موندی و صد تا در بسته
جا موندی و تنهاییات مثل
تنهایی یه کوچهْ بنبسته
جا موندی و دنیا برات تنگه
حتّی توی تابوتتم جا نیست
روتو به هر سو میکنی مرگه
«جایی برای پیرمردا نیست»!*
حس میکنی صدساله بیداری
تنها دوای غصّههات خوابه
سرگرمیات سیگار و سردردن
تنها رفیقت قرص اعصابه
داری فرو میری… فرو میری…
سردت شده… ساحل چقد دوره...
تنها شدی و گریههات مثل
اشک یه ماهی زیر ساطوره
شعرات همه روی زمین پخشن
شکل توئه نعشی که تو جوبه
توو کوچهها بارون میاد، اما
توو رادیو گفتن هوا خوبه!
#حامد_ابراهیم_پور
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
میگه که:
خراب شد تصویرش...
حتی اگر خدا فرستد باران اسیدی برای تطهیرش!
برف و پاکی برای تشبیهش
محمد و عیسی برای تضمینش!
یا که شیطان را برای تقصیرش!
تمام شد!
خراب شد تصویرش...!
#هوشنگ_فرزان
#حضرت_شعر
.
بیخیالت سر نکردم، بیخیالم سر نکن
خواب را در چشمهای خستهام باور نکن
اختیارت را به دست باد جادوگر نده
پیشِِ مردم زلفهایت را پریشانتر نکن
امر کن تا بر لبِ سرخِ تو عاشقتر شوم
نامسلمانا! لبم را نهی از منکر نکن...
عمرِ بودن با تو کوتاه است، همچون عمر گل
نازک انداما! گلِ عمرِ مرا پرپر نکن
دیدی و چیدی و بوییدی و دور انداختی
آن چه کردی با دل من، با دل دیگر نکن
شعر گفتی، راز ما را فاش کردی پیشِ خلق
گفته بودم حرف دل را راهیِ دفتر نکن
شب گذشت و خواب، چشمانِ تو را از من گرفت
گفتمت عادت به داروهای خوابآور نکن!
#ناصر_حامدی
#حضرت_شعر
#غزل
.
پرندهای که قسم خورده بود مال من است
پرید از لب بامم به آسمان خودش
چه بود؟ حس عجیبی که در تنم لرزید
چه ماند؟ سوتین و شورتهای در کمدش
پرید... الکلِ در بطریِ شرابم بود
پرید از وسط چشمهام، خوابم بود
پرید... مستیِ از سر پریدهی من بود
خدای شیطنت و ورپریدهی من بود!
پرید... ترسی از این ارتفاعِ پوچ نداشت
پرید و هیچ مسیری برای کوچ نداشت
پرید از لبهی خاطرات با بویش
چه ماند؟ هر طرفِ خانه تاری از مویش
چگونه؟ هیچ جوابی به این سوال نداشت
پرید... غصهام این است: او که بال نداشت!
اگر چه یک قفسِ ناامیدتر هستم
هنوز منتظرش زل زده به در هستم...
#فاطمه_اختصاری
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
هر روز بلا و سوگواری بکشد
ترس و غم و یأس و بیقراری بکشد
هر چند تمام مرگها جانسوزند
سخت است مرا امیدواری بکشد
#نفیسه_نعمتی
#حضرت_شعر
.
#آه_بکشیم
سرد است دستانم کجا گُمکردهای من را
یخ میزند قلبم... کجایی عشقِ بیپروا؟
دارم وصیّتنامهام را با دلی پُر درد
امشب برایت مینویسم در اتاقی سرد
من سالها تنهای تنها در فراموشی
باریدهام بر بالشم از بیهمآغوشی
دیوانهام، مستم، غمانگیزم، پریشانم
من رعد و برقم... انفجارِ بغضِ بارانم
من نسخهای از دکتری دیوانه هستم که
با دردِ بیدرمان و الکل مست مستم که
سر میکشد بطریِ مشروبم مرا هر شب
میپرسم از خود: جان نَکَندی مستِ لامذهب؟!
زُل میزنم به قاب عکست روی دیوارم
دارم تجاوز میکنم به ذهنِ بیمارم...
من آخرین مَردَم که قبل از مُردَنش مُرده!
مَردی که هر روز از تو، از عشقت رکب خورده
دیر آمدی! اینجا فقط خاکسترم مانده
مُشتی خیال از من فقط در بسترم مانده
جان دادهام در حسرتِ یک لحظهی دیدار
جانکندنم را هم ندیدی زیر این آوار
در زیر آواری سراسر بغض و دلتنگی
راحت گذشتی از کنارم با دلی سنگی
پروانهات هی دستوپا زد سالها در تور
دیر آمدی... حالا که من خوابیدهام در گور
حتّی اگر میآمد این شعرم به چشمانت
من شهریارت میشدم! جانم به قربانت!
#مهدی_خدا_بخش
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
تو رفتی، ردّ دستم بر تنت ماند
خیالم در سر پیراهنت ماند
مرا با قیچی از عکست بُریدی
ولی دستم به دور گردنت ماند!
#محمد_علی_قائدی
#حضرت_شعر
.
.
منم آن رفته از یادی
که روزی چشمهایم را به دنیایی نمیدادی!
به خاطر داریَم آیا...؟
بخاطر دارمت آری...
شعر از #محمدرضا_نظری
خواننده #هوش_مصنوعی
.
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺍﺱ ﻭ ﺗﺒﺮ ﻗﺴﻤﺖ ﺑﺎﻏﺖ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﮔﺮﯾﻪ ﻭ ﺧﻮﻥ ﭘﺸﺖ ﻧﻘﺎﺑﺖ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺁﺗﺶ ﻏﻢ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﻭﺍﻧﺖ ﺑﺰﻧﯽ
ﻧﮑﻨﺪ ﺗﯿﻎ ﺟﻨﻮﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺭﮔﺎﻧﺖ ﺑﺰﻧﯽ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺭ ﺧﻮﺭ ﻧﻮﺷﯿﺪﻥ ﯾﮏ ﺯﻫﺮ ﺷﻮﯾﻢ
ﻧﮑﻨﺪ ﺷُﻬﺮﻩﺗﺮﯾﻦ ﻣﺠﺮﻡ ﺍﯾﻦ ﺷﻬﺮﺷﻮﯾﻢ
ﻧﮑﻨﺪ ﻫﻮﻝ ﺷﻮﯼ ﺗﺎ ﭘﺪﺭﺕ ﺭﺍ ﺩﯾﺪﯼ
ﻧﮑﻨﺪ ﭘﯽ ﺑﺒﺮﺩ ﺩﺭ ﺑﻐﻠﻢ ﺧﻮﺍﺑﯿﺪﯼ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻮﯼ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺑﺎﺩ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺳﻮ ﺑﺒﺮﺩ
ﭘﺪﺭ ﺍﺯ ﺑﻮﺳﻪﯼ ﭘﻨﻬﺎﻧﯽﻣﺎﻥ ﺑﻮ ﺑﺒﺮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﻭﺭﯼ ﻣﻦ ﺍﺯ ﺩﻟﺖ ﻋﺎﺩﺕ ﺑﺸﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﻗﺼﻪ ﺧﯿﺎﻧﺖ ﺑﺸﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ یکﺸﺒﻪ ﺑﺎ ﻓﺎﺻﻠﻪ ﻫﻤﺪﺳﺖ ﺷﻮﯼ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﺭ ﺑﻐﻞ ﺩﺷﻤﻦ ﻣﻦ ﻣﺴﺖ ﺷﻮﯼ
ﻧﮑﻨﺪ ﻗﻠﺐ ﯾﻘﯿﻦ ﺗﻮ ﭘﺮ ﺍﺯ ﺷﮏ ﺑﺸﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﻣﻬﺮ ﻟﺒﯽ ﺭﻭﯼ ﺗﻨﺖ ﺣﮏ ﺑﺸﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﺩﻓﺘﺮ ﺍﺷﻌﺎﺭ ﺩﻟﻢ ﺩﻭﺩ ﺷﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﻫﺴﺘﯽ ﻣﻦ یکﺸﺒﻪ ﻧﺎﺑﻮﺩ ﺷﻮﺩ
ﻧﮑﻨﺪ ﭘﻨﺠﺮهﺍﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺣﯿﺎﻃﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻧﮑﻨﺪ ﺧﻮﻥ ﺗﻮ ﺩﺭ ﻇﺮﻑ ﺩﻭﺍﺗﻢ ﺑﺎﺷﺪ
ﻫﻤﻪﮐﺲ ﺍﺯ ﻫﻤﻪﺳﻮ ﺭﺍﻩ ﺗﻮ ﺭﺍ میبندد
ﺩﺳﺘﺸﺎﻥ ﺣﻠﻘﻪﯼ ﺩﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺗﻮ میخندند
ﺳﺮﺩ ﻣﺜﻞ ﺟﺴﺪﯼ ﺩﺭ ﻭﺳﻂ ﺗﺎﺑﻮﺗﻢ
ﺑﺮ ﻟﺒﻢ ﺑﻮﺳﻪﯼ ﺳﯿﮕﺎﺭ ﻭ ﭘﺮﺍﺯ ﺑﺎﺭﻭﺗﻢ
ﮐﺎﺷﮑﯽ ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﺯ ﺣﯿﺎﺗﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎﺷﮑﯽ ﺩﺭ ﺑﻐﻠﺖ ﺭﺍﻩ ﻧﺠﺎﺗﯽ ﺑﺎﺷﺪ
ﮐﺎﺵ ﺷﯿﺮﯾﻦ ﺑﺸﻮﺩ تلخیِ ﺍﯾﻦ ﻗﺼﻪﯼ ﺑﺪ
ﮐﺎﺷﮑﯽ ﺁﺧﺮ ﺍﯾﻦ ﺟﺎﺩﻩ ﺑﻪ ﺗﻮ ﺧﺘﻢ ﺷﻮﺩ...
#سید_مهدی_موسوی
#حضرت_شعر
#غزل
.
.
.
.
أنْتَ کَهفی
حِینَ تُعیینی الْمذاهِبُ فِی سَعَتِها...
...
تو پناهگاهِ منی، آنگاه که راهها
با همهی وسعتشان درماندهام کنند...
#ناشناس
#حضرت_شعر