735
روییدن زمان و مکان نمیخواهد! گاهی باید در سختترین شرایط و دشوارترین مکان رشد کنی... 🖐 #روهیناصادقی @Rohin_official1 https://t.me/Rohin_official1
گاهی از پا میافتی.
تن میسپاری به خستگی.
بعد برمیخیزی و فکر میکنی رسیدهای.
اما تنها چیزی که فهمیدهای، این است: هیچکس نمیرسد.
این را میدانی، اما سکوت میکنی. ترجیح میدهی این حقیقت را لایِ لایههای خستگیات پنهان کنی، چون سودِ ندانستنها بیشتر از دانستیهاست.
#رحیمهمحرابی
سخنِ گل
من بر فرازِ قلهی نعمت ایستادهام و فریادِ "سپاسگزاری" را در گوشِ جهان طنین میاندازم؛ اما پژواک آن به صورت دانههای برف به سویم بازمیگردد و درون سینهام شهرِ یخزدهای میسازد. زندگی به من خورشید داده است؛ ولی من همان گیاهی هستم که در خوابِ یخبندان، فتوسنتز میکند.
#گل_یخزده_وسط_برف
#رحیمهمحرابی
با تو دل زندهتر میشوم. بمان تا جوانی با من بماند. نرو تا پیر نشوم!
#ساغرلقا_شیرزاد
#برشیازنامه⑥③🫧💌
ماه من!
آرامشِ غمآلودِ جانِ من…
تو درین تلخی ایام، شکر پنهان منی!
در قعر هر تاریکی، فانوسی فروزان منی!
و در رگهای تنهاییام، چون رودی از معنا جریانی!
ای محالِ دلانگیز!
تو ناممکنِ ممکنشدهی منی.
معنای بیواژهی منی.
نگارِ بیرنگِ خوابهای منی…
و من در چرخدندههای شدنِ تو، خویش را بازیافتهام…
در آغوشِ اندیشههایم نفس بکش
تا من نیز در ممکن شدنِ تو، خود را ممکن سازم.
#رحیمهمحرابی
اگر تمام دنیا تو را بدترین خطاب کند، باز هم تو در نظر من خوبترین هستی!
#ساغرلقا_شیرزاد
من او را در گوشهای از ذهنم با توتهای از قند، دفن کردم...
#ساغرلقا_شیرزاد
به دنبالت بگشتم تو کجایی؟
نبودی! است خیانت را خدایی
تو را هرگز نبخشد این دلِ من
که خالق است پناهم را پناهی
#دوبیتی
#ساغرلقا_شیرزاد
دلِ گرفته.
واژهها قفل شدهاند.
رنگها جای کلمات را میگیرند.
هنوز ترکیبها را بلد نیستم.
اما آن صدا را میشنوم:
«تو میتوانی».
پس باور میکنم
و رنگ میزنم.
#رحیمهمحرابی
#ترکیب_رنگها
#مینیمال
ای کاش انسانها وقت رفتن خاطرات خویش را نیز با خود میبُردند.
#شما_نوشتید.
ایکاش انسانها وقت رفتن خودشان را نیز با خود میبردند؛ تا کالبد جسم ما خالی از روح او میگشت، تا ما یک روح دلتنگ را با خود حمل نمیکردیم.
به قول احمد شاملو که میگویید" من برای آنکه از خودم خبری بگیرم؛ باید از تو شروع کنم."
#روهینا_صادقی
گاهی با یک جرقه ،دنیایت رنگیدیگری به خود میگیرد ،حتیَ اگر خسته باشی ، مطمئن باش، او خودش به دنبال تو ،خواهد آمد...
.
.
رویاهایت را میگویم🤫
#روهیناصادقی
چرا آنچه دیر به دست میآید، گاه چنان شور و ذوقی در جان میافروزد؟ و آنچه احتمال از دست رفتنش میرود، چنان وابستگی تلخ و شیرینی میآفریند؟
چرا بهای از دست دادن، همیشه سنگینتر از شادیِ بهدست آوردن است؟ و چرا ارزش برخی چیزها مثلِ باران، بوران، دیدار، حضور... تنها در غیابشان آشکار میگردد؟
آیا در ورای این همه، درسهایی نهفته است که زندگی تنها از راه فقدان به ما میآموزد؟
باران را وقتی قدر میدانی که زمین خشک است. آفتاب را وقتی میخوانی که آسمان ابری است و آدمها را وقتی درک میکنی که حضوری نیست تا سایهاش را بر زندگیت بیندازد.
زندگی هم عجب استادی است که گاه با گرفتن، درس میدهد تا بیاموزی که هیچ چیز بدیهی نیست، هیچ کس همیشگی نیست و زیباترین لحظهها، همانهایی هستند که میدانی گذرایند و با این حال، تمامِ وجودت را در آستانهی اکنون میریزی.
پس این درد نیز بخوان... این حسرت نیز بخشی از هنر زیستن است: «که دل ببندی و بدانی میرود، که شکر کنی و بدانی پایان دارد و همچنان بیقرار بمانی، برای آنچه هست، درست به این خاطر که نخواهد ماند.»
#رحیمهمحرابی
چیزی به یاد ندارم
جُز اینکه در را باز کردم
و وارد تمامِ این روزهایِ نامفهوم شدم
هر آنقدر هم که هشیار باشی، عاقبت
دل؛
تو را به دیوانگی میکشاند...🕊
احساسِ غربت
برای آنانکه حس میکنند هیچ دلبستهای در این جهان ندارند،
دنیا چه رنگی میگیرد؟
سیاهِ غم؟ سپیدِ تهی؟ خاکستریِ بلاتکلیفی؟
یا شاید... رنگی ندارد.
وقتی نوایی نیست که نامت را با عشق بخواند و دستی نیست که در شبِ طوفانی دستانت را بفشارد، آنگاه خورشید هم سرد میشود و ماه، چراغی خاموش در آسمان دور...
در آن وادی، آرامش افسانهای فراموششده است و امید... ؟
واژهای بیجان در حاشیهی روزگار.
در همین خموشی سنگین، آوایی از ژرفای جان برمیخیزد: شاید این بیرنگی، آغازِ نقاشیِ دوبارهی زندگیست. باید خودت شوی آن محبوبی که سالهاست چشمبهراهش ماندهای.
https://www.instagram.com/reel/DT5Kg8MjMZh/?igsh=Y2ZtZmh6dGFuYW1y
Читать полностью…
از بلاتکلیفی بدتر،
تکلیفی است که
باب میلت نیست…
سپیدی بیپایان
انبوه درختان
و من،
عاشق این خموشیِ میانِ آنها.
#رحیمهمحرابی
داستان کوتاهِ کلاسیک
نویسنده: رحیمه محرابی
در آن دهکدهی کوچک که باد همیشه با شاخههای درختِ توتِ همسایه بازی میکرد، قانون سادهای حاکم بود: هر چه بکاری، همان را درو خواهی کرد.
پنبهی سفید و سبک با یک نسیمِ دلربا از روی چرخریسکیِ قدیمی برخاست و شبیهٔ پر قویی رقصان، از دیوار کاهگلی حیاط گذشت و به خانهی همسایه فرود آمد. دخترک مهربان به دنبال پنبه رفت. پشت درِ کهنِ چوبی، پیرزنی فرتوت را یافت که چشم بهراهش بود. «پنبهات اینجاست، عزیزم. اما پیش از گرفتنش، کمک کوچکی از تو میخواهم.»
دخترک، بیمنّت، خانه را جارو زد، ظرفها را تا درخشید شست و غذایی خوشبو پخت. پیرزن در پایان به کمدی تاریک در گوشهی اتاق اشاره کرد: «پنبهات آنجاست.» دختر درِ کمد را گشود. درون، انبوهی از سکههای طلایی و زیورهای نقرهای میدرخشید، اما او دست پیش نبرد. تنها پنبهی سپید خود را برداشت و با سپاسی بیآلایش برگشت.
«صبر کن، دخترم!» صدای پیرزن او را ایستاند. «بیا و بر این تاب بنشین.» دختر بر تاب نشست و با هر رفت و برگشت، خندههایش در فضا پیچید و موهایش مثلِ پردهای ابریشمی در باد رقصید. «حالا، به سوی خورشید بنگر.» دختر مهربان چشمانش را به روی آفتاب پسازظهر گشود. نوری گرم و طلایی صورتش را نوازش داد. وقتی به خانه بازگشت، چهرهاش درخشان بود. مادر ناتنی و دخترش از این روشنایی حیرتزده شدند. مادر و دختر پس از شنیدن داستان، طمع و حرص، چون ماری در دلشان جنبید.
روز بعد، آن دو عامدانه پنبهای را به آن سو پرتاب کردند. دختر دوم با اکراه به خانهی پیرزن رفت. کارها را با بیمیلی و شتاب انجام داد. همین که پیرزن به سوی کمد اشاره کرد، بیدرنگ مشتی از گنج را ربود و در لباسش پنهان کرد. «بیا و تاب بخور، دختر!» او بر تاب نشست که ناگهان با هر تاب، سکهها و جواهرات دزدیدهشده از لابلای لباسش بر زمین ریخت. رنگ از رخسارش پرید. «حالا، به خورشید بنگر.» او چشمانش را بست و احساس کرد، نور زننده و سوزانتر از بقیه روزهاست. وقتی به خانه بازگشت، مادر از دیدن صورت زشت دخترش دست بر دهان شد.
بلی، این داستان زندگی ماست. نیاز به جادوی پیرزن یا کمدی افسانهای نیست. هر بار که کاری را با صداقت، اخلاص و مهربانی به پایان میبریم، نوری نامرئی بر جوهرهی وجودمان میتابد و آن را صیقل میدهد و هر بار که با شتاب، بیتوجهی یا طمع قدم برمیداریم، لایهای از زنگار بر آن جوهره مینشیند.
کائنات، پاسخ هر عمل را با سکهی طلا نه، با نوری ظریفِ میدهد که بر ذات ما مینشیند. ما بیآنکه بدانیم، پیوسته در حال آفرینش چهرهی حقیقی خویشتنیم.
کودکیام را در سایهٔ این اندیشه سپری کردم که دوستداشتن؛ یعنی به بندکشیدن،
مثل پرندهی که در قفس گرفتار است
یا پروانهی که در تور بهدام افتاده.
اما زندگی با تمام پیچوخمهایش
به من آموخت که دوست داشتن،
یعنی بخشیدن آزادی؛ یعنی رها کردن
در پهنای آسمانی بیانتها.
اگر قلب او نیز با شوقِ عشق بتپد،
بیگمان به سوی تو باز خواهد گشت،
چرا که پروازِ عشق راهی خانه را از
میان هر فاصلهای به یاد دارد.
#رحیمه_محرابی
پدید آمد رسومِ بیوفایی
تو بر دل ماندی داغِ جدایی
اگر رفتی، برو دیگر نبینم
که من دارم به خود شاهِ خدایی
#دوبیتی
#ساغرلقا_شیرزاد
ز این دنیای بیحاصل، اگر خواهم تو را خواهم
که بر عشقِ توام مایل، اگر خواهم تو را خواهم
تویی چون خون با گردش درونِ رگ رگم ای جان
هزاران گر شود نازل، اگر خواهم تو را خواهم
ببار ای عشق چون باران، که خشکیدهست این گلشن
که من بر بودنت قایل، اگر خواهم تو را خواهم
بمانم منتظر آنجا کنارِ باغ آن دریا
بیا دیدار من عاجل، اگر خواهم تو را خواهم
اگر از بی کسی مُردَم تو لیکن نامدی ظالم
بیا بر قبر من قاتل، اگر خواهم تو را خواهم.
#ساغرلقا_شیرزاد
چشمهایی هستند
که نور را نمیبینند
خاطراتی، که به یاد نمیآیند
لبخندهایی که لذتی نمیبخشند
اشکهایی که دردی را نمیشویند!
و روحی هست
که هیچ چیز
تسلایش نمیبخشد.
چون انسان تا زمانیکه آن را در کنارش دارد، عمق نیازش را نمیسنجد.
و وقتی از دست میدهد، جاى خالی آن، گوهر وجودش را برای نخستین بار به خودش نشان میدهد.
#رحیمه
#برشیازنامه⑤③🫧💌
ای ستارهٔ آوارهٔ آرمانشهر!
این نامه را بادِ از ساحلِ اشتیاق میآورد؛ با عطرِ بالهای سوختهٔ پروانهای که هنوز در هوای تو میتپد.
یکی اینجاست که در خلوتِ دعاهای بیپایانش، تو را در اعماق واژههای نجواگونهاش پنهان کرده است. او را میشناسی؟ همانکه چون نام تو را بر زبان راند، قلبش از تپش بازمیایستد.
یکی که تو را باران میخواند، آرامش مینامد، رویا میپندارد، زیبا میبیند، حقِ خود میداند؛ گویا پیش از پیریزی ستارگان در صحیفهای از نور نوشتهاند که سهم او از تمامی زیباییِ گیتی، تویی. اینک او تو را حق مسلّم خویش میداند؛ گمشدهای که پیش از بودن، شناخته شده است. سرگردان در کوچهباغِ هستی میگردد، به دنبالِ نیمهای که از ازل از جانِ او رخنه کرده و اکنون جهان، بیآن نیمه، برایش صحنهای بیآواز است.
ای رویای تکرارشوندهٔ شبهای بیخوابِ من!
ای ستارهٔ هزارپرِ آسمانِ تنهاییام،
بیدار شو! از ژرفای خوابِ سنگینِ من برون آی.
جانِ من و جهانِ من!
بیا تا در آیینهٔ چشمانِ منتظرت، تصویرت را کامل کنم و این قلبِ ایستاده، دوباره با یاد تو به جنبش درآید.
در انتظار تو.
#رحیمهمحرابی
نوشتم تا به وصفت با هنر حالا و پس فردا
رسانم مطلبم بر گوش کر حالا و پس فردا
چه حاصل گر سرایم از برایِ تو منی عاشق
نخوانی هیچ تو از من اثر حالا و پس فردا
اگر خواهی مرا گیری به آغوشت عزیزِ من
بیا چون شیرها اندر خطر حالا و پس فردا
گذارم پا به راهِ عشق تو ای ماه آزادی
کنم خلقِ جهان را من خبر از حالا و پس فردا
بیایی گر به شهرِ ما و دیدارم کنی یکدم
کنم خیرات و قربانی و نذر حالا و پس فردا
تو گر باشی همین حالا کنارم ای نگارِ من
بچرخم دور تو همچون قمر حالا و پس فردا
#ساغرلقا_شیرزاد
یک دل سیر میخواهم در خیابانهای خیس شهر، زیر نمنم باران قدم بزنم، میخواهم پیراهنم با بوی خاکِ خیس و موهایم با عطر کوچهها آغشته شود.
بیاعتنا به دیوارهای خانهها، بیپروا از افکارِ تیرهای که چون سایههای خزنده در ذهنم میلولند که حالِ دلم را چون برگِ خشکی که بادِ بیجهت میرباید، با خود میبرند و باز نمیگردانند...
روبروی گلفروشی بایستم، در میان هزار رنگ و عطر، نگاهم بر گلی بماند که چون او کمتر روییدهست…
سپس به کتابخانهای با طعمِ کهنهگی پا بگذارم. از میان قفسههای پیچدرپیچ، کهنترین کتاب را بردارم، آنکه رایحهاش عطرِ قرنها وفا و عشق و اصالت را در سینه داشته باشد.
بعد با گُل و کتاب، به کافهای در کنارِ خیابان پناه ببرم. فنجانی قهوه پیشِ رویم بخارش چون روحِ گرمِ نوشیدنی، ناموزون به رقص دربیآید. خیره بمانم به این سمفونیِ سیال، نفس بکشم و عطرش را تلخ و نشاطانگیز تا اعماقِ وجودم بکشانم. بیرون، باران آرام بر شیشهها بکوبد و من، میانِ هزاران زندگیِ محبوس در کتاب، گم شوم...
#رحیمه
پدر جانم تویی آرامشِ جان و جهانِ من
دعایت شاد میسازد دمی روح و روانِ من
اگر باشی نمی فهمم تمامِ رنجِ دنیا را
که تو چون ماه آزادی به اوجِ آسمانِ من
اگرچه ناتوان و پیر و محزونم در این دنیا
بیا با تو که برگردد همه تاب و توانِ من
حضورت قدرتِ جانست ای خورشید تابانم
که تو من را نگهبانی، عزیز و مهربانِ من
پدر جانم، بزن لبخند سوی دخترت چندی
که آن لبخند تو ای جان شود آرام جانِ من
#ساغرلقا_شیرزاد