735
روییدن زمان و مکان نمیخواهد! گاهی باید در سختترین شرایط و دشوارترین مکان رشد کنی... 🖐 #روهیناصادقی @Rohin_official1 https://t.me/Rohin_official1
غمگين نباش
يك روز صبح از خواب بر میخيزی،.
ستاره ها را از گيسوانت پايين میريزی
و ماه را درون صندوقچه ی اتاقت میگذاری..
از چشمانت رد شب را بيرون کن
که امروز صبح ديگری ست،
مطمئن باش من عاشق تو خواهم ماند تا باز شب بيايد.
~ نزار قبانی
ای پست ره فور بزنید چنلهاتان، و مه میایم چنلهای شما ره خوانده در دو خط توصیفش میکنم🪴
لیمیت، تا وقت خط بخوره.Читать полностью…
دیروز، خوشیها همزمان در آغوشم ریختند؛ یکی میان صفحات کتابهایم جا خوش کرده بود و دیگری در نفسهای تولدم. آنقدر غرق این دو مژده شدم که بیماری این روزهایم «ذکام و سردردی» را فراموش کردم. فقط میخواستم این روز را به بهترین روز زندگیام مبدل کنم.
در میان آن شوق، پدر جانم با جملهای که درباره کتابم گفت، مرا غرق غرور کرد. گفت: «دخترم، اگر خدا بخواهد، روزی برایت کتابخانهای بزرگ میسازم که همه کتابهایت را در آن بچینی و خودت مدیریتش کنی. به تو و این دستاوردت میبالم.»
حالا نیازی نیست بنویسم آن لحظه چه حسی داشتم. خودتان میدانید که شنیدن چنین جملهای از سمتِ خانواده، چقدر میتواند آدمی را در تحسین خود غرق کند.
آن روز با خود عهد بستم که باید بیش از پیش بر نوشتن متمرکز شوم و کتابهایی پرمعنا به جهان تقدیم کنم.
#رحیمهمحرابی
حالا کتاب «مرز پرواز» در سرتاسر کابل و شهر مزارشریف.
برای دریافت به آیدی ذیل پیام بگذارید!
@mehrabi71
این روزها، بارِ سفر چنان بر شانههای زندگیام سنگینی میکند که حتی خواب را هم از مژههایم ربوده است. سفری به بیسفرترین نقطهٔ گیتی... جایی که ردِ پاهایم را نیز در خودِ خود محو کنند.
#رحیمهمحرابی
آنها میآیند،
تکهای از خودشان را
درون سبد زندگیات میریزند
و میروند.
تو میمانی
با انبوهی از قطعات پازل
که هیچکدام سر جایشان
نمیخوابند.
#رحیمهمحرابی
عکسهایی را که از طبیعت گرفتید، با ما شریک کنید عزیزان!
Читать полностью…
از این کویرِ خسته و خالی ببر مرا
تا لحظههای سبزِ تعالی ببر مرا
ای پیرِ باکمالِ تصوّر! شبانهها
در خانقاهِ قول و قوالی ببر مرا
شعرِ تری به دامنِ رؤیای من بریز
یکباره در فضای خیالی ببر مرا
در جادههای فلسفه بیهیچ پاسخی
همواره مثلِ فکرِ سؤالی ببر مرا
مثلِ هزار کوزه تخیّل بیا و بعد
در کارگاهِ دستِ سُفالی ببر مرا
امشب ز بوی تندِ کدورت دلم گرفت
تا عطرِ نابِ گندم و شالی ببر مرا
جاوید فرهاد
آدری هپبورنِ نازنین میگه:
زیبایی یک زن در لباسی که میپوشد نیست، در اندام و استایلی که دارد نیست، در روشی که موهایش را شانه میکند نیست.Читать полностью…
زیبایی زن در چشمان او دیده میشود، زیرا که چشمهایش دریچه قلب اوست، جایی که عشق در آن زندگی میکند. زیبایی واقعی یک زن در روح او منعکس میشود، شفقتی است که او به همراه عشق بروز میدهد، اشتیاقی است که از خود برای زندگی نشان میدهد.
زیبایی یک زن، فقط با گذر سالهای بسیار در زندگیاش، رشد میکند و به تکامل میرسد.
به رنگ چشمِ مخمورِ تو معتاد گشتهام
بگو که چاره چیست، ای ساقی، کدام جام؟
#رحیمه
فور بزنید، فولدر بزارم.🐣🍻
جوین باشی قشنگتره.🫧
لیمیت: تا هروقت خط خورد.Читать полностью…
حال آشفتهی این روزهای زنان را
آیینهها
به خوبی جلوه میدهند.
روح افسردهشان را
پشت رژهای گوناگون،
خطچشم نازک،
و لاکهای رنگارنگ
پنهان میکنند.
هر روز با لبخند،
همچون مهمان ناخوانده،
با آیینهها
خداحافظی میکنند.
#رحیمهمحرابی
فریده مددی
انقلاب
از بانوی مستعدِ ما بانو مددی خواننده باشید!
ای زمینِ دیرینهسال!
تو خود میدانی که در این روزگاران بیشمار، چه جنایتها که بر گسترهات نرفت. چه خونها که به جانِ تو نچکید.
اما بگذریم از گذشته. حالا بنگر! آبِ روانت را به زهر آلوده میکنند، خاکِ پاکت را به گناه میآلایند و تمام اندامِ وجودت را با راکتهای سرد و بیرحم، تکهتکه میکنند.
تو شاهدِ فقر و فلاکت بودهای، شاهدِ ددمنشی و بیرحمی، شاهدِ ظلمی که ریشه در عمقِ جهالت انسان دارد.
نمیدانم این زمینیان چرا درنیافتهاند که تو حتی از آنِ خودت نیستی؛ پس این چرخِ بیامانِ تصاحب برای چیست؟ این مشتهای تهی را تا ابد به دنبال چه گنجی روان کردهاند؟
و تو، ای زمینِ شگفتزده... آیا با این شوریدگان خودکامه همرأی و همصدا هستی؟
آنگاه که این همه بیتابی و تباهی را میبینی، به خود میلرزی؛ اما نمیدانی این لرزیدنِ خفیفِ تو، چه هراسِ بیپایانی بر دلِ همان زمینیان میاندازد. همانانی که لحظهای پیش، با چکمههای فولادینِ غرور، بر پیکرت میکوفتند.
تو میلرزی از درد... اما آنها از سقوطِ دنیای خیالیشان میلرزند.
#رحیمهمحرابی
روز از من، یادبود از تقویمِ زندگی
#تولد
#رحیمهمحرابی
شعبدهباز
دلتنگی، شعبدهبازیِ «وجود» است. از کلاهِ تهیِ زمان، چیزهایی بیرون میکشد که نه کاملاً بودند و نه کاملاً نیستند. شبیهی خاطراتی که هرگز رخ ندادند، اما دیدارهایی که عینِ حقیقتاند. مرزِ خیال و واقعیت را چنان جابهجا میکند که دیگر نمیدانی کدام جعلی و کدام اصیل است.
#رحیمهمحرابی
در آرزوی یک کلبه،
آنچنان دور
که ندانم در جهان چه میگذرد....!
وقتی بوی یاس و عطرِ قهوه درهم میشود، دیگر نباید انتظار داشت که انگشتان روی میز بیحرکت بمانند. آنها بلند میشوند و سماع میکنند.
قهوه را تو بیار، گل را من. بگذار ببینیم این سماع تا کجا میرود.
#رحیمهمحرابی
تصور بهشت هر فرد درین دنیا، همان علاقه و نیازهایی اوست.
Читать полностью…
این روزها هرگاه ذهنم در گردابی از خاطرات تلخ فرو میرود،
بی اختیار قلمم را به رنگهای آسمان آغشته میکنم؛
آبیِ بیپایانی که فراموشی میفروشد،
نقرهای که ماه را روی پلکهای خیس نقش میزند،
یا سرخیِ شرابی که غروب را تا بامداد در رگهایم جاری میکند.
هنوز نمیدانم کدامین رنگ، زخم کهنهی فراموشی را میدوزد؛
فقط میدانم باید دیوارهای ذهن را آنقدر بِپیمایم
تا ردپای فصلهای پوسیده زیر لایههای رنگ محو شود.
گاهی سبزِ جوانهها را به دیوار میکوبم،
گاه بنفشِ غروبهای ناتمام را آواز میدهم،
یا طلاییِ پروانهها را روی خاکستر خاطرات میپاشم.
#رحیمهمحرابی
چرخشِ نافرجام
قلم میچرخد، میرقصد، دور خودش حلقه میزند، باز هم میچرخد. از این همه چرخش خسته که میشود، غر میزند: «آخ... ساعتهاست که مینویسم و بس... فقط مینویسم.»
به دل نگاه میکند و میگوید: «تو حداقل یک چیزی بگو.»
او میگوید: «فقط بنویس... حالم گرفته است.»
قلم از ذهن میپرسد: «دست کم تو چیزی بگو.» اما او شانه خالی کرده و به ناتوانیاش اعتراف میکند. این جاست که من ساعتها مینویسم، بی آنکه به جایی برسم.
#رحیمهمحرابی
اینجا
همهٔ قصهها
با «یکی بود، یکی نبود»
آغاز میشوند.
اما شاید
روزی
داستان ما
اینگونه شروع شود:
«یکی بود...
و دیگری هم بود...
اما یکی آن یکی را هرگز ندید...»
#رحیمهمحرابی
قرار بود بيايَم
تو باشي
من و تو و لبخند
بعدش
خوب معلوم است
بعدش وابستگی و وابستگی
قرار بود بيـايَم
ميدانستي از همان اول ،
میدانستی تو سرآغاز فكرهای منی
حال من آمدهام
و غريبانه قدم برمیدارم
به راستی چطور گمَت كردم
كه حتي نمیدانم كجای اين شهر قدم برمیداری ...!
#بهاره_حصاری
الهی!
بودِ من، بر من تاوان است،
تو یک بار بودِ خود بر من تابان!
الهی!
معصیتِ من، بر من گران است،
تو رودِ جودِ خود برمن باران!
الهی!
جُرمِ من زیرِ حِلم تو پنهان است،
تو پرده ی عفوِ خود بر من گُستران!
احساسِ من به تو
شبیهِ درختی است در بیابانِ بیآب
ریشههایش به عمقِ قرنها فرو رفته
اما هنوز گلی ندیدهست…
فقط بوی تو را در رگهایش جاری میکند.
#رحیمه
«تو آرامش منی!»
آ یعنی آسان
ر یعنی روح
ا یعنی او
م یعنی من
ش یعنی شد
آسان روح او، من شد. «من به آسانی با روح او یکی گشتم»
او همان تویی و این یکیشدن خود آرامش است.