panevisdotcom | Unsorted

Telegram-канал panevisdotcom - سایت پانویس

2729

گزیده‌ای از مطالب و مینیمال‌های سایت پانویس تماس فقط از طریق سایت نویسنده: www.Panevis.com کانال سایت محمدجعفر مصفا: @Mossaffadotcom کانال جیدو کریشنامورتی: @Krishnamurti

Subscribe to a channel

سایت پانویس

تکمله‌ای

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

آسیب‌شناسیِ جمع‌های «معنوی»

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

‌‌
یکی از رمان‌هایی که پیرمرد توصیه کرد بخوانم این کتاب بود. پیرمرد ابن سینا(و نیز جوزجانی) را دوست داشت، می‌گفت نابغه بوده است. آقای عبدالرضا هوشنگ مهدوی از آشنایانش بود.

یک روزِ بهاری هم با خانمش از قیطریه به شهرری آمد و سری به چشمه علی زدیم. از روی باروی ریِ قدیم سراغ بیمارستانِ فیروزآبادی را می‌گرفت. نشانش دادم. می‌گفت بوعلی ابتدا آنجا را ساخته است.

کتاب «راهِ اصفهان» را خواندم و انصافاً جذاب بود. توصیه می‌کنم بخوانید.

معرفی کتاب «راه اصفهان»

«کتاب "راه اصفهان"(سرگذشت ابن سینا) نوشته‌ٔ ژیلبر سینوئه و ترجمهٔ عبدالرضا هوشنگ مهدوی است و نشر قطره آن را منتشر کرده است.

کتاب "راه اصفهان" بر اساس یک نسخهٔ خطیِ اصیل به زبان عربی نوشته شده است، نوعی دفتر خاطرات که به قلم یکی از شاگردان ابن‌سینا به نام ابوعبید جوزجانی، کسی که مدت بیست و پنج سال در کنار او زندگی می‌کرده است.

کتاب به چندین «مقامه» یا «مجلس» تقسیم شده است. در زبان عربی کهن این واژه معنی اجتماع قبایل را می‌داد. بعدها در توصیف شب‌هایی که نخستین خلفای اموی و عباسی صرف گفت‌وگو و شنیدن سخنان آموزندهٔ دانشمندان می‌کردند به کار رفت. به تدریج که معلومات ادبی و علمی، که در گذشته منحصر به درباریان بود، در میان تودهٔ مردم رواج یافت، معنی آن گسترده‌تر شد و حتی به جایی رسید که به طلب احسان از سوی گدایان نیز اطلاق می‌شد.

پاره‌ای از پانوشت‌های صفحات کتاب اظهارنظرها و توضیحات جوزجانی است که در هر مورد مشخص شده است؛ در غیر این صورت پانوشت‌ها از مؤلف کتاب است.

این کتاب را به کسانی که می‌خواهند سرگذشت ابن سینا، حکیم بزرگ ایرانی را بخوانند پیشنهاد می‌کنیم.

بخشی از کتاب «راه اصفهان»:

«من که ابوعبید جوزجانی هستم، این کلمات را به تو تقدیم می‌کنم، کلماتی که کسی که مدت بیست و پنج سال استاد، دوست و چشم من بود، به من سپرده است: ابوعلی ابن‌سینا، شیخ‌الرئیس و امام‌الحکماء، که با عقل و دانش خود جهانیان را دگرگون ساخت؛ از خلیفه تا وزیر، امیر، گدا، سردار جنگی. هنوز از سمرقند تا شیراز، از دروازه‌های شهر مدور تا شهر هفتاد و دو ملت، از کاخ‌های پرشکوه خلیفه تا روستاهای فقیر طبرستان، آوازهٔ شهرت و عظمت نام او طنین‌افکن است.

من او را دوست داشتم، هم‌چنان‌که همگان خوشبختی و عدالت را دوست دارند. اقرار می‌کنم که به او عشقی ناممکن داشتم. صفحات بعد را که بخوانی، خواهی دید که او چه نوع آدمی بود و با من هم‌رأی خواهی شد. خداوند در این راه تو را یاری کند.

امروز تو را به دست استاد می‌سپارم. بی‌ترس و بی‌محابا در پی او روان شو. دستت را در دستش بگذار. هیچ‌گاه دمی او را ترک مکن. او تو را در جاده‌های ایران با خود به سفر خواهد برد، در کاروان‌سراها بیتوته خواهی کرد، از آن سوی واحه بزرگ سغدیان تا کنارهٔ ترکستان.

در خلوت پهناوری که گاه بسیار گرم و گاهی به غایت سرد است و کشور من را تشکیل می‌دهد، او را دنبال کن. در میان صحراهای پهناور و نمکزار آن ناگهان با شگفتی شهری را خواهی دید که با زیبایی نامنتظر پدیدار می‌شود و در نگاه نخست غیر واقعی به نظر می‌آید. کاروان‌ها برایت از هند گوهر و ادویه، از شام زره و از روم عاج حمل خواهند کرد. بازارهای اصفهان را خواهی دید که از انبوه پوست‌های خز و سمور، عنبر و عسل و کنیزان زیبای سفید لبریز است.

در گذرگاه‌های سرپوشیدهٔ بازار، مشامت از بوهای ناآشنا و گیاهان خوشبوی گرانبها انباشته خواهد شد. شب‌ها زیر آسمان صاف و پرستاره در شنزارها یا در صخره‌های دامنهٔ البرز بسر خواهی برد، درحالی‌که چشم‌انداز دماوند، که بر فراز آن ستیغ‌های پوشیده از برف سر بر آسمان می‌ساید، در برابر دیدگانت قرار دارد.

گاهی در میان گدایان و زمانی در کاخ‌های باشکوه بسر خواهی برد. از روستاهای فراموش شده، از کوچه‌های باریک، از کنار خانه‌های بدون پنجره خواهی گذشت. به دنیای اسرارآمیز شخصیت‌های قدرتمند، محیط در بستهٔ حرم‌سراها و لذّت‌های بی‌حد و حصر آن قدم خواهی نهاد. خواهی دید که شاهزادگان و گدایان همانند یک‌دیگر رنج می‌برند و متقاعد خواهی شد (اگر ذره‌ای شک در دلت باشد) که همهٔ ما در برابر آلام و مصایب یکسانیم.

در لحظه‌ای که محبوبت چهرهٔ بی‌حجابش را در پرتو نور ستارگان به تو می‌نمایاند، قلبت مانند اسبی وحشت‌زده در سینه خواهد تپید، زیرا تو بیش از یک زن را دوست خواهی داشت و زنان بسیاری به تو عشق خواهند ورزید. از پستی و دنائت اقویا احساس نفرت خواهی کرد و در برابر عظمت ضعفا سر فرود خواهی آورد.

به اطرافت خوب نظر کن، امروز ما در بخارا پایتخت خراسانیم که در شمال جیحون قرار دارد. زمان تابستان ۳۸۸ هجری است و استادم درست هجده سال دارد.»

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

نوجوانی

"ما هم که گوشامون درازه!"

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

‌
قابلمه‌پارتی

یک رسمِ خوب که مدتی است راه افتاده و من برای نخستین‌بار آن را در شهرِ پرتِ استرالیا، بین دوستانم دیدم و رواجش را مشاهده کردم، چیزی است که اسمش را گذاشته‌اند «قابلمه‌پارتی».

ماجرا از این قرار است که در شرایطِ اقتصادیِ امروز، با اینکه دوست داریم دورِ هم جمع شویم و دیدار و معاشرت داشته باشیم، دیگر نمی‌شود به سبکِ سنتی و قدیمی، یک نفر میزبانِ همه باشد و تمامِ هزینه‌های مهمانی را بر عهده بگیرد.

بنابراین، هر کس غذای خودش و خانواده‌اش را ــ همان غذایی که قرار است آن روز یا شب در خانه بخورند ــ در قابلمهٔ خودش به مجلس می‌آورد. آنجا غذاها را روی سفره می‌گذارند و همه دورِ هم می‌نشینند و از غذاهای یکدیگر می‌خورند.

این رسم، رسمِ بسیار پسندیده و خوبی است. از طرفی، نشانهٔ این هم هست که ما انسان‌ها چقدر انعطاف‌پذیریم و در برابرِ شرایطِ سخت، چگونه می‌توانیم راه‌های تازه و خوبی برای ادامهٔ زندگی و حفظِ روابطِ اجتماعی‌مان پیدا کنیم.

البته این را هم باید در نظر داشته باشیم که «هویت» ــ و شاید بهتر باشد بگوییم میلِ ما به هویت‌سازی و برتری‌جویی ــ می‌تواند هر چیزِ خوبی را خراب کند.
مثلاً همین رسمِ «قابلمه‌پارتی» ممکن است به چشم‌وهم‌چشمی بیانجامد. ممکن است در دفعاتِ بعد که آدم‌ها دورِ هم جمع می‌شوند، به‌جای اینکه هدفشان صرفاً باهم‌بودن و لذت‌بردن از معاشرت باشد، هر کس به این فکر کند که چه غذای بهتری درست کند و چه چیزی به سفره بیاورد تا از دیگران کم نیاورد یا از دیگران بهتر باشد.

کم‌کم ممکن است این ماجرا تبدیل شود به نوعی رقابت؛ اینکه چه کسی غذای بهتر، گران‌تر، خاص‌تر یا چشم‌گیرتری آورده است. و این همان چیزی است که می‌تواند صمیمیت و سادگیِ یک مهمانی و لذتِ سادهٔ دورِ هم جمع‌ شدن را از بین ببرد.

پس «قابلمه‌پارتی» می‌تواند رسمِ بسیار زیبایی باشد؛ به شرطی که همان چیزی باقی بماند که برایش شکل گرفته است: باهم‌بودن.

لذا حواسمان باشد که حتی رسم‌های خوب و خلاقانه هم اگر واردِ بازیِ هویت ـ یعنی مقایسه ـ شوند، می‌توانند درست در نقطهٔ مقابلِ هدفِ اولیهٔ خود قرار بگیرند. و این، یکی از آسیب‌هایی است که باید در «قابلمه‌پارتی» هم مراقبش باشیم. لذا هر چه ساده‌تر، بهتر.

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

‌
هر کس اظهار ارادت و صمیمیت در دوستیِ با شما کرد، برای امتحان هم که شده از او چیزی بخواهید که بابتش به زحمتی، به هزینه‌ای، بیُفتد.

به این صورت، واقعیتِ میزانِ ارادت و اظهارِ دوستی‌اش، یا قلابی بودنش دست‌تان می‌آید.

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

برای تماشای ویدیوی مذکور(کارگردانی کیارستمی) بطور کامل، به اینجــا مراجعه کنید.

موضوعات:
گزیده‌ویدئویی از روش کارگردانی عباس کیارستمی، ضربه زدن و حرکت گوی، پشت صحنۀ فیلم ۱۰، حرکت در لحظه، زنده بودن کار، إعمال نکردن فکر و عقیده در کار، عدم برنامه‌ریزی در تهیۀ فیلم، spontaneous بودن، خودجوش بودن، حرکت‌های هویت فکری، حرکت از پیش تعیین‌شده، حرکت حساب‌شده، ترس، شناخت، آگاهی

زندگی بداهه است.

@Panevisdotcom

Читать полностью…

سایت پانویس

‌
جمال صبح دم از غنچه نیلوفرین شب
بر آری چون شکوفه تا شکفتن با گل آموزی

جبین چشمه پرچین می کنی تا از نسیم صبح
پریشیدن به زلف بید و سرو و سنبل آموزی

صبا گویی کشد بازی‌کنان چادرنماز گل
که تا نالیدن و شورافکنی با بلبل آموزی

چرا طوطی طبع من نیاموزد شکرخایی؟

چه پیدایی! که در پشت هزاران پرده پنهانی
چه پنهانی؟ که از پشت هزاران پرده پیدایی

نگویم که از پس آیینه طوطی‌وار دارندم
که ما گویای خاموشیم و تو خاموش گویایی

تو آن نایی جادودَم که در ما می‌دمی چون نی
خطا گفتم که ما خواب و خیالیم و تو خود مایی

تو هم چنگی و هم چنگی؛ تو هم نایی و هم نایی

مهدی اخوان ثالث

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

کامنتی بر »این پست«.

لاجرم استادِ استادان، صمد
کارگاهش نیستی و لا بُوَد

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

«داری نداری»

نظر سوی دل‌افگاری نداری
اگر داری، به من باری نداری

نظر داری به من از بس تغافل
چنان داری که پنداری نداری

جفا گفتم نداری، داری اما
وفا پنداشتم داری، نداری

طبیب دردمندانی و رحمی
بحال زار بیماری نداری

تو را از خارخار من چه پروا
که در دل از کسی خاری نداری

رقیبت همدم‌ست و همنشین غیر
از این ننگ و از آن عاری نداری

به بی‌رحمی شوی ترسم گرفتار
که رحمی بر گرفتاری نداری

برو قدری رفیق از کوی او دور
که اینجا قدر و مقداری نداری

رفیق اصفهانی

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

«چقدر دوستش دارم»

موضوعات:
دوست داشتن، عشق، عاشقی، رابطۀ عاطفی، دوستی، نیاز، احتیاج

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

‌
گروه طبیعت‌گردی تهران هم عضو جدید می‌پذیرد. علاقمندان به »ادمین طوبیٰ« پیام دهند.

فراموش نکنید که شرط مذکور را داشته باشید.

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

‌
این گربۀ نازنین را یکی از دوستان که تاکنون از او نگهداری کرده است قصد دارد به فردی که واقعاً آن را بخواهد، بدهد. حتماً باید شرایط و توانایی نگهداری‌اش را داشته باشید.

ایشان در توضیحات‌شان در مورد گربه نوشته است:

«سلام به دوستان،
این گربه حمایتیه دو تا پاش بر اثر تصادف شکسته بود که جراحی شد و الان راه می‌ره، می‌دوئه و فعلا پرش‌های بلند نداره. از کمر به پایین فعلاً موهاش به خاطر جراحی کوتاهه و جای بخیه‌ها هم معلوم. مراقبتش با بنده بوده و دیگه توانایی نگهداری ندارم و دنبال سرپرست مهربون و بامسئولیت براش هستم.

پسره، حدوداً پنج‌ماهه، قرص انگل مصرف کرده، واکسینه نشده
بسیار بغلی و مهربونه، اسمش لومی است و به اسمش واکنش داره. لطفاً اگر کسی رو می‌شناسید برای سرپرستی، بهم معرفی کنید.»

برای هماهنگی به »اینجـــا« پیام دهید.

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

‌
‌
«ای خنک جانی که عیب خویش دید»

دوستانی دربارهٔ آنچه که با عنوان «بالغانه رفتار کردن» در یادداشت قبلی(»اینجــا«) آورده‌ام، سوال کرده‌اند.

می‌گویم:
وقتی کسی در حالِ شناختنِ خودش است، به‌ تدریج متوجه می‌شود که چه مسائلی را از دورانِ کودکی با خود حمل می‌کند؛ کدام شرطی‌شدگی‌ها، الگوها و تعارض‌ها از کودکی در دستگاهِ عصبیِ او شکل گرفته‌اند، در آن جای گرفته‌اند و همچنان بر احساسات، رفتار و روابطش اثر می‌گذارند.

وقتی انسان این مسائل را در خودش می‌بیند و نسبت به آن‌ها آگاه می‌شود، درمی‌یابد که انسان‌های دیگر نیز، درست مانندِ او، مسائلی را با خود حمل می‌کنند. همهٔ ما، هر کس به‌ نوعی، گرفتارِ شرطی‌شدگی‌ها، زخم‌ها و الگوهایی هستیم که از گذشته با خود آورده‌ایم.

از این‌رو، کسی که در حالِ شناختنِ خودش است، در واقع در حالِ شناختنِ دیگران نیز هست؛ زیرا روانِ انسان‌ها، با وجودِ تفاوت‌های فردی، در بسیاری از مسائل ساختاری مشترک دارد. به تعبیرِ دیگر، آگاهیِ فردی از آگاهیِ کلِّ بشریت جدا نیست.

این است معنایِ آن اصلِ «تَت توام اَسی» یا همان «تو او هستی»، همان «هو أنت». یعنی دیگری، در بنیاد، از من جدا نیست. او «خودِ من» است؛ انسانی مانندِ من که در حالِ شناختنِ خودش است، مسائلِ خودش را می‌بیند، نسبت به آن‌ها آگاه می‌شود و «می‌کوشد» از آن‌ها رها شود.(دربارهٔ این کوشیدن و تلاش کردن بطور مفصل در جلسات کریشنامورتی‌خوانی گفته‌ایم.)

بنابراین، وقتی می‌بینم انسانی با مسائلِ خودش مواجه شده و نسبت به آن‌ها آگاهی پیدا کرده است، به‌ جای اینکه صرفاً به‌ خاطرِ داشتنِ آن مسائل او را سرزنش کنم، نسبت به او آسان‌گیر می‌شوم. نه از این جهت که خطاهایش را نادیده بگیرم، بلکه چون می‌دانم داشتنِ مسئله، بخشی از وضعیتِ مشترکِ انسانی است.

اگر او را واقعاً «خودِ من» ببینم، آگاهیِ او نسبت به مسائلش را امری بسیار مبارک می‌دانم؛ زیرا احساس می‌کنم گویی خودم دارم مسائلِ خودم را می‌بینم و می‌شناسم، آن‌ها را باز می‌کنم و از آنها رها می‌شوم.

رفتاری که در پیِ این دیدن و این شناخت برمی‌زند، مصداقِ یکی از معانیِ بالغانه رفتار کردن است.

بالغانه رفتار کردن به این معنا نیست که انتظار داشته باشیم انسانِ مقابل هیچ مسئله‌ای نداشته باشد، هیچ زخمی از گذشته با خود حمل نکند یا همیشه کاملاً آگاه و بی‌خطا رفتار کند. همهٔ ما انسان‌ها گرفتارِ مسائلی هستیم. این واقعیت است.

تفاوتِ اساسی در این است که آیا انسان نسبت به مسائلِ خودش آگاه شده است یا نه؛ آیا آنها را می‌بیند و مسئولیت‌شان را می‌پذیرد و در جهتِ فهمیدن و حل‌ کردنشان حرکت می‌کند، یا آنکه در ناآگاهی، همان الگوها را بارها تکرار می‌کند و در نتیجه، هم به خودش و هم به دیگران دائماً آزار می‌رساند.

بلوغ عاطفی، رشد عاطفی یعنی بدانیم که همهٔ ما مسئله داریم و در عینِ حال، ببینیم که آیا انسانِ مقابل نسبت به مسائلِ خودش در حال آگاه شدن هست؟ و برای فهمیدن و خلاص شدن از آن‌ها تلاش می‌کند یا نه.

هیچ‌کس کامل نیست. امّا تفاوتِ بزرگی وجود دارد میانِ انسانی که در ناآگاهی، مسائلِ خودش را تکرار می‌کند و انسانی که آن‌ها را می‌بیند، مسئولیت‌شان را می‌پذیرد و در مسیرِ شناخت و رهایی از آن‌ها حرکت می‌کند.

دیگری را جدا از خود نبینیم؛ بفهمیم که او نیز انسانی است با همان ساختارِ پیچیده‌ٔ انسانی، با گذشته، شرطی‌شدگی‌ها و البته امکانِ رهایی.

وقتی این را می‌فهمیم، هم نسبت به خودمان و هم نسبت به دیگری، مهربان‌تر و آسان‌گیرتر می‌شویم؛ نه از سرِ نادیده‌گرفتنِ خطاها، بلکه از سرِ فهمیدنِ ریشه‌های آن‌ها.

و در نهایت، و با تأکید عرض می‌کنم که مهم است که در تعامل‌تان با دیگری این را به روشنی ببینید که او بطور فعال در حال شناخت خودش است، معایبش را دارد درمی‌آورد و می‌بیند. چنین شخصی شایستۀ گذشت است، نه فردی که نسبت به شناخت خویش و عیوب خویش بی‌تفاوت است. اگر نسبت به این فرد دوم بی‌خیال باشید و دائم عفوش کنید(با این شعار که «او خود من است») و همچنان به ارتباط با او ادامه دهید، دائم آسیب می‌بینید. و این ادامهٔ رابطه از طرف شما با چنین فردی، حماقت است!

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

‌‌
خواب

دیشب خوابی دیدم. خوابی که وقتی بیدار شدم، احساس کردم چیزی در درونم، بعد از سال‌ها، بالاخره به پایان رسیده است.

سال‌ها پیش، با کسی که زمانی رابطه‌ٔ عاطفی داشتم، از هم جدا شدیم. اما جدایی‌مان روشن و صریح نبود. من رابطه را به‌ نوعی رها کرده بودم، بی‌‌آنکه آنطور که شایسته بود، حرف آخر را بزنم.

سال‌ها گذشت. اما در گوشه‌ای از ذهنم، همیشه چیزی باقی مانده بود؛ احساسی مبهم که شاید در حق او بی‌انصافی کرده‌ام. شاید باید روشن‌تر حرف می‌زدم. شاید باید پایان رابطه را به شکلی انسانی‌تر رقم می‌زدم.

در این دو سه سال اخیر، این فکر بیشتر و بیشتر به سراغم می‌آمد. تا اینکه دیروز، بعد از سال‌ها، با او تماس گرفتم.

با هم صحبت کردیم. از او عذر خواستم؛ نه برای تغییر گذشته، بلکه برای پذیرش مسئولیت سهم خودم در آن ماجرا. او هم پذیرفت، بالغانه رفتار کرد.

بعد از تمام‌شدنِ گفت‌وگو، احساس سبکی عجیبی داشتم. گویی چیزی که سال‌ها روی سینه‌ام مانده بود، برداشته شده باشد.

شب خوابیدم و در خواب، خودم را در طبیعتی بسیار زیبا دیدم. جایی شبیه باغی بزرگ و تر و تازه. هوا روشن و لطیف بود. نه آفتاب تندی بود و نه تاریکی‌ای. همه‌ چیز در نوری طلایی، آرام، و لغزان شناور بود. سپیدارهای بلندی بودند و برگ‌هایشان با نسیمی بسیار ملایم تکان می‌خوردند. نور طلایی از لابلای برگ‌ها به چشمم می‌خورد.

در میان باغ راه می‌رفتم. احساس عجیبی داشتم؛ احساس می‌کردم باری را سال‌ها با خودم حمل کرده‌ام و حالا دیگر آن بار همراهم نیست.

به پشت سرم نگاه کردم. در انتهای باغ، دری چوبی دیدم. در همان لحظه فهمیدم این در، متعلق به گذشته است. علی العموم در خواب‌هایم می‌دانم که خوابم.

آرام به سمت در رفتم. پشتِ در، اتاقی بود کوچک و تاریک. اتاقی که معلوم بود سال‌ها درِ آن بسته مانده بوده است. داخل اتاق، چیزهای زیادی بود: نامه‌های قدیمی، عکس‌های مبهم، تکه‌هایی از آیینه، انارهایی که باید خورده می‌شدند و دست‌نخورده باقی مانده بودند. همه‌ چیز آن‌جا بود.

به اتاق نگاه کردم. از تماشای آنجا نترسیدم. نه می‌خواستم چیزی را تغییر دهم، نه می‌خواستم چیزی را انکار کنم. فقط ایستادم و به آنچه آنجا بود نگاه می‌کردم.

بعد اتفاق عجیبی افتاد. پنجره‌ٔ کوچکی در انتهای اتاق باز شد. نور وارد اتاق شد. با ورود نور، تمام آن چیزهای قدیمی آرام‌آرام شروع کردند به محو شدن(بجز انارها).

بعد، از اتاق بیرون آمدم و در را بستم. این بار، خودم در را بستم. اما قفلش نکردم. فقط بستم. دوباره به باغ نگاه کردم، دیدم آسمان بسیار بزرگ‌تر از چیزی است که قبلاً می‌دیدم. شروع کردم به راه‌ رفتن. احساس سبکی داشتم. آنقدر سبک که گویی پاهایم دیگر کاملاً روی زمین نیستند.

کمی جلوتر رفتم و ناگهان دیدم می‌توانم از زمین فاصله بگیرم. مانند برگِ خشکی که نسیم آن را آرام با خود می‌برد. چند متر از زمین فاصله گرفتم. باد صورتم را لمس می‌کرد. می‌خندیدم.

از چیزی در خودم آزاد شده بودم. از پرونده‌ای که سال‌ها در ذهنم باز مانده بود. دیگر نیازی به حرف نبود.

این صبح که بیدار شده‌ام، این حس سبکبالی با من است. با خودم فکر می‌کنم که گاهی خواب، زبانِ دیگری برای گفتنِ چیزی‌ست که ذهنِ مشعر ما نمی‌تواند به زبان بیاورد. راستش منتظر چنین تجربه‌ای بودم و احتمال می‌دادم که اتفاق بیُفتد. وقتی گذشته را دیده‌ای، سهم مسئولیت خودت را پذیرفته‌ای، عذر خواسته‌ای و دلجویی کرده‌ای، و بخشوده شده‌ای، چنین تجربه‌ای روحی حادث می‌شود.

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

‌
معرفی کوتاهی از داستان روایت شطرنج نوشته اشتفان تسوایگ

«هیچ‌چیز در جهان به اندازه‌ی "هیچ‌چیز" روح انسان را شکنجه نمی‌دهد... در آن اتاق تنها یک تخت بود، یک در، یک پنجره و یک کاغذدیواریِ یک‌دست؛ اما هولناک‌تر از همه‌ی این‌ها، یک خلأ کامل و مطلق بود. هیچ صدایی برای شنیدن، هیچ تصویری برای دیدن و هیچ کاری برای انجام دادن وجود نداشت. انسان در برهوتِ محض، محصور میان چهار دیوار با ذهنی که مدام خودش را نشخوار می‌کرد، تنها رها شده بود.»

«داستان شطرنج» آخرین وصیت‌نامه‌ی ادبی و شاهکارِ درخشان اشتفان تسوایگ است؛ اثری کوتاه اما به غایت پرالتهاب که در سال ۱۹۴۱ در تبعید نوشته شد، درست اندکی پیش از آنکه تسوایگ در اعتراض به زوال تمدن و پیروزی توتالیتاریسم در اروپا، خودخواسته به زندگی‌اش پایان دهد.

داستان در یک کشتی اقیانوس‌پیما در مسیر نیویورک به بوئنوس‌آیرس رخ می‌دهد؛ جایی که میرکو چنتوویچ (قهرمان بی‌احساس، مکانیکی و حسابگر شطرنج جهان) با مردی مرموز و رنگ‌پریده به نام دکتر ب. (حقوق‌دان اتریشی) روبه‌رو می‌شود. این رویاروییِ به ظاهر ورزشی، خیلی زود به نبردی هولناک میان دو شیوه از زیستن و دو قطبِ روان انسان تبدیل می‌شود.

دکتر ب. در دوران حبس انفرادی توسط گشتاپو، برای نجات از جنونِ ناشی از بی‌حسی حسی و انزوای مطلق، کتابچه‌ای حاوی ۱۵۰ بازی از استادان بزرگ شطرنج را می‌دزدد. اما این نجات موقت، سرآغاز یک خودویرانگری عمیق‌تر می‌شود:

«من ناگزیر بودم با خودم بازی کنم. یعنی باید هم‌زمان در نقش "سفید" فکر می‌کردم و بلافاصله در نقش "سیاه" به خودم حمله می‌کردم! این کار به معنای دوشقه‌شدنِ هولناکِ آگاهی بود. مغز من به دو نیم تقسیم شده بود؛ دو حریفِ آشتی‌ناپذیر درون یک جمجمه که هر کدام تشنه‌ی نابودی دیگری بودند. این دیگر یک بازی نبود؛ یک جنونِ سمی و یک تبِ بی‌امان بود.»

▪️ «داستان شطرنج» از نگاه نویسندگان مشهور آلمان
توماس مان: «تسوایگ در این رمان کوتاه، تراژدی فرهنگِ ظریف و اندیشه‌ورز اروپایی را در مواجهه با توحشِ سرد و مکانیکیِ زمانه به تصویر می‌کشد. این کتاب کالبدشکافیِ درخشانِ روحی است که زیر شکنجه‌ی خلأ، خود را تکه‌تکه می‌کند.»

هرمان هسه: «تسلط تسوایگ بر روان‌شناسی اعماق و گره‌های ناخودآگاه در اوج قرار دارد. او نشان می‌دهد که چگونه بزرگ‌ترین پناهگاه ذهن (تخیل و منطق)، در شرایط بحران می‌تواند به بی‌رحم‌ترین شکنجه‌گاه انسان تبدیل شود.»

«شطرنج به طرز غریبی همه‌چیز است و هیچ‌چیز نیست؛ بازی‌ای فراتر از زمان و مکان، کهن اما تا ابد جوان، ماده‌ای ندارد و تنها از اندیشه زاده می‌شود؛ دانشی بدون کاربرد، هنری بدون اثر، اما استوارتر از هر کتاب و بنایی.»

▪️ ما رمان کوتاه «داستان شطرنج» یا «روایت شطرنج‌باز» را به ترجمه محمود حدادی از نشر افق می‌خوانیم.

▪️ اولین جلسهٔ خوانش این کتاب امشب، شنبه ۳۱ مرداد، ساعت ۱۹ برگزار می‌شود.

صدرا (مدیر گروه رمان‌خوانی)

علاقمندان به شرکت در گروه رمان‌خوانی به ادمین طوبیٰ پیام دهند.

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

‌
«موجودی با چهره‌ای اسطوره‌ای که سوار بر لاک‌پشتی نشسته و با آن کلاه یا تاج عجیب و دست برافراشته‌اش، انگار در حال اجرای یک آیین یا فرمانی مقدس است. حتی نقش‌های روی لاک لاک‌پشت هم با دقت و ظرافت زیادی تراشیده شده‌اند.

در بسیاری از فرهنگ‌های باستانی، لاک‌پشت نماد زمین، ثبات و بنیان جهان بوده؛ بنابراین شاید این پیکره فقط یک اثر هنری ساده نباشد و به یک آیین مذهبی، اسطوره‌ای فراموش‌شده یا حتی خدایی ناشناخته مربوط باشد. شاید زمانی در معبدی قرار داشته و مردم در برابرش مراسمی برگزار می‌کرده‌اند. امروز معنای واقعی آن را نمی‌دانیم، اما همین اشیای کوچک هنوز می‌توانند گوشه‌ای از جهان ذهنی انسان‌های هزاران سال پیش را برای ما زنده کنند؛ گویی از دل سکوت موزه، پیامی از جهانی دور و فراموش‌شده به گوشمان می‌رسانند.»
‌‌
با اسطوره و انواع اسطوره‌ها آشنا شوید. دنیایی بسیار بسیار وسیع دارد. و نگاه شما را به قصه‌‌ها، به حتی خرافات، به افسانه‌های عامیانه، به اشیای قدیمی تغییر می‌دهد.

شاید در آینده بخشی را هم در گروه «فیلم و رمان‌خوانی» به آشنایی با اسطوره‌ها اختصاص دهیم.

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

از آداب طبیعت‌گردی

+ ویدیوی اول

+ ویدیوی دوم

+ ویدیوی سوم

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

دربارهٔ آموزش

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

‌
گوی و چوگان

خوشتر آن باشد که سر دلبران
گفته آید در حدیث دیگران

ویدیوی فوق، که البته اصلش طولانی‌تر است، را می‌دیدم. بیتی که آقای کیارستمی از مولوی می‌خواند بسیار قابل تأمل است. رویکردی محوری در زندگی‌ست. البته او در زمینهٔ تخصصش از این بیت بهره می‌برد اما اصلش برای کلیت زندگی‌ست.

ذهن مایل است همه چیز از قبل برنامه‌ریزی‌شده باشد و طبق برنامه‌ای که می‌ریزد و دلخواهش است پیش برود. از همین موضوع، «تمایل به حاشیه امن» و «امنیت‌طلبی» را می‌شناسیم.

زندگی آنطور که ذهن می‌خواهد پیش نمی‌رود. آنطور پیش می‌رود که می‌رود! «همانم که هستم» یعنی همین. حرکت صورت می‌گیرد و مانند گوی غلتان حرکت می‌کنی، تحت این حرکت پیش می‌روی. مهم این است که بلد باشی چطور زندگی را تحت ارادهٔ این حرکت پیش ببری. و این ظرافت می‌طلبد.

بر بیت مذکور بیشتر تأمل کنیم:

گوی منی و می‌دوی
در چوگان حکم من

در پی تو همی‌دوم
گر چه که می‌دوانمت

@Panevisdotcom

Читать полностью…

سایت پانویس

کی رفته‌ای ز دل که تمنا کنم تو را؟
کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را؟

غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور
پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی که من
با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

بالای خود در آینهٔ چشم من ببین
تا با خبر ز عالم بالا کنم تو را

مستانه کاش در حرم و دیر بگذری
تا قبله‌گاه مؤمن و ترسا کنم تو را

خواهم شبی پرده ز رویت برافکنم
خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را

طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند
یک‌جا فدای قامت رعنا کنم تو را

زیبا شود به کارگه عشق کار من
هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

‌
عباس کیارستمی در جلسه‌ٔ پرسش و پاسخِ بعد از تماشای فیلمِ «خانهٔ دوست کجاست» در حاشیه‌ٔ برگزاریِ نمایشگاهِ «درهای بدونِ کلید» در موزه‌ٔ آقاخان. تورنتو، پاییز ۲۰۱۵

کامنتی و تأویلی مرتبط با این ویدیو در ادامه...

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

‌
«چرا در طبیعت نرها به وضوح زیباتر از ماده‌ها هستند؟»

‌این سوال مدت‌ها دغدغۀ ذهنم بوده است. در این ویدیو، ایشان، که ظاهراً دامپزشک هم هستند، پاسخی از دیدگاه طبیعی و فرگشتی(تکاملی) به این پرسش می‌دهد که شنیدنی و شایستۀ تأمل است.

اما بعد. کسانی که مانند بنده دغدغۀ تطبیق دین با اینگونه مطالب و تبیین‌های امروزی که بر اساس علم و دانشِ روز است را دارند، شاید برایشان جذاب باشد که بیاندیشند آیا واقعاً تضادی در این دو(علم و دین) وجود دارد یا نه. یعنی مثلاً علم به وضوح می‌گوید: «اینطور نیست که طبیعت یا فرگشت به ماده‌ها گفته باشد که برو و نر زیباتر را انتخاب کن»، و دین می‌گوید «ای زنبور عسل، از کوه‌ها و درختان و آنچه [مردم] می‌سازند، خانه‌هایی برای خود بگیر و...» یا «ما به مادر موسی گفتیم او را شیر بده... او را به رود بیفکن...»، «ای آتش، سرد و سالم باش!»، «ای زمین، آب خود را فرو ببر؛ ای آسمان، بازایست!»، «ای آسمان و زمین، بیایید، خواه از روی میل و خواه از روی اکراه!»، «ای کوه‌ها و ای پرندگان، با داود هم‌آوا شوید!»، متوجه چالش هستید؟ دین به وضوح می‌گوید چیزی نادیدنی(خدا) پشت طبیعت است و دارد صحنه‌گردانی می‌کند. و علم می‌گوید اینطور نیست، بلکه فقط اسباب و عللی طبیعی و دیدنی در کار هستند.

شما چه پاسخی به این چالش دارید؟ آیا یکی از این دو(علم و دین) اشتباه می‌کند؟ یا اینکه بیان و تبیین متفاوت است؟

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

‌
بید و باد

گاهی یک فیلم‌هایی به تور آدم می‌خورد و چنان آدم را می‌گیرد که فکر می‌کند «چرا تا به حال این فیلم را ندیده بودم؟!».

اما موضوع فقط این نیست که «چرا این فیلم را ندیده بودم»، این هم هست که «من تا به حال کجا بوده‌ام؟!»! چه بسیار دفعاتی که فیلمی، کتابی، لحظاتی از زندگی، را دیده‌ام، اما نبوده‌ام! غائب بوده‌ام! چنان جاهای دیگری بوده‌ام که اصلاً متوجه عمق آن لحظات، آن فیلم، آن کتاب، نبوده‌ام.

بنابراین فقط آن امر بیرونی مطرح نیست. بلکه کیفیت درونی تو مطرح است. تو کجایی؟ «داری با زندگی‌ات چه می‌کنی»؟ آیا باران را می‌بینی؟!

+ دربارهٔ این فیلم در گروه «فیلم و رمان‌خوانی» صحبت خواهیم کرد.

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

انگشت سلیمان

موضوعات:
حافظ، فوت کوزه‌گری، قلق، گرفتن کار، دزدی، معنای زندگی

گر انگشت سلیمانی نباشد
چه خاصیت دهد نقش نگینی؟

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

‌
همچنین گروه طبیعت‌گردی مشهد نیز عضو جدید می‌پذیرد.

علاقمندانِ اهل مشهد و حومهٔ مشهد نیز می‌توانند با »ادمین طوبیٰ« هماهنگ کنند.

@PanevisDotCom

Читать полностью…

سایت پانویس

‌
گروه‌های طبیعت‌گردیِ حضوری

گروه طبیعت‌گردیِ دوستان‌مان در شهر بهبهان، در حال پذیرش اعضای جدید است. دوستانی که مایل به عضویت هستند، می‌توانند به «ادمین طوبیٰ» پیام دهند.

همچنین، اگر خدا بخواهد، به‌زودی دورهمی‌هایی در استرالیا، در شهرهای پرت، سیدنی، ملبورن و آدلاید، خواهیم داشت.

دوستانی که شرایط عضویت را دارند، می‌توانند برای پیوستن به این جمع‌ها اقدام کنند.

شرط عضویت: حضور در یکی از دوره‌های خودشناسیِ باشگاه مهمان‌کُش(مصفاخوانی، «مثنوی معنوی»، گعده، کریشنامورتی‌خوانی، درسِ حافظ، رمان‌خوانی).

اگر عضو هیچ‌یک از این دوره‌ها نیستید، لطفاً پیام ندهید.

@PanevisDotCom

Читать полностью…
Subscribe to a channel