395
چیزی وجود ندارد مگر ذرات و فضای خالی، باقی همه گمان است @One_Music_bot @EJofreh
این متن را سالها پیش خواندم؛ بیآنکه نویسندهاش را بشناسم، بیآنکه بدانم پشت این کلمات چه سرگذشتی نهفته است و بیآنکه بتوانم دریابم هر جمله از میان کدام زخم گذشته تا بر کاغذ نشسته است.
در آن روزها، من نیز چون بسیاری دیگر، در این نوشته طنین صدای یک نسل را میشنیدم؛ نسلی که کودکیاش میان آژیر و جنگ و تلویزیون و سرود و صف و شعار سپری شد؛ نسلی که با وعدههای بزرگ قد کشید و بعدها، آرامآرام دریافت میان آنچه به او نوید داده بودند و آنچه بر سرش آمد، چه شکافی دردناک نهفته است.
اما امروز، که بار دیگر این سطور را میخوانم، چیزی در آن برایم دگرگون شده. اینبار دیگر تنها بانگ اعتراض را نمیشنوم؛ بغضی نهفته را میشنوم.
پشت آن «لعنتیها»، خشمی میبینم که سالهاست فرصت گریستن نیافته است.
پشت آن گلایهها، کودکی میبینم که هنوز گوشهای از جانش نشسته و درنمییابد چرا آنهمه زیبایی، چنین بیرحمانه از او ستانده شد.
پشت «خورشید قشنگ»، سوگ برادری را میبینم که رفته و گویی با رفتنش، پارهای از روشنی زندگی نویسنده نیز برای همیشه همراهش رفته است.
و چه تلخ است دریافتن اینکه بعضی آدمها تنها از دست نمیروند؛
با رفتنشان، معنای واژهها نیز برای همیشه دگرگون میشود.
برای آنکه برادرش را باخته، «خورشید» دیگر صرفاً خورشید نیست.
برای آنکه کودکیاش زیر سایهی تاریخ محو شده، «کودک زیبارو» دیگر تنها کودکی در یک سرود نیست.
و برای آنکه یارانش را یکییکی به شکلهای گوناگون از دست داده، پراکنده یافته، خاموش یافته، شکسته یافته، بردن نام «فاطمه» و «نیما» و «بابک» و «مهتاب» و «مریم» و دیگران، صرفاً یادکرد چند تن نیست؛ گویی ورقزدن آلبومی است که هر تصویرش سهمی از زندگیای ازدسترفته را در خود دارد.
شاید در آن روزگار، من فقط عبارات را میخواندم؛
امروز اما، انسان پشت این عبارات را میبینم.
انسانی خشمگین میبینم که در ژرفای خشمش هنوز مهری شگفت زنده مانده؛ زیرا اگر همهچیز درونش خاموش شده بود، اینگونه دل برای همنسلانش نمیسوزاند. اگر خود از انسانیت تهی گشته بود، برای دردهای دیگران چنین واژههایی نمییافت.
و شاید همین، دردناکترین نکتهی این ماجراست:
که برخی آدمیان با همهی آنچه بر آنان رفته، باز هم دل به حال دیگران میسوزانند.
من امروز بیش از هر چیز، دلم برای آن کودک زیبارو میسوزد؛
برای کودکی که میبایست تنها کودک میبود؛ بازی میکرد، میخندید، نقاشی میکشید، زولبیا میخورد، مقابل تلویزیون مینشست و بامداد فردایش را بیترس از آینده آغاز میکرد.
اما تاریخ، پیش از آنکه فرصتی برای شناخت خویش بیابد، چیزهای دیگری از او طلبید.
و دلم برای نویسندهی این کلمات نیز میسوزد؛ نه از سر شفقت، که از سر همدردی.
چراکه میدانم پارهای دردها را درمانی نیست؛ تنها میتوان با آنها زیست.
پارهای فقدانها جبرانناپذیرند؛ تنها سالها میگذرند و آدم میآموزد چگونه جای خالیشان را در خویش حمل کند.
پارهای زخمها هرگز تماموکمال التیام نمییابند؛ گاه یک نغمهی کهن، رایحهای آشنا، تصویری محو، جملهای از سرودی کودکانه بس است تا بار دیگر سر بگشایند.
شاید به همین سبب است که این متن، پس از سالها هنوز چنین زنده مانده.
زیرا از گذشته سخن نمیگوید؛
از گذشتهای سخن میگوید که هنوز پایان نیافته است.
گذشتهای که گاه شبانگاه بازمیگردد، کنار آدم مینشیند و آرام در گوشش میپرسد:
«به یاد داری چه کسی بودی؟
به یاد داری که را باختی؟
به یاد داری قرار بود چه شوی؟»
و آدمی میماند و اتاقی، سکوتی، چند خاطره و قلمی که تنها مجرای نفسکشیدنش است.
امروز، که بار دیگر این متن را میخوانم، دیگر قصد داوریاش را ندارم.
نه میخواهم خشمش را اصلاح کنم، نه نفرینهایش را تعدیل، نه اندوهش را در قالبهای روشنفکرانه و تحلیلی جای دهم.
تنها میخواهم دمی کنارش بنشینم و بگویم: تو را میفهمم.
میفهمم که چرا هنوز دلت برای آن خورشید قشنگ تنگ میشود.
میفهمم چرا سرودی کودکانه، پس از این همه سال، میتواند گلویت را بفشارد.
میفهمم چرا نام یارانت را هنوز با خود حمل میکنی.
میفهمم چرا گاه دلت برای کودکیای تنگ میشود که دیگر هیچ راه بازگشتی به آن نیست و شاید هیچ تسکینی برای چنین دردی بسنده نباشد؛ اما اگر چیزی بتواند اندکی از سنگینیاش بکاهد، شاید همین باشد که بدانی تنها نبودهای و تنها نیستی.
نسلی بود که با هم بالید، با هم زخم برداشت، با هم پارهای از یارانش را باخت و با هم، سالهاست در پی همان روشنایی گمشده سرگردان است.
شاید آن «خورشید قشنگ» دیگر هرگز به همان سیما بازنگردد؛
اما اینکه هنوز کسی در دل تاریکی، نامش را فریاد میزند، یعنی هنوز همهچیز به پایان نرسیده است.
و شاید این قلم، با همهی لرزش و بغضش، گواهی بر همین باشد:
آن کودک زیبارو هنوز جایی در ما زنده است.
زخمخورده، فرسوده، بزرگشده و خاموش؛
اما هنوز زنده.
"اگر انسان فقط مینشست و دربارهی پایان قریبالوقوع خود، بیاهمیتی هولناک و تنهایی وحشتناکش در پهنهی کیهان فکر میکرد، یا بیتردید دیوانه میشد یا تسلیم احساس فلجکنندهای از بیهودگی. ممکن بود از خود بپرسد: چرا باید زحمت نوشتن یک سمفونی بزرگ را به خود بدهم، یا برای امرار معاش تلاش کنم، یا حتا انسان دیگری را دوست داشته باشم، وقتی چیزی بیش از یک میکروبِ گذرا بر ذرهای غبار نیستم که در میان عظمت غیرقابلتصور فضا سرگردان است؟ آن دسته از ما که حساسیتهای درونیمان ما را وادار میکند زندگی خود را از این منظر ببینیم بهآسانی ممکن است گرفتار نهایتِ بیهنجاری و بیگانگی شوند. اما حتا برای کسانی که آنقدر حساس نیستند که گذرا بودن و ناچیز بودن خود را بیش از حدی مبهم درک کنند، همین آگاهیِ شکلنیافته، زندگی را از معنا و هدف تهی میکند؛ همین است که چرا «تودهی انسانها زندگیهایی سرشار از نومیدی خاموش دارند»؛ همین است که چرا بسیاری از ما احساس میکنیم زندگیهایمان به همان اندازه از معنا تهیست که مرگهایمان."
استنلی کوبریک
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
گاهی فکر میکنم زندگی من، بیشتر از اینکه یک قصهی شخصی باشد، انگار حاشیهای است بر تاریخ تکراری بیعدالتی. از همان اول، انگار بازی را جور دیگری چیده بودند. بعضیها چند قدم جلوتر به دنیا آمدند، بعضیها عقبتر، و بعضیها هم محکوم شدند روی زمینی بدوند که هر روز شیبش بیشتر میشود.
ما از همان نسلی بودیم که بیشتر از سنمان جنگیدیم. با گرانی، با خبرها، با ناامیدی، با رؤیاهایی که مدام عقب افتادند. خیلی وقتها خسته شدیم، خیلی وقتها دلمان خواست همهچیز را رها کنیم.
اما ته این همه تاریکی، چیزی هست که نمیگذارد فرو بریزم. امیدی بزرگ؛ نه از آن امیدهای دمدستی و زودگذر، بلکه شبیه چراغی دوردست روی تپهای بلند. هنوز به آن نرسیدهام، اما میدانم خاموش نمیشود.
با همین تناقض زندگی میکنم. کار میکنم، نفس میکشم و هر بار که زمین میخورم، دوباره بلند میشوم. شاید عدالت دیر برسد، شاید حتی سهم من از آن فقط انتظار باشد؛ اما همین که میدانم این وضع قرار نیست تا ابد ادامه پیدا کند، همین که باور دارم چیزی باید تغییر کند و روزی تغییر خواهد کرد، برای بلند شدن کافی است.
پ.ن :
شاید تمام چیزی که این روزها داریم، همین امید سرسخت باشد. و گاهی همین، از هر چیز دیگری بزرگتر است.
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
به گذشته که نگاه میکنم همهی آنچه میتوانم به یاد بیاورم، سخت کار کردنمان است. خیال میکنم بیشتر مردم، دههی بیستشان را به لم دادن گذراندهاند، اما ما واقعا فرصتی برای لذت بردن از «روزهایی بیخیالی جوانی» نداشتیم. به سختی پیش میرفتیم.
| به آواز باد گوش بسپار // #هاروکی_موراکامی |
#کتاب
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
«آن سالهای بد، روزگار سیاهِ مردم، مثل زخمی ناسور بر پیشانیِ تاریخ ماند که ماند. هیچکس سال بلوا و قحطی و جنگ را از یاد نبرد. هیچکس این نحوست و نکبت را از یاد نبُرد که برخی تفنگ برداشتند، یاغی شدند، مردم شهرشان را کُشتند و چپاول کردند.»
| #عباس_معروفی // نام تمام مردگان یحیاست |
#کتاب
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
به تمام دغدغههای مشترکمان فکر میکنم
آنها که هنوز گفته نشدهاند
آنها که فقط منتظر شنیدهشدناند…
اگر این روزها
بلاتکلیفی و خستگی در وجودت موج میزند
هیچ ایرادی ندارد
واقعاً هیچ ایرادی ندارد…
برای چند دقیقه
هندفری را از شرِ گرهها رها کن
بگذار صداها
نه برای فرار
بلکه برای آرامتر شدن
شنیده شوند…
#موسیقی
🎼 Letter to kyiv
🎹 Gav Moran
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
این زندگی چیزهای زیادی به من بدهکار است،
اما مهمترینش یک جوانیِ بدون رنج و نگرانی
در یک سرزمین آرام است.
| سال بلوا // #عباس_معروفی |
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
کَد خدایی که گمان کرده خدایِ دهِ ماست
کَد خدا نیست،خدا نیست٫ بلایِ دهِ ماست…
پی نوشت :
جایی که کامو می گه:
همواره زمانی فرا میرسد که باید میان تماشاگر بودن و عمل، یکی را برگزید. این معیار انسان بودن است...
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
#یادداشت
این موقع از شب رو دوست دارم. پا میشی میری تو آشپزخونه یه لیوان آب بخوری، لیوان رو برمیداری، با تعجب بهش نگاه میکنی، تو دستت میچرخونیش و همزمان گردنت رو کج میکنی، تو ذهنت میگی چقدر طرحش قشنگه، چرا تا حالا بهش دقت نکرده بودم؟ آب میخوری، همونجور لیوان به دست تکیه میدی به اُپن، خیره میشی به یخچال، آب دهنت رو قورت میدی، صدای قورت دادن آب دهنت رو میشنوی، صدای نفسهات رو میشنوی، چشمات رو تنگ میکنی، عمیق میشی، نگاهت رو قفل میکنی روی یخچال، به این فکر میکنی که واقعا الان لامپ کوچیکی که داخلشه خاموشه؟ فکر به این موضوع که نکنه لحظهای که در یخچال رو میبندی، چراغ یخچال چند لحظه ادای خاموش بودن رو در میاره و بعد دوباره روشن میشه باعث میشه یه بار دیگه آب دهنت رو قورت بدی. نفس عمیق میکشی. متوجه میشی یه چیزی تو دستته، دستت رو میاری بالا، همون لیوانهست، میذاریش سر جاش، برمیگردی که بری تو اتاق، چشمت میخوره به سایه تاریک خودت توی سیاهی صفحه خاموش تلویزیون، چند لحظه بهش نگاه میکنی، آه عمیق میکشی و ضمن فکر به اینکه واقعا کی هستی و اصلا چرا به دنیا اومدی میری که بخوابی.
پی نوشت ؛
همهی این مکثهای کوچک، یادآوری میکنند که گاهی زندگی دقیقاً در همین لحظههای ساده و بیدلیل نفس میکشد؛ جایی که آدم، حتی برای چند ثانیه وزن بودن را روی شانههایش حس میکند.
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
گاهی روزمرگی همانقدر که ما را خسته میکند، همانقدر هم در خودش جادویی پنهان دارد؛ جادوی لحظههای کوچکی که فقط ما میشناسیم. مثل صدای مبهم یک آهنگ از پشت دیوار، قطره های باران پشت پنجره یا نوری که بیهوا روی اتاق میلغزد و یک لحظه معمولی را تبدیل به خاطرهای ماندگار میکند.
این موسیقی را میگذارم تا شاید شما هم آن جادوی ظریفِ پشتصحنه را پیدا کنید؛ همان چیزی که میان تمام تکرارها، زندگی را کمی روشنتر و قابلتحملتر میکند.
#موسیقی
🎼 Cavernous
🎸 Buckethead
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
واقعیت اینه که خیلی وقتا فکر کردن، پناه ماست نه عادتمون.
وقتی توی لحظهی حال امن نیستیم، ذهنمون میره سراغ گذشته و آینده تا یه کنترل خیالی پیدا کنه.
اما همونجا، نشخوار فکری شروع میشه؛ هزار تا "اگه" و "کاش" پشت سر هم.
و در نهایت میفهمی خیلی چیزها جواب ندارن، و حتی اگه جوابشونو بدونی، چیزی عوض نمیشه.
بعضی ابهاما قرار نیست تموم شن...
باید یاد بگیری کنارشون زندگی کنی.
#موسیقی
🎼Cold
🎤 Chris Stepleton
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
#موسیقی
لیوان چای ، باد گرم دم پنجره که گذر آخرین ماه فصل تابستان را گوشزد میکند با من گوش کنید.
وقت مرخصی گرفتن از دنیاست.
🎼 Here Comes The River
🎤 Patrick Watson
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
نرسیده به ظهر بود و تابستان از کوچهی خالی میگذشت و مادر هنوز منتظر بود، دلواپس و نگران او که دیگر هیچ وقت باز نمیگشت، مثل تمام روزهای جوانی اش
#موسیقی
🎼 Anhedonia
🎹 Denis Stelmakh
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
ناخدا روی سکو نشسته بود. یه پاش لَخت، اون یکی توی دمپایی. چشم دوخته بود به دریا، قلیون میکشید، مث همیشه.
روبهروش، آسمون خاکستری بود و موجی که یهریز میخورد به تهِ قایق پیرش که نصفِ بدنهاش، پوست انداخته بود.
بدون اینکه نگاه کنه، گفت: «چه عجب، پات رسید بندر؟»
حمیدو در حالی که نفس عمیق میکشید، گفت: «ته تهِ کار، همینجا بود.»
ناخدا یه پک به سیگار زد، دودو فوت کرد: «یا تهِ کاره، یا سرِ کار.»
ـ «تو بگو ناخدا، من فقط اومدم یه کم آروم بگیرم. شهر پُر صداست... بیصداش هم اذیت میکنه.»
ناخدا با لبخند تلخ گفت: «تو میخوای چیکار کنی حالا؟ برمیگردی شهر، یا میمونی اینجا با ما پیرپاتالا؟ مو که گفته بودم شهر مث چایی توی لیوانِ یهبارمصرفه. داغه، ولی تهش یه مزهی پلاستیک میمونه تو دهنت.»
حمیدو در حالی که با انگشتش روی ماسهها نقشه میکشید، گفت: «کشیده بودمش... همهچی... دقیق، مهندسی. بعد یهو، انگار یه موج اومد، زد و همهچیو شُست.»
ناخدا چایی رو ریخت توی لیوانهای باریک، با قاشق زد به استکان.
ـ «تو قایق که باشی، نمیپرسی موج از کدوم طرف میاد. فقط باید بلد باشی نیفتی تو آب.»
ـ «آخه آدم دوست داره همهچی تحتِ کنترلش باشه. مطمئن باشه از آیندهاش...»
ناخدا قهقهه زد. یهجوری که صداش پیچید لای موجها.
ـ «کنترل؟ تو تا حالا تونستی موجو کنترل کنی؟ قِسمتو باید وسطِ آب بگیری، نه با حسابکتاب رو خشکی. بعضی وقتا هم قِسمتو باید ول کنی، بذاری خودش بیاد. زور که بزنی، غرق میشی. اونوقت، میفهمی هیچی همونجوری نمیمونه. نه قایق، نه دریا، نه دلِ آدم. تو هنوز از غرق شدن میترسی؟»
حمیدو لبخند زد. قطرهی عرق از شقیقهاش چکید.
ـ «اگه برنگشتیم چی؟»
ناخدا: «برای برگشتن، باید اول بری. تو هنوز نرفتی.»
پ.ن :
«گاهی زندگی، نه با نقشههات راه میاد، نه با حسابوکتابت...
پرتت میکنه وسط موج... همونجا که نه خشکیای هست، نه نشونیای.
ولی وسط همون بیجهتی، میفهمی که زندگی یه خط صاف نیست... یه رودخونهست.
یه روز آروم، یه روز خروشان...
و نجات، توی چسبیدن نیست...
توی اینه که بذاری قایقت بره،
با دل دریا راه بیای،
با دستای خالی... ولی دلی که جا زده نباشه.
اون وقت میفهمی،
بعضی از گمشدنها خودشون راهن...
فقط باید دل بدی...
به قسمتی که از آب میگذره.»
#واقعیت
از دید دوپامین، داشتن مهم نیست، بهدستآوردن مهم است. اگر شما آواره هستید و زیر پل زندگی میکنید، دوپامین کاری میکند که دلتان سرپناه بخواهد. اگر در قصر زندگی میکنید کاری میکند که یک قصر روی ماه بخواهید. هیچ استانداردی برای خوب بودن وجود ندارد. حتی اگر همه چیز عالی باشد دوپامین باز هم فریاد میزند: "بیشتر، بیشتر".
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
باز هم مرغ سحر بر سر منبر گل
در سالهای بیهمتای دههی شصت،سرودی از تلویزیون پخش میشد که صدای نوجوانی آن را میخواند و تقریباً همهی بچههای آن سالها به یادش دارند. سرودی زیبا و دلنشین که آن نوجوان نیز با صدایی پاک و تأثیرگذار اجرا میکرد. با من، برای لحظاتی،به سفری در زمان بیایید؛ سفری که در آن سالهای دور با اکنون درهم میآمیزند.
برای بچههای دههی شصت،این سرود در عمیقترین لایههای وجودشان آشناست. نمیدانم چگونه باید توضیحش دهم؛ نخستین چیزی که خود را نشان میدهد، درهمتنیدگی احساسات و افکاری است که از کودکی و از سالهای بیهمتای آن دهه ــ خوب یا بد، بماند برای داوری تاریخ ــ تا امروز بر هم انباشته شدهاند.
آخ، «خیز از بستر خواب، کودک زیبارو»، «خیز و تکبیر بگو».
در ابتدا دلم برای آن کودک زیبارو تنگ شد؛ برای کودک قصههای مجید؛ و موجی از نوستالژی سوزان دههی شصت دوباره وجودم را فراگرفت.اما این بار ماجرا به همینجا ختم نشد.
«خیز و تکبیر بگو»؟
چرا باید تکبیر بگوید؟ چرا آن کودک زیبارو را آزردید؟ چرا کودکیاش را قربانی آرمانگراییهای ایدئولوژیک و عطش سیریناپذیرتان برای قدرت کردید؟
ای کودک زیبارو، چه میاندیشیدی و چه بر سرت آمد؟ تو برخاستی تا تکبیرگویان لرزه بر اندام عالم بیندازی، اما امروز، در گوشهای از اتاقی، چندین بیماری و زخم روانی ناشی از سرخوردگیهای برآمده از تهاجم به انسانیتت را در خود حبس کردهای و جوانیات را از مجرای یک رایانهی شخصی، پای چند محیط بستهی مجازی میریزی. آیا این همهی چیزی است که از آن کودک زیبارو باقی مانده؟ و آیا باقیماندهی وجودت چیزی جز نقابی فرسوده و جانکاه است؟
آری، «باز از مسجد شهر صوت قرآن آید»؛ اما همراه آن، میلیونها گلولهی خشمگین اشک نیز بر گونههای جوانانی فرود میآید که زیباروییشان پژمرده شده است.
این چه ساز ناکوکی بود که برایمان نواختید؟ کودکی، جوانی و زندگیمان را از ما گرفتید و در برابرش، تنها این را به ما دادید که «باز از مسجد شهر صوت قرآن آید».
«باز در دشت و دمن چشم نرگس شده باز».
لعنت بر شما که آن نرگسان بیهمتا را کور کردید و از خون دیدههایشان نیز نوشیدید.
آن روزها که این سرود زیبا را در ماه رمضان، از بهترین تلویزیون دنیا، گوش میدادیم، چقدر بیادعا، ساده و متواضعانه از جا برمیخاستیم. تصور میکردیم این هارمونی دلنشین، نویدبخش سپهری اجتماعی است که با مهربانیهای سادهی زندگی، با زولبیایی که پدر سخاوتمندانه به خانه میآورد، تناسب دارد. تصور میکردیم دعوت مهربانانهی مجریان محبوب برنامههای کودک برای فرستادن نقاشیهایمان، بخشی از مسیر رسیدن به رستگاری و خوشبختی است.
لعنتیها، میدانید با ما چه کردید؟
آخ که دیگر «خورشید قشنگ آمد از راه دراز» را نیز به شب تیرهی شما واگذار کردهایم. همان خورشید قشنگی که برای برادر بزرگم، آنگاه که به فراخوان خونینتان لبیک گفت، به پایان رسید؛ برای او که خونش در یکی از ناجوانمردانهترین تراژدیهای ممکن، دامنگیر جامعهی آرمانی شما شد؛ جامعهای که کابوس هر روز و هر شب امروز ماست.
آن «خورشید قشنگ» همراه برادرم رفت و به جای آن، تصویری کریه از ماهی جعلی در شبی تاریک، سرد و بیپایان نصیبمان شد؛ تا قلم من امشب اینچنین خون بگرید.
«کودکان خوشسخن، شب فراری شده باز»؟
لعنتیها، اینجا شب و روز، هر دو شباند.
امروز، این سرود زیبا مانند یافتن ناگهانی عکسی قدیمی از لحظهای ناب در کودکی است؛ عکسی از کنار پدر و مادری که بعدها در حادثهای از دنیا رفتهاند. این سرود مرا، با همهی این درهمآمیختگیهای احساسی و فکری، به تنها یادگارم از آن کودک زیبارو میراند.
اینجا، در این صفحهی تنها، قلم من تنها بازنمود رگههای باقیماندهی انسانیت است؛ انسانیّتی که زیر هجوم مرگبار دشمنانش هنوز بهطور کامل از میان نرفته است.
امروز نمیدانم برای خودمان چه باید بکنم. همهچیزمان را از ما گرفتید.
هر بار که از خودم میپرسم دلیل این همه مهر و عطوفت نسبت به همسالانم چیست، به این نتیجه میرسم که شاید تنها درد مشترک است که میتواند، بیهیچ توضیح و گفتوگویی، جای احساس طبیعی رقابت و حتی دوستی را بگیرد.
نیما که در زندان است؛ بابک که به عکسی در بهشت زهرا تبدیل شده؛ یاسمن که همچون کاریکاتوری از موفقیت، هر صبح به کارمندانی که در شرکتی، معاون مدیر آن شده، لبخند میزند؛ مهتاب که از ایران رفت، اما زخمهای ریشهدارش در آن سوی مرزها نیز رهایش نکردند و مجید و احسان و نازنین و نرگس و سامان و دیگران
همهی آنها را میشناسم؛ نه فقط با نام، که با زخمی مشترک.
و من، با اطمینان، میدانم که هر یک از آنها، هر شب و هر روز، برای طلوع دوبارهی همان خورشید قشنگ که همراه برادران و خواهران بزرگترمان رفت، به این صفحات امین و به این قلم سخاوتمند پناه میآورند.
#یادداشت
توی خواب همش برای "هلیله" که یک گوشه آرام و دنج بود، با صدای بلند گریه میکنم.
دلم برای حرف زدن با غلام که به خاطر هلیله همش توی آمادهباش بود، تنگ شده.
آقای نجف پور عزیز (معلم انشا) توی دنیا چه شغلی هست که خوابهای خراب انسان را خوب کند؟
برادرم میگوید: داداشی توی دنیا "آرمیچر" بزرگی است که کره زمین را میچرخاند.
برادرم آدم خنگی هست؛ اما عقلش در مورد آرمیچر خوب کار میکند، یک روز شربت سینه دردش را ریخت روی کره جغرافیا، با کره رفت سر شیر آب و با یک توپ سفید برگشت، گفت: داداشی اگر آرمیچر زمین تند بچرخد، قیافهاش میشود مثل این.
کره را با اسکاچ شسته بود.
توی چشمام سیل (نگاه) کرد و گفت: "داداشی بیا بریم تو کار آرمیچرش! "
همان روز، روپوش دکتری، کیف مهندسی و لباس خلبانی را از خیالاتم پاک کردم.
از بین همه ی شغل های دنیا، تو فکر یک دکه کوچک, سر نبش پیادهروی جلوی سازمان ملل هستم، اسم هم برایش انتخاب کردم: "دکه پرزیدنت"
اسم خوراکیها و قیمت ارزانشان را میچسبانم زیر برف پاککنِ ماشین رئیس جمهورها
کی از ارزانی بدش میآید؟
رئیس جمهورها که مشتریام شدند، شغل آیندهام شروع میشود.
من فکر میکنم رئیس جمهور یکی را میخواهد که اسم رفیقهای کلاس چهارمش را یادش بیاورد، رئیس جمهور اگر وقتی رنگینکش را کله کله میخورد، به حرفهای من گوش کند، رئیس جمهور اگر مثل ما ظهر داغ تابستان پاهایش را لخت کند برود از کارخانه وزیری یخ بیاورد، رئیس جمهور اگر وقتی شاهین از بالا سقوط میکند، کنار ما بنشیند و سه روز و سه شب خوراکش بشود اشک، رئیس جمهور اگر با ما زیر تابوت شهیدهایی که هنوز از جنگِ مالِ سی سال پیش، جسدشان را پیدا میکنند و میآورند بیاید، شبانه باک بنزین همه هواپیماهای جنگی را سوراخ میکند، رئیس جمهور اگر هفت روز و شب کمک ما کاه گل بکشد بالا که زمستونی سقف چکه نکند روی خونه زندگیمون، دیگر نمیآید سقف خانههای ما را سوراخهای درشت درشت بکند.
رئیس جمهور اگر تا ته حرفهای مرا گوش کند، رنگینکش که تمام شد دیگر برنمیگردد به سازمان ملل. محال ممکن است.
میگوید: رنجروو فندک داری؟
بعد سیگاری روشن میکند و پشت به همه چیز آرام آرام قدم میزند و دور میشود و من روی پیادهروی جلوی سازمان ملل به خواب آرامی فرو میروم که هیچ وقت نرفتهام.
پینوشت:
خواندنِ این متن، دلم را پرواز داد تا همان روزهای داغ بوشهر؛ تا همجواری با نیروگاه اتمی و کودکیهایی که زیر آفتاب شرجی جا ماند. این متن برای من فقط کلمات نیست، تصویر روشنِ تنها برادرِ از دست رفتهام است؛ همان که نابغهی کوچک خانهمان بود. ظهرها که همه خواب بودند، از خانه فرار میکرد برای چرخاندن آچاربکسش روی پیچهای کیوسکهای تلفن قدیمیِ آلمانیساز نیروگاه. در همان سنِ کم، انگشتهای کوچکش بوی سیم و روغن میداد، سرش پر از مدار برقی بود و عجیب عاشق آرمیچر بود. همیشه در فکر اختراع بود؛ در فکر ساختنِ چیزی که کار دنیا را راحتتر کند. حالا که رفته، فکر میکنم شاید او زودتر از من فهمید آرمیچر این دنیا کجاست و رفت تا خودش از نزدیک، سرعت چرخشش را جوری تنظیم کند که دیگر هیچ سقفی چکه نکند، هیچ جنگی به پا نشود و خوابهای خرابِ ما، برای همیشه خوب شوند.
◾️1MUSIC @One_Music ◾️
چگونه خونِ تو پامالِ ماه و سال شود
که چون بهار رسد، خونِ ارغوان تازهاست
چنان که ماتمِ تو کهنگی نمیگیرد
شرارِ کینهی ما نیز همچنان تازهاست
#شعر
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
گفتم این سرما…
گفتم این سالهای سنگین…
گفتم این آوارِ بیامان.
پ.ن :
میگویند اینطور نمیماند.
ما هم باور میکنیم،
نه برای فراموشی،
برای ادامه دادن.
برای اینکه روزی
از همین خاکِ خسته
دوباره آواز آزادی برخیزد🕊️
#موسیقی
🎼 اینطور نمی مونه
🎤 پالت
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
اما کسی نمیدانست چرا بچه هایش همه جوانمرگ شدند
شکار مفاجا شدند
«آن هم چه جوانانی...»
پ.ن :
ایران در این روزها
نه فقط داغدار تنهای افتاده،
که عزادار آیندههایست
که هنوز فرصت رؤیا دیدن نداشتند.
#عباس_معروفی
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
کلمات حقیرند؛ نه چون بیارزشاند، بلکه چون توانِ حملِ این همه فقدان را ندارند. هیچ واژهای برای وزنِ جانهایی که دیگر نیستند ساخته نشده. هیچ جملهای بلد نیست چطور نامِ هزاران غیبت را صدا بزند، بیآنکه بشکند.
ما در دلِ یک سوگِ جمعی ایستادهایم؛ سوگی که شبیه عزاداریهای آشنا نیست. کسی نمیداند دقیقاً برای چه گریه میکند. برای آدمها؟ برای آینده؟ برای معنایی که فرو ریخته؟ فقط میدانیم چیزی عمیق، بنیادین و بازگشتناپذیر از ما گرفته شده است. انگار بخشی از روانِ جمعیمان دفن شده، بیآنکه حتی فرصت خداحافظی داشته باشیم.
در این روزها روان انسان زیر فشارِ احساساتِ متناقض خرد میشود. امید مثل جرقهای کوتاه ظاهر میشود و پیش از آنکه گرممان کند، ترس به جانش میافتد. تصویرها از راه میرسند؛ بعضی ما را به گریه میاندازند، بعضی خشم را در استخوانمان میکارند، و بعضی آنقدر سنگیناند که حتی واکنشی هم برنمیانگیزند—فقط خلأ. حقیقت این است که سوگ، خشم، وحشت، بیحسی و امید میتوانند همزمان در یک بدن زندگی کنند، بیآنکه یکی دیگری را نفی کند.
ما گیجایم، و این گیجی نشانهی ضعف نیست؛ نشانهی انسانبودن است. وقتی مرگ اینقدر گسترده و بیوقفه میشود، ذهن برای بقا مجبور است تکهتکه واکنش نشان دهد. گریه کنیم یا فریاد بزنیم؟ سکوت کنیم یا نامها را تکرار کنیم؟ هیچ پاسخِ «درستی» وجود ندارد.
شاید تنها کاری که اکنون میتوانیم بکنیم این است: اجازه بدهیم احساسات دیده شوند. نه سرکوب، نه قضاوت. بگذاریم از بدن عبور کنند، حتی اگر شکلشان زشت، آشفته یا متناقض است. سوگ اگر جریان پیدا نکند، به زخم تبدیل میشود؛ زخمی که نسلها آن را حمل خواهند کرد.
و در لایهای عمیقتر، جایی که کلمات دیگر حتی ادای معنا هم درنمیآورند، حسی آرام و خطرناک رشد میکند: میل به انتقام. نه از سر قساوت، بلکه از دلِ بیعدالتیِ عریان. انتقام اینجا فریادِ عدالتِ خفهشده است؛ واکنشی غریزی به دیدنِ جانهایی که بیپاسخ از دست رفتند. حسی که میگوید این رنج نباید بینام، بیمسئول و بیپاسخ بماند.
این حس را هم باید دید؛ نه برای تقدیسش، نه برای انکارش. چون اگر نادیده گرفته شود، در تاریکی رشد میکند و چهرهای ویرانگر به خود میگیرد. شاید چالشِ بزرگِ ما همینجاست: تبدیلِ این آتشِ انتقام به حافظه، به مطالبه، به ایستادن در برابر فراموشی.
ابراهیم جفره
چهاردهم بهمنماه ۱۴۰۴
پ.ن:
این چند روز دستم به نوشتن نمیرفت. کلمات لجوج بودند و ذهن پراکنده. این متن یکنفس نوشته نشده؛ در زمانِ طولانی شکل گرفت، تکهتکه و چندپاره، میان مکثها، سکوتها و بازگشتهای مکرر؛ متنی که بهسختی خودش را به زبان کلمات سپرده است.
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
#یادداشت
ساعت ۵ صبح بیدار شدم، از اون روزایی که میتونی اول صبح بدون هیچ حواسپرتی به کارات برسی، دیدن اون لحظات اولیه صبح وقتی که کم کم طلوع میشه، خود جریان زندگیه، اوج تمرکز برای ادامه دادن آخرین هفته ی فصل پاییز.
وسطای ظهر بود که خبر اعداما رو یکی از دوستان دوران دانشجویم دوباره برایم ارسال کرد، با این تیتر :
" رئیس قوه قضائیه خواستار اجرای بدون تاخیر احکام «قطعی» معترضان شد "
یهو از درون تهی شدم، وسط تماس های تلفنی، کارایی که باید انجام میشد، هماهنگی با نماینده دو تا شرکت و کلی تلفن پاسخ نداده.
اونجا که حس ناراحتی بهت دست میده، حس درماندگی ، حس بی خاصیتی، حس ترس، حس منفعت طلبی و کلی احساس دیگه که احتمالا ریشه هاش می تونه هر مرضی باشه،
توی چنین شرایط هایی ذهنم شروع می کنه توی کوچه پس کوچه های تاریک مغزم راه میره و گذشته یه دور مرور میشه، یاد دبستان افتادم توی گرمای تابستون باید توی یه شهر جنگ زده با چکمه بخاطر فاضلاب بالازده حیاط مدرسه، می رفتم درس می خوندم، شهری که شب ها برق نداشت، مدرسه ای بدون امکانات اولیه که نشونه های فقر از در و دیوارش مشخص بود ، صبح بیدار میشدم با همون ساعت های کوکی مربعی، که یادآور کلی خاطره تلخه.
یهو برگشت به دوران راهنمایی و استرس های بی خودیش و مدرسه ای پر از شخصیت هایی که حداقل نصف خلاف کارهای شهر از اونجا فارغ التحصیل شدن.
رفت دبیرستان و دوران تب کنکور و سختی ها و تلخی هاش و درس های خوندن های الکی برای رتبه خوب آوردن و بعدش دانشگاه و انتخاب بد به خاطر نادانی و نشناختن و رفتن توی شهر دیگه، به خاطر رشته ای که فکر می کردم دیگه بعد از این همه سختی به آرزوهام رسیدم، شبایی که با اتوبوس می رفتم و ۶ صبح که می رسیدم، صدای راننده تاکسیا قبل از طلوع آفتاب و فکر به آینده و ترس هایی که اون لحظات عبور می کرد.
یهو متوجه شدم که سال ۹۲ هست و از آلودگی آب و هوای عسلویه و سرفه ی زیاد و خستگی از گرمای شدید تابستان چند روزی سرکار نمی رم و بعد ها هر روز میری سرکار و یه زندگی تکراری و مدیر گاو و خروجی صفر کارا دنبال می کنی، هر سری کار عوض می کنی و از استرس اجاره هات و قسط هات و هزینه های زیاد زندگی درجا میزنی و اونجا که از سال ۹۷ مسئولیت کاری و می پذیری، تازه با دنیای پیچیده و بی رحم آشناتر میشی و میبینی که تنهایی و ساختن چه قدر هزینه داره، دیگه فقط مسئولیت خودت نیست، همکارات هست و تعهدت به کسایی که بهت اعتماد کردن.
الان هم سیستم بزرگ شده و توش حل شدی و دیگه کسی یادش نمیاد، اگرم بیاد واسش مهم نیست تو چقدر از زندگیت رو حروم کردی تا سیستم دوباره سرپا بشه و سرپا بمونه.
تورم، سیستم های فرسوده، نبود عقلانیت، دیکتاتوری، اختلاس، ظلم، نا آگاهی، اشغال، قتل و کشتار و ده ها تجربه بد رو مشاهده می کنی.
تا چشم رو باز می کنی، ۳۸ سالت شده، رویاها و آینده مطلوب هیچ وقت نرسیده و الان توی یه شرایط درمانده تیکه های وجودت و هویتت آسیب می بینن، ده ها داستان دیگه در لحظه عبور کردن، شب هم توی دورهمی و مهمونی سعی می کنی دیوانه وار برقصی، انگار مثل خوردن مشروبی که یه جور تسکینه برای فراموش کردن اتفاقاتی که به خاطر جبر تلخ روزگار افتاده.
یهو میگی زندگی خیلی وقته که شروع شده و تو هم بازیگرشی ولی جنسش بیشتر سیاهی لشکره،
حرفا همه پراکنده بود و داستان های لحظه ای و مرور اون زندگی زیسته که می تونست از اول جور دیگه ای بهش نگاه بشه، همش در پی ساختن و دلهره اون آینده نباشه، آینده ای که که هیچ وقت نمیاد و توی این سرزمین اشغالی قرار نیست قراری باشه.
ما همه یه جور نوید افکاری، محسن شکاری و .... بودیم، هستیم و یا خواهیم شد.
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
وقتی ترس به خشم تبدیل شود، تمام دیوارها فرو خواهند ریخت.
| خوشههای خشم // #جان_اشتاین_بک|
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
هویتت که بره، دیگه چیزی نمیمونه جز یک لبخند دروغی و یه سکوت بیمعنا
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
بگذارید نکته اصلی درمورد شانس را به شما بگویم: همه ما خوششانس هستیم. اگر سالم و تندرست هستید و در قفسه، غذای کمی دارید، بهصورت غیرقابل انکاری خوششانس هستید.
اثر مرکب - دارن هاردی
پ.ن:
نمیدونم بزرگ شدم یا نه ولی خیلی چیزا تغییر میکنه وقتی میفهمی زندگی هم سطح با احساسات نیست و بسیار عمیق تره انگار زندگی پرده نمایشه و احساسات سایه ها،وقتی متوجه میشی همه این حس ها یه تجربه ساده ان که هیچ ربطی به اصالت زندگی ندارن، میتونی انتخاب کنی تو کدومشون غوطه ور شی و کدومشونو صرفا تجربه کنی و بگذری.
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
#واقعیت
میخواهم طوری زندگی کنم که از زندگی لذت ببرم. اگر در کنارش موفقیتی هم حاصل شد، چه بهتر. ولی اگر نشد، لااقل خوب زندگی کردهام و همین کافی است. من موفقيت را بهخودیخود هدف نمیدانم. خیلی از مردم این را نمیفهمند.
#برایان_مگی
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
خوشبختی معیار مشخص و خاصی نداره. اگه همین لحظه حالت خوبه، حالا تو هر حالتی و با هر حس و فکری، تو خوشبختی. و حس خوشبختی همینقدر کوتاهه.
#موسیقی
پ.ن : برای بعد از ظهر گرمِ تابستانی جمعه که از میانه گذشته
🎼 Salvatore
🎤 Lana Del Rey
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
#یادداشت
مادرم زود از پا افتاد،
در سالهای بیهمتا و بیامکاناتِ دهه شصت و هفتاد، درست در اوج جوانیاش، همهچیز با او سخت گرفت: جنگ، کمبودها، صفهای طولانی، کلاس های درس شلوغ با گرمای طاقت فرسا و بدون امکانات، و خانهای که باید همیشه تمیز و مرتب میبود. وسواس بیپایان برای برق انداختن خانه، اعصابخوردیِ مادرِ کارمند بودن، و دلشورههایی که انگار سهم ابدی او بود، رفتهرفته تن و جانش را فرسود. آخرین ضربه را هم مرگ امین زد؛ و او، یکباره فرو ریخت.
حال دیگر نه توان شستن پنجرهها مانده است، نه حوصله پختن شامیهای گردالیِ خوشبو. همان شامیهایی که روزی روی روغن داغ، مثل ماههای کوچک و طلایی میرقصیدند، حالا به شکلهای ناموزونی در آمده اند که از دستان لرزانش میلغزند. من، از همین بینظمیِ بیصدا، پی به فرسودگیاش برده ام… و دلم، مثل خانهای که سقفش چکه میکند، آرام آرام پر از بغض می شود.
گاهی با عینک روی بینی، پای ویدئوهای تلگرام مینشیند، سرش را میخاراند و با خندهی گرمش میگوید: «همه ی موهام سفید شده قشنگه.» میدانم در شیشهی سیاه موبایل، سفیدی شقیقههایش را دیده است. آنوقت در دلم سنگی میافتد: این همه سال، تنها چیزی که به او اضافه کردهام تارهای سفید و چروکهای تازه بوده. نه که جبران کرده باشم، حتی نهایت کارم شده خرید چند عدد نان باز کردن یک درِ کنسرو و یا رساندن اون سر مزار امین.
روزی بود که با یک دست، هر دو دست مرا میگرفت و بیزحمت از زمین بلندم میکرد. حالا من دستش را میگیرم و میگویم: «محکم فشار بده تا عضلاتت قوی بشه» و او، به زحمت، فشاری نرم بر دستم میگذارد. همان فشارِ ظریف، یادم میآورد تمام سالهایی را که نیروی جوانیاش را بیچشمداشت خرج کرد تا فرزندانش روی پا بایستند. و من، به قول سهراب: «به اندازهی یک ابر دلم میگیرد» که من قد کشیدم و قویتر شدم، و او قامت کشید و ناتوانتر.
مادرم، جوانیاش را جا گذاشت؛ میان کلاسهای بیامکاناتِ بعد از جنگ، میان صدای جاروبرقی، تلقتلق چینیها در ظرفشویی، فسفس شیشهپاککن روی میزهای شیشهای، و بوی پیازداغی که تا شب در موهایش میماند. جوانیاش رفت و برایش ماند: خانهای تنگ، قرصهای بیطعم، سریالهای بیرمق ماهوارهای، و هر هفته رفتن به مزار پسر بزرگش.
◾️ 1MUSIC @One_Music ◾️
هیچ چیز ابدی و همیشگی نیست
این لحظه واقعیه و باقی هر چه که هست، توهمه...
توهماتی از آینده و گذشته.
پس،
«طمع مدار وصال دوام را»
یادمه بابا بعد از مرگ میرعلایی گفت:
«بعضیا رو خدا نمیکُشه، تاریخ میکُشه.»
اون موقع نفهمیدم یعنی چی. امروز ناخوادگاه متوجه ارتباط مرگ کوندرا و قتل میرعلایی به سطری تکان دهنده از کتاب کلاه کلمنتیس شدم حالا که کوندرا چشم بسته و میرعلایی یه خاطرهی گمشدهست، تازه دارم میفهمم.
میرعلایی فروردین ۱۳۲۱ در اصفهان به دنیا آمد و چنان که در مصاحبه یکی از نزدیکانش با نشریه پیام هاجر (شماره ۳۰۷) آمده است: «حوالی ساعت ده شب ماموران نیروی انتظامی به خانوادهاش اطلاع دادند که جنازه او را در یکی از کوچههای فرعی نزدیک محل کارش در اصفهان پیدا کردهاند، در حالی که به شکل نشسته به دیوار تکیه داده بود.» او آن روز مانند بقیه روزها به کتابفروشی میرفت اما برخلاف روزهای دیگر با خانواده تماسی نگرفت و آنها هم تا پاسی از شب نمیدانستند چه بر سرش آمده است تا این که نیروی انتظامی مرگ او را اطلاع داد.کوندرا یه جایی نوشته بود:
در کنار جسد او یک بطری نیمهپر مشروب الکلی پیدا شد، اما شب که خانوادهاش در پزشکی قانونی جسد او را میبینند، جای تزریق دو آمپول در دست راست او مشخص بود.
در همان گزارش نشریه پیام هاجر آمده است که پزشکی قانونی «علت مرگ را ایست قلبی و زمان آن را بین یک تا چهار بعدازظهر اعلام کرد و هیچ توضیحی نیز درباره تاثیر مادهای که به دست وی تزریق شده بود نداد.»
مسئولیت قتل میرعلایی را مقامات دولتی نپذیرفتند و حتی وقتی پرونده قتلهای زنجیرهای گشوده شد و وزارت اطلاعات دولت خاتمی به موضوع قتل چهار تن (داریوش فروهر، پروانه فروهر، محمد مختاری و محمدجعفر پوینده) اعتراف کرد، نامهنگاریها به سیدمحمد خاتمی برای رسیدگی به پرونده احمدمیرعلایی پاسخی نداشت.