navazesh_e_rooh | Unsorted

Telegram-канал navazesh_e_rooh - نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

-

فایل‌های صوتی، تصاویر و کلیپ‌های مربوط به موسیقی، موزیک، هنر، اشعار، متن‌های زیبا و ... https://t.me/+lrfproPHb7E4Y2Rk @Navazesh_e_rooh

Subscribe to a channel

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

#پل‌های_شکسته
قسمت ۸


- « سلام. می دونم بی معرفتیم رو با این بی خبر رفتنم تکمیل کردم. اگر خوب شدم که بر می گردم، اگر نیومدم یا مُرده ام برگشت، برای گذران زندگیت تا وقتی که به مرد دیگه ای اعتماد کنی دست به مهریه ات نزن. وصیت نامه ام رو به صورت محضری تنظیم کردم و مادرم هم در جریانه، خرج زندگیت رو همون مغازه ی عکاسی و آتلیه در میاره. تا وقتی نیاز پیدا نکردی از حقوقت خرج نکن. می دونم توی این نامه جای این حرفا نیست اما تو همیشه طوری رفتار کردی که نتونم در مورد بعد از مرگم راحت حرف بزنم. هیچ وقت از امین متنفر نبودم. مواظب خودتون باشین.»

نامه رو با حرص توی کیفم جا دادم و دوباره از خونه خارج شدم و یه راست به سمت بیمارستان رفتم. و وقتی به بیمارستان رسیدم و در مورد بخش شیمی درمانیش پرس و جو کردم تازه فهمیدم چقدر ساده لوحم! چرا که اون مرکز ساعت کاریش پاره وقت بود! و سهراب اصلا به این بیمارستان نیومده بود. بلافاصله با سحر (خواهر سهراب) تماس گرفتم و ماجرا رو با گریه تعریف کردم و بعد دنبالش رفتم و با هم اول به عکاسی و بعد به آتلیه رفتیم. باید با سهراب حرف می زدم. این که نمی دونستم چی توی ذهنش می گذره داشت منو از بین می برد.

به مطب دکترش رفتیم و منشی که وضعیت ما رو دید بین بیمارها ما رو فرستاد داخل. و دکتر در کمال ناباوری گفت:

- ایشون خیلی وقت پیش باید شیمی درمانی رو شروع می کرد! مدتی هم هست که دیگه مراجعه نکرده. اون موقع که بهش گفته بودم امیدی برای درمان بود اما الان چیزی نمی دونم!

وقتی از مطب بیرون اومدیم بی اراده هر دو با صدای بلند گریه می کردیم و بعد از ساعتی که به خودمون مسلط شدیم شروع کردیم به گشتن خونه ی دوستاش و همزمان هم با موبایل خاموشش تماس می گرفتیم … و ساعت دوازده شب خسته و درمونده سحر رو به خونه اش رسوندم و خودم هم به خونه رفتم و امین رو از همسایه تحویل گرفتم و وارد خونه شدیم. همین که در رو بستم انگار در و دیوار خونه به زبون اومدن و داد زدن:

- سهرابی که رفته … دیگه بر نمی گرده.

فصل هفتم:

دکمه ی دربازکن رو زدم و در واحد رو هم باز گذاشتم و چند قدم عقب تر ایستادم. استرسی که در طول این دو هفته کمرنگ شده بود دوباره با اومدن نگار داشت خودش رو نشون می داد. دقایقی بعد در باز شد و نگار وارد خونه شد و لبخند دلسوزانه ای تحویلم داد:

- خوبی مژده جون؟

نزدیکش شدم و با هم روب*و*سی کردیم و همراه هم به سمت هال رفتیم. در حالی که نگاهش به گوشه و کنار خونه سرک می کشید گفت:

- امین نیست؟

روی مبل نشستیم و گفتم:

- مدرسه اس.

با ناراحتی گفت:

- خبری از سهراب نشد؟

لبهامو به داخل دهنم کشیدم و گفتم:

- نه … هر جا که به فکرمون می رسید گشتیم. به کلانتری ها و بیمارستان ها و …. پزشکی قانونی هم سپردیم.

پوزخند غمگینی زدم و گفتم:

- ده بار دیگه هم شوهر کنم منو ول می کنن و میرن.

مشت بی حالی به بازوم زد و گفت:

- گمشو مژده این چه حرفیه؟

و با ناراحتی اضافه کرد:

- شوهرهایی مثل فرامرز همون بهتر که بذارن و برن.

مشکوک نگاهش کردم و گفتم:

- باز چی شده؟

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

روش پیوندزدن شاخه‌ی یک درخت به درخت دیگه

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

یک روز پادشاهی
بهتر از  چهل سال بردگی است!
مهم نیست که زنده می مانم
یا می میرم،
مهم این است که هر جا
و هر زمانی از من یاد شود،
من آنجا پادشاهم...

#بابک_خرمدین

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

صحبت و حرف فقط باد هوا میباشد
بغلم کن که غزل هم نشود چاره‌ی ما

#حسین_مرادی

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

.

غلط است هر که گوید که به دل رهست دل را

دل من ز قصه خون شد دل او خبر ندارد!

#وحشی بافقی


.

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

.

رقص موهای تو در باد چنان زیبا بود

گوییا داشت خدا خانه تکانی می کرد


مسعودمحمدپور

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

.
از نسیم سـحر آموختم و شعله‌ی شمع
رسم شوریدگی و شیوه‌ی شیدایی را

صبح سرمی‌کشد از پشت درختان خورشید
تا تماشا کند این بزم تماشـایی را

 
#شهریار

.

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

..

یک جهان بر هم زدم کز جمله بگزیدم تو را
من چه می‌کردم به عالم گر نمی‌دیدم تو را

#فیاض_لاهیجی

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

..

چرا بعضی از دوستی‌ها صمیمانه‌تر از بیشتر ازدواج هاست؟
ویلیام گلاسر معتقد است پاسخ در تمایل به کنترل کردن ماست.

ما در روابط دوستانه نیازی به کنترل و تغییر دیگری نمی‌بینیم. او را می‌پذیریم و سعی می‌کنیم با عیب و حسن او کنار بیاییم و از بودن در کنارش لذت ببریم.

ولی در زندگی مشترک اغلب زوج‌ها به‌شدت تمایل به کنترل و تغییر دیگری دارند تا با خواسته‌ها و ایده‌آل‌هایشان نزدیکتر شود. غافل از اینکه ما قادر به کنترل و تغییر دیگران نیستیم.

همین تلاش دائمی برای کنترل و تغییر دیگری باعث میشود ما نتوانیم حقیقتا از بودن در کنار یکدیگر لذت ببریم.
روزی که متوجه بشویم این موضوع از توان ما خارج است و دست از کنترل دیگری برداریم، صمیمت به رابطه ما برمیگردد

📕نظریه کنترل
#ویلیام_گلاسر

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

تنها یڪ چیز
با ارزش‌تر از زمان وجود دارد
و آن ڪسی‌ست ڪہ زمانِ خود را
با او می‌گذرانیم.

لئو_ڪریستوفر

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

..
 
 
یکی صوفی گذر می‌کرد ناگاه
عصا را بر سگی زد در سر راه

چو زخمی سخت بر دست سگ افتاد
سگ آمد در خروش و در تگ افتاد

به پیش بوسعید آمد خروشان
بخاک افتاد دل از کینه جوشان

چو دست خود بدو بنمود برخاست
ازان صوفی غافل داد می‌خواست

بصوفی گفت شیخ ای بی وفا مرد
کسی با بی‌زبانی این جفا کرد

شکستی دست او تا پست افتاد
چنین عاجز شد وأز دست افتاد

زبان بگشاد صوفی گفت ای پیر
نبود از من که از سگ بود تقصیر

چو کرد او جامهٔ من نانمازی
عصائی خورد از من نه ببازی

کجا سگ می‌گرفت آرام آنجا
فغان می‌کرد و می‌زد گام آنجا

بسگ گفت آنگه آن شیخ یگانه
که تو از هر چه کردی شادمانه

بجان من می‌کشم آنرا غرامت
بکن حکم و میفگن با قیامت

وگر خواهی که من بدهم جوابش
کنم از بهر تو اینجا عقابش

نخواهم من که خشم آلود گردی
چنان خواهم که تو خشنود گردی

سگ آنگه گفت ای شیخ یگانه
چو دیدم جامهٔ او صوفیانه

شدم ایمن کزو نبود گزندم
چه دانستم که سوزد بند بندم

اگر بودی قباپوشی درین راه
مرا زو احترازی بودی آنگاه

چو دیدم جامهٔ اهل سلامت
شدم ایمن ندانستم تمامت

عقوبت گر کنی او را کنون کن
وزو این جامهٔ مردان برون کن

که تا از شرِّ او ایمن توان بود
که از رندان ندیدم این زیان بود

بکش زو خرقهٔ اهل سلامت
تمامست این عقوبت تا قیامت

چو سگ را در ره او این مقامست
فزونی جُستنت بر سگ حرامست

اگر تو خویش از سگ بیش دانی
یقین دان کز سگی خویش دانی

چو افگندند در خاکت چنین زار
بباید اوفتادن سر نگون سار

که تا تو سرکشی در پیش داری
بلاشک سرنگونی بیش داری

ز مُشتی خاک چندین چیست لافت
که بهر خاک می‌بُرّند نافت

همی هر کس که اینجا خاک تر بود
یقین می‌دان که آنجا پاکتر بود

چو مردان خویشتن را خاک کردند
بمردی جان و تن را پاک کردند

سرافرازان این ره زان بلندند
که کلّی سرکشی از سرفگندند

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

.

زن و زمین!

✍دکتر روح‌الله کریمی‌خویگانی

زن به «زمین» تشبیه شده: نِسَاؤُکُمْ حَرْثٌ لَکُمْ؛ زنان شما زمین شمایند!
این استعاره به لحاظ روانشناسی خیلی قابل تأمله. اصلی‌ترین دلیل این تشبیه، نقش مولد بودن و پرورش‌دهندگیه. زمین (کشتزار) بستریه که دانه را در خود می‌پذیره، اونو تغذیه می‌کنه و به ثمر می‌رسونه، بدون کشتزار، بذری به ثمر نمی‌رسه، بدون وجود زن، حیات بشری استمرار پیدا نمی کنه. به قول پروین اعتصامی:
زن از نخست بود رکن خانه هستی
که ساخت خانه بی پابست و بی بنیان؟! زن بدترین چیز هستی، یعنی نطفه(آب گندیده) را می گیره و تبدیل به انسان(اشرف مخلوقات) می کنه! روان‌شناسها میگن کیفیت شخصیت فرزند (محصول) به شدت به سلامت روان مادر (بستر) وابسته است!
اگر فلاطن و سقراط بوده اند بزرگ
بزرگ بوده پرستار خردی ایشان!
تعبیر «کشتزار» به مرد یادآوری می‌کنه که اگر خواهان محصولی سالم و متعالی هستی، باید تمام توان خودت رو برای حفظ سلامت، نشاط و آرامشِ این بستر به کار بگیری. زمینِ تحت فشار و خشک، محصول باکیفیت نمی‌ده. به قول سعدی:
زمینِ شوره سنبل بر نیارد.
در او تخم و عمل ضایع مگردان.

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

..
در هر گذر که باشی،
نتوان گذشتن از تو

آری چو جانی و کس
از جان گذر ندارد


#هلالی_جغتایی

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

- آخه از جایی که وایستاده بودی تا اینجا ده قدم هم نمی شد! … شکر کجاست؟ یه ذره آب جوش هم بده.

قیافه ام رو مظلوم کردم و گفتم:

- امین جون؟

چند ثانیه با دقت نگاهم کرد و گفت:

- بذار خودم حدس بزنم چی می خوای.

خنده ام رو کنترل کردم و امین گفت:

- آشغال بذارم دم در؟ … نه این نیست! … امممم برگردم تلویزیونو خاموش کنم؟

من هنوز همونجور مظلوم نگاهش می کردم. زد زیر خنده و گفت:

- یه لیوان دیگه هم بده … (و زیر لب ادامه داد) جونش سهرابشه.

نیشم تا بناگوش باز شد و در حالی که یه لیوان دیگه به دستش می دادم گفتم:

- این هوش و ذکاوتت به خودم رفته.

- اون که بله. چون باهوشا زود نمی میرن.

دستم روی هوا خشک شد و خنده از روی لبم رفت. امین که قیافه ی وا رفته ی منو دید پاکت شیر رو روی میز گذاشت و گفت:

- ببخشید … چیز بدی گفتم؟

لیوان رو روی میز گذاشتم و گفتم:

- مردن ربطی به باهوش بودن نداره.

به بحث ادامه نداد و لیوان رو ازم گرفت و سه تا لیوان شیرکاکائوی سرد درست کرد و من با بغض فقط بهش نگاه کردم. به دست های کوچولوش که تر و فرز و با علاقه این کارو می کردن. روبروش روی صندلی نشستم و گفتم:

- امین؟

قاشق رو توی لیوان گذاشت و نگاه گذرایی بهم انداخت:

- بله؟

نفس عمیقی گرفتم و گفتم:

- اگر جای من با پدرت عوض می شد …

با نگرانی نگاهم کرد و من ادامه دادم:

- منظورم اینه که … اگر من نبودم و تو می رفتی پیش بابات …

با صدای بی نهایت آرومی گفت:

چی شده؟ … تو هم … مثل سهراب؟

چشمهاش پر از اشک شد. فهمیدم منظورم رو بد گرفته. سریع دستهامو بالا آوردم و گفتم:

- نه مامانی … دارم در مورد بچگیات و بابای خودت حرف می زنم. می گم اگر برعکس می شد … تو ….

لیوان شیرکاکائوی خودش رو برداشت و گفت:

- حالا که برعکس نشده! منم که تو رو دوست دارم …

از روی صندلیش پایین رفت و گفت:

- نذار ته نشین بشن، زود بخورین.

و از آشپزخونه خارج شد. به صندلیم تکیه دادم. ناراحتش کردم؟ … به در آشپزخونه و مسیر رفتنش خیره شدم و ژستش موقع حرف زدن رو تصور کردم. اگر ظاهرش رو در نظر نگیرم … امین اصلا شکل همسن و سال هاش نیست! البته گاهی که سرگرم بازی می شه از هر بچه ای بچه تره. ولی موقع درد و دل کردن مثل یه آدم بزرگ نظر میده. باید با معلمش حرف بزنم … شاید واقعا از سنش بیشتر می دونه!

لیوان ها رو برداشتم و به سمت اتاق سهراب رفتم. بدون در زدن وارد شدم. توی تاریکی پیکر کز کرده اش رو گوشه ی تخت تشخیص دادم. وارد اتاق شدم و در رو بستم و آروم به سمت میز داخل اتاقش رفتم.

گاهی درد امونم رو می بُره.

لیوان ها رو روی میز گذاشتم و بعد لبه ی تخت نشستم و با صدای آرومی گفتم:

- هنوزم درد داری؟

با صدای لرزون گفت:

- الان دردم ساکت شده. ولی تموم بدنم ضعف داره.

- می خوای بدنتو ماساژ بدم؟

چشمهاشو آروم باز کرد و با بی حالی بهم نگاه کرد و گفت:

- برام حرف بزن.

لبخند کم جونی زدم و گفتم:

- امین برات شیرکاکائوی سرد درست کرده.

دوباره چشمهاشو بست و لبخند روی لبش نشست:

- دستش درد نکنه.

دستم رو توی موهای سرش فرو بردم. یعنی همه ی شیمی درمانی ها ختم میشن به یه سر بی مو و چشمهای بدون مژه؟ یا توی تصور من همشون اون شکلی می شن؟ برای یه لحظه سهراب رو هم بدون مو تصور کردم … دستم رو عقب کشیدم و با صدای بغض آلودی گفتم:

- وقتی موافقت کردم که باهات ازدواج کنم … فکر نمی کردم یه روزی بهت علاقه مند بشم.

با چشمهای بسته خندید و من ادامه دادم:

- فقط می خواستم از شر حرف و حدیث و خواستگار های پر از عیب و ایرادم راحت بشم.

- من این همه انرژی مثبتی که میدی رو کجام ذخیره کنم؟

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

..

شکیبایی در فرهنگ ما صفت مشخصه پرورش یافته‌ای نیست.
ما حتى نسبت به شکیبایی هم بی‌حوصله می‌شویم.
ما کردار و پاسخ را همین حالا می‌خواهیم. می‌خواهیم بی‌درنگ زندگیمان تغییر کند.
شهرت را همین حالا می‌خواهیم. این حقیقت را ندیده می‌گیریم که اگر خـواهـان عـمـل صحيح، پاسخ های درست و تغییر دایم هستیم، بایستی صبر کنیم.
چیزهایی از قبیل تجزیه و تحليل دقيق، ملاحظـات اندیشمندانه و مشاوره آرام زمان می‌خواهد.
این امر به ویژه درمورد عشق صادق است.
ما دوستداران کامل همراه با روابط دلخواه را دراسرع وقت می‌خواهیم و اگر این امید بی‌درنگ برآورده نشود، بدون اینکه توجهی به زمان، تحمل و استقامت داشته باشیم آماده ترک روابط می گردیم.
شکیبایی مستلزم اشتياق تحمل رنج، حوصله ومداومت در روزگار سختی است و پاداش آن دراستحکام تعهدات و صبر است.
صبر اساس کیفیت همیشگی شدن روابط است.

#لئوبوسکالیا
..بیا دریا شویم

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

.

خوش بود همت عالی که خدا می‌جوید


همت از اهل دلان جوی که همت آنست


#شاه‌نعمت‌الله‌ولی

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

..

نصیحتی کُنَمَت؛ دل ببند در چیزی،
که با خودت بتوانی از این جهان ببَری

#حسین_زحمتکش

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

.

هنگام گل و باده و یاران سرمست


خوش باش دمی که زندگانی این‌ست

خیام


.

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

#تاثیر‌کلام


سلام آقای دکتر کریمی.
وقتتون بخیر.
یه بار یه آقای دکتری به من پشت تلفن تو جمله آخرش گفت:" قربون شما برم من...." و منو آتیش زد....
داشت در مورد مریضش که مادرم بود البته با گوشی سرایدار درمانگاه(نه گوشی خودم) مشاوره می داد و منم قبلا مریضش بودم.
چند باری دیده بودمش.
بعد از اون مکالمه و اون جمله آخر خیلی به هم ریختم.....
خیلی تلاش کردم تا فراموش کنم.مدتها درگیر بودم.اون قدر نرفتم اون درمونگاه تا بالاخره دوره اش تموم شد و از اونجا رفت....
البته منم مقصر بودم ،بعد که رفتارم رو بررسی کردم دیدم انگار خودم بهش اجازه دادم.
البته خیلی مرد موجهی بود ولی خوب شیطونه دیگه.....
شایدم تکه کلامش بوده و قصدی نداشته....
ولی مقصر اصلی شوهرم بود که هیچ وقت به من جان هم نگفته....
دوستت دارم نگفته....
اصلا اسم من هم صدا نمی زنه....
اصلا موقع حرف زدن به چشم منم نگاه نمی کنه...
مرد بدی نیست ولی ای کاش می دونست چقدر به این ها نیاز دارم.....
زندگی ما زنهایی که از جانب مردمون تامین حداقلی هم نیستیم خیلی،سخته. و همیشه هم آقای دکترها یی هست که....

خواهش می کنم این پیام رو تو گروه بزارین اگه صلاح می دونین.
شاید تو گروه باشه و حرف من رو بفهمه...
شاید یه مرد دیگه بهش تلنگر بخوره.

این متن و خوندم
یاد خودم و روزای تلخ افتادم 😔
این دوستمون یه بار پشت تلفن این جملات رو شنیدن و ذهنشون درگیر بود ولی شکر خدا اتفاق بدی نیافتاد و تموم شد .
ولی این کم گذاشتن ها همیشه ختم به خیر نمیشه
منم این تجربه رو داشتم مُنتها حضوری و به تعداد و کرّات که باعث دلبستگی وابستگی و متاسفانه عاشق شدن من شد😭
ولی عشق ممنوعه و یه طرفه (عشق سمی )
از اون مدلایی که خودتون تو کانال در موردش صبحت کردین
از اون مدل ها که با ابراز احساسات زیاد همراهه و وقتی تو رو وابسته میکنه یهو رها میکنه و میره 😔
فقط خدا میدونه چه به من گذشت ...
روزها
هفته ها
ماه ها
و حتی سالها از اون داستان میگذره

#روانشناسی
یادداشتی ارسال‌شده به جناب دکتر کریمی‌‌خویگانی(مشاور و روانشناس)

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

‍       *                

دل که رنجید از کسی
       خرسند کردن مشکل است
             شیشه بشکسته را
                  پیوند کردن مشکل است


#صائب_تبریزی

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

.


صبح زیبای تو، پر بار از امید
روزگارو بختِ تو ، بادا سپید

لحظه‌هایت باد، سرشار از خدا
مژده‌ی رحمت، تو را بادا نوید

#نجمه_زارع


.

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

.

‏زمانی که واقعا خواستار چیزی هستی، باید بدانی که این خواسته در ضمیر جهان متولد شده است و تو، فقط مامور انجام دادنش بر روی زمین هستی.
حتی اگر فقط هوس سفرکردن باشد یا ازدواج با یک دختر بازرگان… یا جستجوی گنج.
روح دنیا از خوشبختی یا بدبختی هوس یا حسادت مردم انباشته است. هیچ نیست مگر یک چیز: تکمیل «حدیث خویش» که آن هم، تنها اجبار انسان‌هاست.
وقتی خواستار چیزی هستی، همه جهان در تکاپوی آن است که تو به خواسته‌ات برسی

-کیمیاگر
#پائولو_کوئیلو

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

..

با من آیيد به ميخانه که جانان اينجاست
عشق و شوريدگی و حال و دل و جان اينجاست

با من آييد با اين خانه حسرت‌زدگان
درد دنيا همه همراه به درمان اينجاست

می بنوشيد و از اين محنت هستی برهيد
جای آرامش بعد از همه توفان اين جاست

هوشمندان دل افسرده بدانند که مست
و ز غم عقل رها گشته، فراوان اينجاست

با دل سرد عزيزان پراکنده بگوی
گرمی مجمع سرهای پريشان اينجاست

مست شو تا که نظربازی رندانه ترا
گويد ای سوخته دل ظاهر و پنهان اينجاست

اين همان خلوت امنی است که رندان خواهند
جام جم، عمر خضر، مهر سليمان اينجاست

#معینی_کرمانشاهی

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

.
                     شبلی گفت:
         مرا سه مصیبت افتاده است،
         هر یکی سخت‌تر از دیگری!

               گفتند: کدام است؟
       گفت: آن که «حق» از دلم رفت.
       گفتند: سخت‌تر از این چه بود؟
گفت: آن که باطل به جای حق نشست.
             گفتند: دیگر چه بود؟
    گفت: آن که مرا درد آن نگرفته است
که علاج و درمان آن کنم و چنین فارغ نباشم.

      تذکرة_الاولیاء عطار نیشابوری

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

ای سنه قربان اولوم...❤️🥹❤️
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‎‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

«مناظرۀ شیخ ابوسعید با صوفی و سگ!»

روزی یکی صوفی از مریدان شیخ ابوسعید ابوالخیر در گذر با سگی روبرو شد و عصایش بر سگ زد و دست سگ را شکست.
سگ که از کار صوفی غمگین و زار شُد شکایت نزد ابوسعید بُرد و از آن صوفی گِلِه کرد.
شیخ صوفی را بازخواست و به او گفت: ای مرد بی‌وفا، آیا انسان با یک حیوان زبان‌بسته اینگونه رفتار می‌کند؟
صوفی پاسخ داد که سگ خود را به جامهٔ من مالید و جامه‌ام نجس شد، از همین رو او را زدم، وگرنه که زدن من از روی بازی و سرگرمی نبود...

اما سگ آرام نگرفت و پاسخ قانعش نکرد. پس ابوسعید که نا آرامی سگ را دید به او گفت: بگو چه مجازاتی برایش می‌خواهی تا من هم‌اینک او را مجازات کنم که تو خشنود گردی، و خشمت را به روز قیامت مگذاری...؟

سگ پاسخ داد: من چون دیدم که او صوفی است و لباس مردان خدا بر تن دارد، نزدش آمدم و به خود ترسی راه ندادم. مجازات او باید این باشد که جامه مردان را از تن او به در آوری تا دیگران نیز مانند من فریب لباسش را نخورند و از شر او در امان باشند! و بدان که با این کار خلقی را تا قیامت از دست او آسوده کرده‌ای...

یکی صوفی گذر می‌کرد ناگاه
عصا را بر سگی زد در سر راه
چو زخمی سخت بر دست سگ افتاد
سگ آمد در خروش و در تگ افتاد
به پیش بوسعید آمد خروشان
به‌ خاک افتاد دل از کینه جوشان...

الهی‌نامه عطار نیشابوری

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

.


آواز خوشَت بوی دل سوخته دارد 

 پیداست که مرغ چمن آتشی ای عشق

هوشنگ_ابتهاج

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

رمان پل های شکسته
نوشته دل آرا دشت بهشت

با خنده گفتم:

- بدجنس نباش سهراب! دارم حقیقت رو می گم.

چشمهاش رو آهسته باز کرد و گفت:

- ولی من از اول هم ازت خوشم اومده بود … وقتی برای اولین بار به همراه عمو حمیدم که همکار داییت بود اومدیم در مدرسه و دیدمت. یا هفته ی بعدش که مثل موش آب کشیده اومدی عکاسی. تا وقتی که اجازه ی خواستگاری بدی من توی رویاهام تو رو با همون دو تا تیپ متفاوتی که ازت دیده بودم تصور می کردم.

لبهامو به هم فشار می دادم تا بغضم نشکنه. لحنش بی نهایت غمگین بود:

- خودم هم نمی دونم چرا گاهی اون همه بد می شدم! هر بار باهام مخالفت می کردی و صداتو بالا می بردی فکر اینکه با پدر امین چه برخوردی داشتی مثل خوره می افتاد به جونم و کنترلم رو از دست می دادم.

خم شدم و پیشونیش رو ب*و*سیدم و گفتم:

- خودتو اذیت نکن سهراب … من ازت دلگیر نیستم.

با ناراحتی نگاهم کرد:

- مگه میشه دلگیر نباشی؟

صداش لرزید. برای اولین بار لرزش اشک رو توی چشمهاش رو دیدم. آروم کنارش دراز کشیدم و در حالی که توی چشمهاش با مهربونی زل زده بودم گفتم:

- فرامرز تو مدت زندگی مشترکمون هیچ وقت با صدای بلند با من حرف نزده بود … هیچ وقت بحثمون نشده بود … اما نمی تونم ببخشمش چون وقتی پای برآورده شدن یکی از آرزوهاش وسط اومد فهمیدم تمام این مدت نقش بازی می کرده … نمی دونم! شاید هم دارم اشتباه می کنم اما نمی تونم سختی هایی که بعد از به دنیا اومدن امین تحمل کردم رو فراموش کنم.

دستش رو در حالی که کمی می لرزید بالا آورد و روی گونه ام گذاشت و گفت:

- حس می کنم دیگه نمی بینمت!

با ناراحتی گفتم:

- سهراب این حرفو …

انگشتش رو روی لبم قرار داد و گفت:

- تو بهترین اتفاق زندگیمی مژده. هیچ وقت از انتخابت پشیمون نشدم.

و به سختی و در حالیکه صورتش از درد جمع شده بود خودش رو جلو کشید و لبهاش رو روی لب هام قرار داد. نمی دونم چند ثانیه گذشته بود که طعم شور اشک باعث شد به خودم بیام و صورتم رو عقب بکشم و با بهت نظاره گر هق هق بی صدای مرد زندگیم باشم.

بیشتر توی خودش مچاله شد و بین هق هقش نالید:

- خواهش می کنم برو بیرون.

من هم در حالی که دستم رو جلوی دهنم قرار داده بودم خیلی سریع از اتاق خارج شدم و بعد از بستن در اتاقش همونجا پشت در به بغضم اجازه ی شکستن دادم.

فصل ششم:

امین سیب رو از دستم گرفت و توی کیفش گذاشت. رو به سهراب گفتم:

- من فقط یه سر برم مدرسه، برمی گردم خودم تا بیمارستان می برمت.

سهراب با کلافگی گفت:

- مژده خفه ام کردی! مگه من بچه ام که اینقدر نگرانی؟ نمی خوام از شهر بیرون برم که! خودم میرم بیمارستان و کارهامو می کنم.

با اخم گفتم:

- سهراب یه بار هم که شده لج نکن. خودم دلم می خواد باهات بیام.

امین با تخسی به سهراب گفت:

- حرف گوش کن دیگه!

من و سهراب هر دو با تعجب نگاهش کردیم و امین با ابروهای درهم و خیلی جدی گفت:

- زود برگرد.

و با بی میلی تمام جمله اش رو ادامه داد:

- مامان دوسِت داره.

لبخند کم جونی روی لب سهراب نشست و گفت:

- تو چی؟ تو دوست داری برگردم؟

امین کمی جلو رفت و دستش رو دراز کرد و گفت:

- دوست دارم خوب شی.

اشک دیدم رو تار کرد. سهراب دست امین رو گرفت و به سمت خودش کشید و پیشونی امین رو ب*و*سید و گفت:

- تا وقتی برگردم مراقب مامانت باش. حالا تو مرد خونه ای.

امین که معلوم بود کلی با این جمله حال کرده بادی به غبغب انداخت و گفت:

- خیالت تخت.

و بعد از خداحافظی به سمت در رفت. نفس عمیقی گرفتم و دوباره با جدیت رو به سهراب گفتم:

- می مونی تا برگردم.

همراه با بغض لبخند زد و به آرامی پلک زد. از خونه خارج شدم و بعد از اینکه امین رو سوار سرویس مدرسه اش کردم سوار ماشین شدم و به سمت مدرسه رفتم. قرار بود ساعت ده سهراب رو به بیمارستان شهید … ببرم تا پرونده ی پزشکی تشکیل بده. بنا به درخواست خودش تا پایان دوره ی شیمی درمانی به دیدنش نمی رفتیم. و چقدر از همین لحظه دلتنگش بودم! ساعت نه از مدرسه بیرون زدم و به سمت خونه رفتم و وقتی در رو باز کردم اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد پاکت نامه ای بود که به آینه ی کنار در چسبیده بود.

نامه رو برداشتم و با نا امیدی صدا زدم:

- سهراب؟

اما جوابی نیومد. بی معطلی نامه رو باز کردم.

ادامه دارد ....

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

#پل‌های_شکسته
قسمت ۷

-شاید دیگه نباشم!

داد زدم:

-حق نداری این حرفو بزنی وقتی می بینی این همه بهت احتیاج دارم. برای یک بار هم که شده خودخواه نباش!

و لبهامو به هم فشار دادم و از شیشه ی ب*غ*لم به بیرون زل زدم و سعی کردم با چند نفس عمیق بغضم رو پس بزنم. سهراب سکوت رو شکست:

-می دونم سخته اما باید خودمون رو برای هر اتفاقی آماده کنیم. می دونم شاید شوهر خوبی برات نبودم … میدونم خیلی وقت ها دلت رو شکستم … بابت هر بار که دست روت بلند کردم دارم عذاب می کشم … بابت اون دوسالی که از امین دور نگهت داشتم … مژده من خودم می دونم چقدر برات بد بودم ….

ماشین رو گوشه ای متوقف کرد، دیگه نفس های عمیق هم نمی تونست مانع ریزش اشکهام بشه.

-شاید هم این مجازاتیه که خدا برام در نظر گرفته …. به خاطر ظلم هایی که در حقت کردم!

بدون این که به سمتش برگردم با گریه گفتم:

-بس کن سهراب.

دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت:

-گاهی اوقات می مونم که چطور ازت طلب بخشش کنم.

به سمتش برگشتم. چشم هاش قرمز بود، مثل روزی که فهمید بیماره و توی مطب دکتر برای چند ثانیه عمیق توی چشمهام زل زد و درست از همون لحظه به بعد تغییر کرد و تازه شد شبیه شوهرهای ایده آل! اون هم زمانی که هنوز پای چشمم به خاطر مشت هفته ی پیشش کبود بود! اون هم زمانی که اونقدر دلم از غیرت های بی جاش شکسته بود که مدام آه می کشیدم و در عین احتیاجم بهش می خواستم ازش دور باشم.

سعی کرد ایده آل باشه در حالی که ذهنم با خاطرات تلخش سیاه شده بود.

در حالی که اشکهام روان بود با صدای لرزونی گفتم:

-من خیلی وقته که بخشیدمت سهراب.

نگفتم از وقتی که گذاشتی امین بیاد پیشمون. نگفتم به خاطر احترامی که به امین گذاشتی در حالی که به حضورش چندان هم راضی نبودی …. نگفتم به خاطر امین!

همراه بغض لبخندی زد و سرم رو در آ*غ*و*شش گرفت و من هم بی صدا به هق هقم ادامه دادم. سرم رو نوازش کرد و گفت:

-خودم رو سرزنش می کنم که ای کاش بچه دار می شدیم، بعد پشیمون می شم و میگم اگر برنگردم مژده تک و تنها با بچه ی من …

سرمو ب*و*سید و ادامه داد:

-اگر خوب شدم بچه دار بشیم؟

چشمامو بستم:

-باشه.

با هیجان ادامه داد:

-اگر دختر بود اسمشو بذاریم سارا …

فصل پنجم:

در حالی که دستهام رو با پیشبندم خشک می کردم سرم رو از در آشپزخونه بیرون آوردم و با حالت پچ پچ گونه و حرصی گفتم:

- امین!!! مگه بهت نمی گم صداشو کم کن؟

با خونسردی از گوشه ی چشم نگاهی بهم انداخت و گفت:

- نمی شنوم!

به سمتش رفتم و زیر لب غر زدم:

- مگه گوشات سنگینه بچه!

و کنترل رو از روی میز برداشتم و صداش رو به حداقل رسوندم. ابروهاش بالا رفت:

- مامان تو الان صداشو میشنوی؟

صفحه تلویزیون رو اشاره کردم و گفتم:

- موش و گربه حرف می زنن؟!

و بعد با ناراحتی به در اتاق کار سهراب نگاه کردم و گفتم:

- مگه ندیدی با چه حالی رفت توی اتاق؟

چند ثانیه نگاهم کرد و گفت:

- تو دوست داری خوب بشه؟

چشمهام گرد شد و گفتم:

- معلومه که دوست دارم!

لبخند غمگینی زد و هیچی نگفت. حس کردم نگاهش غمگینه، این چند روز … این چند روز لعنتی و پر از اضطراب … پایانش خوشه مگه نه؟

جلوی صورتش خم شدم و گفتم:

- دوست داری توی آشپزی مامانو کمک کنی؟

نیشش تا بناگوش باز شد و گفت:

- می تونم دو تا لیوان شیرکاکائو درست کنم.

و سریع بلند شد و به سمت آشپزخونه رفت. حس کردم که راه گلوم کیپ شد، امین با همه ی بداخلاقی و تُخسیش از کمترین روش ها برای شادکردن من استفاده می کرد. اگر می فهمید که بهش دروغ گفتم چی؟!

- مامان … منو پیچوندی رفتی پیش سهراب؟

در حالی که خنده ام گرفته بود به سرعت به سمت آشپزخونه رفتم و گفتم:

- هیسسس … چه خبرته!

ریز خندید و گفت:

Читать полностью…

نوازش روح (موسیقی، متن‌های زیبا و ...)

..

نامت بلند
و اوج نگاهت همیشه سبز
آبی‌ترین بهانه‌‌ی دنیای من سـلام!

#حسین_منزوی

Читать полностью…
Subscribe to a channel